خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان دختر خونبس جلد دوم پارت ۹

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت ۹

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

هر دومون سر سفره هفت سین نشستیم و به برنامه نگاه می کردیم نمی دونم چرا هرچی به کیارش اسرار کردم شقایق رو بگو بیاد قبول نکرد و همش بهونه می آورد

دیگه حتم پیدا کردم این دوتا دعوایی چیزی کردن وگرنه این رفتار کیارش نسبت به شقایق غیر عادیه دیگه

کیارش حتی قبول نکرد تحویل سال رو پیش خانوادش باشیم الان همه خونه باباش جمع اند ما دوتا عین جغد نشستیم همو نگاه می کنیم

نزدیک سال تحویل شد کیارش بهم اشاره کرد برم نزدیکش رفتم کنارش نشستم که منو بغل کرد دستم رو هم گرفت

زیر گوشم زمزمه کرد که یه آرزوی خوب کنم لبخند زدم و چشمام رو بستم و تو دلم آرزو کردم خدا این خوشی رو ازمون نگیره همیشه کنار هم بمونیم

صدای ترکیدن بم اومد چشمام رو باز کردم و سمت کیارش برگشتم که دستاش رو دوتوطرف صورتم گرفت و پیشونیم رو بوسید

عاشق این بوسه هاش بودم که اطمینان به خودم و دلم می بخشید

کیارش: سال نو مبارک خانم کوچولو
من: سال نو تو هم مبارک آقا بزرگه یالا عیدیم رو بده که عجله دارم
کیارش: جان؟؟من شما رو اصلا می شناسم ؟؟؟

من: نه صبر کن معرفی کنم. من همون خانومیم که اگه الان دست تو جیبت نکنی عیدی منو در نیاری دو نه دونه تاهای موت رو با فندک می سوزونم

کیارش:شوخی میکنی ؟؟

من: امتحانش ضرر نداره که !!

کیارش: پس بیا امتحان کنیم

با جیغ و ناله اسمش رو صدا کردم که خندید و از زیر سفره یه چیز آورد بیرون و جلوم تکونش داد

انگار بلیط هواپیما بود اما بازم من یکم شک داشتم اصلا بلیط هواپیما چه دخلی به من داره سوالی کیارش رو نگاه کرد

کیارش: اینم عید من به خانومم

من: کیارش این بلیط کجاست؟؟

کیارش: بلیط زاهدان

دختر خون بس۲, ]۱۲٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۳۲[
??۱۴۲پارت??

هنگ داشتم نگاش می کردم یعنی اجازه میده برم پیش خانوادم نمی دونم قیافم چه جوری بود که کیارش زد زیر خنده و دماغم رو کشید

من: کیارش جون فاطمه جدی میگی باورم نمی شه

سرش رو تکون داد به معنی اره
تو عمرم خبری به این خوبی نشنیده بودم که در این حد خوشحالم کنه رفتم تو بغلش و دشنام رو دورگردنش پیچیدم

کیارش: یعنی انقدر خوشحالت کرد بزار یه خبر بهتر بهت بدم

نشستم سرجام و کنجکاو نگاش کردم و پرسیدم چی ؟؟

کیارش: هفتم عروسی داداشته

من: چی ؟؟ چرا بهم نگفتن اصلا کدوم داداشم

کیارش: یکی از دوقلو ها دقیق نمی دونم کدوم بعدشم قرار بود هر وقت بلیطتت رو گرفتم بهت بگم حالا بقد نکن

من: حس می کنم انگار واقعا منو فراموش کردن

کیارش: نه عزیزم این طور نیست یه ماه نمی شه رفتن خواستگاری واسه این که داداشت قرار یه چند سال آخر درس هاش رو بره چین بخونه عروسی رو سری گرفتن آخر تعطیلات میره

من: من حتی از چین رفتنش خبر نداشتم میگم فراموشم گردن میگی نه

اشکام گوله گوله می ریخت که کیارش بغلم کرد و موهام رو نوازش کردن

کیارش: یه کاری نکن منصرف بشم نزارم بری

من: بلیط مال کیه ؟؟

کیارش: واسه چهارم ساعت شش شش ونیم حالا هم بلند شو انقدر الکی اشک نریز که میخوام این سه روزی که پیشمی همه جا برم یگردونمت

دختر خون بس۲, ]۱۲٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۳۲[
??۱۴۳پارت??

از بغلش اومدم بیرون و گفتم: مگه قراره تنها برم تو نمیایی
کیارش: نه عزیزم نمی شه من بیام یه عالمه قرارداد بستم که نصفشون را باید تا قبل سیزدهم تحویل بدم

من: کیارش یعنی چی ،اولین بار من تنها برم

کیارش: عزیزم نمی شه فوقش من خیلی تلاش کنم خودم رو روز عروسی داداشت برسونم اونم یه روزه برگردم خودت که میبینی چقدر سرم شلوغه

سرم رو انداختم پایین که اشکام ناخداگاه ریخت کیارش سرم را بلند کرد

کیارش: فاطمه این چه کاریه چرا الکی گریه میکنی

من: تو فامیل منو نمی شناسی اگه من تنها برم یه عالمه حرف برام درست میکنن اونم منی که یه خون بسم

کیارش: اونا خیلی غلط میکنن من سوم همه بچه ها رو گفتم بیان سر کار

من: خب بهشون بگو بگو بعد هفتم بیان

کیارش: اه فاطمه لج نکن دیگه عزیز من گفتم که روز عروشی خودم رو می رسونم بعدشم بعد این که کارهام رو تحویل دادم یه راست میام پیشت

من: کی تحویل میدی ؟؟

من: حدودأ بعد تعطیلات

من: قول میدی ؟؟

کیارش: اره

من: کیارش اگه نیومدی …

کیارش: قول دادم دیگه باشه

دختر خون بس۲, ]۱۳٫۱۱٫۱۷ ۲۳:۳۴[
سلام دوستای گلم فکر کنم شماها هم در مورد این که تلگرام فیلتر میشه شنیده باشین نمی دونم میشه یا نه تا آخر فروردین رمان رو تموم کنم واسه همین آیدی اینستاگرامم رو براتون میزارم که اگه نشد تموم کنیم رمان رو اونجا براتون ادامش رو میزارم
fatemeh_mirzaei2417

این آیدی منه حتما عزیزانم یه جا یاداشت کنین یا برین تو اینستا و دنبالم کنین اگه تلگرام فیلتر بشه و نتونین رمان رو دنبال کنین من مقصر نیستم بهتون گفتم بهتر همه برین اینستا رو نصب کنین اکثر کسایی که کانال دارن و منبر دارن این کارو کردن

دختر خون بس۲, ]۱۴٫۱۱٫۱۷ ۲۳:۵۰[
??۱۴۴پارت??

مهماندار صندلیم رو نشون داد بهم منم رفتم نشستم روش کنارم یه پیرزن و پیرمرد بودن پیرزن جاش رو با من عوض کرد من نشستم کنار پنجره

به شیشه پنجره تکیه دادم بغضم گرفته بود دلیلش رو نمی دونم دوری از کیارش یا تنها رفتن برای بار اول به خونه پدریم یا هزار یک دلیل دیگه که خودم نمی دونم

اما از یه طرف خوشحال هم هستم که بلاخره بعد یه سال می تونم خانوادم رو ببینم گوشیم رو گذاشتم رو حالت پرواز و یه موزیک پلی کردم و هندزفری هام رو تو گوشام کردم چشمامم بستم

******
با تکون دادن یکی از خواب بیدار شدم عادت داشتم همیشه تو مسافرت یه چرتی بزنم پیرزنه بهم گفت رسیدیم

خواب الود چشمام رو ماساژ دادم و بلند شدم همه داشتن می رفتن بیرون منم پشت سرشون رفتم بیرون

تو سالن فرودگاه منتظر بودم کیارش گفت بهشون میگه بیان دنبالم اما هنوز کسی نیومده روی یکی از صندلی ها نشستم و چشمام رو بستم

خوابم گرفته بود همش خمیازه می کشیدم گوشی رو روشن کردم سرم تو گوشیم بود که صدای آشنایی شنیدم

امیرصدرا: سام داداش این دختر همون ابجی زشته ماست

امیرسام: والا من که شک دارم

سرم رو بلند کردم و نگاشون کردن خودشونن داداش های دوقلوی خل وچلم

سام: اوو اوو فیلم هندی شد سیل اشک ها هم جاری

صدار: بجای این که بیایی بغل داداش جونت نشستی گریه میکنی با جیگر داداش

اومد طرفم و تو بغلش گرفتم اخ که چقدر دلم براشون تنگ شده بعد صدرا سام بغلم کرد

سام: بیا بریم خونه که همه رو سوپرایز کنیم پاشو بریم

من: مگه کسی نمی دونه ؟؟

صدرا: نخیر این داماد و مادرزن باهم نقشه کشیدن ما رو هم الان خبر کردن من: خب پس مامان پشت این ماجرا بود منم همینجوری سوپرایز شدم رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم

دختر خون بس۲, ]۱۴٫۱۱٫۱۷ ۲۳:۵۰[
??۱۴۵پارت??

وقتی در خونه رسیدیم ضریان قلبم رو صد بود دلم براشون لک زده بود در را که صدرا باز کرد دونه دونه خاطراتم تو ذهنم مرور شد

اینجا خونه پدرمه خونه ای که یک سال پیش خونه منم بود خونه ای که چقدر بهش مغرور بودم چقدر به این خانواده مغرور بودم هه الان …

تا به در اصلی رسیدیم انگار برام یک سال گذشت هنوز در رو باز نکرده بودیم که درباز شد و چهریه ناز مامان نمایان شد

اونم مثل من چشماش اشکی بود محوه دیدنش بودم که یهو تو بغلش حل شد اخ مه هیچ آغوشی مثل آغوش مادر لذت بخش و آرامش دهنده نیست

تمام صورتم رو می بوسید و قبون صدقم می رفت حتی قدرت حرف زدن نداشتم صورتم رو تو دستاش قاب گرفت و نگام کرد

خودم رو دوباره انداختم تو بغلش و با صدای بلند زدن زیر گریه نمی دونم چقدر تو بغل مامان گریه کردم که یکی ما رو از هم جدا کرد

برگشتم اعتراض کنم که با صورت اشکی بابا رو به رو شدم خودم رو پرت کردم تو بغلش وای بابا بابای نازنین و ارومم

فقط منو محکم تو بغلش گرفته بود و بی صدا اشک می ریخت عاشق این مرد بودم این مردی که همه چیز تموم بود همه چیز تموم

قربون موهای سفیدیش بشم موهای سفیدش که کم بودن چرا الان تمام موهاش سفید شده

منو از خودش جدا کرد و پیشونیم رو بوسید دستش رو پشتم گذاشت منو سمت خونه هدایت کرد

هنوز کامل نرفته بودم تو خونه که یکی عین فر فر داشت می دوید سمتم شعیب بود داداش کوچولوم

محکم بغلش کردم با صدای گریش گریه منم شدت گرفت اخ که داداشم چقدر بهم وابسته بود خدا میدونه چقدر براش سخت بود من تنها راز دارش بودم هروقت خرابکاری می کرد باهم خرابکاریش رو لاپوشونی می کردیم

دلم براش یه ذره شده بود الهی قربون بشم بس گریه کرد صورتش قرمز قرمز شده بود

دختر خون بس۲, ]۱۵٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۱۱[
??۱۴۶پارت??

همه تو پذیرای نشسته بودیم هنوز اشکام رو خشک نکرده بودم که داداشم سعد از طبقه بالا اومد بلند شدم رفتم جلوش

داداش مغرورم که همیشه ابوس وبداخلاق دوباره گزیم گرفت توبغلش اما اون برعکس همه دلداریم داد و گریه نکرد

همیشه همینه بلد نیست یکم برای دل دیگرانم که شده اخم هاش رو باز کنه و خودش رو ناراحت نشون بده

از بغلش اومد بیرون و به تیپ وقیافش نگاه کردم

من: حتما باز با دراز وکوتاه قرار داری
خندید و گفت: اره توهین نکن به دوستام

اومدم و نشستم سعد هم چند دقیقه بعد رفت کم کم اون جو سنگین و ناراحت رفت شر وصدامون رفته رفته بالاگرفت و صدای خندهامون بالارفت

من: راستی الان کدومتون دوماد شدین

سام وصدرا: دوتامون

من: چی ؟؟کیارش بهم نگفت دوتاتون ، گفت یکی از دوقلوها

صدرا: دوتامون دوماد بشیم مشکلیه ها؟؟

من: نه بابا ،وایستا ببینم کجا رفتین دوماد شدین

زیپ دوتاشون باز شد
من: درست حدس زدم با همون دوتا دختره ؟؟؟

با حالت جیغ و اعتراضی مامانم رو صدا کرد

من: مامان تو که انقدر سختگیر بودی عرشیا رو اجازه ندادی با یکی از همکاراش ازدواج کنه بعد چه طور این دوتا رو گذاشتی با همکلاسی هاشون ازدواج کنن

من: دخترها رو خودم دیدم خیلی خوب ومناسب بودن با ادب و باخانواده خیلی خوب

من: خب اون دختره هم همه چی تموم بود

صدرا: تو چرا الان سنگ اونا به سینه می زنی

سام: حالا ما رفتیم خواستگاری و تموم شد فردا پس فردا عروسیمونه مشکل تو دیگه چیه این وسط

با صدای زنگ حرفامون نصفه نیمه موند عمو و خانوادش اومدن

بعد چند ساعت دوتا داییم اومدن و عمه خانمم که نیومده بود هنوز خونه شلوغ وشلوغ تر می شد

عمم ودختراش که اومدن از خوشحالی من رفتم پیشون مثل همیشه سه تای هم دیگه رو باهم بغل کردیم سه تای باهم گریه می کردیم
تنها دخترای که تو فامیل باهاشون دوست بودم همین دوتا بودن

همه دورهم نشسته بودیم دایی هام مثل همیشه سر به شرم میزاشت با صدای زن عمو همه برگشتیم سمتش مخاطبش من بودم

دختر خون بس۲, ]۱۵٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۱۱[
??۱۴۷پارت??

زن عمو: چرا شوهرت نیومد فاطمه جان ؟؟

من: اون الان نمی تونه بیاد کارهاش زیاده گفت اگه بتونه روز عرسی خودش رو می رسونه اونم فقط چند ساعت دوباره برمی گرده

عمو: تو ایام نوروزم کار داره مگه

من: تو نوروز کارشون بیشتر

زن عمو: خب می تونست کارش رو بسپاره به یکی دیگه اولین بار که نباید زنش رو تنها بفرسته

مونده بودم چی بگم که ضدای دختر عموم بلندشد که

گفت: شاید راضی نبوده به اومدن به اینجا خودتون که یادتونه عروسیش حتی حاضر نشد یه شب بمونه شب حنا بندون اومد شبشم رفت هتل شب عروسی هم فورا فاطمه رو برداشت برد

مامان: اره عزیزم اون موقعه اصلا راضی نبود اینجا بمونه اما الان خودش پیشنهاد داد که فاطمه رو سوپرایز کنه و بفرستتش اینجا بعدشم با خودم حرف زد گفت روز عروسی میاد زود هم باید بره بعد تعطیلات میاد و یه مدت طولانی اینجا می مونن

ابرهاش رو به یه حالت خیلی مسخره تکون داد یعنی فهمیدم از درون داشتم آتیش می گرفتم

من که اینو میشناسم مامانش شروع کنه دخترش داره ادامه می ده

یه خمیازه نمایشی کشیدم و گفتم که خستم و خوابم داره
مامان بهم گفت برو استراحت کن تو اتاقت منم سری بلند شدم ورفتم تو اتاق اخ که دلم واسه این اتاق تنگ شده بود

اتاق با کاغذ دیواری فانتزی و کولس صورتی تخته دخترونه صورتی ست کمد و میزوآیننه دور صورتی کل اتاقم صورتی و سفید بود

خودم رو انداختم رو تختم و غلط زد م و چشمام رو بستم با فلاکت روسریم رو در آوردم پرت کردم پایین تخت

دکمه های مانتوم رو باز کردم و چشمام رو بستم

دختر خون بس۲, ]۱۷٫۱۱٫۱۷ ۰۱:۲۴[
??۱۴۸پارت??

فردا عروسی بود منم که هرچی به کیارش زنگ میزدم جواب نمی داد با گوشی که دستم بود رفتم تو پذیرای که همه بودن به علاوه خانواده عمو

بابا: چی شده دختربابا سرگردونی ؟؟

من: از صبح تا حالا هرچی به کیارش زنگ می زنم جواب نمیده نگرانشم

مادر: دخترم الکی نگرانی دیروز که خودش گفت امروز کارش زیاده که فردا بتونه بیاد دستش بنده که جواب نمی تونه بده

من: مامان امکان نداره هر طور که دستش بند بود هرروز ده بار برام زنگ میزده امروز حتی جواب نمی ده

عمو: خیره عمو جان نگران نباش مطمئن باش دستش آزاد بشه خبرت میکنه

تا خود شب همش تو فکر و خیال کیارش بودم خیلی نگرانش بودم

هرکاری میکردم فکر وخیال نمیذاشت بخوابم عین این دیونه ها گوشی دستم بود همش بهش زنگ میزدم

اگه خاموش بود میگفتم شارژش تموم شده ولی این که جواب نمی ده حالم رو دگرگون میکنه

همش طول عرض اتاق رو طی می کردم از استرس گلوم خشک شده بود رفتم پایین تو اشپزخونه برق رو روشن کردم

آب که خوردم به کابینت تکیه دادم می ترسیدم به خانوادی خودش زنگ بزنم اونا رو هم نگران کنم این وقت شب

میخواستم برم بیرون که مامان اومد تو آشپز خونه

مامان: این وقت شب تو تو آشپز خونه چی کار میکنی مگه نخوابیدی

من: مامان نگرانشم از صبح تا حالا جواب نمی ده

مامان: مطمئن باش چیزی نیست بیا برو بخوابم فوقش فردا زنگ میزنی به پدرش برادرش برن ببینن چی شده

من: من تا صبح چه جوری می تونم دوم بیارم

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.