خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان رحم اجاره ای پارت 4

رمان رحم اجاره ای پارت 4

رمان رحم اجاره ای پارت 4
5 (100%) 1 vote[s]

رمان رحم اجاره ای فصل اول

جهت مشاهده پارت اول تا آخر فصل اول رمان رحم اجاره ای از(رمان رحم اجاره ای)وارد شوید

امیر هم دست به سینه و سرا پا گوش داشت به حرفام گوش میکرد

بلافاصله بعد این حرف سرشو بهعلامت تایید تکون داد

دوم اینکه من با خودم فکر کردم من شرایطم یه جورایی قاراش میشه خودتون که میدونید که من با عمومو زنعموم زندگی میکردمو بعد اون اتفاقاتی که خودتونم میدونید باهاشون بحثم شدو دیگه با اونا قطع رابطه کردم

راستش من بعد اون اتفاقی که تو 17 سالگی برام افتاد درسته هنوز دختر هستم و باکره ام (هنوز دختره. اینو در نظر بگیرید که طاها قستش اذیتو آزار باران بوده نه اینکه بخواد دخترانگی رو ازش بگیره چون میدونسته اگه گیر بیوفته حکمش حتما اعدامه )

امیر : اما من فکر میکردم که شما

حرفشو خوردو انگار تعجبش بیشتر شده بود بعد با دست اشاره کرد که باقی حرفمو بزنم

باران : سرمو انداختم پایین تا چشمم بهش نیوفته و خجالتم بیشتر بشه و شروع کردم اما حس دستمالی شدنو دارم روحیم به شدت ضعیف شده و خودتونم که میبینید دارم هر جور شده به اب و اتیش میزنم خودمو از این منجلاب بیرون بکشم

با هر حرف من امیر اخماش بیشتر تو هم میرفتو عصبی تر میشد

خوب میدونستم اگه طاها الان تو ایران بود امیر یه دیقه هم زندش نمیذاشت

خودمو نباختم و شروع کردم دوباره به صحبت

اما در این بین یه سوال خیلی ذهنمو در گیر کرده که میخوام ازت بپرسم

امیر گره دستاشو باز کردو فاصله شو از میز کمتر کردو گفت. خوب بفرمایید

سوالم اینه که شما میتونی با این همه تفاسیر و مشکلاتی که من دارم باهام باشیو و همین طور که ایا خانوادت با این مسائل مشکلی ندارن ؟

امیر رنگ نگاهش عوض شده بود اخماشو باز کردو گفت ایناییکه تو گفتی برای من اصلا مشکلی نداره و منهم باهاش مشکلی ندارم

ودرمورد خانوادم اینکه اصلا قرار نیست خبر دار بشن که چه اتفاقی واسه شما افتاده

مگه غیر از اینه در مورد خانوادتون تا یه مدت هم بهشون چیزی نمیگی تا آبها از آسیاب بیوفته بعدن که ازدواج کردیم بهشون میگیم اینا که اصلا مشکلی نداره خیالتون راحت باشه خانوادم با من چیزه دیگه ای هم هست که بخوایین بگین ؟

خوب جوابتونو نمیدید به من قلبم دیگه طاقت ندارها

با اینحرفش حس امنیت داشتم اما خوشحال نشدم

باران : اما نمیشه

چرا نشه مگه مشکل دیگه ای هم میمونه که تو جوابتون تاثیر بزاره

باران : بله هست

امیر چه مشکلی تا خودم حلش کنم

اینکه از قضیه من مادرتون با خبرن

انگار امیر رفت تو فکر

مادر من چطور باخبر شده حتما سارا دهن لق بهش گفته اره ؟

نه راستش اون روز که این اتفاق برام افتاده بود حالم خیلی بد بود برا همین هیچ کسو جز سارا نداشتم بهش زنگ زدم که بیاد منو ببره دکتر اونم قبول کردو چون اولش نمیدونست چه اتفاقی افتاده منو برد بیمارستان مادرتون که از شانس بد من اوروز شیف مادرتون بودو مارو دید ماهم مجبور شدیم بهش همه چیزو توضیح بدیم و خودش منو معاینه کرد

راستش مادرتون خیلی دل خوشی از من نداره همین که میزاره سارا با من دوست باشه از سرمم زیادیه

ایندفعه امیر تو چشماش انگار غم داشت

بلاخره گارسون غذا رو اورد و گذاشت جلومون

گارسون : امر دیگه ای با بنده ندارین اگه چیزی کم کسر بود بگید تا براتون فراهم کنم

مخاطب گارسون امیر بود اما امیر انگار نه انگار تو عالم هپروت سیر میکرد من به جای امیر جواب دادم

نه ممنون همه چی هست

گارسون که رفت امیر انگار تازه به خودش اومده بود

امیر : میدونم سخته راضی کردن مادرم اما دلم بیشتر از عقلم کار میکنه پس اون با من چیز دیگه ای میمونه تا جواب بدی بهم بالاخره بعدم یه لبخند باران کش زد که از چشمم دور نموند امیر وقتی میخندید لپاش چال بیفته و این خواستنی ترش میکرد

خوب میدونست چطوری دلمو ببره بالاخره کم اوردمو بهش جواب مثبتو دادم اونم خوشحال شروع کرد به غذا خوردن اینقدر با اشتها و تند تند غذا میخورد که ادم حوسش میکرد دو لوپی غذا بخوره اینقدر زود غذاشو تموم کرد که من متعجب بهش خیره شدم من هنوز لقه 4 یا 5 ام بودم که اخرین لقمشو قورت داد

از رفتارش مشخص بود که چقدر خوشحاله اما من تو دلم آشوب بود چطور میخواست مادرشو راضی کنه

چقدر خونسرد بود همین خونسردیش باعث میشد ته قلب منم اروم بگیره

(امیر )

من اخلاق مامانمو خوب میدونستم اگه از چیزی یا کسی خوشش نمیومد، عمرا نظرش در مورد طرف عوض بشه !!

اما باید هر جور شده راضیش میکردم. اخه نمیتونستم از باران بگذرم، باید هر جور شده به دستش میاوردم تو این چند سال هیچ دختری نتونسته بود دلمو بلرزونه !!

اما باران یه چیز دیگه بود ،یه چیز کمیاب یه جنم خاصی داشت و همینطور متانتو خانومیش دلمو برده بود .

کلید انداختم در خونه رو باز کردم .

بوی غذا که به مشامم خورد رفتم سمت آشپزخونه حلیمه خانوم داشت برنج دم میکرد .رفتم سمت قابلمه و درشو برداشتم حلیمه خدمتکار چندین ساله مادرم بود که با شوهرش تو حیاط پشتی خونه ما زندگی میکرد سنش فک میکنم ۵۰ سال داشت از وقتی من به دنیا اومدم و یادم میاد حلیمه همیشه خونه ما بوده واسه همین خیلی باهاش راحت بودمو باهاش شوخی میکردم راستش مامان که همیشه خدا بیمارستان بود .

اینقدری که منو سارا حلیمه رو میدیدیم مامانمونو نمیدیدیم !!!

انگار تازه متوجه حضورم شده بود.

روسریشو کشید جلوترو سفتش کرد

عه امیر اقا شما کی اومدین؟؟!!

راستش من ،حلیمه خانومو مثل مادرم دوست داشتم اخه قیافش خیلی بامزه و شیرین بود

درست مثل چاییاش !!

امیر : الان اومدم خیلی خستم حلیمه بانو یکی از اون چاییای خوشرنگت واسمون بیار خستگیمون در بره !!

–به روی چشم پسرم

–بشین سر میز تا برات بریزم

باشه پس تا من میرم لباسامو عوض کنم از اون چاییای خوشمزت بریز

باشه ای گفتو رفت سمت ،سماور

دیقه اخر یاد ،چیزی افتادمو برگشتم راستی حلیمه بانو چی شد مش قربان کمرش بهتر شد؟؟!!

–اره امیر اقا به لطف شما قراره یه هفته دیگه عمل بشه

امیر : اگه کمو کسر، داشتی به خودم بگو به بابام نگو تعارف نکنیا که ناراحت میشم.

حلیمه : از شما خیلی به ما رسیده امیر اقا

امیر : تو دلم یه احسنت به خودم گفتمو خوشحال از اینکه تو این دنیا تونستم دل دونفرو شاد کنم رفتم تو اتاقمو به دیقه نکشیده قار قور شکمم در اومد.
سریع لباسای اسپرتمو با لباس تو خونه ای عوض کردمو رفتم پایین حلیمه سر میز نشسته بودو داشت سبزی پاک میکرد تا منو دید از جاش بلند شدو رفت سمت سماور و برام چایی ریخت .

لب تابمو گذاشتم رو میزو رو به حلیمه تشکر کردم .

حلیمه خانوم تا خواست بشینه، دوباره شکمم به قارو قور افتاد از صبح که رفته بودم شرکت اینقدر کار داشتم که وقت نکرده بودم چیزی بخورم .

انگار حلیمه متوجه شده بود که گرسنمه

دستمو گذاشتم رو معدمو گفتم اخ اخ روده بزرگه داره کوچیکرو میخوره حلیمه بانو کجایی که به دادم برسی؟!

حلیمه خانوم لبخند ریزی زدو از جاش پاشد تا برام غذا بکشه

حلیمه خانوم !!مامان و سارا کجان ؟!

بابام رفته بود سفر کاریو زیاد تو خونه نبود واسه همین تنها مرد این خونه من بودم واسه خاطر همین روزا زودتر شرکتو تعطیل میکردم تا بیام خونه

–حلیمه : اقا امیر امروز صبح مادرتون مریض بد حال داشتن رفتن،
دیگه الان هاست که بیان سارا خانوم هم که گفتن امروز نمیان خونه مثل اینکه رفتن خونه دوستشون !!

حدس زدم سارا رفته باشه خونه باران واسه همین دیگه چیزی نگفتم لب تابو جمع کردمو مشغول خوردن غذا شدم همین امروز باید با مامان حرف بزنم تو این دوماه که پنهونی با باران رفت و امد داشتم خدارو شکر مامان متوجه نشده بود

اخه اینقدر خونه نمیومد زیاد از حال منو سارا باخبر نبود

به ساعت نگاه کردم 3 بعد ازظهر بود یه نگاه به حلیمه انداختم همیشه وقتی نگاش میکردم یاد سپیده بیچاره میافتادمو از خودم بدم میومد بیشتر به خاطر همین هم بود که خیلی هواشو داشتم

تو همین فکرا بودم که!!

صدای در اومدو پشت بندش مامان با خستگی تموم اومد داخل آشپزخونه

سلام کردو منو حلیمه خانومم جوابشو دادیم .

–حلیم جان یه چایی به من بده

حلیمه سریع از جاش پاشدو رفت پای سماور دستمو گذاشتم رو دستای سفید مامانو گفتم :

خوبی چرا اینقدر رنگت پریده ؟

چیزی نگفت ،همیشه از این کارش بدم میومد همیشه میزد خودشو به در بیخیالیو یه جوری رفتار میکرد انگار منو سارا تو این خونه نیستیم

خواستم از جام بلند شم که حلیمه صدام زد

عه امیر جان چرا غذاتو نخوردی؟ تو که خیلی گشنه بودی !!

ممنون حلیمه خانوم میل ندارم برام نگه دار بعدن میخورم

بعدم عقب گرد کردمو از آشپزخونه زدم بیرون

با کلافگی دستی تو موهای خوش حالتم کشیدم و رفتم تو اتاقم گوشیمو برداشتمو شماره بارانو گرفتم بعد چند تا بوق برداشت

الو سلام خانومی چه خبر ؟!

خوش میگذره بدون من اونجا ؟!

یهو دیدم پقی زد زیر خنده تازه شصتم خبر دار شدپشت خط ساراست اصلا امون نداده بودم ،بیچاره حرف بزنه

کوفت دختره دیوونه چرا تو گوشیرو برداشتی ؟!

شرمنده خان داداش خانومت رفته بود دستشویی دیدم داری خودتو میکشی واسه اینکه تلف نشی گوشیو برداشتم که بهت بگم که اصلا امون ندادی !!

–چه قربون صدقه ای هم میره دیگه حالا مارو فروختی با بهترون میگردی

راست میگفت بیچاره تو این مدت اینقدر که مشغول کارمو باران بودم اینقدری که به باران تلفن میکردم به سارانمیرسیدم

چیزی نگفتم که صداش اومد پشت تلفن و گفت :

هه میدونستم چیزی نداری بگی پس اگه میخوای از دلم دراری امشب شام منو باران مهمون توییم

چطوره ?!

خیلی دوست داشتم پیشنهادشو قبول کنم !

امیر: نمیشه بزاریم واسه فردا شب اخه باید امروز متن قرار داد جدیدو تنظیم کنم بعدشم قراره برم شرکت شرمندتون میشم

سارا چیزی نگفتو گوشیرو داد به باران

باران :سلام عزیزم خوبی ببخشید نتونستم جواب بدم دستم بند بود

خوب چی شد حرف زدی با مامانت؟

بهش چی گفتی در مورد من بعد اون چی گفت ؟

امیر : اوه امون بده باران خانوم نفس بگی خفه شدی که

خنده ریزی کردم و گفتم خوب باشه ببخشید زودتر بگو چی شد دلم آشوبه تو هم که هیچی نمیگی

امیر

با کلافگی دستی تو موهام کشیدمو گفتم

نه هنوز بهش نگفتم یعنی وقت نکردم

باران : یهو وا رفتم

چرا خوب بهش نمیگی

چرا اینقدر دست دست میکنی نکنه پشیمون شدی؟

امیر: دیگه نشنوم همچین چیزیرو ها من شده از زندگیم بگذرم از تو نمیگذرم دیوونه

لحن صداش اروم تر شدو گفت : اما ای کاش وقتتو واسه منم آزاد میکردی و وقت میکردی با مامانت حرف بزنی

اصلا من هیچی سارا میگه الان یه هفتس. کلا با مامانت حتی یه سلامم نکردی به خدا من اگه جای تو بودم بیشتر پیش مامانم میبودم که اینقدر الان حسرت یه آغوش مادرمو نداشته باشم

اما حیف

امیر: این حرفارو نزن خانومی دلم ریش میشه چشم همین الان میرمو باهاش حرف میزنم

بعدشم خوب نقطه ضعفمو پیدا کردیا

خندیدوگفت : خودتو لوس نکن من هیچوقت از احساساتت سواستفاده نکردم

امیر: جانم تو فقط بخند عزیزم

باران

داشتم با امیر صحبت میکردم که یهو صدای سرفه های سارا بلند شد انگار حالش خیلی بد بود

سریع درو باز کردمو دستمو گذاشتم روی گوشی تا امیر صدارو نشنوه اما خیلی دیر شده بودو صداش توی گوشی پیچید: باران اونجا چه خبره چرا سارا اینقدر سرفه میکنه باران گوشی از دستم افتاد

رفتم سمت سارا سرش تو سینک ظرف شویی بود وقتی بهش نزدیک شدم وحشت کرده بودم

سینک ظرف شویی پر خون شده بودو رنگ سارا هم پریده بود دستشو گرفتمو اینقدر سرد بود که یه لحظه مثل میت شده بودو دستاش سرد بود

دستو پامو گم کرده بودمو نمیدونستم چیکار کنم

گوشیمم مدام زنگ میخورد نگاه نکرده میفهمیدم امیره

سریع به خودم اومدمو شیر ابو باز کردمو یه مشت اب ریختم رو صورت سارا

انگار کمی حالش بهتر بود زیر بغلشو گرفتمو بردمش تا دراز بکشه

دراز که کشید همون موقع دوباره گوشیم زنگ خورد خواستم گوشیو بردارم که سارا گفت که چیزی به امیر نگمو نمیخواد که نگرانش کنه

باشه ای گفتمو تماسو وصل کردم

الوو باران چرا گوشیتو جواب نمیدی من دارم میام اونجا سارا چش شده بود ؟

هولو دست پاچه گفتم

نه نمیخواد بیایی هیچیش نشده داشت سیب میخورد تو گلوش گیر کرده بود

انگار کمی صداش اروم تر شده بودو نگرانیش کمتر شده بود

گوشیو بهش بده

گوشیرو گرفتم سمت سارا

بگیرش امیر میخواد باهات حرف بزنه

سلام داداشی چه خبر

سارا خیلی سعی کرد صداش پر انرژی باشه اما خوب زیاد موفق نبود

نه نه نمیخواد بیایی حالم خوبه دیوونه تو گلوم سیب گیر گرده بود

میگم نمیخواد بیای بابا نه

اره بهتر شدم

باشه پس خدافظ

سریع لباسامو پوشیدم تا برم برای سارا جیگر بگیرمو کباب کنم

صداش از پشت سرم اومد

کجا با این عجله میخوای منو تنها بزاری

رفتم سمتشو دستشو گرفتموو تو چشمای خستش نگاه کردمو گفتم

نه دیوونه چرا تنهات بزارم یکم. دیگه بر میگردم برم سر کوچه برات جیگر بگیرم اخه خیلی ضعیف شدی چرا به خودت نمیرسی

امیر: بالاخره امروز وقتش رسیده بود که با مامان حرف بزنم بسم الله زیر لب گفتمو دو تا تقه به در اتاق کار مامان زدم

بیا تو

مامان وقت دارین باهاتون حرف بزنم

عینکشو روی صورتش جابه جا کردو گفت اره وقت دارم فقط چه عجب

افتاب از کدوم طرف در اومده که میخوای با مادرت حرف بزنی

حین عادت همیشه دستمو کشیدم به گردنم و با کلافگی گفتم راسیتش مهم بود که اومدم باهاتون صحبت کنم اخه نظر شمارو هم میخوام بدونم

خوب میشنوم

در مورد بارانه دوست سارا

-خوب

راستش منو باران بهم علاقه داریم و قسط دارم بعد یه مدت دوستی ازش رسما خاستگاری کنم

با هر حرف من اخمای مامان مهناز بیشتر تو هم میرفتو معلوم بود عصبانی شده

دیگه نزاشت حرف بزنم

با عصبانیت از روی صندلی بلند شدو با حالت داد رو کرد بهمو گفت

اخه دختر دیگه نبود انتخاب کنی مگه واسه تو کم دختر هست که باید دست روی کسی بزاری که قبلا یکی دیگه بهش دست زده

دیگه داشت اعصابمو خورد میکرد کلافه دستی تو موهام کشیدمو با فکی قفل شده بهش گفتم مامان

تو که خودت از همه چی خبر داری پس چرا این حرفارو به من میزنی هان

انگشت اشارشو اورد نزدیک صورتمو جلوی چشمام تکون دادو گفت وای به حالت امیر اگه یکبار دیگه از این دختره یلاقبا

حرفی بزنی من میدونمو توگفته باشم

بعدم اصلا از قضیه دستمالی شدنش بگذریم اون اصلا خانواده داره که بخوای بری خاستگاریش

امیر: نخیر نداره اصلا هم مهم نیست برا من که خانواده داره یانه من میخوام با خودش زندگی کنم نه خانوادش بعدم من تا بدستش نیارم یه جا نمیشینم اینوهمیشه خودتون به من یاد دادین یادتون که نرفته من ازش دست نمیکشم مگر اینکه خودش بخواد دست از من بکشه تازه اونموقع هم شاید نتونم دست ازش بکشم

_ امیر خان دست روی یه عشق محال گذاشتی من هیچوقت نمیزارم پسرم با یه بی خانواده ازدواج کنه

هیچوقت

اینو خوب تو گوشت فرو کن

امیر: من نیومدم که ازتون نظر بخوام اگه بخاطر باران نبود هیچوقت بهتون همین یه ذره هم نمیگفتم میذاشتم وقتی عقد کردیم بهتون بگم ولی انگار شما متوجه نیستین چی میگین

دیگه کاملا جوش اورده بودمو رگ گردنم زده بود بیرون مامان اومد نزدیکمو سیلی محکمی توی گوشم زد با نفرت تو چشماش نگاه کردمو از در رفتم بیرون

تا درو باز کردم باران پشت در ایستاده بود چشماش خیس اشک بود

خواستم چیزی بگم که سریع عقب گرد کردو از پله ها رفت پاینین انگار حرفای منو مامان مهنازو شنیده بود نباید میزاشتم با این حال بره سریع دنبالش رفتمو صداش کردم اما فایده نداشت انگار نمیشنید

لحظه اخر که میخواست از در بره بیرون دستشو کشیدمو وادارش کردم که بایسته

مچ دستشو از تو دستم بیرون کشید خواست دوباره بره که با گذاشتن دستم روی در مانعش شدم

خودشو چسبوند به در یه قدم بهش نزدیک شدمو با کلافگی گفتم

_ خیلی بی معرفتی همینجوری میزاری میری بدون اینکه منو ببینی ؟

چیزی نگفت همین باعث شد دلم براش کباب شه به پهنای صورت اشک میریخت

باران خانوم نمیخوای دست از گریه کردن برداری قلب من تاب اشکاتو ندارها

باران: نمیتونستم حرفای مامان امیرو هضم کنم چطور این حرفو میزد درصورتی که خودش میدونست من هنوز دخترم راستش از اینکه منو بی خانواده خطاب کرده بود به شدت عصبی شدمو نتونستم جلوی ریزش اشکامو بگیرم کاش امروز اصلا دنبال سارا نیومده بودم خونشون

صدای امیر رشته افکارمو پاره کرد

باران خانومی نمیخوای گریه رو تمومش کنی نمیگی امیرت قلبش تیکه تیکه میشه با هر اشکت

دستشو به صورتم نزدیک کردو قطره اشکی که از صورتم چکید رو از روی گونم پاک کردو با دستاش صورتمو قاب گرفت دلم واسه آغوشش پر میزد ولی هر چی فکر میکردم مامانش راست میگفت بین منو اون فرسنگ ها فاصله بود به اینکه پیش هم بودیم و دلامون یکی بود اما اون کجا و من کجا مادرش راست میگفت که عشق ما محاله

خوب میدونستم اگه امیر هم بخواد پنهونی منو عقد کنه مادرش هرگز اجازه نمیداد که دیگه به اینجا برگرده. و من همچین چیزیو هیچوقت نمیخواستم , نمیخواستم به خاطر من بین امیرو خانوادش فاصله بیافته

امیر: خانومم نمیخوای حرفی بزنی ؟ نمیخوای این اشکای لعنتی رو تموم کنی داری با اشکات خنجر میزنی به این دل بی صحابم
انگار دلش طاقت نیاورد منو سفت بین بازو هاش گرفتو از ته وجود عطر تنمو بو میکرد من هم همینطور با تموم وجود عطرشو فرستادم تو ریه هام تا ذخیره شه انگار دل هیچکدوممون به این جدایی راضی نبود اما من باید اینکارو میکردم

به خودم اومدمو سریع از تو بغلش اومدم بیرون اشکامو با پشت دست سریع پاک کردم و اخمامو تو هم کشیدمو گفتم

باران : اولا که دیگه حق نداری به من دست بزنی

دوما من اصلا واسه دیدن تو امروز نیومده بودم اینجا سوما به نظرت مادرت حرف دیگه ای هم باقی گذاشت

منو پیش خودش قضاوت کرد حتی نذاشت از خودم دفاع کنم

اصلا این عشق از اولشم اشتباه بود
تو تموم این ..

مدت که حرف میزدم امیر سرشو انداخته بود پایینو معلوم بود به خاطر حرفای مادرش شرمندس دلم براش کباب شد دلم میخواست همراهش باشمو بهش دلداری بدم اما نمیشد موضعمو حفظ کردم اما با جمله اخرم سرشو بلند کردو صاف تو چشمام نگاه کردو با فکی قفل شده گفت

هیچوقت دیگه بهت اجازه نمیدم به عشقمون توهین کنی فهمیدی این عشق اگه برای تو اشتباه بوده برای من مقدسه پس دیگه این حرفو دوباره تکرار نکن

دلم میخواست برم تو اغوشش و بهش بگم که من همین نظرو دارم دلم میخواست داد بزنم و تا همه به خصوص مادرش بفهمن که عاشقشم

اما نشد انگار لال مونی گرفته بودم این زبون لامصب انگار نای حرف زدن نداشت

این بار با لحن ارومتری گفت باران ازت خواهش میکنم تو دیگه پشتمو خالی نکن. اگه تو پشتم نباشی من دربرابر این فشار کم میارم اگه بدونم واقعا دلت باهامه با همه اینا میجنگم تا بدستت بیارم بهت قول میدم

ساعت 9 صبح بود سریع دوش گرفتمو اومدم بیرون یه آرایش ملایم کردم و یه شلوار جین با مانتو و شالمو پوشیدم موهای جلومو کمی از شالم ریختم بیرون

زیپ کیفمو باز کردم تا گوشیمو بزارم که یه پاکت سفید نظرمو جلب کرد

اخ پاک یادم رفته بود از این پاکت نامه ای که اونروز تو شرکت منشی بهم داد

نشستم رو تخت و پاکتو باز کردم که ای کاش هیچوقت بازش نمیکردم

با دیدن هر عکس توی

پاکت انگار یکی به قلبم چنگ میزد

توی عکس اول امیر دست تو دست دختری قد بلندو خوش هیکل ایستاده بود تو عکس دوم انگار مهمونی بود دختره نشسته بودو امیرم با یه لبخند دختر کش دستشو انداخته بود دور کمر دختره

دیگه طاقت نداشتم بقیه عکسارو ببینم اشکامو با پشت دست پاک کردمو عکسارو جمع کردم

اخرین عکس وکه برداشتم لای عکس یه نامه بود سریع بازش کردم

متن نامه:

سلام. امیر عزیزم

امید وارم این نامه صحیح و سالم به دستت برسه ببخش اگه بی خبر رفتم از پیشت

راستش اینجا بدون تو برام جهنمه ای کاش بابات دقیقه اخر رفتن میذاشت یه دل سیر نگات کنمو بتونم ازت خداحافظی کنم اما نشد دل من همیشه پیش توو مامانم هست از طرف من از مامانم عذر خواهی کن. که نتونستم ببینمش این نامرو پنهونی دادم به یکی تا به دستت برسونه الان که داری این نامه رو میخونی من خیلی ازت دور شدم امید وارم منو ببخشی. همیشه دوستت دارم عشق اولو اخرمی

سپیده ❤️

نامه رو بهمراه عکسا چپوندم تو کیفمو زیپشو بستم

همین امروز باید با امیر تکلیفمو روشن میکردم اینطوری نمیشد اون از مامانش اینم از این بلاخره منم واسه خودم غرور داشتم دلم میخواست کسی که عاشقشمو، عاشقمه همه چیزو بهم بگه و مسئله ای رو ازم مخفی نکنه

باران: دکمه آسانسور رو زدم ،منتظر بودم که بیاد

بعد چند مین ، در آسانسور باز شد.

پامو که گذاشتم ؛ داخل آسانسور هم زمان با من،

یکی دیگه هم وارد آسانسور شد .

وقتی برگشتم با مهندس فخری! روبرو شدم

(شریک امیر)

این … اینجا!؟

این وقت روز هیچوقت اینجا نمیومد !

سلام کردم ، اون هم جواب سلاممو کوتاه داد.

تا رسیدن آسانسور خودم رو با گوشیم سر گرم کردم اما حواسم هم به آرتان (مهندس فخری) بود

راستش؛ متوجه نگاه خیرش رو خودم بودم ؛ که تا رسیدن آسانسور بهم بود

بالاخره آسانسور رسیدو آرتان زود تر از، من رفت بیرون

منم پشت سرش اومدم بیرون ، یه راست رفتم سراغ امیر !

بدون اینکه در بزنم سرمو انداختم رفتم تو !

امیر وقتی منو دید! اول تعجب کرد اخه؛ هیچوقت ،بدون در زدن وارد اتاقش نمیشدم

،اما بعد گل از گلش شکفت،

به روی خودم نیاوردم،که از جاش بلند شدو با لبخند رو کرد بهمو گفت: سلام ! خانوم خانوما

چی شده!؟ یادی از ما کردی بالاخره افتخار دادی، بعد یه قهر دوروزه اومدی پیشم!

-باران :

بدون اینکه ؛ نگاهی بهش بندازم زیپ کیفمو باز کردم!

پاکت رو ازتوی کیف بیرون کشیدم،

بعد مکث کوتاه …

پاکت رو پرت کردم روی میزش !

با خشم و عصبانیت !!؛ تو چشماش زل زدمو گفتم :

دیگه حق نداری نه ،بهم زنگ بزنی ،نه دیگه سراغی ازم بگیری

فکر کن اصلا من وجود نداشتم !!

امیر: اخه… چطور میتونم فکر کنم نبودی حالا که شدی همه دنیام هان؟!!

خواست دوباره حرفی بزنه

که نذاشتم ادامه بده

انگشت اشارمو گذاشتم رو بینیم،

—هیس!!

هیچی نمیخوام بشنوم !

فقط اینو خوب تو گوشت فرو کن¡

من بازیچه تو نیستم!

که هر موقع که از کسی خسته شدی،بیایی سراغم

بعد زدن این حرف

امیر رو تو بهت و تعجب گذاشتمو ، از اتاقش اومدم بیرون، خیلی عصبی بودم !

از شرکت زدم بیرون، تا شاید هوای تازه حالمو بهتر کنه!

راستش ؛دلم میخواست هیچوقت با امیر وارد رابطه عاشقانه نمیشدم

شاید اینطوری دل کندن ازش برام آسون تر میشد

یه تاکسی گرفتمو،یک راست رفتم ،خونه

درو باکلید باز کردم،رفتم تو با بی حوصلگی رفتم سمت آشپزخونه، قوری گذاشتم رو گاز و زیرشو روشن کردم

رفتم تو اتاقمو، لباسامو با کلافگی در اوردم، وهر کدوم رو یه وری پرت کردم ،حوصله جمع کردن خونرو نداشتم

رفتم سمت حموم

آب سرد، واقعا حالمو بهتر کردو از تب درونیو ،قلب زخمیم کم کرد

همیشه ،از بچگی وقتی اتفاقی! برام میافتاد خود خوری میکردم، و تو خودم میریختم

از حموم اومدم بیرون

اشتم واسه خودم چایی میریختم که، گوشیم زنگ خورد

رفتم سمت گوشیمو برش داشتم .

امیر بود ریجکت کردم و گوشیمو دوباره گذاشتم روی ،اپن آشپزخونه

گوشیم دوباره زنگ خورد اینبار سارا بود

سریع،تماسو وصل کردم.

-الو سلام ساراخوبی؟!

سارا: اره عزیزم خوبم کجایی؟!

باران: خونه چطور؟!

چرا شرکت نیومدی؟

باران: نتونستم بیام یه خورده حال ندار بودم تو کجایی؟!

-من شرکتم،میگم… اگه حالت خوب نیست! میخوای بیام اونجا ؟!

باران: نه عزیزم؛ تو خودت هزارتا گرفتاری داری

-اتفاقا میخواستم ازت خداحافظی کنم امروز دارم میرم پرواز دارم !

باران: واقعا!! چرا اینقدر زود و یهویی؟!

سارا:خیلی هم زود نیست اتفاقا! دیر هم شده !

از بیمارستان زنگ زدن گفتن هرچی زودتر برم ،زودتر خوب میشم.

باران:باشه عزیزم؛ راست میگی هرچی زودتر بری بهتره مطمنی! نمیخوای من باهات بیام؟؟

سارا: نه عزیزم، تو اینجا کار داری بعدشم اگه هردوی ما بریم امیر،خیلی تنها میشه

من نمیخوام اینطور بشه فقط قول بده که در هر صورتی بهشون نگی که چه اتفاقی واسه من افتاده باشه؟!

بعد کمی مکث !مطمنش کردم که به کسی حرفی نمیزنم ساراهم خیالش راحت شدو ساعت پروازشو گفت؛ و قرار شد نیم ساعت قبل رفتن برم دیدنش

گوشیو که قطع کرد ، پشت بندش دوباره امیر زنگ زد گوشیمو، خاموش کردم.

چند دیقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد.

احتمال میدادم که؛ امیر باشه واسه همین درو باز نکردم نمیخواستم ببینمش.

باران: کمک کردم تا سارا چمدونش رو بیاره

۵ دقیقه دیگه پرواز داشت !

سفت بغلش کردمو براش آرزوی، سلامتی کردم اونم همراهیم کرد!

بلاخره از بغل هم دل کندیم.

سارا: باران خانوم پشت سر مسافر ،گریه شگون ندارها !

دستامو گرفت تو دستشو

و گفت: مراقب خودت باشه حواست به امیر باشه

بعد هم با اشکایی که مشخص بود تو چشماش حلقه زده خداحافظی کرد!

قلبم به درد اومد !چرا؟!

اخه چرا اینقدر غریبونه باید میرفت !

دیگه طاقت نیاوردم واسش دست تکون دادمو از فرودگاه اومدم بیرون

*امیر*

ای بابا چرا گوشیشو بر نمیداره

با کلافگی! دستی تو موهام کشیدم گوشیو پرت کردم همون موقع آرتان اومد تو اتاق ، تا درو باز کرد گوشی صاف خورد تو سینش،

آرتان: اخ! دیونه چته تو ؟! چرا همچین میکنی ؟!

امیر:معذرت داداش، یکم اعصابم بهم ریختس

درحالی که داشت محل ضربه خوردن گوشیمو، رو سینش ماساژ میداد اومد کنار میزم

آرتان: امیر خان تو که مارو قابل نمیدونی ولی با یکی باید حرف بزنی وگرنه میترکیا!

امیر: نه بابا داداش من این چه حرفیه

چیزی نیست فقط چند روزه دارم سارارو میگیرم جواب نمیده معلوم نیست کجاست !

همه جارو گشتم ، هر جایی که میدونستم شاید اونجا باشه سر زدم اما نیست ،

از طرفی هم خودم نگرانشم هم اینکه مامان سراغشو میگیره مجبور شدم بگم یه چند روزی رفته پیش دوستش ،

آرتان : عجیبه یعنی کجا میتونه رفته باشه ؟!

دستشو گذاشت رو شونمو ادامه داد.

نگران نباش داداشم خودم واست پیداش میکنم تو پاشو فقط زودتر دم رفتن ناراحت نکن خودتو !

پاشو برو خونه وسایلتو جمع کن یکم استراحت کن که فردا خیلی کار داری ساعت ۹ واست بلیط گرفتم پرواز داری!

امیر: ناچارا قبول کردم !

راستش امروز قرار نبود بیام شرکت اما اومدم که شاید بتونم بارانو ببینمو قبل رفتن به دبی ( واسه قرار داد شرکت) باهاش حرف بزنم!

خیلی دلم هوای چشاشو کرده بود اما نبود!؟

انگار همیشه سهم من از دوست داشتن همینقدر بوده !

اصلا نذاشت از خودم ، دفاع کنم انگار دنبال یه بهونه بود تا بهم بزنه این رابطه رو !

لعنت بهت سپیده !!

باید بفهمم کی؟! این پاکتو داده دست باران !

یه راست رفتم خونه فکرم بهم ریخته بود از یه طرف باران که نمیخواست باهام حرف بزنه ،از طرف دیگه سارا که معلوم نیست کجا غیبش زده ، از طرف دیگه هم کارهای شرکت ، اگه نیاز به امضای من نبود آرتانو میفرستادم اما مجبور بودم به خاطر اختلافی که تو شرکت های طرف قرار داد افتاده خودم برم ،وسایلمو از تو کمد با کلافگی و حواس پرتی ، میچپوندم توچمدون،

همینطور پشت سرهم

شماره، باران ومیگرفتم

از هفته پیش چند باری رفتم در خونشم جوابمو نداد

نمیفهمیدم اخه چرا اینقدر لجبازی میکرد ، اخه منکه کار اشتباهی مرتکب نشده بودم ، و عبایی هم از گفتن حقیقت نداشتم اما باران نمیخواست به حرفای من گوش بده دیگه کم کم باورم شده بود که باران واقعا علاقه ای به ادامه این رابطهو، همینطورازدواج با من نداره

نمیخواستم باور کنم ،حالا که اون شده همه دنیام و حالا که ،حاضرم واسه به دست اوردنش همه کار کنم ،

اون خودشو کشیده عقب و حاضر نیست حتی به حرفام گوش کنه!

سرمو تکون دادم تا این افکار مسخره از ذهنم بره بیرون ،خوب بود هنوز وقت کافی واسه استراحت داشتم .

رفتم سمت تخت ،و خودمو پرت کردم روش

باران : امیر پشت سر هم داشت زنگ میزد بهم ، هم نمیخواستم حرفاشو بشنوم،هم دلم واسه صداش پر میکشید توی دوراهی مونده بودم ،

نمیدونستم جواب بدم یا نه که صدای زنگ قطع شد!

پشت بندش گوشیم خاموش شد !

—اه لعنتی…

حالا چه وقت خاموش شدن بود .

باران: اقا یکم جلوتر پیاده میشم، ممنون

کرایه رو حساب کردمو رفتم سمت شرکت بالاخره بعد یه هفته قهر امروز باید با امیر حرف میزدم،

رفتم سمت آسانسور دکمه رو زدم، منتظر شدم تا بیاد .

دل تو دلم نبود دلم میخواست امیرو ببینمو ازش بخوام تا برام توضیح بده ، توضیح بده که چرا قلبمو زخمی کرده؟!

چرا‌های؟ زیادی تو ذهنم هست که حتما باید ازش میپرسیدم ،

غرق در افکارم بودم که صدایی از پشت سرم بلند شد

— خانوم نمیخوای بری؟ خیلی وقته اسانسور اومده !

برگشتم که توی نگاه تیزو، برنده آرتان محو شدم .

آرتان: اگه نمیرید پس برید کنار حداقل من رد شم !

با بی تفاوتی سرمو برگردوندم ، رفتم تو اسانسور، اونم پشت سرم وارد آسانسور شد، انگار بهش بر خورده بود ، چون اخماش از همیشه ،غلیظ تر، گره ابروهاش تو هم تر رفت ،

— باران : به درک که بهت سلام نکردم اصلا به درک که محلتم ندادم !

تو رو دیگه نمیدونم کجای دلم بزارم ؟!

اینقدرگرفتاری داشتم که

حوصله ،فکر کردم به اینو نداشتم دیگه !

بلاخره آسانسور رسیدوپیاده شدم ، جملاتمو تو ذهنم مرور کردم ، سعی میکردم حتی المکان ، از کلمات دقیق و حساب شده استفاده کنم .

رفتم سمت اتاق امیر ، منشی که تازه اونجا استخدام شده بود تا منو دید رو کرد بهمو گفت: ببخشید باران خانوم امیر اقا نیستن.

— باران: کجارفتن ؟!

-منشی: نمیدونم هنوز که نیومدن !

باران : باشه ممنون، اگه اومدن لطف کنید یه خبر به من بدین ممنون

رفتم سمت اتاقم ،با کلافگی، لب تابو باز کردم تا شاید بتونم سرم رو با طراحی گرم کنم ، تا فکرای مزخرف از ذهنم پاک بشه،

دستم روی کلید های لب تاب بالا پایین میشد اما اصلا خودم انگار تو دنیای دیگه ،سیر میکردم!!

ذهنم پیش امیر بود .

چرا هنوز نیومده؟!

عجیبه ! امیر خیلی وقت شناس بودو هیچوقت دیر نمیکرد !!

باران: عرض ،و طول اتاق رو دوبار، طی کردم الان دیگه اخر وقت بود حتما باید امیر اومده باشه !!

با استرس زیاد رفتم سمت اتاق امیر،

منشی پشت لبتاب نشسته بودو ، خیره به صفحه لبتاب،

خانوم فروغی امیر آقا اومدن ؟!

منشی تا رفت ،جوابمو بده، صدایی پشت سرم بلند شد ، که باعث شد برگردمو، بهش نگاه کنم

آرتان: خانوم آرمانی ، لطف کنین بیایید اتاقم باهاتون کار دارم ،

باران:این دیگه تو این وضعیت با من چیکار داشت ؟!

آرتان رفت تو اتاقش ، منم بعد مکث کوتاهی، به خودم اومدمو، رفتم سمت اتاق کارش،

دوتا تقه به در زدم….

آرتان اجازه داد تا برم تو ،پشت بندش درو بستمو قدم تو اتاق کارش گذاشتم ، با بهت به اتاق خیره بودم ، تو این چند ماهی که اومده بودم تو شرکت این اولین بار بود میومدم اینجا!!

بر خلاف امیر ، آرتان مطابق با خلق ،وخوش اتاقشو دکور کرده بود. همه فضا رنگ تیره به خودشون گرفته بودن، وقتی ادم وارد اینجا میشه دلش میگیره ،این چرا اینجوریه اخه ؟!

آرتان با دست اشاره کرد که بشینم !!

منم درست روبروی میزش روی مبل نشستم!

آرتان: خانوم آرمانی ، منشی گفتن چند بار از صبح سراغ امیرو میگیرید درسته؟!

باران: بله درسته باهاشون کار واجب داشتم!!

آرتان : ایشون در حال حاضر دیگه نمیان،شرکت !!!!

باران:نمیان؟! نمیفهمم …

یعنی چی ؟!چرا نباید بیان؟!

آرتان: اینومن باید از شما بپرسم خانوم؟!

باران:از من چرا من اخه؟!

با هر حرف آرتان ، شدت بغض توی گلوم بیشتر میشد.

انگار کسی چنگ میزد به قلب خستم ، به خاطر این بی وفایی،به خاطر اینهمه نامردی

نباید میزاشتم کسی خورد شدنم رو ببینه!!

سریع اشک سمجی که از گوشه چشمم چکید ، پاک کردم ،

با حرف های آرتان یقین پیدا کردم امیر رفته بود تا سپیده همون دختر قد بلند توی عکس که کنار امیر بود رو پیدا کنه !!!

واقعا به همین راحتی امیر منو ول کردو رفت!!

اصلا به منم فکر کرده بود که وقتی نیست ، چه بلایی ممکنه سرم بیاد ، تو این موقعیت که سارا هم نبود،واقعا احساس تنهایی میکردم.

اصلا نمیخواستم باور کنم !!

باران : ای اشکای لعنتی…..الان وقت گریه نبود مخصوصا جلوی آرتان !!

گوشیمو که زده بودم به شارڗو الان هم ،فول شارڗ بود رو از تو کیفم برداشتم تا با امیر تماس ،بگیرم.

امیرخواهش میکنم بر داربگو ،که دروغه بگو که ،منو تنها نذاشتی!

اخه نامرد نگفتی من بدون تو ،با این خاطراتی که برام ساختیو، این قلب شکسته چیکار کنم ؟!

بر دار گوشیرو دیگه، با دستای لرزون ،و پشت سر هم به امیر زنگ زدم .

اما … فایده نداشت!!

گوشیش در دسترس نبود

با دستای لرزون دوباره شماره گرفتم ، این بار هم صدای زنی که بهم هشدار میداد !

“مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد لطفا بعدا تماس بگیرید”

گوشیرو تو دستم فشار میدادم ،

آرتان: خانوم آرمانی ، من میدونم که با امیر رابطه ،عاشقانه ای رو داشتید ،اما به نظرم بهتر دیگه بیخیال امیربشید!!

باران: این چی داشت میگفت واسه خودش؟!

یعنی چی بیخیال امیر شم مگه میشه ! من دیوونش بودم ، لعنت بهت باران ، ای کاش هیچوقت اونروز اون نامه لعنتیرو نمیبردم، پیشش

دیگه نمیتونستم جلوی ریزش اشکامو بگیرم ،

اشکام،رویگونمو خیس کرده بودنو من اصلا متوجه اطرافم نبودم

باران: وقتی به خودم اومدم که ، تو خیابون ،زیر بارون داشتم قدم میزدم ، هندزفری رو زدم به گوشم، اهنگو پلی کردم

*واسه تو مینویسم نامهامو

*
*واسه تو که منو دیوونه کردی*
*واسه تو که تمومه بودناتو *
*واسه نبودنت بهونه کردی*
*واسه تو مینویسم یار جونی *
*واسه تو که هنوز برام همونی*
*میخوام بدونی چی بهم گذشته*
*دلت به رحم بیاد شاید بمونی*

*منمو دلتنگی تویه این ویرونه *
*منمو عکسامون با توئه دیوونه*
*منمو گیتارم منمو سیگارم *
*بی مروت برگرد خیلی دوست دارم*
*خیلی حرف دارم ولی هی *
*میریزم تویه خودم *
*روزی صد بار به خودم
میگم چرا عاشق شدم*
*خیلی دلواپسه تنهاییِ تو میشم*
*ولی میدونم که بهتر از
حتی روزایه اولی*
*منمو عکسامون با توئه دیوونه*
*منمو گیتارم منمو سیگارم*
*بی مروت برگرد خیلی دوست دارم*

باران:واقعا آهنگش به حالو روز،من میخورد!!

“دلم هوای امیرو کرده بود”

هر جا که قدم میزاشتم ،

با یه تلنگر یاد خندهاش،یادمهربونیش ،یاد خاطراتمون،

چطور دلش اومد ،منو تنها و غریب ول کنه بره !!

یعنی ….یعنی واقعا به من فکر نکرد ؟؟

اشکام که حالا قادر به کنترلشون نبودم رو گونهام جاری شده بود.

اینقدر راه رفتم، اینقدر فکر کردم که، اصلا نفهمیدم کجام!

خیابون خلوت بودو نور کم سوی چراغ توی پارک ،منو به وحشت وا داشته بود، دور اطرافم رو خوب نگاه کردم ،واسم نا آشنا بود ،تا حالا اینجا نیومده بودم .

اینجا کدوم جهنم دره ای بود؟! .

هوا،کم ،کم داشت کامل تاریک میشد ، ترسو استرس باهم به جونم افتاده بود،قرنیه چشمم ،به خاطر نور کم گشاد شده بود ،صدای سگ هایی که پارس میکردن ،ترس بدی به دلم انداخت ،

دور خودم دور میزدم .

پا تند کردم که برم سمت خیابون که یهو یه ماشین جلوی پام ترمز کرد ،

نور چراغ های ماشین زیاد بود دستمو گذاشتم رو چشام

یک نفر از ماشین پیاده شد ، چون نور چراغ ماشین زیاد بود دیده نمیشد کیه اما قدش بلند بودو چارشونه،

آرتان: سوار شو !!

باران: این اینجا چیکار میکرد؟! اصلا چرا اینقدر لحنش بد بود؟

باران: ببخشید اما خودم میرم ممنون مزاحم شما نمیشم ،

آرتان اومد نزدیکمو مچ دستمو گرفت تو دستش،

از لای دندونای به هم خوردش غرید

آرتان : مگه با تو نیستم؟!

میگم سوار شو ،

باران: مچ دستم داشت زیر دستاش له میشد ، خواستم ،مچمو از لای دستاش در بیارم ،که محکم تر مچمو فشار داد.

باران: اخ ولم کن دیوونه دستمو شیکوندی، اصلا چرا باید با تو بیام ؟!

اومد نزدیکم، که یه قدم از ترس رفتم عقب

دستمو کشید پرتم کرد توی ماشین ،خودشم نشستو قفل مرکزی رو زد، ماشینو روشن کردو راه افتاد

باران: در طول مسیر ،حرفی نمیزدو،اخماش از همیشه غلیظ تر بود ،

میخواستم ازش بپرسم منو کجا میخواد ببره ، اما میترسیدم .

با خودم گفتم حتما ،منو میبره خونم ،اما داشت از تهران خارج میشدو داشت میرفت تو جاده کرج ،

با ترس رومو کردم بهشو گفتم: کجا داری میبری منو !!!

چرا داری از شهر خارج میشی ،منو ببر خونمون ،یه دیقه هم نمیخوام پیش تو باشم ،

یهو زد رو ترمزو با خشم رو کرد بهمو گفت: اولا اینکه دفعه اخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی دوما من حالا حالا ها با تو کار دارم کجا میخوای بری؟!!!

باران: دیگه به التماس افتاده بودم ،

باران: تورو خدا منو ببر خونه خودم اخه تو با من چیکار داری؟؟!!

اصلا من به چه دردت میخورم ؟!

آرتان غرید: حالا میفهمی اینقدر، عجله نکن .حالا حالا ها وقت داری ازم بترسی ، الان باهات کاری ندارم اما ….

ادامه حرفشو خوردو ماشینو روشن کرد،

داشتم از ترس سکته میکردم، هر جور شده باید فرار میکردم هنوز سرعت ماشین خیلی نبود

با یه حرکت آنی خواستم درو باز کنم که آرتان فهمید

آرتان: مثل اینکه تو زبون ادمیزاد حالیت نیست نه؟!

میخوای جور دیگه حالیت کنم؟!

باران: اره میخوام بفهمم علت اینکه منو داری میبری به جای ناکجا آباد چیه؟!

نذاشت حرفمو ادامه بدم ،

لباشو گذاشت رو لبام ، مسخ شده بودم ،عرق سرد تنمو مور مور کرد خواستم ازش فاصله بگیرم که محکم ،گردنمو چسبیدو محکم تر از قبل لبامو بوسید، تقلا میکردم تا ازم فاصله بگیره،اما دریغ از یه تکون با دست

آزادش دوتا دستامو محکم گرفت ، تا مانع سرکشی هام بشه!!

لحظه اخر، گاز محکمی از لبم گرفت.

ترسیده بودم و نفس ،نفس میزدم ، بالاخره ،دست برداشتو با اخمای غلیظ تر گفت: فهمیدی یا بهتر حالیت کنم؟؟

باران: بعد از کاری که کرد نفس تو سینم حبس شدو ،دیگه خفه خون گرفتم،

بعد نیم ساعت بالاخره ماشین ایستادو ،من متوجه شدم که رسیدیم

آرتان : دوتا بوق زد ،در باز شدو آرتان با ماشین وارد حیاط اون باغ لعنتی شد!!

دوتا مرد قوی هیکل با کتو شلوار اتو کشیده

به محض پیاده شدن آرتان درو باز کردنو با خوشونت آوردنم پایین ،

وحشت از رنگ پریده و ،رنگ رو رفتم مشخص بود .

باران: ولم کنین کثافتا ،دستای کثیفتونو، ازم بکشین کنار.

جیغ میزدمو سرو صدا راه انداخته بودم ،

آرتان دستشو گذاشت جلو دهنمو ، با فک قفل شدهو چشمای برافروخته از آتش، رو کرد بهمو گفت؛

هرچی کمتر بد قلقی کنی برات بهتره کوچولو

وگرنه

آرتان : ببرینش بالا

اینقدر با تحکم حرفشو زد که من جرئت نکردم جیک بزنم

اون دوتا قلچماق منو خرامان،خرامان بردن سمت اون باغ تاریک ،

و سوت و کور اینقدر هیکلم نحیف بود که مثل پر کاه منو باخودشون میکشیدن .

از پلها منو بردن بالا تو یکی از، اتاقها پرت کردنو درو پشت بندش قفل کردن،

لعنت بهتون ، بلند تر داد زدم؛ لعنتیا بیایین درو باز کنین با مشتای محکم ضربه میزدم به در ، یهو در به شدت باز شدو قامت ،آرتان تو چهارچوب در ظاهر شد.

یه قدم رفتم عقب قیافش خیلی بر افروخته بودو وحشتناک احساس میکردم ازش میترسم.

آرتان: چیه ؟!

چرا لال شدی ؟!

چی داشتی بلغور میکردی؟

شونهامو محکم تو دستش گرفتو فشار داد وبه شدت تکونم داد!!!

—ارتان: چی گفتی نشنیدم ؟

کم نیاوردم دستامو مشت کردم یه ضربه به سینشو یه لگدم زدم وسط پاش که اه از نهادش بلند شد.

فشاردستش رو شونم شل شد ، وقتو غنیمت دونستم و پا به فرار گذاشتم ،

انگار به خودش اومد،چون صدای پاشو میشنیدم که از پشت سرم داشت میدوید ،تا منو بگیره ،کور خونده من سرعتم بیشتر از ایناست ،

یه لحظه هم حتی ناایستادم

به پله ها که رسیدم، پلهارو دوتا یکی رفتم پایین هواسم به پاهام بود ،که به خاطر سرعت زیادم نخورم زمین که…..

باران: سرعتم زیاد بود به هیچ وجه به پشت سرم نگاه نمیکردم ، دیگه صدایی از پشتم نشنیدم ،

لحظه اخر برگشتم که پشتمو نگاه کنم ، همون موقع با سر رفتم تو شیکم یکی از اون قلچماقا و به خاطر سرعتی که داشتم ، پخش زمین شدم ،

به روی خودم نیاوردمو سریع بلند شدم.

خواستم دوباره پا به فرار بزارم که….

اون دوتا جلومو گرفتن ،

برگشتم که آرتان از پله اخر اومد پایینو جلوم ایستاد ، موهاش بهم ریخته شده بود و الان هم داشت با چشمای قرمز شده از عصبانیت ،نگاهم میکرد، اومد نزدیکم، ترسیدم ،یه قدم رفتم عقب،

آرتان: حالا از دست من فرار میکنی ؟!

دندوناشو رو هم فشار دادو از لای فک قفل شدش گفت : مگه نگفتم کمتر جفتک بپرونی کار منم راحت میکنی ?!، امااگه بخوای زیرآبی بری !! بد میبینی اینو خوب تو گوشت فرو کن ، تا من نخوام تو پاتو نمیتونی از اینجا بیرون بزاری فهمیدی؟

میخواستم با زبون خوش باهات حرف بزنم اما خودت نخواستی ،

باران: مچ دستمو گرفتو منو کشوند از پله ها بالا ، تقلا میکردم تا خودمونجات بدم اما ….

نمیشد زورش خیلی زیاد بود ،نمیتونستم ،

دیگه داشت اشکم در میومد ، دستمو با خشونت کشیدو پرتم کرد روی تخت ،

آرتان: ببین دختره چشم سفید ، من حوصله سرو کله زدن با تو رو ندارم ، پس مثل ادم گوش کن چی میگم ، اول اینکه دفعه اخرت بود فرار میکردی ، دوم اینکه تو الان دیگه در اختیار منی ،پس تا من نخوام نمیتونی پاتو از اینجا بزاری بیرون ،

باران: من در اختیار هیچکس ، نیستم اصلا واسه چی منو آوردی اینجا؟!! میخوام برگردم خونم

آرتان، پوزخند مسخره ای زد و گفت :کدوم خونه!؟ تو دیگه خونه ای نداری کوچولو

ناباور نگاش کردم ،که دوباره گفت: اولا خونتو عموت فروخته به من ،و همینطور خودتو !!!!!

باران: چی میگی تو واسه خودت ، من الان به سن قانونی رسیدم و تصمیم گیریم با خودمه ، نه عموم ، بعدشم کور خوندی اگه بزارم دستت به من بخوره فهمیدی ؟!

آرتان: اونوقت اگه بخواد بخوره کی میخواد جلومو بگیره

باران: به هیکلم اشاره کردو گفت : تو میخوای جلوی منو بگیری؟!

باران: اصلا از کجا معلوم که دروغ نگی ؟!! ،تو که اصلا عموی منو نمیشناسی ،اونوقت چطور ادعا میکنی که منو ازش خریدی ؟

آرتان: از همون اولی که وارد شرکت شدی عموت مثل اینکه تعقیبت کرده بود و پیدات کرده بود!

گفت که پول احتیاج دارهو در ازاش تورو به من فروخت ،

-آرتان حرف میزدو من اشکام جلوی دیدمو گرفته بود چطور دلشون اومد با من همچین کاریو کنن؟!

اخه خدا !چرا صدامونمیشنوی ؟! چرا به دادم نمیرسی ؟!

دیگه به دستو پاش افتاده بودم

-باران: تورو خدا بزار من برم گناه من چیه ؟ مگه من خواستم که منو بخری؟

آرتان: کجا بزارم بری؟!

نگاهی به شالی که روی سرم بود کردو گفت: حالا حالاها باهات کار دارم ….

با یه حرکت شالمو از سرم کند ، که خرمن موهام روی شونهام ریخت ، برق نگاهش و هوس توی چشماش ، داشت آتیشم میزد،

اومد نزدیکم ،دسته ای از موهامو که روی صورتم ریخته بود رو کنار زدو ، روی تخت نشستو ،دکمه اول پیرهنشو باز کرد،

با چشمای خمار نگام کردو دستشو انداخت دور کمرم، موهامو بوکشیدو گفت: قول میدم بهت خوش بگذره ،البته اگه بد قلقی نکنی!!!

اشکامو با پشت دست پاک کردمو خواستم ازش فاصله بگیرم ،که نذاشت ، کمرمو محکم گرفتو منو به خودش نزدیکتر کرد ،تموم تنم به لرزه افتاد.

دستشو برد سمت دکمه های مانتوم ،دستمو، گذاشتم روی دستشو با چشمای اشکی خیره شدم بهش….

برای یه لحظه هیچ حرکتی نکرد،

باران: ازت خواهش میکنم التماست میکنم ، تورو جون هر کی دوست داریو ،میپرستی ، کاری باهام نداشته باش ،

آرتان با چشمای خمار نگام کردگفت: هر چی کمتر تقلا کنی به نفعته

باران: نه، نه ،نباید میزاشتم دستش بهم بخوره با تموم زوری که داشتم هولش دادم و خواستم دوباره پا به فرار بزارم ،

درستگیره درو گرفتمو چند بار بالا پایین کردم ،اما قفل بود

حالا آرتان اومده بود پشت سرمو ،من جرئت نداشتم نگاش کنم

دستشو گذاشت رو شونمو، یهو با خشونت تمام منو برگردوند سمت خودش،

آرتان: مثل اینکه حرف حساب حالیت نیست تو نه؟؟!

مچ دستمو گرفتو پرتم کرد دوباره رو تخت ، روم خیمه زدو، صورتشو اورد نزدیک صورتم ،و بدون معطلی لباشو گذاشت رو لبام، تقلا میکردم که بتونم یه راه نجات پیدا کنم دستامو با یه دستش بالای سرم نگه داشت ،

ای خدا چرا صدامو نمیشنوی ، تازه داشتم با خودم کنار میومدم سر قضیه طاها که باز گیر این افتادم .

با خشونت لبمو به دندون گرفت،احساس کردم خون از کنار لبم جاری شد! اشکام امونمو بریده بودو نمیتونستم کاری کنم

دستش رفت سمت دکمه های مانتومو با یه حرکت مانتونو تو تنم پاره کرد ، که هر کدوم از دکمه هام پرت شد اینور و اونور،

باران: ولم کن کثافت ، دستای کثیفتو ازم بکش ،

آرتان: بابتت پول ندادم که بشینمو نگات کنم

رفت دوباره چیزی بگه که دوتا تقه به در خورد،

پشت بندشم صدای یه مرد بلند شد!

آقا آرتان، اقا گفتن هر چه زودتر برین پیششون ،باهاتون کار واجب دارن

آرتان:دکمه هاشو بست و کلافه دستی تو موهاش فرو برد،

اه اینم که وقتو، موقع نمیشناسه !

قبل اینکه بره با انگشت اشاره و مخاطب به من گفت:

قول نمیدم که شبای دیگه باهات کار نداشته باشم

پس بهتره همین امشب با خودت کنار بیایی وگرنه مجبورم جور دیگه و از در دیگه وارد بشم ،

نفس راحتی کشیدم

بلند شد

مردد بود انگار که بره یا بمونه لحظه اخر یه نگاه بهم کردو،رفت بیرون، پشت سرشم درو قفل کرد،

نفسمو از سر آسودگی دادم بیرون، و دور تا دور اتاقو زیر نظر گرفتم تا شاید هر طور شده بتونم فرار کنم .

رفتم سمت پنجره به بالکن راه داشت،پنجره رو باز کردمو پاور چین ،پاور چین رفتم سمت بالکن ،

همه امیدی که داشتم به یکباره ازهم پاشید، ارتفاعش خیلی زیاد بود ،نه نردبونی ،نه میله ای هیچی نبود که بشه ازش اومد پایین ، اگرم میخواستم خودمو پرت کنم پایین ،درجا میمردم .

کلافه برگشتم سمت اتاق و پنجره رو یواش بستم.

رفتم رو تختو دراز کشیدم،

به امیر فکر کردم ، به نامردیش ،به اینکه الان کنار یکی دیگس،

فکر اینکه الان کنار یکی دیگه باشهو، دستشو گرفته و داره بهش لبخند میزنه ، قلبمو به درد میاورد.

من نمیفهمیدم اصلا آرتان چرا باید منو اینجا نگه داره چرا هیچی نمیگفت.

اصلا مگه میشه بدون هیچ مانعی یه نفرو بدزدیو بعدم بیاری اینجا

تو همین فکرا بودم که خوابم برد.

رمان-رحم-اجاره-ای
رمان-رحم-اجاره-ای

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.