خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 10

رمان زوال پارت 10

رمان زوال پارت 10
2.5 (50%) 2 vote[s]

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

سر کلاس نشسته بودم، انقدر تو افکار بهادر سیر کردم که نفهمیدم استاد چندبار صدام کرد ،بانیشگون مینا بخودم اومدم که به استاد اشاره کردو به حالت زمزمه وار گفت : کجایی تو؟ سه ساعته داره میگه امیری

استاد: امیری کجایی؟ سر کلاس نیستی ؟ بنظرت من دارم مطالبو روسقف مینویسم که همش بالارو نگاه میکنی؟

همه خندیدن،

-استاد ببخشید ولی من واقعا حالم خوب نیست ،هیچی از درس نمیفهمم.میتونم برم؟

مینا که کنارم بود آروم گفت: زهرمار کجا بری ؟

استاد اول یکم نگام کرد و بعد گفت: عقب میمونی، بعد از یه نفر جزوه ی کامل مطالبو بگیر یادداشت کن، این جز قسمتهای مهم درستونه .

– چشم، حتما

استاد: میتونی بری

مینا دوباره نیشگونم گرفت وگفت: بزغاله با توام کجا میخوای بری؟ صبر میکردی یه ساعت دیگه باهم میرفتیم .

وسایلمو جمع کردم وگفتم: نمیتونم مینا .. حالم از هر چی درس ودانشگاست بهم میخوره ..

استادرومیز زدوگفت : سیس ..خانم امیری نظم کلاس وبهم نریز..

-ببخشید استاد..مینا من رفتم، بعدا میبینمت .. خداحافظ

از کلاس بیرون اومدم ، فکر بهادر یک لحظه هم اجازه نداد چیزی از درس لعنتیم بفهمم پس موندنم سر کلاس بیخودی بود.. عقده داشتم ، عقده ی کسی که قرار بود تا دو ساعت دیگه تو بغل یلدا جونش سر کنه

گوشیمو از تو جیب پالتوم در آوردم و شماره ی مهردادوگرفتم؛ امروز پنج شنبه بود و مهرداد روزای پنجشنبه بیمارستان نمیرفت

بعد از چند بوق با صدای گرم وصمیمی گفت: جانم ریحانه

– سلام ، خوبی ؟

– سلام .. خوبم، تو چطوری ؟ کجایی ؟

– دانشگام مهرداد

– مگه الان نباید سر کلاس باشی .؟

رو یکی از نیمکتای حیاط دانشگاه نشستم ؛
– چرا ولی استاد نیومده منم میخوام برم خونه (نمیخواستم بفهمه حال و روزم درب وداغونه وباز به خاطر بهادر جیم زدم)

سریع گفت : باشه صبرکن خودم الان میام دنبالت

– نه خودم میرم ، فقط خواستم در جریان باشی..

بی توجه به حرفم گفت : اومدم

گوشیو قطع کردم و منتظر شدم تا مهرداد بیاد ، معمولا هر ازگاهی بدون اینکه به خودم چیزی بگه اتفاقی دنبالم میاد، نمیدونم هدفش از این کارا چیه ولی من فکر میکنم میخواد مطمئن بشه که رابطه ی بین منو بهادر تموم شده ست ..******

مهرداد بعد از نیم ساعت دنبالم اومد.. تو مسیر بودیم که گفت:از بهادر چه خبر؟

– امشب قراره واسه شام بیان خونمون ..

مهردادبا حرص گفت: الان دوباره میاد سر دلش باز میشه شروع میکنه به تیکه انداختن به تو ..امشب نرو شام با من باش؟

– نه مهرداد باید برم خونه نمیخوام بهونه دستش بدم دوباره شروع کنه ..

نیم نگاهی بهم انداخت وگفت: تو چرا انقدر از بهادر حساب میبری ؟

عاصی وشمرده شمرده گفتم: حساب نمیرم ؛نمیخوام حرفی بزنه چون اونوقت منم نمیتونم ساکت بشینم ..

شونه ای بالا دادوگفت: خب هر چی گفت تو هم برگرد ده تا بگو ..

– آره دیگه میدون جنگ راه بنداریم .. فقط توپ و تانک کم داریم!!

-بریم خونه ی من ؟

با حالت تعجب وگنگی نگاش کردمو گفتم: خونه ی تو ؟!

سرشو بالا پایین کرد ..

– مگه تو هم خونه مجردی داری؟

سوالی نگام کردوگفت: مگه توهم ؟؟

از گیج بازیه خودم بدم اومد ولی سریع گفتم: منظورم این بود که تو همییشه خونه ی باباتی من ندیدم روزی اسمی از خونت بیاری ؛

-خونم نزدیک خونه بابامه .. میدونی که (نگام کرد، انگار روش نمیشد حرفشو واضح بزنه) ..

به بیرون نگاه کردمو گفتم: میدونم بالاخره تو یه پسر مجردی قاعدتا نمیتونی دوست دخترتو تو خونه ی بابات ببری ..

خندیدو گفت: ایول خوشم میاد دختر چیز فهمی هستیا ..

– بهادر صبح منو رسوند دانشگاه ..

خنده ش جمع شد و با یه اخم به جلو خیره بود ..

ناخنمو به دندون گرفتموگفتم: بازم با هم بحث کردیم

پوزخندی زد؛
مهرداد: پس استاد اومده بود، بگو نتونستم کلاسو تحمل کنم ؛پیچوندی در رفتی؛

-بهادر دوست دختر داره مهرداد ، با دوست دخترش حرف زد امروز باهم قرار داشتن ..

نگام کرد با همون اخم همیشگی که بعد از آوردن اسم بهادر بین ابروهاش مینشست

مهرداد: آره دیگه، دیده ریحان نمیشه رفته دست یکی دیگه رو گرفته تا بدبختش کنه ،این همونیه که تو بخاطرش بال بال میزدی خوب با چشمای خودت ببینش، عاشق سینه چاکت زن بیار ببر میکنه ..ناسلامتی زن گرفته ؛(پوزخندی زد) ولی آدم بشو نیست ..

آهی از سوز دلم کشیدمو گفتم: به جهنم چیکارش دارم هرغلطی دوست داره بکنه ..مگه من چیکارشم؛ رعنا حالا خوب بکشه مگه همینو نمیخواست !

مهرداد: بریم خونه ی من ؟

– نه میخوام برم خونه

به حالت خواهش گفت: میریم یکی دوساعت میشینیم، بعد خودم میرسونمت، تو که کلاستو هم پیچوندی همه فکر میکنن سر کلاسی ..

شوکه وار گفتم: مهرداد ..

باخنده گفت: جووون

با یه لبخند از حالت جون گفتنش گفتم: اگه ازم بپرسن رفیق نابابت کیه سریع میگم مهرداد؛

مهرداد بلند خندیدو لپمو کشیدوگفت: توکه از همه منحرفتری جیگرِ خوشکل

خندیدمودیوونه ای نثارش کردم.

تا غروب با مهردادبودم اول یه سر رفتیم تو یه کافی شاپ ،بعدهم با ماشین تو خیابون چرخ زدیم .. دم دمای غروب بود که منو رسوند خونه اما با محض رسیدنمون ، ماشین بهادر هم توقف کرد ..

با ترس ولرز از دیدن اون قیافه ی خشنش گفتم : وای مهرداد چقد من بدشانسم .. الان چه وقته اومدنش بود..

مهرداد با لحنی عاصی گفت:باز شروع کردی ریحانه اَه..

از تو ماشین شیشه سمت مارو پایین داد و سری تکون داد و ماشینو داخل پارکینگ برد .. انگار سرِ جنگ با مهرداد راه انداخته که حتی برای مهرداد هم واکنش خوبی نشون نداد..

-اووخ خدا به دادم برسه ..

-مهرداد خندیدوگفت : جرات نداره چیزی بهت بگه ولی اگه ازش میترسی میخوای منم بیام همرات ..؟

-نه تا همین اندازه که تورودیده کافیه .. بیشتر جلو چشمش باشی دندوناش تو گلوی من کار میکنه .. من برم دیگه .. کاری نداری ؟

از ماشین پیاده شدم ؛
مهرداد:نگران نباش چیزی بهت نمیگه .. پوستش کلفت شده با منو تو ..

پوزخندی زدم ، خب مهرداد راست میگه مگه رفتارای این چندروزه شو نمیبینی .. اصلا صبح از کجا میدونست که مهرداد میاد دنبالم خب معلومه که خبر داره من با مهرداد دیدار دارم وباهم صمیمی ترشدیم ،ولی این همه مدت چیزی نگفته ..

از مهرداد خداحافظی کردم و وارد ساختمون شدم ..

درو که بستم از پله های پارکینگ بالا اومد، یه جوری رفتم که یعنی من اصلا متوجه بالا اومدنت نشدم ،از پله ها به حالت دو بالا رفتم که از پشت سر صدام کرد؛

بهادر: هوی وایسا بینم ..

ایستادم ، سعی کردم ترسمو نشون ندم .

نزدیکم اومد، با اون چشمای غرق خونش عصبی تو چشمام نگاه کرد و گفت:خوبه چشمم روشن، دُم درآوردی ؟ راه و چاه یادت میده ؛ از راه دانشگاه میری ول میچرخی با این مهرداد دیوث؟ تو کِی انقدر رو در آوردی که داری هرز میپری ؟ به همه میگی میرم دانشگاه میری با این مهرداد بی همه چیز ؟

از تحکم صداش و جدیت عصبانی بودنش ترسیدم ، فاصله ش با من خیلی کم بود، صورت برافروختش اوج خشمشو نشون میداد ..

دادزد با تمام قدرت ، مثل یه شیر خشمگین تو صورتم غرید: کجا بودی هرزه ؟ شدی زیر خوابِ مهرداد ؟

از حرفی که زد داغ کردم ، دست وپاهام شروع به لرزیدن کرد، انتظار این بی حرمتی رو از بهادر نداشتم ،دستمو بالا بردم اما قبل اینکه تو صورتش فرود بیاد مچ دستمو با اون قدرت مردونش گرفت ..

با خشم مچ دستمو فشار دادوگفت: میکشمت ریحانه …

با اون دستم رو سینشو فشار دادم تا ازخودم دورش کنم ، اما دریغ از یک میلی جابجایی . .

با بغض تو صدام جیغ زدم: تو یه عوضی ای ؛ ازبس خودت آدم کثیفی هستی، همه رو مثل خودت میبینی .. به تو ربطی نداره من کجا بودم یا کجا میرم ، حق نداری تو کارام دخالت کنی .. تو هیچ حقی نسبت به من نداری ؛ اونیکه هرزه ست خودتی ، (با دست رو سینش کوبیدم ) هرزه تویی که فقط زنارو وسیله نَفس وشهوتت میدونی .. منو باخودت یکی ندون ..

از حرفام گیج شدو منگ نگام کرد؛

با نگاه دقیقی به چشمام و لبام ، گفت: کجا بودی ؟

– به تو ربطی نداره

چشماشو بست ،
– ریحان داری با رفتارات دیوونم میکنی ؛ بگو با مهرداد کجا بودی ؟

تخس و لجباز گفتم: پرسیدی منم بهت گفتم .. به تو ربطی نداره ..

مچ دستمو که تو دستش بود به طرف خودش کشید و اون دستشو پشت کمرم گذاشت ..

هولش دادم..
– ولم کن عوضی .. دست کثیفتو به من نزن ..

مچ دستمو تکون دادوگفت: وحشی بازی درنیار، کارت ندارم فقط بگو کجا بودی ؟

با مشت اون دستم رو سینش کوبیدم؛
-برو آشغال برو دنبال زن بازیات ،به تومربوط نیست، تو در حدی نیستی که حتی بخوام جوابتو بدم .. یه موجود پست و نفرات انگیزی ..

دادزد: ریحاااااااان

منم دادزدم: چیه ؟ به تو چه کجا بودم، اصلا تو چیکارمی ؟

خشمگین گفت: مهرداد و از خودت دور کن ریحان بخدا خون بپا میکنم .

پوزخندی زدموگفتم: چیه حسودیت شده ؟ پس بزار بیشتر بدونی ،منو مهرداد واسه زندگیمون فکرای خیلی خوبی داریم ، تو چرا میخوای سنگ بشی جلوی خوشبختیم ؟ اصلا مگه تو با یلدا جونت قرار نداشتی اینجا چیکارمیکنی که داری منو سین جین میکنی ؟

آرومتر و با لحن خواهشی گفت: ریحان بیا آدم شو ، هم من هم تو دست از این لجبازیا برداریم .. (عاجزانه گفت) لامصب تو نمیتونی بجز من با کسی زندگی کنی چرا این حرفارو میزنی آخه ؟

مغرور شدم ، دلم میخواست تلافیه تمام روزای سختمو سر بهادر بریزم ، بدون هیچ رحمی و با سنگدلی گفتم: من برای زندگیم هدف دارم و هدفمم مهرداد، از همه لحاظ محک خورده و تو این مدت فهمیدم که شخص ایده آلمه ..(چشمکی چاشنیه حرفام کردم وشیطون گفتم) در ضمن اونقدر باهم صمیمی شدیم که الان از خونش بیام ..

“کاش ، کاش ، کاش ، لال میشدم واین حرفارو نمیزدم، هیچوقت بهادرو تو این شکل و عصبانیت ندیده بودم، تمام بدنش در حال لرزیدن بود، صورتش به رنگ خون بود، ومرمک عسلیه چشمای تو کاسه ای از خون غوطه ور بودن “

دستمو کشید و به طرف پله های پارکینگ رفت .

– کجا منو میبری ؟ ولم کن ؛

هیچی نگفت که دوباره داد زدم: باتوام مگه نمیفهمی میگم ولم کن …

ایستادو توصورتم عربده زد: خفه شو هرزه ی کثافت ؛ دهنتو ببند

ازترس گفتم: بهادر

انگشتشو توصورتم تهدیدوار تکدن داد: یه بهادری نشونت بدم که تا عمر داری یادت نره ..

ازپله ها پایین میرفت ومنو کشون کشون باخودش میبرد، نزدیک بود از پله بیفتم ..

– بهادر ولم کن .. بخدا جیغ میزنم . چیکارم داری ؟

باحرص و عصبانیت گفت: هیچی عزیزم فقط میخوام معاینت کنم ..

انگار تمام بدنم فلج شد؛ از ترس سست و لَش شدم .. که بهادر منو بیشتر کشید ..

دستمو به میله های راه پله گرفتم، که محکمتر کشید ..

دادزرم: بخدا جیغ میزنم ،بهادر دستمو ول کن ..

ایستادو عصبی گفت: تو .. توعه بیشرفِ هرزه تن من بهت خورده هارشدی، نتونستی بدون نَر سر کنی آره ؟ باید یکی حتما مشت ومالت بده ؟ (با پوزخند خبیثی گفت) یه مشت ومال بهت بدم که زَهره نکنی تو صورت یه پشه نَرَم نگاه بندازی ..

ترسیدم، از اون جدیت کلامش ..من از این مرد بیش از اندازه ترس داشتم، با ترس ولرزگفتم: بهادر بخدا الکی گفتم، من خونه ی مهرداد نرفتم فقط منو رسوند تا خونمون .. بهادر

– هیش حرف نباشه ؛ الان معاینه میشی..

جیغ زدم: بهادر ..

دزدگیر ماشینو زد و به طرف در عقب رفت .

انقدر منو سفت ومحکم گرفته بودکه نمیتونستم خودمو از چنگش دربیارم،
باید یه کاری میکردم ، داد زدم : ولم کن روانی .. میگم خونش نرفتم چرا نمیفهمی ؛

در عقبو بازکرد و منوکشید، دستمو به در ماشین گرفتم و با تمام زورو توانم پاهامو رو زمین سرمیدادم تا موفق نشه منو تو ماشین ببره .. پارکینگ ساختمون به خونه راه نداشت فقط همون راه پله ای که به در ورودیه ساختمون ختم میشد ..بودن ماشین عمو رضاهم نشون دهنده ی حضورش بود و اینکه قصد بیرون رفتن یا اومدن نداره .. همون یه ذره شمع امیدم هم فوت شد ..

از کشمکش این کشیدنها جیغ زدم : بخدا دستت به من بخوره میرم به بابات میگم ، بهادر دارم جدی حرف میزنم قسم میخورم ..

منو بیشتر کشیدوگفت: نشونت میدم ..

با جیغ گفتم: ولم کن بیشرف عوضی .. میگم خونه ی مهرداد نرفتم ..مگه تو حیوونی نمیفهمی ؟!

زورم تو این شرایط انقدر زیاد شده بود که بهادر، قادر به کشیدنم تو ماشین نشد، ناچار دستمو گاز گرفت که با جیغ گفتم: آی وحشی .. خدا لعنتت کنه ..

دستمو که از رو در ماشین برداشتم سریع منو کشید و پرتم کرد رو صندلیه عقب ..

عاجز بودم از اون غرور لعنتی که کارمو به اینجا کشید، با گریه تالیدم : بهادر توروخدا آروم باش ..بخدا من الکی حرف زدم ، دروغ گفتم ..

نچی کردوگفت: من به چشمامم دیگه اعتماد ندارم چون یه بار هرز رفتن و دلمو به عشق تو اسیر کردن ، خدا هم بیاد ضمانتت کنه تا خودم نفهمم قانع نمیشم، الان معلوم میشه ..

دستشو به طرف دکمه های پالتوم آورد، دستامو رو دستش گذاشتم ، عقب رفتم و با گریه کنم : بقران ، به امام حسین من کاری نکردم بهادر، داری اشتباه میکنی ..

حرصی گفت: چرا افتادی به اِته پته ..؟ نترس الان معلوم میشه..

جیغ زدم : دیوونه ی نفهم دارم برات قسم میخورم تو حتی کلام خدارو قبول نداری ..؟

تو صورتم نعره زد: فکرکن من خودِ شیطانم ولی تا نفهمم چه گوهی خوردی ول کن نمیشم ..

با دستش که رو یقه ی پالتوم بود محکم منو کشید طرف خودش وشروع کرد یکی یکی دکمه هارو باز کردن؛با همون حالت ترس و گریه گفتم: بهادر تورو جون خاله، تورو به امام حسین ؛ به حضرت عباس قسمت میدم اشتباه نکن بخدا من کاری نکردم ، تو دیوونه شدی نمیفهمی داری چیکار میکنی ..

سرشو تکون دادوگفت: آره .. آره دیوونه شدم اگه نبودم که نمیومدم در دانشگاه توعه کثافت که باهات حرف بزنم که ببینی پیش هیچ دختر پدرسگی نرفتم، بعد بفهمم تو دوساعت زودتر کلاسو ول کردی بری برسی به هرزه بازیات ..

با هق هق گفتم: بقران داری اشتباه میکنی .

سرشو تکون داد:-من اشتباه زیاد کردم ولی تو سردستشونی ..

نالیدم : بهادر ..

منو تو چنگش گرفته بود، پالتو رو از تنم خواست دربیاره که سفت وسخت گرفتمش و با التماس گفتم: جون ریحانه آروم باش .. ریحانه بمیره پیش مرگت بشه آروم باش ..

چشماشو بست و باز کرد دلم گرم شد که حتما آروم شده ولی بعد یکم مکث دوباره به کارش ادامه داد ؛ که با گریه ی بلندترو هق هق گفتم: غلط کردم بهادر، بقران مهردادو پس میزنم کاری میکنم حتی نتونه اسممو به زبون بیاره تو فقط آروم باش ، توروخدا تورو قران ،آروم باش ..

کامل داخل ماشین شد و درماشینوبست ، باشیشه های دودی و دربسته حتی اگه قرار بودکسی به فریادم برسه ، امیدم دودو خاکسترشد ..
انقدر گفتم و قسم دادم اما بهادر با همون بی رحمی تمام لباسامو از تنم در آورد، دلم یه کورسوی امید میخواست که کسی تو اون شرایط سر برسه و این حیوون درنده رو از من جدا کنه ، بهادر بدون شک وحشی شده بود .. که هیچ کدوم از التماسای من روش افاقه ای نداشت ..

کت اسپرت مشکیه که تنش بود رو درآورد وپرت کردرو صندلیه جلو ..

دستای داغ و پرحرارتش که رو بدن برهنم نشست ، عاجزانه جیغ زدم، از ته دل و از عمق گلوم .. پسش میزدم با مشت رو کمرو بازوهاش میزدم، چنگم تو تنش فرو میرفت ، هر کاری کردم اما بهادر با اون بوسه هایی که تو اون لحظه برای من بوسه ی نفرت انگیزه ، یک متجاوز بود، منو به چنگ خودش اسیر کرده بود..

انقدر جیغ زدم که گلوم میسوخت، صدام دورگه شده بود، دیگه هیچ جونی تو تنم نداشتم ، بهادر میبوسید و دستاشو رو تمام تنم حرکت میداد، تمام حرکاتش هوس آلود بود و نگاهش عطشِ دریدنِ تنمو داشت ؛ چند دقیقه بعد فاصله گرفت و به محض باز کردن کمربند شلوارش تمام بدنم رعشه انداخت و لرز شدیدی تو تنم افتاد … محسوس وار میلرزیدم طوریکه لرزشش غیرارادی بود، دندونام چلیک چلیک روهم میخوردن .. مثل این میموند بایه جسم مریض و بی جون تو یه سرمای یخبندان افتاده بودم، بدنم انقدر میلرزید که بهادرو عزرائیلم میدیدم.. رمق هیچ تکونیو نداشتم با حال خراب و با زور فقط تونستم بگم : بَ .. بَ .. بَ .. به ..ها .. ها ..دُ .. دُ ..دُر

نمیدونم چی دید ازم ،چیشد و حالم چقدر وخیم بود که از کارش منصرف شد و سریع پالتو رو روم انداخت و منو تو آغوشش کشید؛

با بغضی که تو صداش بود گفت: جانم .. جان بهادر ..نترس .. نترس ریحانه آروم باش.. تموم شد ..

دیگه حتی جونی برای گریه نداشتم ، فقط خشک شده ودرهمون حالتی که میلرزیدم، تو بغلش بودم که خودش پشت کمر وموهامو نوازش میداد وگفت: ریحانه .. حالت خوب نیست ..بیا ببرمت دکتر ؟

هق هق میکردم، از درد و از ناتوانیم ؛
حتی توان یه کلمه حرف زدن رو نداشتم ، هنوز دندونام چلیک چلیک روهم میفتادو صدا میکرد،

روسرمو بوسیدو با بغض گفت: میخواستم چیکار کنم ؟ توروخدا آروم باش ؛ خدا منو لعنت کنه .. یه چیزی بگو منو نترسون ریحان..

– تو.. تو.. تو.. میخوا .. ستی.. تی .. به .. به .. من .. تَ..تَ ..جا.. وُ.

انگشتشو رو لبم گذاشتوگفت: هیچی نگو .. تورو خدا هیچی نگو الان خودمو میکشم .. موهاشو تو چنگش محکم گرفت وگفت: منو دیوونه کردی ، همش اسم اون مهردادِ (فحش) رو جلوم میاری تو نمیدونی من روتو چقدر حساسم ..؟ دارم از نبود تو دیوونه میشم .. همه دنیا و زندگیمو باتو باختم.. اصلا دین وایمونمو فراموش کردم .. اونوقت تو چپ میری راست میای جلوی من با اون عوضیه بی ناموسی !!

بهادر با این کارش تمام اون عشقی که نسبت بهش تو دلم داشتم رو به نفرت تبدیل کرد،حتی آغوشش برام منفورترین و نفرت بارترین آغوششی بود که الان منو محکم در برگرفته ..

با همون حال زارو پریشونم خودمو از آغوشش بیرون کشیدم که اشکش چکیدو با نگاهی غم زده و مایوس گفت: بریم اون خونه م تا حالت بهتر بشه بعد میایم ..

نمیخواستم حتی نگاش کنم، لباسومو که بعضیاشون پایین صندلی افتاده بود وبقیشون رو صندلیه جلو بود رو برداشتم تا بپوشم که عاجزانه اسممو آروم صدا کرد؛
– ریحانه !

توجهی نکردم ، این کارش جبران ناپذیر بود که باهیچ شوینده ای ازدلم شسته نمیشد ..
دستشو جلو آورد،تعلل داشت اما مچ دستمو گرفت که به یکباره با جون بی جونیم ،جنون وار جیغ زدم : به من دست نزن

دستاشو بالا گرفت وگفت: باشه .. باشه ولی اینجوری نرو بالا بیا بریم خونه ی من حالت بهترشد برمیگردیم ..

بی توجه به حرف زدنش لباسامو یکی یکی پوشیدم ؛ گوشیشو درآورد و یه شماره گرفت و بعد از چندثانیه صدای رعنا تو گوشی پیچید ..

که بهادر سریع گفت: رعنا سلام .. ببین گوش کن من یکی دو ساعت کار دارم دیرتر میام … باشه میدونم

درماشینو میخواستم باز کنم که برم اما قفل بود، سریع تماسشو سرهم کردوگفت: رعنا گفتم کاردارم به خاله بگو که بدونه ..

گوشیو قطع کرد، بدون اینکه نگاش کنم دستمو به پیشونیم زدم و گفتم: درو باز کن ..

– ریحانه رنگت خیلی پریده ، همه بدنت داره میلرزه اینجوری بری بالا همه میفهمن یه چیزیت هست ،بیا بریم یکم بهترشدی میایم ..

صدام از جیغام گرفته ودورگه شده بودکه دوباره با همون حالت مذکور گفتم: من الان حالم خوب نیست ، لطف کن این درو باز کن ..

صورتشو جلو آورد که خودمو کنار کشیدم طوریکه چسبیده به در ماشین بودم .. ازش میترسیدم با بغض و چونه ی لرزون توخودم جمع شدمو گفتم: نزدیکم نیا

محکم با دست تو سر خودش کوبیدوگفت: چرا اینجوری شدی ریحان ؟ تو ازمن وحشت داری ؛

دوباره نزدیکم ترشد که گفتم: تورو خدا نزدیکم نیا

با بغض گفت: ریحان ..

دسشو به بازوم زد که دوباره اون جنون چنددقیقه پیش به سراغم اومدولی اینبار با اون جیغای گرفته از گلوم خودزنی هم میکردم،محکم تو صورتم میزدم و موهامو تو چنگم میگرفتم و میکشیدم ؛ بهادر عصبی گریه میگردومیگفت: آروم باش ریحان .. دردت تو قلبم آروم باش بقران الان خودمو میکشم ، الان کله ی خودمو میکوبونم تو این شیشه تا خورد بشه ..

خودمو میزدم ، جیغ میکشیدم ودست و پا میزدم ..

بهادر جفت دوتا دستامو محکم گرفت و توصورتم دادزد:بس کن آروم باش

با تمام زورم یکی از دستامو از تو دستش کشیدم و به سرو گردنش چنگ زدم .. ترس چند دقیقه پیش و بن بست بودن درهای ماشین و تکرار این فضای خوف زده بیشتر روحیمو ترغیب به این ترس و واهمه میکرد، طوریکه از حضور بهادر کنارم مثل بید میلرزیدم فقط میخواستم ازش دوربشم وازاین تنگنا بودن خلاصی پیدا کنم ..

عصبی چنگش زدمو گفتم: درو باز کن برم وگرنه خودمو میکشم .. دروباز کن کثافت لاشی ..

سرشو هربار کنارمیکشید که چنگم تو چشمش نره .. دوباره دستمو گرفت وبا همون حالتی که گریه میکردگفت: الان میمیرم ریحانه، جان من آروم باش .. نکن لامصب .. نکن باخودت .. غلط کردم .. گوه خوردم تو فقط آروم باش ..

با صدای دورگه آروم گفتم: درو باز کن

با چشمای خیسش تو چشمام نگاه کردوگفت: نمیزارم اینجوری بری بالا ..

-اگه نزاری یه بلایی سر خودم میارم..

– ریحان .. حالت بده اینجوری نرو .. حتی صدات در نمیاد دختر .. الان همه سوال پیچت میکنن ..

با بغض گفتم: از اینجا بدم میاد بزار برم وگرنه یه بلایی سر خودم میارم ..

دستامو آروم رها کردو نادم نگام کرد، لبشو زیر دندونش کشید تا بغضش و خفه کنه .. قفل و که زد از ماشین پریدم پایین اما جون نداشتم ، انگار زانوهام فلج بودن که خوردم رو زمین ..

بهادر سریع گفت : یا علی واز ماشین پیاده شد؛
دستمو جلوش گرفتموگفتم : جلو نیا به کمک تو احتیاجی ندارم

دستمو به ماشین زدم و بلند شدم ؛ چنگشو توموهاش زد و نفسی با درد کشید؛

تنِ لَختمو کشون کشون به طرف پله ها بردم و دستمو به میله ها گرفتم و یکی یکی آروم بالا رفتم که صدای داد زدنِ پی در پی ش و مشتایی که تو دیوار میکوبیدوشنیدم اما دیگه از این مرد بیش از حد نفرت داشتم ، ازش بدم میومد اون امشب منو تا مرز مردن پیش برد،و مثل یه متجاوز اجنبی بامن رفتار کرد اونم به بدترین شکل و در بدترین جا …

واردخونه شدم ، با دیدن خاله و عمورضا به سیل غمهام اضافه شد..
” دنیا روسرم آوارشد،چه جوری بااین حالم یه احوالپرسی مفصل کنم باهاشون”

نزدیک رفتم و با همون صدای خفه شده سلام گفتم

عمورضا با محبت جواب سلاممو داد ولی خاله و مامان با تعجب گفتن: ریحانه چرا این شکلی شدی ؟ حالت خوبه ؟ صدات چرا گرفته ؟

خاله از تو آشپزخونه بیرون اومد و دستشو رو پیشونیم زدو گفت: تب هم نداری چته خاله ؟ حالت خوب نیست ؟

آروم گفتم: خوبم خاله .. گلوم یکم درد میکنه ..

مامان بطرفمون اومدوگفت: خدا مرگم بده ریحان چرا قیافت اینجوریه ؟ با کسی دعوات شده ؟

کلافه رو به هردوشون گفتم: فکر کنم میخوام سرمابخورم ، صورتمم از هوای سرد بیرون قرمز شده، گلوم هم ازصبح خیلی دردمیکنه صدام گرفته ..

رعنا هم به جمعشون اضافه شد، اینبار رعنا بود که گفت: ریحانه حالت خوبه ؟ مریض شدی ؟

عاصی گفتم: ای خدا .. بابا من خوبم بزارین برم تو اتاقم میخوام بخوابم ..

عمورضا به دادم رسید وگفت: لیلا خانم بجای اینکه بپرسی چته یا چرا اینجوری شدی برو یه دارویی یه جوشونده ای چیزی براش درست کن ..حتما داره سرما میخوره ؛

مامان : نه آقا رضا رنگ وروش زاره ، معلومه حالش خیلی بده این دختر نمیگه که چقد حالش بده تا من پیله نکنم ببرمش دکتر ..

خاله : راست میگه رضا تو از لجبازیای ریحانه خبر نداری ..

رو به مامان سریع گفتم:ببخشید من میخوام بخوابم .. اگه میشه واسه شام صدام نکنین ..

خاله: ریحان خاله اگه حالت بده بیا با رضا ببریمت دکتر ، لج نکن قربونت برم؛ رنگ وروت خیلی پریده !

شمرده شمرده گفتم: خاله .. خوبم . فقط ..میخوام .. بخوابم

مامان: آخه تو چرا انقد لجبازی . شام که نمیخوری ، صبحونه هم نمیخوری ، مطمئنم که تو اون دانشگاه کوفتیت هم ناهار نمیخوری مگه قصد خودکشی داری ؟

رعنا به دادم رسید؛
رعنا: مامان به جای این همه غرغر کردن بزار بره استراحت کنه، اگه چیزیش نبود که با این اوصاف شما هزار تا مریضی براش ردیف کردی ، من الان براش یه سوپ میزارم ، جوشونده هم درست میکنم تا حالش بهتر شه ..

رو بهش آروم گفتم : ممنون و از عمورضا و خاله عذرخواهی کردم و به اتاقم رفتم ..******

نمیدونم چقد از گریه کردن ومرثیه سراییم گذشته بود که با حس یه گرمای شدید بالاخره دل از تکیه دیوار گرفتم و اون لباسهای نحسی که یادآور چندساعت پیش اون لحظات مرگ آور، بین منو بهادر بود رو با یه لباس خواب مشکی که ساتن و کوتاه بود واز رو شونه هام فقط بند میخورد ،عوض کردم ..

از بدنم حرارت گر میگرفت و مثل یه کوره ی آتیش بودم ..چند بار مامان برای شام صدام کرد اما با غرغر و عصبانیت به همه گفتم که میخوام بخوابم و همه این ضعف اعصابمو بپای مریضیم گذاشتن و اجازه دادن تا استراحت کنم، هرچند عمو رضا چندبار اصرار کرد تا منو به بیمارستان ببره اما با کلی تشکر گفتم که نیازی نیست ، در واقع این حال وروزم ثمره ی کار ناشایست پسر خودش بوده که خدا میدونه الان کجاست و بعد از کشتن غرور من چه احساسی داره ..

درسته کارشو عملی نکرد و به خواسته ی شیطانیش نرسید ،اما بهادر احساس منو کشت ؛ غرورمو زیر پاهاش له کرد و من بابت این کارش هیچوقت نمیبخمش .******

تو خواب و بیداری یه اصوات نامفهوم به گوشم میرسید،صداها خیلی ضعیف بود که قادر به شنیدن نبودم ، اما کمی هوشیار میشدم و دوباره به اعماق خواب فرو میرفتم ، حالم خیلی بد بود، انگار رو کلی هیزم آتیش در حال سوختن بودم .. باز هوشیارشدم و صداها بهتر به گوشم رسید مخصوصا صدای اون فرد نفرت انگیز و کثیف ..

بهادر: از کِی اینجوریه خاله ؟

مامان: من بمیرم ایشالا که این دختر داره منو با خودش میکشه .. سرشب که اومد خونه حالش خیلی بدبود هر کاری کردیم منو مامانت وبابات بهش گفتیم ببریمش بیمارستان قبول نکرد ..ببین چه جوری داره تو تب میسوزه بهادر ..!!

بهادر : زنگ زدم مهرداد الان میاد ..رعنا دوباره اون دستمال و تو صورت و گردنش بزار .. خاله تو هم یکم بیشتر پاشویش کن که تبش بالاتر نره ..

چنددقیقه بعد با حس یه سردی تو پاهام و سرو گردنم ، از التهاب درونم کمی کم شد واین تو اون لحظه برام یه حسِ خوشایندبود..

چشمامو بازکردم ،اما تمام دور و اطرافم سیاهیه مطلق بود؛ گیج شدم و دوباره چشمامو بستم که مامان صدام کرد: ریحانه .. ریحان .. مادرت بمیره دختر چرا محل نزاشتی همون موقع ببرمت بیمارستان ..؟

بهادر: خاله توروخدا این گریه هاتو جمع کن ،پاشو از بالا سرش ، اون خودش مریضه توهم رفتی توگوشش گریه زاری راه انداختی ؟

مامان با گریه گفت: بهادر بچم داره تو تب میسوزه اگه تشنج کنه من چه خاکی توسرم بریزم ؛ مهرداد هم نیومد کاش میبردیمش بیمارستان ..

کمی بعد صدای داد بهادر رو شنیدم که لای چشمامو بازکردم؛
بهادر: بجنب مهرداد .. کدوم گوری سه ساعته..؟ این دختر داره تلف میشه ..زوووود

مامان: چی گفت ؟

بهادر: داره میاد خاله باید وسایلشو جمع میکرد.. رعنا لباس ریحانه رو عوض کن ..

رعنا: واسه چی عوض کنم ؟

بهادر: کوری لباسشو نمیبینی چقد بازه ؟

رعنا: مهرداد که دکتره محرم حساب میشه ..

لحنش عصبی بود که گفت: تو نمیخواد به من بگی کی محرم یا نامحرمه ، لباسشو عوض کن ..

مامان: نمیخواد بهادر جان مهرداد که دکتره ..

رعنا: خب منم همینو میگم مهرداد به عنوان یه دکتر محرم آدم حساب میشه ..

بهادر : رعنا کاری که گفتمو بکن من به اندازه ی کافی

داغونم تو دیگه بهونه دستم نده ..

همش رو تخت بخودم میپیچیدم، دمای بدنم هر لحظه بالاتر میرفت ، خیلی عطش داشتم ،ناله وارگفتم: مامان

مامان: جان مامان چیه درو بلات تو قلب مامانت ..

-آب .. آب میخوام ..

بهادر: من میارم خاله ..

چشمامو بازکردم، اما بدنم بی جون و کرخت بود، تو سرم توپ و تانک و میدون جنگ راه انداخته بودن؛ سرم سنگبن بود ؛تعادل بدنمو هم نداشتم مامان و رعنا یکم بدن سستمو از رو تخت کشیدن و دستشونو به لباسم آوردن، یه لحظه اون صحنه های وحشتناک جلوی چشمام اومد و تو همون حال دستای مامانمو رعنارو گرفتم؛ قیافه هاشون برام تار بود .

رعنا: بزار میخوام لباستو عوض کنم ریحانه جان ..

با صدای خفیف گفتم: نمیخواد .. ولم کنین .. دست از سرم بردارین ..

بهادر: چیشده ؟

رعنا: نمیزاره لباسشو عوض کنیم ..

مامان: ریحانه مادر بزار میخوامولباستو عوض کنیم چرا میترسی ؟

باهمون تن صدا گفتم: ولم کنین ..نمیخوام .. نمیخوام ..

بهادر: هوووف .. این آبو بهش بده یکم بخوره حالش بهتر شه ..

تو اون حالت بی جونی هم، ازش متنفر بودم که حتی نگاش نمیکردم ؛ چندقلوپ از آب خوردم ولی بخاطر سوزش گلوم نتونستم بیشتر بخورم ..

کمی که گذشت دوباره صدای نفرت انگیزش اومد: رعنا لباسشو عوض کن الان مهرداد میاد ..

رعنا: باشه تو برو بیرون تا عوضش کنیم !

بهادر: تو چیکار من داری کارتو بکن ؟

رعنا: واااا …چطور مهرداد که دکتره نامحرمه اما تو محرمی ؛؟

بهادر: خیل ِ خب خبر مرگم دارم میرم بیرون سریع لباشو عوض کن ..

چشمام بسته بود اما صدای بسته شدن بلند در اومد ..

رعنا کنارم نشست و با غر زدن زیرلب گفت: معلوم نیست این چشه اینجوری بامن حرف میزنه ؛ انگار من ریحانه رو مریض کردم .

مامان: انقد باش بحث نکن رعنا تو که میبینی اعصاب نداره یکی به دو نکن باش .. سریع لباسشو عوض کن صدای زنگ آیفونِ؛ فکر کنم مهرداداومد ..

رعنا: ریحانه عزیزم بزار یه دقیقه لباستو عوض کنم الان بهادر شر بپا میکنه ..

زیر لب با همون صدای ضعیفم گفتم: الهی بمیره ..

رعنا: چی میگی ؟

با انگشتام اشاره زدم که نمیتونم حرف بزنم ..

لباساموعوض کردنمیدونم چی تو تنم پوشونده بود ، بیحال دوباره رو تخت افتادم ،که صدای منفورش به گوشم رسید ..

بهادر: رعنا لباسشو پوشید؟

رعنا: آره ..

بهادر: مهرداد بیا

صدای سلام و احوالپرسیه مهرداد اومد ؛ تنها کسیکه تو این لحظه دلم به بودنش گرم بود، دلم میخواست تو همین شرایط کسی تو اتاقم حضور نداشت تا یه دل سیر با مهرداد حرف میزدم و درد ودل میکردم تا این زخم عمیقی که بهادر رو دلم و تنم کاشته کمی تسکین پیدا کنه ..

زیرلب اسمشو صدا میزدم اما صدام بقدری ضعیف بود که شاید برای اونا مثل یه ناله کردن به گوش میرسید ..

مهرداد: هر لحظه گیج تر و بدتر میشدم که با سوزشی چیزی تو دستم چشمامو لحظه ای بازو بسته کردم ..

صدای مهردادو از نزدیک شنیدم؛
مهرداد: رعنا تو ولیلا خانم بهتره برین بیرون نگران نباشین بهش سرم زدم ، براش دارو هم آوردم ، تا صبح استراحت کنه حالش خوب میشه ..

مامان: چشه مهرداد جان ؟ تبش پایین میاد؟

مهرداد: آره نگران نباشین تا صبح حالش بهتر میشه ؛

با همون صدای گرفته و خفیف گفتم: مهرداد.. مهرداد ..

انگار شنید چون سریع کنارم نشست وگفت: جانم .. چیزی میخوای ؟ تشنته ؟

دستمو به علامت نه بالادادم که گفت : چته عزیزم تو که غروب خوب بودی؟یهویی چت شد؟

بهادر: نمیخواد الان کارآگاه بشی ؛مگه طبابتتو نکردی ،دستت درد نکنه پاشو حالا برو ..

نمیتونستم حرفی بزنم ولی دوست داشتم جسم و جونم به این ضعیفی نبود تا اساسی حالشو میگرفتم که باز با پرویی داره خودشو از کاری که کرده مبرا میکنه ..

مهرداد: من که میدونم هر چی هست زیر سرِ توعه ؛ بزار حالش خوب شه ،بفهمم چیکار کردی که به این روز افتاده، پدرتو درمیارم بهادر ..

بهادر: به تو چه ربطی داره ؟ یه بار بهت اخطار دادم مهرداد، پاتو از گلیم من بکش بیرون ؛تو موضوعی که به ریحانه ربط داره دخیل نشو ..

مهرداد: انگار باید عملی حالیت کنم، اونیکه باید بره کنار تویی نه من؛

-مهرداد ..

بهادر:اگه این مدت سکوت کرده بودم از ترس توعه نره خر نبود، باخودمو دلم لج کرده بودم ولی دارم تاکید میکنم بهت، ریحان مال منه کسی بجز من دورش بگرده به خدای احدو واحد زندگیشو کنفیکون میکنم ..

مهرداد: نچایی بابا ..خوش اشتها شدی ؛ چند تا چندتا به مزاجت خوش میاد !! ریحان ، رعنا ، جفت خواهرارو بندازی به جون هم که توعه بیشرم به چیزی که میخوای برسی .. توحتی از خاله ت هم شرم و حیا نداری ؟ الان تو خونه ی کی هستی ؟ تا حدی پست شدی که داری واسه دوتا دخترش نقشه های شوم میکشی ؟

بهادر: چرند نگو ..این حرفا تو کَت من نمیره ، چیزی که مالِ منه باید مال من بشه .. دارم جدی حرف میزنم، از ریحان دور باش وگرنه چشممو رو برادری و فامیل بودنمون میبندم .. این دختری که نصف جونش الان رو تخته همه دارو ندار منه ،همه زندگیمه .. نمیزارم کسی دارو ندارمو ازم بدزده ، نمیزارم کسی به ناموسم به زندگیم نزدیک بشه .. هواست باشه کجا پاتو میزاری مهرداد.. این جایی که پاگذاشتی پایش سفت نیست هرآن ممکنه با دستای خودم فرو بریزی ..

از حرفاش هیچ دلخوشی نداشتم اگه قبل این ماجرا بود ته دلم قنج میرفت و ذوق مرگ میشدم اما حالا عقم میگیره ، حالم از خودش و احساسش و حرفایی که میزنه بهم میخوره حسِ تنفرم به این مرد بد ذات به حدی بود که حتی از حضورش الان تو اتاقم هم متنفر بودم .. گیج خواب شدم، بدنم کم کم لَخت و بی حس شد ؛حرف مهرداد و کم و بیش شنیدم وبعد به خواب عمیقی فرو رفتم …

مهرداد: توهیچ غلطی نمیتونی بکنی چون ریحانه تورو نمیخواد؛ اونجوری که این مدت ساختمش کاری کردم که به توعه .. **

یک هفته از اون ماجرا گذشته بود .. تو این یک هفته اوضاع روحیم هر روز بدتر و بدتر میشد به هیچ کس نگفتم که دردم چیه وچه اتفاقی برام افتاده حتی به مهرداد .. ولی اون اتفاق مثل یه خوره تمام دامان منو دربرگرفته بود ومنو تبدیل به یه آدم افسرده و پریشون حال کرده بود، طوریکه تو این یک هفته حتی دانشگاه هم نرفتم .. مینا ، مامانم و خاله و مهرداد ، حتی رعنا از دست کارام شاکی بودن هر چی با من حرف میزدن تا بفهمن دلیل این رفتارام چیه ولی من با همون حال جدیدی که از لطف بیشمار بهادر نصیبم شده بود، فقط صم و بکم نگاشون میکردم؛و آخرش با سکوت من ته حرفاشون به جرو بحث و عصبانیت ختم میشد؛ مخصوصا مامانم ومهرداد…

تو این یک هفته از شخصی که حالا بیش از حد ازش بیزار بودم هیچ خبری نداشتم، تنها میدونستم که بخاطر خونه نشینیه من به خونمون هم نیومده ..

رو تخت نشسته بودم و زانوهامو تو بغلم جمع کردم، نگاهم به طرف پنجره بود و تو اعماق فکری که این روزها تنها چیزی بود که تمام هواسِ منو تحت تصرف خودش گرفته بود..
چند تقه به در خورد و در اتاقم بازشد .. میدونستم مامانمه که حتما یا ناهارمو اورده یا میخواد طبق معمول روضه خونی کنه ..

صدای بسته شدن دراتاق اومد وبعد قدمهاشو که بطرف تخت برداشت فهمیدم کیه ؛ بوی تنفرش مشاممو پرکرد، از حضور بی موقعش بدنم مورمور شد .. و خودمو بیشتر رو تخت مچاله کردم ..

بوی تیز سیگارو ادکلنش نشون میداد که نزدیکمه واز بالا پایین رفتن تخت نشستنشو حس کردم ..

نگاهم هنوز میخ شده به پنجره بود، از نگاه کردن به این حیوون هم بیزار بودم، هم وحشت داشتم ..

چندثانیه ، چنددقیقه و شاید حضورش برای من چندساعت بود که بالاخره به حرف اومد و با صدای آرومی گفت: تا کِی میخوای خودتو تو این اتاق زندانی کنی ؟

هیچی نگفتم ، که دوباره گفت: این حالتای جدیدت داره همه رو میترسونه، خاله خیلی نگرانته ، هرروز کارش شده گریه کردن، همش میگه تو یه مریضی گرفتی که نمیخوای به کسی چیزی بگی ..

“آره مریضیه لاعلاجی گرفتم که هیچی حالمو بهبود نمیکنه و مریضیه لاعلاجم تویی که مثل خوره به جونم افتادی”

-خودتو جمع جور کن ، یه هفته ست دانشگاه نرفتی، درست غذا نمیخوری، فقط خودتو اسیر این اتاق کردی و همش تو فکرایی سر میکنی ،که باید فراموش بشن اما تو نمیخوای فراموششون کنی …

بازتو همون حالت بودم نه نگاش میکردم و نه حرفی میزدم ..

نفس بلندی کشید،اینبار صداش حاله ای از بغض داشت ؛

-من .. من .. من بابت رفتارم متاسفم ،میدونم کارم خیلی بدبود، اصلا وحشیانه بودو تورو خیلی ترسوندم اما .. اما بخدا من تو اون لحظه جنونِ تورو گرفتم ، فکر اینکه تو با مهرداد بودی منو وادار به اون کار کرد ،من حتی نفهمیدم چی …

ادامه نداد ولی آهی کشید و بعد از چندثانیه سکوت ،گفت : ریحان .. مرگ بهادر به خودت بیا ، برگرد به همون ریحانی که بودی، اصلا لج کن باهام ،سردی کن باهام اما برگرد ، بشو ریحانِ حاضر جوابی که همیشه تو آستینش واسه همه یه جوابی داشت … ریحان من اینجوری که میبینمت دارم میمیرم .. داغونم ..دختر ، توهمه چیزِمنی ، دنیامی، زندگیمی ، همه وجودمی ؛ به جون خودت دارم از این حال و اوضاعت دیوونه میشم ،چندروزه بخاطر تو زندگی ندارم …

انگار جابجا شد چون تخت کمی بالا پایین رفت؛

صدای نزدیکش باعث شد بیشترتوخودم جمع بشم ..

با همون بغضی که تو صداش داشت گفت: ریحانم، به خودت به زندگیت برگرد، همه رو داری میترسونی ، از همه بیشتر منو .. دردت توجون بهادر، اون اتفاق و فراموش کن میدونم من زیاده روی کردم، من اشتباه کردم اصلا من گوه خوردم، ولی تو کوتاه بیا ، فراموش کن بزار دوباره بشی همون ریحان گذشته .. اصلا میخوای بریم پیش یه روانشناس ؟ نه .. نه .. روانشناس بدتر آدمو روانی میکنه .. بیا ببرمت بیرون یکم حال وهوات عوض شه، هوم ؟ پاشو آماده شو بریم ؛

“کاش میتونستم بهت بگم خفه خون بگیر که حتی صداتو نشنوم ، اما حیف که باز یه چیزی قدرت گفتن این حرفارو هم ازم میگیره “

عکس العملی که نشون ندادم ،با بغض بیشتری ادامه داد؛
– تو راست میگی من حیوونم ، من آدم نیستم ولی بخدا من اون لحظه هیچی حالیم نبود، ترس اینکه تو مال مهرداد شده باشی به جونم افتاد، میخواستم مطمئن بشم که تو هنوز … که هنوزم مال منی حتی اگه جسمت …

از حرفاش عقم میگرفت، خاطره ی اون شب و برام زنده میکردن ، التماسام ، تقلا کردنم ، زجری که کشیدم ، و قسمهایی که میدادم ، دیدن تنِ برهنه م با اون چشمهای دردیده و پر هوسش ..

باز بغضم گرفت ، بودنش آزارم میداد؛ با بغض گفتم: برو بیرون ..

-ریحان توروخدا یه لحظه نگام کن ..

-حالم ازت بهم میخوره .. ازت بیزارم ..

-بهادر بمیره که تو این حال و روز نباشی ؛ تو رو به روح بابات قَسَمت میدم یه لحظه نگام کن ..دارم دیوونه میشم ،من نمیتونم نسبت به حالت بی تفاوت باشم ..

-مسبب حالم تویی ؛ کاری که کردی باهیچی جبران

نمیشه ؛ بخششی توش نیست ،من دندونتو کندم انداختم دور، برای همیشه .. بالاخره یه روزی به خودم میام و زندگیمو جمع و جور میکنم اما به همون خدایی که اونشب کلی قسمت دادم و تو ندید گرفتی ، کاری میکنم که حتی خیالشو تو تصوراتت نکرده باشی، که با این کارم دردی بگیری که هیچ طبیبی برات درمونی نداشته باشه و زندگیتو ،شب وروزتو با اون درد سر کنی .. من با همین ضعیف بودنی که جسممو زیر دست وپاهات له میکردی قدرتی دارم که راحت میتونم تورو بدبخت و ویرون کنم .. و مطمئن باش روزی میرسه که اینکارو بکنم …

با غم گفت : ریحانه .. منو از نبودت نترسون ..

پوزخندی با درد زدم و دوباره گفتم : برو بیرون ..

کمی سکوت کرد و لحظه ای بعد آه عمیقی کشید واز رو تخت بلندشد .. صدای قدمهاش دورتر میشد ؛ انگار قصد رفتن داشت ، در اتاق و که بازکرد، برگشتم نگاهش کردم که دیدم داره مستقیم نگام میکنه ؛ قیافه ش خیلی آشفته بود، ریشش بلندتر از حد معمول بود و موهاش ژولیده و نامرتب اما هنوز همون چهره ی خواستنی ای رو داشت که منو به این روز کشونده ..

اشکی از چشمم چکید و رو بهش گفتم : هیچوقت نمیبخشمت بهادر ..

چشماشو با درد بست و لب زیریشو گزید .. روموازش گرفتم که با کف دستش محکم به دیوار کوبید و بعد از اتاق خارج شد ..

احساسم به بهادر کاملا عوض شده بود ومن با این احساس کورشده به یه آدم سردو بی احساس و بی انگیزه تبدیل شدم ؛ اون همه عشقی که تو قلبم برای بهادر پرورش میدادم همه ش با اون رفتارش به دل مردگیِ من ختم شد .. صحنه های اون تجاوز، کابوس جدید خوابهای شبونه م شده بود، وقتی کسی در یه همچنین شرایطی قرار بگیره که شخصی تورو مورد هدف شیطانیش بدونه تمام بدنت در معرض این شوک بزرگ واکنش نشون میده واین اثرات همون واکنشیه که درمقابل بهادری که از جونم برام عزیزتر بود نشون میدادم ..

دو هفته ی دیگه هم به دانشگاه نرفتم ، دیگه رسما قید درس و دانشگاه رو زدم ، سیلِ اعتراضات مامانم و خاله و مهرداد و مینا بیشتر از هرچیزی دغدغه ی اعصاب این روزهام شده بود .. مهرداد هر ازگاهی تلفنی باهام حرف میزدو وقتی علت رفتارمو توضیح نمیدادم با یه دعوای مفصل گوشیو قطع میکرد…ولی این روال برای هرروزمون بود، اما من بازهم به همون بی جوابیم ادامه میدادم ..

کار بهادر چیزی نبود که قادر باشم برای کسی توضیح بدم چون حتی از گفتنش هم شرم داشتم .. از این رو به همون سکوت همیشگیم بسنده کردم ..

بهادر بازهم به دیدنم اومد و بازهم به همون شکل با من حرف زد ولی اینبار با آب و تاب بیشتر ..ولی باز با تکرار مکرر حرفهای من مواجه شد .. ایندفه نوع رابطمون عوض شده بود ، بهادر همون بهادرِ عاشق پیشه ی قدیم بود ولی من دیگه ریحانه ی قبل نبودم .. اوضاع روحیم بهتر از قبل شد ولی تو این سه هفته بجز خونه نشین بودن جای دیگه ای نرفتم .. ****

از حموم بیرون اومدم که مامان و خاله طبق معمول مشغول حرف زدن رو کاناپه نشسته بودن ، بادیدن من لبخندی زدن ..

خاله : عافیت باشه عزیزم ..

– ممنون خاله

مامان: مادر زود موهاتو خشک کن دوباره مریض نشی ..

یه سیب از توظرف میوه ها برداشتمو گاز زدم ..
-باشه الان میرم .. مگه نمیرین بالا ؟

خاله: منتظر توایم حضرت والا ..

با لبخندگفتم :اوووه شعر میسازی خاله .. کم کم داری شاعر میشی ..

خاله خندیدوگفت : ای خاله دورت بگرده که بالاخره لبخندتو دیدم ..چند روزه جز اخم و تَخم چیزی حوالمون نکردی ؛ برو موهاتو خشک کن بیا بریم .. رعنا دست تنهاست یکم کمکش باشیم ..

– شما برین منم آماده میشم میام ..

خاله : نچ .. سه تایی باهم میریم .. تو رو که میشناسم ما از این در بزنیم بیرون دیگه بالا نمیای ..

خندیدمو گفتم : نه میام ، آخه یکم کار دارم تا موهامو خشک کنم،یه لباس بهتر بپوشم بعد میام .. اینجوری شماهم معطل من نمیشین ..

” دروغ میگفتم نمیرفتم ، من عمرا خونه ی مردی که دلمو به سنگسار گرفته بود نمیرفتم ولی مجبور شدم تو اون لحظه دروغ بگم “

مامان: دروغ میگه مهین ، ما بریم این عمرا بیاد بالا.. مگه ندیدی پریشبا هر کاری کردم بیارمش خونه ی شما نیومد ..

خاله: ریحان من گولتو نمیخورم ، میمونم اینجا کاراتو بکن همه باهم میریم ..

با خنده گفتم: خاله میام .. شما برین منم کارامو کردم میام ..

خاله هم باخنده گفت : ریحان من بزرگت کردم میخوای سر خالتو کلاه بزاری .. یالا برو منتظرم ..

” اووف خاله هم بدتره مامانه به یه چیزی بند کنه دیگه گیر میشه سرش”

به مامان مظلومانه نگاه کردم ، عادتمو میدونست وقتی درمقابل کسی کم میوردم با نگاه مظلومم ازش کمک میخواستم ..

مامان گفت: برو خودتو لوس نکن ..چندوقته تو این اتاق موندی خِنگ شدی ! امشب هرطور شده میای بالا، حالا که خالت اومده دنبالت روشو زمین ننداز، آماده شو باهم میریم ..

حرصی گفتم: مامان چرا گیرمیدین آخه نمیتونم بیام؟!

مامان:اصلا تو چته ؟اون از دانشگات ! که دانشگاه رو ول کردی حرفی نزدیم، هر چی مینا وبهادر اصرارت میکنن ببرنت بیرون یه حال وهوایی عوض کنی از این اسارت دربیای بازم محل نمیزاری؛ خونه ی خالت نمیری ؛ خونه ی خواهرت نمیری؛ اصلا معلوم هست چت شده ؟!!

-من چیزیم نیست ..

خاله: ریحانه اگه مشکلی چیزی داری خب به ما بگو، کی از منو مامانت به تو نزدیکتره خاله ..

باز سوالات همیشگیشون شروع شد ..

-خاله برین بالا منم میام .. باور کن دروغ نمیگم ؛

خاله: قسم خاک باباتو بخور که باور کنم .

ناچار شدم و قسم خوردم تا بالاخره راضی شدن و رفتن .. امشب رعنا همه رو برای شام دعوت کرده بود البته این با این دعوت شک ندارم نقشه ی بهادر باشه تا به زورم که شده منو به خونش بکشه تا یکم از این گرگونی بیرون بیام .. *

مامان و خاله که رفتن ،اول برای خودم یه نسکافه ی داغ درست کردم ، لیوان نسکافه رو برداشتم و به طرف اتاقم رفتم .. انگار یه امشب روباید دیدنشو تحمل کنم هر چند از اون میزان حسِ نفرتم نسبت بهش کمتر شده ؛ اما تغییری نکرده بودم..

لیوان و رو میز آرایشم گذاشتم ، حوله رو از رو موهام باز کردم …

دستی توموهام کشیدم که بوی عطر بهادر رو نزدیک خودم حس کردم ..

از تو آینه نگاه کردم پشت سرم بود، چشماشو بست و دم عمیقی از موهام کشید ..

مورمورم میشد اما نمیدونم چرا واکنش بدی نشون ندادم شاید به احساسش یه جور ترحم میکردم که تو اون لحظه دلم نخواست آرامششو بهم بزنم ..

لب زد با همون چشمای بسته و پراحساس اما چنگی به دل من نزد ..

– به من برگرد ریحانه .. من بدون تو میمیرم ..

سرمو کشیدم کنار و کامل به طرفش چرخیدم، چشماشو باز کرد که خشن گفتم : چرا بدون اجازه پا تو اتاق من گذاشتی ..؟

-ریحانه

– بهتره اینو بفهمی دیگه بین منو تو چیزی وجود نداره، اگه یک بار دیگه بدون اجازه ،تو اتاقم بیای به خدا هم به مامانم میگم هم به خاله .. همه چیزو از حد گذروندی ، اگه تا الانم سکوت کردم و به کسی چیزی نگفتم بخاطر تو نیست بخاطر خودمه چون شرم دارم حتی به زبون بیارم که تو چقدر پست و نفرت انگیزی ..

چشماش ملول بود، با درد گفت : اون اتفاق و فراموش کن..تو قبول کن که بامن باشی ، به جون خودت همه زندگیمو میدم تا دوباره به من برگردی ؛ برات کسی میشم که هر چی بدی ازم دیدی و فراموش کنی ..

جیغ زدم: من به تو برنمیگردم ؛بهتره اینو تو مغزت فرو کنی ،تو همون قلبی که مالکش بودی رو زیر پاهات له کردی ، التماسامو، وحشتی که ازت داشتم ، قسمت دادم به مرگ خودم به تمام امامزاده ها ،ولی تو اعتنایی نکردی ،من اونشب خیلی ترسیدم، تو اون فضای دربسته، با اون حالی که تو داشتی ، تو .. تومنو تو ماشین اسیر کردی ،میخواستی تو ماشین …

حتی با یادآوریش هم بغضم گرفت نتونستم ادامه بدم فقط گفتم : شاید اگه قبلا امیدی داشتم که یه روزی منو تو مال هم میشیم اما تو بااین کارت همه چیزو تموم کردی .. تو منو ،قلبمو کشتی ، دیگه حسی بهت ندارم بهتره تو هم همه چیزو فراموش کنی و به زندگیت ادامه بدی ..

دستهای مشت شده ش و صورت برافروخته ش میگفت که خودش هم با یادآوریه اون روز داره عذاب میکشه ..

با صدای بغض دارش گفت: منو ببخش .. همه اینارو جبران میکنم .. کاری میکنم که خاطره اونشب کامل از تو ذهنت پاک بشه …

سرموتکون دادمو گفتم: پاک نمیشه .. هیچوقت پاک نمیشه ..

-جانِ بهادر .. منو میکشی ریحانه .. همه زندگیم تویی .. ناامیدم نکن .. نفسمو نگیر دختر من بدون تو زندگی ندارم .. اگه تا الانم دووم آوردم به امیده تو بوده ..

بی توجه بهش تو آینه نگاه کردم ، یه تاپ صورتیه گردنی تنم بود با یه شلوارک زرشکی که تا رو زانوم بود .. خجالت کشیدم ولی وقتی یادم اومد که اون تن منو بدون هیچ پوششی دیده شرممو کنار گذاشتم ؛ مخصوصا وقتی که الان نوع نگاهش یه نگاه خالی از نوع هر هوس و شیطنت بود ..

به طرف کمد رفتم تا یه لباس مناسب تر بپوشم ؛ صدای نفسای بلندش سکوت بینمونو در هم میشکست ولی توجهی نکردم که هر لحظه غرورش زیر بار حرفام داره به مرز شکستن میرسه اونوبلید بدتر از اینا رو به جون بخره ..

یه پیرهن سفید ،سورمه ای که پایین تر از باسنم میرسید و یه شلوار مشکی انتخاب کردم ،بطرفش برگشتم که تکیه زده به دیوار بودو منو نگاه میکرد ..

-نمیخوای بری بیرون میخوام لباسامو عوض کنم .؟

-میای بالا دیگه ؛؟

نفسی کشیدم ودستمو تکون دادمو گفتم: با اون قسمایی که خاله بهم داده مجبورم بیام ..

به پنجره نگاه کردم که گفت: بخاطر توعه .. من خودم ازمامانم خواستم بیاد راضیت کنه تا بیای بالا ؛ سه هفته ست ازخونه بیرون نزدی ..

با اخم نگاش کردم و به حالت تمسخر گفتم: به لطف مضاعف تو حال وروز من این شده ..

بطرفم اومد وگفت: خودم میدونم همش تقصیر منه اما نمیتونم بزارم تو حال خودت غرق بشی.. چرا باورنمیکنی دارم دیوونه میشم ریحانه .. اون سگِ پدرسگ هم هر روز یا زنگ میزنه یا پامیشه میاد شرکت میگه تو با ریحانه چیکار کردی که اینجوری شده ؟!

با پوزخندگفتم: خب چرا بهش نمیگی ؟

گوشیش زنگ خورد؛ کنارم بود،گوشی رو از تو جیب شلوار مشکیش درآورد یه نگاه به صفحه اش انداخت ،اخمی کردو بعد با نگاه به من گفت: خروس بی محل که میگن اینه ..

جواب داد: بللللله … رعنا بهت گفتم میخوام برم دوغ بگیرم … الان میام … (با چشمکی که به من زد ادامه داد) ریحانه هم اومده ؟ … باشه منم الان میام …

گوشیو قطع کردوگفت: جدیدا زبون دراز شده زیادی به پرو پام میپیچه که بین تو و ریحانه چه اتفاقی افتاده که حال ریحان بدشده ..؟

با پوزخندگفتم: برو بیرون ، دفعه آخرت هم باشه تو اتاق من میای ..

دندون قروچه ای کردو با چشمای بسته گفت: من تو فلاکت گیر کردم ریحانه .. امید میخوام بهم امید بده تا زندگیمو ازنو بسازم .. اگه تورو از دست بدم دیگه هیچ امیدی واسه زندگیم ندارم ..تورو خدا امیدمو کور نکن ..

نیشخند زهر آگینی زدم،
– برو خدارو شکر کن که الان دارم جوابتو میدم یا باهات نرم حرف میزنم اگه بخاطر خاله مهین و عمورضا نبود ویا اینکه مامانم چیزی ازت نفهمه که پسرش کسی که از منو

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان همسردوم خان زاده پارت19

Rate this post رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.