خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان رحم اجاره ای پارت ۷

رمان رحم اجاره ای فصل اول

جهت مشاهده پارت اول تا آخر فصل اول رمان رحم اجاره ای از(رمان رحم اجاره ای)وارد شوید

* باران*
بعد دو بوق برداشت ، صداش خشک و خشن بود ،
– الو بگو زود کار دارم .

— الو امیر منم باران ،
امیر صداش تغییر کردو با خوشرویی شروع کرد به حرف زدن : سلام باران خانوم چی شده به من زنگ زدی؟
– امیر تورو خدا الان وقت توضیح خواستن نیست ، صدام مظطرب بود، اینو خوب فهمیده بود چون ساکت شدو چیزی نگفت: لبمو با زبون تر کردمو شروع کردم ،

باران: امیر تو رو خدا یه کاری کن منو از اینجا نجات بده ، ارتان خیلی اذیتم میکنه ،به گریه افتادم ، اما حین گریه ، تند تند حرف میزدم ،
امیر تورو خدا میدونم شاید دیگه دوستم نداشته باشیو الان یه عشق جدید واسه خودت داری ، اما من جز تو کسیو ندارم، که باهاش حرف بزنم ، کمی مکث کردم که گفت: کی گفته من عشق جدید دارم ؟؟
دیوونه من هر شب با فکرت میخوابم تا چند تا از عکساتو نبینم اصلا خوابم نمیبره این تویی که الان با یه نفر دیگه ازدواج کردی نه من !!

باصدای لرزون و اهسته گفتم : اره درسته حق با تو اما این ازدواج به خواست من نبود ارتان مجبورم کرد باهاش ازدواج کنم ، میخواد ازم انتقام بگیره امیر ازت خواهش میکنم قبل اینکه دیر بشه منو نجات بده اگه هنوز دوسم داری ؟؟؟
امیر : معلوم که هنوز دوست دارم دیوونه اما من فکر میکردم با عشق با ارتان ازدواج کردی دیشب که فهمیدم “خیلی بهم ریختم فکر میکردم دیگه دلت باهام نیست ، قربونت برم گریه نکن دیگه ، خودت که میدونی طاقت گریه ات رو ندارم دیوونه میشم .

باران : اشکامو با پشت دست پاک کردمو و گفتم درسته وقت زیادی ندارم اما میخواستم ازت یه سوال کنم
از سارا خبر داری ؟
امیر: ناراحت تر از همیشه پاسخ دادم .
اره ردشو از فرودگاه زدم ، رفته نیویورک اما نمیدونم چرا رفته ،
باران: ببین هر لحظه ممکنه ارتان بیدار شه و بفهمه که باهات حرف زدم ، فقط خواستم بگم ، کمی مکث کردمو گفتم : اگه رفتی دنبال سارا ….
تو بیمارستانا دنبالش بگرد .

امیر با تعجب گفت : بیمارستان ؟؟

سرمو برگردوندم که ببینم ارتان خوابه یا نه !!!
هنوز بیهوش رو تخت خوابیده بود نفسمو از سر اسودگی دادم بیرونو گفتم اره زیاد وقت ندارم توضیح بدم سارا واسه معالجه سرطانش مجبور شد بره خارج ،
ببین امیر الان میتونی بیایی دنبالم ؟؟؟
تند تند ادرس دادم .
صداش غمگین شدو گفت : به خدا خیلی دلم میخواست الان پیشت میبودم اما نمیشه من الان تو نیویورکم ،

*امیر*
–باران خانومم واقعا نمیدونم چی بگم تو رو خدا حرف بزن باهام من نمیدونستم به زور عقدت کرده اما بهت قول میدم سارارو پیدا کردم میام خودم از دست اون عوضی نجاتت میدم بهت قول میدم خانومم ،

بارانم خواهش میکنم یکم دیگه تحمل کن ، قلب من همیشه پیش توعه ، تو نیمه قلبمی هر جا بری پیدات میکنم بهت قول میدم

باران: از همیشه ناامید تر نشستم رو صندلی،دستام شل شده بود خواستم حرفی بزنم که گوشی از تو دستم کشیده شد ،
سرمو با وحشت برگردوندم که با چهره غضبناک ارتان مواجه شدم ،قلبم به شدت به سینه میزد.

با خشمو چشم غره گوشیرو نزدیک گوشش برد صدای امیر تو گوشی پیچید ، باران خانومم چرا جوابمو نمیدی ، عزیزم

ارتان: به ،به امیر خان ، چه عجب یادی از ما کردی ؟
نفهمیدم امیر چی به ارتان گفت که ارتان عصبانی شدو هوار زد، خفه شو بابا ، جرات داری دست به باران بزنی خونت پای خودته ، بهت اجازه نمیدم حتی اسم بارانو دیگه به زبون بیاری ، چه برسه بهش دست بزنی ،دستی رو که به زنم بخوره ، خورد میکنم ،فهمیدی یا واضح تر بگم ، دلم نمیخواد زیاد دورو بر منو زنم بگردی ،
حالا هم برو پی خوش گذرونیت پسر جان چیزایی ازت میدونم که اگه به باران بگم ، خودش دودستی میادو ته مونده عشقشو تقدیمت میکنهو میاد با من زندگی کنه ،

امیر:…….
ارتان: بهت گفته بودم که به هیچ کس اعتماد نکن حتی من !!
من با کسی شوخی ندارم خودت میدونی ادم زیاد دارم که بدم سر به نیستت کنن.

باران: با ترسو استرس خیره شده بودم به ارتان ، هرحرفش خنجری بود روی قلبم و از همییشه ناامید ترم میکرد احساس میکردم هیچ جوره از دست ارتان خلاصی ندارم . و تا ابد باید با ادم رزلی زندگی کنم که زندگیمو تباه کرده

ارتان گوشیرو با عصبانیت پرت کرد که به هزار تیکه تبدیل شد ، خیلی عصبانی بود ، از ترس از جام جم نمیخوردم ، با کلافگی دستی تو موهاش کشیدو سرشو با دودست گرفت تو دستش ، خوب میدونستم عصبانیتش به این زودی ها نمیخوابه ، جرات حرف زدنو نفس کشیدن نداشتم ، تا این که خیز برداشت سمت بطری مشروبشو برش داشت ،
ارتان: حالا واسه اینکه منو بازی بدی دست به این کار میزنی اره ؟؟
ایندفعه نمیتونی از دستم قسر در بری همینطور که قبلا نتونستی ، دلتو به اون مرتیکه خوش کردی ، کوش پ چرا نیومد به قول خودش تورو از این مخمصه نجات بده هان؟؟!!
از امروز اگه باهات مثل زندانی برخورد میکردم فکر میکردم ادمی اما از این به بعد از این خبرا نیست ، خوب خودتو نشون دادی ، حالا هم باید هر کار میگم انجام بدی ، ۱ از این به بعد ملایمتی تو رفتار نیست که بخوام خرجت کنم ۲ میخوام هر وقت ا سر کار اومدم غذام حاضر باشهو همینطور خونه مرتب ۳ هر شب تو تختم بدون چونو چرا حاضری مثل الان که این لباس پوشیدی ،
باران: با نفرت زل زدم بهشو گفتم : کور خوندی من اسیر دست تو نمیشم ،

ارتان با عصبانیت شیشه مشروب رو زد به دیوا صدای خورد شدن شیشه ها مثل صدای خورد شدن صدای قلبم بد بودو گوش خراش ،

اومد سمتمو با خشونت منو از رو صندلی بلند کرد ، از ترس دیگه جرات حرف زدن نداشتم ،
بهت زیاد حرف نزنی چون اونوقت وظیفت در قبال شوهرت یادت میره کوچولو ،
پشت بندش لباس خواب قرمزی که ت تنم بود رو جر دادو پرت کرد گوشه اتاق ، لباشو با خشونت تمام به گردنم نزدیک کردو گاز محکمی از گردنم گرفت .
اخ سوختم روانی ولم کن ،
انگار حالیش نبود چیکار میکنه ،
ارتان: چیه سرکش شدی تا چند ساعت پیش که خودت با پای خودت اومدی اینجا و با رفتارت نشون دادی من چقدر واست جذابمو تحریکت میکنم ،حالا چیه ، چموش بازی در میاری ، من بد تر از تورو رام کردم ، تو که دربرابر اونا جوجه ای ،

با خشونت پرتم کرد رو تخت خودشم خیمه زد روم ، اشکایی که تو سکوت به پهنای صورتم میریخت ، و اون توجهی نمیکرد اعصابمو خورد میکرد ، دیگه حتی نای اینکه بخوام از خودم دفاع کنم نداشتم ،

باران: اشکامو با پشت دست پاک کردمو واسه چند ثانیه نگاهمون تو هم غرق شد ، خیره به چشمای اشکیم بود ، انگشتشو رو صورتم نوازش گرانه حرکت داد ، تماس دستش با صورتم حس بدی بهم ملحق میکرد ، اما مجبور بودم ، طاقت بیارمو دم نزنم ، چطور میخواست از دست این روباه سفت فرار کنم ، مثل اهویی که در چنگال، شیر گیر افتاده بودم ، دیگه نمیخواستم مقاومت کنم ، امیر که نبود ، ازم دفاع کنم ، اصلا هیچ وقت نبود ، هر موقع که بهش احتیاج داشتم ، نبود ، اما این دل لعنتی دوسش داشت، نمیدونم چند دیقه ارتان خیره به چشمام بود.

باران: ارتان بلاخره دست از نگاه کردنم برداشت انگار دلش به رحم اومده بود ،اما هنوز عصبانی بود ،
چیزی نمیگفت، انگشتاشو حلقه انگشتام کرد ، و گفت :نمیخوای حرفی بزنی ؟؟ نمیخوای التماسم کنی که باهات اینکارو نکنم ؟
لبمو گزیدم و اروم گوله گوله اشک ریختم ، قلبم خیلی درد میکرد ، مگه یه ادم چقدر ظرفیت داشت ،چقدر درد ، چقدر ، مصیبت ، کی این دنیای لعنتی میخواست روی خوششو نشونم بده ،
چیزی نگفتم که کفری شدو گفت : با توام چرا جوابمو نمیدی ؟؟؟
صورتمو با دستش برگردوند ، چشمش که به اشکام افتاد با بهت بهم خیره شدو گفت : چرا گریه میکنی من که بهت کاری ندارم هنوز؟؟!

باران: دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم اما حرفایی بود که رو دلم سنگینی میکرد ، اروم لب زدم،
کاره دیگه ای هم مونده که باهام نکرده باشی ؟
چرا اینقدر خودخواهی ؟؟
چرا درک نمیکنی کنارت دارم زجر میکشم ؟؟
چرا نمیفهمی وقتی موهامو کوتاه کردی توقع رفتار بهتر از این نباید ازم میداشتی ؟!

با بهت خیره شده بود بهم اولین بار بود که با اشکو صدای اروم باهاش حرف میزدم ، انگار متوجه عمق نفرتم بهش شده بود ، عصبانیتش خوابیده بود ، دیگه از اون طوفان قبل خبری نبود ، اروم کنارم دراز کشیدو گفت :
من نمیخوام بهت آسیبی بزنم ، ببین باران ، میخوام چیزی بهت بگم ، که شاید دوست نداشته باشی بشنوی ، اما حقته که بدونی !!
تو سکوت منتظر بودم تا حرفشو بزنه ،
ارتان: ببین من به خواست خودم وارد این انتقام نشدم مجبور بودم به خاطر بابام اینکارو بکنم ، بابام میخواست تورو تو خونش نگه دارهو انواع شکنجه ها اعم از روحی و جسمی بهت وارد کنه ،اما من جلوشو گرفتم ،
چون ، چون ،دوست داشتم ،فک میکردم مثر ستاره نیستی رفته رفته بدون اینکه متوجه بشم بهت وابسته شدم ، طوری که الان اصلا تحمل اینکه یه روز پیشت نباشمو نبینمت رو ندارم ، امید وارم درک کنی وقتی تورو تو بغل امی دیدم چه حالی بهم دست داد ، نیم خیز شد و صورتشو اورد نزدیک صورتمو گفت : خوب به چشمام نگاه کن ، اینبار واقعا راست میگم دروغ نیست حرفام باور کن ،
درسته خودخواهمو همه چی رو باهم میخوام ، اما بهت قول میدم اگه بیخیال امیر شی ، یه زندگیه رویایی واست بسازم که بقیه تو کف بموننو حسودیشون کنه ،

باران: درسته حرفاش روم تاثیر گذاشت اما گفتم : من این زندگی رو که به خواست خودم نبوده رو نمیخوام ، اگه راست میگی دوسم داریو عاشقمی ، چرا واسم فداکاری نمیکنی ، چرا رهام نمیکنی ؟؟
چرا باهام بد رفتاری میکنی ؟؟
عاشق واقعی کسیه که واسه عشقش فداکاری کنه ، اما تو ادمش نیستی اینو خودتم خوب میدونی ،

*امیر*
خیلی دلواپس باران بودم ،سر دوراهی ، خواهرمو ،عشقم ،مونده بودم ، هم با حرفی که باران زد بیشتر از قبل نگران ساراشدم هم دلم میخواست برم ایرانو کاری کنم که ارتان دیگه نتونه زجرش بده .

خوب میدونستم میتونه چه بلایی سرش بیاره ارتان همیشه تو رفتارشو رابطه با دخترا خشن بود،
دخترای زیادی دورو برش بودن همیشه و واسه اینکه خیانت ستاره رو جبران کنه ، دخترای بیچاره رو طعمه خودش قرار میداد ،باید کاری میکردم ، نمیتونستم باران رو به حال خودش بزارمو با خیال راحت اینجا دنبال سارا بگردم ،
گوشیمو گرفتمو زنگ زدم به فرید ، بعد دو بوق برداشت .
–جانم داداش
— سلام فرید جان ، ببخش که بی مقدمه میرم سر اصل مطلب
یه زحمتی واست داشتم ، ببین این ادرسی که بهت میدم ، میخوام امارشو در بیاری برام یه نفر تو اون خونست که خیلی واسم مهمه حواستو خوب جمع کن ببین چی میگم ،

فرید:باشه داداش، من اینقد حرص نخور حالا کی اونجاست که اینقدر مهمه که به خاطرش از اونور زنگ زدی ؟؟

امیر: الان نمیتونم بگم کیه !!فقط میخوام این طرفیرو که میگم بسپاری تعقیبش کنن یه فراری مشکی داره ، میخوام هر جا میره مثل سایه پشت سرش بریو ببینی کجا میره ،

فرید : باشه فقط یه سوال سارارو پیدا کردی یا نه؟؟
–نه هنوز اما اطلاعت مهمی بدست اوردم الان دیگه میدونم کجا دنبالش بگردم.

فرید جان من بایدبرم الان نمیتونم خوب توضیح بدم ، بازم بابت کاری که واسم کردی ، ممنون پسر واقعا مدیونتم نمیدونم چطور جبران کنم

فرید: این چه حرفیه پسر ، انشالله دامادتون شدم اونموقع جبران میکنی !!

امیر: خنده تلخی کردم ، فرید خبر نداشت چه بلایی سر سارا اومده ، درسته حق داشت بدونه ، اما الان وقتش نبود ،اول از همه باید سارارو پیدا میکردم ،
با خنده مصنوعی و صدایی که سعی میکردم طعم شوخی داشته باشه گفتم : خیلی هم زود پسر خاله میشیا پسر خوب ،

فرید: دیگه چی کار کنیم ما اینیم ، خخخ
امیر: فرید بازم بابت کارت ممنون فقط من الان باید زودتر برم ، یادت نره چی بهت گفتم خیلی مهمه ، فراموش نکنیا
فرید: چشم داداشم ، چشم

*امیر*
به یکی از دوستام سپرده بودم ، امار همه بیمارستان هایی که واسه بیمارای سرطانی هست بگیره تا شاید سر نخی پیدا کنم ،از دیروز پنج تا بیمارستان سر زده بودم هیچ کدوم سارا توشون نبود ، اگه هر روز پنج تا بیمارستان سر میزدم ، شاید میتونستم پیداش کنم ، فقط خدا خد میکردم دیر نرسیده باشم ، هیچوقت ، دلم نمیخواد ، با خبر های ناگوار پیش بابا برم ،

خیلی گرسنم بودو رفتم سمت رستوران تا غذا بخورم ، نشستم سر میز غذا و منتظر بودم ، تا بیان سفارش بگیرن ،رستوران شیکی بودو که نمونشو تو ایران ندیده بودم ،

تا اومدن گارسون ، خودم رو با گوشیم سر گرم کردم ،

کسی با صدای ظریفی به انگلیسی گفت : چی میل دارم ، سرمو بلند کردم تا منو رو ازش بگیرم ،
با تعجب به صورتش خیره شدم ، باورم نمیشد چطور ممکن بود ؟
نه ، فک کنم خیالاتی شده بودم ،
این ستاره ،معشوقه سابق ارتان بود که جلوم ایستاده بود ، اما چرا اینجا کار میکرد ؟؟!
اونم وقتی منو دید با تعجب خیره شد بهم ،
با بهت لب زد ؛ امیر ، باورم نمیشه تو اینجا چیکار میکنی ؟

ازش بدم میومد از این جور دخترا زیاد رازی نبودم ، خیلی زود خودمونی میشدو همیشه رو اعصاب بود ،

خیلی خشکو رسمی سلام کردم ،
با ناراحتی خیره شد بهمو گفت : میدونی چند ساله ندیدمتون ،ارتان چیکار میکنه ،بهتر شده ؟؟
صندلی رو کشید عقبو نشست پشت میز روبروی من

امیر: ارتان خوبه، !!
،
امیر: خوب ، ازخودت بگو ، تو چیکار میکنی اینجا ؟؟

چشماش نم اشک به خودش گرفت .

دستاشوتو هم قفل کردو لب زد: راستش دوسال پیش وقتی از ارتان جدا شدم ، خودت که خوب میدونی ارتان ، خونه ای که واسه تولدم خریده بود رو فروختم ، ۱میلیادی میشد خونهه ، درسته بهش خیانت کردم ، اما هنوز گاهی بهش فکر میکنم ، وقتی با میلاد ازدواج کردم دوسه ماه باهم خوب بودیم تا اینکه ،میلاد سرمو کلاه گذاشت پول خونهرو ازم گرفت تا باهاش کاری دستو پا کنه ، اما سه ماه بعد ، رفتارش عوض شد، دست روم بلند میکرد ، فش میداد ، حتی یکبار از خونه پرتم کرد بیرون ،تا اینکه چند وقت بعد فهمیدم ،

*ستاره *
یه روز اومدم خونه ، تولدش بود ، واسش کیک گرفته بودم ، و میخواستم سوپرایزش کنم ، به خیال اینکه من واسه یک هفته میرم ایران تا پدرو مادرم رو ببینم ، خیال میکرد من اونروز تو فرودگاهم ،اما نمیدونست میخوام سوپرایزش کنم ، میخواستم با این کار حد اقل ، کمی از دعواهایی که بینمون بود کم شه ، کلید انداختم و وارد خونه شدم که ای کاش هیچوقت وارد نمیشدم ، صدای اه و ناله از اتاق میومد گوشامو تیز کردم ،فهمیدم میلاد تو خونس ، و یه دخترهم اورده خونه ، در اتاقو با شدت باز کردمو ، رفتم تو میلادو دختره تو یه وضعیت اسف باری بودن دیگه طاقت نداشتم نگاه کنم ،کیکو پرت کردم طرفشو از اتاق بیرون رفتم ،چند لحظه بعد لباساشو پوشیدو اومد بیرون تو خونه قدمرو میرفتم ، اومد کنارم ایستادو با خونسردی گفت : تو اینجا چیکار میکنی ، الان نباید ایران میبودی؟؟

نمیخواستم حتی به ریختش نگاه کنم ، چندشم میشد ،
با دادو هوار بهش گفتم پول منو پس بده و خودش هر غلطی میخواد کنه ، اونم گفت ، پولو واسه کار سرمایه گذاری کرده ، منم که دستم به جایی بند نبود ، نتونستم کاری کنم ، پنج ماه بعد عروسیمون طلاق گرفتیم اون رفت سی خودش من سی خودم ، الانم واسه خرج و مخارجم مجبور شدم اینجا کار کنم .

امیر : فکری به سرم زد ، خواستم ماجرای ازدواج ارتانو بارانو بگم ، تا شاید از طریق ستاره بتونم به ارتان و اون خونه لعنتی که بارانو زندانی کرده بود نزدیک بشم ،
پس سعی کردم با خشرویی جوابشو بدم .

امیر: میلاد احمق چطور دلش اومد با تو اینکارو کنه ،
با ناراحتی خیره شد به میز
امیر: واست یه پیشنهاد دارم ، تا اینجا هم اینقدر سختی نکشی؟؟

ستاره: چی؟؟
امیر: با من برگرد ایران ، کاری میکنم تا به ارتان نزدیک بشی ، ارتان هنوز دوست داره ،

هنوزم وقتی از تو صحبت میکنه ،چشماش برق میزنه ،
ستاره: اما من روم نمیشه دیگه تو چشماش نگاه کنم، با چه رویی برگردم پیشش،

*امیر*
تو با اونش کار نداشته باش کاری میکنم بتونین دوباره کنارهم باشین ارتان با من چطوره؟!
ستاره خوشحال شد، و منو ر داد دستمو گفت : نمیخوای سفارش بدی ، چقدر خوب شد که دیدمت ،
امیر: منم همینطور ،

بعد چند مین غذارو اوردن،خدارو شکر میکردم ، که ستاره رو دیدم وگرنه نمیدونستم از چه راهی بارانو از ارتان جدا کنم ،

از ستاره خداحافظی کردمو ، رفتم به ادرس بیمارستان جدیدی که واسم فرستاده بودن، بعد۲۰ دقیقه رسیدم

جلودر بیمارستان ایستادم ، به خود خدا متوسل شدم که سارا همینجا باشهو سالم باشه ،

*باران*
با احساس سردردو حالت تهوع از خواب پریدم ، محتویات معدم ، داشت میومد تو دهنم که سریع از تخت اومدم پایینو رفتم تو دستشویی، معدم میسوخت ،
با حالی نزار از دستشویی اومدم بیرون ، طولی نکشید که دوباره حالم دگرگون شدو مجبور شدم برم تو دستشویی ،

ارتان: چند تقه به در زدم ، چته تو اول صبحی ، چی خوردی مگه؟؟

باران: تو دلم گفتم: حوصله تو یکی رو ندارم دیگه اه
– اخه سر صبح من چی خوردم احمق ،
از دستشویی اومدم بیرون ،
ارتان با بهت خیره شد بهم، و گفت:چرا اینقدر رنگت زرد شده خوبی تو ؟؟ چرا این ریختی شدی؟؟
باران: نای حرف زدن باهاشو نداشتم خواستم برم تو اتاق که سرم گیج رفتو تو بغل ارتان ولو شدم ، دیگه هیچی متوجه نشدم فقط وقتی بیدار شدم که سرم به دستم بودو تو اتاق خواب رو تخت دراز کشیده بودم .
دکتر خوش پوشی کنارم ایستاده بود، تا منو دید که چشمامو باز کردم ، با خشرویی گفت : به بلاخره بیدار شدی؟؟
حالت چطوره بهتری؟؟
باران: اره بهترم فقط یکم سرم گیج میره ،
دکتر : ببین عزیزم تو باید از این به بعد خیلی مراقب خودت باشی ؟؟
باران: چطور مگه؟؟
دکتر : اخه تو حامله ای عزیزم ، باید از این بت بعد به خودت خوب ، برسی ،بدنت ضعیف شده ،
باران: با بهت خیره شدم به دهن دکتر من حامله بودم اصلا باورم نمیشد،

*ارتان*
خانوم دکتر حال زنم چطوره ؟ خوب میشه ؟؟

دکتر : ببین اقا ، از این به بعد باید خیلی مراقبش باشی ،ایشون حاملس و بدنش خیلی ضعیفه ، اگه بهش نرسید امکان داره بچه رشد کافی رونکنه و از بین بره

ارتان: چی ؟ حاملس ؟؟
با بهت خیره شدم به دکتر یعنی من داشتم بابا میشدم ؟؟
چشم حتما مراقبشم بازم ممنون ،

دکتر خداحافظی کردو رفت ، تا دم در بدرقش کردم ، و بلافاصله رفتم طبقه بالا تا بارانو ببینم دل تو دلم نبود ، من واقعا داشتم بابا میشدم ، چه کلمه دلنشینی ،

دوتا تقه به در زدم و رفتم تو ، باران با ناراحتی رو تخت دراز کشیده بود هنوز رنگ صورتش زرد بود ، و این بیشتر نگرانم میکرد ، رفتم کنارش نشستم ، دستی به موهاش که حالا کوتاه شده بودن کشیدم . هنوز به نقطه ای خیره شده بود، و صورتش هنوز مخالفت جهتی که من نشسته بودم بود،
باران: ارتان کنارم نشسته بود و دستشو نوازش گرانه میکشید رو موهام ، اما من هیچ حسی نداشتم دلم نمیخواست از ادم نفرت انگیزو مستبدی مثل ارتان بچه دار بشم ، با شنیدن خبر حاملگیم ، نفرتم ازش کم نشده بود که بیشتر هم شده بود ،
نمیخواستم نگاش کنم ،
صداش بلند شد : نمیخوای نگام کنی؟؟
من الان دیگه پدر بچتم ، پشت بندش دستی رو شکمم کشیدو گفت : میدونی ارزوم این بود همیشه ، این روز رو هیچوقت فراموش نمیکنم ،

بهت قول میدم ،زندگی واسه هردوتون فراهم کنم ، که هیچکس نمونشو ندیده باشه
باران: حالا که همه ارزوهای منو به باد فنا دادی ؟
ارتان: درسته اول زندگی باهات بد رفتاری کردم اما بهت که گفتم خانومم ، من پشیمونم و بهت قول دادم که زندگی سر شار از رامش رو برات به ارمغان بیارم ، باران به خدا من بهت وابسته شدم مخصوصا که الان فهمیدم ازت بچه دارم ، چرا باورم نمیکنی ؟؟ الان دیگه دروغی در کار نیست

امیر: با ترسو لرز وارد اتاق شدم ،مثل اینکه یک ماه پیش سارارو به اینجا منتقل کرده بودن ،نمیدونستم الاچ چطور باهاش روبرو میشم ، واسه همه چیز خودمو اماده کرده بودم .

دستگیره رو با هولو ولا پایین دادم ، از پذیرش که پرسیدم ، و مشخصات سارارو دادم گفت که تو اتاق ۱۰۹ بستریه ، خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره پیداش کردم . درسته استرس داشتمو نمیدونستم با چه صحنه ای روبرو میشم ، اما همین که زنده بودو نفس میکشید واسم بس بود ، درو باز کردمو قدم بت داخل گذاشتم ،با قدم های سست به تخت نزدیک شدم ، هر لحظه قلبم ضربانش بیشتر میشد ، صورتش سمت پنجره بود ، واسه همین چهرشو خوب نمیتونستم ببینم ،اما بدن ، نحیف و لاغرش حس خوبیرو به ادم نمیداد ، این خواهر من بود ؟؟؟ پس چرا نمیتونستم خوب بشناسمش چطور به این روز افتاده بود رفتم سمت تختش ، چشماش بسته بود ، دست لاغرش رو گرفتم تو دستمو بوسیدم ، حلقه های اشک باعث تاری دیدم شده بود فکرش رو نمیکردم که سارا رو هیچوقت تو این وضع ببینم ،

چشماشو با زحمت باز کرد ، ابروهاش ریخته بودو مژه هاش تکو توک ریخته بود ، قلبم بیش از این طاقت دیدن این صحنه رو نداشت ، خواهر من ، عزیز تر از جونم ، سارایی که همیشه سرحالو سرزنده بود الان به این روز افتاده بود ،

امیر: با صدای اروم لب زدم سارا، خواهر گلم ، چشاتو باز کن ،پاشو بخند برام ، ببین منم امیر ،اومدم از اینجا ببرمت ،

دکترت گفت : حالت رو بهبوده ، همین روزاست که میریم خونه پیش بابا، زودتر خوب شو، بابا دیگه طاقت دوریتو نداره،

دستی به سرش کشیدم ، حلقه اشک رو تو چشماش دیدم ، بغضی که تو گلوم بود رو قورت دادمو گفتم : نمیخوای با داداشت حرف بزنی .
سارا لباشو با زبون تر کردوبا ناباوری گفت : تو اینجا چیکار میکنی؟ چطوری پیدام کردی؟؟

امیر: مهم نیست ، چطور پیدات کردم ، مهم اینه که الان حالت خوبه ، خواهر گلم،
سارا: اما من نمیخواستم منو تو این اوضاع ببینی ، دلم نمیخواست نگرانتون کنم ،
امیر: هیس ، نمیخواد چیزی بگی، دیوونه ما خانوادتیم ، اینجوری بد تر نگرانت شدیم که ،
اصلا این بحثو تمومش کنیم ، الان حالت چطوره ؟؟! بهتری
سارا: چهره امیر غمگین شده بودو این بیشتر عذابم میداد ، از قدیم گفتن علاقه خواهرو برادر ، از دوتا خواهر یا برادر خیلی بیشتر واقعا راست میگفتن،

لبمو با زبون تر کردمو گفتم : اره بهترم ،دکتر گفته بهترم میشم .
ببخشید اگه بهتون چیزی نگفتم ، به خدا ، نمیخواستم نگرانتون کنم ،
تو جام نشستمو ، امیر اومد سمتمو منو تو آغوشش گرفت ، سفت تو آغوشش بودم هردو گریه میکردیم ، این از لرزش شونه های مردونش خوب میفهمیدم ،
امیر : میدونی تا پیدات کنم ، چقدر مردم زنده شدم ،
باشه بسه دیگه گریه نکن ،
سارا : از خوشحالی گریه میکنم ، میدونی چرا ؟؟! چون اینجا خیلی احساس غریبی میکردم ، احساس میکردم تنهام هیچکس نیست که بتونه ارومم کنه ، درستت اینجا خیلی بهم میرسن ، حتی مشاور دارنو باهام هر روز حرف میزنن ، اما من اینارو نمیخواستم ، در ارزوی یکبار دیگه دیدنتون لحظه شماری میکردم ، نمیدونی چه شبایی که اینجا رو همین تخت ، گریه میکردمو ،به سرنوشت نامعلومم فکر میکردم ، نمیدونم تا الان چطور دووم اوردم ، فقط اینو خوب میدونم ، دیدن دوباره تو روح تازه ای بهم داده مثل دونده ای که خیلی خسته شدهو نفسش بالا نمیاد اما هنوز با یه تلنگر ،به راهش ادامه میده ،

* امیر*
نمیخواستم سارا رو تنها بزارم واسه همین شبو روز پیشش میموندم یه هفته ای میشد که اومده بودم ، هرروز پیشش بودم ،وهرروز حالش داشت بهتر میشد ، دکتر میگفت: معجزه بوده موندنش ،
با دکترش که حرف زدم ، از وضعیت بهبودش راضی بوده ،خدارو شکر ،سرطانش خیلی پیشرفته نبوده ، و میتونستم حداقل تا ۳هفته دیگه از بیمارستان مرخص بشه،

گوشیمو برداشتمو به بابا زنگ زدم ، هنوز بهشون نگفته بودم که چه اتفاقی واسه سارا افتاده اما گفته بودم که پیداش کردمو حالشم خوبه ، هر چند خیلی باور نکردن ،اما حال سارا امروز خیلی بهتر بودو میتونست خودش با، بابااینا حرف بزنه ، بعد دو بوق گوشیرو برداشت ، صدای شاد بابا تو گوشی پیچید: الو امیر جان !! کی برمیگردین ؟؟
امیر : بابا به احتمال زیاد سه هفته دیگه برگردیم ، سارا اینا چندتا کار داره تا اونارو تموم کنه زود برمیگردیم انشالله ،

بابا: الان سارا پیشته پسرم؟؟
امیر: اره چند لحظه صبر کنید الان گوشیرو میدم بهش ،
گوشیرو سمت سارا گرفتمو گفتم باباس میخواد باهات حرف بزنه ، با ذوق گوشیرو از دستم قاپیدو شروع کرد واسه بابا بلبل زبونی ،
سارا : الو بابا جونم سلام ، چطوری ، دلم واست یه ذره شده ،

بابا: ای دختره پررو ، اگه دلت تنگ شده بود ، پ چرا رفتی اونجا ، یه خبر به ما ندادی ، زنگم که نمیزدی ، یه احوالی هم ازمون نگرفتی ببینی زنده ایم یا مرده اونوقت چطور توقع داری ، من باور کنم دلت واسم تنگ شده اخه دختر گلم
سارا: عع بابا یعنی من دارم دروغ میگم؟؟ به خدا نتونستم زنگ بزنم ، حالا بیام ایران واستون مفصل توضیح میدم ،

بابا: باشه دختر م، دیگه چه خبر ؟؟
سارا: هیچی باباجونم ، خبر اینکه شاید سه هفته دیگه با امیر برگردیم انشالله،

امیر: تا سارا با بابا حرف میزد رفتم براش مواد غذایی و خوراکی گرفتمو برگشتم ، وقتی اومدم دکتر بالا سرش بودو داشت باهاش حرف میزد دکتر هم از حالش که رو به بهبود بود خوشحال بود

*باران*

با این سه هفته ای که گذشت ، دوماهی میشد که باردار بودم ،
درسته ارتان از وقتی فهمیده داره پدر میشه خیلی بهم میرسه ، هرروز واسم ، از گوشت مرغ تا ادمیزاد واسم فراهم میکرد

اما من از نظر روحی داغون بودم ، همش میرفتم یه گوشه ، واسه خودم تو فکر ، افسرده شده بودم ، و هیچ چیز جز دیدن امیر ، حالمو خوب نمیکرد ،و همینطور خیلی نگران سارا بودم ، نمیدونستم چه بلایی سرش اومده ،

تو فکر بودم که تقه ای به در خورد پشت بندش در باز شدو خدمتکار اومد تو ، ارتان از وقتی خبر حاملگیم رو شنید ، خدمتکار استخدام کرده بودو ۲۴ ساعته ، مراقبم بود، قرصامو سر وقت برام میاورد و هرروز خودش واسم لقمه میگرفت ، درسته سنش زیاد بود اما چهره دلنشینی داشت، هرروز سعی میکرد سر صحبت رو باهام باز کن، تا از افسردگی درم بیاره ، اما من این چیزا هیچکدومش واسم مهم نبود هیچیش ،
خدمتکار سینی غذارو گذاشت جلومو گفت : بخور دخترم جون بگیری،
باران:شمسی خانوم نمیخورم جون مادرت گیر نده ، ایندفعه واقعا نمیخورم ، به زور نزاری باز تو دهنم !!

شمسی: ای خانوم جان شما هم که هر روز میگی میخورم !
اینطوری کت نمیشه اخه ، اگه بت فکر خودت نیستی ، حداقل به فکر بچه تو شیکمت باش اخه دخترم اون بچه چه گناهی کرده ،
باران: ای بابا شمسی خانوم ولم کن دیگه گفتم نمیخورم یعنی نمیخورم چرا نمیزارید یک دیقه تنها باشم تا شما میری باز ارتان میاد ، ارتان میره شما میایی ، ای بابا نمیزارید ادم دو دیقه ارامش داشته باشه ؟؟؟

شمسی: خانوم ، من اگه چیزی میگم واسه خودتون میگم ، ببخشید اگه با حرفام ناراحتتون کردم ، غذاتونو گذاشتم رو میز حتما میل کنید ،من پایینم ، هر چی خواستین ، کافیه صدام کنین،
باران: ببخشید شمسی خانوم ، حالم اصلا دست خودم نیست ، عصبی شدم ، اگه حرفی زدم ناراحت شدی به بزرگیه خودت ببخش ،نمیخواستم ناراحتت کنم .

شمسی: نه دخترم ، ناراحت نشدم ، درکت میکنم ،
حالا میتونم برم

باران: لبخند کم جونی زدمو گفتم : برو شمسی خانوم ممنون بازم ببخشید

شمسی که رفت ،چند دیقه ای تو تنهایی خودم رو کنار امیر تصور کردم ، یعنی الان اونجا چیکار میکنه ؟؟
ته دلم میگفت : همین روزاست که خبرای خوبی به گوشم میرسه ،

دستی رو شکمم کشیدمو خطاب به بچه تو شیکمم : ای کاش تو از گوشتو ، خون کسی بودی که عاشقشم نه کسی که ازش متنفرم ،شاید اونطوری وجودت واسم قابل تحمل تر میشد ، به اینکه اینقدری نیست که فهمیدن تو وجودمی ،اما خیلی زود بهت وابسته شدم ، دلم نمیخواد ، ندیده ازم بگیرنت

تو حالو هوای خودم بودم که در باز شدو ارتان اومد تو ، سلام کردو اومد نشست کنارم ،
من نمیدونم این کار نداشت که یکسره ور دل من مینشست ،

ارتان: پاشو استراحت بسه ، پاشو بریم باهم تو حیاط یکم قدم بزنیم حالو هوات عوض شه ،با اینکه خیلی دلم میخواست ، تو هوای ازاد نفس بکشم، اما از سر لج و لجبازی باهاش گفتم که نمیام ،
اونم گفت :باشه پس نمیایی دیگه ؟؟؟
باران: نه نمیام میخوام تنها باشم .

ارتان: خیله خوب باشه به زور میبرمت ،
اومد نزدیکمو با یه حرکت منو از رو تخت بلند کردو گرفت تو بغلش ، عطر تلخش ،تو بینیم پیچید ، عطرشم متل خودش تلخ بود ،
باران: بزارم زمین ، گفتم نمیام!!!

ارتان: جات که نرمه با پای خودتم که راه نمیری پس الان میشه بگی چه مرگته که نمیایی ، دقت کردی از وقتی حامله شدی خیلی لوس شدی و همینطور جیغ جیغو ، بابا سرم رفت ، یدیقه بی حرکت بشین سر جات دیگه ،

ارتان داشت از پلها میرفت پایینو دقت میکرد تا پاشو جای مناسب بزاره که هر دومون ولو نشیم ،

رو کردم بهشو گفتم : اصلا مگه من خواستم ، منو بیاری ،که حالا به من میگی ، جیغ جیغو خودت پس چی ، اقای مستبد ، زور گو

ارتان: اخ اخ ، ببین باز داری عصبانیمچ میکنیا ،بهتر نیست این هوای خوبو روز خوب رو با این حرفا خراب نکنیم ؟؟؟

پس حالا اروم بگیر ، تا برسیم ، بزارمت زمین اونوقت از خجالتت در میام ،

اه همیشه زور میگی

بلاخره رسیدیم تو حیاط ، ارتان منو گذاشت زمینو خودش نشست رو صندلی سفید رنگ خوشگلی که من خیلی دوسشون داشتم ، با دست اشاره کرد که بشینم ، خواستم بشینم که انگار یاد چیزی افتادو به استخر پر اب اشاره کردو گفت : میایی باهم بریم شنا کنیم ؟؟

باران: جان؟؟ شنا کنیم ؟؟؟ من با تو تا سرکوچه هم نمیام چه برسه باهات بیام شنا کنم بعدم ،من زیاد حالم خوب نیست نمیتونم بیام ،

ارتان: راست میگی حواسم نبود، خوب پس میخوای بریم بیرون یه دوری بزنیم ،
– نه حوصله ندارم .
ارتان ساکت شدو چیزی نگفت
تو سوکوت هر دو به اب استخر خیره شدیم که

زنگ در به صدا در اومد ، پشت بندش ،شمسی خانوم از در ورودی داد زد : اقا یه خانومن میگن با شما کار واجب دارن درو باز کنم ؟؟؟

ارتان: یعنی کی میتونه باشه؟؟
شمسی خانوم درو بزن ببینم کیه؟!

شمسی خانوم بلافاصله رفت تو درو باز کرد ،

در باز شدو یه دختر وارد حیاط شد تا حالو ندیده بودمش ، هر لحظه بهمون نزدیک تر میشدو رنگو روی ارتان عوض میشد وا این چرا همچین شد یهو چرا اینقدر سرخ شد ؟؟

دختره به دو قدمیمون رسید، تازه تونستم کامل چهرشو انالیز کنم ، چهرش به چهره شرقی های اصیل میخورد ، چشمو ابروی مشکی و درشت با بینی سر بالا که و لبهای کوچیک و قلوه ای ، دختر خوشگلی بود اما خیلی ارایش داشت ، که باعث شده بود ، من زیاد ازش خوشم نیاد ،

– سلام

ارتان: تو اینجا چیکار میکنی؟
باران : انگار ارتان دختررو خوب میشناخت ، دختره لبخندی زدکه ردیف دندونای سفیدشو به نمایان گذاشت

– عزیزم ، فک میکردم هنوز ، منتظرم باشی ، که برگردم .

دختره به من اشاره کردو گفت : این کیه ؟؟
ارتان: به تو مربوط نیست .
کارتو بگو زور گمشو از خونم بیرون

– ارتان چرا اینطوری باهام حرف میزنی ، ببین منو ، من از اونور به خاطر تو اومدم ،

ارتان: ببین ستاره تو دیگه واسه من مردی ، دیگه نمیخوام ببینمت ، من الاپ زن دارمو نمیخوام حضورت باعث بهم زدن ارامشمون بشه .

باران: پس این ستاره بود ، همون کسی که به ارتان خیانت کرد ، بهش دقیق تر نگاه کردم تو سکوت خیره شد بهمو گفت :
نمیخووای که باور کنم این ازدواج از روی عشق بوده چون میدونم هنوز دوسم داری ، اینو خودتم خوب میدونی ،

ارتان : ببین ، دختره ### من الان اندازه پشه واسه تو اهمیت قاعل نیستم ، پس اینقدر خودتو کوچیک نکن
بهتره زودتر دمتو بزاری رو کولتو بری همون قبرستونی که بودی .

ستاره با ناراحتی لب زد:نمیتونم برگردم تورو خدا واسه چند لحظه هم که شده به حرفام گوش کن ،

رمان-رحم-اجاره-ای
رمان-رحم-اجاره-ای

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.