خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 11

رمان زوال پارت 11

رمان زوال پارت 11
2 (40%) 1 vote

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

همه تو خونه ی بهادر بودیم ، به محض ورودم به خونه خاله و مامانم و همینطور رعنا گل از گلشون شکفت انگار واقعا من اسیربودم که با دیدنم خوشحال بودنشو بروز میدادن ..

چند دقیقه ای میشد که اومده بودم ، ساکت و بی حرف رو مبل نشسته بودم که مامان گفت : ریحانه مادر این پیش دستیا رو ببر بزار توآشپزخونه ..

پیش دستیایی که میوه خورده بودیم رو یکی یکی رو هم گذاشتم و به آشپزخونه رفتم ..

صدای حرف زدن بهادر و رعنا رو که شنیدم وارد نشدم ، در آشپزخونه ایستادم که شنیدم بهادر گفت: واسه چی اون بیشرف و دعوت کردی ؟

رعنا: تو چه مشکلی با مهردادداری ؟ چون به ریحانه نظر داره ؟ تو چرا جدش میای ؟ اتفاقا با اینکه فاصله ی سنیشون زیاده ولی بنظر من که خیلی بهم میان ..

بهادر: دهنتو ببند تا نبستمش رعنا،شامتو بکش .. تو گوه خوردی اون بد پَک و پوزو دعوت کردی ؛ واسه چی به من نگفتی ؟

رعنا: به عنوان زن این خونه صلاح اینو دارم که مهمونامو دعوت کنم ..

بهادر با پوزخند گفت: زنِ این خونه تو غلط کردی بهش گفتی بیاد .. چشات نمیبینه که من ریختشو نمیتونم تحمل کنم ..

رعنا: بهادر دیگه داری پرو میشی ؛ احترامتو نگه دار .. چند روزه چه مرگت شده افتادی به جون من ؟ فکر میکنی خر بودم نمیفهمیدم اونموقعها بخاطر لج درآوردن ریحانه دلمو گرمِ محبتت میکردی، حالا هم که خدا میدونه بینتون چی پیش اومده که هرروز دقِ دلیتو سر من پیاده میکنی ؛ اخلاقت غیر قابل تحمله ..

بهادر: تحمل نکن ، راه باز جاده دراز .. کسی به زور اینجا نگهت نداشته ..

سرکی تو آشپزخونه کشیدم میخواستم برم داخل تا بحثشون خاتمه پیدا کنه ، با حرفای رعنا نفرتم به بهادر بیشتر میشد اما باز بخودم تلقین کردم که این آشیه که رعنا برای خودش پخته پس سزاوار این رفتارای بهادر هست حالا هرچقدر ازش متنفر باشم کلی تو اون موضوع مقصر اصلی رعناست ..

نگاهم بطرفشون بود اما نیمرخ جفتشون به جهت من بود ، طوری غرق جرو بحثشون بودن ،که هنوز متوجه ی حضور من تو آشپزخونه نشدن ..

رعنا با حرص و عصبانیت جفت دستاشو رو سینه ی بهادر زدو به عقب هولش دادوگفت: توچته ؟ چرا اینجوری شدی؟ معلوم نیست چه مرگته شب و روز با من تلخی ؟ عین سگ پاچه گیر میگیری ؛ دارم از دست اخلاق و رفتارت کلافه میشم ؛ چی بین تو وریحانه گذشته که تو تبدیل به یه موجود سردو …

مچ دستای رعنارو گرفت و با خشم از بین دندوناش غرید: من جنون دارم رعنا .. هواست به حرف زدنت باشه این زندگیته میخوای بخواه نمیخوای نخواه ، به زور اومدی افتادی تو پاچه م اینجور که داره پیش میره قرار نیست دَرَم بیای ؛ خیلی خسته شدی ، تحمل نداری بزن به چاک ..خودم به قدر کافی درب وداغونم ،دیگه اعصابم واسه تو یکی نمیکشه .. دفه آخرت هم باشه کسیو بدون اجازه من دعوت میکنی مخصوصا مهرداد رو ..

دستاشو رها کرد و برگشت منو دید ، که هاج و واج به دعوای زن وشوهریه رعنا و بهادر که هیچ شباهتی به زن وشوهر نداشتن خیره بودم ..

با نگاه خیره ش، رعنا هم نگام کرد که اشکاشو سریع با پشت دستش پاک کردو گفت: چرا تو زحمت کشیدی خودم میومدم جمع میکردم ..

کارم درست نبود ، نباید اینجا میومدم که اونا منو ببینن یا بفهمن که نظاره گرِ دعواشون بودم ، مخصوصا رعنا که بیچاره وار نگام میکرد .. با یه عذر خواهی ظرفای پیش دستی و تو سینک گذاشتم که بهادر هم از آشپزخونه بیرون رفت ..

مشغول شستن ظرفا شدم که رعنا سردلشو باز کرد وشروع به دردو دل کردن با من شد ..

سعی کردم باهاش حرف بزنم ودلشو آروم کنم که بین منو بهادر همه چیز تموم شده ست اما ترس تو چشماش اون عشق گذشته ی بین منو بهادرو براش تداعی میکرد .. کلی قسمم داد که برای زندگیم تصمیمات عاقلانه ای بگیرم واونم این بود که جایگاه مهردادو تو زندگیم پررنگ تر کنم .

سر میز شام نشسته بودیم .. مهرداد هم به جمعمون اضافه شده بودکه این باعث تو هم رفتن اخمهای بهادر شد …

مهرداد کنار من نشسته بود، که بدتر چهره ی پر از اخم بهادر رو تحریک میکرد .. بشقابمو برداشت و گفت : چی برات بکشم ؟

بهادر نفس بلندی کشید ، که گفتم: یکم پلو و جوجه برام بزار لطفا..

با گفتن این حرفم ، صدای پر از حرصش بالا اومد ..

بهادر: میگم مهرداد تو که انقدر آداب احترام به زنا رو بلدی من موندم چرا زن نمیگیری ؟ دیگه داری کم کم پیر میشیا .. مثل اینکه سه چهار سالی هم از من بزرگتری ؟

مهرداد درحالیکه تو بشقابم پلو میکشید، با لبخند گفت: اتفاقا جدیدا افتادم تو فکرش ، بقولت دارم پیر میشم میترسم آرزو به دل گفتن یه بابا بمونم

عمورضا : تو دست به کار شو ، آرزو به دل نمیمونی مهرداد جان ..

خاله : حالا این دختر خوشبخت و پیدا کردی ؟

بهادر پوزخند صدا داری زد ولی مهرداد بلند خندید و بشقاب و جلو من گذاشت و گفت : خیلی وقته پیداش کردم زندایی ..

رعنا: چه خوب .. چرا تا حالا نگفتی بلا .. میخواستی یهویی سوپرایزمون کنی ؟

بهادر: رعنا اون نمکدون و بده ؛ خورش اصلا نمک نداره …

مامان: انقدر نمک نخور بهادر جان… والا خورش نمک داره نمکش هم به اندازه ست ..

خاله: آره مادر نمکش خوبه خوشمزه هم هست .. دستت درد نکنه رعنا جان

رعنا با لبخند نوش جانی گفت ..

مهرداد که روبروی بهادر نشسته بود با خنده ی تمسخرآمیزی آروم گفت: چیه زورت میاد داری میترکی ها ..؟ نمک نخور الان بدتر میشی..

با آرنجم به پهلوی مهرداد زدم وگفتم: سربه سرش نزار اونکه کنترلی رو زبونش نداره الان یه چیزی بهت میگه ..

مهرداد آروم تو گوشم گفت: باید داغش کنم، من که میدونم حال خرابِ این چندروزت و این تحویلت داده ولی سر چی بوده خدا داند ..

ناخودآگاه به بهادر نگاه کردم ، که با اخم نگام میکرد .. رومو ازش گرفتم که صدای برخورد بلند قاشق و چنگالش اومد ..

رعنا: نگفتی مهرداد بقول خاله این دختر خوشبخت کی هست حالا ؟

مهرداد با لبخندگفت: آشناست رعنا؛ تو بیشتر از همه میشناسیش

با صدای شکستن لیوانِ تو دست بهادر ، همه بطرفش نگاه کردیم

مامانم از جاش بلند شدوگفت : ای وای بهادر ، خدا مرگم بده هواست باشه پات تو شیشه ها نره

بهادر با لحن عصبی ولی آروم گفت: بشین خاله بلندنشو بعدا جمعشون میکنیم، هواسم هست؛

عمورضا: چته بهادر .. مگه حالت خوب نیست بابا ؟

بهادر: نع

خاله: چرا حالت خوب نیست ؟ تو که الان خوب بودی ؟ نکنه بازم اون سردرد لعنتی سراغت اومده ؟

مهرداد با پوزخندآروم گفت: آره دیگه منم زیاد حرص بخورم سردرد میگیرم

مامان شنیدچون گفت : حرص واسه چی آخه ؟ بهادر !!

بهادر دستاشو مشت کردوبا عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت رو به مهرداد گفت: با من شوخی نکن مهرداد من جدیدا ظرفیت شوخی ندارم یه موقع دیدی با این شوخیای مسخرت که نیشتو باز میکنی مشت سنگیم نیشتو ببنده؛

عمورضا : بهادر این چه طرز حرف زدنه ؛ ناسلامتی مهرداد مهمانته ؟

بهادر به من نگاه کردو نفس بلندی کشید، رو به رعنا گفت : به جای اراجیف گفتن ؛شامتو خوردی بعد این شیشه ها رو جمع کن

ازجاش بلند شدکه رعنا گفت: هنوز که شام نخوردی ؟ غذات دست نخورده ست

بهادر: میل ندارم ..

مهرداد با طعنه گفت: زیاد خورده حسابی سیرشده .

از صدای محکم مشتی که رو میز کوبید ؛ قاشق چنگلای تو ظرف با هم برخورد کردن و صدا دادن ..

با عصبانیت گفت: مهرداد ببند لطفا .. من چندروزه اعصاب درست درمونی ندارم، جون خودت منتظرم یکی اَنگولکم بده تا دست و پا براش سالم نزارم ..

خاله :وای بهادر چته ؟چرا اینجوری حرف میزنی ؟

مامان: زشته مادر مهرداد که مثل برادرته

بهادر با همون چشمای پرخشمش و درحالیکه مشتش هنوز رو میز گره خورده بود مثل گرگ زخمی به مهرداد خیره نگاه میکرد..

عمورضااینبار با جدیت کلامی و لحن نه چندان آروم گفت: چرا همچین میکنی بهادر؟ یه جوری حرف میزنی انگار ارث پدرتو ازش میخوای .. بی حرمتی به مهمانتو از کی یاد گرفتی ؟

بهادر چشماشو بست وگفت: بابا موضوع بین منو مهردادِ ؛خودش میدونه منظورم چیه ؛

عمورضا : چیه؟ بگین ماهم بدونیم حداقل واسه چی هروقت همدیگه رو میبینیم دندوناتون تو گلوی هم کارمیکنه ..

خاله: من اول فکر میکردم همش باهم شوخی میکنن ولی انگار قضیه جدی تر این حرفاست ..

مامان: بگو بهادر جان چیزی هست بگین ؟

رعنا سرفه ی مصلحتی کردوگفت: بیخیال این حرفا؛ موضوع خاصی نیست اینا کلا عادت دارن سر یه چیز کوچیک بحث وسروصدا میکنن؛ بعد دوباره برمیگردن به خودشون

بهارر نگاه به رعنا کردوگفت : تو یکی حرف نزن؛ هممون میدونیم که لال نیستی

مهردادبه صندلی تکیه دادو دست به سینه شدو با لحن محکمی گفت : لیلا خانوم و دایی رضا راستش وقتش شده در مورد یه موضوعی با شماصحبت کنم؛ من برای زندگیم یه هدف مشخص دارم و الان تویه مرحله ی سنی هستم؛

بهادر: مهردااااااااد ..

با صدای بلندی که اسم مهردادو صدا زد،نگاه به قیافش کردم که قرمز شده بود و دستاش از خشم میلرزید ..

مهردادهم جدی گفت : بزار حرف بزنم بهادر .. نپر تو حرفم..

وبعد خیلی سریع وصریح حرفی رو زد که حتی خودمم تو شوکش باقی موندم ..

مهرداد: راستش لیلا خانوم من تصمیم دارم ازدواج کنم ،الان موقعیتم واسه فراهم کردن یه زندگیه ایده آل مناسبه ..من میدونم فاصله ی سنیِ منو ریحانه زیاده، بهرحال 14 سال فاصله ی کمی نیست .. اما من به یه چیز معتقدم اونم زندگی و خوشبخت شدنه .. که با شناختی که بخودم دارم ،مطمئنم که میتونم از پس زندگی و خوشبختیه کسیکه قراره شریک زندگیم بشه بر بیام ..شما که منو کامل میشناسین فقط میمونه نظر شما وخودِ ریحانه جان که اگه همه چیز مساعد باشه ،یه قرار بزاریم با خونواده ام خدمت برسیم ..

خاله با خوشحالی گفت : من به اندازه بهادرم قبولت دارم مهرداد جان کی از تو بهتر .. الان که اختلاف سنی مهم نیست اصل مرد بودن و ضامن شدن خوشبختیه که تو همشو تمام و کمال داری ..

به رعنا نگاه کردم؛ که با یه چهره ی خندون و خوشحالیه عمیق نگام کرد و چشمکی زد ..

عمورضا هم یه چیزی گفت، مامانم ، رعنا،و همینطور خاله و مهرداد حرف میزدن، اما من گیج و منگ شده به میز نگاه میکردم ،چرا همه یه جورایی خوشحال شدن ولی ؛ من .. من چرا اصلا خوشحال نیستم ؟ کدوم دختری از شنیدن یه همچین بخت و اقبالی خوشحال نمیشه ؟ به مهرداد نگاه کردم که ظاهرا مخاطبش عمورضا بود و گرم صحبت در مورد بحث داغ این ازدواج ..

اون خوشکله ، خوشتیپِ ، با اقتدار و مردونست ، ازهمه مهمتر دکتر و اجتماعیه ولی چرا برای من چنگی به دل نمیزنه ؟ تا الان هیچوقت اونو به جز یک دوست صمیمی و محرم اسرارم نمیدیدم .. اما با این پیشنهاد ..

به بهادر نگاه کردم که پشت کرده به ما و جلوی پنجره ایستاده بود، و سیگار دود میکرد .. با پوکهای عمیق و سنگین

زخم دلم دوباره سربازد .. نمیدونم چرا با دیدن این حال وروزش و این پیشنهاد شوک وارونه ی مهرداد ، دلم گرفته شد .. انگار سنگینیه نگاهمو حس کرد که برگشت و با چهره ی پراز غمی که نشون از باختش میداد نگام کرد ..

با صدای خاله که مرتب صدام میکرد نگاهمو ازش گرفتم ..

خاله : کجایی ریحانه ما داریم درموردتو حرف میزنیم ، تو معلوم نیست تو چه فکری سر میکنی ؟! مامانتو رضا که با مهرداد حرفاشونو زدن ، مهرداد میگه بزاریم یه بارَکی واسه عیدمراسم خواستگاری و نامزدی رو بزاریم ؛ تو چی میگی خوبه ؟

” همه حرفاشونو زدن انگار من اینجا بوقم .. مثل اینکه من قراره با مهرداد زندگی کنم و من باید تصمیم بگیرم نه شما که بریدین و دوختین “

به مهرداد نگام کردم که با لبخند سرشوتکون دادوگفت : اگه حرفی داری بگو ریحانه جان ؟

رعنا نمکی شد و با خنده گفت: عروس هول کرده الان ، یکم خجالت میکشه ..

خاله با خنده گفت: خاله قربونش بره اینکه زبونش چهل و چهار متره .. حالا نه اینکه اصلا مهردادو ندیده خجالت میکشه ..

با یه نگاه به بهادر که تیز تودهنمو نگاه میکرد تا ببینه چی میگم ، برگشتم و گفتم: من باید فکرامو بکنم .. قبلش باید با خودِ مهرداد هم حرف بزنم، حرفامو که زدم قرارشو مشخص میکنیم ..

با داد و عصبانیت گفت : خرِتمام عیار .. میخوای با کسی که سنِ باباتو داره ازدواج کنی ؟

مهرداد با حرص گفت: آره نه اینکه تو 20 سالته تازه تو شُرُف بلوغ و عشق و عاشقی ای ؟

عمورضا : مگه به سن وساله ..؟ مرد باید مرد باشه واسه زندگیش .. ماشالله هم ریحانه دختر کاملیه و هم مهرداد از همه نظر آقا.. بنظر من که من جفتشون در کنار هم تکمیل میشن ..

بهادر با صدای گرفته که معلوم بود حسابی داغ کرده گفت: بابا این حرفارو بزارین کنار کجای ریحانه به مهردادِ زن باز میخوره ؟ من از گند کاریای مهرداد خبر دارم ،بمیرمم اجازه نمیدم ریحان زنش بشه ..

مهردادحرصی گفت: نه خودت یه عمر کشیک کلیساها بودی ،اولین وآخرین زنی که دیدی رعنا بوده واسه همینم به من اینارو میگی .. خوبه تو هر پروژه ای که بوده تو باید اولی پیشقدم میشدی ..

عمورضا: ای بابا استغفرالله .. ببین چه اَلمشنگه ای بپا کردین این چرندیات چیه میگین آخه !؟

رعنارو به بهادر گفت : اگه ریحانه خودش بخواد تو چرا میخوای جلوشو بگیری ؟ همه قبل زندگیشون اشتباه دارن اونم کی پسرا !! مهم بعد از ازدواجِ ..

بهادر دادزد: رعنا اگه شامتو کوفت کردی پاشو جمع و جور کن صدات نیاد توگوشم تو یکی حرف نزن..

خاله : بسم الله .. بهادر تو چت شده مادر ؟

مامان: رعنا یکم گل گاو زبون براش دم کن اعصابش آروم بشه .. صورتش قرمز شده ، اعصاب نداره این بچه معلوم نیست یهویی چِش میشه که اینجوری گُر میگیره ؟!

بهادر: من کوفت بخورم بمیرم بهتره .. گل گاو زبون بخوره تو سرم ..

مامان و خاله باهم خدا نکنه ای گفتن و بعد هم اعتراض بهادر دوباره بالا گرفت که رو به مهرداد گفت: بهت گفتم یه لقمه اندازه دهنت بردار ولی تو گوش ندادی .. کارت به سرانجام نمیرسه( با انگشت رو سینش زد) چون من نمیرارم به سرانجام برسه .. یا بیخیال ریحانه میشی یا از الان به بعد خودت زهر بودنمو میبینی ..

مهردادخیلی ریلکس تکیه دادوگفت: آقای برادر که داری جِلِز وِلِز میشی ،چرا نه ؟ دلیل منطقی بیار همه رو قانع کن ..

بهادر اول به من نگاه کرد و بعد یه نگاه کلی به همه .. شده بود اسپند رو آتیش.. اصلا آروم و قرار نداشت یه طوری با ترس و واهمه نگام میکرد،انگار همین الان مهرداد دستمو گرفته و میگه بریم ..

رو به همه گفت : ریحانه بچه ست الان وقت شوهر کردنش نیست .. باید درسشوبخونه تا چندسال دیگه که یه موقعیت خوب سراغش بیاد، حرف ازدواج و تو گوشش نخونین .. هم تو مامان و هم خاله واسه خودتون خیال بافی نکنین این دختر باید درسشو بخونه ..

رعنا با پوزخندگفت : آره نه ریحانه خیلی هم درس میخونه .. اگه درس خون بود که یه ماهه دانشگاشو ول نمیکرد خونه نشین بشه ..

وای بهادر با اون همه عصبانیتش تا الان خودشو به زور گرفته بود که با این حرف رعنا بدون درنظر گرفتن کسی خیز برداشت به طرفش ،عمو رضا خطاب به بهادر داد بلندی زد و مهرداد هم سریع از رو صندلی بلندشد ولی به موقع نرسید چون دست بهادر رو سمت چپ صورت رعنا فرو اومد و صدای دلخراشی داد که قلب من براش ریش ریش شد ..

خاله و مامان با تعجب به رفتار بهادر نگاه میکردن اما این وسط فقط منو مهردادو رعنا بودیم که از حال وخیم بهادر خبرداشتیم ..

مهرداد دستای بهادرو گرفته بود ولی بهادربا صدای بلند به رعنا گفت : کسی از تو اظهار نظر کرده .. لال شو کاراتو بکن .. عین مگس میفتی وسط حرفام ویز ویز میکنی .. مگه کوری نمیبینی اعصابم سرویس شده ..دستامو ول کن مهرداد وگرنه مشتمو اینبار تو صورت تو خالی میکنم ..

مهرداد با عصبانیت گفت : زهرمار چه مرگته یاغی شدی ؟ واسه چی میزنیش پفیوز ؟ ارزش اینوهم نداری که حالیت کنم وگرنه نشونت میدادم ..

بهادردستاشو رها کردو با حرص گفت : به تو ربطی نداره تو مسائل زندگیه من دخالت نکن .. زن وشوهریم دلم بخواد هم میکشمش تو چی میگی این وسط ؟

عمورضا : خجالت بکش مرد ناحسابی .. این بیشعور بازیا چیه درمیاری کی دستشو رو زنش بلندمیکنه اونم تو جمع ؟

خاله به سمت رعنا رفت وگفت : واقعا که بیشعوری بهادر من و رضا تورو اینجوری تربیت نکرده بودیم ..

مامان: تو که با رعنا دعوات شده بود چرا مهمونیتو امشب گذاشتی ؟ میزاشتی آشتی میکردین بعد ما میومدیم حداقل اینجوری مثل سگ و گربه به جون هم نیفتین ..

بهادر به سمت پنجره رفت وآروم گفت : ببخشید خاله دست خودم نبود..

رعنا با بغض و دستی که رو صورتش بود، گفت: ازبس بیشعوره .. منو دیوونه کرده .. هرروز همین بساط و تو خونه در میاره انگار داره با سگش حرف میزنه مردم با سگاشونم خیلی با محبت تر رفتار میکنن که این با من اینجوری رفتار میکنه ..

مهردادبا طعنه گفت : چون خره ،عقل نداره که این زندگیشه هر چی هست باید بچسبه بهش و هزار بارم خداروشکر کنه ..

بهادر با اون سیگار همیشگیش برگشت و با خشم و نفرت به مهرداد نگاه کرد..

مامان: بهادر .. رعنا چی میگه ؟

بهادر: شرو وِر .. منم حوصله ی شروور شنیدناشو ندارم اینه که اخم وتَخم میکنم خانم بش برمیخوره ..

رعنا: خودت شروور میگی .. دیوونه ی روانی .. به تو چه ربطی داره که ریحانه میخواد زن کی بشه یا کی ازدواج کنه ها ؟ به تو چه ربطی داره ..

بهادر: دهنتو زیپ کن ..

“وای رعنا الان آبروریزی میکنه و به همه میفهمونه موضوع از چه قراره .. قبل اینکه اوضاع بدتر بشه ،رو به مامان گفتم: بیا ما بریم پایین مامان

مامان: آره بریم خبر مرگم اومدم بالا چه کنم این پسره امشب دیوونه شده ..

به مهرداد اشاره کردم که ما میخوایم بریم ..

مامان لباس و وسایلشو برداشت منم شنلی که رو لباسم پوشیده بودم رو برداشتم که بهادر گفت: کجا خاله ؟

مامان : ما دیگه میریم پایین .. زحمت دادیم ..

به سمتمون اومد وگفت : ببخشید امشب بدشد .. اعصابم خیلی بهم ریخته ست خاله .

مامان: خب چرا نمیگی چته ؟ چرا با زنت ، با مهردادو بقیه بحث میکنی ؟

مهرداد: دارین میرین پایین ؟

سرمو تکون دادم که گفت : دایی ، زندایی ، شما هم بیاین میریم پایین خونه لیلاخانم ..

بهادر دست به جیب شد وبا حرص نگاش کردو گفت: درویش و به دِه راه ندادن سراغ کدخدا رو میگرفت ..

مهرداد: واسه امشب کافیه بهادر.. به اندازه ی کافی قشقرق به پا کردی؛ دهنت سرویس با این مهمونی گرفتنت ..

بهادر با حرص گفت: تو اگه زرِ مفت نمیزدی اینجوری نمیشد ؛ مراقب رفتارا و حرفات باش که دودش تو چشم خودت میره ..

مهرداد با پوزخند صدا داری گفت: خودتو زیادی بزرگ میبینی طرف ..(سرشو به بهادر نزدیک کرد) به زودی میبینی همه چیز اونجوری میشه که من بخوام ..

کنارکشید و چشمکی به صورت خشمگین بهادر زد .. مشتهای گره زده ی بهادر و نگاه پراز نفرتش به مهرداد، نشون از دوئل بزرگ بین هردوشون بود ؛که با چشمهاشون برای یه مبارزه ی سرسختانه خط و نشون میکشیدن؛

با مامانمو مهرداد و خاله و عمورضا به طبقه ی پایین اومدیم .. هیچوقت نگاههای آخر بهادر رو بخودم فراموش نمیکنم .. نگاهش سوز داشت .. غمگین بود درست مثل کسی که تمام اعضای خونواده شو یک جا از دست میده و بی کس شده ..

موقع خداحافظی آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت : مهمونی گرفتم که تو رو از اون حال و هوای لعنتی بیرون بیارم خودم دارم از بین میرم ..

اون لحظه با دردی مشابه درد خودش نگاش کردم که لبخند غمگینی زد****

چندروز بعد به اصرارمهرداد دوباره به دانشگاه رفتم اونم با جور کردن گواهی پزشکی که برای مهرداد کاری سختی نبود ..

کم کم به روزهای عید نزدیک میشدیم و ترس ودلهره ی من برای پیشنهاد مهرداد بیشتر و بیشتر شده بود چون هنوز جواب قطعیمو بهش نداده بودم و هر بار که سر صحبت و باز میکرد تا در موردش حرف بزنیم یه راهی برای خلاصی از جواب دادن پیدا میکردم ..

تو این مدت بهادر هرشب خونه ی ما بود و کودتایی بر پامیکرد که اِلا و بِلا ریحانه نباید با مهرداد ازدواج کنه .. انقدر با خودم حرف زد که سرسام گرفته بودم ..بخاطر همین نمیتونستم جواب درستی به مهرداد بدم .. ولی این وسط تنها کسانی که مرتب تو گوشم زمزمه میکردن که جواب مثبت به مهرداد بدم رعنا و خاله بود.. اما مامانم بخاطر علاقه ی شدیدش به بهادر نظرش هم مطابق نظراون بود ..

این روزها بهادر بدجوری پیله میکرد تا به اون خونش برم تا بدون هیچ مزاحمی راحت بامن حرف بزنه ،ولی من دیگه هیچ اعتمادی مثل قبل بهش نداشتم به همین دلیل همیشه از پیشنهادش چشم پوشی میکردم .. ترسی که یکی دو ماه قبل ازش برده بودم همچنان تو وجودم باقی مونده بود.*******

از دانشگاه بیرون اومدم .. مینا چندروزی درگیر کارای عقدش بود، قراره با پسر عموش عقد کنه … با صدای شخص آشنایی برگشتم و به مهرداد خندون که تکیه زده به ماشین بود نگاه کردم ..

– سلام ؛ تو اینجا چیکار میکنی ؟

با لبخند جذابی گفت : سلام ؛بیا سوار شو، بده اومدم برسونمت؟

یه تبشرت جذب خاکستری و یه سویشرت مشکی و شلوار جین طوسی تنش بود، مثل همیشه خوش پوش و مرتب؛

به طرف ماشین رفتم که درو باز کردوگفت :خسته نباشی.. بفرمایید مادمازل

با خنده تشکر کردم و سوار شدم ..

اونم سوار ماشین شدو گفت : خب ریحان خانم کجا بریم حالا ؟

با لبخند گفتم : تو اومدی دنبال من ..
من که داشتم میرفتم خونه .

نگام کرد، یه نگاه خاص و گفت : بریم اول یه ناهار باهم بزنیم؟

نگاهی به بیرون انداختم و گفتم : نمیدونم؛ آخه ..

با پشت دست آروم به رون پام زدوگفت: آخه آخه نکن دیگه، بریم خونه ی من هم یه ناهار بخوریم هم حرفای خوب خوب بزنیم ..

” اینم هروقت منو میبینه همش خونه خونه میکنه ؛تو که همینجوریش سرتا پا شیطونکی بیام خونت که دیگه میدون و از خودت میدونی”

نچی کردم وگفتم: منو ببر خونه کلی کاردارم .. باید پروژه ی تحقیقمو تکمیل کنم ..

با یه حالت حرصی به در ماشین تکیه زدو نگام کرد.. نگاه .. نگاه .. نگاه..

نگاش کردم ؛
– هوم چیه ؟

-خدایی بگو چرا نمیای خونم ؟

-مهرداد من کلی کاردارم ..

عصبی زبونشو از داخل زیر لپش زدو تو همون حالت خیره نگام کرد، چند ثانیه ی بعد خیلی جدی گفت : میریم خونه ی من ناهار پیش منی ؟

انقدر لحنش جدی بود که نطقم بسته شد ..
– مهرداد ..

سوییچ و چرخوند و ماشین و روشن کردوگفت : چیه ؟ واسه چی از من میترسی ؟ اینهمه مدت باهم بودیم رفتاربدی ازم دیدی ؟ چرا همچین میکنی ؟ مگه الان تو ماشین باهم تنها نیستیم اونجا هم اینجوریه ؛

– مهرداد موضوع این نیست .. من به تو خیلی هم اعتماد دارم .. ولی درست نیست منوتو ..

عاصی گفت: آره خب شیطون نشسته منتظره ببینه منو تو کی میایم توخونه خلوت کنیم بیاد وسطمون بشینه دو دو تا چهارتا کنه ..

چیزی نگفتم که دوباره گفت: تو که از من شناخت داری روزی دیدی من کاری کنم که تو بدت بیاد یا چه میدونم رفتار ناپسندی ازم دیدی ؟

سرمو به طرفین تکون دادم که با حالت شوخی گفت: پس چه مرگته ..میخوای خودتو لوس کنی ؟ میخوام باهات حرف بزنم میریم هم ناهار کنار هم باشیم هم با هم حرف بزنیم ؛ باشه ؟

به ناچار قبول کردم که یه امروز پارو قانونام بزارم و پیشنهاد مهردادی که همیشه بهش جواب رد میدادم رو قبول کنم؛

مهرداد ماشینو در یه واحد آپارتمانی نگه داشت ..

– اینجاست ؟

ماشینو خاموش کردوگفت: آره ..

– خب چرا ماشینو اینجا پارک میکنی ؟

با خنده و به حالت شوخی گفت : والا به تو اعتباری نیست یه وقت دیدی 10 دقیقه ی دیگه پشیمون شدی بگی منو ببر اینجا نمیمونم ..

با پشت دست به بازوش زدم و گفتم: تو پسر خوبی باشی من اصلا این حرفو نمیزنم ..

خندیدوگفت: این مینا هم خوب چیزیه ها .. بهونه توپیه واسه قرارامون ..

منم خندم گرفت ، راست میگفت هر جا میخواستم برم اسم مینا همیشه وسط بود؛ موقع اومدن به مامانم زنگ زدم که ناهار میرم پیش مینا ***

بالاخره به خونه مهرداد رفتم .. خونه ی کوچیک ولی مرتب و تمیزی بود .. دکور خونه بیشتر به رنگ مشکی بود ..
یه حال و پذیرایی کوچیک داشت که یه دست مبل مشکی ، کنج پذیرایی بود.. تلویزیون و میز ال ای دی و چندتا قابِ عکس تزئینی و یه مجسمه بزرگ همه چیزایی بود که تو قسمت پذیرایی به چشم میومد ..

چشم گردوندم به تمام قسمتهای خونه که دو تا اتاق داشت ویه آشپزخونه کوچیک و جمع و جور با یه میز ناهارخوریِ 4 نفره .. کنار اتاقها یه در دیگه بود که رنگش با رنگ اتاقها یکی نبود حدس میزدم سرویس حموم دستشویی باشه ..

رو یکی از مبلها نشستم ..

مهرداد داخل یکی از اتاقها رفته بود تا لباسشو عوض کنه ..

همینجوری به نمای خونه نگاه میکردم که از اتاق بیرون اومد و گفت : اوه شِت تو لباس نداری که عوض کنی ؟
دستشو تو جیب شلوارک مشکی که پوشیده بود فرو بردوگفت: میخوای از لباسای خودم بهت بدم ؟

از جام بلندشدم گفتم: من با لباسام راحتم مهرداد، نمیخواد همینا خوبه .. بیا ناهار سفارش بده من خیلی گشنمه ..

با خنده گفت : آره نه که اصلا من تورونمیشناسم .. میخوای که زود ناهارتو بخوری دَر بری !!

چرخی تو خونه زدم وگفتم: یعنی تو انقدر ترسناکی که همش منو تشویق میکنی از اینجا برم ..؟

با گرمای دستش که روشونه م خورد سریع بطرفش برگشتم که تو فاصله ی خیلی کمی ایستاده بود.

از این حرکت یهویش شوکه شدم یه قدم به عقب رفتم که با لبخند خاصی گفت : نترس بابا چرا همچین میکنی انگار من لولو خور خوره م ..این اولین باریه که اینجوری بت دست میزنم ؟ یا چون مدل و جا ومکانش فرق کرده ازم میترسی ؟

نفس حبس شده مو آزاد کردم و گفتم : نه آخه یهویی بود ..فقط کمی جاخوردم ..

بطرف آشپزخونه رفت وگفت : چی میخوری ؟ اینجا همه جور نوشیدنی دارما ..(با یه چشمک شیطون گفت) فقط بگو کدومش به مزاجت میسازه ؟

– کوووفت .. با این قیافه ی غلط اندازت .. من همون آب پرتقال بچه مثبتارو میخورم کافیه .. پیش توعه منحرف همینم مونده زهرماری بخورم ..

با صدای بلند خندید و گفت : ای جونم .. بچه مثبت ..

با یه سینی از دو تا لیوان شربت به پذیرایی برگشت ،رو مبل نشسته بودم که سینی رو جلوم گرفت .. برای من آب پرتقال بود ولی با دیدن لیوان مشروبی که برای خودش آورده بود ترسی به دلم نشست .. که با مِن مِن کنان گفتم : تو میخوای مشروب بخوری ؟

لیوانو از توسینی برداشت و رو مبل کناریم نشست وگفت : آره مشکلی هست ؟

جدی شدم وگفتم: مهرداد تا من اینجام حق نداری مشروب بخوری وگرنه همین الان پامیشم میرم ..

با کف دست رو رون پاهاش زدوگفت : بیا .. من که میدونستم اخلاقش اینجوریه واسه همینم ماشینو تو پارکینگ نزاشتم .. بعد خانم مسخره م میکنه ..

نگام کردوگفت: نترس به اندازه ای نمیخورم که مست بشم گاف بدم ..(و با حس خاصی ادامه داد) فقط یه نوع خوشحالیه بخاطر اومدنت به خونه م ..

با ترس نگاش کردم که با لحن آرومی گفت: به جون خودت مست نمیشم ریحان .. بزار بخورم همش یه لیوان گرفتم ..

نمیدونم شاید واقعا قرار نبود با یه لیوان مست بشه .. حتما خودشو بهتر ازمن میشناسه .. مخالفتی نکردم ولی از ترس درونم کم نشد..

ناهار و سفارش داد .. یکم شبکه های تلویزیون و بالا پایین کردم ، جرات نداشتم رسیورشو روشن کنم از اینکه مبادا شبکه های مبتذلش بیان بالا اونوقته که باید زمین دهنشو باز کنه ومنو قورت بده تا رنگ رخ مهردادو به چشم نبینم ..

کنارم نشست .. یه پرتقال از ظرف میوه ها برداشت و تو پیش دستی گذاشت و گفت : یه چیزی بخور تا ناهارو بیارن ..

منم یه پرتقال تو پیش دستی گذاشتم ، مشغول پوست گرفتن شدم، که با حرف مهرداد باز اعصابم بهم ریخته شدنمیدونم چرا هر دفه که این بحث و پیش میکشید ناخودآگاه عصبی میشدم …

مهرداد: فکر کنم دو ماه برای فکر کردن زمان مناسبی بوده باشه ؛! (نگام کرد) فکراتو کردی ریحانه ؟

نگاش کردم ، بدون واکنشی و صامت .. ” من این دوماه فکر کردم اما نه فکری که بدرد زندگیم و آینده م بخوره .. من تو این دوراهی گیر کردم .. تو دوراهیه بین عقل و منطق و قلب و عشقم .. نمیدونم چی میشه ولی هر چی هست دلم یاریم نمیکنه که به مهرداد جواب مثبت بدم .. من نمیتونم مهردادو دوست داشته باشم .. مگه آدم چند بار عاشق میشه ؛ یه بار عاشقی کردم بسِ هفت پشتم بود “

نمیدونم از نگاه ماتم زده م چی خوند وچی فهمید که شروع کرد به حرف زدن .. اونم حرفایی که با عقل و منطق من همخونی داشتن .. و هدفشون ضربه زدن به قلبی بود که در حال ستیزه کردن با عقلم بود ..

پیش دستی رو رومیز گذاشت و بطرفم چرخید ؛ دست راستش رو دسته ی مبل بود و نگاه مستقمیش به چشمام که بتونم حرارت حرفهاشو با تک تک سلولهام احساس کنم . .

مهرداد: ببین ریحانه ، دوماه شایدم بیشتر زمان داشتی تا درمورد من و در مورد زندگیه آینده ت فکر کنی؛ من میخوام تو عاقلانه تصمیم بگیری .. نه از روی ظاهر و چیزی که به چشمت میاد و نه از روی رد کردن اشتباه قبلیت .. میدونی که منظورم چیه ؟

با پلک زدن وتکون دادن سرم نشون دادم که متوجهم ..

سرشو تکون دادو دوباره گفت: من همینم ریحانه .. کسی که چندین سال میشناسیش از زیرو بمش خبر داری .. حتی میدونی تو گذشته م چیکار کردم و مرتکب چه اشتباهاتی شدم ؛که هرکدوم تو گذشته ی خودش مدفون شده .. و همینطورمنم توروخوب میشناسم ..

-ببین ریحانه ؛ من آدمی نیستم که بیخوام به دروغ بگم عاشقتم یا شیفته وار دوست دارم ؛ اما صادقانه میگم ، برات یه مرد میشم یه مرد واقعی هم برای خودت هم برای زندگیت ..( یکم جلوتر اومد؛ نفسی گرفت و باخیره به چشمام دوباره لب زد)

-من میدونم تو هنوز بهادرو دوست داری ونتونستی فراموشش کنی ؛ از نگاهات به بهادر از نوع حرف زدنت وهمین دوگانگیت برای تصمیم گرفتنِ ازدواجِ با من ؛ میفهمم که تو دلت چی میگذره ولی بشین منطقی فکر کن ریحانه .. ببین تو تا ابد هم بپای بهادربشینی راهی برای رسیدن هست ؟ میتونی به کسیکه همیشه خواهرتو کنارش دیدی نزدیک بشی ؟ تو یه دختر با اصل و نسبی هیچوقت نمیتونی با شوهر خواهرت بطور یواشکی رابطه داشته باشی چون این چیزا تو خونِت نیست .. تو ذات حاج پرویز نبوده که دخترش این راه رو بره .. پس با عقل و منطقت راه درستو انتخاب کن ..

(نزدیکم شد .. نفسی کشیدودستامو بین اون دستای مردونه و گرمش گرفت، نه مورمورم میشد و نه چندشم ؛ حسِ گرماشون بهم قوت قلب میداد و قدرتی برای انتخاب تصمیمِ درست ..اون میتونه یه حامی باشه مخصوصا با جمله ای که در ادامه ی حرفاش گفت )

پشت دستامو نوازش کردوبا همون حالتی که خیره به چشمای منه مسخ شده بود،گفت: بهت قول میدم برات زندگی ای بسازم که حتی یه لحظه هم فکرت به سمت بهادر راه نده .. درکنار من بهادرو فراموش میکنی ؛ زخمای دلتو ترمیم میکنی و یه زندگی نو رو با یه حس جدید شروع میکنی .. تو حق زندگی داری ریحانه این حق و بخاطر بهادر از خودت دریغ نکن .. من باز هم بهت قول میدم که مردو مردونه کنارت باشم ؛ مثل همین الان که باهم دوستیم، برات همین طور یه حامی و دوست باقی بمونم .. تو فقط راهی رو انتخاب کن که به نفع زندگیت باشه ولطمه ای به حجب و حیا و آبروت وارد نکنه .. بهادر در کنار خواهرت زندگی داره ، فریب حرفاشو نخور، تو نمیتونی با کسی باشی که میدونی تهش پوچ و بن بسته ..

لب باز کردم تا حرفی بزنم که زنگ خونه رو زدن ..

باصدای زنگ در ، ترسیده به مهرداد نگاه کردم .. مهرداد از جاش بلندشد ..

-کیه مهرداد؟

با لحن شوخی گفت: شیطونِ ..بیکار شده اومده ببینه منو تو داریم چیکارمیکنیم .. زود حجابتو رعایت کن که وسوسه هاش کمترشه ..

مثل منگلا شالمو رو سرم زدم که باعث قهقهه زدنش شد .. کیف پولیشو از رو اپن برداشت وبا خنده گفت : جوجه کوچولوی خِنگ غذامونو آوردن ..

دلم میخواست اون لحظه زیر مشت ولگد بگیرمش .. راستش ترسیدم نمیدونم چرا .. ولی یه آن فکر کردم ممکنه بهادر باشه …

میزو با غذاهای حاضری آماده کردم .. مهرداد رو صندلیه روبروم نشسته بود .. غذامیخوردم اما فکرم تو تصور زندگی کردن با این مرد بود .. تصور اینکه اگه بهش جواب مثبت بدم قراره شوهرم بشه .. اونموقع حتی خیالِ بهادر هم خیانت به زندگی و شوهرمه .. تا زمانیکه با مهرداد دوست بودم و حرفی از این پیشنهاد وسط نبود خیلی باهاش راحت بودم ،اما حالا برام مثل یه غریبه ست .. غریبه ای که نمیتونم با جسم و روحم اُختش بدم ..

مهرداد: راستی ریحانه پس فرداشب دعوت شدیم به عروسیه یکی از دوستام .. میای که ؟

– مگه با من دعوت شدی؟

سرشو تکون دادو یکم از آب تو لیوان خوردوگفت: اونشب تو تولد لامیا تورو با من دیده بود ، پرسید گفتم که نامزدمی .. جالا دعوت کرده که باهم بریم؛

باشه ای گفتم و مشغول غذا خوردن شدم .. اما فقط به ظاهر میخوردم .. درونم پر از تشویش و افکار درهم وَرهم بود..

بعد از ناهار میزو جمع وجور کردیم که گوشیه مهرداد زنگ خورد؛

گوشی رو از رو اپن برداشت و رو به من گفت: ریحانه یه چایی بزار تا ببینم این چی میگه ؟

ترتیب چایی ودادم و آشپزخونه رو مرتب کردم ،ولی مهرداد همچنان مشغول حرف زدن با گوشی تو تراس بود.. اون که به من گفته دیگه سراغ این کارا نمیره پس این کیه که تا الان داره باهاش حرف میزنه .. کنجکاوشدم ببینم کیه ؛ در تراس نیمه باز بود ، پشت درایستادم که در حین قدم زدن صداش کم وبیش به گوشم میرسید..

مهرداد: تو چیزی نگو … کاری نمیتونه ..غلط کرده … اگه دیدی راهی نیست برو بهش بگو ..

با اینکه از حرفاش چیزی نفهمیدم اما حسم میگفت شخص پشت خط رعناست .. یه جا ثابت ایستاد که مکالمه شو بهتر شنیدم ؛

مهرداد: آره .. ببین چی میگم همین که من گفتم اگه دیدی زیاد پاپیچ میشه به دائی بگو ، از دائی حساب میبره …
من با ریحانه صحبت کردم …امروز جواب قطعی رو میگیرم … اون دیوونه ست، کله ش باد داره ،فکر میکنه همه چیز به همین آسونیاست که تو مغز مخربش جا داده … تو چیزی نگو کاری به کارش نداشته باش ،کارا خوب پیش بره بهادر کاری ازش برنمیاد ،هارتوپورتش الکیه … آره ایشالا که همه چیز درست میشه … باشه من مهمان دارم رعنا کاری نداری ؟

” پس درست حدس زدم رعنا بود.. کسی که زندگیمو ازم گرفت و حالا برای زندگیم داره تصمیم میگیره .. آخ بهادر وقتی اسمتو میشنوم دوست دارم برم یه جایی خودمو گم وگور کنم ،تا این جماعت برای قلبم تصمیمی برخلاف میلش نگیرن، ولی چه کنم که کاری ازم برنمیاد ومن مجبورم تن به شروع زندگی ای دوباره بدم “**

مهرداد منو رسوند خونه ، بیشتر هدفش از بردن من به خونش گرفتن جوابی بود که تو این یکی دوماه تحمل کرده .. و بالاخره جوابشو گرفت ومن به مهرداد جواب مثبت دادم .. اما فقط خدا از دلم خبر داشت که با گفتن رضایتم به این ازدواج چند بار قلبم رو به ایست رفت ..***

تو بالکن نشسته بودم صدای موسیقی غمگینی از بالکن خونه ی بهادر به گوش میرسید؛ آهنگی که باشنیدنش تمام مدنیتم به زندگی و به آینده بی اساس میشد؛

چهره ی غمگین بهادر تو ذهنم تداعی شد .. بعدازظهر که مهرداد منو رسوند ، رو پله های خونه نشسته بود، بدون اینکه نگام کنه ،با لحن غمگین و بم شده ،درحالیکه نگاهش به خاکستر سیگاری که درحال سوختن بود گفت : جوابشو دادی ؟

نمیدونم از کجا فهمیدکه من با مهرداد بودم، شاید حدس میزدیا شایدم مهرداد یا رعنا برای بیشتر حرص دادنش حرفی زدن؛

سرمو نامحسوس تکون دادم اما متوجه حرکتم شد چون بلافاصله پرسید: جوابت چی بود؟

لبمو گزیدم ؛ حال بدش ، غمگین بودنش، اوضاع ژولیده و آشفته ش دلمو به درد میورد.. دوست داشتم داد بزنم بگم تو تنها کسی هستی که تمامِ منو سهم خودت کردی ومن نمیتونم بجز تو با کسی کنار بیام ولی اینبار مجبورم قدم تو مسیری بزارم که برای خودمم زجرآوره؛

آروم وخفه شده گفتم: جواب مثبت دادم ؛

چشماشو بست و با همون چشمای بسته کام سنگینی از سیگار گرفت .. اون لحظه نفهمیدم کِی اشکم سرازیر شد .. لبمو گزیدم ، بازمثل همیشه بغض کردم.

چشماشو باز کرد ولی به من نگاه نکرد،با صدای پرازغمی گفت : بی معرفت .. پشتمو خالی کردی ؟ چرا مهرداد ؟

ته سیگارو با حرص انداخت و به طرفم اومد ، اینبار نگام کرد، ریز و موشکافانه ، مستقیم و برّان ..

مقابلم ایستادو دلخراش و سوزنده گفت: چرا اینکارو کردی ؟ تو همه چیز من بودی ریحانه ؟

بغض داشت ،نوع صداش اینو فریاد میزد)

لب زیریشو با حرص ، زیر دندون گرفت ونفس آه مانندی کشیدو گفت : حداقل با کسی ازدواج کن که جلو چشمم نباشی .. تا هر بار دیدنت هزار بار بمیرمو زنده بشم .. من میمیرم ریحانه ..

بااین جرفش ،اشکای بیشتری روونه شدن و با درد کلامم گفتم: من ناچارشدم ..

چشماشو با دردبست ، سرشو ناامید تکون داد ، و بعد با نفس پراز سوزش و آه عمیقش ؛ راه پله رو درپیش گرفت و رفت ..

اونشب با دررو سوزِ دلم گذشت ؛وقتی به همه گفتم که جوابم به مهرداد مثبت بوده، کلی ذوق و شوق نشون دادن اما تنها منو بهادر بودیم که تو لاک غم واندوه فرو رفتیم و هیچکس از دلمون خبر نداشت که تا چه حد از این تصمیم درمونده ایم .. بیش از همه رعنا خوشحال بود ، بهرحال من داشتم از جلوی چشم شوهرش برای همیشه محو میشدم واین برای اون یعنی رسیدن به یک امتیاز از خوشبختی ..******

با تماس مهرداد یه بار دیگه تو آینه بخودم نگاه کردم ، پیرهن بلند قرمز رنگی پوشیدم؛ یه آرایش ملیح ودخترونه انجام داده بودم که به صورتم جلوه ی قشنگی داده بود ..
موهامو صاف کردم و باز روشونه هام گذاشتم ، کفشهای پاشنه بلندمو پاکردم و با یه خداحافظی کوتاه با مامانم از خونه بیرون اومدم ..

مهرداد یه کت شلوار زغالی پوشیده بود و مثل همیشه آراسته ..

ازروزی که جواب مثبت بهش دادم مثل خوره بجون خودم افتادم .. چرا .. چیزی که دلم میخواست نشد ..؟

با یه سلام خیلی خشک و لبخندزورکی سوار ماشین شدم .. مهرداد آدم با تجربه ایه محاله از رفتارام نفهمه که تو دلم چه آشوبیه ..
اما باهمون منش همیشگیشش به خاطر من به سکوت بسنده کرد و با گفتن چند جمله ی کوتاه راهیه تالار شدیم .. *

– منم میخوام بخورم مهرداد ..

مهرداد: بیخود.. تو نباید بخوری سابقه خوردن نداری با یه پیک کوچیک هم ممکنه اِرور بدی ..

– مهرداد مسخره بازی در نیار کم میخورم .. میخوام یکم مزه کنم؛

نگام کرد و با اخم گفت: تو این دو روزه چته ؟ چرا اینجوری رفتار میکنی ؟ واسه چی میخوای بخوری؟

شونه ای بالادادمو گفتم: چه جوری رفتار میکنم ؟ خودت داری میخوری منم گفتم میخوام امتحانش کنم ..

-نخیر تو اصلا تعادل اعصاب نداری ؛ نمیشه حرفی بهت زد ؛ زنگ میزنم جواب نمیدی یا جواب میدی بهونه میاری که حمومم ، یا کار دارم ، یا دارم جارو میکنم اونم کی ” تو ” ؛ الانم که گیر دادی به این زهرماری ..

– وااا .. تو چرا اینجوری حرف میزنی .. مگه الان چی گفتم ؟

کنارم نشسته بود؛ سرشو کنار گوشم اوردو آروم گفت : خودتو جمع و جور کن ریحانه .. دوست ندارم اینجوری باشی ..

نگاش کردم که چشمکی زدو گفت : بریم برقصیم ؟ مثل اینکه اومدیم مجلس جشن وعروسی ..

پای راستمو رو پای چپم گذاشتم وگفتم : من نمیتونم برقصم .. حسش نیست ..

زیر لب غرزد و گفت : مرده شوره شانس منو ببرن آدم با نامزدش بیاد جشن بعد بره با پارتنر بقیه برقصه ..

به حالت شوخی گفتم: من که هنوز نامزدت نشدم که واسه خودت خیال بافی میکنی ..

با یه اخم و جدیت نگام کرد که حرفمو خوردم ولبخندمو جمع کردم ، با پام آروم به پاش زدمو گفتم : دارم شوخی میکنم مهرداد چرا انقدر بی جنبه ای تو..

نفسشو با حرص بیرون دادو بلندشدوگفت : میرم یه چرخی بزنم این اطراف و میام .. همین دورو برام نگران چیزی نباش ..

سرمو تکون دادموگفتم : باشه ..

چنددقیقه ای تنها نشسته بودم ، هم حوصلم سر میرفت هم فکرم پیش بهادربود.. دیشب وقتی فهمید که قراره بعنوان نامزد مهرداد تو این جشن همراهیش کنم با سکوت به همه خیره شده بود وبدون اینکه شام بخوره دود غلیظ سیگارو به ریه هاش میفرستاد..

شخصی با یه سینی از کنارم گذشت که اشاره زدم تا بطرفم بیاد.. یه لیوان از اون مشروب لعنتی که حتی اسمشو نمیدونستم چیه برداشتم ؛ فهمیدم برای کسیکه روحیش بیش از حد داغونه تا حدودی جواب میده اون لحظه به هیچی فکر نکردم تنها هدفم این بود ،که یکم از این حال وهوا بیرون بیام ..

مثل احمقا لیوان مشروب و یه سر بالا دادم ؛مزه ی تلخ و گِسش به مزاجم خوش نبود طوریکه دهنمو به حالت چندشی در آوردم ولی با خوردنش داغی و گرمای زیادی تو تنم پیچید ..

حس گرما داشتم و کم کم تنم گر میگرفت اما دوست داشتم بازم بیشتر بخورم انگار برای نوشیدن بیشترتمایلم بالاتر میرفت..

نمیدونم چه اندازه خوردم که سرگیجه ی شدیدی گرفتم ..

صدای عصبی و پراز حرص مهرداد اومد : واااای.. ریحانه تو چه غلطی کردی دختر ؟

کشدارگفتم: مهرداااااد

عصبی گفت: زهرمار .. مگه نگفتم لب به این چیزا نزن تو ظرفیتشو نداری ؟

– اوووه مهردااااد شلوغشش نکن همش یه ذره خوردم ..

باحرص گفت: آره جون خودت .. پاشو پاشو بریم یکم آب بزنم به صورتت تا آبروریزی در نیوردی ..

-من آبرورررریزی دررررمیاارم ؟ من آبرووووتو میبرم ؟

زیر بغلامو گرفت و گفت:پاشو ریحان ..پاشو احمق بازی در نیار ؛چرا خوردی ؟

از جام بلند شدم که سرم گیج رفت ، مهرداد منو محکم گرفت که تیکیه مو به شونه ش زدم . .

آروم آروم منو به سمت سرویس دستشویی برد .. یکم آب به صورتم زد، اما از التهاب درونم کم نشد .. نمیدونم چه خواسته ی عمیقی بود که تنها یه هدف تو سر داشتم اونم دیدن بهادر یا لمس کردنش بود.. انگار تمام جونم شده بود بهادر وتمام وجودم اونو صدا میزدن ..

روبه مهرداد با همون حالت کشدار و خمار گفتم : منو ببر خونه ..

مهرداد: خاک تو سر من که نزارم برم تا تو خودتو به این وضع بنداری.. ببین چه جوری حرف میزنه !!

-اَااه .. مهرداااد چرااا اینهمههه حرص میخوری آخه ؟ منووو ببر خونه ..

مهرداد حرصی گفت : بااین خِنگی که تو زدی بایدم بریم خونه ..

دستاشو زیر شیرآب خیس کردو رو دستامو گردنم کشید تا کمی ازاین حال بیرون بیام .. اما هر چی بیشتر میگذشت اون داغیه تنم بیشتر میشد..سرگیجه هام شدیدتر والتهاب درونم واون حس عجیبی که وجودم بهادرو میخواست هرلحظه بالاتر میرفت ..

مهرداد: اگه حالت خیلی بده سرتو بگیر زیر آب ..

– من میخواااام برم خونه ..

نفس کلافه ای کشیدو با حرص گفت : باشه بیابریم یکم بشین تا وسایلتو بیارم ..

مهرداد منو رو یکی از میزای کنار درورودی نشوند وگفت ؛ از جات بلند نشی خب ؟ همینجا باش تا زود بیام ..

فقط سرمو تکون دادم .. حس میکردم همه چیز داره دور سرم میچرخه .. نگاهی به میزای بغل کردم .. پشت یکی از ستونها دخترو پسری رو درحال بوسیدن دیدم . با دیدن این صحنه یاد خودمو بهادر افتادم ؛ دلم بی قرار بودو بیتابی میکرد برای دوباره بوسیدنش ..
عطش داشتم ودلم میخواست همین الان بهادر کنارم بود .. با اومدن مهردادگل از گلم شکفت ..خواستم بلندبشم که سرم گیج رفت مهرداد باقدمهای بلندوسریع خودشو به من رسوندوحرصی گفت : ریحانه دلم میخواد بزنمت بقران .. آخه مگه مشروب خوردن بچه بازیه .. تو چرا انقدر سرکش ولجبازی ؟

به طرف بیرون قدم برداشتیم .. دستاش دورشونه هام بود و سنگینیه وزنمو بخودش تکیه داده بود .. زیر لب غرمیزد ..

مهرداد: خیر سرم باهم اومدیم جشن .. خوبه به همه گفتم تو نامزدمی و اینجوری رفتار میکنی .. پاک آبروم رفت، رفتم به دوستم تبریک بگم میگه پس نامزدت کو ، منِ احمق موندم چی بگم ؛ بگم مشروب خورده مست و پاتیل شده نمیتونه بیادتبریک بگه به جاش من از طرف جفتمون تبریک میگم…

– چقد غر میزنی مهرداااااد ..

مهرداد با حرص گفت : به اینا میگی غر !! عقل نداری که فقط بلدی حرص بدی ؛ تو کِی قراره بزرگ بشی خدا عالمه …

با خنده و کشدار گفتم : اگه عقل نداااارم چراااااا میخوای زنت بشم …

مهردادم هم با خنده گفت : اونم از عقل معیوب خودمه که یه دختر لجبازو یه دنده رو انتخاب کردم ..

زدم به بازوش که خندید.. به ماشین رسیدیم .. دزدگیرو زد ؛ درماشین و باز کرد که رو صندلیه جلو نشستم .. مهرداد هم نشست .. اما انگار قصد رفتن نداشت ..

نگاش کردم وگفتم : چراااا نمیری ؟ داری استخاره میزنی ؟

نگام کرد، چشماش شیطون بود، و شیطنت لحن بیانش و حس کردم ..

مهرداد: توکه با این ظاهرت نمیتونی الان بری خونه .. اگه بری که لیلا خانوم گوش تا گوش سرتو میبره ..

گیج و خمار بودم ؛
-خب کجا بریم ؟ بالاخره باید برم خونه ؛

شیطون نگام کرد، نگاهی تیزو برنده بود، به تمام اجزای تنم موبه مو نگاه کرد، تو اون عالمی که مهرداد میگفت مستم ولی از این نگاه حالم یه جوری میشد، مثل زمانیکه هوشیار بودم فرق نگاه عادی رو با نگاه شیطونش میفهمیدم ..

مهرداد: الان که همه فکرمیکنن ما تومراسمیم .. بریم خونه ی من یه دوش بگیر ، حالت که رو به راه شد میریم؛ اینجوری لیلا خانوم هم نمیفهمه که تو امشب مست کردی ..

محکم زدم به بازوشو گفتم : هوی چشاتو هیز نکن .. فکر نکن من مستم دستتو نمیخونماااااا … تومیخوااااای از مست بودن من سواستفاده کنی ؟

بلند خندید.. طوریکه قهقهه میزد ..

با خنده گفت : خیلی بلایی ریحان .. ماشین وروشن کردوگفت : من میبرمت خونتون هرچی شد پای خودت .. باید یه امشب و جوابگوی مامانت باشی ..

– تو نمیخواد دل نگرون من باشی .. مامانم بامن … (با خنده گفتم ) میگم تو گفتی بخور منو اغفال کردی *

مهرداد منو رسوند خونه .. ماشین ودرخونمون نگه داشت ، خواستم پیاده شدم که گفت : ریحانه ؛

بطرفش چرخیدم ، که دستمو تو دستش گرفت .. نوازش وار پشت دستمو نوازش کردو با لحن آرومی گفت : من دوست دارم یکم بیشتر بهم نزدیک بشیم ، دلم میخواد حسِ اعتمادت به من بیشتر بشه ریحانه ..

گیج نگاش کردمو گفتم : مگه الان اینجوری نیست ؟

سرشو آروم تکون دادو گفت : نه نیست .. بین منو تو خیلی فاصله هست ریحان .. من میخوام بیشتر بهم نزدیک بشیم اینجوری حتی باهم بهتر انس میگیرم ..

منظورشو نفهمیدم ؛ انگار خودش متوجه شد که دوباره گفت : ببین ریحانه بزار رابطمون یکم ازاینی که هست قوی تر و عمیق تر بشه .. (آرومتر گفت) من دوست دارم لمست کنم ؛ چه میدونم یه نوع تماس جسمی ، که باعث میشه قلبامون بیشتر بهم نزدیک بشن ..

فقط نگاش میکردم که با لبخند گفت : انگار مشروب خوردی مخت تاب برداشته ها .. تو هیچی از حرفتی من نفهمیدی الان ؟

سرمو تکون دادم که نگاهی به بیرون انداخت و زمزمه وار گفت : به خشکی شانس ..کم خِنگ نبود، رفته مست کرده رسما گاگول شده ..

– هواسم هست چی داری میگی ..

با لبخند به چشمام نگاه کرد .. کمی مکث کردو بعد آهسته نگاهشو رو تمام صورتم مانور داد ، اما به لبم که رسید مکثش طولانی شد که عرق رو تیره ی کمرم نشست .. با همون نگاه خیره ش لبشو به دندون گرفت ..

از نگاهش حرارت و آتیش میبارید که منومعذب میکرد، دنبال یه راه برای فرار از این نگاه بودم .. لب باز کردم وگفتم : من میخوام برم ..

که نگاهشو آهسته به چشمام داد، چیزی نگفت ، اما دستامو خیلی نرم و نامحسوس به طرف خودش کشید …

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *