خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 1

رمان زوال پارت 1

رمان زوال پارت 1
Rate this post

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

 

گرمای لبش که کنار گوشم بود نزدیکتر شد ولاله ی گوشمو نرم بوسید که چشمام از حد ممکن گشاد شدن ، تنم تو اون سرمای شدید چنان گر گرفته بود که حرارتش مثالِ حرارت کوره بود ..
جیغ زدم ومثه دیوونه هاتقلا کنان گفتم : منو نبوس عوضی منو نبوس .. به من نزدیک نشو مگه نمیفهمی مگه کوری میگم نمیخوام با تو باشم ..نمیخوامت از زندگیم گم شو ..

محکمتر نگهم داشت و باخنده سرشو عقب کشید وگفت :اَح ریحان .. چته تو الکی شلوغش میکنی مگه دفه اولته که میبوسمت ؟ چرا همچین میکنی ؟

باحرص و غضب دستامو محکم کشیدم که بازم آزاد نشدن ؛دستایی که تو دستای گرمو مردونش اسیر بودن ؛ با همون خنده گفت : ای جان ؛ تو چقد وحشی شدی .. ولی قابل توجهت ،،عزیزم هرچقد دوست داری تقلا کن تو آخرش جات پیش خودمه !!

با گریه گفتم: ازت بدم میاد بهادر، تو خیلی کثیفی ازمن چی میخوای ؟

-تمام وجودتو ..

جیغ زدم: من نمیخوام باتو باشم بفهم عوضی

– آی آی آی دختر بدی نباش ریحان ، خودت خوب میدونی منو تو عاشق همیم..

– من گوه بخورم که هنوزم عاشقت باشم

لبخندی زدوگفت: یه دقیقه پیش که نزدیکت بودم، قلبت میخواست از جاش کنده شه !!

– مریضه .. مسمومه .. کاری میکنم که از تپیدنش بایسته

لبخند پیروزمندانه ای زد و سرشو آروم تکون داد، لب بالاشو به دندون گرفت و مرموزانه به چشمام نگاه کرد، آروم لب زد: انقد حرص نزن ریحان .. تو آخرش همه چیزت مال من میشه

انگار آتیش مهیبی تو سرم شعله ور شد که شعله هاش، تمام تنم اشاعه میکردن ومنو در برداشتن ، سوختم ،به معنای واقعی خاکسترشدم ، مگه من چقدر کشش دارم که این همه بار بدبختی رو به دوشم بکشم ، از یه طرف خواهرم از یه طرف بهادر اونا منو نابود کردن و هنوزم دست بردارِ جسم مرده م نمیشن ، بهادر ، بهادر بدون شک قصدت نابودیه منه .. تو میخوای آینده منو به تباهی بکشی یا به زبان حقیقی میخوای منو تو لجن فرو کنی ..
آدم هر چقدر هم عاشق باشه این خواسته خیلی براش گرون تموم میشه که تو رابطه ای قدم بزاری که حتی خدا هم اونو ممنوع ترین رابطه اعلام کرده ..

انگار پی به درونم بردکه تا حالا انقدر درب وداغون نبودم ، پشت دستمو با انگشتاش نرم نوازش کرد ، نه من این آرامشو نمیخوام ، نمیخوام به این نوازشا خودمو معتاد کنم !! به بودنش ،به داشتنش و به هوس کشیدنِ طعم آغوشی که داره منو نرم بطرف خودش میکشونه .. ریحان خدا لعنتت کنه که نمیتونی در مقابلش سنگ باشی ؛ خدا لعنتت کنه که نمیتونی پسش بزنی ؛ اون داره باچشماش ونگاه خیرش تورو جادو میکنه که اینجوری نرمو نامحسوس تورو به کج رو میبره .. اون آغوش ذِلته .. حرامه .. نزار موفق بشه تو رو تو آغوشش جا بده ..
تو میلی متریه تنش بودم، قبل اینکه تو آغوشش حل بشم ، خودمو کنار کشیدم که با حرص چشماشو بست و آخ کشداری گفت .

– بهتره بریم خونه ؛از قدیم گفتن بنزین و آتیش نباید کنار هم باشن .. شیطونِ زندگیم نشو بهادر .. تو زن داری دورمنو خط بکش !

گوشه ی لبشو جویید وبا صدای بم شده گفت : کاری میکنم به یه سال نکشه طلاق بگیره ..

دادزدم : اون دخترخالته بیشعور

دادزد:سگ تو روحش ..هر کی میخواد باشه ؛ زندگیه منو گوه زده توش،ارواح دلش میشینم یه عمر با لذت کنارش زندگی میکنم ؟!
اگه پیش بابام نمیرفت و موضوع اون رابطه رو نمیگفت من طوردیگه ای قضیه رو آب بندیش میکردم ،ولی حیف که طرف فکر همه جا رو کرده بود ، بابام هم که فهمید راست رفت چپ اومد گفت باید قبل اینکه خاله لیلات ومامانت بویی ببرن این قضیه رو سرهم کنیم ..

پوزخندی زدوبا تمسخرگفت : میدونی رفته به بابام چی گفته ؟

گیج نگاش کردم که گفت : رفته گفته من مست بودم تو مستی بهش دست درازی کردم ..

غش غش خندیدوبا همون حالت خنده گفت: بابام تا چندروز بام سرسنگین بود اصلا جواب سلامم نمیداد ،تا عقدش نکردم هر روز به همین سَنَوات ادامه داشت ،حتما فکرمیکرد بهادر با چه خشونتی رعنای موذمارو به آغوش هوسش کشیده؛

نگام کردوگفت :تو بگو ریحان ،فکر کن بهادر انقد بی رگ باشه که بره با رعنا .. نچ نچ نچ …استغفرالله اونم تجاوز … اووی مو به تنم سیخ شد ..از همه بدتر اونم از نوع وحشی !! هییییی !!

دوباره غش غش خندیدو باکف دست روفرمون زد؛ اما من گیج این بودم که رعنا چه جوری تونسته انقدر بی حیا باشه که حتی بره به عمو رضا (بابای بهادر)این موضوع رو بگه!

قفل شدم،به بهادر نگاه کردم که حالا بعد از اون خنده های عصبیش، با لبخند تلخ و نگاه غمگینی به بیرون نگاه میکرد ،فقط یه ردِ کوچیک اون ته تهای دلم براش سوخت،رعنا با یه اشتباه موفق شد بهادرو بدست بیاره اما آیا ارزش خوشبخت شدنش رو داره ؟

سیگاری از پاکت بیرون کشید؛ گوشه ی لبش گذاشت که عصبی سیگارو ازرولبش برداشتم و پرت کردم رو داشبرد،
باهمون نگاه غم زدش نگام کردکه گفتم:تو این یه ساعت کلی سیگار کشیدی اگه قصد جونِ خودتو کردی لااقل مراعات منو کن که دارم ازبوی سیگارت خفه میشم !

باچشمای غمگینش آروم لب زد:داغونم ریحان

توده ای از غم تو چشماش بود ومردمکای عسلیش حاله ای از اشک داشتن ،باغم گفت:چندروزه آمار سیگار کشیدنم هم از دستم در رفته

-میخوای خودکشی کنی ؟

-چه فرقی واسه تو داره ،وقتی میگی ازم متنفری !!

با پوزخندگفتم:خب نمیخوام خواهرم اول زندگیش بیوه بشه .

-اون به تو نارو زده ؛

-هرچی باشه خواهرمه

-چیزی که متعلق به تو بوده رو دزدیده

نگاش کردم ،توچشماش دقیق شدم وگفتم: حتما متعلق به اون بودی که الان کنارته !!

وحشیانه دادزد:احمق من حق تو بودم نه رعناااا

“بادرد چشمامو بستم،خودم دارم از این حقیقت روزی هزاربار میمیرم و زنده میشم ،ولی وقتی کاری از دستم برنمیاد چاره ای جز سکوت و زجر کشیدن ندارم رعنا با حماقتش سرنوشت هممونو مختل کرد،مخصوصا منو، که مطمئن بودم بهادر به هیچ طریقی دست بردارم نمیشه “

-هوا داره تاریک میشه من بایدبرگردم خونه !
دست چپشو بالا آوردوبصورت اخطاری باهر انگشتش یه هشدار داد :
-ریحان..گوشیتو خاموش نمیکنی ؛
کارت داشتم جواب سر بالا نمیدی ؛
این مسخره بازیارو همین جا تموم میکنی ،رفتی خونه میشی همون ریحان گذشته ؛ مفهوم شد؟

پوزخندی زدم که با عصبانیت گفت: به من پوزخند تحویل نده ریحان ،دارم جدی حرف میزنم !
دوباره تاکیدی گفت: هروقتم بخوام ببینمت خودتو تو سوراخ موشِت قایم نمیکنی،من حوصله ی این ادا اصولَکارو ندارم.

– نچایی بابا …

– یه بار بهت گفتم تو که کنارم باشی حرارتِ آتیش هم در برابرم کم میاره .

زهرخندی زدم که گفت: من اینارو الکی نگفتم که تو لب و لوچتو کج و معوج میکنی ،کاری نکن که چیزی که از من نباید ببینی رو ببینی !!

-تهدیدم میکنی ؟

لبشوکج کردو گفت :نه ولی اگه عصبیم کنی منم طور دیگه ای خشممو خالی میکنم .

-مثلاََ چطوری؟؟

لبخند خبیثی زدوگفت: رعنا تو خونه ی منه !
شونه ای بالا دادمو گفتم :خب این چه ربطی به من داره ؟ مگه قراره جای دیگه ای باشه !

به بیرون نیم نگاهی کردو باهمون لبخند بدجنس گفت:یعنی منظورم اینه تو درد بنداری به جونم منم زهرِ تورو تحویل رعنا میدم ؛

اون منومیشناسه که چقد مامان و خواهرمو دوست دارم حتی همون رعنایی که باعث شد زندگیم دچار دگرگونی و آشفتگی باشه ،درسته اون بهادرو از من گرفت و خیلی ازش دلخورم اما نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم چون اون تنهاکسیه که بعد از مامانم تو این دنیا دارم ، رعنا ای کاش میدونستی عشق یه طرفه ای که ازبهادر تو دلت داشتی عاقبتتو به نیستی برده به واقعیت دارم میبینم که تو بد هچلی افتادی ،این زندگی نویدی جز بدبختی برات به ارمغان نمیاره ..

نمیخواستم جلوی بهادر از خودم ضعف نشون بدم،شایدم برام مهم نبود چون این خواسته ی رعنا بوده که تو همچین زندگی ای باشه ،بخاطر همین بی تفاوت گفتم: این موضوع به من ربطی نداره اون زنته هربلایی دلت میخواد سرش بیار .

بدجنس گفت:دِ نشد دیگه ریحان ،اگه من تورو نشناسم که باید برم بمیرم .

کامل به طرفم پیچید،ساعد دست چپشو رو فرمون زدوگفت:ببین ریحان من تو این مدت اعصاب درست و درمونی ندارم تو بیا دختر عاقلی باش و با من لج نکن .. هوم؟

کلافه گفتم : من باید برگردم خونه بهادر ..به اندازه ی کافی باهم حرف زدیم .

خیلی جدی و با اخم گفت :حرفایی که زدمو تو گوشت فرو کن ..خودت که منو بهتر میشناسی ،تا یه حدی صبوری میکنم ،ولی وای به روزی که تو اون هیولای درونمو اَنگولک کنی ،دیگه نمیتونم قول بدم که حتی به عزیزِ من آسیبی نرسونه .

-تو خودت یه پا هیولایی

-خب منم بخاطر همین میگم که تو بیشتر مراقب رفتارات باشی.
چشمکی زدوگفت:حالا اجازه هست سیگار بکشم ؟

– چیکارت دارم بکش تا جونت دربیاد ،چرا از من اجازه میگیری؟

خندید ،یه خنده ی کوتاه و بعد سیگارشو روشن کردو کام سنگینی گرفت ،دودشو به طرفم فوت کرد که با اخم نگاش کردم ،آروم گفت :کم کم درستت میکنم گربه وحشیِ خودم
***
تو مسیر برگشن به خونه ترجیح دادم سکوت کنم و بیشتر از این؛این پرونده ای که از نظر من مختومه بود رو کش ندم ، اما بهادر تو مسیر باز هم به ادامه حرفاش تاکید کرد اینکه من باید همچنان به این رابطه که اصلا صورت خوشی نداشت ادامه بدم ..

وارد پارکینگ ساختمون شدیم ،ماشینو تو پارکینگ پارک کرد ،خواستم پیاده شم که گفت: شب بیا تو تراس

“چون خونه ی بهادر طبقه ی بالای خونه ی مابود تراس اتاق من واتاق اون هم جوار هم بودن بااین تفاوت که تراس اتاق بهادر با فاصله ای بالاتر قرارداشت.. قبلا هرشب به بهانه ی دیدن همدیگه تو تراس میرفتیم و کلی سربه سر هم میزاشتیم اما تو این چندروز بخاطر شرایط روحیم حتی یکبارهم پامو تو تراس نزاشتم ..

بدون اینکه جوابشو بدم از ماشین پیاده شدم ، قبل اینکه درو ببندم گفتم: خداحافظ

– ریحان ؟

نگاش کردم، که با یه حالت خاص گفت: این رفتارارو تموم کن ؛؛خواهش میکنم .

فقط سرمو تکون دادم و ازش جداشدم ، چیو تموم کنم ؟ اینکه دارم قانعش میکنم که رابطه ی بین منو تو یه رابطه ی ازدست رفته ست و باید تو خاطرات خودش بجا گذاشته بشه ،اما اون نمیفهمه، موندن من بااون چیزی جز تباهی به همراه نداره ، من یه مهره ی بازنده محسوب میشم،که تو تخته نَرد بازی باختم،من زخم خوردم ،شکستم ولی سعی کردم تیکه های شکستمو جمع کنم و با چسب محکمِ استقامت خودمو سر پا نگه دارم ، بهادر با اشتباهش و رعنا با حماقتش حالِ منو ویرون کردن اما نمیزارم آینده مو هم به زوال بکشونن ..

یه چیزی مثل سنگ ،مثل یه غده ی چرکین رو سینم جمع شد دلم میخواست عق بزنم و تمام دردامو یک جا بیرون بریزم ، اینکه من بهادر و دوست دارم با تمام وجودم، یک حقیقت انکار نشدنیه ولی ازاینکه مجبورم مسیرمو ازش جدا کنم برام سخت و دردناکه ، من تو وجودش عشقو پیدا کردم ، خواستنو چشیدم و لذتِ دوست داشته شدنو حس کردم، اما حالا دارم اونو پس میزنم چون اون سهم رقیب قدرتمندی شده که حتی من نمیتونم حقمو ازش طلب کنم ..
اگه رعنا عشقشو تا ابد تو دلش نگه میداشت خیلی قشنگتر بود تا بخواد با ذلت و گناه اونو مال خودش کنه ،مردی که قلبش داره عشق کس دیگه ای رو فریاد میزنه ..
بازهم یادآوری این دردا باعث شدن که اشکهای داغ رو گونه هام ببارن، رو پله ها بودم بدنم سست و بی جون شددلم پیش اون مردیه که الان تو چندقدمیه من ایستاده ، برگشتم نگاش کردم که تکیه زده به در ماشین و منو نگاه میکرد، بازهم از اون سیگار لعنتی کام میگرفت و اون دقیقا مثال منو بهادر بود که ذره ذره رو به سوختن میرفت ،دلم به حال جفتمون سوخت چی به سر منو بهادر میاد …

پله بعدی روبالا رفتم، اما گریه هام امونمو بریدن و همونجا نشستم، با صدای بلند زیر گریه زدم ..

صدای قدمای بلندشو شنیدم که داشت تند تند از این پله ها بالا میومد ،نزدیکم شد و کنارم نشست ..

دستاشو دور شونه هام حصار کردو منو متمایل به سمت خودش پیچید ..
-جان ؛جانِ دلم ؛ مگه من مردم که اینجوری زار میزنی !! جانِ بهادر آروم باش.

دوست نداشتم تو این نزدیکی کنارش باشم رابطه ای که قبلا باهم داشتیم درسته خیلی عمیق نبود اما من یجورایی اونو مال خودم میدونستم که اجازه دادم تا همون حد بوسیدن هم پیشروی کنه، اما حالابجز قلبی که داره بومب بومب صدای کوبششو میشنوم همه چیزِ اون متعلق به یه زن دیگه ست و اون زن هم خواهرمه که باعث شده آغوش این مردهمیشه برای من حرام باشه !!
با آرنجم به دستش زدم که از دور شونه هام برشون داره ولی اون آروم کمرمو نوازش کردوکنار گوشم گفت: بزار آروم بشی؛این اشکا بخاطر دلتنگیته

باهمون حالت گریه گفتم: بخاطر بدبختیمن نه دلتنگی،دارم دِق میکنم

-هیش ؛آروم باش عزیزم ؛توریحانه ی منی ،توعزیزِمنی،توهمه چیزمنی ،وقتی اینجوری میبینمت باورت نمیشه چقد نفرتم به رعنا بیشتر میشه ،بخدا اگه بخاطر خاله و عمو پرویز خدابیامرز نبود دست و پا براش سالم نمیزاشتم،کاری میکردم که نفس کشیدنشم زوری باشه .

از جام بلندشدم ، گرمای نفساش ،بوی آغوشش بد جوری بهم ریختم میکرد، اونم از جاش بلندشدو گفت: اینجوری نرو بالا بزار یکم آروم بشی، الان خاله بازم بت گیرمیده ، چندروزه از رفتارات شاکیه پیش همه نشسته گفته ریحان معلوم نیست چش شده .

پشت پالتومو تکون دادم که خاکش تمیز بشه ؛
-برام اهمیتی نداره بزار هر کی هر چی دوست داره بگه مگه یه بازنده چیزی واسه ازدست دادن داره ؟

ملتمس وار گفت : ریحان ما تازه باهم حرف زدیم قرار شد این حرفارو بیرون خونه چال کنی !

بی توجه به حرفش رفتم که عصبی گفت: ریحان یه کاری نکن خونه رو ،روسر رعنا خراب کنم، از خرِ شیطون بیا پایین ، زندگیمونو زهر نکن .

ازش گذشتم اگه بخوایم واقع بینانه به قضیه نگاه کنیم این عشق دیگه خاکستری بیش نبود که با یک وزش باد هم اثری ازش بجا نمیمونه ..

صدای کوبیده شدن چیزی اومد،مثل مشت کوبیدن تو دیوار یا روی زمین بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم پله هارو بالا رفتم ، پشت در خونمون اشکامو پاک کردم ،بخاطر پوست سفیدم مطمئن بودم که الان صورتم قرمز شده ولی میتونستم بهونشو رو هوایِ سرد بیرون بزارم

وارد خونه شدم ،خاله مهین خونمون بود،صدای حرف زدن مامانمو خاله از توآشپزخونه میومد، با آوردن اسم بهادر و رعنا کنجکاو شدم ببینم چی میگن،نزدیک آشپزخونه شدم اما تو زاویه ی دیدشون نبودم

خاله:هرچی به این بهادر میگم باید عروسی بگیری راضی نمیشه ،میگه میخوایم بریم ماه عسل

مامان: آره رعنا هم یه ساعت پیش که اینجا همینومیگفت ولی انگار آقا رضا گفته باید عروسی بگیرین

“پس رعنااینجابوده، اون دوهفته ی اولی که گندشو زد همش خونه خاله بود بعدشم که عقد کرد چپید تو خونه ی بهادر،هروقت بخواد بیاد اینجایه زمانی میاد که من یا دانشگاه باشم یا بیرون از خونه،هر چند منم باشم خجالت میکشیدم، اون به خواهرش خیانت کرده ،اونم منی که میدونست جونم وصله به عشق بهادر “

خاله :این رضا هم به چیزی گیر بده دیگه دو دستی میچسبه بهش ،بش میگم بهادرورعنا نمیخوان جشن بگیرن میگه من میگم باید چه کنن نه اونا؛هر چند بی راه هم نمیگه بهادر پسر بزرگمه

مامان:چه میدونم خواهر فعلا که خودشون دارن تصمیم میگیرن ،بنظر منم هرجورخودشون دوست دارن ما هم به تصمیمشون احترام میزاریم،همینکه باهم خوشبخت بشن خودش بالاترین شادیه بخدا ..
“تو دلم پوزخندی زدم ،چه خوشبختی ای نصیب رعنا شده !!!”

خاله: من همیشه فکر میکردم بهادرنیتش به ریحانه ست آخه از رفتاراش اینجوری برداشت میکردم،اما همینکه اومد اسم رعنارو آورد مات موندم ،باورم نمیشد بهادر این همه مدت رعنارو تو دلش جاسازی کرده !

“با گفتن این جمله قلبم مچاله شد ،خودمم هنوز باورم نشده که بهادرمثل یه ماهی از دستم لیز خوردو به دریا برگشت ،اشک سمجی به چشمام هجوم آورداما نباید اجازه میدادم لبریز بشه”
قبل اینکه مامانم با جمله ی بعدیش حصار قلبمو تنگتر کنه جلو رفتم .

– سلام

خاله برگشت بطرفم وبا لبخندگفت : سلام عزیز خاله چطوری خوشکلم ؟

لبخندی زدم:ممنون خاله جون خوش اومدین .

مامان:صورتت چقد قرمز شده ریحانه؟

-آره بیرون خیلی سرده مامان

برو لباساتو عوض کن،اگه سردته بیا پیش بخاری تا برات یه نسکافه بیارم گرم بشی
– من بچه سوسول نیستم، زیاد لی لی به لالام نزارین

از تو ظرف میوه ها یه سیب برداشتم و گاز زدم،که مامان دوباره گفت:از صبح هیچی نخوردی دختر،تو منو دق میدی با این کارات ،پیش مینا هم چیزی نخوردی؟

نمیدونم چرا با آوردن اسم مینا خندم گرفت،مامانِ مارو باش خبر نداره من تا الان پیش داماد عزیزش بودم،با همون حالت خنده وغصه وار گفتم:چرا اتفاقا کلی چیز خوردم ،اووم، زهرهِلاهِل،کوفت ماری ،غده ی سرطانی،درد بی درمون..

مامان با عصبانیت دادزد: بسه ریحان..برو بتمرگ تو همون اتاقت ورِ دلِ من نباشی جِز به جیگرم کنی! دیوونه نداشتیم که شکر خدا ایناها آ (اشاره به من) انداخت تو آستینمون.. هی که گنده تر میشه خَر مغزتر میشه،دختره ی بی عقل

خاله با تعجب رو گونش زدوگفت: خاک برسرم ریحان حالت خوبه ؟چی داری میگی؟اینا چیه بخودت میگی آخه ..

رو کاناپه نشستم و با نیشخندگفتم: خو خاله همش گیر داده به غذا خوردن من هر جا میره میشینه میگه معلوم نیست ریحان چه مرگش شده ؛والا من هیچیم نیست فقط میلم به غذا نمیکشه
غش غش خندیدموگفتم :اصلا شاید میخوام بمیرم خوبه

مامان دوباره داد زد: برو از جلو چشام گم شو ریحان ،داری میری رو اعصابم، رفتی بیرون اومدی چه مرگت شده آخه ؟کدوم سگ هاری پاچتو گرفته؟

با دهن پر گفتم:روزگار

مامان :دیر شوهر کردی ورپریده؟

دوباره خندیدم وگفتم: شوهر کیلو چنده مامان، تو هم دلت خوشه ،
زیر لب بخودم گفتم: از دارِ دنیا واسه یه دونش دندون تیز کردیم که اونم از مشتمون پرید بیرون
با تمسخرزیرلبی گفتم: ریحان بگو هفت، آخ ازدستت رفت!
دوباره بخودم غش غش خندیدم،سرمو بلندکردم دیدم مامانمو خاله هاج و واج نگام میکنن ؛

خاله:خدا شفات بده ریحان جان

-خاله جون خدا که به آدم مرده شفا نمیده، مِیت شده باید بره تو قبر .

خاله:پناه برخدا معلوم هست چته ریحانه ؟

مامان باحرص گفت: ذلیل بشی ریحان ،نه به اونموقت که خودتو خفه کردی تو اتاق کسی ریختتو نمیدید نه به حالا که اومدی داری از مرگ ومیر حرف میزنی .. اگه دردی داری مرضی گرفتی خو حرف بزن ببینم چه مرگته ؟

صدای زنگ در اومدکه مامان گفت:بجای چرند گفتنات ببین کیه !

“میدونستم یا بهادر یا عمو رضاست ،که بیشتر شَکَم به بهادر میرفت ،حوصله نداشتم دروباز کنم به سمت اتاقم حرکت کردم و گفتم: میخوام لباسامو عوض کنم خودت درو باز کن مامان.
مامان زیر لب غری زد و به سمت در حرکت کرد.
وارد اتاقم شدم یه اتاق کوچیک و جمع جور بود با وسایل مورد نیاز اتاق یک دختر .. تخت سفید با روتختیه سفیدوبنفش و میز آرایشی سفید با کلی خرت و پرت آرایشی و عطروادکلن .. یه فرش سفید دایره ای شکل وسط اتاقم پهن بود. پرده ی اتاقم به رنگ بنفش کمرنگ بود .. وکمدهای سفید رنگ با حاشیه های بنفش ..

صدای بهادرو از بیرون شنیدم که واردخونه شد، میدونستم که به عادت همیشگیش حتما یه سر به طرف اتاقم میاد، کلیدو تو قفلِ در چرخوندم و فارغ از هر فکرو خیالی پالتومو در آوردم و روتخت دراز کشیدم ..

دوباره فکرم به حال وهوای بهادر چرخید،این موضوع چیزی نبود که حالا حالاها از ذهن من پَر بشه ،به چنددقیقه پیش فکر کردم که چقد مصمم حرفشو تکرار میکرد،اینکه میخواد بامن باشه واز من میخواد تواین رابطه که شبیه طناب پوسیده بود،همراهیش کنم اما آینده م چی میشه ؟ از همه مهمتر رعنا چی؟ میگه دوسش ندارم ولی وقتی کسی از صبح تا شب تو خونت حضور داشته باشه و با زندگیت شریک باشه ،بعد از گذشت زمان،مگه میشه وابستگی به وجود نیاد و دل به دلش ندی ؟ اصلا مگه من خودم آدم نیستم ، انسانیت ندارم نمیتونم شریک زندگیه خواهرمو با خودم تقسیم کنم ،رعنا بی معرفت بود ،نامردی کرد اما من نمیخوام خیانت کنم ،بهادر دیگه سهم من نمیشه ومن باید این عشقِ مدفون شده ی تو قلبمو برای همیشه به خاک بسپارم؛

کسی آروم به در زد ،حدس میزدم بهادر باشه دستگیره در بالا پایین شد وقتی متوجه قفل بودن درشدبا صدای آروم گفت: ریحان درو باز کن یه لحظه !!

“چرا ولم نمیکنی بهادر ؟ چرا راحتم نمیزاری ؟ چرا نمیخوای بفهمی که عاقبت منو تو چیزی جز پوچی نیست ؟ کاش میشد این قلب پر آشوبی که مثل طبلی محکم ازعشقت میثپه ، از تو سینم بیرون میکشیدم تا از تپشش بایسته”

دوباره صدای آرومش آشوب قلبمو بیشتر کرد.
– ریحان این دروبازکن؛کارت دارم ..

مامان: ولش کن بهادر جان،امروز وحشی شده معلوم نیست چه مرگشه ؟ یا خودشو تو اون اتاق زندانی میکنه یا درد میکنه به جونِ من ! بیابریم تا امروز هارشده پاچه توروهم نگیره ؛

نفس بلند بهادر نشون دهنده ی حرص و غمی بود که از حال من بهش سرایت میکرد..
کاش میتونستم بگم دردم چیه ، دردم اون زندگیه ای که حق من بود اما رقیبم اونو ازمن گرفت و من حتی اراده ای ندارم تا از حقم دفاع کنم و یا اونو پس بگیرم ؛

شام من همون یه عدد سیبی بودکه خوردم،اونشب باز هم از اتاقم بیرون نیومدم بااینکه خاله وبهادر همون موقع رفتن اما حالم بخاطر دیداری که با بهادر داشتم خیلی گرفته و دمق بود،اگه با مینا حرف نمیزدم بدون شک میمردم،نیمه های شب بود انقدرو تخت وول خوردم که کمرو پهلوهام خشک شده بودن ،یه کِرمی هم افتاده بود تو جونم که امشب یه سر به بالکن برم ،اما باز بخودم نهیب میزدم که اینکارو نکن اگه میخوای بهادرو فراموش کنی باید ازیه جایی شروع کنی،کلی با افکارم کلنجار رفتمو اما این کرم انقد پیچ و تاب خورد تا بالاخره خودمو راضی کردم تا یه امشب به بالکن برم ..

دورتا دورش حصار میله ای بود وقسمتی که سمت بالکن اتاق بهادر بود یه ستون دیواری کوچیک داشت که میتونستم بدون اینکه بهادر متوجه بشه من تو بالکن اومدم، پشت اون دیوار خودمو مخفی کنم ..

رو صندلی نشستم، بوی سیگاری که تو فضای بالا پیچیده بودالهام بخش حضور بهادر رومیداد.

دلم میخواست مثل گذشته ها ،خودمو نشون میدادم و باهاش حرف میزدم ،من نمیتونم از این حقیقت فرار کنم که قلبم در گرو عشقی میتپه که اونو از دست دادم و حالا عزا نشین قلبم شدم ..

چند دقیقه تو همون سکوت رو صندلی نشستم ،هوا خیلی سرد بود ، از جا بلند شدم تا به اتاقم برگردم اما با شنیدن صدای رعنا از حرکت ایستادم،صداشون واضح به گوشم میرسید.

رعنا: بهادر؟

-هوم ؟

رعنا:نمیخوای بیای بخوابی؟ هرشب کارت شده همین !

صدای بهادر با غم بود: تو چیکار من داری ؟ برو بخواب ،سرنوشت من همینه مگه قراره از این بهتر بشه!!

رعنا: بهادر بیا یه لقمه غذا بخور از صبح هیچی نخوردی، اینجوری بخ..

بهادر با حالت عصبی گفت: گفتم کاری به کار من نداشته باش ،اصلا دلم میخواد بمیرم تو چی میگی این وسط ؟

صدایی از رعنا نیومد که دوباره بهادر گفت: چرا اینجا نشستی ؟اومدی روبروم بشینی که با چشمای خودت بدبخت شدنمو تماشا کنی ؟

صدای رعنا آمیخته با گریه شد که با عجزنالید : بهادر!!

– بهادر چی ؟چی میخوای بگی رعنا ؟ هوم ؟حرفی هم مونده ؟بنظرت واسه این حالو اوضاع توجیحی داری ؟تو منو داغون کردی ؛همه چیزمو ازم گرفتی؛ چطور انقد بی رحم بودی که حتی خواهرتو نادیده گرفتی ؟

سکوت عمیقی به راه بود،که بهادر آهی کشیدوگفت :
امروز دیدمش، انقد حالو روزش زار بود که با دیدنش قلبم ترکید، اصلا اون ریحانه ی همیشگی نبود، حالِ خرابش ویرونم کرد رعنا.. آخ ،عین یه شمشیر تو قلبم فرو رفته !

رعنا:میدونم

صدای پوزخند بهادر اومد که گفت: چطور دلت اومد با ما اینکارو بکنی رعنا؟چطور تونستی زندگیه هممونوبه جهنم تبدیل کنی؟ به اینم میگن زندگی ؟تواینو میخواستی ؟

رعنا با همون حالت گریه گفت:دست خودم نبود، منم دوست داشتم بهادر !

یک آن بهادر با دادی که زد اشکام فرو ریخت،با دادگفت : این چه دوست داشتنی بود که زندگیمونو به لجن کشیدی لامصب ؟

رعنا با صدای بلند زیر گریه زدکه بهادرگفت: پاشو برو پاشو جلو چشمم نباش رعنا بخدا من روانیم،دورو بر خودم ببینمت کار دستت میدم ،با کاری که تو کردی از حدِجنون هم گذشتم،حتی به خودمم رحم نمیکنم !

نعره ی بلندی زدکه منی که اون پایین بودم،از ترس صداش شونه هام بالا پرید: دارم از این بغضی که تو گلوم گذاشتی خفه میشم رعنا..چرا ریحانو ازم گرفتی لعنتی؟ من اونو ازدست دادم ؛
صدای شکستن یه شئ شیشه ای اومد که انگار با حرص و شتاب به دیوار برخورد کرده و پشت بندش دادِبلند بهادر و صدای گریه های رعنا ..

بهادردادزد: پاشو بروگم شو از جلو چشمم نبینمت، واسه من اشک تمساح نریز!

ازصدای بسته شدنِ محکمِ در تراس فهمیدم که رعنا اونجارو ترک کرده و بعد هم نفسای بلند بهادر روحو روانمو به بازی گرفتن ..
واما من رو صندلی نشستم و دوباره به حال سرنوشت شومم گریه کردم ، غمگین بودم ، بدبخت بودم ، از همه بیشتر دلم به حال هر سه تاییمون درد گرفت که تواین مسیر مزه ی تلخ بیچارگی رو چشیدیم .

دلم میخواست داد بزنم وصدای گریه هام به عرش خدا برسه که چرا باید با دیوانگیه رعنا این زندگی نصیبمون بشه ،من،بهادر و حتی خودِ رعنا تو بد مصیبتی افتادیم ؛

صدای سراسر غمگینش منو مخاطب قرار داد:میدونم اون پایینی؟ آره ببین ،زجر کشیدن بهادرتو ببین و دم نزن ، عزیزم بدبختی که شاخ ودم نداره ،مثل یه مرداب تا خرخره یقمو سفت چسبیده،این زندگیه منه میبینی ،رعناشده یه تیغ توگلوم که نه میتونم قورتش بدم نه میتونم بالا بیارمش،فقط هر روز که میگذره زخمش عمیق تر میشه..

گریه میکردم وبهادر در خفا با من درودل میکرد،قلبم مچاله و تنگتر شده بود،کاش میتونستم با صدای بلند گریه کنم تا این بغض لعنتیِ تو گلوم خفه خون بگیره، آروم نمیشدم ،مگه میتونستم آروم باشم وقتی حالمون تعریفی بهتر از سوگواری نداشت ..

-شیت،شیت ، هی ریحان ؟جون من یه دقیقه خودتو نشون بده ببینمت !میدونم اون پایینی ،خودتو قایم نکن دختر،بزارببینمت حداقل آروم بشم امشب راحت بخوابم..

“نه نه بهادر توروخدا اینکارو بامن نکن؛به خدا قسم که من بیشتر محتاج دیدنتم اما نمیخوام خودمو به این چیزا وابسته کنم،باید جفتمون به این اجبار تن بدیم و به قلبهای بی تابمونو حالی کنیم که این عشق فقط یک سرابِ “

-ریحان اذیتم نکن،میدونم تو هم به اندازه ی من اسیرِ این خواستنی ،با قلبت لج نکن ریحان، بزار از این دلتنگی خلاص بشیم؛
صداش با بغض مردونه ای همراه شد :من دارم از این نبودنت آتیش میگیرم ریحان تورو به ارواح خاک بابات تموم کن این رفتاراتو .. من نمیزارم تو حتی یه اینچ هم ازمن فاصله بگیری نمیزارم این رابطه از هم پاشیده بشه ،منو با این سرد بودنت عذاب نده..به حضرت عباس میزنم به سیم آخر،قیامت بپا میکنما !!

دیگه موندن رو جایز ندونستم ،از بالکن بیرون رفتم و وارد اتاقم شدم،انگار تو سرم میدون جنگ راه انداختن، سرم درحال ترکیدن بود..

رو تخت دراز کشیدم ، ازبس گریه کردم و بخاطر ضعف بدنیم نفهمیدم کی به خواب عمیق فرو رفتم .
***

با صدای آلاریم گوشیم از خواب بیدارشدم، بعد از یک هفته خونه نشین شدن و زانوی غم بغل زدن ،باید میرفتم به دانشگاه ..

دست وصورتمو شستم ،زیاد اهل صبحونه خوردن نبودم اما بخاطر این چندروز و بد غذا خوردنم حس ضعیف شدن میکردم،انگار تمام قوای بدنیم رو ازدست داده بودم، مامانم هنوز خواب بود، صبحونمو با خوردن یه بیسکوئیت تکمیل کردم و سریع لباس پوشیدم .. یه مانتوی سورمه ای ومقنعه ی مشکی با شلوار جین سورمه ای،جزوه و کتابای درسیمو تو کیفم گذاشتم و ازخونه بیرون زدم ..

هنوز چندتا پله پایین نرفتم، که صدای سوتِ ملودی وار بهادر رو از پشت سرم شنیدم ..

-چه به موقع رسیدم به این گربه وحشیِ کوچولو ؛

برگشتم نگاش کردم که پله هارو پایین اومدونزدیکم شد،با دیدنش تو اون کت شلوار طوسی و بوی عطرهمیشگیش که حالا تو یک قدمیم ایستاده بود،یه حس زنده بودن زیرِ پوستم دوید،از بوی عطرشِ سرمست شدم، اون برای من مثل یک مخدرِ و من خمارِ این ماده ی مخدرم؛

ناخودآگاه لبخندی رو لبم اومد،واین دادن یک بهونه به دست بهادرِ شیطون بود که در جواب لبخند کوتاهم لبخند پت و پهنی زدو چشماش رنگ شیطنت گرفتن ،نزدیک تر شد ،طوریکه بازدم نفساش قابل شمارش بود،حالا فاصله ی بین منو بهادر به اندازه ی یک قدم کوتاه بود…

تو یک قدمیم ایستاده بود،چشمای تخس و شیطونش یه برق خاص داشتن که منو جادو میکردن ، بخاطر این نزدیک بودن حالم یه جوری میشد بخاطر همین میخواستم هواس جفتمونو ازاین شورو اشتیاق قلبی پرت کنم،کمی به عقب رفتم وگفتم:

– تو همیشه فقط واسه شرکت رفتن، کت وشلوار می پوشی ؟

یه قدم جلو اومد وبا لبخندجذاب گفت: یعنی انتظار داری پسر رئیس شرکت و معاون سهامدار،مثل این جِغِله ها تیپ بزنه بره شرکت؟چیه از تیپم خوشت اومد؟

لبخند لعنتیم از رو لبام محو نمیشدو باعث شده که بهادر شیطون بیشتر به من نزدیک بشه ..
با دستش به مانتوم اشاره زدوگفت:تو این سرما با مانتو میری بیرون؟یه چیز گرم تر بپوش؛

به سختی لب زدم: مانتوم ضخیمه، زمستونه ست .

دستشو جلو آوردو ازکنار پهلوم رو مانتو گذاشت:ببینم واقعا ضخیمه یه وقت سرما نخوری؟!

به ظاهر به جنس مانتوم دست زد،اما من گرمیه کف دستشو کامل رو پهلوم حس کردم،شک ندارم همه کاراش از روی عمدِ،که باعث شد بدون اینکه اراده ای داشته باشم بخاطراون نزدیک بودن ودستش که الان محسوس وار رو پهلوم گذاشته، نفس عمیق و صدا داری بزنم واین یک آتوی توپ واسه بهادر بود، که نزدیکتر بیاد وکنار گوشم زمزمه وار بگه :آخ .. جانِ دلم، کِی بشه تو بغل بهادرت اینجوری نفس بکشی ..!؟

با اخم غلیظی سرمو کنارکشیدم وگفتم:چی واسه خودت شِرو وِر میگی بهادر؟برو کنار الان دانشگام دیر میشه !

نزاشت کنار برم چون سریع کف دستشو به کنار دیوار زد ومثل یک مانع جلوم ایستاد،با اخم تصنعی اما با همون حالت شیطون گفت: نگو که بدت میاد؟ هرچند بهت که گفتم تورو بایدآروم آروم باهات رفتار کرد که زَهرَت نترکه یه موقع رَم کنی !

چشمک پراز شیطنتی زد وتو همون حالت سرشو نزدیکتر آورد،نفهمیدم کِی انقد به عقب رفتم که حالا کمرم چسبیده به دیوارِ؛اون دستشو هم کنارم به دیوار زد،چندثانیه عمیق توچشمام نگاه کرد،نگاهی که خاص وپرازحرف بود،آروم سرشو جلو آوردو پیشونیشو به پیشونیم چسبوند،به قول خودش انقدر نرم وظریف با چشماش برام وِرد خوند که انگار تمام جسمم به تبعیت از اون چشمها دارن پیروی میکنن، که اینجوری ساکت و بی حرکت کنارش ایستادم؛

همونطور که پیشونیش چسبیده به پیشونیم بودبا صدای بم شده گفت:وقتی اینجوری رام شده تو حصارمی، از همیشه برام جذاب تر میشی ریحان؛

به چشماش نگاه میکردم،نفس عمیقی کشید ونگاهشو به لبم دوخت ،آروم گفتم: بهادر برو کنار !!

-نه ریحان نه،تو هرچقدر هم که خدا ممنوعت کنه برای من خواستنی ترین چیزی هستی که میخوام .. نمیتونم ریحان نمیتونم الان که کنارمی بیخیالت بشم..

قلبم به تمام نقاط بدنم فرمان توقف داده بود،کاش میتونستم الان هم مثل دیشب اونو پس بزنم،یا هولش بدم،چرا غرورم به فریادم نمیرسه که حداقل کاری کنم تا از چنگال نگاه داغ و سوزان بهادر فرارکنم،چشماشو بست وسرشو به سمت لبم پایین آورد،رام شدم با یک نگاه،با چند جمله و با یک سِحرو جادو از چشمهای شروشیطونش ،دلم دستور میداد که باید تواین بوسه همراهیش کنم اما دیدنِ یک سایه اونم بالای پله ها باعث شد سریع بخودم بیام وقبل اینکه لبش لبمو اسیرخودش کنه به بالا نگاه کردم،رعنا با حالتی زار و چشمای پرازاشکش شاهدصحنه ای بود که برای هر زنی خوشایندنیست،سریع بهادرو پس زدم و خودمو از کنارش پایین کشیدم .

صدای گریه ی رعناو دویدنش از پله ها باعث حرصی شدن بهادر شدکه تو یه جمله با حرص گفت: ای تو روحت رعنا، همه جا وجود نحستو باید حس کنم ..

پا تند کردمو از ساختمون بیرون زدم؛ تو یه لحظه از خودم بدم اومد،من دارم چیکار میکنم؟ من که آدم بد ذات و حیوونی نبودم که بخوام با شوهر خواهرِخودم رو هم بریزم !!وای سرم پر از تشویش بود،از صحنه ی چند دقیقه پیش قلبم درد گرفت،دستمو به دیوار زدم تا یکم نفس عمیق بکشم ،حس خفگی داشتم اونم تو این موقعیت؛ اگه بخوام زمان رو به عقب برگردونم پس منم آدم پستیم که با وجود زن داشتن بهادر قصد بوسیدنش رو کردم،رو لبام دست زدم فقط یک ثانیه دیگه نزدیک بودکه این اتفاق بیفته..

-اینم اول صبحمون که رعنا گندش کرد،بیا سوارشو برسونمت ،معلوم نیست این شانسِ من تو کدوم جزیره ی متروکه ای تو کما رفته..

عصبی گفتم :دست از سرم بردار بهادر !

یه خنده ی شیطون زدوگفت: من که هنوز به جاییت دست نزدم عزیزم ،اصل کاریا هنوز مونده .

جیغ زدم:خیلی وقیحی بهادر،ساکت شو

بامزه خندید وگفت:خیلِ خب حالا بیا سوار شو،توهم فهمیدی جونِ بهادری حسابی نازو اَدا میای!

جدی گفتم:لطفا دورو برِ من نباش بهادر!

رومو برگردوندم که به مسیرم ادامه بدم دادزد: ریحاااان ؛اول صبحی حنجرمو جِر نده، برگرداینجا .

دستی تکون دادموگفتم:برو بابا.

چندقدم نرفتم که یهو مچ دستم از پشت کشیده شد،با اخم و عصبانیت گفت:تو چرا انقد سرتَقَی آخه دختر؟دوست داری داد بزنم گلوم پاره بشه؟ آره خب واسه همین گوه میکنی تو اعصابم!! ببین چه جوری منو بااین لباسا دنبال خودش میدوونه ؛

بعدباحرصِ همراه باشیطنت درحالیکه دستمو به دنبال خودش میکشیدگفت: بالاخره یه روزی هم میاد که من کاری کنم تو حنجرت جِر بخوره ریحان خانم..اووف کِی من اون روزو ببینم .

-میدونستی خیلی بیشعوری؟

کوتاه خندیدوگفت: عجب شروع خوبی بود امروز،(لبشو جلو داد) البته اگه وجودِ اون نسناس رو فاکتور بگیریم خوبتر هم میشد..

تیکه های شیطنت بارش رو از حفظ بودم،با ناراحتی دستمو کشیدمو گفتم: ولم کن خبرمرگم میخوام برم دانشگاه میتونی راحتم بزاری یا نه ؟

در ماشینو باز کرد: بشین خودم میرسونمت؛

حوصله ی کَل کَل کردن با این موجود تخس و یه دنده رو نداشتم ،سوار شدم و اونم کمی بعد سوار ماشین نشست، ماشینو روشن کردواز پارکینگ ساختمون بیرون اومدیم و به طرف مسیر دانشگاه حرکت کردیم.

با اخم به خیابونهای اطراف نگاه میکردم،ولی باز فکرم رو موضوع چنددقیقه پیش زوم شده بود، دیدن رعنا اونم تو اون وضعیت و چشمای بارونیش شرایط روحیمو خراب کرده بود،هرچند همش تقصیر این بهادرِ،اگه اون بیخیالم بشه منم خودمو با درس و دانشگاه مشغول میکنم تا آخرش ببینم این چرخ گردونِ سرنوشت چی برام رقم میزنه !

-ریحان؟

“هوووف،ای خدا این چی از جون من میخواد؟لعنتی مطمئن باش چیزی از من دستگیرت نمیشه بالاخره این رابطه رو تموم میکنم به هرقیمتی شده”

جوابی ندادم که دوباره گفت :ریحانم؟عزیزم،موش موشیِ من؛بعد به حالت تمسخر گفت: نه نه موش موشی چیه؛؛ تو گربه وحشیِ خودمی .

با حرص خاص اما شیطون گفت:ناکِس وحشی بازیاش هم شیرینه هی که وحشی تر میشه خواستنی تر میشه؛

نگاش کردم وبااخم و عصبانیت از این رفتاراش گفتم:تو چرا نمیخوای بفهمی بهادر ،همون که چنددقیقه پیش مارو باهم دید،خواهرمه،زنته ؟!!

-اوووف باز شروع شد؛خودم میدونم عزیزم عین روح خبیثی بود که زد تو کاسه کوزمون!

دادزدم:من داشتم غلط زیادی میکردم؛

-صداتو بیار پایین ریحان،
با صدای نیمه بلندگفت:غلط نبود،اشتباه نبود،آدم ،زبون نفهم منو تو مال همیم اون خودشو قاطی کرد،اون خودشو انداخت وسط والکی الکی جا گرفت. هرچقدر بخوای انکارش کنی نمیتونی ریحانه میدونی چرا ؟؟ چون اون قلبت بازم تورو به من برمیگردونه .

-من به گور هفت جدوآبادم بخندم که بخوام برگردم باتو.. این قلبو درمیارم مینداز..

داد زد: ریحااااان حرف نزن !

کمی که آرومترشد،نگام کردوباحرص گفت:بخدا حرف نزنی خیلی خوشکل تری؛عین پیرزنای غرغرو خوره میشی میفتی بجون اعصابم .

-اگه میخوای اعصابت آروم باشه منو بیخیال شو

بدتر دادزدو روفرمون کوبید:نه نه نه؛من وِلِت نمیکنم ریحان ؛نه رعنا نه هیچ خر دیگه ای نمیتونه تورو ازم بگیره ،اگه کرشدی،اگه پشمی پنبه ای چیزی توگوشِت گذاشتی درشون بیار،حرفامو آویزه ی گوشِت کن چون دیگه نمیتونم هردفه که تورومیبینم تکرارشون کنم ،تواین چندروز حلق وجنجرم پاره شده ازبس دادزدم .

-من گوشام کره بهتره یه میکروفن بگیری دستت تابامن حرف بزنی !

چیزی نگفت ،اما زیرلبی زمزمه وار اینوگفت که شنیدم:به موقش درستت میکنم
بعد پخش آهنگو روشن کرد..

سکوت بینمون رو فقط صدای بابک جهانبخشی درهم میشکست،اما من فارغ ازاین جنجالِ صدای خواننده در پیِ افکار خودم غرق بودم،بهادر آدمی نیست که به این سادگی از من دل بکنه هر چند من خودمم نمیتونم ازش دل بکنم همه چیز درهم شده وکاری ازدستم برنمیاد،چیزی که منو بیشتر ازهمه میترسونه اینه که رعنا درمورد رابطه ی بین منو بهادر به کسی چیزی بگه،من هراس دارم از اینکه کسی بویی ببره که بهادر قبل از رعنا منو تو حبس ابد قلبش نگه داشته و ازدواجش بارعنا فقط یک صحنه سازی بوده بخاطر پوشش دادن بی حیاییِ رعناو خودش؛ دلم آشوب داشت و سرم به اندازه ی وزنه ی صد کیلویی شده بودکه تمام قواشو در حال کنکاش کردن این مسئله بکار میبرد..

نزدیک دانشگاه نگه داشت،دستمو به سمت دستگیره بردم که پیاده بشم اما دست چپم توسط دست بهادر گرفته شد، که گفت: من راننده ت نبودما !!

عاصی گفتم:حالا که چی ؟

-یه حرکتی از خودت نشون بده؛خیرِسرت زنانگی داری ظرافت داری یکی از هنراتو رو کن دیگه..

نفسمو کلافه به بیرون فوت کردم و گفتم :تو چرا انقد کَنه ای بهادر؟بخدا خستم میکنی با این رفتارات!

-حداقل واسه تشکر یه بوسی یه لبخندی یه چشمکی چیزی برام حواله کن کوهِ یخ !

-لبخندحرص دراری زدموگفتم: آخه میترسم رو دل کنی،درضمن وظیفت بود!

لبخند جذابی زد،اگه بخوام تو یک نگاه چهره شو تعریف کنم واسه من زیباترین وخواستنی ترینِ .. وعلاوه براون خاص ترین چیزیه که تو ذره ذره ی وجودم حل شده و مثل خون تو رگهام درجریانِ،وقتی کنارشم عقل وهوشم کیش میشه و من تبدیل به موجودی مطیع وکمی ضعیف وباغروری ناچیز تحت سلطه ی نگاه نافذو قدرتمندش میشم .. این مرد با چشمایی عسلی ودریده و وحشی و ابروهای پرپشت و مردونه با صورتی بیضی که گوشه های فکش زاویه دار و لب و بینیِ رو فرم واسه من زیباترین وجذابترین موجودِ روی زمینه ..

-اینکه میگی وظیفمه،حرفی نیست،خودم تا ابد نوکرتم، ولی حق الزحمه اَمو بده؛

-بهادر میخوام برم دیرم شد،لطفا خودتو ازاین بچه بازیا جمع وجور کن.

-خیلِ خب ؛؛ وحشی کوچولو، هر چقد دوست داری ازم فرار کن ،یه روزی بالاخره گیرت میندازم اونوقته که یه لقمت میکنمو قورتت میدم .

باهمون نگاه دریده اش تیز نگام کرد،دستمو رها کرد و ودستشو به سمت داشبرد ماشین بردکه من پیاده شدم،قبل اینکه دروببندم گفت: اینارو دیشب تو ماشین جا گذاشتی منم یادم رفت بهت بدم،بیا بگیرش.

همون جعبه ای بود که دیروز با خودم به کافی شاپ برده بودم،آروم گفتم:من که اونارو پس دادم به خودت ،گفتم که نمیخوامشون .

با یه آرامش تصنعی گفت: ریحان اذیت نکن صاحبشون توئی؛البته (چشمکی زدو با انگشت اشاره به سینه ی خودش زدو گفت:صاحب اینم تویی.

زهرخندی زدم:یه وقت نچایی ..

-تونگران خودت باش که تو سرما ایستادی؛ دستشو که دراز کرده بود،تکون دادوگفت: بگیرشون دیگه .

سرمو به طرفین تکون دادم:نمیتونم نگهشون دارم؛بهتره پیش خودت باشن.

از کنارماشین ردشدم که با حالت دادگفت: ریحان این لج بازیارو تموم کن.. داره کاسه ی صبرم لبریز میشه!

ماشین رو آهسته بحرکت درآوردو موازی با راه رفتن من حرکت داد،
-ریحان بیا اینارو بگیر منو سگ نکن

-بهت که گفتم اونا دیگه مال من نیستن .

تهدید وار گفت:انگار نمیخوای تمومش کنی نه ؟

ایستادم وبه طرفش نگاه کردم : من تمومش کردم بهادر بهتره تو همین با این شرایط کنار بیای .

-آخه الاغ تو هر چقد منوازخودت برونی یا پسَم بزنی من بازم نسبت بهت حریص تر میشم چرا نمیفهمی بالا بری پایین بیای مال منی؛
اگه میخوای سگ بودنمو نبینی بهتره این بچه بازیارو تموم کن !!

نگاهی به اطراف کردم ،چندتا از دختر پسرای دانشگاه از کنارم رد شدن ولی تُنِ نگاهشون یه رنگ تمسخر داشت ..

جلو رفتم و کناردرِ ماشین ایستادم،جدی و محکم گفتم: بهادر خواهر من زنته ..

بلند نعره زد:بره به جهنم ..

به چپ و راست نگاهی کردم،خداروشکر کسی نبود،آرومترگفتم: جهنم یا هر جای دیگه اون الان تو خونته، زنته،تو زندگیت سهیمه .

با اخم غلیظی که لا به لای ابروهاش گره کرده بودو چهره شو تخس تر نشون میداد،سرشو آروم تکون دادوگفت:هرچی میخوام باهات نرم رفتار کنم انگار فایده ای نداره،زبون خوشم رو تو تاثیر گذار نیست نه ؟

کمی خیره نگام کرد وبعد گفت: بد بازی رو شروع کردی ریحانه.. بخدا خودت پشیمون میشی !!

این حرف برای من سوتِ اعلان یک خطر بود، زنگ پایان این لجبازی ای که من اونو اتمام رابطه ام میدونستم ،اما بهادر رسما با این حرفش منو لال کرد، صدای جیغ لاستیکاش وگردوخاکی که ناشی از سرعت بالای ماشینش بود تو اون فضای خفت بار پیچید ..

تو اون هیاهو و دغدغه ی فکریم کسی با دست پشت کمرم زد،میدونستم میناست ،بطرفش چرخیدم که گفت:خیلی عصبیش کردی ریحانه؛ انگار کوتاه بیا نیست ..

– ازقدیم گفتن کِرم از خودِ درخته، مقصرم خودمم که بهادر الان مثل کِش تنبون به من چسبیده و رد نمیشه ؛

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *