خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان دختر خونبس جلد دوم پارت 3

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت 3

Rate this post

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

خدایا الان فقط وفقط توکلم به تو و بس   نا امیدم نکن  التماست میکنم این بچه چیزیش نشه

برام سالم بمونه همین  همین که بتونم بغلش کنم و بزرگش کنم برام قد یه دنیا ارزش داره

توکلم فقط وفقط به خودته

دیگه خوابم پریده بود برای سرگرم کردن خودم شروع کردم سروسامون دادن خونه صبحانه رو آماده کردم الاناس که کیارش بلند بشه  خودم چون گرسنه شده بودم خوردم

اومدم که برم کیارش رو بیدار کنم که دیدم اومده بیرون دم اتاق  دست به سینه به در اتاق تکیه داده و تو فکره

از موهای ژولیده و قیافش معلوم بود تازه بیدارشده یهو شیطنتم گل کرد برم اذیتش کنم اون که تو فکر و اصلا تو این دنیا نیست چرا من از این حالتش یه فیضی نبرم

رفتم نزدیکش یهو جیغ زدم کیارش که بدبخت کیارش یه متر از جاش پرید اول هنگ نگام کرد تا وضعیت رو تجذیه تحلیل کرد که من باهاش چیکار کردم من آماده فرار شده بودم

همین که میخواست منو بگیره در رفتم  اونم دنبالم  ماشاالله منم که فرض عین قرقی از کنارش می گذشتم و ازپیشش در می رفتم

کیارش: فاطمه دعا کن فقط گیرت نندازم مو تو سرت نمی زارم دختره چموش

من همی فرار می کردم و کیارشم همش کوری می خوند برام

از اونجا که نفش کم آورده بودم نتونستم تحمل کنم و وایستادم دستامم به حالت تسلیم بالا رفتم

من: آتش بس بسه کیارش ببخشید بخشید خواستم از فکر درت بیارم ترسوندمت ببخشید

کیارش که بهم رسید بدجور نگام کرد قیافم رو مظلوم کردم و گفتم

من: ببخش دیگه ،قول میدم اذیتت نکنم بیشتر از این بدوم بچمون پدرش در میادا بعد می افته

کیارش: من که از خدامه

من: اه کیارش باز شروع نکن

کیارش: چیزی رو تموم نکردم که باز شروع کنم هنوز رو حرفم هستم این بچه باید سقط بشه

بادم به کل خالی شد

قضیه سقط بچه چند روزی کشش داشت هر روز هم کیارش عصبی تر و بد اخلاق تر می شد  طوری که اصلا جرعت نمی کردم باهاش رو به رو بشم راستش یه جورایی داشتم ازش فرار می کردم چون گفته بود همین روز ها من رو میبره که بچه رو سقط کنم

امروز کیارش نرفته بود سرکار این من رو بیشتر می ترسوند برای همین اصلا دورو برش پیدا نمی شدم اون می اومدتو پذیرای من می رفتم  آشپز خونه یا اتاق کلا یه وضعی بود

رفتم گوشیم رو از اتاق بردارم که شانس گندم کیارش همونجا بود  پام که به اتاق رسید  تازه دیدمش

رفتم سری گوشی رو بردارم که عصبی قدم برداشت سمتم و بازوم رو گرفت  کیارش: امروز که کلا از دستم فرار می کردی اما دیگه جای فرار نیست آماده شو بریم

با لکنت و ترس گفتم: کجا؟؟

کیارش: یعنی باور کنم نمی دونی میخوایم کجا بریم؟؟

من: کیارش تو را خدا !!

من نمی خوام این بچه سقط بشه

کیارش: تو مهم نیستی من میخوام سقط بشه

من: مگه تو آدم نیستی وجدان نداری این بچه از خون خودته چرا انقدر راحت داری از قتلش حرف میزنی

کیارش: نمی دونم کی و چه جوری از دستم در رفت وگرنه اصلا به وجود نمی اومد ، الانم که ناخواسته اومده باید بره پس سری آماده شو و اون روی سگ من رو بالا نیار که بد میبینی

به پهنای صورت داشتم اشک می ریختم واقعا نمی خواشتم این کار رو بکنم حتی یه درصدم دلم نمی خواست همچین کاری بکنم برای همین گفتم نه  کیارش یهو دستش رو بلند کرد که من رو بزنه

از ترس جیغ خفه ای کشیدم و چون بازوم تو دستش بود و راه فراری نداشتم سرم رو تو بغلش قایم کردم

هه از ترس خودش به خودش پناه می بردم از این  حالت بی کس تر هم وجود داره مگه

نفسم بالا نمی اومد به هق هق افتاده بودم دوطرف بازوهامو گرفت و من رو از خودش جدا کرد

کیارش: این همه خودم رو نگه داشتم که دست روت بلند نکنم چرا یه کاری میکنی این کارو بکنم آخه

این بچه وقتی پدرش به بودنش راضی نباشه به دنیا اومدنش اصلا درست نیست چون از محبت پدری هیچ بهره ای نمی بره بفهم

من: مطمئن باش خدا یه روز تاوان تمام این حرف ها و کارها رو ازت میگیره تاوان تک تک این اشک ها رو می دی

خودم رو از بین دستاش بیرون کشیدم و رفتم سمت کمد و لباس هام رو با اشک و گریه  عوض کردم و جلوتر از اون از خونه زدم بیرون  اونم پشت سرم اومد

برام مهم نبود بقیه من رو با این سر ووضع آشفته و گریه ای می بینن فقط وفقط اشکام بود که می ریخت

سوار ماشین که شدیم سرم رو به شیشه تکیه دادم

تا مقصد تنها کار من گریه بود به خصوص آهنگ های غمگین  که تو فضای ماشین پخش می شد نمک  بود رو زخمم

با توقف ماشین کنار یه در خونه ویلایی تعجب کرد یهو خوش حال شدم که پیشمون شده اما با یاد آوری یه فیلم که اون جا هم یه جای غیر قانونی برای سقط بچه بود همین جوری بود داغ دلم تازه شد

من: این جور جاها غیر قانونی ان

کیارش: پس چی فکر کردی جاهای قانونی این بچه رو سقط می کنن

من: کیا…

کیارش: هیس پیاده شو

ناچار پیاده شدم و پشت سر کیارش راه افتادم  تو دلم آشوب به پا بود دلم آروم نمی گرفت  وقتی وارد خونه شدیم  کسی نبود

انتظار داشتم چند نفر جلوتر از ما می بودن اما اونجا جز من وکیارش تو سالن کس دیگه ای نبود

یه خانم از یه اتاق اومد بیرون بهمون خوش آمد گفت بعد پرسیدن فامیل کیارش بهم گفت برم تو یه اتاق که نشونم داد

پاهام یاری نمی کردن  دل رفتن به اون اتاق رو نداشتم حالم اصلا خوش نبود  وقتی وارد اتاق شدم فضاش برام خیلی خفه بود

همه چیز تو اون اتاق بود عین اتاق همون دکتر زنان بود یه کاسه و چند مدل ابزار جراحی روی میز کنار تخت چیده شده بودن با دیدن اونا  ترس بیشتر تو دلم لونه کرد به شدت گیرم افزوده شد خانمه که وارد شد من رو با اون حال دید تعجب کرد ابروهاش رفت بالا

خانم دکتر:چی شده عزیزم ؟؟ نترس  با سقطش خودت رو راحت می کنی

من: من نمی خوام سقطش کنم من بچم و می خوام

دکتر: اما اون آقایی که پشت دره یه چیز دیگه می گه

با دستام صورتم رو پوشوندم که دستم رو گرفت من رو روی یه صندلی نشوند

دکتر: ببینمت  دوست پسرته رابطتون نا مشروع بوده؟؟

من: ن ن نه… به خدا شوهرمه

دکتر : باشه چرا ترسیدی  خب چرا می خواد این بچه روسقط کنه

ساکت شدم چی بهش می گفتم آخه ،

خودش ادامه داد: اولین بچته ؟؟ چند سالگی مگه ازدواج کردی

من: تازه شده هفت ماه که ازدواج کردیم. منم ۱۷ سالمه

دکتر: چی ؟؟۱۷ سالته. اما شوهرت یه چیز دیگه می گفت

من: چی ؟؟

بدون این که جوابم رو بده بلند شد و از اتاق رفت بیرون منم پشت سرش رفتم که رفت سمت کیارش که پشتش یه ما بود و داشت با تلفن حرف میزد

دکتر: آقای میرزایی

کیارش گوشی رو از گوشش کنار آورد وسوالی به من و دکتر نگاه کرد و وقتی من رو دید اخم غلیظی کرد و گوشیش رو قطع کرد و گذاشت تو جیبش و دست به سینه شد و گفت: بله ؟؟

دکتر: شما به من گفتین همسرتون ۲۰سالشونه  اما خودش میگه ۱۷ سالشه  خودمم تعجب کردم اصلا به قیافش نمی خورد ۲۰سالش باشه

کیارش:که چی برای شما چه فرقی می کنه

دکتر: برای من که فرقی نمی کنه برای این دختر خطر داره  من چنین کاری نمی کنم

کیارش: شما پولت رو میگیری و کارت رو میکنی به خطری بودنشم فکر نمی کنی

دکتر: نه  درسته کارم اینه ولی وجدان دارم  اونایی که تا الان من بچه هاشون رو سقط کردم  سنشونم بالا بود و به خواست خودشون بود  اما خانوم شما به علاوه این که سنش کمه خودشم به سقط بچه راضی نیست  من چنین کاری نمی کنم  برین جایی که این چیز ها براشون مهم نیست

کیارش عصبی شقیشه هاش رو فشار می داد با غضب من رو نگاه کرد و شاره کرد دنبالش برم و خودش هم زد بیرون

برگشتم سمت دکتر با تشکر نگاش کردم دستم رو فشرد و لبخند زد ومنم یه لبخند بی  جونی زدم و برگشتم رفتم بیرون

وقتی تو ماشین نشستم کیارش عین میرغضب تو ماشین نشسته بود

خدا به خیر کنه این که الان این جوریه خونه برسیم چیکار می کنه

اروم و بی سر وصدا نشستم مطمئنم تو ماشین داد و فریاد نمی کنه. برسیدم خونه در رو نبستم منو زنده زنده چال می کنه

با اخم و عصبانیت رانندگی می کرد  جرعت نداشتم چیزی بگم پس بهتره خفه بمونم تا بدتر نشده

ولی خیلی خوشحال بودم لاعقل بچم برام مونده  خدا بهم شانس داد که دکتر یکم با وجدان بود

در پارکینگ باز بود کیارش بدون این که نگاه کنه پیچید تو پارکینگ یکی داشت ماشینش رو می آورد بیرون نزدیک بود به هم بخوره ماشین ها

کیارش اصلا به اون توجه نکرد و وارد پارکینگ شد کنار آسانسور  وایستاد  من پیاده شدم خودشم ماشین رو سرجاش گذاشت و پیاده شد و اومد سمت من سوار آسانسور شدیم  جرعت نمی کردم نگاش کنم

همین که آسانسور وایستاد اومدیم بیرون کیارش که در خونه رو باز کرد.

پریدم تو خونه و داشتم می رفتم سمت اتاق

کیارش: صبر کن  بیا اینجا

آب دهنم رو با سر وصدا قورت دادم و  برگشتم سمتش  چادرم  رو در آوردم و گذاشتم رو صندلی  چند قدم به کیارش نزدیک شدم

کیارش همون جور که داشت می اومد سمت من و آروم آروم قدم بر می داشت

کیارش: چی به اون زنه گفتی چه بامبولی سر هم کردی ؟؟

من: هیچی من کاری نداشتم  اون ازم پرسیده چند سالم بوده که ازدواج کردم فقط همین  نمی دونستم که تو یه چیز دیگه گفتی

کیارش: باشه پس آماده شو بریم یه جای دیگه  تا از شر این بچه راحت بشیم

من: نه دیدی که قبول نمی کنن هیچ جا قبول نمی کنن

کیارش:می کنن قبول می کنن پول بدم بهشون  قبول می کنن آماده شو

من: نه نمی زارم

کیارش: دیدی خودت یه کاری کردی که اون ناراضی شد من: نه این طور نیست من تقصیری نداشتم

کیارش : پس را بیا بریم

من: کیارش  چرا نمی فهمی من نمی خوام این بچه رو از دست بدم

کیارش: اما من نمی خوامش تو این رو بفهم

نمی دونم چی شد. که یهو شجاع شدم و گفتم :نمی زارم

که این حرفم باعث عصبانیت بیش از اندازه کیارش شد دندون هاش رو روی هم سابید  و به سمت قدم برداشت که منم عقب عقب می رفتم

عین چیز ازش می ترسم اما نمی خوام بچم رو ازم بگیره سعی می کردم با حرف قانعش کنم اما گوش اون بدهکار نبود

کیارش: فاطمه من نمی زارم این بچه به دنیا بیاد  یا با من می یایی می ریم براس سقط یا انقدر میزنمت تا این بچه بیفته  فهمیدی

من: من رو با این چیز ها نمی تونی بترسونی. من نمیزازم ..

کیارش: اه باشه …  برای آخرین بار میگم  میایی بریم یا نه

من: نه

حرفم رو زدم و رفتم تو اتاق درم پشت سرم بستم رو تخت نشستم و سرم رو بین دستام گرفته بودم

که یهو کیارش وارد شد و رفت سمت کمد  ضربان قلبم رفته بود روی هزار  کمربندی برداشت و اومد سمت من  وای نه خدای من

خودم رو آماده یه کتک حسابی کرده بودم اینجور که معلومه این بچه امروز جون سالم به در نمی بره

یه دفعه ترس مجبورم کرد که خواستش رو قبول کنم اما یه حسی مانعه شد ،  این رو مطمئنم با این حالت کیارش و اون کمربند این بچه قطعا سقط می شه  وقتی رو به روم وایستاد منم بلند شدم و وایستادم دست و پاهام به شدت می لرزید

من: یعنی می خوای با کتک زدن من بچت رو بکشی

کیارش: اره … وقتی قبول نمی کنی بی دردسر و عذاب این بچه رو از سر راهمون برداری مجبورم دست به چنین کاری بزنم

من: هه این بچه  کجای راهت رو سد کرده ؟؟

کیارش: ببین من با تو کاری ندارم اما برای پدر شدن زوده و همین طور دست وپا گیر

من: منم زنتم اما تو زندگیت تغییری ایجاد نکردم تو الان عین دوران مجردیت  زندگی می کنی  مطمئن باش اونم نمی زارم  باعث  تغییری تو زنذگیت بشه

کیارش: فاطمه من بچم که میخوای با این حرفا گولم بزنی

من: گناه داره

کیارش: تو فکر این چیزها نباش

دیگه واقعا نا امید شده بودم این جور که معلومه کیارش هیچ جوری قبول نمی کنه

کیارش: بهتر نیست یکم دیگه فکر کنی اون جوری سقط بشه هم برای تو هم برای اون بچه بهتره اما با این کمربند زور من چند وقت زمین گیر می شی !!

من: تو دیگه کی هستی؟؟ کم کم دارم به این شک می کنم که آدم باشی ، الان بیشتر شبیه یه حیونی تا آدم

کمربند رو بالا برد و محکم باهاش زد روی بازوم و فریاد زد : خفه شو

این ضربه باعث به وجود اومدن ضربه های بعدی شد بهم حتی فرصت این رو نداد که از خودم محافظ کنم

مرد ظالم من برای بار دوم هم من رو با کمربند عزیزش نوازش کرد  با اول دخترانگیم رو ازم اینجوری گرفت این با بچم رو می خواد ازم بگیره

این بار هم از جای  سگک می زد انگار میخواست بالاترین درد رو برام به وجود بیاره انگار دوست نداره درد کمی بچشم می خواد همه درد ها رو با تمام وجود بچشم

انگار کر شده بود گریه هام رو ناله هام رو جیغ های پر دردم رو هیچ کدوم رو نمی شنید

یا اگرم می شنید خودش رو زده بود به نشنیدن  وقتی دیدم نه جیغ نه ناله و نه التماس از سرعت دستاش که به همراه کمربند به بدنم می خورد کم نمی کرد  خفه شدم نه جیغ می زدم نه ناله می کردم نه التماس  فقط مظلومانه اشک می ریختم

تحمل درد ها بزام سخت بود لبام رو بین دندونام گرفته بودم تمام بدنم از درد گز گز می کرد اما کیارش انگار هنوز به مقصودش نرسیده بود

جرعت برگشتن رو نداشتم می ترسیدم کمربند بخوره تو صورتم پاهام رو تو شکمم جمع کرده بودم

چند دقیقه مکث کرد برگشتم تا ببینمش که کمربند بالا رفت و به یکباره نصف سر و صورتم سوخت ، خورد بود تو  صورتم سگکشم به سرم خورد بود

چنان جیغی زدم که حتی گوش خودمم درد گرفت وهنجرم سوخت  حتی از درد نمی تونستم چشمام رو باز کنم سرم رو بین دستام گرفته بودم

کیارش چند دقیقه مکث کرد و دوباره شروع کرد  اما من دیگه درد های این ضربه ها رو حس نمی کردم  از دردی که تو سر وصورتم پیچیده بود به خودم می پیچیدم

کمربند رو کمرم رو شکمم حتی زیر شکمم می خورد اما دردش جلوی این دردی که تو سرم بود هیچی نبود

اما کیارش کور شده بود این حال خرابم رو نمی دید  این ناله ها و جیغ ها رو نمی شنید دیگه تحمل نداشتم  با جیغ اسمش رو صدا زدم

من: کیارش…سرم … سرم

دیگه ضربه ای بهم نخورد  وقتی برگشتم کمرم سوخت کیارش پشت به من وایستاده بود  سرش رو بین دستاش گرفته بود وقتی برگشت سمتم با دیدنش  انگار درد یادم رفت

کیارش داشت گریه می کرد  حتی نمی تونستم باور کنم اشک ها  یه حاله درست کرده بودن نمی تونستم ببینمش

همش پلک می زدم تا بتونم ببینمش برام باور کردنی نبود کیارش اون داره گریه می کنه چشماش قرمز شده بود

لبام عین ماهی تکون می خورد اما نمی تونستم حتی یه کلمه بگم قدرت تکلمم رو از یاد برده بودم  واقعا باور کردنی نبود

می خواستم بلند بشم که سرم به شدت تیر کشید یه ناله ضعیف کردم و دوباره دراز کشیدم

کیارش اومد کنارم سرم رو بلند کرد و تو بغلش گرفت انگار یه پناه پیدا کرده بودم  زدم زیر گریه با صدای بلند گریه می کردم

چیکار می تونستم بکنم از ترس خودش به خودش پناه می بردم و از خودش باید به خودش گلگی می کردم کاری نمی شد کرد دیگه…

من رو از خودش جدا کرد و به صورتم نگاه می کرد دستش را بالا آورد تاصورتم رو دست بزنه  وقتی دستش به جای که کمر بند خورده بود خورد  چنان جیغی زدم  که سری دستش رو کشید عقب

دوباره حالش بد شد فکر کنم بازم بغضش گرفته بود  من رو از بغلش کشید بیرون و از اتاق زد بیرون

با صدای در خونه فهمیدم رفت تمام بدنم درد می کرد اما  نمی  تونستم تکون بخورم

همون جوری داز کشیدم و چشمام رو بستم  تا یکم حالم بهتر بشه بتونم بلند بشم وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود اتاق به شدت سرد بود وقتی نشستم تمام بدنم تیر کشید به علاوه سرم

دوباره بغض کردم یهو یاد بچم افتادم بین پاهام رو که نگاه کردم خونی چیزی نبود خیالم راحت شد  لاعقل اون سالم مونده

باهزار زور وزحمت بلند شدم رفتم تو سالن اونجام تاریک و سرد بود از سکوت بیش از اندازه ترسناک و تاریک خونه معلوم بود کیارش هنوز نیومده

برق رو روشن کردم رفتم تو آشپز خونه  از گرسنگی بیش از حد حالت تهو بهم دست داده

غذا های رو اجاق رو گرم کردم و خوردم بعد خیلی سردم بود رفتم یه لباسگرم بپوشم

وقتی داشتم لباس هام رو عوض می کردم به هرجای بدنم که نگاه می کردم جای کمربند روش بود  دلم برای خودم سوخت

بعد عوض کردن لباس هام  دوباره دراز کشیدم تا این کوفتگی بدنم بهتر بشه

چند ساعتی همون جور بی حوصله دراز کشیدم بهتر نشدم کیارش هم که انگار تصمیم گرفته بود من بمیرم بعد بیاد

هرچی از این بغل به اون بغل می کردم بازم خوابم نمی برد توان بلند شدن رو هم نداشتم

وقتی صدای در اومد چشمام رو بستم پشت به در دراز کشیدم دلم نمی خواست باهاش چشم تو چشم بشم

وقتی صدای در اتاق اومد که باز شد چشمام رو بستم انگار چند ساعته خوابم با صدای قدم هاش دعا دعا می کردم نفهمه بیدارم

اومد کنارم دراز کشید چند لحظه تو یه حالت بود که یهو بلند شد و نشست رو تخت دستش رو گذاشت رو نبض گلوم

خندم گرفته بود ترسید نمرده باشم خیالش که راحت شد دوباره  دراز کشید

یکم که گذشت صدای نفس هاش نشون از خواب بودنش بود منم کم کم خوابم برد

***

وقتی بیدار شدم هوا روشن روشن بود انگار ساعت نه وده می شد  برگشتم کیارش نبود

زیر شکمم و سرم به شدت درد می کردن واقعا نمی تونستم تحمل کنم

سرگیجه هم که داشتم دیگه بدتر به بدبختی بلند شدم  رفتم تو آشپز خونه  گرسنه بودم شیر رو از تو یخچال برداشتم وقتی ریختم تو لیوان که بخورم حالم یکم بد شد  گذاشتمش کنار

پنیر رو که برداشتم از اونم بدم اومد سمت هرچی می رفتم حالم از اون غذا به هم می خورد خیلی هم گرسنه بودم

به ناچار از آشپز خونه گرسنه اومدم بیرون دردم حالمو گرفته بود از زور درد خمیده راه می رفتم

رفتم رو کاناپه دراز کشیدم  یهو استرس گرفتم حتما بچم رو سقط کردم که انقدر درد دارم.

آخه تو دوران بارداری که کسی پریود نمی شه من چرا دردش رو دارم  دعا دعا می کردم این جوری که فکر می کنم نباشه

دردم هر لحظه بیشتر می شد برای همون  رفتم تو حموم وان رو پر آب گرم کردم

همیشه که درد پریودم خیلی می شد می رفتم تو آب گرم دراز می کشیدم این بهترین راه

لباس هام رو در آوردم رفتم تو وان از شدت درد کم شده بود اما بازم درد داشتم همون جوری به وان تکیه دادم و چشمام رو بستم

زیر دلم به شدت درد می کرد واقعا تحملش سخت بود حتی آب کم حالم رو خوب نکرد  اومد از وان برم بیرون که چشمم به آب های وان خورد

رنگشون عوض شده بود صورتی رنگ شده بود هنگ کردم وای خدا هر لحظه پرنگ تر می شدن منم فقط اشکام می ریخت کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد

از تو وان اومدم بیرون باید به کیارش زنگ بزنم حوله رو سری دور خودم پیچیدم داشتم می رفتم سمت در که یهو زیر شکمم تیر کشید و دست وپام سست شد

توان تحمل وزنم رو نداشتم رو زانو خودم رو انداختم رو زمین حتی پاها و دستام می لرزید  از شدت استرس نفس نفس می زدم

از زیر پاهام خون سرازیر شده بود درد داشتم و نمی تونستم از جام تکون بخورم دعا دعا می کردم کیارش زود بیاد

دیگه واقعا سست و بی حال شده بودم خون هام هم دیگه لخته لخته ازم می اومد

کاری جز گریه نداشتم  کیارش هم نبود فکر کنم نزدیک یک ساعت می شد که کف حموم افتاده بود

هر لحظه بی حال تر از دفعه قبل می شدم  انگار داشتم کم کم بی هوش می شدم

خون ها که از بدنم خارج می شدن رو حس می کردم اما جرعت نگاه کردن نداشتم حموم  بوی خون گرفته بود

وقتی نفس می کشیدم حس می کردم بوی خون از دهنم خارج می شه  دردم دوباره زیاد شد که من دوباره شروع کردم به گریه کردن  اما با حسی که یهو بهم دست داد گریه به کل یادم رفت

یه چیزی انگار یه چیزی تو بدنم خالی شد  سعی کردم خودم رو به در حموم برسونم اما نشد چون چشمام دیگه داشت تار می دید

انگار یه نیرویی سعی داشت من رو بی هوش کنه گلوم خشک شده بود بوی خون دور وبرم بود که باعث می شد حالم بدتر بشه

چشمام دیگه تاریک می شد دستام تحمل وزنم رو نداشتن قبل از این که بیفتم خودم دراز کشیدم  که کم کم چشمام بسته شد  ****

وقتی چشمام رو باز کردم باز هم تو حموم بودم و بوی خون دور وبرم بود  دلم همون جور ضعف می رفت

به کمک دیوار بلند شدم لخته های خون که کف حموم بودن باعث می شد حالم بدتر بشه  یعنی بچه من داره اینجوری نابود می شه

نه من این همه تحمل کردم که برای اون اتفاقی نیوفته نمی زارم نمی زارم به فلاکت خودم رو به در حموم رسوندم  در رو بزار کردم و رفتم سمت گوشیم

شماره کیارش رو گرفتم که گفت اعتبارش کافی نیست اه گندتت بزنن

اومدم برم رو تخت راز بکشم که قطره های خون را رو سرامیک دیدم  که دوباره باعث ضعفم شد  این جوری نمی شه

باید یه کاری بکنم  ای خدا  خودت کمکم کن تنها امیدم این بود که کیارش میاد

حالت تحوع داشتم  و داشتم بالا می آوردم مجبور شدم دوباره برم تو حموم  که با دیدن خون ها حالم بد تر می شد هرچی اوق می زدم تمومی نداشت

تا سرم رو بالا می آوردم که یه نفس راحت بکشم با دیدن خون ها و بوی خون تو حموم دوباره اوقم می گرفت

دیگه بس بهم فشار اومد با صدای بلند زدم زیر گریه و خدا رو صدا می زدم.

واقعا بدجور روم فشار اومده بود

دیگه واقعا به شدتت ضعف کردم که پاهام سست شد و افتام رو زمین  خیلی ناتوان شده بودم خیلی

دیگه توان نداشتم دوباره حالت بی هوشی بهم دست داده بود اما این درد و ضعف ولکنم نبود

تا این که یه حسی بهم دست داد و یه لحظه دردم بیشتر شد و یه حس عجیب  بود…

منم که گیج بودم از دوروبرم چیزی نمی فهمیدم  اما یه حسی بهم می گفت تموم شد  هنگ کرده بود جرعت این رو نداشتم که به زمین نگاه کنم

اشکام دیگه راه خودشون رو پیدا کرده بودن عین سیل می باریدن دلم رو زدم به دریا و نگاه کردم با چیزی که دیدم  گوشام سوت کشید چنان جیغی زدم که هنجرم سوخت

با صدای بلند گریه می کردم باورم نمی شد تو این حالت بی کسی بچم رو سقط کنم

دوباره حالت تحعو گرفته بودم اوق می زدم اشکام هم که دیگه تمومی نداشت.

انقدر اوق زدم که یه مایع زرد رنگ از دهنم اومد بیرون

توان بلند شدن هم نداشتم  نمی دونستم چی کار کنم با دیدن اون صحنه حالم خراب تر می شد

چند هفته فقط چند هفته دیگه کامل می شدی مامانی چرا تحمل نکردی  چرا لاعقل به خاطر من تحمل نکردی. من که به خاطر تو همه چیز رو حاضر بودم تحمل کنم تو چرا صبر نکردی

دیگه چشمامم تحمل دیدن اون صحنه رو نداشت عقب عقب خودم رو رو سرامیک ها می کشیدم تا از اون حموم خفه کننده برم بیرون

به در که رسیدم با کمک در بلند شدم و رفتم بیرون  اما پاهام سست سست بودن فقط خودم رو تونستم به تخت برسونم. از بالا خودم رو پرت کردم

و گریم رو از سر گرفتم  بلند بلند گریه می کردم  نمی دونم چقدر گذشت که بی حال شدم و چشمامم رو بستم تا کمی آروم بشم

چشمام رو باز کردم  خونه همون جور  تو سکوت بود وقتی سر جام نشستم کمرم تیر کشید که نا خواسته جیغ زدم

یهو انگار تازه یادم افتاده بود چه بلایی سرم اومده  دوباره گریه رو از سر گرفتم

زمین قطره قطره روش خون بود حوله ای که دورم پیچیده بودم زیرش خونی بود  حتی گوشه تخت هم خونی شده بود

دیدن این وضعیت گریم رو بیشتر کرد. بلند بلند گریه می کردم و کیارش رو بد وبیراه می گفتم

انگار اشکام تمومی نداشت هر لحظه بیشتر می شد که کم نمی شد  باز هم حالت تحو داشتم

خودم رو پرت کردم رو تخت و دیگه آروم آروم اشک می ریختم  صحنه تو حموم یه لحظه از جلوی چشمام کنار نمی رفت

نمی دونم چقدر گذشت که صدایی در اومد  نشستم سرجام که کمرم باز هم تیر کشید  ناله ای خفه کردم و کیارش رو صدا کردم

در باز شد اما کیارش نبود  مامانش و کتایون بودن با دیدن اونا داغ دلم تازه شد

دوتاشون هنگ کرده بودن و نگام می کردن معلومه تا حالا با اون سر و وضعه منو ندیده بودن

مامان: فاطمه چی شد  تو چرا این جوری  خونا چیه ؟؟

من: پسر نامردتون شما رو فرستاد بهتون نگفت چه بلایی سر من و بچم آورد

کتایون: بچه ؟؟

مامانش پاهاش سست شد و رو زمین نشست اونم هنگ کرده بود شاید  باورش نمی شد  پسرش چنین بلایی سرم آورده باشه

با کمک کتایون بلند شد و اومد نزدیکم سرو وضعم رو نگاه کرد  از شدت گریه رو دستام خم شده بودم و بلند بلند گریه می کردم

من: ظالمانه بچم رو ازم گفت خودش خودش بچه ی خودش رو کشت برین نگاه کنین جنین سه ماهم کف حموم افتاده برین شاهکار پسر نامردتون رو نگاه کنین

دیگه مامانشم باهام همرا شده بود و گریه می کرد کنارم نشست و منو تو بغلش کشید بغلش بودی مادر می داد  گریه کردم ، گله کردم ،ناله کردم ، عقده هام رو خالی کردم

گفتم همه چیز رو گفتم از  نامردی پسرش از بی معرفتی خودش  از این که هیچ کدوم سراغی ازم نگرفت  از این که انقدر تنهام گذاشتن تا این بلا ها سرم اومد

سرم رو روی پاش گذاشت  و عین یه مادر گذاشت تا هرچی که تو دلمه رو بگم  انقدر کذشت که کم کم چشمام سنگین شد و این بار خوابم برد

وقتی چشمام رو هنوز سرم روی پای مامان بود و موهام رو ناز می کرد وقتی دید بیدار شدم یه لبخند پرمهر بهم زد

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.