خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان رحم اجاره ای پارت آخر

رمان رحم اجاره ای پارت آخر

رمان رحم اجاره ای پارت آخر
5 (100%) 1 vote[s]

رمان رحم اجاره ای فصل اول

جهت مشاهده پارت اول تا آخر فصل اول رمان رحم اجاره ای از(رمان رحم اجاره ای)وارد شوید

ارتان که دید ستاره پرو تر از این حرفاستو نمیره گفت : باشه بگو اما حرفاتو زدی باید زود بری چون تحمل دیدنتو ندارم ،
دیدم جو سنگینه ، خواستم بلند شم که برم بالا ، حوصله حرفاشونو نداشتم .

صندلی رو کشیدم عقب خواستم برم که ارتان دستمو گرفتو گفت : بشین

باران: من میرم بالا شما راحت حرفاتونو بزنید !!
ارتان: نه ، تو که غریبه نیستی ، بشین همین جا تکونم نخور ،

ستاره شروع کرد به حرف زدن ،

از دلیلش واسه ترک ارتان گفت ، از اینکه شوهرش با بیرحمیه تموم ، مالو اموالشو بالا کشیدو پرتش کرد بیرون ،
و حالا برگشته تا از دل ارتان در بیاره ،
درسته من ارتانو دوست نداشتمو روشم هیچ حساسیتی ، نداشت ، اما این دختره خیلی لوس بدو حرفاشو اینقدر با ناز میزد که اعصابمو خورد کرده بود ، ابروی هر چی دختری رو برده بود، چطور غرورش اجازه داده بود جلو ارتان خودشو کوچیک کنه ، قیافه ارتان هر لحظه تو هم تر میرفتو مشخص بود عصبی شده ، اما چیزی نمیگفت : خوب میدونستم ، هنوز ستاره رو دوست داره ، و رابطه ما از روی اجباره ، اما ارتان منو هم دوست داشت .
اینو از چشماش میخوندم ، اما الان که فکر میکنم ، ستاره رو بیشتر دوست داره ، یا شاید به خودم دلداری میدادم ، که ستاره رو بیشتر دوست داره ، خوشحال بودم از اینکه ستاره برگشته بود ، ای کاش زودتر برمیگشتو من از ارتان حامله نبودم ،

تا میتونستم بدون هیچ مانعی برگردم پیش امیر ،

ارتان با کمی مکث طولانی با خونسردی سیگاری از تو جیبش در اوردو اتیش زد ، پک محکمی ا روی لج به سیگار زدو تو صورت ستاره فوت کرد ، ستاره به روی خودش نیاورد،
ارتان: با چه رویی دوباره اومدی اینجا هان ؟؟ اصلا الان از من چی میخوای ؟؟ دوباره جیبت خالی شده فیلت یاد هندستون کرده ؟؟

ستاره: خودتم خوب میدونی من واسه این چیزا اینجا نیستم ، اومدم ازت معذرت خواهی کنم ، و بگم که چقدر از کار قبلانم پشیمونم اومده تا دوباره برگردم پیشت و اینبار بهت قول میدم تا اخر عمرم پات باایستم ،

میخوام که دوباره باهم باشیم، مثل قدیم

ارتان: چی زدی تو ، ساقیت خوب نبودها ، میگم من زن دارم چرا نمیفهمی ،

ستاره: منکه خوب میدونم ، به زور عقدش کردز ، اونم مثل تو به کسه دیگه ای علاقه منده بزا بره چرا میخوای اینجا زندگیشو تباه کنی ؟؟

ارتان: دیگه پاتو خیلی از گلیمت دراز کردی ، نمیفهمی چی داری میگی؟؟
حرفات تموم شد منو به خیرو تورو به سلامت هری

ستاره: رفتم سمت بارانو دستشو گرفتم تو دستمو تو چشماش خیره شدم و گفتم : ازت خواهش میکنم یه سوال میپرسم میخواستم راستشو بهم بگی ، میخوام بدونم تو هم ارتانو دوست داری ؟ که تا الان پیشش موندی ، به خدا اگه بگی اره دیگه رنگ منهم اینجا نمیبینین .

باران: مکث کردم ، به ارومی لب زدم اگه بخوامم نمیتونم ازش جدا شم من ازش حاملم و اون الان پدر بچه منه ،

ستاره با ناباوری دستمو ول کردو گفت : تو ، تو ، حامله ای ، از از

اشکاش جلوی چشماشو گرفت دستاشو گذاشت ر صورتشو هق هق گریه کرد ، منهم دلم میخواست مثل ستاره یک هفته همینطور بشینم گریه کنم .

ارتان: پاش اینقد ابغوره نگیر ، حوصلتو ندارم چیه فک کردی من منتظرت میمونم تا برگردی ؟؟
نخیراز این خبرا نیست تو باید تاوان پس میدادد که میلاد همه اینارو سرت در اورد پس حالا هم پاشو گمشو برو بیرون تا اون روی سگ منو بالا نیاوردی ،

*ستاره *

اما من جایی رو اینجا ندارم که برم ،

ارتان: اونش دیگه به من مربوط نیست ، برو تو خیابون بخواب

باران: فرصت رو غنیمت شمردمو بلند طوری که ارتانو ستاره بشنون گفتم : ستاره جان میتونی همینجا بمونی !!
هم من از تنهایی در میام هم تو بی سرپناه نمیمونی !

ارتان با ابروهای درهم خیره شد بهم
کی اجازه داده این اینجا بمونه ؟؟

باران: من ، دلم میخواد یه دوست اینجا داشته باشم حوصلم پوکیده ت این خونه توهم که ظهرا نیستی ، اصلا بیاد تو اتاق من بمونه مشکلی نیست .
اینطوری میتونستم کاری کنم تو دوباره بهم نزدیکشون کنم خوب میدونستم هردوشون هنوز عاشق همن اینطوری منهم میتونستم به مراد دلم برسم .

ارتان:باشه فقط به خاطرتو میزارم اینجا بمونه و لی جلو چشم من نیایی که اونوقت خونت گردن خودته

ستاره تند تند سر تکون داد گفت باشه

ارتان خواست بره داخل که از من یادش اومد .

اومد سمتمو دستمو گرفتو گفت: پاشو عزیزم بسه هر چی هوا خوردی ،

باران: نه تازه هوای خوب داره حالم جا میاره بزار یکم دیگه بمونم ، ستاره ایستاده بودو با چشماش داشت هردوی مارو قورت میداد ،
نمیخواستم احساسات ستاره رو جریحه دار کنم پس خیلی خشک جوابشو دادم که ناگهان منو از رو صندلی بغل کردو دوباره منو سفت گرفت مثل جواهری که به مراقبت نیاز داره ، ستاره هم با پرویی تمام به منو ارتان خیره شده بودو پشت سر ما وارد خونه شد،

باران: میشه منو بزاری پایین ، اینجوری ، معذبم
ارتان: نخیر ، نمیشه جات خوبه ، پس ، ساکت باش فکر نکن نفهمیدم قصدت چیه، اما کور خوندی ، به مراد دلت نمیرسی ،

*باران*
قیافمو مظلوم کردمو گفتم : من قصدی ندارم نکنه دست پیش گرفتی ،پس نیوفتی،

نکنه هنوز دوسش داری ، میخوای اینطوری به من بفهمونی ؟؟
ارتان: چرت و پرت نگو ، من دیگه دوسش ندارم ، حتی بهش فکرن نمیکنم ،وقتی یه زن خوشگلی مثل تو دارم واسه چی به بقیه نگاه کنم هان کوچولوی من ،

باران: واسه اولین بار ، بود که ارتان باهام اینطوری حرف میزد ، به اطرافم که نگاه کردم ستاره رو دیدم که کمی دور تر از ما ایستاده بودو به حرفامون گوش میداد .
پس بگو چرا ، ارتان اینطوری حرف میزد .

اگه تا چند دیقه پیش شک داشتم الان یقین داشتم که هنوز عاشقشه هو اون ته ته های قلبش هنوز بهش فکر میکنه.

کور سوی ناامیدی تو دلم روشن شده بود،
بالاخره رسیدیم تواتاق منو گذاشت زمینو
خیلی خونسرد رفت سمت تختو دراز کشید، انگار سر درد داشت ، اخه همش شقیقه هاشو میمالید ،

نمیخواستم اینجا بمونم ،
رفتم بیرون از پله ها رفتم پایین تا برم تو اشپزخونه ، تا چیزی بخورم ،
باران: شمسی خانوم ستاره خانوم رو راهنمایی کردی که تو کدوم اتاق بمونه؟؟

شمسی: بله خانوم رفتن تو اتاق پایین ،
رفتم سمت ، یخچالو دوتا اب پرتغال پر کردمو رفتم سمت اتاق ستاره ، دوتا تقه به در زدمو رفتم تو ،

ستاره: بیا تو ، اتفاقا میخواستم ، باهات صحبت کنم .

باران: یکی از اب پرتقال هارو گرفتم سمتش ، یکی رو برداشت جرعه جرعه شروع کرد به خوردن

باران:کنجکاو شده بودم ببینم چی میخواد بگه ، خیره بودم به لب هاش تا ببینم چی میخواد بگه ، لیوان ب پرتقالو گاشت رو میزو شروع کرد به حرف زدن ، اهسته طوری که کسی نشنوه اومد نزدیکمو گفت:

ستاره: میدونی منو کی فرستاده اینجا ؟؟
– نه کی؟؟
ستاره : امیر منو فرستاده اینجا تا به ارتان نزدیک بشم تا تو بتونی با امیر در ارتباط باشی ، میخوای باهاش حرف بزنی؟؟

باران: چی امیر تورو فرستاده ؟؟ جدی میگی ؟؟
ستاره : اره بابادروغم چیه ؟؟
بهم گفت زنگ بزنم بهش تا بتونه صداتو بشنوه باران کاش جای تو بودم بهت حسودیم میشه دونفر اینقدر دوست دارن ، خیال میکردم ارتان دوست نداره اما نگاهش چیز دیگه ای رو میگه ،
چیکار کردی با این دوتا که اینقدر عاشقت شدن ؟؟

باران: ، فقط به احساساتشونو ، حرف های قلبشون گوش دادم ، همین
البته من نمیخواستم ارتان عاشقم بشه چون امیرو به شدت دوست دارم ،
البته اینو بگم ، شاید ارتان بهت بگه دوست نداره ولی من اینو خوب میدونم که هنوزم بهت فکر میکنه ، چون کسی اگه کسیرو دوست داشته باشه اینطوری کاری میکنه تا احساساتو برانگیخته کنه تا حسودیت بشه بهش ، تا حرصتو در بیاره باور کن همه اینایی که میگم و دیدم .
تازه وقتی تو نبودی نمیدونی چه شبایی رو به خاطرت مست کرده بود. خودشو با سیگار خفه کرد ،
حتی یکبار تو مستی منو با تو اشتباه گرفته بود ،

ستاره: به خدا خیلی زودتر از اینا میخواستم برگردم اما روی برگشتن رو نداشتم .
نمیدونستم اگه برگردم ، چه برخوردی باهام میکنه ، هر چند که ازش توقع بد تر اینارو داشتم اما من هنوز دوسش دارم درسته یکبار اشتباه کردم اما دیگه نمیخوام اون اتفاق بیافته ،الان اگه اینجام همشو مدیونه امیرم

* ارتان*
به ساعت نگاه کردم ،اوه دیرم شده بود ساعت ۸ بود ، کنارمو نگاه کردم ، باران نبود ، بلند شدم ، رفتم پایین ، رفتم سمت اشپزخونه ، بارانو ستاره کنار هم نشسته بودنو میگفتنو میخندیدن ، شمسی خانومم داشت واسشون صبحانه اماده میکرد ،
با وارد شدنم به اشپزخونه صداشون قطع شد ، رو کردم به ستاره و با اخم بهش گفتم : تو اینجا چیکار میکنی مگه نگفتم جلو چشمام نباش ،

ستاره: اما.. اما باران گفت بیام وگرنه من بهش گفتم که من صبحانه نمیخورم .
باران: راست میگه من خیلی اصرار کردم بهش ،

ستاره از جاش بلند شد و با قیافه مظلومی زل زد به ارتانو گفت: ببخشید اگه مزاحمتون شدم من میرم تو اتاقم ،

ارتان: یه لحظه دلم واسش سوخت ، درسته هنوز ازش کفری بودم ، اما دلمم هم براش میسوخت .
با صدای اروم لب زدم ، نه بمون

ستاره: نه برم بهتره ، مزاحمتون نمیشم .
ارتان: گفتم بشین میخوام صحبت کنم باهات

ستاره ناچارا نشست ، و منتظر بود تا ارتان حرفشو بزنه ،

ارتان: شمسی خانوم صبحانه رو بیار خیلی گشنمه ، دیرمم شده ،
شمسی: چشم الان اماده میکنم میارم براتون

ارتان: ببین ستاره اگه میخوای اینجا بمونی باید اینجا کاراتو خودت انجام بدی فهمیدی ؟
من نمیخوام اینجا واست مثل جای مفت باشه که بخوریو بخوابی !!

ستاره با ناراحتی خیره شد به ارتانو گفت : با چه زبونی ازت معذرت خواهی کنم که منو ببخشی د اخه لامروت منم دل دارم به خدا ،
چرا دیگه منو نمیبینی هان ؟
ستاره از جاش بلند شدو گفت : من برم از اینجا بهتره ، الان وسایلمو جمع میکنم پشت بندش اشکاشو با پشت دست پاک کرد.
لحظه اخر دستشو گرفتمو گفتم : نه دیوونه چرا مزاحم باشی ارتان یه حرفی میزنه تو دلش چیزی نیست بمون عزیزم کجا میخوای بری،
ستاره : میرم ، هتلی ، مسافر خونه ای ، یه جهنمی میرم دیگه

ارتان : حتما با پور عمت میخوای بری مسافر خونه اره ؟؟
ستاره :اصلا میدونی چیه ؟
میخوام برم تن فروشی کنم تا پول در بیارم ، دیگه طاقت این کینه هو کنایه های تو رو ندارم .

ارتان یهو از جاش بلند شدو سیلی محکمی زد تو صورت ستاره ، صورتش به سمت چپ سوق داده شد ، خوب ضرب دستشو میشناختم ، میدونستم الان جاش میسوزه و دل دل میزنه ،

ستاره: اره بزن دلتو خالی کن کثافت ، کم از اون عوضی کتک خوردم تو هم بزن ، اینقدر بزن تا بمیرم شاید از دست این زندگی نکبتی راحت شم .

ستاره دیوونه شده بودو بلند بلند گریه میکردو خودشو لعنو نفرین میکردو ، محکم میزد تو صورتش ،

ارتان رفت نزدیکشو دستشو گرفت تو دستش ،
ارتان: بس کن دیگه هلاک شدی !!
ستاره : چرا بس کنم ، تو که همینو میخواستی ، میخواستی بد بختیه منو ببینی ، ببین لذت ببر ، ببین چهقدر بدبخت شدم که دارم التماست میکنم منو ببخشیو یه سر پناه بهم بدی تا توش زمونم .
ارتان: باشه گفتم بس کن من هیچوقت بدبختیه تورو نخواستم .

ستاره:دروغ میگی ، میخواستی حتی شرط میبندم الان تو دلت عروسیه ،اینقدر کینه ای هستی که نمیتونی ، فراموش کنی ، چیکار کنم میخوای برم از پشت بوم خودمو پرت کنم ، جلو چشمات خود کشی کنم تا شاید منو ببخشی هان بگو ، فقط کافیه بگی من حاضرم به خدا اگه یه ذره دروغ بگم میتونی امتحانم کنی ؟؟
ارتان: ستاره خیلی حالش بد بود ، خوب میدونستم از کارش پشیمونه ، اگه به همه دروغ بگم ، اما به خودم کت نمیتونستم دروغ بگم هنوز دوسش داشتم ، هنوزهم مثل قبلا طاقت دیدن اشکاشو نداشتم

ارتان : با اعصابی داغون از خونه اومدم بیرون ، اعصابم خورد بودو فقط دور زدن با ماشین حالمو خوب میکرد ،
اهنگی پل کردم .

هر جوری خواستی من شدم
حتی گذشتم از خودم
دنیامو پات دادم ولی
نفهمیدم اضافی ام

از احساسِ زیادی ام
انگاری که زده شدی
بستی چشاتو رو منو
واسم آدم بده شدی

دنیا خراب شد رو سرم
دیدم یکی جام اومده
آخه گناه من چی بود
آدم بده ،آدم بده

آدم بده، آدم بده
خوبی بهت نیومده
ببین سرم چی اومده
دیوونگیم زبونزده

حالم بده ،حالم بده
از قرصای اعصاب رده
شاهد مرگ خودمم
خدا خدا خیرت نده

به هر دری زدم که تو
از این کارات دس بکشی
بفهمی عاشقت منم
شاید پاتو پس بکشی

ولی چشات کور شده بود
گوشاتو هم گرفتیو
اصلا نمی دیدی منو
رفتی و رفتی، رفتیو

تو تنهاییم جون دادمو
هیشکی به دادم نرسید
توجوونیم پیر شدمو
رنگ از سر و رومم پرید

آدم بده آدم بده
خوبی بهت نیومده
ببین سرم چی اومده
دیوونگیم زبونزده

حالم بده ،حالم بده
از قرصای اعصاب رده
شاهد مرگ خودمم
خدا خدا خیرت نده

بین دوراهی مونده بودم ، هم بارانو دوست داشتمو نمیخواستم از دستش بدم ، هم ستاره رو ، خوب میدونستم
باران تو دستم نمیمونه بلافاصله بعد بدنیا اومدن بچه ازم جدا میشه ، و فقط ستاره میموند برام ، از بچگی همیشه همینطور بودم ، همه چیزو باهم میخواستم ، اما به قول باران اگه واقعا عاشق کسی هستی باید براش فداکاری کنی ، باید رو دلت پا بزاریو ، بزاری اون طرف مقابل به خوشی هاش برسه ، حالا که فکر میکردم ،
میدیدم من هنوز واقعا عاشق ستاره ام باید تصمیم درستی میگرفتم ، لحظه اخری که اومدم ، احساس خورد شدن ستاره رو درک کردم ، و اینم میدونستم باران هیچوقت عاشق من نمیشه ،

چهار ماه بعد

امیر : تو این چهارماه حال سارا کاملا خوب شده بودو چهارماه پیش از بیمارستانی که تو خارج بود مرخصش کردنو ، منتقلش کردن به بیمارستان تهران ، تو این چهارماه ، حالش کاملا خوب شده بودو ، موهاشم در اومده بود ،

*باران*

دستی به شکم برامدم کشیدم ، الان که احساس میکردم ، واقعا دلم نمیخواست بچه رو دو دستی تقدیم ارتان کنم ، الان ۶ ماهم بودو سونو گرافی هم که رفتم جنسیتش رو گفتن که پسره ،
هر ماه که میگذشت ، احساس مادرانم بیشتر میشدو وابسته تر میشدم چطور میخواستم بچه رو بدم به ارتان ،

از وقتی ستاره اومده بود ایران ارتان باهاش بهتر برخورد میکرد انگار ارتانم فهمیده بود که من ،نمیتونم مثل امیر دوسش داشته باشم ، واسه همین دیگه زیاد بهم گیر نمیداد .

ستاره: تو این چهارماه خیلی سعی کردن تا به ارتان نزدیک بشم ، انگار فهمیده بود که دوسش دارم چون ، اونم باهام بهتر برخورد میکرد ،

امارشو داشتم الان تو اتاق کارش بود ، دوتا اب پرتغال گرفتمو رفتم سمت اتاق کارش ، دوتا تقه به در زدم ، و واردشدم ، درو پشت سرم بستم ، با خوشرویی بهم نگاه کردو جواب سلاممو داد
ستاره: خسته نباشی ، میتونم بیام پیشت
ارتان: اره بیا ، چقدر تشنم بود ، خوب شد اب پرتغالو اوردی ،وقت سر خاروندن نداشتم ،
ستاره: نوش جونت ،
اب پرتغالو گرفتم سمتش، از دستم گرفتو ، یه نفس سر کشید ، خودم هم جرعه جرعه شروع کردم به نوشیدن ،

*ستاره*
ارتان میخوام یه چیزی بهت بگم میترسم ، باز عصبی شی اما ، باید بگم .
ارتان: خوب بگو میشنوم

ستاره: ببین باران خیلی گناه داره من چند بار بهتم گفتم ، اما هر بار منو یه جوری پیچوندی ، تنهاست ، بزار حداقل به عشقش برسه ، ببین چقدر روت تاثیر گذاشته ،که الان حتی از قبل خیلی بهتر شده اخلاقت ،
گناه داره بزار حداقل واسه یکبارم شده امیرو ببینه ، نمیبینی داره ذره ذره اب میشه؟؟؟
ارتان: نه اون هنوز زن منه ، نمیخوام دست هیچ احدو ناسی بهش برسه ،
غیرتم کجا رفته که بزارم بره ، اصلا اینا به کنار ، بابام اگه بفهمه ، که به همین راحتی گذاشتم باران بره بیچارم میکنه ، هنوزهمون ادمه با همون اخلاقای خاصش حتی خودش منو وارد این بازی کرد ، من اصلا نفهمیدم کی وارد بازی کثیفش کرده ،
اگه بفهمه هرچی دارمو ندارم رو ازم میگیره ،
من نمیتونم دوباره از اول و صفر شروع کنم .

ستاره : پس من چی ؟ من نمیخوام اینجا اینطوری زندگی کنم دوماه پیش خودت بهم گفتی که دوسم داری ، چرا همه چیزو واسه خودت میخوای ؟؟
یکم به منم فکر کن من طاقت ندارم روزا کنار من باشیو شب ها کنار اون ، من میخوام زودتر زن قانونیت شم ، دیگه نمیتونم صبر کنم .

ارتان از جاش بلند شدو اومد سمتم دستمو گرفت تو دستشو اروم بوسید هجوم خون رو تو رگهام احساس میکردم .
هنوز هم مثل قبلا ، کاری میکرد که تحریک بشم ،قبلا شرم میکردمو بهش پا نمیدادم ، اصلا به خاطر همین شرمم بود که عاشقم شده بود به قول خودش از دخترای سر سختی مثل من خوشش میومد ، این که زود پا نمیدادن ، اومد نزدیکمو فاصله صورتش هر لحظه بهم نزدیک تر میشد ، ضربان قلبم بالا رفته بود ،

چشمامو بستم و منتظر بودم تا هر لحظه لباشو بزاره رو لبام ،
بعد مکث کوتاهی ، لباشو گذاشت رو لبم ،
ارتان: خیلی میخوامت توله سگ
ستاره: نفس نفس میزدیم ، هر دو باهم ، اروم لب زدم منم همینطور

دستمو گرفتو از رو صندلی بلندم کرد ، درو بست و قفلش کرد .
هنوز هم کمی ازش میترسیدم ، نمیدونستم هنوز هم از رابطه خشن خوشش میاد یا نه واسه همین با ترس زل زدم بهشو گفتم : مـــ میــ خوای چیکار کنی ؟؟

ارتان: میخوام بفهمم چقدر دوسم داری حاضری خودتو در اختیارم بزاری؟؟
ستاره: اره اما راستش میشه بعد عقدمون من الان یکم میترسم ….

ارتان : دیدی تو ادمش نیستی ، دروغ میگی که دوسم داری ، اصلا تو که اون میلاد احمق پلمپتو باز کرده دیگه از چی میترسی؟؟
ستاره : اره اما هنوز به خاطر رابطه اجباری که باهام داشت میترسم ، تو که نمیدونی چه بلایی سرم اورد ،

ارتان: باهات چیکار کرد ، میخوام برام تعریف کنی ، شاید من اون کارو انجام ندم بعدم چشمکی بهم زدو گفت : خوب نظرت چیه؟؟

ستاره: باشه اما بهت قول نمیدم واست خوشایند باشه ها

*باران*
رفتم سمت گوشیه ستاره این چند ماه هر چند وقت یکبار ، میتونستم پنهونی با امیر صحبت کنم ،

بعد دو بوق برداشت صدای شادش تو گوشی پیچید کل وجودم از صداش پر از ارامش شد ، امیر هنوز نمیدونست که از ارتان حامله ام ، به ستاره هم سپرده بودم که چیزی بهش نگه ،
–سلام عشقم
–سلام به روی ماهت خوشگلم ،
چه خبر چیکار میکنی ؟

باران : هیچی خبر خاصی نیست فقط اینکه ، ستاره داره سعیشو میکنه که به ارتان خودشو نزدیک کنه،

امیر: اره دعا کن فقط کارشو خوب انجام بده باید اطلاعات مهمی تو دستوبالش باشه من مطمنم ، اگه بتونیم ، ارتانو با این مدارک بندازیم زندان ، خیلی خوب میشه ، اونوقت تو میتونی غیابی طلاق بگیری ، این بهترین راهه

باران: امیر جان ، یه چیزی هست که حتما باید بهت بگم .

امیر :چیه قربونت بشم ،
باران: قول میدی عصبی نشی
امیر: اره فدات شم .

باران: من از ارتان حاملم نمیتونم قبل به دنیا اومدن بچه ازش طلاق بگیرم .

امیر: تو چی گفتی ؟؟ حامله ای ؟؟
اه ،لعنتی
باران: امیر خواهش میکنم ، تو بهم قول دادی عصبی نشد

امیر : اخه چطوری اروم باشم لعنت به من کاش زودتر میومدم ، کاش …
باران: اینارو ول کن امیر جان ، یه راهی پیدا کن تا منو از این خونه فراری بدی ، من نمیخوام دیگه اینجا باشم ، مرتیکه هنوز من زنشم رفته بالا با ستاره دیرو صدای ماچ و بوسشون کل اتاقو گرفته ، تورو خدا امیر منو از اینجا ببر دیگه نمیتونم دوریتو حتی یکروز تحمل کنم ،

امیر: اخه از دست من کاری بر نمیاد که عزیزم ، خودمم کلافه شدم ، دیروز سهممون رو ازهم جدا کردیم ،
ا ز این به بعد دیگه نمیاد شرکت ،

بهترین راه همون ستارس ، بهش بگو زودتر مدارکو به دست بیارهو بده بهمون تا بتونیم از طریق این مدارک ارتانو بندازیم زندان ، اونطوری بچتم ….
باران: امیر من باید قطع کنم ، فک کنم ارتان اومد ، من رفتم دوباره بهت زنگ میزنم خوب؟؟

دوماه بعد
باران: ستاره ، بیا اینجا کارت دارم ، چی شد مدارک تونستی پیداشون کنی ؟

ستاره :‌ باران خواهش میکنم اینکارو نکن ، من واقعا ارتانو دوست دارم نمیخوام بهش اسیبی برسه
اگه بفهمه دوباره بهش خیانت کردم قطعا اینبار قبرمو باید بکنم توروخدا من قاطی بازیتون نکنین ، بزارین واسه دومین بار زندگی بهتری داشته باشم ازت خواهش میکنم.
با ران: با ناباوری بهش خیره شدمو گفتم : اما تو به ما قول داده بودی خیلی نامردی ، حالا من بدون این مدارک چطوری هم خودم هم بچمو نجات بدم ؟؟
من نمیخوام بچم زیر دست ارتان بزرگ شه ،

ارتان: اینجا چه خبره ؟؟
منو ستاره هردو از ترس دستمونو گذاشتیم رو قلبمون ،
ارتان به ما نزدیک شدو خیره شد به چشمامونو گفت: باز داری اینجا موش میدوونین ، خودتون بگین اینجا چه خبره وگرنه خودم میفهمم،

ستاره ترسیده بودو هر ان ممکن بود مارو لو بده خودمو وسط انداختمو گفتم : هیچی نیست ، فقط ستاره داشت واسم تعریف میکرد که چه سختیایی کشیده ، شیطون نگاش کردمو گفتم : البته منم کم از خوبیایی شما نگفتم.

مثل اینکه حرف اخرم واسش قابل قبول بودو باور کرده بود

ارتان : امید وارم راست باشه ، به نظرم دوستای خوبی واسه هم شدین ؟؟
همه جیکو پوکتون باهمه ،

باران: نه فقط داشتیم دردو دل میکردیم ، همین
من میخوام برم تو اشپزخونه اب پرتغال بخورم ، شمام میخوایید ؟؟؟

ارتان: چرا تو درست کنی با این وضعیتت ، بزار الان شمسی خانوم میگم براچ بیاره

باران: نه میخوام خودم بگیرم ، درسته حاملم اما فلج که نیستم یه اب پرتغالو دیگه میتونم بگیرم خودم ،
و همین که میخوام یکم تو حیاط یکم قدم بزنم .
ارتان : باشه پس بزار منم باهات بیام .
به ستاره نگاه کردم که با حرص
خیره شده بود بهمون ، پوست لبشو میجویید ،
باران: نه خودم میرم میخوام تنها باشم .
ارتان: باشه پس مواظب خودت باش.

باران: باشه من رفتم فعلا .

ارتان : بلافاصله بعد رفتن باران ، ستاره شروع کرد به تند تند حرف زدن به اجزای صورتش خیره شدم من واقعا میخواستمش ، تنها کسی بود که اوایل بهم پا نمیداد ، هر چند الانم پا نمیده ، میگه تا عقد نکنیم نمیتونه تحمل کنه منم به نظرش احترام گذاشتم ،نمیخواستم ،احساس کنه هنوز رفتارم مثل قبلانه ،

ستاره: خیلی بیشعوری ،میدونی من لجم میگیره از دستی جلو من باهاش اینطوری حرف میزنی ، اصلا دیگه دوست ندارم ، چرا هیچ کاری نمیکنی ؟؟
هان چرا همش میخوای حرصم …..

ارتان : نذاشتم ادامه حرفشو بزنه ، سریع چسبوندمش به دیوار، لبامو با خشونت ،همیشگی گذاشتم رو لباش

بعد کمی مکث اونم شروع کرد به همراهی کردنم .
ارتان: میدونی چقدر دوست دارم که ؟؟؟
ستاره لبشو اویزون کردو با ناخوناش بازی کرد دلم واسش ضعف رفت ،
ستاره: میدونم ! منم خیلی دوست دارم

*باران*
از صبح که بیدار شده بودم ، حالم خوش نبود ، کمرمو دلم درد میکرد ، از جام بلند شدم.
زیر دلم تیر کشید جیغی زدم ، که ارتان از خواب پرید ، یهو بلند شدو نگاهی بهم انداخت ، با تعجب خیره شد بهم و گفت: چیشده چرا به خودت میپیچی؟؟
باران :ارتان ، بچه بچه داره میاد ،
ارتان یهواز جاش پرید کلافه و با استرس نگام کرد گفت : چـــــی؟
داره میاد اخه الان که وقتش نی !!!!
باران: ارتان تورو خدا سوال نکن زنگ بزن اورژانس ، از درد به خودم پیچیدمو صورتم از درد مچاله شد،

ارتان گوشیشو از تو جیبش در اوردو سریع با عجله شماره گرفت.

ارتان و ستاره ، زیر بغلمو گرفتنو منو از پله ها بردن پایین

دردم هر لحظه بیشتر میشد دیگه امونمو بریده بود .

باران: یه لحظه وایستید دیگه نمیتونم ، راه بیام ،

ارتان دستمو ول کردو بایه حرکت از زمین بلندم کرد ، درم هر لحظه بیشترو بیشتر میشد بالاخره اورژانس رسید ، ارتان منو اروم گذاشت رو تخت خودشم سوار شد ، ستاره : ارتان منو بی خبر ندزاری ها زنگ میزنم بهت ،

در امبولانس رو بستن ، ارتان دستمو گرفت تو دستشو بوسید ،
حتی تو این شرایط هم دلگرم نمیشدم ، نمیخواستم بچه رو ازم بگیره،
باران: با درد زیاد ی که داشتم ، خوب نمیتونستم حرف بزنم دست ارتانو فشار میدادم ، دلم میخواست ، دردمو رو یکی خالی کنم چه کسی بهتر از ارتان،
دستشو فشار دادمو به سختی لب زدم : من نمیخوام بچه رو ازم بگیری ، من بچرو بهت نمیدم .

ارتان: میدونستم گناهه که مادرواز بچه جدا کرد اما منم پدرش بودم بهش گفته بودم اگه میخواد کنار بچش باشه باید پیش من بمونه ،

درسته تصمیمم خودخواهی بوده ، اما منم این بچرو میخوام ،

ارتان: بالاخره رسیدیم بیمارستان
باران از درد زیاد بی هوش شده بود ، عصابم خورد شده بود اگه بلایی سرش میومد چی من تا اخر عمرم نمیتونستم خودمو ببخشم .

باران رو با تخت متحرک بردن سمت اتاق عمل ،
نذاشتن من بیش از این جل تر برم پرستا اومدو گفت که باید بیرون بمونم
کلافه بودم دستی تو موهام کشیدم ، از تو جیبم سیگاری بیرون کشیدمو اتیش زدم ، گوشیم تو جیبم لرزید ،

گوشیمو برداشتم ستاره بود،
الو جانم

ستاره :الو ارتان ، چیشد ، حالش خوبه ؟
– اره بردنش تو اتاق عمل ؟
ستاره: ارتان زنگ بزن به امیر اونم باید اونجا باشه شاید بتونه ارومش کنه .
خودت خوب میدونی وقتی به هوش بیاد حتما سراغ بچشو میگیره ، گناه داره به خاطر من !
زنگ بزن بگو بیاد ، تنها نمونه بهتره من واسه فردا بلیط گرفتم ،

ارتان: با اینکه خوب میدونستم امیر حاضر نیست به تلفنم جواب بده اما خوب ستاره راست میگفت باران نباید تو این شرایط تنها میموند ،
وقتی چشماشو باز کنهو بفهمه بدون اینکه بچشو دیده من بردمشو ازش خیلی دورم حتما بیشتر از اینها ازم متنفر میشه ، اما من که خوب میدونستم ، اون هیچوقت دلش با من یکی نمیشه
ارتان: باشه به خاطر تو زنگ میزنم بهش
ستاره خوشحال شدو گفت: حالا کدوم بیمارستان هستی منم میخوام بیام ،
ارتان: نه تو اینجا نباشی بهتره من بچرو میارم خونه ، وسایلو فقط اماده کن که زیاد وقت نداریم ،
از ستاره خداحافظی کردمو گوشیرو قطع کردم ، دوتا پک محکم به سیگارم زدمو ، انداختمش زیر پامو لهش کردم ،
تردید داشتم که به امیر زنگ بزنم یا نه خوب میدونستم امی هنوز بارانو دوست داره ، چند وقت پیش که رفته بودم شرکت باهم بحث کردیم سر همین قضیه !!
بهش نگفته بودم که باران حاملس
خوب میدونستم واسه یه مرد که عاشقه چقدر سخته بفهمه عشقش از یه نفر دیگه حاملس .

امیر هنوز رفیقم بود ، در حقش نامردی کرده بودم پس الان حقش بود که بدونه عشقش تو بیمارستانه

با لرزو استرس شمارشو گرفتم ،
جواب نداد دوباره گرفتم بازم جواب نداد ، ریجکت میکرد ،
رفتم از باجه تلفن عمومی شمارشو گرفتم .
بعد دوبوق برداشت .
امیر: بله بفرمایید ؟؟
ارتان: منم امیر خواهش میکنم یه لحظه به حرفم گوش کن ، قطع نکن .

امیر: چیه بگو میشنوم؟؟
ارتان: امیر باید بیایی بیمارستان حال باران اصلا خوب نیست ، اون حامله بوده و الان بچه داره به دنیا میاد میخوام اینجا پیشش باشی من بچمو بگیرم با ستاره از کشور خارج میشم به خودم قول دادم ، از باران معذرت خواهی کنم ، به خاطر رفتاری که باهاش داشتم بیا بیمارستان ، باید باهات حرف بزنم .
امیر: باشه کدوم بیمارستان بیام؟؟؟

ارتان: ادرس بیمارستان رو دادم .

امیر: اصلا نفهمیدم چطور خودمو به بیمارستان رسوندم.

از در ورودی وارد شدم ارتان رو صندلی نشسته بودو سرشو بین دو دستش گرفته بود کلافه به نظر میرسید حالش اصلا واسم مهم نبود ، فقط میخواستم ببینم حال باران خوبه یا نه ، رفتم سمتش
امیر: کجاست ، حالش خوبه؟؟
ارتان : بیا بشین ، نیم ساعته بردنش تو اتاق عمل اما هنوز نیاوردنش ،

امیر: یقه ارتانو گرفتم تو دستمو با چشمای به خون نشسته زل زدم بهشو گفتم : وای به حالت اگه بلایی سرش بیاد هم تو رواتیش میزنم هم اون تولتو ، فهمیدی کثافت .

ارتان: حوصله بحث نداشتم ، واسه اولین بار بود ، یک نفرو درک میکردم به ارومی دستشو از رو لباسم کشیدمو گفتم: حالش خوب میشه من مطمنم ، اگه تورو ببینه بهترم میشه .

امیر: خواستم حرفی بزنم که در اتاق عمل باز شدو دکتر اومد بیرون ،
هردو رفتیم سمت دکتر ،

امیر: اقای دکتر حالش چطوره ؟
دکتر : کدوم شوهرشید
ارتان : من!
دکتر حال بچه خوبه اما مادر باید تحت مراقبت باشه

منو امیر هردو وا رفتیم ،
اقای دکتر یعنی حالش خیلی بده؟
دکتر: نه خیلی بد نیست فقط حین عمل یکبار فشارش خیلی اومد پایین واسه همین میگم باید تحت مراقبت باشه ،
امیر: یعنی حالش خوبه ! چیزیش نیست ؟
دکتر : نه اقا نگران نباش انشالله تا دوسه روز تحت مراقبت هستن بعدش میتونید مرخصش کنید!
ارتان: ممنون دکتر ،
دکتر : خواهش میکنم پسرم انجام وظیفه بود .

ارتان: بالاخره باران رو از اتاق اوردن بیرون و بردنش تو بخش بستری ، رفتم سمتشو دستشو گرفتم .

امیر با چشم غره بدی خیره شده بود بهم ، واسم مهم نبود ، میخواستم واسه اخرین بار باهاش خداحافظی کنم ، به صورت سفیدش خیره شدم با اینکه چشماش بسته بود ، اما بیخیال نشدم ، شروع کردم به حرف زدن باهاش

باران خانوم ببخش بلاهایی که سرت اوردم ، به قول خودت میخوام فداکاری کنم واست میخوام از قفس زندانی که واست ساخته بودم رهات کنم ، دلم نمیخواد هیچوقت دیگه ناراحتیتو ببینم ، ببخش که بی خبر ازت بچرو میبرم چون اگه ببینیش دیگه دل کندن ازش واست سخت میشه ،
اشک سمجی از روی گونم چکید سریع پاکش کردمو ادامه دادم ،
ازت ممنون به خاطر اینکه روم تاثیر گذاشتی ، تا اخلاق گذشتمو کنار بزارم ،تا بشم یه ادم دیگه ،
دستی رو موهاش کشیدمو گفتم : اگه بدونی به خاطر کوتاه کردن موهات خودم چقدر زجر کشیدم .
واسه اینم ازت معذرت میخوام .

موهاتو نگه داشتم ، میخوام ازت یه یادگاری نگه دارم ،

پیشونیشو بوسیدم که از چشم امیر دور نموند ،
اما واسم مهم نبود لحظه اخر رفتم سمت امیرو دستمو گذاشتم رو شونش ،

ارتان: خداحافظ رفیق ، ببخش اگه اذیت شدی ، من دیگه اون ادم قبل نیستم ، قدر باران رو بدون ، اون بود که کاری کرد من گذشتمو فراموش کنم و این باران بود که منو به ستاره رسوند ،
وقتی بیدار شد بهش بگو که بخاطر بلاهایی که سرش اوردم چقدر ازش خجالت میکشمو شرمندم
امیر: باشه اگه حرفاتو زدی برو دیگه ،
فقط یه چیزی میخوام غیابی بارانو طلاق بدی نمیخوام دوباره ببینتت و داغ دلش تازه بشه

ارتان: باشه رفیق هر چی تو بخوای ، خداحافظ

امیر : یک ساعتی میشد که ارتان رفته بود تو اتاق باران نشسته بودمو منتظر بودم تا چشمای خوشگلشو باز کنه ، تو فکر بودم که چشماشو باز کرد .
تا چشمش بهم افتاد دستشو اورد نزدیک صورتمو گفت : امیرم واقعا خودتی ،یا بازم دارم خواب میبینم ؟؟
امیر: دستشو گرفتم تو دستمو بوسه ای روی دستش زدم .
امیر:لبخند کم جونی زدم نه خودمم عزیزم

باران : انگار تازه متوجه موقعیت شده بود چشماش از ترس گرد شدو گفت : امیر بچم کو ؟
امیر: چیزی نداشتم بگم ! چی میگفتم ، میگفتم ارتان بچرو برده ؟

باران: امیر با توام میگم بچم کو ؟ تورو خدا نگو که بردتش ! من هنوز ندیدمش ، بگو بیارتش یقشو گرفتم تو دستمو ، با اشکایی که حالا قادر به کنترلشون نداشتم گفتم :امیر با توام چرا حرف نمیزنی ؟

امیر: خانومم اروم باش ارتان رفته ،
باران: رفته که رفته به درک بچم چی ؟
امیر: اونـــم اونــم برده !!

باران : امیر من بچمو میخوام !من هرجور شده پیداش میکنم بهت قول میدم نمیزارم زیر دست اون عوضی بزرگ شه خودم زیر دست عموی عوضیم بزرگ شدم بسه نمیخوام بچم ، پیش اون باشه ، من میخوام پیداش کنم ، بهم قول میدی باهم پیداش کنیم؟؟؟
امیر: اروم باش عزیزم اره حتما تو فقط خوب شو ، خودم بهت قول میدم اصلا باهم بگردیم پیداش کنیم .

باران: با حرفی که امیر زد دلم اروم گرفتو دوباره تو جام کامل دراز کشیدمو به سرنوشت نامعلوم بچم فکر کردم .

★پایان فصل اول ★
تاریخ اتمام ۲۶/۸/۹۷

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.