خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان زوال پارت ۱۲

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

منو آروم بخودش نزدیک کرد، مثل زمانی که تو هوشیاریم بودم میفهیدم که قصدوغرضش چیه .. مهرداد میخواست با بوسیدن من ، یه جورایی به هم نزدیک بشیم تا رابطمون مستحکم تر باشه ؛

با یه حس عمیق نزدیکم شد ، چشماشو بست و صورتشو نزدیک آورد؛ اما من نتونستم ، با نزدیک شدن صورتش به صورتم خودمو کنار کشیدم و نفس حبس شده مو آزاد کردم ..

صاف رو صندلی نشستم و به جلو خیره شدم حتی روم نمیشد نگاش کنم؛ اون از من توقع خواستن داره و من با سردی اونو پس میزنم ؛

مهرداد: چرا اینجوری رفتارمیکنی ریحانه ؟

آروم تو همون حالتی که حالم خراب و خرابتر میشد گفتم : الان نمیتونم؛ فرصت میخوام ؛ بهم فرصت بده

نفس پرحرصی کشیدواز ماشین پیاده شد .. در سمت منو باز کرد و گفت : کمکت میکنم تا بالا بری ؛ بااین سرگیجه معلوم نیست چه بلایی سر خودت میاری

زیر بغلمو گرفت و کمک کرد تا ازماشین پیاده بشم .

آروم با تکیه زدن به مهرداد از پله ها بالارفتم

مهرداد: کلیدو از تو کیفت دربیار

کلیدو درآوردم، که صدای صحبت کردن بهادر به گوشم رسید .. بلند بلند حرف میزد ، انگار شبیه جروبحث بود، از پله های خونش پایین اومد .. که با دیدن من و مهرداد متعجب لحظه ای خیره نگامون کرد بعد بدون اینکه چیزی به فرد پشت خط بگه تماسو قط کردو از پله ها سریع پایین دوید؛

بهادر: ریحان این چه وضعیه ؟ چرا اینجوری شدی حالت خوب نیست ؟ مهرداد ریحانه چشه؟

مهرداد: چیزیش نیست مست کرده ،بروکنار میخوام درو باز کنم ؛

بهادر: مست کرده !!؟؟

– بهاااااادر .. من مشروب خوردم امافقط یه ذره ؛

دستشو جلوی صورتش تکون دادوگفت : اوخ اوخ ؛ از این بوی تند الکل معلومه که یه ذره خوردی .. (روبه مهرداد با اخم گفت) مگه صد دفه بهت نگفتم نزار مشروب بخوره ؟ بردیش مهمونی که بهش مشروب بدی ؟

مهرداد هم با اخم گفت : من ندادم خودش خورد ..

بهادر: خودش چه جوری خورده ؟ حتما توعه چلغوز بهش دادی ..

مهرداد: حرف نزن بهادر من بهش ندادم .. رفتم یه دور زدم اومدم خانم کارخودشو کرده بود ..

بهادر: بیشعور اینجوری مواظبشی ..که بزاری اینم هرکاری خواست بکنه ؛ اگه تومستی یکی بهش نزدیک میشد چی ؟

مهردادبا حالتی که میخواست حرص بهادرو در بیاره ، گفت : نامزد منه .. تو چرا جوش میزنی ؟ به تو چه اصلا ؟

بهادربا پوزخندگفت : هروقت نشون دستش کردی بعد بگو نامزد نامزد؛

” بیشعوراین مهرداد هم از لج جلوی من با بهادر اینجوری حرف میزنه تا لجشو دربیاره ؛ حرص خوردن بهادر و دندون سابیدنشواز رو زاویه افتادن استخون فکش حس کردم؛ برای من هر چی بود و هر چقدر بینمون خوب و بد گذشته باشه اما دلم نمیخواد کسی کوچکترین حرفی بهش بزنه که باعث رنجش یا حرص خوردنش بشه “

تو حالت مستی بلندخندیدم وگفتم : وای ششششما چراااااا همش دعوااااا میکنیییین ؛عین ایییین پسررربچه هااای کوچولوووو میمونییین

بهادر با حالت مستیِ من و خندیدنم ؛ لبخند عمیق و دندون نمایی زد .. این اولین بار که من از این ماده میخوردم و جلوی و بهادر و مهرداد مست نما بودم ..

از لبخندش جون گرفتم ، دلم بی تاب بود براش .. اما این مهرداد مزاحم ظاهرا ول کن قضیه نبود.

کلیدو ازدستم گرفت تا درو باز کنه که بهادر گفت : بزار من میبرمش داخل تو اگه میخوای بری برو ..

مهرداد: اگه لیلا خانوم چیزی گفت چی میخوای بگی؟

بهادر:لیلا خانوم مثل اینکه خاله ی منه ها.. نمیگم مسته چون خاله سر این چیزا حساسه ؛ میگم غذای اونجا بهش نساخته حالش بدشد آوردیش خونه ؛

مهرداد: آره خوبه ؛خوب پس من برم؛ یه شربت آبلیمو بهش بده بدتر نشه ؛

بهادر کلیدو گرفت ودرو باز کردوگفت: باشه دکی جون تو برو خودم هواسم هست؛

اینبار بهادر بطرفم اومد و زیر بغلموگرفت ؛ مثل کسی که تشنه به سراب باشه و تازه به آب رسیده چسبیدم بهش، بوی تنشو با ولع به ریه هام فرستادم؛

بهادر با یه خداحافظی سردو وبدون تعارف به مهرداد منو به خونه برد ؛ لحظه ی آخر نگاه مهردادو بخودم دیدم، انگار از وضعیتی که تو آغوش بهادر لم داده بودم اصلا راضی نبود؛ ولی این مستی بهونه ی خوبی برای کارم داشت، که مهرداد تو اون لحظه نتونه گمان بدی نسبت به رفتارام ببره اما من عمدا و با تمام وجودم، نفس عمیق میکشیدم؛ عطر مخصوصش و بوی تلخ سیگار و بوی تنش برای من مست ترین ماده بود حتی مست تراز نوشیدنی ای که خوردم،

درو بست و بطرف اتاقم حرکت کرد، از لبخند پهن و دندون نماش میفهمیدم که متوجه شده که دارم با نفسای عمیقم ،از بوی تنش مست ترمیشم؛ یه لحظه ایستاد و با لبخند خیره نگام کردوگفت : تو که از زندگی فقط جفتک انداختن و بلدی؛ اگه میدونستم زودتر بهت مشروب میدادم تا این حالی بشی ؛

خندیدم اونم نه یه خنده ی معمولی ؛ خنده ای که از فِرط خوشحالیه زیاداونم کنار این مردخواستنی بود، دستشو زیر زانو و کمرم گذاشت و منو از جا بلندکرد، با خنده ی ریزی گفت :قربون این خنده هات بشم جیگر خودم؛ببین چه جوری منو هم مست میکنی وروجک

دستمو دورگرونش حلقه زدم که با خنده لبشو گزیدوگفت : شیطون شدیا ..

حس عجیبی تو وجودم بود، حسی که خودم باهاش غریبگی میکردم اما تنم خواستار یه آرامش مهیج بود .. سرمو توگردنش فرو بردم و با نفسهای داغ ازاون گرگرفتگیِ حس لعنتیم ،تو گردنش نفس کشیدم و آروم لب زدم: نمیتتتترسی ماماااانم اینجورررری ببینتمون ؟

خندید وگفت: جوووون .. چه کش میده حرفاشو .. مامانتو رعنا پیش مامانمن . منم داشتم میرفتم پایین که تورو با این نسناس دیدم ..

وارد اتاق شد و با لبه ی پاهاش درو بست ، منو رو تخت گذاشت ،تعادل نداشتم که بشینم وسط تخت، دراز کشیدم ؛ بهادر ایستاده نگام میکرد .

حرکت سیبک گلوش و دیدم ، و نفسای عمیق و پی در پی ش .. با نگاه پر حرارتی به تمام تنم نگاه میکرد ؛ به چشمام نگاه کرد،شک ندارم قصد بازی با دلمو داشت، لبمو به دندون گرفتم که نگاهشو آروم به لبام سُر داد … چندثانیه خیره نگام کرد که دستی لا به لای موهاش کشیدوگفت : پاشو کمکت کنم لباساتو عوض کنی .. نمیخوای یه دوش بگیری تا از این حال در بیای ؟

– نچ

یه قدم جلو اومدودستمو گرفت وگفت : خب پاشو لباساتو عوض کن .. لامصب چی هم پوشیده، ” قرمز “

دستشو فشردم و خیره به چشماش گفتم: چرا با رعنا اینکارو کردی که جفتمونو بدبخت کنی ؟ من بسوزم تو بسوزی ؛ این شد زندگی ؟!!

نفس پرسوزی کشید ..

– من مهردادو دوست ندارم بهادر؛ من هیچکس و دوست ندارم .. من .. من فقط تورو میخوام !! تمامِ من تویی ؛ چرا این اشتباه و کردی که از هم دور بشیم ؟

با لبخند تلخی نگام کرد؛ چشماش برق خوشحالی گرفته بود، که دستشو بطرف خودم کشیدم .. تواون لحظه ممنوعه و گناه برام هیچ معنایی نداشت ، فقط وجودش ،عطر بودنش و خواستنشو میخواستم .. بهادر نیمه ی وجودم بود که با تمام تارو پودم اونو میخواستم ..
روم خیمه زد و مردک رقصان چشماش بین همه اجزای صورتم در گردش بود ..

دستامو دور گردنش حلقه زدم و آروم لب زدم : من نمیتونم بجز تو با کسی باشم ؛ زندگیم در تو خلاصه میشه بهادر، حتی تو خیالمم تویی که بجز تو نمیتونم به کسی فکر کنم ..

نفسای داغش تو صورتم میخورد و منو حریص تر میکرد برای لمس وجودش ..

سنگینه ی وزنش و گرمای تنش واون گرگرفتیه ای که من نمیدونم بخاطر خوردن اون مشروب لعنتی بود یا ### خواستن این مرد .. همه و همه دست به دست هم دادن تا منو بهادر تو خلسه ی شیرینی فرو بریم .

بدون فکر کردن به چیزی یا به فردایی ، دلمو از کام گرفتن خودمو بهادر به آرامش رسوندم ..حریصانه میبوسید ، و حریص تر شیره ی کامشو به وجودم میبلعیدم .. صدای نفسای داغم و شبه صوتهایی شبیه ناله از هیجانِ زیاد ، از دهنم خارج میشد.. که این میل و رغبت به باهم بودنمونو به درجه بالایی رسوند ..

سرشو تو گردنم فرو برد ، بوسه هاش عمیق و داغ و تندو آتشین بود ..

باهر بار بوسیدنش شبه صوتهام بلندتر شد ،لاله ی گوشیم بوسید و زمزمه وار توگوشم گفت : آروم فداتشم؛ میترسم خاله بیاد صداتو بشنوه ..

با صدای تحلیل رفته و با نفسهای سنگین از هیجان بوسیدمش، و آروم گفتم : تو مال منی ؛ فقط مال من ؛ از رعنا بدم میاد چون تورو ازم گرفت ؛

با ذوق خندیدو لبمو بوسیدوگفت : دورت بگردم من ؛ منو تو مال همیم؛ نه رعنا نه مهرداد نمیتونن مارو هم از دور کنن، نمیزارم هیچ احدی از هم جدامون کنه..

دستمو رو قلبش گذاشت وگفت : میبینی فقط واسه تو میزنه ، چون تو صاحبشی ..

از روم بلند شد و دستمو آروم کشیدبطرف خودش؛ تا بحالت نشسته بشینم، دستشو به سمت زیپ پشت لباسم برد ؛ هم هراس داشتم هم جنون خواستنشو .. میدونستم دارم اشتباه میکنم اما دل کندن ازاین لحظه و دور شدن از این ###ِ خواستنی؛ بیش از حد خارج از اراده ام بود..

با نگاه بیتابِ من؛ چشماش و لبهاش لبخند میزدن ، خوشحالی از تمام چهره ش موج میزد ..

زیپ لباسو باز کرد، دستمو کشید تا ازجام بلندبشم ، ایستادم اما هنوز سرگیجه داشتم، خودمو متمایل کردم به طرفش، سرمو روسینه ی ش گذاشتم حرارت و ضربان تند قلبش هم ، از روی لباس قابل لمس بود. با یه بوسه رو گردنم ؛ لباسو از تنم پایین کشید که تا زیر پاهام افتاد ..

دیگه ازش شرم نداشتم برعکس غریزه ای تو وجودم بیدارشده بودکه تنم برای لمس بیشترش طغیان میکرد..

در اتاق و قفل کرد و لباسهایی که تو تنم باقی مونده بود رو با یه حس خاص و بی قرار در آورد و منو به طرف تخت هدایت کرد..

روم خیمه زد و با بوسه هاش تنم داغتر و خواسته ام سرکش تر میشد ..

تیشرتشو از تنش در آوردم و به کمرش چنگ زدم ؛ هیچی برام مهم نبود الا بودن منو بهادر کنار هم .. با اینکه عذاب وجدان این لذت و داشتم اما نمیتونستم از خودم منعش کنم .. با هر نفس و آهی از هیجان ،بهادر با یه عشق عمیق در جوابم میگفت : ( جونم …جون .. تو جونِ بهادری … قربون نفسات بشم .. نفسِ بهادر )

با هر کلمه ش منو تو این حس مسّرتر و بیتابتر میکرد .. دلم خواسته ی یکی شدن با بهادرو داشت، اما میترسیدم ، ترس اینکه من تمام دارو ندارمو بهش ببخشم اما اون هیچوقت نصیب من نشه ؛ با این افکار کمی ترسیده نگاش کردم، که از تو چشمام ترسمو خوند،سرشو کنار گوشم آورد و زمزمه کرد : با اینکه تمام جونم میخواد که باهات یکی بشم اما اینجا جاش نیست .. تو حالت عادی نیستی، میترسم خاله بیاد، و توهم یه واکنش بدی نشون بدی که اوضاعمون بخطر بیفته ..

تک تک سلولام این هیجان و میخواستن آروم لب زدم:من دلم میخواد رابطمون …

سرشو توگردنم فرو برد ودر حالیکه میبوسید آروم گفت : اینجا نه ریحان .. منو دیوونه نکن .. نمیتونم ریسک کنم ، اینجا جاش نیست .. من خونه رو گرفتم واسه تو ..

به چشمام و بعد به لبام نگاه کردو با چشمهای خمار گفت : الان مراقبم ولی امشب مال من نمیشی .. بیا خونم .. اونجارو برای تو گرفتم، اونجا با خیال راحت میتونیم با هم باشیم ..

با چشمهام و با نوع نگاهم موافقتمو بهش اعلام کردم .. برای من داشتنش با ارزش بود ، درسته اون شوهر خواهرمه ولی برای من عشقیه که از نبودش رو به انزوال میرم ..من تا حد جنون بهادر ودوست دارم …

بهادر امشب طوری پیش رفت ، که تنمو از وجودش به آرامش رسوند .. آرامشی که برای اولین بار تجربه ش کردم ؛در کنار تنها مرد زندگیم ،و برام با لذت ترین هیجان و داشت ..

هر چند بعد از این رابطه و کمتر شدن اثرات مشروب کلی عذاب وجدان داشتم اما از اون لذت نزدیک بودنمون چیزی کم نشد ..******

رو آرنج دست چپم تکیه دادم و به بهادر نگاه میکردم که یکی یکی لباساشو میپوشید ..

-اگه الان که داری میری یهو مامانم جلو روت دربیاد چی بهش میگی ؟

بهادر: پاشو تو یه چیزی بپوش که اگه دیدمش خواستم یه دروغ بچینم بتونم ؛ نیاد ببینه تو لخت رو تخت خوابیدی ..

خندیدم و گفتم : اگه منو با این وضع ببینه چی میشه !!؟؟

لباساشو پوشید که یه لحظه ایستادوگفت :صدای در ورودی میاد؛ هولزده گفت: پاشو ریحان ،پاشو لباس بپوش، قفل درو هم باز کن ..

با ترس از روتخت پریدم پایین، که کل اتاق دور سرم چرخ خورد ، بهادر سریع منو گرفت وگفت: تو بشین من لباساتو میارم عزیزم..

از تو کمد یه شلوارک قرمز و یه تیشرت صورتی آوردو گفت :بیا زود باش بپوش ..

صدای مامانم میومد که منو صدا میزد ..

– آخ بهادر چیکار کنم ؟

کمکم کرد تا لباسامو سریع تنم کنم ، لبشو جوییدو گفت : نمیخواد جواب بدی بگو خواب بودم ..

دستگیره در بالا پایین شد و بعد صدای مامانم؛

مامان: ریحانه ؛ ریحانه ؛ اومدی مادر ؟

بهادر با خنده گفت : تو که صدات کشدار شده؛ یه چیزی بگو بزار حداقل فکر کنه خواب بودی ؛

مامان: ریحانه عزیزم .. خوابی ؟

باهمون حالت صدای کشدارو دورگه گفتم : ماماااان من خوابم چیشده ؟

مامان: باز که این درو قفل کردی .. هیچی فقط میخواستم ببینم اومدی ..

– آره اومدم..حالا هم میخوام بخوابم؛

مامان: یعنی نمیتونی یه دقیقه بیای این درو باز کنی؟

-نه مامان نمیتونم .. از خواب بیدارم کردی که چی بشه ؟ میبینی اومدم دیگه ؛

مامان با حرص گفت: خیلِ خب بتمرگ .. شب بخیر

بهادر غش غش خندید، که به بازوش زدمو گفتم : مجبورم میکنی به مامانمم دروغ بگم .

– آی آی آی نامردی نکن .. تو منو تااینجا کشوندی حالا داری میندازی گردن من ؟!

با لبخند نگاش کردم وگفتم : نه که برات بدشد واسه همینم اینو میگی .

کنارم نشست، روسرم ، رو پیشونیم ، رو دستام تک تک بدنمو غرق بوسه کردوگفت : تو برام بزرگترین آرامشی ، همه چیزمی ، تنها دارو ندارم و همه ی زندگیمی .. فقط توروخدا ریحان فردا از خواب پانشی بشی همون دختره تخس و لجباز هیچی ندون .. هر چندمیدونم اثر این مشروب از سرت بپره همون ریحانه ی قدیم میشی ؛

با نگاه به چشماش گفتم : نمیشم

لبخندی زدوگفت : مالِ من باش.. به قیمت هر چیزی که تو این مسیر پیش بیاد..

– تو گناهی

بوسه ای به پیشونیم زدوگفت : توهم برام شیرینترین گناهی که نمیتونم ازت دست بکشم ..

– رعنارو چیکار میکنی ؟

نگام کرد ، با کمی تعلل و تشویش ..

اما بالاخره گفت: من اصلا نزدیکش نمیشم که خودش ازم خسته بشه ؛ بهرحال یه روزی ازم جدا میشه ؛ اینو بهت قول میدم ..

– من دیگه نمیتونم به زندگیش ترحم کنم چون تو برای من تو اولویتی .. من عشقمو میخوام کسی که رعنا با تمام بی رحمیش ازم گرفتش ..من باهات میمونم بهادر ؛ چون نمیتونم کسی رو تو زندگیم به جای تو راه بدم ،ولی توهم به من برگرد ..میخوام فقط برای من باشی .. بدون وجود رعنا یا وجود هیچ شخص دیگه ای ..

اونشب هم بهادر ، هم من ،تا تونستیم باهم دردودل کردیم ؛ با ردو بدل کردن حرفای عاشقونه ی بینمون تو دل هردومون قندآب میشدو ما سرخوش میشدیم …

با خاموش شدن چراغ اتاق مامانم ، بهادر به خونش رفت ؛ اما دل من بیتابیاشو از سر گرفت .. من هرچقدر بخودم بقبولونم که این مرد ممنوعه ست اما تمام وجودم در گرو عشق سوزانشه .. اینبار بدون ترحم به رعنا یا مهرداد؛ مصمم تر از همیشه، میخوام حقمو پس بگیرم ؛ بهادر حقِ منه ولی رعنا به ناروا اونو ازم گرفت ..

سر کوچه رسیدم ؛ با گفتن دربست به راننده ، تاکسی جلو پاهام ترمز کرد .. سوارشدم و چادرمو جلو روم کشیدم .. حس شرمندگی و عذاب وجدانِ درونیم یه لحظه از ذهنم بیرون نمیرفت ..خودمو مثل یه زن بدکاره میدیدم؛ زنی که دیشب تن به ###ی داده که غیر بوده ، ممنوع بوده و حرام و گناه محسوب میشه؛ اما من ، دیشب خواستم و به این گناه بزرگ دامن زدم ؛ وقتی از اون حالتی که دیشب تو مستی بسر میبردم ،خارج شدم تمام لحظات تو ذهنم مرور شد ؛ از وجود خودم نفرت پیدا کردم، من آبروی بابامم، آبروی کسی که دستش از این دنیا کوتاه شده ؛ دارم با خودم، با زندگیم، با مامان وخواهرم چیکار میکنم ؟ چرا بهادر تو قلبم کمرنگ نمیشه ؟ با این کنار هم بودنمون حس میکنم بیشتر از هر زمانی میخوامش ، اما به همون اندازه هم بخاطر دیشب نادم و سرافکنده ام ..

صبح زود بدون اینکه هنوز کسی بیدار بشه ازتختی که اصلا نخوابیدم دل کندم، و بعد از یه دوش و یه غسل که حکمش برای اولین بار برام تغییر کرده بود چادر سر کردم و راهیه بهشت زهرا شدم .. هیچوقت تا این حد نسبت به کاری عذاب وجدان نداشتم با اینکه با عزیزترین شخص زندگیم بودم اما باز درون من پراز لعن ونفرین به خودم بابت ساختن اون لحظه ها بود.. ****

از تاکسی پیاده شدم ؛ بعد از حساب کردن کرایه ؛آروم آروم قدمامو برداشتم و به سمت تنها مامن آرامشم جلو رفتم .. بغض بزرگی تو گلوم لونه کرده بود که هرآن حس میکردم قصد خفه کردنمو داره ..

به مزارش رسیدم ، پدر خدا بیامرزی که یکسال و نیم پیش همه ی مارو تنها گذاشت وبعدازرفتنش خوشبختی اززندگیمون پر کشید؛

با دیدن اسمش و عکس نقاشی شده ی روی مزار اشکام چکیدن ؛ کنار مزار نشستم و گوله گوله اشک ریختم؛

با گریه و آه و حسرت لب زدم : بابا؛ میدونم ازم متنفری؛ میدونم داری میبینی که من چقدر دختر بدی شدم ؛ دارم میمیرم بابا ؛ ای کاش زنده بودی و من میومدم پیشت باهات حرف میزدم راه و چاه میخواستم و تو با اون همون حالتی که همیشه بهم میگفتی ” ریحانه ی بابا داری اشتباه میکنی این راه و نرو ”
منو تبرئه میکردی؛

اشکام با سرعت بیشتری رو گونه هام روون شدن؛

– بابا دارم حناق میگیرم .. ازت شرمندم .. اونقدر که نمیتونم حتی به عکست نگاه کنم .. دارم دیوونه میشم .. تکلیفم با خودم معلوم نیست .. میخوام از همه چیز دست بکشم اما نمیتونم .. تو گردابی که رعنا برام ساخته دارم غرق میشم ؛ یه راه نجات میخوام بابا.. کمکم کن، تا از این زندگی خلاص بشم .. چرا زندگیم اینجوری شده ..؟ مگه من چندسال دارم ..؟ چرا همه از سادگیه من سواستفاده میکنن ..؟ چرا من نمیتونم رنگ خوشبختی رو ببینم بابا ..؟ تو رو خدا باهام حرف بزن ؛پاشو بزن توگوشم بگو چرا دیشب اون کارو کردی ؟ دارم خفه میشم .. من ریحانه م ، همون دختر عزیز دردونت که همیشه با ناز صداش میزدی .. (بغضم ترکید و با صدای بلند گریه کردم ) از این زندگی خسته شدم .. دیگه تحمل ندارم .. چرا رعنا با من اینکارو کرد ؟ چرا بهادر باید شوهر اون باشه ؟ منو ببخش من دیشب با شوهرش بودم بابا ..
میبینی ؛ حالا همون ریحانه ت داره آبروتو میبره .. اما من دیشب مست بودم بخدا ؛ ولی با تمام وجودم میخواستمش .. من بهادرو دوست دارم بابا .. دارم از نبودش میمیرم .. بخدا دوسش دارم .. بهادر همه چیز منه.. بهادر تمام زندگیه منه .. تورو خدا یه راهی جلو پام بزار ؛ دارم از عذاب وجدان میمیرم .. من نمیتونم حالا که جسممو به بهادر سپردم با کس دیگه ای زندگی کنم ..تورو خدا کمکم کن بابا ؛

انقدر گفتموگفتم تا دلم یکم سبکتر شد .. تنها جایی که میتونستم به قلبم آرامش بدم مزار بهترین مرد زندگیم بابام بود .

آرامشمو که گرفتم از مزار دورشدم .. درب و داغون بودنم باعث بی اهمیتیم به خاکی شدن لباسام بود.. من ریحانه ی زبون دراز و مغروری بودم که حالا با یک عشق دارم به فنا میرم ***

گوشیم زنگ خورد ؛ از توکیفم درآوردم؛ اسم مرد قطبی رو صفحه ی گوشی افتاده بود؛

مردد بودم برای جواب دادن ، از اینکه با حال خرابم تمام امیدشو از دست بده ، من حاضرم هرچی زجرو بدبختی تو این دنیاست رو تحمل کنم اما بهادر هیچوقت غمگین نباشه؛

تماسو برقرار کردم ، صدام بیش از حد گرفته و دورگه شده بود..

– بله بهادر ..

سرخوش و قبراق گفت : سلام .. چطوری خوشکلم ؟

نفسی با آه کشیدم وگفتم : خوبم

کمی مکث کرد ؛ بدون شک متوجه حال درونیم شده ..

بعد از کمی مکث ؛آروم پرسید: حالت خوبه ؟

– اوهوم

– ریحانه ؛ نمیخوای بگی که همه حرفای دیشبتو اون اتفاقِ بینمون …

سریع گفتم : نه

” نمیخواستم اونو تو عذابی که خودم غرق بودم ، شریک کنم “

بهادر: خب چرا اینجوری حرف میزنی باهام ؟

– چه جوری ؟

نفسی کشیدوگفت : مثل دیشب نیستی ؟ صداتم گرفته .. گریه کردی ؟

– من .. من اومدم سر مزار بابام ؛

چیزی نگفت ، مکثی کرد که فقط صدای نفساش به گوشم میرسید؛

نادم گفتم : من دیشب مست بودم بهادر ..

با تشر گفت : حالا که چی ؟ میخوای بگی مست بودم نفهمیدم چی شد ، حالا پشیمونم ؟ صبح جمعه رفتی سر مزار عَرعَر گریه کردی که دیشب با من بودی ؟!

– بهادر من دارم دیوونه میشم ؛

با حرص گفت : خدا منو بکشه از دست تو؛

تشدید وار سه بار گفت : لعنت خدا به من ؛ لعنت خدا به من؛ لعنت خدا به من ؛ که دارم از دست تو راهیه گور میشم .. تو چرا حدوسط نداری آخه ؟ یه روز انقدر خوبی که انگار خدا همه درای خوشبختی رو به روم باز کرده یه روزم انقدر بد میشی که حاضرم یه قبر گیر بیارم برم تخت بخوابم توش.. تومنو دیوونه کردی ؟ مگه ما دیشب باهم خوب نبودیم ؟ مگه ماباهم حرف نزدیم ،قول و قرار ندادیم که با هم باشیم هر چی شد، شد ..؟

– من سرقولم هستم ؛

با حالت عصبی گفت : چته پس ؟ اول صبحی چت شده ؟

غمگین گفتم: نمیخوام بینمون دوباره اون رابطه پیش بیاد ؛ من پشیمونم بهادر .. باهمه ادراکم دارم آتیش جهنمو حس میکنم ؛

نفس پراز حرصی کشیدوگفت : تو فقط سر قولِ حرفات باش، من دیگه به تو دستم نمیزنم، خوبه ؟ فقط بامن باش این مهردادک و هم بزن بره کنار من غلط …

یه دفه صدای داد زدن رعنا رو شنیدم ، از ترس اینکه حرفای بهادرو شنیده باشه مثل آبِ یخ زده شدم ، تنم لرزکرد .. با صدای شلوغیه داد زدنای بهادر و جیغای رعنا ازترس دهنم خشک شد؛ حاضرم قسم بخورم این سروصداهاش یعنی حرفای بهادرو شنیده .. گوشیو قطع کردم و فقط میگفتم “یا ابوالفضل خودت به دادم برس ” نفهمیدم چیشد و کِی سوار تاکسی شدم ،بطرف خونه رفتم .. تو دلم آشوب بود؛ نکنه رعنا به کسی چیزی بگه ، حرفای مکالمه مونو چندبار مرور کردم با یادآوریشون فقط ذکرو صلوات فرستادم و گفتم خدایا دستمو بگیر، خودت بخیر بگذرون ؛ خدایا غلط کردم، رعنا به کسی چیزی نگه .. تابرسم به خونه بلوایی تو سرم بپا بود، از دلشوره واسترس دست وپاهام میلرزیدن ، حتی نمیدونم چقدپول ازتو کیفم در آوردم وبه راننده دادم ،سریع از ماشین پیاده شدم ..از هول و استرس زانوهام میلرزید، نزدیک بود چندبار به زمین برخورد کنم ؛ کلیدو از تو کفم درآوردم و درو باز کردم؛

از پله ها بالا دویدم به طرف خونه ی بهادر ..خوبیه این خونه ها این بودکه عایق های صوتیشون قوی بودتا صدا برای طبقه های دیگه درز نشه؛ ولی نزدیک خونه بهادر صدای فریاد بهادر و همهمه کردن رعنا به گوش میرسید .. محکم چند بار در زدم ، زنگ و پشت سرهم فشار دادم که بهادر با چهره ی آشفته و ظاهری پرخاشگر درو باز کرد ؛ با دیدن من اول یکه خورده نگام کرد که گفتم: رعنا چی گفت ؟

از جلوی در کناررفت تا داخل بشم ؛ با صدای گرفته گفت : من امروز یا اینو میکشم میرم خودمو معرفی میکنم تا یه عمر بخوابم تو زندان ؛ یا یه بلایی سرِ خودم میارم ؛

صدای گریه های بلند رعنا اومد که انگار داشت با کسی حرف میزد ، روبه بهادر گفتم : داره حرف میزنه ؛ نکنه به کسی چیزی بگه!!

بهادر با سرعت به طرف اتاقش رفت ، پشت سرش دویدم که بهادداد زد: با کی حرف میزنی کثافت ؟

گوشی رو که تو دستش دیدم قلبم ایستاد ، امروز قطعاََ آبروم میره؛ خدایا بهم رحم کن ..

رعنا با جیغ گفت : بقرآن دست هرزتو یه بار دیگه بهم بزنی کاری میکنم که پشیمون بشی ..

بهادر داد زد : مگه تا الان نکردی ؟ مگه بدبختم نکردی ؟ بیشعورِ کثافت داشتی با کی حرف میزدی ؟

همه لباسای رعنا پاره پوره بود ، بهادر دست به زدن نداره مطمئنم خودش با جیغ جیغ کردنش لباساشو پاره کرده ، این از قدیم عادتش بود..

رعنا جیغ زدو دستشو به طرف من که تو چهارچوب در ایستاده بودم دراز کردوگفت : گوه خوردی عوضی که میری طرف این که به اصطلاح اسمش خواهره .. دیشب باهم چه غلطی کردین ؟ قول و قرار میزارین ؟ که واسه این یار بشی واسه من سگ اخلاق ؟

رو به من داد زد و با جیغ گفت : تو چرا انقدر ### ای که با شوهر من میپری ؟ تو حیا نداری آبرو نداری بیچاره ی بدبخت، گیر دادی به زندگیه خواهرت ؛

با چونه ی لرزون بهش نگاه کردم که بهادر با پشت دست محکم تو دهنش کوبیدو گفت : دهنتو ببند وگرنه به امام حسین امروز این قدو قواره ی نحست تو گور میفته؛ افسار پاره کردی ؛ ### بازیاتو گردن دیگرون میندازی؛

رعنا داد زد : غلط میکنی آشغال الان که بابات بیاد کاری میکنم که مثل یه آدم با من زندگی کنی؛

بهادر با دودست محکم تو سر خودش کوبید که دلم براش زجه زد داد زد: نمیخوامت رعنا، نمیخوامت، چرا عین بختک افتادی تو زندگیم ؛ گوه تو اون دوست داشتنت داری منو میکشی بیشرف کثافت

مشتشو محکم بالا برد که تو سر رعنا بزنه اما انگار نتونست ؛ چون مشتشو تو دیوار کوبید که صدای تَرَق استخون مشت شده ی دستش اشکام و لبریز کرد

در خونه رو محکم میکوبیدن؛دیگه همه چیز تموم شد ؛ همینم کم بود که عمو رضا شوهر خالم ؛ باجناق بابام از موضوع سر دربیاره

بهادر با حالی خراب سرشو بالا بردو آروم گفت : یا منو بکش یا اینو که داره دِقَم میده .. دیگه نمیکشم

وبعد بطرف در رفت تا درو باز کنه ..

با رفتن بهادر ، رعنا به منی که غرق اشک بودم ، پوزخندی زدوگفت : خوب خودتو مظلوم میگیری و مظلوم نمایی میکنی ؛ آتیش میندازی به زندگیه من و میچسبی به شوهرم، بعد جلوی خودم ادای خواهرارو در میاری !! خیلی پستی ریحانه .. ازت متنفرم .. تو خواهر من نیستی ؛ تو شیطون زندگیمی که داری شوهرمو از راه به در میکنی ؛ پس بگو بهادر این چندروز چه مرگش شده ..(انگشتشو بالا آورد و تاکید وارونه و جدی گفت ) منو ببین بمیرمم از بهادر جدا نمیشم .. یه عمر باید با چشمات ببینی که اون مال منه .. نمیزارم به هیچ وجه ازم جدا بشه ؛ هر نقشه ای تو ذهنت داری بنداز دور ؛ اون مالِ تو نمیشه ؛

حقیقتاشو تو سرم کوبید ، اما دیگه برام مهم نبود ، زجری که دارم میکشم بیشتراز این عشقِ نافرجامِ .. بزار بگه من بیحیام ، من بی شرافتم اما اون نباید این موضوع رو جار میزد ..

با گریه و چونه ی لرزون گفتم: چرا به عمورضا گفتی ؟ ما هرچقدر بد باشیم هر چقد فرزند ناخلف باشیم ، چرا آبروی بابا و مامانمونو جلوی بقیه میبریم ، من بخاطر کارتو سکوت کردم ،حتی بهادر حاضرنشد کلامی از این موضوع به کسی چیزی بگه اما تو پاک با آبروی هممون داری بازی میکنی ؟ حجب و حیا به این نیست که تو داری تفسیرش میکنی رعنا ؛ دهنِ تو هم یه ### ست که آبروی بابای خدا بیامرزمونو جلوی شوهر خالمون بردی؛ تو بااین کارت تن بابارو تو گور لرزوندی !!

داد زد: ### بازیای تو با شوهرِ من، تنشو نمیلرزونه ..؟ توعه بی حیا داری شوهرمنو ازم میگیری ؛ شرف نداری .. ببین بخاطرتو امروز چیکارم کرده ؛ دیشب چه غلطی باهاش میکردی ؟

صدای داد بهادر از تو حال اومد که داد زد : رعنا خفه باش بخدا میام لِهِت میکنم ؛

باشنیدن سروصدای عمو رضا و بهادر با صدای بلند گریه کردم .. من چه جوری تو صورتش سر بلند کنم؛ خدا لعنتت کنه رعنا آبرومو بردی..

” بااینکه عمو رضا مرد خیلی خوب و شریفی بود، اما رعنا نباید این موضوع روبیان میکرد، من خواهرش بودم نباید آبروی منو میبرد ، به توهم میگن خواهر، بخاطر گفتن این حرفا هیچوقت نمیبخشمت”

ریز ریز گریه میکردم که صدای قدمهاشون نزدیک میشد ؛ حضور عمورضا رو حس کردم اما روم نشد سر بلند کنم ، که با صدای گرم ومحبت آمیزش منو خطاب کرد ..

عمورضا: ریحانه بابا ، خواهرت به من زنگ زد یه چیزایی گفت ، از بهادر هم پرسیدم اون که همش دادو بیداد میکنه درست حرف نمیزنه بفهمم چی به چیه ؛ تو بگو این حرفا چیه که رعنا زد ؟

بهادر: بابا این حرفا رو بزار کنار ،ریحانه حالش خوب نیست .

سرم پایین بود و از زور گریه هق هق میکردم که بهادر عصبی روبه رعنا گفت : ایشالا بمیری رعنا ببین چه بدبختی به بارآوردی امروز ..

رعنا: این بدبختی نیست که تو و ریحانه چسب دوقلو شدین تو زندگیم ؛ من دارم بدبخت میشم ، حقم ندارم از زندگیم دفاع کنم ؟

عمورضا با عصبانیت گفت: بس کنین؛ با جفتتونم

بعد بطرف من اومد ، تکیه زده به دیوار بودم و از گریه ی زیاد قلبم درد گرفته بود، از این فضا و حضور عمورضا با فهمیدن این موضوع ، حسِ خفه شدن داشتم ..نزدیکم شد و آروم و محبتانه گفت : باید باهم حرف بزنیم ریحانه ؛ فردا میتونی بیای شرکت ؟

صدام در نمیومد ، فقط سرمو بالا پایین کردم که بهادر لیوان آبی جلوم گرفت ..

بهادر: سرتو بالا کن ببینمت ، یکم آب بخور داری میمیری از بس گریه کردی ؛

سرمو بلند نکردم ، فقط لیوان آب و با دستای لرزون از دستش گرفتم ، هیچوقت تااین حد شرمنده نبودم و از خدا آرزوی مرگمو نخواستم ؛ سکوت بدی به راه بود که فقط صدای زجه زدنای من تو اتاق میپیچید، حالم خیلی بد بود، اون از اول صبح که سر مزار بابام کلی گریه کردم و اینم از الان ؛ بدنم سست و بیجون شد ، پاهام میلرزیدن وتحمل وزن سستمو نداشتن ؛ بی رمق و با همون حالت گریه سرمو بلند کردم و به بهادر نگاه کردم که چشمام سیاهی رفت و کل خونه دور سرم چرخ خورد ..

حس سقوط داشتم که با فریاد بهادر که داد زد :” یا حضرت عباس ریحانه ” روزمین افتادم و بعد سیاهیِ مطلق …

با سردر بدی از خواب بیدار شدم ، چشمام همه جارو تاریک میدید، چندبار پلک زدم تا به نور کم سوی اتاق عادت کنم ؛ چشم چرخوندم تو اتاق؛ اتاق بهادر بود، مهرداد و دیدم که رو صندلی میز آرایشی نشسته بود ، و تکیه زده به من خیره نگاه میکرد ..

– سلام

جواب سلاممو نداد..

دستمو به پیشونیم زدم تا از رو تخت بلند بشم که سریع بطرفم اومدوگفت : پا نشو سرم به دستت زدم ..

-من اینجا چه غلطی میکنم ، میخوام برم خونه (با یادآوری موضوع جروبحث و غش کردنم ،با بغض نالیدم ) اون رعنای عوضی همه چیو به عمورضا گفت،آبرومو برد.

با دستش شونه هامو به عقب دادکه دوباره دراز کشیدم ؛

مهرداد: هیش .. باید استراحت کنی .. فشارت افتاده بود؛ دیشب که رو حالت طبیعی نبودی ،نتونستی شام بخوری ؛ صبحونه هم که مطمئنم نخوردی ، این دعواها و گریه ها هم باعث افت فشارت شده ؛

سرم رو بالشی بود که بوی بهادرو میداد، رو پهلو شدم و چندبار نامحسوس دم عمیق کشیدم ؛( خدا منو بکشه بااین همه دردسر، بازم نمیتونم ازاین مرد دل بکنم ، داره رسوای عالمم میکنه اما انگار کور و کر شدم )

اشکی از گوشه ی چشمم چکید که مهرداد ایستاده و درحالیکه نگام میکرد، گفت : گندشو در آوردی ریحانه ؛ دائی با اعصابی داغون رفت پایین ولی گفت تو فردا بری شرکت تا باهات حرف بزنه ؛

چشمامو بستم که قطره اشک دیگه ای چکید ؛ سوالی که مهرداد بی مهابا و خیلی صریح ازم پرسید مو به تنم سیخ کرد ..

مهرداد: دیشب که من رفتم بین تو و بهادر که اتفاقی نیفتاد ؟

چشمامو باز کردم و با چشمانی خیس و پراز تشویش و ترس بهش نگاه کردم ؛

(چی بگم ؟ بگم آره دیشب تو آغوشی بسر بردم که گناه بود، دیشب تو ###ی غرق شدم که ذلّت بود؛ دیشب تنم از هیجانی لرزید و به آرامشی رسید که با یک مرد نامحرم بود؛ چی بگم آخه ..؟ )

تنها یه دروغ توذهنم خطور کرد که به زبون آوردم ..

– بهادر همون موقع که منو داخل خونه برد، کسی به گوشیش زنگ زد، بعدش با عجله رفت ..

– پس این رعنای دهن وِل چی میگه ؟

با ترس گفتم: مگه چی گفته ؟

مهرداد: چه میدونم ؛ میگه مکالمه تونو شنیده ظاهرا تو دیشب به شوهرش حرفای قشنگ قشنگ زدی ، قول و قرار گذاشتی ؛ ازاین حرفا دیگه ..

– مهرداد من دیشب مست بودم .

چشماشو ریز کرد و با اخم کمرنگی گفت : آره هواسم نبود، تو دیشب مست بودی ، ظاهرا فقط واسه من عقلت ذائل نشده بود..

– منظورت چیه ؟

مهرداد: هیچی ؛ من برم ببینم این دو خل و چل چیکار میکنن صدایی ازشون درنمیاد ، برم شاید ایشالا یکیشون مرده باشه خیال ماهم راحت شه ..

تودلم خدا نکنه ای گفتم و نفسی با درد کشیدم .. ببین سرنوشت هممون چیشده که به مردن هم قانعیم ..

مهرداد رفت و من باز تو همون سکوت خودم ،آهسته اشک ریختم ؛ چنددقیقه ای گذشت که در اتاق بازشد؛سرمو بطرف در پیچیدیم که قیافه ش بیش از حد پریشون حال و افسرده بود.

بطرفم پاتند کردوگفت : حالت چطوره عزیزم ؟ بهتری ؟

با بغض وچونه ی لرزون فقط گفتم : بهادر ..

کنارم رو تخت نشست و سرمو بوسیدوگفت : جانِ بهادر !! آروم باش جونم ؛ انقدر گریه نکن ، گریه های تو نفسمو میگیرن !

با گریه و هق هق گفتم : دارم بی نفس میشم بهادر.. آبروم میره همه بخاطر رعنا منو لعنت و نفرین میکنن ..

غصه وار نگام کرد؛ رو موهامو نوازش میداد که گفت :تو روخدا آروم باش .. خدا منو لعنت کنه ریحانه ؛ این آتیشو من درست کردم که دارم تو و خودمو توش میسوزونم !

ازبغض سیبک گلوش بالا پایین شد، مردمک چشماش دودو میزدن، دلم بحال جفتمون میسوخت اما بهادر راست میگه این آتیش وخودش به بار آورده که به هیچ طریقی خاموش نمیشه !

دراتاق باز شد قبل اینکه کسی داخل بیاد سریع بهادر از تخت پایین رفت وفاصله گرفت؛ از کارش راضی بودم چون دلم نمیخواست بهونه ی جدیدی به دست کسی بدم ..

مهرداد بود که وارد اتاق شد و بعد از اینکه سرم دستمو کشید؛ گفت : اگه میتونی پاشو کمکت کنم بریم پایین ..

باتکون دادن سرم موافقت کردم واز تخت پایین اومدم نگاه بهادر به تخت ثابت شده بود، شاید چون این اولین باریه که من رو تختش بودم براش یه نوع خوشیه زیر پوستی بود ؛

بایه خداحافظی خفه شده با کمک مهرداد بطرف دراتاق رفتیم ؛ هنوز سرم گیج میرفت ؛ چادرمو که تا شده رو میز کنار در بود برداشتم ؛ که بهادر از پشت سر گفت : اگه هنوز حالت خوب نیست یکم دیگه بمون ؛میدونم الان غرغرای خاله اعصابتو بهم میریزه ..

برگشتم که چیزی بگم ؛ با صورت برافروخته و دستهای مشت شده ش ،زبونم به گفتن حرفی نچرخید ولی مهرداد برگشت و خیلی سرد گفت : میره خونه خودشون استراحت میکنه ؛ اینجا یا اونجا چه فرقی به حالش داره ؛ یعنی اینجا اعصابش خیلی آروم بوده که اونجا بدترش کنن ؟

بهادر در جوابش چیزی نگفت اما نفس کلافه ای کشید و با روشن کردن سیگاری، به سمت پنجره ی اتاقش رفت ؛***

از درب ورودی که خارج میشدیم روبه مهرداد که دستش دورشونه ام بود، گفتم: رعنارو ندیدم کجاست ؟ حالش خوبه ؟

مهرداد با حرص گفت : خبر مرگش یه آراام بخش خورده خوابیده .

از نوع حرف زدن مهرداد تعجبم گرفت ؛ اونکه رابطه ش با رعنا خوب بود و نشون میداد که باهم درحال دسیسه چیدن برای منو بهادرن اما حالا ..

با تعجب پرسیدم : چرا اینجوری حرف میزنی ؟ توکه با رعنا مشکلی نداری ؛ برعکس بنظرمن که رابطه تون باهم خیلی خوب پیش میرفت .

پوزخندی زدوگفت : جفتشون دوتا لجنن ..که خدا درو تخته واسه هم ساخته ،برن بمیرن ؛ تورو این وسط خر وساده گیرآوردن که دارن بیچارت میکنن ؛

روپله ها ایستاد و روبه من با حرص و تشر گفت : مگه من باتو حرف نزدم ریحانه ؟ مگه من نگفتم از بهادر فاصله بگیر ، (صداش هرلحظه عصبی تر و بلندتر میشد ) هر کاری کرد، هرگوهی خورد ،گور پدرِ پدرسگش ؛ بزار بره ردِ کارش ؛ چرا آبروتو بااین مردک میبری که دائی فردا بخواد توگوشت بخونه “ریحانه تو خجالت نمیکشی میخ شدی تو زندگیه خواهرت ؛ این یارو هر خری بود الان شوهر خواهرته دست ازسرش بردار ” توروت میشه تو صورت دائیم نگاه کنی وقتی داره به جرم شوهر قاپیدن از خواهرت، محاکمت میکنه ؟

(با بغض نگاش کردم که یهو با عصبانیت داد زد، دادی که که شونه هام بالاپرید؛ حنجره ش از دادی که زد دورگه شد ) واسه من بغض نکن لعنتی !! چرا مثل آدم رفتار نمیکنی ؛ چرا بخاطر این بیشرفا داری خودتو بدبخت میکنی ؟ (بلندتر داد زد ) منو نمیخوای نخواه اصلا با منِ بی پدر ازدواج نکن اما آدم باش دختر ؛ دست بکش از بهادر کثافتی که تورو به یه ### فروخت ؛

در خونه ی بهادر باز شد ، آشفتگی و عصبانیتش شبیه یه شیر خشمگین بود که برای حفظ قلمروش نعره میکشه و میجنگه ؛ بطرف مهرداد هجوم آورد؛جیغ زدم و گفتم : یا امام رضا ؛ بهادر؛

چنگ زد به یقه ی مهرداد ونعره کشید : مهرداد ولش کن ؛ انقدر تو گوشش حرف اضافه نزن ؛ بقرآن من یا قاتل تو میشم یا رعنا ؛ واسه چی همتون سر زندگیه من مُلا شدین ؛ دست از سرمنو زندگیم بردارین؛ از ریحانه دور شو ؛ گورتو گم کن تا بلایی سرت نیوردم.

از پشت پیرهن بهادرو کشیدم و با گریه گفتم : توروقرآن بهادر آبروریزی نکن الان مامانم میاد شرف منو میبرین؛ چی از جون منه بدبخت میخواین ؛ بزارین به حال خودم بمیرم دارین رسوای عالمم میکنین؛

مهرداد با اعصابی داغونتر از بهادر ، به عقب هولش داد وگفت : اگه دوسش داری تو دست از سرش بردار نالوتی ؛ زنِ پتیارت ازت رد نمیشه، با سلیطه بازیاش آبروی این بی زبونو میبره ؛ زندگیشو خراب نکن بهادر ؛ بیا یه بارم که شده تو زندگیت مرد باش ، بزار قبل اینکه بوی گند این ماجرا بالا بیاد این قائله بی سروصدا بخوابه ؛ این دخترم بره پی زندگیش؛ رعنارو خواستی یا نخواستی دیگه زنت شده ؛توکه از عهده ی زبونش در نیومدی پس بدون ازاین بدتر میکنه ؛ زندگیتو کن، از ریحانه هم دل بکن ؛

بهادر با صدای گرفته و خیره به چشمای مهرداد گفت : نیمه ی وجودمه ؛نمیتونم ازش دل بکنم ؛ ازم نخواین چون نمیتونم؛

“مرگ تدریجی یعنی همین ؛ که لحظه به لحظه رو به مرگ بری ؛ تو زندگی دارم به یه نقطه میرسم و اونم نزدیکی به زوالِ .. زندگیم شبیه بازیه شطرنج شده ؛ همه اختیارو از خودم گرفتن و هر کدوم برای زندگیم یه بازی جدید میسازه ؛ تاس و میندازن رو صفحه تا ببینن این بار بازی به نفع کی برد میشه ولی فقط خودم میدونم که تنها منم که تو این بازی کیش و مات میشم “**

شب تا صبح نتونستم حتی پلک رو هم بزارم ، با گفتن اذان از تختخوابم بیرون اومدم ؛ وضو گرفتم و باشرمندگی سجاده مو پهن کردم ، دلم یه خلوت عارفانه میخواست حداقل برای تسکین روحم ، که عذابش از جسمم شدیدتر بود،
بعد از نماز سریع آماده شدم تا قبل دانشگاه برم شرکت ؛ هر چند قید ساعت کلاس اولمو زدم چون میدونستم باحضور بهادرحرفامون ممکنه کش پیدا کنه و بحث بالا بگیره.

مثل همیشه یه لباس ساده پوشیدم ، یه مانتوی مشکی و شلوار جین سورمه ای، روزای نزدیک عید بود و هوا رو به بهاری میرفت ولی چیزی از دل مردگی من کم نمیشد.. مقنعه مو سر کردم و سوییشرت مشکی رنگمو پوشیدم .. سریع از خونه بیرون زدم ؛ نرسیده به در ساختمون اصلی بهادر صدام کرد ..

برگشتم که گفت : سلام داری میری شرکت ؟

با حالی خراب و گرفته گفتم : سلام، آره دارم میرم اونجا .

بهادر: بیا باهم میریم .

دوست نداشتم واسه رفتن به شرکت عمورضا منو با بهادر ببینه من همینجوریشم آبروم زیر سوال رفته ،
-من خودم میرم بهادر ؛ نمیخوام کسی منو تورو با هم ببینه، اینجوری همون یه ذره شرف باقی موندمم به باد میره .

عصبی گفت : منه (فحش به خودش ) پسر خالتم؛ این چرندیات چیه میگی ؟ خیرسرمون تو یه ساختمون باهم زندگی میکنیم ؛

عاصی و کلافه گفتم : بزار خودم برم بهادر ، خبر مرگم فعلا داره همینطور از آسمون واسه من خیر و خوشبختی میباره ،بزار برم ببینم بابات دیگه برام چه داستان جدیدی میسازه ؛

پوووف کشداری کشیدو گفت : لعنت به این زندگی؛ که جز بدبختی هیچی نداره، (خسته و غمگین گفت) ” برو مواظب خودتم باش ” ****

با یه در بست به شرکت عمورضا رفتم ، شرکتی که نیم سهامش از بابام بود و حالا بدست بهادر اداره میشد و هر ماه سود سهامونو پرداخت میکرد .

به میز منشی رسیدم ، دختر لاغر اندام و ظریف جثه ای بود، ظاهرمرتب و آرایش ملیحی داشت که به صورت ظریفش جلوه ی قشنگی داده بود ..

– سلام

سرشو بلند کردو گفت : سلام .. بفرمایید ؟

– با آقای خسروی یه قرار ملاقات داشتم .

منشی: ریحانه امیری ؟

– بله

منشی: همین الان پسر آقای خسروی رفتن داخل گفتن شما هم اومدین بگم برین ، منتظرتونن .

تشکر کردم و به سمت اتاق مدیر عامل رفتم ؛ چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم و با دو تق زدن به دربا صدای عمو رضا که گفت : بفرمایید ؛ وارد اتاق شدم ..

روم نمیشد سرمو بلند کنم ، اما بهادرو دیدم که نشسته رو مبل جلوی میز بود ، پای راستشو رو پای چپش انداخته بود و بحالت عصبی تکون میداد؛ آروم سلام کردم که عمو رضا از جاش بلندشدو به طرفم اومد ..

عمورضا : سلام دختر قشنگم .. خوش اومدی ریحانه جان ؛

– ممنون عمو رضا .

دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت : بیا بشین بابا جان ؛

به سمت مبل روبروی بهادر رفتم که عمو گفت : چیزی میخوری بگم بیارن ؟

مجبور شدم سرمو بلند کنم و با نگاهی شرمنده گفتم : نه ممنون

سرشو تکون داد و به سمت میزش رفت و پشت میز نشست ..

رو مبل نشستم ؛ اصلا به بهادر نگاه نمیکردم من همینجوری شرمنده این مرد بودم حالا جلوی خودش نمیزارم چشمام هرز برن و به پسرش نگاه کنن .. با کمی سکوت و نگاههای بیخودی به اطراف و نفسهای عمیق بهادر، بالاخره عمو رضا به حرف اومد.

عمورضا : ریحانه جان ؛ من از بهادر یه چیزایی رو شنیدم ، یه سری حرفارو هم دیروز از رعنا شنیدم ؛ تو صحت این حرفارو تایید میکنی ؟

بهادر: صحت حرفای منو فقط تایید میکنه ؛

عمورضا : آره بابا ..؟

خفه شده گفتم : بله

عمورضا: بله که چی ؟ بله که تو و بهادر قبلا همدیگه رو میخواستین، و رعنا با کلک وارد زندگیه بهادرشده ؟

خیره به زمین بودم ؛فقط سرمو بالا پایین کردم ، که دوباره عمو گفت :رعنا نسبت به تو احساس خطر میکنه ؛ ازت میترسه ، خب اگه بخوام منطقی فکر کنم اون حق داره بهرحال ،میدونی که الان زنِ بهادره ؛

” بابا خدا بیامرزتت ؛اما منه بدبخت و چرا کشوندی تو این دنیا که اینجوری خارو ذلیل بشم ، با این حرفا همه قصد کشتن منو دارن “

ناخنهام و از عصبانیت به بازی گرفتم که اینبار بهادر بود که گفت : بابا من باهات حرف زدم راه و چاره برام پیدا کنی نگفتم بیای دادگاه قضایی تشکیل بدی ، داری به ریحانه میگی که رعنا زن منه ؟ خودش که داره میبینه بهادر به اندازه کافی در به در شده !! این رعنا گوربه گور شده رو از پاچه من درش بیار بابا ، دیگه داره دهنمو سرویس میکنه .

عمورضا : بهادر تو چرا حرفای منو درست متوجه نمیشی ؟ من برم به رعنا چی بگم ؟ بگم تو بیا از پسرم جداشو چون به خواهرت علاقه داره ؟ مگه تو رعنا رو نمیشناسی ؟ رعنا ریحانه نیست دیروز ندیدی با چه زبونی با من حرف میزد ؟ تو نمیترسی بره به خالت یا به مامانت بگه ؟ اونوقت میخوای چیکار کنی ؟

ترسیده به عمو نگاه کردم و با بغض گفتم : توروخدا نزارین به گوش مامانم برسه عمو؛ زبونم لال یا سکته میکنه یا بخدا منو میکشه ؟

عمورضا با ناراحتی گفت : منم همینو به این پسره ی کله شق میگم ؛ اون رعنایی که ما میشناسیم یه راست میره میزاره کف دست مامانتو خالش ، اونوقته که خالت بخاطر این بی آبرویی ،صدتا تف میندازه تو صورت منو تو، دختراشو هم سربه نیست میکنه . . .

بهادر ازرو مبل بلند شد و گفت : به خداوندی خدا مجبور بشم میرم همه چیو به خاله میگم .

عمورضا هم اینبار عصبی از جاش بلندشدوگفت : چرا حرف ناحساب میزنی مرد؟ خجالت بکش ، قباحت داره ، اون حاج پرویز خدا بیامرز منو تورو امین خونوادش کرده که این بلاهارو سر زن و بچش بیاریم ، اون دخترشو بدبخت کردی،اینو هم اسیرخودت کنی، با کارای شگفت انگیزت زنشوهم سکته بدی راهیه بیمارستانش کنی؟ گندی که به بار آوردی با هیچی جمع و جور نمیشه بهادر، بشین بی سروصدا زندگیتو بکن .

بهادر: نمیتونم بابا؛ دیگه کشش ندارم؛ قبلا اگه بعنوان یه دخترخاله یه ذره دلم بحالش میسوخت، اما حالا دشمن سَرکَنَم میبینمش؛ ازش بدم میاد عین یه بختک دستاشو گذاشته تو گلوم داره خفم میکنه .

عمورضا نفس کلافه ای کشید وبطرف پنجره ی اتاق رفت ،که دوباره بهادر گفت : اصلا میرم به خاله میگم منو رعنا باهم تفاهم نداریم ، چه میدونم یه بهونه ی کوفتی، مرضی ، زهرماری جور میکنم تا ازمن طلاقشو بگیرن .

عمورضا در حالیکه نگاهش از پنجره به بیرون بود ، پوزخندی زدوگفت : با رعنا تفاهم ندارم اما عاشق ریحانه م !!

بهادر: حقیقت محضِ .

عمورضا: عاقل باش بهادر؛ بشین مثل آدم زندگیتو بکن ..مگه هر کی عاشق میشه باید بهش برسه ؟گاهی وقتا نرسیدنا خیلی بهتر از رسیدنه، تو نیمه ی پرلیوان و میبینی اما من پرشده شو میبینم ، این عشق اشتباهه .. هر چی که بوده مال گذشته ست بهتره جفتتون از این رابطه برین بیرون ؛

برگشت به من نگاه کردو جدی گفت: متوجه شدی ریحانه ؟

با صدایی گرفته وغمگین گفتم : بله عمو رضا فهمیدم .

صدای بهادر از عصبانیت هر لحظه اوج میگرفت که داد زد : بابا من زنمو نمیخوام ، بقران مااصلا رابطه ی خوبی هم نداریم ، بجز همون اشتباه من هنوز یه بارم بهش نزدیک نشدم ، اصلا نمیتونم به چشم زنم ببینمش ؛ مدتهاست نمیزارم حتی دیگه رو تختم بخوابه ، اصلا نمیزارم از پنج کیلومتریم ردبشه .. آخه اینم شد زندگی ؟ خودِ بدبختش هم داره زجر میکشه نمیفهمم چرا ول کن منِ نیست ، چه گلی به سرش زدم که دست ازسرم بر نمیداره ؟!

عمورضا: برو بهش بگو ازهم جداشیم، طلاق بگیر ، ببین اولین کاری که میکنه چیه ؟! اول میره پیش مامانش میگه که ریحانه و بهادر با هم ریختن رو هم زندگیمو خراب کردن، بعد هم میاد سراغ زن من !!

عمورضا رو به من گفت : تو میتونی جلوی تهمتایی که رعنا برات ردیف میکنه بمونی ؟ میتونی بگی بخاطر عشقم نتونستم دست از سر شوهر خواهرم بردارم ؟ میتونی بگی آره من پسر خالمو دوست دارم و برام مهم نیست اون یه مرد متاهله و از همه بدتر به جهنم زندگیه خواهرم خراب شه ؟میتونی سکته کردن مامانتو به چشمت ببینی ؟میتونی در مقابل ناسزاهایی که بارت میکنن جوابگو باشی؟

با چشمای خیس به عمورضا نگاه کردم که دلسوز گفت: دخترم این عشق اشتباهه ؛ بهادر با حماقتش زندگیه خودشو تورو و رعنارو خراب کرده، من هر طور فکر میکنم میبینم نمیتونم حقی به شما بدم که باهم باشین،تا قبل اینکه کسی بویی نبرده این بند گسسته رو از هم پاره کنین و سوا بشین؛

” حرفای عمورضا واقعیت داشت من توانایی مقابله با هیچکدوم از این اخطارهارو نداشتم ، عشق ارزشش خیلی بالاست اما به شرطی که پای رقیب سرسختی درمیون نباشه “

بهادر با تردید نگام کرد اما من چیزی و گفتم که انتظارشو ازم نداشت .
– عمورضا من میکشم کنار ،اما بهادر باید قسم بخوره که دیگه دورو بر من نیاد .

داد زد : ریحااااانه نااامرد تو به من قول دادی ؟!

سرمو انداختم پایین و با گریه ی آروم گفتم: نمیتونم بهادر حق با عمورضاست این عشق برای من خاری میاره ، من نمیخوام آبروم به خطر بیفته.

یک آن تمام پرونده های رومیز پخش زمین شدن، عصبانیت این مرد غیر قابل کنترل بود و من تا حد بینهایت از این عصبانیتش ترس داشتم چون دست کمی از جنون نداشت .

تمام چیزای رو میز، رو زمین افتادن با حالی خراب دستاشو رو میز تکیه زد و سرشو متمایل به پایین برد و درحالیکه نفس نفس میزد ،محکم گفت : بابا این دختر ناموس منه ، حتی اگه به شرع خدا نباشه، به همون خدا به پیر به پیغمبر کسی بخواد ازم بگیرتش ، تیکه پارش میکنم .. من دیگه هیچی واسه ازدست دادن ندارم یه ریحانه ست بخواین سنگ بندازین خون بپا میکنم ، شده ازمون لوح بی آبرویی هم بسازن دیگه برام مهم نیست چیزی که …

عمورضا با عصبانیت دادزد”: شرم کن بهادر تو زن داری پسر دست از سر این دختر بردار ، تو اصلا روت میشه اون دخترو طلاق بدی بری پیش خالت واسه خواستگاریه این دخترش ؟ من به تو غیرت و مردونگی و اینجوری یاد دادم ؟ تو الگوی برزویی ، برزو به تو نگاه میکنه و قدم برمیداره میخوای راهی که خودت میری اونم به تقلید تو عمل کنه ؟

بهادر از میز فاصله گرفت و نزدیک عمورضا شدو گفت : من یه هدف تو سر دارم که اونم ازبس گفتم دیگه حنجرم پاره شده ؛ بابا من به یه جایی رسیدم که دین وایمون دیگه حالیم نیست ، منو که خوب میشناسی کاری که

حتی تو اون ته تهای ذهنت فکرشو نمیکنی هم انجام میدم، پس نزارین گند بدتری بالا بیارم ،چون درهرصورت این دختر مال من میشه ؛

” وای ، وای، وای بهادر که تو واقعا جنونِ عشقی گرفتی، با دیوونگیت داری منو هم میترسونی، همه دارن راه و چاه جلو پامون میندازن اما اون دوباره سر محور اولش میچرخه، هشدارآخرشو داد ،میخواد با من چیکار کنه؟ رعنا ازش جدا نمیشه حتی عمورضاهم از راضی کردنش واسه طلاق عاجزه ، اگه بهادر اشتباهی کنه آبروی من جلوی همه میره ، من یه عمرسرافکنده میشم و باید سرکوفت اینو اونو بشنوم “

با گفتن این حرفا ، داغون و عصبی از اتاق بیرون رفت ، حتی سربلند نکردم که نگاهم با نگاه دلخورش برخورد کنه ؛ اما میدونستم که بابت حرفم دلگیر و رنجوره .

با صدای عمو رضا نگاهمو از در گرفتم ؛

عمورضا: مگه تو به مهرداد جواب مثبت نداده بودی ؟

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.