خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان رحم اجاره ای پارت ۳

رمان رحم اجاره ای پارت ۳

رمان رحم اجاره ای فصل اول

جهت مشاهده پارت اول تا آخر فصل اول رمان رحم اجاره ای از(رمان رحم اجاره ای)وارد شوید

از اتاق امیر اومدم بیرونو درو بستم. همون موقع چشمم افتاد به مهندس ارتان داشت با منشی حرف میزدو میخندید. منشی هم با لوندی خودشو لوس میکرد براش حالم داشت بد میشد از رفتاراشون سریع راهمو کج کردم سمت اتاقمو. رفتم. تو. این مهندس فخری هم که حالش مشخص نبودا معلوم نیست با خودش چند چنده یه روز مثل زهر ماره یه روز مثل عسله

انگار فقط با من لجه

وسایلمو جمع کردمو لب تابو خاموش کردم

از اتاق زدم بیرون. همون موقع گوشیم زنگ خورد سارا بود سریع جواب دادم

الو سلام چه خبر.

هیچی سلامتی تو چه خبر کجایی

من الان شرکت بودم دارم میرم پاساژ لباس بخرم واسه امشب

اتفاقا منم میخوام برم لباس ندارم بیا با هم بریم

ادرس پاساژو داد منم برای اولین تاکسی دست تکون دادم که ایستاد سوار شدم ادرسو دادم تو این فاصله گوشیمو در اوردمو مشغول بازی شدم

بالاخره تاکسی ایستاد کرایه رو حساب کردو پیاده شدم ماشین آلبالویی سارا رو دیدم که کنار خیابون پارک بود رفتم سمتش سارا سرشو تکیه داده بود به پشتی صندلی ماشینو چشماشو بسته بود دوتا تقه به شیشه ماشین زدم سرشو از رو صندلی برداشتو اشاره کرد که الان میاد

به همراه سارا وارد پاساژ شدیم

باران بریم طبقه پایین اونجا همش لباس مجلسیه

از پله برقی پایین رفتیم پاساژ خیلی شیکی بود که البته همه لباساشم مارک بود

اما من نگران جیب خودم بودم اگه میخواستم اینجا لباس بخرم باید تا اخر ماه گشنه میموندم حقوقم کفاف اینو نمیداد دیگه واسه همین با لبو لوچه اویزون مثل جوجه اردک دنبال سارا راه افتادم

چشمم به هر مغازه ای که میافتاد چشمام برق میزد. اخ که دلم میخواست همه این لباسارو داشته باشمشون

با حسرت به مغازهای شیک و لاکچری نگاه میکردم که سارا وارد یه مغازه شد

منم به تبعیت از اون وارد مغازه شدم

انگار مغازه دار از آشناهاشون بود و همینطور یه ترنس بود چون خیلی گرم با سارا احوال پرسی کرد

سارا اومد سمتمو گفت به نظرت کدومش قشنگ تره

دوتا لباس دستش بود که خیلی خوشگل بود یکیش به رنگ قرمز که یقه هفت بود خیلی کوتاه بود و کاملا براق روی سینش منجوق دوزی بودومعلوم خیلی روش کار کرده بودن یکیشم به رنگ آبی فیروزه ای که ماکسی بلند بود از اون قرمزه ساده تر بود همونی بود که همون اولی که وارد اینجا شده بودم چشممو گرفته بود

این قشنگ تره برو بپوش ببین بهت میاد

سارا رفت تو اتاق پرو منم یه نگاه اجمالی. به لباس های دیگه کردم چشمم افتاد به یه ست لباس نیم تنه با دامن بلند به رنگ زرشکی خیلی خوشگل بود از فروشنده قیمتشو سوال کردم

چشمام چهارتا شد چقدر گرون بود من از این پولا نداشتم یکم با حسرت لباسو ورانداز کردم تا برگشتم سارا از اتاق پرو اومد بیرون

خوب چطور شدم ؟

واقعا هیکل سارا قشنگ بودو از مانکن هیچی کم نداشت

فروشنده اومد نزدیک سارا گفت عزیزم این لباس تو تنت محشره

عالی انگار واسه خودت دوختنش فیت تنته

سارا یه نگاه به من انداختو

یه چرخ دور خوردش زد و گفت نظرت ؟

محشره تو تنت. باشه پس من همینو بر میدارم تو چیشد انتخاب کردی ؟

ام نه هنوز رفتم نزدیک تر بهشو گفتم نمیشه بریم جای دیگه

با اخم مصنوعی نگام کردو گفت نخیر نمیشه از همینجا انتخاب کن غمت نباشه

انگار فهمیده بود که پول کم داشتم کاش اصلا قبول نمیکردم به این مهمونی برم

ناچارا با اصرار های سارا همون ست نیم تنه رو بهش نشون دادم فروشنده لباسو داد دستم رفتم تو اتاق پرو درو کامل نبستم

همیشه از بچگی ترس از اتاق در بسته داشتم

درو نیم لا گذاشتم

لباسو پوشیدمو اومدم بیرون

باناز راه رفتم البته دامنش به خاطر تنگی حتما باید با ناز راه میرفتی تا بتونی خوب راه بری رو به سارا گفتم چطوره ؟

باران عجب هیکلی داری مخصوصا تو این لباس محشره

هیکلم مثل ماهی بودو باعث شده بود تو این لباس عالی باشه دستی به لباس کشیدم

سارا اومد نزدیکمو گفت. من امشب نمیتونم مواظبت باشم. بهتم قول نمیدم پسرا نخورنت

پس خودت مواظب خودت باش

خندم گرفته بود از حالتش

لپشو گرفتمو گفتم یکی باید مواظب خودت باشه خوشگل خانوم

یهو رنگ نگاهش عوض شد چه فایده داره این خوشگلی چند صباح دیگه همین خوشگلی هم برام نمیمونه

منظورشو فهمیدم. از تصور اینکه سارا به خاطر سرطان احتمال اینکه موهاش میریخت وای تصورشم ناراحت کننده بود

دیوونه از این حرفا نزن من مطمنم خوب میشی

ولش کن اصلا دلم نمیخواد راجبش حرف بزنیم فعلا به چیزای خوب فکر میکنیم

وقتی دیدم جایز نیست که بحثو ادامه بدم

گفتم پس من میرم لباسو عوض کنم میام

باشه ارومی گفت که دلم براش کباب شد مطمئن بودم هنوز داره بهش فکر میکنه

سریع رفتم تو اتاق پرو لباسو با لباس خودم تعویض کردم

وقتی اومدم بیرون سارا پول هردو لباسو حساب کردو باعث شد بیشتر جلوش شرمنده بشم

از مغازه که اومدیم بیرون رو کردم به سارا و گفتم

چرا لباس منو حساب کردی میدونی چقدر بهت بدهکارم حسابش از دستم در رفته

سارا: مگه اشکالی داره واسه یک بارم که شده برای بهترین دوستم هدیه بگیرم

هوم تو بگو اشکالی داره ?!!

مظلوم نگاش کردمو گفتم نه خب میدونی اخه نمیدونم چطور بهت پسش بدم

ساعت ۸:۳۰بود قرار بود ساعت ۹ امیر بیاد دنبالمون

بعد از تمدید ارایشم و پر رنگ کردن رژم رفتم تو اتاقو لباسمو پوشیدم

موهامو لخت کرده بودمو دورم ریخته بودم

از اتاق که اومدم بیرون سارا داشت ریمل میزد روشو برگردوند طرف منو گفت

اوف عجب جیگری شدیا

یکی اینو باید به خودت بگها

برعکس سارا که چشم و ابرو مشکی بود اما من بور بودم

سارا هم رفت لباسشو پوشید

مانتو روسریمو پوشیدم. اما به خاطر بلندی زیاد از حد موهام از زیر روسری بیرون اومده بود مثل همیشه موهامو زدم زیر مانتومو بعد دوباره روسریمو پوشیدم دسته ای از جلوی موهامو ریختم رو صورتم همون موقع گوشی سارا زنگ خورد انگار امیر بود

سریع با سارا کفشامونو پوشیدیمو زدیم بیرون

امیر با یه تیپ دختر کشی لم داده بود به ماشین اخرین سیستمشو داشت باگوشیش ور میرفت تا چشمش به من افتاد یهو چشماش یه برق عجیبی زد که باعث شد محصور چشماش بشم. امیر درو برامون باز کردو به نشانه ادب دستشو به سمت داخل ماشین دراز کرد

سارا مشخص بود خندش گرفته بود اما چیزی نگفت منو سارا سوار شدیم امیرم راه افتاد

تازه چشمام گرم شده بود که ماشین ایستاد چشمامو باز کردم روبرومون یه در بزرگ سفید رنگ بود معلوم بود یه جای مجلله

از ماشین پیاده شدیم یکی از خدمه ها اومدو کلید ماشینو از امیر گرفت تاماشینو جای مناسب پارک کنه

یه در کوچیکتر. هم کنار اون در بزرگه بود

از در کوچیکه وارد باغ شدیم

من تو حیرت بودم باغ به این بزرگی واسه یه مهمونی اخه

درب ورودی که وارد میشدی دو طرف درختای بید مجنون از همونایی که من عاشقشون بودم کاشته شده بود تا وسطای باغ

درختای بید مجنون انگار به صف شده بودن تا به همه خوشامد بگن از افکار خودم خندم گرفته بود کنار درختای مجنون یه استخر تعبیه شده بود سنگ فرشای شیکی هم کار کرده بودن واقعا باید ایده میگرفتم خیر سرم معمار بودمو هیچی از این چیزا نمیدونستم

کسی که اینجارو طراحی کرده باید ذهن خلاقی داشته باشه

داشتیم باهم وارد میشدیم که سارا زد به پهلومو گفت به چی فکر میکنی ؟

هیچی داشتم فکر میکردم این کیه که اینجارو طراحی کرده اخه خیلی خوشگله

سارا: اینجارو مهندس فخری طراحی کرده

تموم جلسات شرکت مهمونای خارجی همه میان اینجا

واقعا من فکر میکردم مهندس فخری فقط کارش اینه که از دماغ فیل بیفته

و به اینو اون گیر بده فکرشو نمیکردم همچین ذهن خلاقی داشته باشه

سارا : خخخ دیوونه اینارو به خودش نگی یه وقت که بد میبینیا خیلی کینه ایه اگه ازت کینه به دل بگیره دیگه ول کنت نیست

باران : لبمو کج کردمو گفتم خیلی خوشم میاد ازش که بخوام باهاش هم کلام هم بشم

همون موقع امیر درو برامون باز کردو باهم وارد خونه که نه میشه گفت عمارت یا قصر یا همچین چیزی شدیم

وارد که شدیم خدمه اومد مانتو شالمونو ازمون گرفت یه نگاه به امیر کردم انگار به زور ابدهنشو قورت میداد و به من نگاه میکرد رنگ نگاهش عوض شدو اومد نزدیک گوشم گفت یه لباس. دیگه نداشتی بپوشی راستش

از اینهمه نزدیک بودن و تصمیمیتش ناراحت شدم

چرا مگه چشه ؟

با کلافگی گفت ناراحت نشیا اخه یه نموره

لختیه بعدشم کی چی بشه این لباسارو میپوشین که چی همه نگاهتون کنن

اخم کردم بهشو. چیزی نگفتم

سارا هم یه گوشه ایستاده بودو به ما نگاه میکردو میخندید

یهو امیر عصبانی شد با کلافگی دستی تو موهاش کشید تا خواست حرفی بزنه ساراپرید وسط حرفشو گفت من بهش گفتم اینو بپوشه اصلا تو چی میگی این وسط

بیچاره امیر ساکت شدو چیزی نگفت اما معلوم بود عصبانیه و ناراحت شده

دیگه چیزی نگفتو رفت سمت دیگه تا با بقیه احوال پرسی کنه

سارا هیچوقت با امیر اینطوری صحبت نمیکرد نمیدونم چش بود

رفتم سمتشو گفتم چته دیوونه چرا اینجوری کردی من که ناراحت نشدم

بیچاره ناراحت شد

سارا: میدونم ناراحت شد خودمم از. خودم عصبانیم که بخوام باهاش اینطوری حرف بزنم اما مجبورم خودمم دارم عذاب میکشم

میخوام یه جوری برم کی هیچوقت پیم نگرده

بغلش کردم دیگه اشکش دراومده بود دلم واسش میسوخت

ای کاش میزاشتی حداقل من باهات بیام

نمیشه که اینطوری تنها بری اونجا چی کی میخواد مراقبت باشه

سارا: نه عزیزم تو خودت اینجا گرفتاری داری بیای دنبال من چیکار اخه بعدشم اونجا ازم مراقبت میکنن پول میدم که مواظبم باشن دیگه پس چی

منو سارا کنار هم نشسته بودیم چشمم خورد به امیرو آرتان واقعا این دوتا مثل منو سارا مکمل هم بودن من موندم امیر چطور با اخلاق مهندس فخری کنار میاد چطوری تونستن همچین شرکت با ابهتی بزنن

تو همین فکرا بودم

یکی ازدوستای هم دانشگاهیش اومدو خواست بره پیششون که رو کرد به منو گفت میایی تو هم

نه عزیزم من همینجا میشینم تو برو باشه ای گفتو رفت همون موقع خدمتکار با یه سینی شربت اومد سمتم و بهم تعارف کرد شربت آلبالورو گرفتمو دوقلوپ ازش خوردم گلوم سوخت اما به روی خودم نیاوردم

یکم که گذشت احساس کردم سرم داشت گیج میرفت احساس منگی داشتم بلند شدم رفتم سمت حیاط. تا شاید یه هوای تازه بتونه حالمو بهتر کنه

تلو تلو خوران رفتم سمت حیاط

درو باز کردم که البته واقعا هم هوای تازه حالمو بهتر کرد تو حیاط قدم میزدمو احساس سر خوشی داشتم که یهو یکی دستمو گرفت. کوبوندم به دیوار اینقدر محکم بود که احساس کردم ستون فقراتم خورد شد

سرمو بلند کردم ببینم کیه که لباشو محکم گذاشت روی لبام

نفسم تو سینه حبس شد تموم تنم یخ کرد یاد اونروزی افتادم که طاها بهم تجاوز کرد به خودم اومدمو با مشت کوبوندم رو سینش

اما دریغ از یه قدم تکون مثل سنگ سفتو سخت بود زور من کجا و زور اون کجا

هر چی تقلا کردم فایده نداشت بالاخره از نفس افتادو لباشو از رو لبام برداشت خدایا این کی بود با من چیکار داشت

چقدر تو جیگری !!

از حالت حرف زدنش معلوم بود که مسته دهنش بوی تند الکل میداد درسته منم مست بودم اما هنوز عقلم سر جاش بود و یه چیزایی حالیم میشد

پسره دوباره خواست لباشو بزاره رو لبام دوباره خواستم مشت بزنم تو شیکمش. که دستمو خوندو دوتا دستامو با یه دستش بالا. نگه داشت دیگه داشت اشکم در میومد که یهو دیدم پسره پخش زمین شد یه مشت تو هوا خورد تو صورتش سرمو برگردوندم که ببینم این فرشته نجات کی بوده که با چهره غضبناک مهندس فخری روبرو شدم افتاده بود رو پسره و تا جایی که میخورد زدش

چیزی نمیگفتمو اروم اروم اشک میریختم سرم هنوز داشت گیج میرفت

مهندس فخری بالاخره دست برداشتو از رو پسره پاشد اومد سمت منو گفت خوبی

تا خواستم جوابی بدم از حال رفتمو دیگه هیچی یادم نیست

وقتی بهوش اومدم تو بغل یه نفر بودم عجیب بوی عطرش آشنا بود دلم میخواست تو همون بغل تا اخر عمرم بمونم اغوشش گرم بودو لذت بخش

سرمو بلند کردم ببینم کیه که با دوتا چشم تیله ای روبرو شدم یهو ایستاد گفت عه بهوش اومدی تازه داشتم میبردمت دکتر که

از بغل امیر اومدم پایین خجالت زده سرمو انداختم پایین داغ کرده بودم. درسته از لمسه همه مردا متنفر بودم اما این یکی فرق داشت اغوشش خیلی امن بود

امیر دستشو گذاشت زیر چونمو گفت چرا اخمات تو همه خوشگل خانوم

لحنش با چند ساعت قبلش خیلی فرق میکرد

خیلی مهربون شده بود

چیشدی یهو تو چرا از حال رفتی ؟

باران : خودمم نمیدونم چم شد با تته پته گفتم

اونجا چه اتفاقی افتاد وقتی من بیهوش شدم اون اون پسره مرد ؟

امیر انگار به حال خرابم پی برد دوباره با یک حرکت منو کشید تو آغوششو گفت بریم دکتر بهتره

نه نه خوب میشم الان بهترم

اولا که معلوم هنوز تو عالم هپروتی دوما که به این چیزا فکر نکن هیچ اتفاقی نیافتاد پسره چون خیلی مست بود گفتیم از پلها پرت شده پایین

خودشم وقتی بهوش اومد معلوم بود هیچی یادش نمیومد خودشم باورش شده بود. که از پلها پرت شده پایین پشت بندشم که تو از هوش رفتی سارا رو فرستادم رفت خونه ولی خیلی اصرار کرد که باهامون بیاد اما دیدم خیلی خستس فرستادمش رفت خونه

اما گفت بهوش اومدی بهش زنگ بزنی

من بی سروصدا تو آغوشش اروم گرفته بودم فارغ از همه دنیا اخ که چه مزه ای میده یه آغوش مردونه که تاحالا نچشیده بودمش

دلم نمیخواست هیچوقت این لحظه تموم بشه

اما از شانس بدم همون موقع رسیدیم به ماشینو من هم بالاجبار از بغلش اومدم پایینو سوار ماشین شدم خودشم سوار شدو راه افتاد

فک نمیکردم یه روزی اینطوری محتاج بغل یه مرد غریبه بشم

حالت خوبه بهتر شدی ؟

داشتم بالا میاوردم فکر کنم به خاطر اون شربت ندونسته مشروب بوده که خورده بودم

واسه همین هم الان حالم این بود

نگه دار نگه دار ماشینو

دستمو گذاشتم جلو دهنمو در ماشینو باز کردم. تموم محتویات معدم اومد بیرون

یکم همون کنار خیابون نشستم تا شاید حالم جا بیاد امیر از ماشین پیاده شدو اومد سمتم

چی شدی تو دختر چته.

چی خوردی مگه ؟

با حالی زار جواب دادم. فک کنم اون لیوانی که فک کردم شربته و سر کشیدمش مشروب بوده نه ؟

امیر یه لحظه شوکه شده بودو به من خیره موند بعد یهو نمیدونم چی شد که از خنده منفجر شد

اخه دختر تو چقدر با نمکی

لیوان مشروبو سر کشیدی بدون اینکه بو کنی یا مزه

همینجور میخندیدو دستشو گذاشته بود رو دلش اگه میدونستم اینقدر ناشی از کنارت جم نمیخوردم که خخخخ

خودمم از خندهاش خندم گرفته بود لب خند کم جونی زدمو گفتم از منی که یه عمر تو خونه زندونی بودهو همه تو سرش میزدن چه انتظاری میشه رفت

یهو خندشو جمع کردوگفت ب بخشید نمیخواستم ناراحتت کنم

از جام بلند شدمو گفتم نه مهم نیست عادت دارم به مسخره شدن عام و خاص

میشه دیگه بریم

اره اره حتما درو برام باز کردو دستمو گرفت که یه وقت نیافتم ایندفعه بر عکس دفعه قبل نترسیدمو تنم هم مور مور نشد برای خودمم عجیب بود دستاش خیلی گرم بود بر عکس من که همیشه دستای سردورنگ پریده ای داشتم البته فک کنم به خاطر پوست سفیدم بود

حالا هر چی سوار ماشین شدیمو راه افتادیم

نمیدونم چرا اینقدر دلم گرفته بود دلم نمیخواست تنها برم خونه

یکم حرفمو مزه مزه کردمو لبمو با زبونم تر کردمو گفتم میشه منو نبری خونه تنهایی میترسم اونجا

امیر: چرا پس کجا ببرمت

با ناراحتی گفتم هیچ جارو ندارم همون منو ببری خونه بهتره نه برو خونه

امیر : باشه هر جور مایلی الان میبرمت خونت

تا رسیدن به خونه دیگه چیزی نگفتمو سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی همون موقع بارون شدیدی گرفت که باعث شد کمی بترسم چشمامو باز کردم خیره شدم از پنجره به بیرون

بالاخره رسیدیم امیر ماشینو پارک کردو گفت خودت میتونی بیایی

اره میتونم ممنون تو برو دیگه

امیر : قیافشو مظلوم کردو گفت تو این بارون به نظرت میتونم برم خونمون مگه میشه پیش تو بمونم ?

اخ که دلم براش ضعف کرد چرا این بشر اینقدر دوست داشتنی بود مثل سارا با شعورو با فهم بود

من هم از خدا خواسته قبول کردم واقعا هم تو این بارونو رعدو برق من شب تنها خونه سکته میکردم

با هم از ماشین پیاده شدیم امیر اومد سمتمو خواست دستمو بگیره که با دست بهش اشاره کردم که یعنی خوبم

تا رفتم کلیدو از تو کیفم پیدا کنم تموم تنمون خیس شد. ای بابا پس این کلید کجاست

اها ایناش بالاخره پیداش کردم

وارد ساختمون شدیم کلید انداختم درو باز کردم ورفتیم تو لباسام خیس آب بود . یخ کرده بودمو مثل جوجه میلرزیدم

برقارو زدم که چشمم افتاد به امیر که داشت به من نگاه میکرد به خودم نگاهی انداختمو متوجه شدم که ای دل غافل مانتوم به خاطر خیس شدن زیاد به بدنم چبیده بودو شالمم که کنده شده بود کلا موهامم ریخته بود دورمو به خاطر خیسی حالا فر شده بود

امیر اومد سمتمو یه دسته از موهامو که روی صورتم افتاده بودو با دستش کنار زدو گفت برو لباساتو عوض کن سرما میخوری یه جوری تب دار نگاهم میکرد که یاد رفتار های طاها افتادم اما بعدش افکارمو کنار زدمو با خودم گفتم امیر هیچوقت همچین قصدی نداره باشه ای گفتمو خواستم برم تو. اتاق که دستم کشیده شدو رفتم تو بغل امیر

سرم رفت تو سینه ستبرش محکم بغلم کردو منم طاقت نیاوردمو بغلش کردم اونم که دید من همراهیش میکنم صورتش نزدیک صورتم کرد

و حالا صورتامون به اندازه یک بند انگشت باهم فاصله داشت که ایستاد و تو چشمام زل زدو گفت … اجازه هست ؟

وقتی دید هیچی نمیگم اون فاصله یه بند انگشتم تی کردو لباشو گذاشت روی لبام گرم منو میبوسیدو محکم بغلم کرده بود با ولع لبامو میبوسید منهم همراهیش کردم که بالاخره نفس کم اوردمو کشیدم عقب

انگار تازه بهوش اومده بودم گیج و منگ بودم به خاطر کاری که کرده بودم با خودم فک کردم شاید هنوز اثر مشروب از تنم بیرون نرفته

وقتی دستش کمرمو لمس کرد تازه به خودم اومدمو خودمو از بغلش بیرون کشیدم

یه قدم ازش فاصله گرفتم که با تردید تو چشمام زل زدو گفت ببخشید نمیخواستم اینجوری

پریدم وسط حرفشو گفتم من خیلی خستم میرم استراحت کنم سریع ازش فاصله گرفتمو رفتم تو اتاقم قلبم داشت. از جاش کنده میشد خدایا این حالو روزم واسه چی بود چرا قلبم اینقدر تند میزد بدنم هم عرق کرده بود نمیدونم به خاطر این بود که از لمس مردها میترسیدم یا اینکه عاشق شدم

یه لحظه به خاطر فکرم رفتم تو بهت اخه مگه ادم به این راحتی عاشق میشه. خودمم متعجب بودم

رفتم سراغ کمد لباسام یه دست لباس تو خونه ای که زیاد چسبون نباشه پوشیدمو متکا و پتو برداشتم رفتم تو هال تا بدم به امیر که بندازه روش که سرما نخوره وقتی وارد هال شدم امیر پشتش به من بودو حواسش به من نبود آب دهنمو به زور قورت دادم مات صحنه روبه رو شدم اوهچه هیکلی چه عضله ای داشت سرشونه های پهن و مردونش خیس بود داشتم با چشم امیرو میخوردم از ذهن منحرف خودم خندم گرفته بود موهاش خیس بودو افتاده بود روی صورتش مثل بچه گربه هایی که خیس شده تو بارون شده بود یهو برگشت سمت من اووه اوه شیکمش شیش تیکه بودو بدن سفیدشو بیشتر نشون میداد

انگار اوضاع خیت بود سریع چشم ازش گرفتمو سرمو انداختم پایین تو همون حالت متکاو پتورو سمتش گرفتمو گفتم اینارو برات اوردم بندازی روت که سرما نخوری

با همون تن برهنه اومد سمتم. من داشتم از خجالت آب میشدم این چرا عین خیالشم نبود

ناسلامتی من یه دخترم بالاخره خجالت میکشم اومد نزدیکمو گفت حواست کجاست

یهو به خودم اومدمو دیدم صدام کرده و من متوجه نشدم سرمو بلند کردم و تو چشماش زل زدم

لکنت زبون گرفته بودم انگار. گفتم ب ب بله ببخشید حواسم نبود

لبخند دختر کشی زد که دلم واسش ضعف کرد به رو خودم نیاوردم که گفت

میگم میتونم از حمومت استفاده کنم ؟

اره اره حتما چرا نشه الان برات حوله میارم

زیر لب گفت ممنونو رفت سمت حموم

رفتم سمت اتاقو حوله رو برداشتم تا اویزون کنم جلو در حموم که چشمم افتاد به صورتم تو آینه سرخ لبو شده بودم. اوه چه ابروریزی حتما متوجه خجالتم شده بود به روی خودش نیاورد

اخه بگو دخترخوب تو که جنبه نداری واسه چی یه پسرو دعوت میکنی تو خونت

تو همین فکرا بودم که امیر صدا زد حوله رو بهش دادم

رفتم سمت اتاقم

خواستم بخوابم که دوتا تقه به در خورد پشت بندشم در باز شد امیر با تن نیمه برهنه و موهایی که حالا داشت ازش آب میچکید تو چهار چوب در ظاهر شد میتونم بیام تو

چشم از بدن برهنش برداشتمو سرمو انداختم پایین چیزی نگفتم

خواست بره بیرون که لحظه اخر صداش زدم برگشت

میتونی بیایی تو

اومد تو درو پشت سرش بست نشست روی صندلی و گفت میتونم باهات صحبت کنم البته اگه خوابت نمیاد ؟

نه نه خوابم نمیاد راحت باش حرفتو بگو

با کمی مکث شروع کرد به حرف زدن

اول اینکه خواستم به خاطر چند دیقه قبل ازت معذرت خواهی کنم راستش دست خودم نبود. اگه میدونستم ناراحت میشی هیچوقت اینکارو نمیکردم

منظورشو فهمیدم و با خودم گفتم من که از خدامم بود افکار شیطانیم رو کنار زدمو گفتم

نه اصلا ناراحت نشدم. اما میدونی منم مشکلاتی داشتم که هنوز نتونستم خودمو با این وضع وفق بدم

امیر:

راستش یه چیزی هست که خیلی وقته میخوام بهت بگم اما روم نمیشد

یکم من من کردو گفت راستش همون روز اولی که وارد شرکت شدی مهرت به دلم افتاد همش این دست اون دست میکردم که چطوری بهت بگم که باهم دوست شیم اما میترسیدم بهت بگم با سارا حرف زدم بهم گفت که پسر عموت باهات چیکار کرده

به خاطر همین هم خیلی خودمو کنترل کردم که نزدیکت نشم اخه خودمم فکرشو میکردم شاید هنوز از مردا متنفری و از جوابت میترسیدم، میترسیدم که هنوز نخوای با مردی وارد رابطه بشی

طی این دوماهی هم که تو شرکت بودی رفتاراتو زیر نظر داشتم

وقتی باهات معاشرت کردم و اخلاقت اومد دستم بیشتر عاشقت شدم

یه لحظه جا خوردم. تا حالا این کلمات رو از. دهن هیچ مردی نشنیده بودم. چطور یه نفر میتونست ناخواسته اینقدر واسه ادم عزیز شه و خواستنی تر شه

چقدر صریحو راحت حرف دلشو بهم زد فکرشو نمیکردم امیر اینقدر رک باشه

امیر حرف میزدو اینکه چطور عاشقم شده بودو تعریف کرد من که تو شوک بودمو تو دلم قند اب میکردن. دیگه هیچی از حرفاشو نفهمیدم

ضربان قلبم تند تر شده بودو دلم میخواست

بپرم بغلش و ببوسمش اما جلوی خودمو گرفتم

از روی صندلی بلند شدو اومد کنارم نشست عطر تنش بدجورمحصورم کرد. مست چشمای رنگیش شده بودم که الان از همیشه مظلوم تر به نظر میرسید انگار تو ابرا بودم. دستامو گرفت دستاش مثل دفعه قبل گرم بود میخوام جواب تو رو هم بدونم

منکه هنوز گیج و گنگ بودمو از حرفای اخرش چیزی متوجه نشده بودم سرمو با گیجی تکون دادمو گفتم

هان؟!

میگم تو هم دلت میخواد با من باشی ؟

به خدا اگه بگی نه قول میدم که هیچوقت دیگه مزاحمت نشم و میشم همون امیری که فقط برادر ساراست همینو بس

نمیدونستم چی بگم. انگار هنوز تو شوک حرفاش بودم

دلم میخواست همون دیقه بگم اره اما جلوی خودمو گرفتمو کلاس گذاشتم واسه خودمو گفتم. بهم وقت بده این چیزی نیست که بشه الان جوابشو داد

انگار متوجه در خواست یهوییش شده بود که از جاش بلند شدو گفت باشه هر چقدر که دلت میخواد میتونی فکر کنی اما من تا جوابتو بشنوم که دق میکنم

خندیدمو گفتم خدا نکنه امید داشته باشه چشماش برق دلنشینی زد که حتی تو نور کم اتاق هم کاملا دیده شد

انگار حس کرده بود که دل منهم باهاشه

دیگه چیزی نگفتوبا بهت رفت بیرون

منم هر چی سعی کردم بخوابم نتونستم اینقدر تو جام اینور اونور شدم تا بالاخره خوابم برد

دوباره کابوس دیدمو از خواب پریدم صورتم عرق کرده بودو موهام به صورتم چسبیده بود

یهو در با شدت باز شدو امیر با یه لیوان آب اومد بالا سرم

چی شده چرا اینقدر ترسیدی خواب بد دیدی اروم باش هیچی نیست من پیشتم موهامو با دستای گرمش از رو صورتم کنار زدو منو تو آغوشش کشید

ای خدا این کابوسای من کی میخواد تموم شه

لعنت به تو طاها لعنت بهت همش فکر میکردم طاها اومده تو اتاقمو دوباره میخواد همون وحشی بازیارو سرم دراره

وقتی چشمم به امیر افتاد

اروم شدمو نفس نفسی که قبل اغوش امیر داشتم حالا قطع شده بود

منو از آغوشش بیرون کشیدو بوسه ای به پیشونیم زد که باعث شد به خاطر بهت خوابم یا نمیدونم چی بود که خون از توی سرم جریان پیدا کردو رسید به بدنم که باعث گرم شدن تنو جونم شد

لیوان آبو گرفت جلومو گفت بخور

ابو از دستش گرفتمو یه نفس سر کشیدم اخیش خنک شدم از اونجایی که دیشب همش تو خوابو بیداری بودم که اصلا متوجه نشده بودم کی صبح شده بودو حالا افتاب اتاقمو کاملا روشن کرده بود

با دست زدم به پیشونیمو گفتم اخ دیر شده نه ؟

امیر با خونسردی گفت نه هنوز زوده !!

عه! پس من پاشم صبحونه اماده کنم

نمیخواد تو راه یه چیزی میگیرم میخوریم

باشه پس من برم یه دوش سریع بگیرم میام ببخشید

امیر از اتاق رفت بیرون

سریع لباسامو اماده کردمو حوله رو برداشتم و رفتم سمت حموم

یه دوش چند دقیقه ای گرفتمو سرمو گربه شور کردم اومدم بیرون اخه با این موهای بلندی که من داشتم باید یک ساعتی تو حموم معطل میشدم

حوله رو برداشتم از روی جا رختی

بوی امیرو میداد با تموم وجود بوش کردمو عطر تنشو فرستادم تو ریه هام

این بورو تا اخر عمرم فراموش نمیکنم

درسته دیشب براش کلاس گذاشتمو گفتم که بایدفکر کنم اما خودم که میدونستم اصلا نیاز به فکر نبود امیر اولین مردی بود که به من ابراز احساسات کرده بود اونوقت من بیام با دست دست کردن از دستش بدم عمرا همچین کاری نمیکنم همین امروز جوابمو بهش میگم

تو همین فکرا بودم که دوتا تقه به در حموم خورد چه حلال زاده بود

باران اگه میتونی یکم زودتر بیا یه کاری برام پیش اومده باید زودتر برم شرکت

باشه باشه الان میام

وقتی دیدم صدایی از پشت در نمیاد فکر کردم امیر رفته در باز کردم که توی راهرو لباسامو بپوشم حوله رو دور بدنم پیچیده بودم تا درو باز کردم امیر هنوز اونجا بودو سرش تو گوشیش بود که گوشیش زنگ خورد دکمه رو زد خواست صحبت کنه که چشمش خورد به من

حوله رو دور بدنم سفت نگه داشته بودم. اما حوله اینقدر کوتاه بود که یه وجب هم کمتر از رون پام پایین تر بود به خودم نگاه کردمو خواستم هر جور شده پاهای لختمو بپوشونم اما دریغ از یه خورده پوشش

امیراب دهنشو به زور قورت داد حول کرده بود میخ من مونده بود صدای طرف از پشت تلفن میومد انگار سارا بود

الو امیر الو هوووو چرا جواب نمیدی با توام

این گنده دماغ. زنگ زد گفت بهت بگم قرار داد امروز شرکتو یادت نره

الووو

امیر همین طور به من خیره مونده بود منم حول شدم رفتم تو حمومو دوباره درو بستم

دستمو گذاشتم رو قلبم و کنار در حموم سر خوردم پایین داشتم از خجالت آب میشدم

ای خدا چرا من اینقدر خنگو بد شانسم

امیر منو با حوله ندیده بود که دید

ابروم پیشش رفت

از خنگی خودم با دست موهامو کشیدمو زدم تو سر خودم. با هر بدبختیو زحمتی که بود لباسامو تو حموم پوشیدمو اومدم بیرون

رفتم تو هال امیر پشتش به من بودو حواسش نبود سریع رفتم تو اتاقم

وقت نداشتم موهامو خشک کنم چتری هامو ژل زدم که حالت فر بمونه باقی موهامو محکم بالا بستم ارایش ملایمی کردم و رفتم بیرون حالا چطوری تو چشمای امیر نگاه کنم

انگار متوجه حظورم شد برگشت یه نگاه بهم انداخت و گفت خوب حاضری ؟ بریم

خیلی خونسرد رفتار کرد انگار نه انگار که چند دیقه پیش منو با یه حوله دیده بود

راستش از اینکه خونسرد رفتار میکرد خوشم میومد اینطوری باعث میشد منم معذب نباشم

من امادم بریم

کفشامونو پوشیدیمو سوار ماشین اخرین سیستم امیر شدیم

تا شرکت باهم حرفی نزدیم یعنی هیچ کدوم رومون نمیشد به هم نگاه کنیم یا حداقل شاید من اینطوری فکر میکردم باهم وارد شرکت شدیم

امروز قرار بود مهندس فخریو امیر یه قرار داد جدید ببندن با دبی

امیر رفت سمت اتاق جلسه که صداش زدم و گفتم ببخشید هر موقع کارت تموم شد یه زنگ بزن باید باهات صحبت کنم باشه ای گفتو رفت تو منم رفتم تواتاق خودم لب تابو باز کردمو شروع کردم به طراحی الان دیگه خیلی چیزا رو بلد بودم سارا و امیر برام سنگ تموم گذاشتن تو این چند ماه تا بالاخره را افتادم

سرم تو کار گرم شده بودو تایم از دستم در رفته بود که در باز شدو منشی دماغ عملی یا همون مهسا رو مخ وارد اتاقم شد البته سارا بهش میگفت مهسا رو مخه

منم به تبعیت از اون همینو تو ذهنم گفتم

یه پاکت دستش بود پرت کرد رو میزمو از در رفت بیرون

وا این چرا مثل شاسگولا

اومد مثل منگولا رفت

به پاکت روی میزم نگاه کردم

نه اسمی داشت نه ادرسی

خواستم بازکنم که امیر زنگ زدوگفت که کارش تموم شده و اگه منم کارم تموم شده بیام پایین منتظرمه تلفنو قطع کردم پاکتو گذاشتم تو کیفمو زیپشو بستم. میزمو مرتب کردمو خواستم برم بیرون که صدای پچ پچ مهندس فخریو منشی توجهم رو جلب کرد

آرتان: دادی بهش؟

صداشون نامفهوم بودو نمیفهمیدم در مورد چی حرف میزدن دیگه حوصله نداشتم به حرفاشون گوش کنم قدم زنان بهشون نزدیک شدم که تا متوجه من شدن حرفشونو قطع کردن

آرتان : خانوم منشی لطفا اون تماسی که گفتمو حتما وصل کنین اتاقم

بعدم از کنار من رد شدو تنه ای به شونم زد که باعث شد یه قدم برم عقب

مرتیکه کورم هسته وحشی

خودمو زدم به پرویی و گفتم ببخشید زدمو رفتم

آرتان : اخ ببخشید ریز بودی ندیدمت راضی شدی ؟

اخ دلم میخواست بزنم دکو پوزشو بهم بریزم و تک تک موهاشو بکنم اما حیف که زورم بهش نمیرسید

نفسمو با عصبانیت دادم بیرونو گفتم چشمای شما ریزه منو ندیدین

خواست دوباره چیزی بگه که گوشیم زنگ خورد سارا بود سریع گوشیو گذاشتم دم گوشمو حرکت کردم سمت اسانسور تا برم پایینو دیگه اهمیت ندادمو وانیستادم تا این احمق هر چی دلش میخواد بهم بگه

سارا:—میگم

الان اینو ول کن

امیر میگفت دیشب خونه تو خوابیده اره؟

عجب داداش موزماری دارم من خبر نداشتم

خندم گرفته بود

در جوابش گفتم اره تازه در خواست دوستی هم داد که من گفتم باید بیشتر فک کنم

سارا:اوه مردم چه کلاسی هم میزارن

خیلی هم دلت بخواد داداش من به این خوبی و خوشگلی چی کم داره از بقیه

باران : خداییش هیچی

سارا : الان کجایی ؟

باران : داریم با آقامون میریم رستوران

چی ؟ آقاتون؟

از کی تاحالا خان داداش من شده آقاتونو من خبر ندارم خوبه چند دیقه پیش گفتی هنوز جوابی بهش ندادیا

خندم گرفته بودو تو اسانسور قهقه میزدم

همون موقع در آسانسور باز شد انگار امیر منتظرم بود تا در اسانسور باز شد امیر با تعجب داشت نگام میکرد دهنمو که مثل اسب ابی باز بودو میخندیم بستمو خیلی با متنانت از اسانسور اومدم بیرون

سارا جان من بعدا باهات تماس میگیرم فعلا

خداحافظی کردمو تلفن رو قطع کردم

متوجه نگاه سنگین امیر شدم که داشت چپ چپ نگام میکرد انگار توقع نداشت من اینطوری بخندمو دهنمو مثل اسب باز کنم

بلاخره رسیدیم به رستورانو از ماشین پیاده شدیم یه اقای میانسالی درو برامون باز کردو بهمون خوش امد گفت رفتیم سمت اولین میزو پشتش نشستیم

بلافاصله گارسون اومدوامیر یه پرس برا من جوجه و خودشم کباب کوبیده سفارش داد گارسون که رفت امیر صاف تو چشمام نگاه کردو گفت : خوب سراپا گوشم بفرمایید باران خانوم فقط امید وارم حرفای خوبی بشنوم

دستامو مثل عادت همیشه تو هم قفل کردم این حرکت وقتی به سراغم میومد که استرس داشتم

لبمو با زبون تر کردمو شروع کردم

اول اینکه امیر اقا ببخشید که این حرفو میزنم اما باید همین اول سنگامونو باهم وا بکنیم درسته ؟

رمان-رحم-اجاره-ای
رمان-رحم-اجاره-ای

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.