خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان رحم اجاره ای پارت 5

رمان رحم اجاره ای پارت 5

رمان رحم اجاره ای پارت 5
4.7 (93.33%) 3 vote[s]

رمان رحم اجاره ای فصل اول

جهت مشاهده پارت اول تا آخر فصل اول رمان رحم اجاره ای از(رمان رحم اجاره ای)وارد شوید

#باران

ساعت۸بود، دور تا دور اتاق قدم رو میرفتم تا فکری کنم ،تا بتونم از این جهنم فرار کنم،

یهو فکری به ذهنم رسید ، رفتم سمت درو با مشت کوبیدم به در،

باران: یکی نیست این در لعنتی رو باز کنه ، درو باز کنین ، من باید برم دستشویی، محکم تر کوبیدم به درو فریاد زدم ، لعنتیا بیایین درو باز کنین ،

همون موقع کلید تو قفل چرخیدو در باز شد ، فک میکردم آرتان باشه ،اما یکی از اون قلچماق ها بود ، با اخمای درهم و خیلی خشک گفت: چیه هوار میزنی چته؟؟!!

باران: من باید برم دستشویی!!

باشه بیا بیرون ولی باید زودبرگردی سر جات واسه من مسئولیت داره،باشه ای گفتمو اومدم از اتاق بیرون!!

دنبالم بیا!

مثل جوجه اردک رفتم دنبالش،بالاخره ایستادو با دست اشاره کرد که برم تو

رفتم داخلو درو بستم ، پشت بند من درو از بیرون قفل کردو گفت : زود کارتو تموم کن بیا بیرون

فکرشو میکردم اینجا پنجره باشه ،سریع رفتم سمت پنجره و بازش کردم ، به پایین نگاه کردم

درسته ارتفاعش زیاد بود اما میله ای که کنار پنجره بود منو صاف میرسوند روی زمین !!!

به هر زحمتی بود از پنجره رفتم بیرونو پامو گذاشتم رو میله ،همون موقع صدای اون مردک بلند شد

_زود باش دیگه چقدر معطل میکنی؟!

_ چند ثانیه دیگه نیایی درو باز میکنما خود دانی!!

هول کردم سریع قدم بعدی رو گذاشتم روی میله ، اینقدری با زمین فاصله نداشتم که سر اون قلچماقه از پنجره اومد بیرونو داد زد

–سعید بگیرش داره در میره !!

سریع پا به فرار گذاشتم فاصله باغ تا در خیلی زیاد بودو هر چی میرفتم نمیرسیدم ،

بالاخره بعد از دو طولانی احساس کردم مثل (دونده هزارتو) شدم!!!

بالاخره رسیدم به در قرمز بزرگ باغ ، پشتمو نگاه کردم هر لحظه بهم نزدیک تر میشدن ، خواستم درو باز کنم ،که همون موقع در خودش آروم باز شد ، خوشحال از اینکه نجات پیدا کرده بودم خواستم برم بیرون که همون موقع ، ماشین مشکی آرتان جلوی پام ترمز کرد ،یه پیر مرد هم کنارش بود ،

نمیتونستم فرار کنم پشتم اون دوتا قلچماق ایستاده بودنو جلومم این آرتان عوضی که حالا از ماشین پیاده شده بود .

آرتان خطاب به اون دوتا بادیگارد:

احمقا باز داشت در میرفت ؟! شما نمیتونین یه کارو درست انجام بدین نه؟؟!

اگه دیر رسیده بودم که فرار کرده بود

اومد سمتمو مچ دستمو با خشونت کشید و منو کشون کشون برد سمت خونه ،

دستمو کشیدو پرتم کرد روی اولین مبلی که اونجا بود کمرم خورد به دسته مبل و آخم بلند شد!!

آرتان بدون توجه به دردی که به کمرم وارد کرد شروع کرد به حرف زدن

آرتان: اخه احمق کجا میخوای در بری ؟! هر جا بری من گیرت میارم

بعدشم یکم فکر کنی میفهمی که بهترین جا همینجاست !!!

فکر میکنی اگه بری بیرون میخوای کجا بری؟!

خونه عموت ؟! همون کسی که به خاطر پول تورو فروخت ؟! یا پیش امیر که مثل دستمال پرتت کرد بیرون هان؟!

بگو دیگه چرا لال شدی ؟

باران: هر جا که برم خیلی بهتر از اینجاست ؟

کلافه دستی تو موهاش کشیدو گفت : ببین من با عموت یه قراری گذاشتم!

تو باید همین امروز زن من بشی اون کسی هم که دیدی بیرون ایستاده عاقده به نفعته بدون چونو چرا بله رو بگی وگرنه بر خلاف خواسته پدرم بدون عقد یه صیغه یخونمو کارتو تموم میکنم بعدش هم جوری باهات رفتار میکنم که از زندگی کردن پشیمون بشی.

اما خواست پدرم بود که عقدت کنم وگرنه همون دیشب کارتو یکسره میکردم

اومد نزدیکم روی مبل نشست ،ترسو استرس از اینکه بخوام زن یه ادم عوضی بشم باهم قاطی شده بود و لرز بدی به دستام انداخته بود

با صدای لرزون لب زدم.

–تورو خدا بیشتر از این داغونم نکن تو زن اجباری به چه دردت میخوره ؟

خودتم خوب میدونی هرموقعیتی گیرم بیاد فرار میکنم پس بزار من برم .

ازجونم چی میخوای خوب لعنتی!!

–ارتان: خواستمو براورده کنی خودم میزارم با پای خودت بری ولی قبلش باید یه برگه رو امضا کنی.

“متعجب نگاش کردم “

با کلافگی دستی تو موهاش کشیدو گفت : ازت یه بچه میخوام همین

باران: پوزخندی زدم که حرصش گرفت

آرتان: بعد از اینکه بچه رو بهم تحویل دادی خودت میتونی هر جا خواستی بری

در اصل هم قرار منو عموت همین بود من دراضای اجاره کردن رحم تو ازعموت بهش پول دادم .

باران: اون عموی شارلاتانم در اضای این چقدر ازت پول گرفته که حاضر شده منو بفروشه به تو ؟؟!

آرتان: ۳۰۰میلیون

چشمام داشت چهارتا میشد بر چه اساسی حاضر شده بود اونهمه پول بده ،

دوباره اومد نزدیکمو گفت : ببین من فقط ازت یه بچه میخوام همینو بس پس تو هم دیگه اینقدر زحمت نکش که بخوای از دست من در بری من یه اخلاقی دارم تا به خواستم نرسم دست بردار نیستم ،

یه چیزی هم بگم من اینجا مواظبتم فقط تو بله رو بگو تموم شه این قضیه بعدش میشینیم مفصل حرف میزنیم خوب؟

–فکراتو بکن بعد جواب بده من بیرون منتظرتم ،

خودت که میدونی من نیازی ندارم که زنم بشی اما به خاطر حرف پدرم که دلش نمیخواد تنها وارثش یه حروم زاده باشه ،واسه همین ،

قبول کردم ،وگرنه برا من مهم نبود الانم که میبینی دارم باهات آروم حرف میزنم فقط به خاطر بابامه وگرنه من ادمش نیستم .

بعدشم تو خودت خوب میدونی اگه بری بیرون جایی رو نداری بری و مجبوری تو خیابون بخوابی ، و امکان داره دست یه ادمای بدتر از من بیافتی پس بهتره اینجارو به جای دیگه ترجیح بدی!!

آرتان بعد از اینکه حرفشو زد خیلی ریلکس درو باز کردو رفت بیرون!!!!

حرصم گرفته بود از خودم که اینقدر بدبخت شده بودم که به قول آرتان واقعا به نون شب محتاج بودم ،راست میگفت ؛ به جز اینجا کجا میتونستم برم ،

با پاهای لرزون رفتم سمت درو بازش کردم ، آرتان دست به سینه ایستاده بودو داشت بهم نگاه میکرد ،

رفتم سمتش ،و گفتم: قبول میکنم که زنت بشم اما یه شرط دارم

پوزخندی زدو گفت:

–شرطم داری ؟؟!!

با حرص دندونامو رو هم فشار دادمو گفتم :

چاره دیگه ای دارم به نظرت؟!

آرتان: خوب بگو شرطو!!!!

باران: لبمو با زبون تر کردمو گفتم : اینکه حق طلاق با من باشه

آرتان تک خنده ای کرد که دلم میخواست بیافتم به جون سرو صورتشو، با ناخونام چنگ بندازم ، روی صورتش ، اما حیف….

آرتان: اونوقت از کجا معلوم که تو تا حق طلاقو گرفتی سریع نزنی زیر حرفت و قبل اینکه بچه به دنیا بیاد بزنی زیر همه چیو بری؟

نه ، اصلا فکرشم نکن نمیزارم حق طلاق با تو باشه ،

– ناامید تر از همیشه شدم ، دیگه نمیدونستم چیکار کنم که فکری به ذهنم رسید .

باران: پس حداقل یه دست نوشته که بشه ثبتش کرد بنویس که من بتونم بعد بدنیا اومدن بچه ازت طلاق بگیرم

کمی تامل کردو بلافاصله گفت باشه ، خودکارو کاغذ اوردو مشغول نوشتن شد

آرتان: بیا بگیرش ، ولی یه چیزی بهت بگم نیاز به این دست نوشته هم نبود چون من بعد بدنیا اومدن بچه دیگه باهات کاری ندارم

بعد این حرف انگار یه پارچ آب سرد روم خالی کردن ،

منم خودمو زدم به در پرویی و گفتم : اتفاقا خیلی هم لازمه حد اقل برای من ، از کجا معلوم بعد به دنیا اومدن بچه تو عاشق من نشی و بخوای تا اخر عمر کنارت زندگی کنم ؟!

آرتان که حالا ازم یه قدم عقب تر رفته بود اون فاصله رو طی کردو از لای دندوناش که هر آن ممکن بود بشکنه غرید:

حرف دهنتو بفهم من خودم یه عشق دارم پس چه نیاز به تو هست من تورو فقط واسه بچه میخوام همینو بس

بعدم با پوزخند مسخره ای ادامه داد!!!

عاشق تو؟! اخه کی عاشق تو میشه دختره بی سرو پا

باران: دیگه داشت اعصابمو خورد میکرد ،خوب میدونست از چه راهی وارد بشه که حرص منو دراره ،خون ،خونم میخورد دستامو مشت کردمو داد زدم :

پس به همون عشقت بگو برات بچه بیاره چه نیازی به من داری اخه؟؟!

– نکنه اجاقش کوره که نمیتونه واست بچه بیاره؟!

آرتان یهو برگشتو گلومو گرفتو کوبوندم به دیوار

آرتان: ببین دختره احمق فکر کردی دوتا شرط واسه من بزاریو منم قبول کنم دلیل میشه که پاتو از گلیمت دراز تر کنی ؟؟!!

محکم تر گلومو فشار دادو گفت :دفعه اخرت باشه با من اینطوری حرف میزنیا

باران: کم کم داشت نفسم بند میومد که گلومو ول کرد فکرشو نمیکردم اینقدر عصبی بشه مگه من چی گفتم ؟! تقصیر خودشه وقتی هیچی نمیگه پسره نفهم زد خفمون کرد اه

به سرفه افتادم دستمو گذاشتم رو گلومو ماساژ دادم و با چشمای پر از نفرت که حالا اتیش انتقام توش موج میزد خیره شدم بهش

بعد مکثی برگشت و با چشمای، عصبی و به خون نشسته گفت :

دنبالم بیا حرف اضافه هم بزنی من میدونمو تو

–ناچارا از روی ترس ،دنبالش راه افتادم ،از پلها رفت پایینو ،رفت سمت آلاچیق، پیر مرد یا همون عاقد هم نشسته بودو منتظر بود تا ما بیاییم

تا چشمش بهمون افتاد از جاش بلند شدو گفت :به ،به عروس دوماد عزیزم بفرمایین بشینین

پیرمرد خوشرویی بود چهره دلنشینی داشت

عاقد: خب، اقای آرتان فخری ،حاضرید شروع کنم

آرتان با سر اشاره کرد که شروع کرد

باران: رفتم تو فکر یعنی بعد این سرنوشتم چی میشه ؟! خدایا! خودمو میسپارم دست خودت ، خودت کمکم کن .

عاقد: آیا وکیلم شمارو به عقد دائم اقای فخری فرزند ناصر در اورم ؟!

چیزی نگفتم که آرتان اومد نزدیکمو کنار گوشم گفت : مگه کری چرا جواب نمیدی پس؟!

باران : اروم گفتم؛ منکه شناسنامم اینجا نیست پس این عقد باطله !!

آرتان اشاره کرد روی میز که دوتا شناسنامه بود ،داشتم از تعجب شاخ در میاوردم شناسناممو از کجا اورده بود ؟!

آرتان: اونطوری نگاه نکن از عموت گرفتم .

باران: اه لعنتی فکر همه جاشو کرده بود

با ناامیدی سرمو انداختم پایین که دوباره صدای عاقد باعث بهم ریختن روانم شد

عاقد: برای بار دوم عرض میکنم دوشیزه خانوم باران آرمانی آیا وکیلم شمارا به عقد دائم اقای فخری درآورم ؟!

باران: کمی مکث کردم تردیدو دودلی بدجور امونمو برید

اگه با آرتان ازدواج میکردم شاید هیچوقت دیگه امیرو نمیتونستم به دست بیارم !!

نه ،نه ، من هنوز امیرو دوست داشتمو ،عاشقش بودم حتی نمیخواستم باور کنم که رفته باشه پیش کسه دیگه ای

توهمین فکرا بودم که ناقوس صدای عاقد رشته افکارم روپاره کرد.

عاقد: برای بار سوم آیا وکیلم؟!

باران: باچشمایی که الان

پر ازاشک بود و باصدایی گرفته گفتم : بله

عاقد: خوشبخت بشین جوونا بیایین جلو اینو امضا کنین

باران: لبخند محوی به پیرمرد خوشرو زدم

هیچوقت فکرشو نمیکردم اینقدر غریبونه با یکی ازدواج کنم که اصلا دوسش نداشتم

تو فکر بودم که آرتان دست کرد تو جیبشو یه جعبه بیرون آورد

گرفت سمتم

باران: دستشو پس زدم که با خشونت دستمو گرفتو حلقه رو دستم کرد.

عاقد سرش تو دفترش بودو حواسش به ما نبود

آرتان بلند شدو مچ دستمو گرفتو بلندم کرد.

عاقد: عروس خانوم اینجارو امضا بزن ،

با دستای لرزون خودکارو برداشتم ،

خوب میدونستم با این کار برای همیشه اسیر دست آرتان بودم اما جرئت اینکه امضا نکنم رو نداشتم .

– بالاخره عاقد بعد چند مین که دفتر دستکشو جمع کرد، رفت.

آرتان اومد نزدیکمو با شیطنت خاصی رو کرد بهمو گفت: خوب از این به بعد تو زن منی وظیفتو که خوب میدونی دیگه نه؟

– وحشت کردم اما سعی کردم بغضی که تو گلوم بود رو حفظ کنمو با صدای ارومی گفتم: من هیچ وظیفه ای در قبالت ندارم

آرتان: چی گفتی نشنیدم ؟؟!دوباره تکرار کن

–دستامو مشت کردمو اینبار با صدای بلند تر داد زدم

–من هیچ وظیفه ای در قبال تو….

این بار با فریادش میخ کوب شدم و مهر سکوت خورد رو لبم !

–آرتان: مثل اینکه با تو باید جور دیگه حرف زد حرف ادمیزاد حالیت نیست؟!

د اخه مگه من چقدر صبر دارم که ناز تو رو بکشم،منتظر باشم که خانوم رضایت بدن

باران: بلند تر از خودش داد زدم : مگه من گفتم بیایی منو بخری اسیر مگه آوردی؟!

آرتان اومد نزدیکمو دوتا کتفمو گرفت تو دستشومحکم فشار داد.

– از لای دندونای کلید شدش گفت: نه اسیر نیاوردم ،عروس اوردم ،

بزار نشونت بدم وظیفت در قبال شوهرت چیه !

اینطوری که حالیت نمیشه باید واست عملی انجام بدم حتما نه ؟؟!!

– وحشتم بیشتر شده بود نه از اینکه کتفم داشت زیر دستاش خورد میشد ،نه به خاطر اینکه چشماش قرمز شده بودو قفسه سینش از عصبانیت بالا پایین میشد ،

بلکه از اینکه بخواد مثل طاها باهام رفتار کنه

–مچ دستمو گرفتو کشون کشون بردم تو خونه ،

هر قدمی که به اتاق خواب نزدیک میشدیم، قلب منهم تپشش بیشتر میشد ، حس میکردم رنگ به رخسارم نمونده

وقتی رسید به اتاق درو باز کردو پرتم کرد روی تخت.

– عرق کرده بودم نه از گرما ،بلکه از وحشت

عرق سردی پشت کمرم نشست ، خودمو گوشه تخت جمع کردم به اصطلاح کز کردم گوشه تختو زانوهامو تو بغلم گرفتم ، هر لحظه بهم نزدیک تر میشدو برق نگاه هوس آلودش بیشتر منو ترسوند

اومد کنارم روی تخت نشست با یه حرکت پیرهنشو در اورد ، مچ دستمو گرفتو وادارم کرد که دراز بکشم ،

داشتم از ترس به مرز جنون میرسیدم

روم خیمه زدو حالا فاصلش با صورتم به اندازه یک بند انگشت بود .

–قطره اشکی لجوجانه از گوشه چشمم چکید ،

دستشو نزدیک گردنم اوردو ، نوازش گرانه روی روی پوست گردنم کشید ، تماس دستش با پوست بدنم باعث شد تکونی بخورم ، و اشکام جاری شدن ،به پهنای صورت اشک میریختم

برای چند لحظه دستشو از روی گردنم برداشتو

به چشمام خیره شد ، رنگ نگاهش عوض شد

با انگشتش اشک روی گونمو پاک کردو با لحنی که سعی میکرد اروم باشه گفت : دیگه حق نداری گریه کنی ، من باهات کاری ندارم ، نمیخوام تو اذیت بشی ، پس اینقدر مقاومت نکن

–تو کارم وحشی گری نیست اما تا موقعی که عصبی نشم از عموت شنیدم که طاها باهات چیکار کرده، واسه همین نمیخوام مجبور به کاری کنمت، و میزارم هر موقع با خودت کنار اومدی!!

من الان میرم بیرون اما ،قول نمیدم که همیشه اینقدر اروم باشم ، منم یه طاقتی دارم نمیتونم تحمل کنم تو این خونه باشیو بهت دست نزنم، پس بهتر زودتر خودتو جمع و جور کنی و با این واقعیت کنار بیایی ،که من الان شوهرتم و باید منو تمکین کنی !!!

آرتان از روم بلند شدو نفس راحتی کشیدم ،

–نه به چند دیقه قبلش که داشت منو خفه میکرد.

نه به الانش که ،اینقدر باهام با ملایمت رفتار میکرد اصلا با این رفتارش آشنا نبودم .

آرتان : جدا از جذبه ای که داشت اصلا ثبات شخصیتی نداشت،و همین باعث میشد نفرتم ازش بیشتر شه

صدای در که بهم خورد از فکر بیرون اومدمو

از اینکه نتونستم از خودم دفاع کنم لجم گرفت خودم رو لعنت کردم که چرا زبونم نچرخید که بگم ولم کنه که از این الغای بردگی رها شم

از اینکه نتونستم جلوش بایستم عصبی بودم و همین عصبانیت باعث شده بود گرسنم بشه ،

دستگیره رو دادم پایین ، خدارو شکر قفل نبود ، پاورچین پاورچین خواستم از پلها برم پایین نمیتونستم فرار کنم ،خوب میدونستم که آرتان هیچوقت درارو بدون قفل نمیزاره ،حتما در ورودی رو قفل کرده بود .

رفتم سمت آشپزخونه ،

آرتان: خانوم شما از امروزتو این خونهو برای من کار میکنی نه واسه بابام پس هرچی میگم خوب گوش کن!

–انگار آرتان خدمتکار اورده بود باید حدس میزدم که واسم یه بپا ،زن هم بزاره ،

اون کور سوی امیدی هم که داشتم از بین رفت .

خواستم عقب گرد کنم و از آشپزخونه بزنم بیرون که لحظه آخر آرتان چشمش افتاد بهم

آرتان: مهناز غذای خانومو بیار!

– بادست اشاره کرد که بشینم .

وقتی نشستم همون موقع خدمتکار سینی غذارو اورد گذاشت جلوم

مهناز: آقا برا شماهم بکشم؟

آرتان با دست آشاره کرد که نهو بعدم بهش گفت که از اشپزخونه بره بیرون

خدمتکار که رفت سریع نشستم سر میز ، بوی غذا که به مشامم خورد از خود بیخود شدمو سریع بدون توجه به آرتان مشغول غذا خوردن شدم.

–سنگینی نگاهشو حس میکردم اما به روی خودم نیاوردم ، بلندشد از سر میزو برا خودش غذا کشید و مشغول خوردن شد، مثلا سیر بود؟؟

باران: ساعت از نیمه شب گذشته بودو من هنوز بیدار بودم تو جام غلط زدمو با کلافگی نشستم ، همون موقع در باز شدو آرتان وارد اتاق شد .

این اینجا چیکار میکرد اه لعنتی ، دیگه واسه به خواب زدن خودم دیر شده بود ،

بی توجه بهش پشتمو کردمو دراز کشیدم .

–بهم نزدیک شداینو از صدای پاش فهمیدم ، اومد کنارم روی تخت دراز کشید ، عطر تلخش هوارو پر کرده بود و همین باعث میشد از اینهمه نزدیکی معذب بشم

از جام بلند شدمو خواستم رو زمین بخوابم ،

بدون اینکه دستشواز روی صورتش برداره گفت:کجا؟!!

باران: من رو زمین راحت ترم ، رو زمین میخوابم نترس فرار نمیکنم.

آرتان: بی خود همینجا میخوابی!!

–اخه من!

– همین که گفتم باران حوصله بحث ندارم مثل ادم بیا بخواب

–اینقدر حرفشو قاطع زد که حرفی واسه گفتن نداشتم ، ناز کشیدنم بلد نبود اه لعنت بهت

–ناچارأ کنارش دراز کشیدم اما ، فاصلمو باهاش زیاد کردمو و رومو برگردوندم ازشو سعی کردم دور ترین نقطه تخت کز کنم .

اومد نزدییکمو خودشو چسبوند بهم کاملا تو بغلش بودم، توی حصار بازوهاش بودم ، خواستم بلند شم که بیشتر منو تو بغلش کشیدو محکم تر بغلم کرد،

–میدونستی خیلی بغلی هستی؟!

–چشام از این درشت تر نمیشد، قاعدتا باید ته دلم از این حرفش غنج میرفت اما نرفت ،

–ارتان خواهش میکنم بزار برم پایین بخوابم! .

–چرا بری پایین مگه من میخوام بخورمت، که همش میخوای ازم فرار کنی هان؟!

باران: نه اما …

– پس همینجا بخواب حرف دیگه هم نباشه از این به بعد هم همیشه همینجا و همینطوری میخوابی فهمیدی ؟!

–جمله اخرو خیلی با قاطعیت زد که باعث شد مهر سکوت به لبام بخوره !

نمیدونم چند دقیقه تو همون حالت بودم ، که خوابم برد،

–خواب امیرو دیدم

دستمو طرفش دراز کردم دویدم طرفش دلم واسه آغوش پر محبتش تنگ شده بود ، هر چی رفتم جلو بهش نرسیدم یهو پام لیز خوردو ،خوردم زمین

سرم خورد به سنگو خون از سرم جاری شد اما بازم با این وجود شتاب زده از جام بلند شدم و تا خواستم دوبارخ برم به سمت امیر ، یهو میخکوب شدم به جای امیر حالا طاها بود که داشت میومد سمتم به یه قدمیم که رسید ، وحشت زده خواستم پا به فرار بزارم که موهامو از پشت کشیدو محکم پرتم کرد رو زمین ، محکم خوردم به درخت که درد بدی توی کمرم پیچید، اومد نزدیکموبا چشمای هوس آلود خیره شد به لباسم ،

طاها: چطوری دختر عمو؟!

–هر لحظه بهم نزدیک تر میشدو ترس منم بیشتر میخواستم بلند شم که کمرم تیر کشید ، سرشو تو گردنم فرو کردو گفت : دلم واست تنگ شده بود .

– با وحشت از خواب پریدم ، موهام عرق کرده بودو به پیشونیم چسبیده بود

آرتان: هیچی نیست خواب دیدی بگیر این آبو بخور ، صداش خواب آلود بود و چشماش سرخ

با چهره ای خنساء نگام میکرد

نفهمیدم واقعا نگرانم بود یا اینکه فقط میخواست ،

ارومم کنه تا راحت بتونه بخوابه، بدون حرف لیوانو گرفتمو سر کشیدم.

آرتان: همیشه کابوس میبینی؟!

–جوابی ندادم و به تکون دادن سرم اکتفا کردم .

دلم نمیخواست کنارش بخوابم دراز کشید رو تختو منتظر بود که منم بخوابم ،

یهو دلم تیر کشید ، از درد به خودم پیچیدمو صورتم مچاله شد ، نزدیک عادت ماهانم بودو فکرشو میکردم که همین روزا عادت بشم ، اما الان..

اینجا خیلی واسم سخت بود که بخوام پد پیدا کنم ، از یه نظر هم اصلا دلم نمیخواست ، از آرتان بخوام که برام پد تهیه کنه البته روم نمیشد که چیزی بهش بگم ،

–تو جاش نیم خیز شودو صورتشو برگردوند طرفم

از شدت درد کمرو دلم لبمو گزیدم انگار پی به حال بدم برد که کامل نشستو گفت: چته چرا رنگت پریده ،خوبی؟!

باران: لبمو با زبون تر کردمو به سختی زبون باز کردم

–من ،من باید برم دستشویی

از جاش بلند شدو گفت : باشه دنبالم بیا اما اگه بخوای مثل امروز صبح فرار کنی بدجور کلاهمون میره توهما!!

–باشه ارومی گفتمو دنبالش رفتم

آرتان: زودباش دیگه چیکار میکنی نیم ساعته اون تو تا ۵ثانیه دیگه نیایی میام داخلا !!!

باران: تعجب کردم از لحن شوخش ، اینبار با ملایمت گفت : شمارشت شروع شد ۱،۲،۳

به ۴که رسید داد زدم نه وایستا الان میام دیگه

چطور به خودش اجازه میداد اینطوری باهام رفتار کنه ،پوفی کردمو از دستشویی اومدم بیرون

همچین مثل عضب بالا سرم ایستاده بود که جرئت فرار هم نداشتم حتی تا دستشویی هم دنبالم میومد که یک وقت فکر فرار به سرم نزنه

دستامو تو هم قفل کردموبا خجالت سرمو انداختم پایین

لبامو که خشک شده بودو با زبون تر کردمو گفتم :من به یه چیزی نیاز دارم !!

–آرتان بی تفاوت به صورت رنگ پریدم خیره شدو گفت : باز چی میخوای نصف شبی،

–یعنی همون موقع دلم میخواست زمین دهن باز کنه ، و منو ببلعه

باران –لعنت بهت که اینقدر خنگی نمیفهمی ، حال منو

من ،من ،کنان لب زدم ،

–من پد بهداشتی میخوام

آرتان چند دیقه بهم خیره شدو لب زد: پریود شدی؟

– پ نه پ پدو میخوام چیکار پس

چیزی نگفتم که خندش گرفت ، تا حالا ندیده بودم اینطوری بخنده جدا از بی اعصابیشو ،اخماش ،چهرش جذاب بدو لبخندش دختر کش ،اما برای من که هیچ حسی بهش نداشتم ، و دلم پیش کسه دیگه ای گیر بود هیچ جذابیتی نداشت،

آرتان:درحین خنده

–فکر نمیکردم اینقدر خجالتی باشی از زبون درازت معلوم نبود اما حالا میفهمم ،

از شوهرت که نباید خجالت بکشی

خندشو جمع کردو گفت: حالا من نصف شبی از کجا واسه تو پد پیدا کنم؟!

سرمو انداختم پایینو با انگشتام بازی کردم

یهو انگار یاد چیزی افتاد

آرتان: تو برو تو اتاق من چند دقیقه دیگه بر میگردم

–باشه ای گفتمو رفتم سمت اتاق و درو بستم

بعد چند مین با یه بسته پد بهداشتی وارد اتاق شد

ابروهامو انداختم بالا و متعجب خیره شدم بهش یعنی نصف شب رفته بود خریده بود؟

انگار فهمید تعجب کردم رو کرد بهمو گفت:

–چشمات از این گشاد تر نمیشه ؟!

–بعد به بسته تو دستش اشاره کردو گفت: از خدمتکار واست گرفتم

اومد نزدیکمو پدو گذاشت تو دستمو خودشم رفت دراز کشید ، چشماش از بی خوابی کاسه خون شده بود ،

خواستم برم بیرون که صداش بلند شد، بدون اینکه نگام کنه ، انگشت اشارشو سمت حموم گرفتو گفت : نمیخواد بری بیرون برو تو حموم

–فردا میسپارم مهناز واست لباس بیاره

چیزی نگفتمو بدون حرف رفتم سمت حموم

باران: صبح با دل درد شدیدی از خواب پریدم ،

همون موقع در باز شدو مهناز (خدمتکار) با چند تا بسته به دست اومد تو

مهناز: خانوم این ،لباسارو براتون میزارم

اقا گفتن ، زودتر لباساتونو عوض کنید بیایید پایین ، صبحانه بخورین ،

– صورتم از درد مچاله شد و لبمو با زبون تر کردم

– من میل ندارم بگید نمیاد!!!

به وضوح دیدم که رنگ مهناز پرید با تته پته گفت:اما اقا گفتن….

پریدم وسط حرفشو گفتم : اقا واسه خودشون گفتن من پایین بیا نیستم اصلا نمیتونم بیام صبحانه هم نمیخوام مگه زوره

–بیچاره مهناز بسته هارو گذاشت رومیزو بدون حرف دیگه ، رفت بیرون

چند دقیقه از رفتن مهناز میگذشت که در با صدای بدی باز شد .

رومو که برگردوندم با آرتان چشم تو چشم شدم انگار عصبی بود

آرتان: حتما باید زور بالا سرت باشه ، مگه نگفتم بیا پایین

باران: مگه زوره صبحانه نمیخوام !!

اصلا هیچی نمیخوام میخوام اینقدر اینجا بمونم که از گرسنگی بمیرم ، که هم از دست تو راحت شم ، هم از خودم

ولم کن دیگه چی از جونم میخوای ؟!

اومد نزدیکمو با خشم روکرد بهمو گفت: مردت به درد من نمیخوره ، تو با این هیکل نحیف، ضعیفت ، مثلا میخوای واسه من بچه بیاری؟

باران: اعصابم خورد شد تو جام نیم خیز شدم و داد زدم

– اینقدر واسه من بچه ،بچه نکن ، مطمن باش قبل اینکه بخواد دستت بهم بخوره یا فرار میکنم یا خودمو میکشم فهمیدی؟!

من از یه ادم مریضی که اینقدر خود خواهه نمیخوام بچه داشته باشم.

اینقدر بلند حرف زدم که دیگه صدام خشدار شده بودو و از شدت خشم، دستام میلرزید،

–یهو خیز برداشت طرفم و اینقدر یهویی بود که هینی کشیدمو دستمو گذاشتم روی قلبم ،

آرتان: چه زری زدی ؟!

من مریضم !؟؟

مثل اینکه هنوز خوب حالیت نکردم با کی طرفی

اومد نزدیکمو کمر بندشو از کمرش در اوردو دور دستش پیچید

– از ترس گوشه تخت کز کردم و زانوهامو جمع کردم تو شکمم

– هر لحظه بهم نزدیک تر میشدو ترس و وحشت منهم بیشتر میشد .

–کمر بندشو تو هوا دور دادو محکم زد رو تخت ‌، ترسیدمو بیشتر تو خودم جمع شدم ، ضربه بعدی ، روی کمرم نشست ، اینقدر محکم بود که نفسم رفت ، اشکام جاری شدنو جلوی دیدمو گرفتن.

از خودم که اینقدر بی دفاع بودم بدم میومد.

ارتان: چیه چرا لال شدی؟!

تا الان که داشتی واسه من رجز میخوندی .

جرأت داری دوباره اون حرفارو تکرار کنی!؟

– ضربه بعدی دوباره محکم تر روی شیکمم خورد که بخاطر پریودی ، همین طوری درد میکرد، جیغ بنفشی کشیدم ، که باعث شد آرتان عقب بکشهو با نگرانی بهم خیره بشه،

باران: ازت متنفرم، متنفرم تا اخر عمرم

سرم گیج میرفتو چشمام سیاهی رفت ، لحظه اخر فرود اومدنم روی تخت رو حس کردمو ،بعدش از حال رفتم

*آرتان:

فکرشو نمیکردم اینقدر از حرفش عصبی بشم ،لحظه اخر عقلم دستور داد که بهش بفهمونم با کی طرفه، کمر بندمو در اوردمو ضربه اولو زدم که بترسه اما عین خیالش نبود خودشو جمع کرد گوشه تخت ، اینقدر به خاطر فشاری که از طرف بابا بهم وارد شده بود که باید عصبانیتمو ، روی کسی خالی میکردم ، دلم نمی خواست بزنمش اما حرفاش بد جور عصبیم کرده بودو دست خودم نبود ، ضربه دوم رومحکم تر زدم که خورد به کمرش ، به وضوح درد تو صورتش حس کردم ، اما هیچی نگفت ، بیشتر جری شدمو ضربه بعدی رو زدم که خورد به شیکمش

جیغی دل خراشی کشید ، که تازه به خودم اومدم ، به دستام نگاه کردم کمربندو پرت کردم رو زمینو با نگرانی بهش خیره شدم

لحظه اخر با نفرت تو چشام نگاه کردو گفت: ازت متنفرم،متنفرم تا اخر عمرم

بعدم از هوش رفت

خودمو لعنت کردم که چرا این بلارو سرش اوردم

سریع رفتم جلو تکونش دادم ، تکون نخورد چشماش بسته بودو موهای بلندش دورش ریخته بودو ، موهاشو از روی صورتش ، زدم کنارو صداش کردم ، انگار از هوش رفته بود نگرانو دست پاچه دستمو انداختم زیر پاشو یه دستمم پشت گردنشو با یه حرکت بلندش کردم ، به خاطر اندام نحیفش به راحتی مثل پر کاه ازجاش بلندش کردم ،

لحظه اخر رفتم سمت شالشو ، انداختم رو سرش

سریع از پلها اومدم پایینو رفتم سمت حیاط ،

خیلی ترسیده بودم که اتفاقی واسش افتاده باشه

آرتان: مهناز ، مهناز ،زودباش اون سوییچ ماشینو بیار

ارتان: مهناز وقتی از اشپزخونه اومد بیرونو منو تو اون حال دید ، زد تو صورت خودشو گفت: خدا مرگم بده اقا چی شده؟!

–مهناز اینقدر معطل نکن حالش، خوب نیست ، اون سویچ لعنتیرو بیار

دیگه معطل نکردمو رفتم تو حیاط ، مهناز سریع اومدو درو باز کرد

بارانو، دراز کردم روی صندلی عقبو سویچ رو از مهناز گرفتمو خودمم سوار شدم

*باران*

–با احساس درد تو کمرو پهلوم از خواب بیدار شدم تو بیمارستان بودم و سرم بهم وصل کرده بودن

خواستم بلند شم که بخاطر درد کمرم نتونستم ، دلمم تیر میکشید حالم افتضاح بود

لعنت بهت آرتان ایشالله دستت بشکنه ، ببین چی به روزم اورده کثافت ،وحشی

–دستی نشست رودستم،

رومو برگردوندم آرتان بود وحشت کردم ، دستمو از زیر دستش کشیدمو اخمامو کردم تو هم و روموازش برگردوندم .

– از رو صندلی بلند شدو چونمو گرفتو صورتمو برگردوند.

–بهتری؟!

باران: به تو ربطی نداره ، اصلا واست مهمه که بهترم یا نه، به نظرت من الان بهترم ؟! وضعو اوضامو ببین

–آرتان خیلی سرد چشماشو به چشمام دوختو گفت: بهت که گفتم هر چی کمتر جفتک بندازی واست بهتره الانم پاشو خودتو جمع کن که مرخصی ، باید بریم خونه

باران: من دیگه تو اون خونه بر نمیگردم ، ازت میترسم ، اصلا میخوام ازت شکایت کنم .

خواستم دادو هوار کنم که دستشو گذاشت رو دهنمو مانعم شد .

آرتان: ببین به نفعته ، ساکت بمونی چون خیلی واست بد تموم میشه ، من صبرم لبریز بشه بلاهای بد تری میتونم سرت بیارم فهمیدی ؟

پس ساکت شو، و باهام راه بیا و سرتقی نکن تا روی خوشمو ببینی

–خواست دوباره حرفی بزنه که در باز شد.
تعجب کردم آرتان منو اورده بود همون بیمارستانی که مامان امیر کار میکرد !!!

مامان امیرپشت چشمی برام نازک کردو رو کرد به آرتانو گفت :بهتره، خانومتو زودتر ببری خونه هیچیش نیست مرخصه

باران: دلم میخواست اتاق آوار شه رو سرم ، حتما الان که مامانش فهمیده من با آرتان ازدواج کردم به امیر میگه ، امیرم فک میکنه که من از خدام بوده که باهاش کات کنمو برم با ارتان، ازدواج کنم.

خواستم دهن باز کنمو بگم که این ازدواج از روی علاقه نبوده که آرتان چشم غره بدی بهم کرد که ساکت شدم ، دیگه چه فایده داشت وقتی الان میدونست ، که ارتان شوهر قانونیه منه،

مامان امیر: فقط یه چیزی دفعه بعد خواستی بزنیش یواشتر بزن که نمونه رو دستت

آرتان: فک نمیکنم اینش دیگه به شما ربطی داشته باشه بهتره به وظیفتون عمل کنین تا سرک کشیدن تو زندگی اینو اون

–مامان امیررو کرد بهمو گفت: تو که میخواستی با این ازدواج کنی چرا دنبال پسر من بودی پس ، چرا دلشو بردی ،

باران ؛ دیگه لجم گرفته بود از حرفاش

– همون طور که همسرم گفت بهتره سرتون تو کار خودتون باشه نه زندگی دیگرون

مامانش ساکت شدو با اخم غلیظی خیره شد بهمو گفت: همون بهتر که زن پسر من نشدی ، هنوز یه جو ادب یاد نداری ، با این زبون درازت ،لیاقتت همین بچه مزلفه ،

بعدش به ارتان اشاره کردو گفت: شما هم همینطور از روز اولی که شریک امیر شدی باید میفهمیدم به مالش چشم داری

– ارتان انگار عصبی شده بود اینو از رگه های قرمز تو چشماش فهمیدم
هرگز دلم نمیخواست ارتان رو همسریا عزیزم خطاب کنم اما الان واسه دفاع از خودم لازم داشتم
باران: اوضاع خوب نبود ، باید کاری میکردم

– عزیزم بهتره بریم من حالم بهتره ، سرمم هم تموم شده بهتره بریم

مامان امیر با چشم غره همراهیم کردو گفت :خوب شدپسرم اینجا نیست تا شاهد این مسخره بازیاتون باشه

بعدم قدمی به عقب برداشتو اجازه حرف اضافه ای به منو ارتان نداد.

رفت بیرونو محکم درو بهم کوبوند
آرتان : سرمت تموم شده اگه بهتری پاشو بریم.
باران: من نمیام ، اگه دوباره بخوای بلایی سرم بیاری چی ؟!

اصلا چی از جونم میخوای؟!

ارتان:پاشو خودتو جمع کن بابا حوصله تو یکی رو ندارم دیگه ، اعصاب اینکه بخوام باهات دهن به دهن بزارمم ندارم ، اومد طرفمو مچ دستمو گرفتو وادارم کرد که بلند شم

باران: اخ یواش تر کمرم درد میکنه وحشی

–حرف دهنتو بفهم مثل اینکه هنوز خوب کتک نخوردیا ، من اعصاب ندام بزنم به سیم اخر ،قاطی کنم ،بابامم جلودارم نیست چه برسه به تو ، پس پاشو واسه من رجز نخون

– به سختی از جام بلند شدم یه پرستار اومدو سرم رو از دستم کند ،

ضعف کرده بودمو وقتی بلند شدم سرم گیج میرفت.

باران: دیگه نمیتونم راه بیام سرم گیج میره

بعد به صندلی کنارم اشاره کردم بزار یکم بشینم

آرتان: نه لازم نکرده اینقدر خودتو لوس نکن واسه من ،خودت که میدونی من ناز کشیدن بلد نیستم

باران: صدامو بردم بالا و گفتم : لعنتی میگم حالم خوب نیست سرم گیج میره چرا نمیفهمی ، خودت این بلارو سرم اوردی اونوقت من دارم واست ناز میکنم ؟!

همه تو یمارستان سرشون برگشت سمت من ،
ولی من اصلا واسم مهم نبود بزار یکم ابروی اونم بره

– ارتان بهم نزدیک شدو با یه حرکت از زمین بلندم کرد.

و بغل کرد ، تا رسیدن به ماشین اخماش تو هم بودو رگ گردنش از عصبانیت زده بود بیرون

لحظه اخر درو ماشینو باز کردو ا عصبانیت گذاشتتم روی صندلی عقبو محکم درو بست ،

خودشم رفت سوار شد

اخماش بد جور تو هم بود به محض سوار شدن گفت:

_ارتان: حالا واسه من شاخ شدی دادو هوار راه میندازی اره ؟!

بزار بهت نشون بدم که بازی با آبروی آرتان فخری چه عواقبی داره

_ راستش دروغ نگم خیلی ترسیده بودم هم از لحنش که تهدید وار بود هم از صداش که از شدت عصبانیت خشدار شده بود

دیگه چیزی نگفتم که شاید تا رسیدن به خونه اروم بشهو باهام کاری نداشته باشه

–بلاخره بعد چند مین رسیدیم !!

اینجا کجا بود دیگه ؟!

منواورده بود یه خونه دیگه تو تهران !!!

باران: اینجا کجاست منو اوردی؟!

ارتان: اینجا خونه عذابته تازه اول راهی بهت هشدار داده بودم با دم شیر داری بازی میکنی اما گوش نکردی .

–بد جور ترسیدم اما به روی خودم نیاوردم .

از یه طرفم کنجکاو بودم ببینم منو کجا اورده بود از یه طرف هم دلهره بدی از جای جدیدش داشتم .

بالاخره در باز شدو آرتانم با ماشین رفت تو

در ماشینو باز کردو گفت : زودباش بیا پایین

–من با تو هیچ جا نمیام ،

یهو دستمو گرفتو با خشونتی که ذاتی بود منو از ماشین پیاده کرد ، منو کشون کشون برد داخل

دستم زیر دستش داشت خرد میشد وقتی رسیدیم داخل همون موقع یه خدمتکار زن اومد جلو ، تپل سفید گوشتالوبود چهرش خیلی دلنشین بود

نزدیک ما شدو گفت : سلام بفرمایید امری داشتین؟

–ارتان: جمشید خان نیست ؟

–نه نیستن اقا اما تا نیم ساعت دیگه میان ، میخوایین زنگ بزنم بیان زودتر؟!

آرتان: نه نمیخواد خودم زنگ میزنم بهش

–خدمتکارکه رفت ارتان شروع کرد با اخمو غیظ به شماره گرفتن،

– الو سلام کجایی تو ؟!

–باشه زودتر بیا من اومدم خونت منتظرتم، نه واست دختر اوردم!!!!

باران: یعنی چی ؟! منو میگفت ؟؟؟!!

– با نگرانی تو چشاش نگاه کردمو گفتم : میخوای منو بسپاری دست کی ؟؟!!

آرتان پوزخند کجی زدو گفت : یادته بهت گفتم من ادم زیاد دارم که آدمت کنن، که زبونتو کوتاه کنن ، که دختر قاچاق میکنن ، اینجا همون جاست

باران: وحشت رو میتونستم تو بند بند وجودم حس کنم نمیدونستم چه غلطی کنم

نمیدونستم اگه اینجا بمونم چه سرنوشتی خواهم داشت .

باران: تو رو خدا منو اینجا تنها نزار به خدا غلط کردم اصلا هر چی تو بگی ، به التماسام توجهی نکرد دستشو گرفتمو دوباره به پاش افتادم اما فایده نداشت

دستشو پس کشیدو بدون توجه به زجه و نالهام از در رفت بیرون

سر خوردم رو زمینو ناامید خیره شدم به در دیگه نمیخواستم بغض کنم بغض بدی به گلوم چنگ میزد

اشک ریختم ، به پهنای صورت الان که فکر میکنم میفهمم که چقدر از قبلا بیشتر از ارتان متنفر شده بودم

*ارتان*

– ببین جمشید نمیخوام بهش دست بزنینا ، فقط میخوام بترسونمش همین ، یه چند وقت اینجا باشه بعد میام دنبالش ازش کار بکش مهم نیست ولی فقط بهش نزدیک نشو

جمشید: ببین ارتان خودت که میدونی من با وجود حضور دختر تو این خونه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم ، اما چون تو میخوای باشه سعی میکنم زیاد بهش نزدیک نشم

– ارتان: یقه جمشیدو گرفتمو از لای دندونای بهم خورده گفتم : من میگم نره تو میگی به دوش میگم نمیخوام بهش حتی دست بزنی اونوقت تو میگی سعی میکنم ،

همین که گفتم ، در اضای نگهداری درست ازش بدهیتو میبخشم چطوره ؟!

– جمشید: خوب اینکه عالیه فقط من نمیفهمم چرا این دختره اینقدر واست مهمه ؟!!

ارتان: چون زنمه

جمشید: چی؟؟!!!!!!!

زنتو اوردی اینجا؟! خیلی بی غیرتی پسر تو که میدونی اینجا چه خبره هر روز یه دختر میاد اینجا به بهونه های مختلف ، هرروز اینجا چند تا زیر دست ما جون میدن

ارتان:نذاشتم بقیه حرفشو بزنه اینبار محکم کوبوندمش به دیوارو گفتم : به من میگی بی غیرت ، بزار بهت بگم کی بود که تو رو اززندون ازاد کرد یا اون لجن و کثافتی که خواهرت توش بود نجات داد کی پول این خونه رو داد که بی سر پناه نمونی ،

کی بود تورو از چنگ پلیسا نجات داد ،بازم بگم ؟”! خونم به جوش اومده بودو حالیم نبود چی دارم بهش میگم فقط اینو خوب میدونستم که حق با اون بود نباید بارانو اینجا تنها میزاشتم اما باید یه گوشمالی بهش میدادم که دفعه دیگه جرأت فرار کردنو ، زبون درازی از سرش بپره

– واسه همین که بی غیرت نیستم بهت گفتم بهش نزدیک نشی، اگه بفهمم حتی دستت بهش خورده جوری میزنمت زمین که خودت نفهمی ، خوب میدونی که بلوف نمیزنم ،
جمشید : دستتو بکش بابا
باشه قبول تو مارو نکش
بهت قول شرف میدم بهش نزدیک نشم خوبه؟

اصلا کی جرأت داره به ناموس شما دست درازی کنه؟!!

ارتان : باشه پس من میرم اما هرروز میام سر میزنم بهش پس بهتره …

نذاشت حرفمو بزنم با دست اشاره کرد که برم و خیالم راحت باشه

اما دلم رضایت نمیداد ،

لحظه اخر که داشتم ، میرفتم ، یه لحظه پشیمون شدم از کارم اما غرورم ب

یشتر از این حرفا بود حداقل یکی دوروز اینجا بمونه تا ادم شه

از خونه جمشید اومدم بیرونو یه راست روندم تا شرکت، باید یه بهانه دیگه جور میکردم تا امیر تو دبی بیشتر نگه دارم ،

*امیر*

– با امروز دقیقا یه هفته میشد که اومده بودم اینجا اما دلم همش ایران بود تو این یه هفته باران بهم زنگ نزده بودو منم هر چی بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود خط دیگه ای هم ازش نداشتم ، کلافه شده بودم امروز که رفتم تا قرار دادو ببندم حسابدار گفت تو حسابا اختلافی هست که نیاز حتما منم باشم .

دلم میخواست زودتر این کار لعنتی تموم شه و برم پیش بارانو همه چیرو بهش بگم ،بهش بگم که سپیده دختر حلیمه بوده ،و به من علاقه داشته بگم که من اصلابه سپیده به چشم خواهر نگاه میکردم نه چیز دیگه ، بگم که بابام واسه اینکه من با سپیده ازدواج نکنم اونو فرستاده خارج که درس بخونه ،

و خیلی چیزای دیگه که تو دلم ریخته بودم که وقتی دیدمش بهش بگم ، اما اون حتی صداشم ازم دریغ کرد ،

تو فکر بودم که گوشیم تو جیبم لرزید بابا بود

امیر –الو سلام جانم ،بابا

– چه خبر پسرم ، خوش گذشته بهت که نمیای؟؟!

–نه بابا ، چه خوش گذشتنی، اینقدر کار ریخته سرم که وقت سر خاروندنم ندارم .

–کی تموم میشه کارت؟؟!

–چطور مگه بابا،چیزی شده ؟؟!

–نه هیچی پسرم چی میخواسته بشه

– خوبه ، اها راستی گوشیو بدین سارا باهاش حرف بزنم گوشیشو چرا خاموش کرده ؟؟؟!

امیر: انگار صدای بابا تغییر کردو با ناراحتی گفت: سارا نیست پسرم

امیر: نیست ؟؟! یعنی چی که نیست بابا اگه چیزی شده به من بگو دفعه قبلم زنگ زدم گفتین سارا رفته خونه دوستش ، نیست الانم که میگین نیست

– راستش پسرم سارا این یک هفته ای که تو نبودی اصلا نیومده خونه همه جارو گشتیم ، هر جارو که میدونستیم ،

امیر: یعنی چی که نیست کجا میتونسته بره ، چرا زودتر بهم نگفتین، چرا هر دفعه که زنگ زدم تفره رفتین

–بابا بغض کرده بود اینو از لرزش صداش میفهمیدم ،

– پسرم دیگه عقلم به جایی نمیرسه ، عکسشو دادم پلیس بگرده دنبالش اما نیست اب شده رفته تو زمین ،

امیر: باشه بابا من میسپرم به یکی از رفیقام که پلیسه پیداش کنن ، اگه خودم اینجا گیر نمیکردم حتما میومدم ، سعی میکنم کارامو تو این چند وقت راستو، ریس کنم بیام زودتر

–باشه پسرم پس اگه با من کاری نداری قطع کنم .

–خداحافظ

– اخ اینقدر که حواسم پرت سارا شد که یادم رفت بابا مامان صحبت کنم

گوشیو پرت کردم رو تختو طبق عادت همیشه که کلافه میشدم دستی به صورتی که حالا ریش داشت کشیدم اینقدر سرم شلوغ بود وقت نمیکردم به خودم برسم .

نگران سارا بودم از طرفی نگران باران هم بودم ، سارا که نبودو گوشیشم خاموش بود ، نمیتونستم از حال باران با خبر بشم ، نمیخواستمم

از مامان مهناز

بپرسم ، امکان داشت دوباره کفری بشه ، با فکر اینکه الان باران کجاستو داره چیکار میکنه خوابم برد .

ساعت ۹ صبح بود سریع از تخت بلند شدمو حاضر شدم

گوشیمو برداشتمو شماره فرید و گرفتم بعد دوتا بوق برداشت .

– به به ببین کی زنگ زده داش امیر

–سلام

– سلام به روی ماهت پسر کجایی تو میدونی یک ماه ندیدمت .

– ببخشید فرید جان، یکم سرم شلوغ بود نتونستم بیام ببینمت .

– خوب حالا چی شده یادی از ما فقیر فقرا کردی؟؟!

– هیچی داداش یه زحمتی داشتم برات

– چی داداشم ؟! هر چی باشه چشم بسته قبوله

امیر :کم جون خندیدمو قضیه سارارو براش تعریف کردمو بهش گفتم تو این مدتی که من نیستم بگرده دنبال سارا

اونم بی چونو چرا قبول کرد .

تلفنو قطع کردمو از خونه زدم بیرون ماشینو روشن کردمو راه افتادم .

*باران*

ارتان که از در رفت بیرون ، دلم هری ریخت ، یعنی چی ، من تا کی اینجا میموندم ، اگه این جمشید بلایی سرم میاورد چی ؟!

لعنت بهت ارتان ، یه ذره غیرت نداشتی، خیر سرم الان زنت بودم اونوقت منو کجا اورده ای خدا کی بدبختیام تموم میشه ، کی زندگی میخواد روی خوششو نشونم بده

با امروز پنج ،شش روزی میشد که اینجا بودم و خدارو شکر زیاد این مرتیکه جمشیدو ندیده بودم ، خدمتکاره هم همش منو میپایید که یه وقت فرار نکنم

تو این چند روز آرتان میومد اینجا به خیالش نمیفهمیدم که اومده اما من خوب بلد بودم از خدمتکاره حرف بکشم ، این چند روزی که اینجا بودم به اندازه کافی ازم کار کشیدن ، که دیگه از کمر درد داشتم به مرز جنون میرسیدم

تو اشپزخونه بودمو داشتم ظرفارو میشستم که دست مردونه ای دور کمرم حلقه شد ، از ترس جیغ خفه ای کشیدم وبشقابی که توی دستم بود افتادو شکست ، صدای بدی داد ،

از ترس جرأت نداشتم برگردم که دستشو نوازش گرانه پشت کمرم حرکت داد، صداش زیر گوشم بلند شد.

– میدونستی هیکلت دیوونه کنندس ، چند روزه اینجایی زیر نظر دارمت ، اگه باهام راه بیایی قول میدم به ارتان چیزی نگم

باران: به خودم اومدمو برگشتم ، سریع با دست هولش دادم عقبو خواستم فرار کنم که مچ دستمو گرفت خمار گونه تو چشام نگاه کردو گفت : خوشم میاد چموشی ، من اززن های سرکش خیلی خوشم میاد میدونستی؟

دیگه از ترس نزدیک بود سکته کنم ، مچمو گرفتو خودشو بهم نزدیک کرد چسبوندم به دیوار دستشو از زیر لباسم برد روی شکممو نوازش کرد

حس خیلی بدی داشتم ، برای یک لحظه نفس تو سینم حبس شد.

به خودم اومدم و دستشو گرفتمو با خشونتو صدای بلندی گفتم : دست کثیفتو ازم بکش مرتیکه هوس باز

اینو که گفتم انگار جری تر شدولبخند چندشی زدو دستش به کمرم نزدیک کرد و گفت: بهت که گفتم من از دخترای چموش که جفتک میندازن بیشتر خوشم میاد

– بلند داد زدم ولم کن کثافت آشغال با مشتای محکم به سینش زدم

لباشو به گوشم نزدیک کردو گفت: داد بزن هر چی دلت میخواد داد بزن جز منو تو کسه دیگه ای تو خونه نیست دختر جون

اینو که گفت : یهو صدای ارتان از در ورودی اشپزخونه بلند شد

تکیه شو از چهارچوب برداشتو گفت :

ارتان: نه اشتباه نکن منم هستم ، اومدم تا خودم با دستای خودم جونتو بگیرم.

– وقتی جمشید متوجه حضور ارتان شد هولو دستپاچه دستشو از رو کمرم برداشتو کشید عقب

نفسمو بیرون دادم

به اینکه مسبب همه بدبختیام ارتان بود اما اینبار خوب موقعی رسیدو جونمو نجات داد

اما خودمو نباختمو با نفرت زل زدم تو چشماش

با یه حرکت خیز برداشتو یقه جمشیدو گرفتو کوبوندش به دیوار

با صدای خشداری لب زد: مگه بهت نگفتم عاقبت دست درازی به مال من چیه ؟؟

خودت با دست خودت قبرتو کندی ؟

بهت نگفتم مگه حق نداری بهش نزدیک شی هان ؟

ارتان نذاشت جمشید حرفی بزنه و صداشو با مشت محکمی که تو صورتش فرود اومد خفه کرد.

جمشید پخش زمین شد، خواست بلند شه که لگدی نثار شکمش شد ، دوباره افتاد زمینو به خاطر اندام ریزش داشت زیر دست ارتان جون میداد

ارتان بالاخره دلشو خالی کردو دست از زدن جمشید برداشت .

اومد سمتمودستشو نوازش گرانه کشید رو گونمو گفت: خوبی؟!

باران: دستشو پس زدمو با نفرت تو چشاش نگاه کردمو گفتم : خیلی بی غیرتی ، خیلی کثافتی، همه این مصیبتا زیر سر توعه ، تو اگه به خاطر غرور لعنتیت منو اینجا نمیزاشتی این اتفاقا نمیافتاد

دیگه عصبی شده بودمو گریه امونمو بریده بود

همه این بدبختیا به خاطر توعه لعنتی ، اینقدر غیرت نداشتی که زنتو اینجا ول نکنی بری ، منتظر تلافی باش بلایی..

نذاشت حرفمو بزنم با گذاشتن لباش رو لبم رسما خفه شدم

با خشونت لبمو کوتاه بوسید از شدت خشم نفس نفس میزدیم .

رنگ نگاهش عوض شده بود اروم لب زد :با من بیا میبرمت خونه دیگه لازم نیست اینجا باشی

باران: من با تو هیچ جا نمیام تو اینقدر..

ارتان: با اینکه سخت بود غرورمو بشکنم اما اینکارو کردمو وسط حرفش گفتم : معذرت میخوام حق با توعه حالا که زن منی نباید میذاشتم اینجا بمونی

ارتان:به وضوح تعجب رو تو صورتش دیدم نذاشتم حرف دیگه ای بزنه مچ دستشو گرفتمو از آشپزخونه بردم بیرون

سوار ماشین شدیمو یک راست رفتیم خونه

همین فردا باید یه درس درسو حسابی به این جمشید احمق بدم اول خونه رو ازش میگیرم بعدم میرم امارشو میدم پلیس تا بفهمن داره اونجا چه کثافت کاری میکنه ،نمیزارم قسر در بره

بهش گفته بودم رودست زدن به من بد عواقبی داره اما گوش نکرد

باران: با اینکه میدونستم ارتان اینقدر غرور داره که هیچ وقت این حرفو بزنه اما گفت ، تو تعجبو بهت بودم که دستمو گرفتو از اشپزخونه برد بیرونو در ماشینو باز کردو با دست اشاره کرد که بشینم ، خودشم رفت نشستو سریع استارت زدو راه افتاد چند دقیقه ای میشد که تو ترافیک بودیم .

باران: اخمام تو هم بودو با عصبانیت زل زده بودم به خیابون که دستم گرم شد .

دستمو از زیر دستش بیرون کشیدمو گفتم : فکر نکن هرکار دلت میخواد میتونی بکنیو منم حرفی نزنم

بعدم با عصبانیت سرمو برگردوندم سمت شیشه ودوباره خیره شدم به خیابون

ارتان: اولا من ازت عذرخواهی کردم دوما حالا که فکر میکنم واقعا حقت بود باید یه درس بهت میدادم که هوس زبون درازی از سرت بپره اما انگار فایده نداشته ، پس بهتره خودم به روش خودم ادبت کنم تا زبون درازتو لجبازیات کوتاه بشه،

باران: برو بابا تو هم فقط تهدید کن ، اصلا ازم سوال کردی ببینی تو دلم چی میگذره ، اینقدر خودخواهی که حاضر نیستی حتی یک درصد به جای اینکه به خودت فکر کنی به من فکر کنی !!

– ماشین با صدای بدی ایستادو ما الان جلوی در ورودی باغ بودیم ارتان هنوز با همون اخم و عصبانیت دستشو گذاشته بود رو بوق تا در باز شه

بلاخره در باز شدو با ماشین رفتیم تو

ارتان پیاده شدو خواست بره داخل خونه وقتی دید از ماشین پیاده نمیشم

اومد سمت ماشینو دوتا تقه به شیشه زدو با دست اشاره کرد که پیاده شم

اما من سرتق تر از این حرفا بودم

سرمو به نشانه اینکه پیاده نمیشم تکون داد .

در ماشینو یهو باز کردو با اخم غلیظی گفت: زیر لفظی میخوای؟؟!

بیا پایین دیگه

باران: نمیام اصلا میخوام همینجا بمونم به توچه

ارتان: باران با زبون خوش خودت میایی پایین یا با کتک بیارمت؟!!

– با اینکه ترسیده بودم اما به روی مبارک نیاوردمو از سر لجو لجبازی کوتاه بیا نبودم

یهو منو با خشونت انداخت رو کولشو برد ، اصلا این بشر هیچ منطقی از رفتار با یه خانوم نداشت و همین طور هیچ ملایمتی دستو پا میزدم که ولم کنه اما زورش بیشتر از این حرفا بود .

بالاخره رفت تو خونه با خونسردی پله هارو رفت بالا تا به اتاق رسید ، در اتاقو باز کردو گذاشتم پایین ،

خواستم برم رو تخت دراز بکشم که مچ دستم کشیده شد ، منو با خودش کشید برد توحموم

باران: اخ دستم ، ولم کن

چیکار داری میکنی ؟

ارتان : باید بری حموم دست اون کثافت بهت خورده ، دلم نمیخواد اینطوری کنارت بخوابم

با دست زدم به سینشو گفتم :نمیخوام برم حموم خوابم میاد،خواستم برم بیرون از حموم که یهو دوش حمومو باز کردو اب سرد ریخت رو صورت ،بدن هردومون ، فاصله مون خیلی کم بود ،

باران: شوک بدی بهم وارد شد به خاطر سردی اب نفسم حبس شد ،

سرمو بلند کردم ، ارتان داشت با چشمای خمارش منو قورت میداد ،

ارتان: کسی بهت گفته زیر دوشم خوشگلی ؟؟!

باران: ارتان خواهش میکنم بزار برم سردمه

–انگشتشو گذاشت رو لبمو گفت : هیش ، نمیخوام این لحظه رو خرابش کنی پس هیچی نگو

بعد دستشو برد سمت شیر آبو بست .

نزدیک تر اومدو دستشو دور کمرم حلقه کرد،

آرتان: دیگه نمیتونم تحمل کنم

– اینو که گفت پشت بندش لباشو گذاشت رو لبم مثل همیشه خشن میبوسید ، دستشو نوازش گرانه پشت کمرم حرکت داد ، احساس خوردن پوستش به پوست بدنم لرزی به بدنم انداخت ،

به خودم اومدمو با دست پسش زدم و گفتم : ولم کن من هنوز امادگیشو ندارم

چشماش کاسه خون شده بودو هوس از نگاهش لبریز

ارتان: به نظرم وقتشه وظیفتو در قبال شوهرت تموم کنی!!!

خیز برداشت طرفمو با یه حرکت شالمو از سرم کند انگار حالش دیگه دست خودش نبود .

ترسیدم یه قدم رفتم عقب اون یه قدمو طی کردو خودشو رسوند بهم ، با یه حرکت ناگهانی لباسمو تو تنم جر داد،

دستامو ضربدری گذاشتم رو بدنمو با نگاه ملتمس نگاهش کردم و گفتم : خواهش میکنم امشب نه ، من میترسم ، هنوز امادگیشو ندارم

ارتان با برق نگاهش که روی نیم تنم بود گفت: از چی میترسی تو که دست خورده ای!!!

باران: نه اونطور که توفکر ….

نذاشت ادامه حرفمو بزنم

دستمو گرفتو از حموم برد بیرون

انگار واسش مهم نبود دیگه چی میگم .

با خشونت پرتم کرد رو تختو خودشم خیمه زد روم ، دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم ، هر چی التماسش کردم زجه زدم فایده نداشت بدون توجه به نالهام لباسشو در اورد

بعدم کمربندشو باز کرد دیگه داشتم از ترس به مرز جنون میرسیدم نمیخواستم دخترانگیمو تقدیم کسی کنم که ازش متنفر بودم .

اما …

جیغ دلخراشی از سر درد کشیدم ارتان یه لحظه ترسیدو از روم بلند شد ، خونی که از وسط پام جاری شده بود گواه از این بود که همه امیدی که داشتم به یکباره نابود شدو تنو بدن من اسیر یه ادم عوضی بود

ارتان وقتی چشمش به خون افتاد با تعجب رو کرد بهمو گفت : چ.چ. چرا نگفتی هنوز دختری؟!

باران: صورتم از درد مچاله شدبا نفرت و چشمای اشکی زل زدم بهش لبمو با زبون تر کردموبا صدایی که از ته

چاه بیرون میومد لب زدم: مگه برات فرقی هم میکرد ، تو حتی حاضر نشدی به حرفم گوش بدی ، اصلا واست مهمه ؟؟

ارتان: اما عموت که گفت طاها …

باران: عمو ، عمو، از این کلمه نفرت داشتم دلم میخواست سر به تنه عموم نباشه ، دلم میخواست داد بزنم طوری که به گوشش برسه ، ببینه چه بلایی سرم اورده اما دیگه مهم نبود من باید انتقاممو از عمومو این ارتان کثافت میگرفتم.

صبر کنین خودتون یه روز میافتین به پام که ببخشمتون حالا ببینین.

به سختی از رو تخت بلند شدم دلو کمرم تیر میکشید .

ارتان اومد نزدیکمو خواست کمکم کنه که بلند شم دستشو با خوشونت پس زدمو با کینه بهش خیره شدم

باران: ولم کن لازم نکرده کمکم کنی ، اینقدر لاشی که حتی نذاشتی حرفمو بزنم ، ازت متنفرم تا اخر عمرم شده انتقاممو از تو اون عموی عوضیم میگیرم حالا ببین

ارتان: با کلافگی دستی تو موهام کشیدم ، درسته که غرور داشتم اما بلایی که سر باران اوردم داشت عذابم میداد مخصوصا وقتی گفت واسم مهم نبوده حرفاش راست میگفت : نتونستم جلوی خودمو بگیرم اشتباه بزرگی مرتکب شده بودم خودم قبول داشتم اما نمیخواستم باران متوجه تزلزلم بشه چون اونوقت باز واسم شاخ بازی در میاورد، از اون شب کذایی سه شبی میشد که گذشته بودو باران اصلا از اتاقش بیرون نمیومد گه ،گاهی هم مهناز غذاشو میبرد تو اتاقش ، اما اونم دست نخورده بر میگردوند ، این سه شب زیاد پیشش نرفتم ، تا دیدن من باعث عذاب بیشترش نشه، اما من که خودم خوب میدونستم با کاری که کردم باران هیچوقت منو نمیبخشید ، احساس بدی داشتم دلم نمیخواست باران ازم متنفر باشه ، شاید قبلا اگه بود میگفتم مهم نیست برام اما الان احساس میکردم حسم بهش قوی تر شده بود ، این احساس هوس نبود چیز دیگه ای بود که کلافم کرده بود ، خوب میدونستم بعد ستاره دیگه نتونستم عاشق بشم .

اما این حسم به باران حتی از ستاره هم قوی تر بود ، مظلومیت توی چشاش خاص بود مثل ستاره نبود ، مثل اون هرزه نبود که خیانت کنه و بزاره بره

هر جور شده از دلش در میاوردم ، این سه شب خیلی با خودم کلنجار رفتم که نرم پیشش ، دروغ نگم دلم واسش تنگ شده بودو همینطور نگرانش بودم

باران: تو این سه روز کارم شده بود گریه خداروشکر این سه روز چشمم به ارتان نیافتاده بود وگرنه از عصبانیت خدا میدونه چه بلایی سرش میاوردم .

داشتم تو سرم واسه ارتان نقشه میکشیدم که چطور کارشو تلافی کنم ، که دوتا تقه به در خورد به خیال اینکه مهنازه گفتم بیا تو ، وقتی در باز شد ارتان ،سینی به دست وارد اتاق شد .

برخلاف سه روز پیش موهاش بهم ریخته شده بودو الان صورتش ته ریش داشت ،

انگار ناراحت به نظر میرسید به درک بزار تو غم خودش بمونه تا بترکه اصلا به من چه !!

رو تخت دراز کشیده بودم تا چشمم بهش افتاد با نفرت تمام پتو رو انداختم رو صورتم اما صدای نفس های عصبیم کل اتاق رو پر کرده بود ، وقتی میدیدمش یاد سه شب پیش میافتادم که چطور با بی رحمیه تمام دخترانگی رو ازم گرفت.

ارتان: هنوز که قهری دختر خوب !

– از لحنش تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم

سینی رو گذاشت رو میز و اومد سمتم اینو از صدای سینی و قدم هاش که میشنیدم متوجه شدم .

اومد کنارم رو تخت نشستو پتو رو از روی صورتم کنار زد .

یهو رنگ نگاهش متعجب شدو گفت: گریه کردی؟!!

– چیزی نگفتمو خواستم پتورو بکشم دوباره رو سرم که مانعم شد .

ارتان: چرا با خودت اینکارو میکنی مگه نگفتی میخوای انتقام بگیری ازم تا غذا نخوری که جون نداری اینکارو انجام بدی

بلند شو غذاتو بخور رنگو روت مثل میت شده !!

باران: نمیخوام ولم کن حوصلتو ندارم .

ارتان اومد کنارم دراز کشید ، منو سفت بغل کردو با تموم وجود بو کشید .

خواستم از بغلش بیام بیرون که نذاشت مرتیکه ثبات شخصیتی نداشت ، یکبار به قصد کشت کتکم میزنه یه بار مثل عاشقای سینه چاک اینطوری بغلم میکنه ، از اینهمه صمیمیتش داشت حالم بهم میخورد اما نقشم مهم تر بود برام بی حرکت دراز کشیدم و هیچی نگفتم ، دستشو گذاشت رو موهامو نوازش کرد.

آرتان: موی بلند خیلی بهت میاد هیچوقت کوتاهشون نکن ،بعدشم بوسه ای روی موهام زد

اگه هر دختر دیگه ای جای من بود شاید ته دلش غنج میرفتو ذوق میکرد اما من عین خیالم نبود ، فقط به فکر انتقام بودم و اینکه ارتان رو به خودم نزدیک کنمو ضربه فنیش کنم .

هنوز بی حرکت کنار هم دراز کشیده بودیم که نفسای بلندو کش دارش خورد به صورتم

از حالت صورتش مشخص بود که چی میخواد اما من خیلی خشکو بی روح بهش خیره شدم صورتشو اورد جلو صورتم ، قطره اشکی از چشمش چکید ،

تعجب کرده بودم این چرا اینطوری میکرد اصلا با این شخصیت واسه من غریبه بود انگار

قطره اشک رو با پشت دست پاک کردو لباشو گذاشت رو لبم ، دروغ نگم ته دلم واسش میسوخت منکه از همه جا رونده شده بودم اینبار که اروم بود باید باهاش راه میومدم تا به خودم نزدیکش کنمو نقشمو روش پیاده کنم .

واسه همین منهم همراهیش کردم واسه اولین بار بود که همراه بوسیدن منهم همراهیش میکردم همین باعث تعجبش شده بود این و از نگاهش میخوندم اما به روی خودش نیاورد خودشوبیشتر بهم چسبوندو مشغول بوسیدنم شد

رمان-رحم-اجاره-ای
رمان-رحم-اجاره-ای

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.