خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان دختر خونبس جلد دوم پارت ۲

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت ۲

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

هندزفری هامو تو گوشم کردم و جریان آب رو در پیش گرفتم و آروم آروم باهاش قدم زدم

نمی دونم چرا سر همچین چیزی دلم اینجوری گرفته مگه خودم باهاش کنار نیومده بودم پس الان چم شده چرا سر کوچک ترین رفتار از اون دوتا اینجوری می شم ؟؟

انقدر تو خودم بودم که اصلا نفهمیدم از کلبه زیاد دور شدم سری راهی که اومده بودم رو برگشتم نزیک کلبه که شدم خیالم راحت شد هوا گرگ ومیش شده بود رو یه سنگ بزرگ که تو رود خونه بود نشستم به جریان آب نگاه می کردم
انقدر تو هپروت بودم که یهو با صدای شقایق از جا پریدم

شقایق : نمی خوای بیایی واسه شام ؟!؟!

من: نه ممنون میل ندارم !!

اومد کنارم نشست به نیم رخش نگاه کردم چهره ی مهربونی داشت بهش نمی خورد بدجنس باشه

شقایق: روزای اولی که تو شرکت کیارش کارپیدا کردم اصلا کیارش رو ندیدم هروقت که اون می اومد من تو اتاق طراحا بود یا اگه می اومد بازید از کارامون من تو اتاق طراحا نبودم

بهم نگاه کرد ویه لبخند دل نشین زد و ادامه داد

شقایق: تمام کارکنای شرکت متاهل بودن تنها مجردشون من بودم البته تنها غریبشون هم بودم چون همه اونا دوستای دانشگاه کیارش بودن که باهاش کار می کردن همشونم باهم یا زن شوهر بودن یا خواهر برادر خیلی باحال بودن همش درحال شوخی وخنده بودن خجالت می کشیدم از کیارش ازشون بپرسم اما درمورد رییس شرکت خیلی کنجکاو بودم

دختر خون بس۲, ]۱۷٫۰۷٫۱۷ ۲۰:۵۰[
??۳۱پارت??

شقایق : تا این که یه رو تمام وسایل وطراحی های که کرده بودم رو بردم شرکت برای نشون دادن به سرپرست .
همه رو جمع کردم روهم دیگه گذاشتم رفتم سمت آسانسور کیفم ویه کارتن وچندتا برگه بزرگ همه رو هم دیگه به غلط کردن افتادم به خصوص که یه ماشینم وارد پارکینگ شد دعا دعا میکردم سوتی ندم
خدا روز بعد به چشمت نیاره اومدم دکمه آسانسور رو بزنم چشمم خورد به یه مرد که از ماشین پیاده شد و به وضعیت من نگاه می کرد مردم وزنده شدم خدا وکیلی یکی از برگه ها سر خورد افتاد اومدم اونا بگیرم بقیه همه افتادم شوتی دادم شدید

من: حتما اون مرده هم کیارش بوده!

شقایق: ای بابا چرا پریدی تو حرفم اره خودش بود

من: بعد خیلی شبیه رماناس نه ؟؟؟

با خنده داشتم حرفام رو می زدم شقایق هم اخم کرده بود
شقایق: نخیر خلاصه کیارش اومد کمک کرد همه رو جمع کردیم همون لحظه فهمیدم رییس ایشونن اما برخلاف بقیه رییس ها ورمانا خیلی رییس جیگر و مهربونی بود اصلا باورم نمی شد خیلیم شوخ بود همش سر به شرم میزاشت و دست وپا چلفتی بودنم رو به صورت غیرمستقم به روم می آورد کیارش: مگه دروغ می گفتم تا منو دیدی هول کردی

شقایق برگشت و بااخم نگاش می کرد اما من برنگشتم

کیارش: تو اومدی اینو بیاری خودتم موندگار شدیم

شقایق : می خوایم باهم حرف بزنیم مشکلیه شما برید شام بخورید ما بعد می خوریم

کیارش: منظورت اینه که من برم اما نمی خوام برم

شقایق: نرو به من چه خب داشتم می گفتم

کیارش: القصه خانم یه دل نه صد دل عاشق من شد

شقایق: نکه شما از روی میگرن اومدین خاستگاری بنده

کیارش یه خنده بلند سر داد و گفت: نه میگرنم اوت کرده بود نفهمیدم چیکار کردم

شقایق مثلا اومد منو آروم کنه با این حرفاشون وشوخی وخندهاشون بدتر دلمو می سوزونن بغض کرده بودم
دلم میخواست یه کار کنم که حرف هاشون تموم بشه برای همین گوشی رو از تو جیبم در اوردم گذاشتم رو سنگ کفشامم در آوردم و رفتم تو رود خونه

دختر خون بس۲, ]۱۹٫۰۷٫۱۷ ۰۰:۲۸[
??۳۲پارت??

سرد بود یخ زدم اما آتیش درونم خاموش نشد دیگه از دستشون آسی شدم
،وقتی بدنم به آب عادت کرد نشستم رو زمین تا بالای گودی کمرم تو آب بود

یکم که تو آب بودم تا این که صداشون دیگه نمی اومد بلند شدم و رفتم رو

سنگ نشستم شقایق نبود و کیارش هم کنار سنگ دست به سینه داشت نگام می کرد

یکم آروم بودیم که یهو یه ملافه دورم پیچید برگشتم شقایق بالبخند ملافه رو دورم مرتب کرد و عقب گرد کرد و رفت

اما کیارش هنوز همون جوری دست به سینه داشت نگام می کرد می دونستم الان شروع می کنه تحقیر کردن …

کیارش: لطفا این سفرم رو مثل اون یکی کوفتم نکن چون مثل اون یکی آروم رفتار نمی کنم فهمید بعد تلافی می کنم گفتم که بعد نگی چرا نگفتی

اول عصبانی شدم اما بعد بهش حق دادم درست می گفت اون مسافرت هم زهرش شد

کیارش حرفش رو زد و رفت منم نیم ساعت بعد که آب های لباسام خوب چکیدن رفتم سمت کلبه
همه تعجب کردن که وقتی گفتم رفتم آب تنی هر کدوم یه متلک بارم کردن رفتم لباسام رو عوض کردم و چون سردم بود رفتم دراز کشیدم که نمی دونم چی شد خوابم برد
صبح ساعت زود بیدار شدم هوا نزدیک به روشنی بود رفتم وضو گرفتم نماز خوندم. بعد دیگه خوابم نبر یکم سر درد بود فکر کنم کم کم سرما میخورم
رفتم تو آشپز خونه و صبحانه رو حاضر کردم اول دخترا بیدار شدن کم کم با سر وصدای ماها پسرا هم بیدار شدن
بعد صبحانه که با بگو بخند تموم شد همه رفتیم آماده شدیم تا بریم بگردیم منم یه ارایش ملایم و لایت کردم و چادرم رو برداشتم و جلو آیینه درستش کردم آخرین نفری که آماده شد من بودم همه منتظر من بوذن یعنی؟
باهم رفتیم بیرون تا بگردیم تنها کسی که بین دخترا من بودم که چادر سر کرده بودم این باعث این می شد که احساس غرور کنم چون من تکم
بعد یه عالمه گشتن و کوه نوردی و جنگل گردی و پیاده روی نزدیکاری غروب برگشتیم کلبه خیلی لذت بخش بود
یه روز دیگه هم همون جا بودیم و خیلی خوش گذشت اما متاسفانه برای کیارش کار پیش اومد که باید برگردیم تهران
اول قرار بود که فقط منو وکیارش وشقایق بیاییم که بقیه قبول نکردن و همه باهم قرار شد برگردیم
صبح هوا گرگ ومیش بود که راه افتادیم اول شقایق جلو نشد تو راه یه عالمه حرف زدیم و بگو بخند کردیم
تا همون جایی که موقعه اومدن توقف کردیم همون جا واستادیم بعد خوردن غذا. و یکم استراحت اومدیم بریم که یه گاری. که توش انواع قره قوروت بود دیدم چسپیدم به کیارش تا برام بگیره
اونم مجبور شد بخره از چند مدلش خریدیم و ظرف های کوچیک وپلاستیکی پر از انواع ترشک ها رو برداشتم و این بار من جلو نشستم
تو راه شقایق خوابش برد منم همش در حال خوردن اون ترشک ها بود کیارش: اه فاطمه جای تو من حالم به هم خورد بسه دیگه کشتی خودت رو همشون مال خودتن کسی نمی خوره
من: تو چرا حسودیت می شه اه من دلم میخواد همشون رو هم میخورم مشکلیه
زد زیر خند وسرش رو برام تکون داد منم وقتی دیدم یکم دهنش بازه یه تیکه آلوچه بزرگ و ترش چپوندم تو دهنش
شکه شد حالا نوبت من بود براش بخندم تو راه همش کیارش رو اذیت می کردم تا بلاخره رسیدیم تو شهر
اول شقایق رو رسوندیم بعد هم خودمو رفتیم خونه همین که پام به خونه رسید رفتم تو اتاق بدون حتی در آوردن چادر و رو تخت دراز کشیدم
خیلی خسته بودم کیارش هم چند دقیق بعد من اومد و دراز کشید به سه نرسیده خوابم برد
روزای پشت سر هم می گذشتن منم هر روز افسرده تر می شدم دلم برای خانوادم یه ذره شده بود درسته باهاشون تلفنی حرف می زدم اما دیدنشون یه چیز دیگه بود
******
امروز عید قربانه سخته این دومین عیده که بدون اونا می گذرونم سخته برام اما. باید تحمل کنم
امروز قراره همه خونه پدری کیارش جمع باشیم می ترسم این عیدم مثل اون یکی کوفتم کنن به کیارش گفتم نمیام اجاژه نداد گفت باید بیایی
منم به ناچار دارم آماده میشم سخته بخصوص که شقایق هم هست مطمئنم همه بهش خیلی توجه میکنن بخصوص مادر بزرگ برای حرص دادن منم که شده بهش خیلی توجه میکنه
با صدای کیارش که ازم میخواست زود اماده بشم و بیرم از فکر اومدم بیرون کیف و گوشیم رو برداشتم و کفش هارو پام کردم و زدم بیرون
کنار آیینه جلوی در بود چادرم رو درست کردم چهرم دل نشین شده بود یه آرایش ملیحه عالی شده بود چهرم
وقتی برگشتم که به کیارش بگم بریم با یه ژست مسخره وایستاده بود و با پوزخند نگام می کرد
اوف ایکبیری الان میخواد یه چیز بگه و بزنه تو برجکم من: ها چیه ؟؟ حتما میخوای مسخرم بکنی نه؟؟
کیارش: نه اما اینو میدونی اونجا بهت خوش نمی گذره و مثل همیشه با چشمایی گریون برمی گردی پس چرا انقدر حساسیت به خرج میدی
من: خوبه می دونی برم اونجا باز مثل همیشه تخریب می شم وبرمی گردم واسه همون مجبورم می کنی بیام
تو چشماش نگاه کردم تا بلکه یه چیز بگه اما تو سکوت فقط نگام می کرد
من: اصلا ولش کن من خیلی وقته به تخریب شدن وشکستن عادت کردم دیگه برام عادی شده بریم دیگه
جلوتر از کیارش از خونه زدم بیرون و رفتم دکمه آسانسور رو زدم منتظر شدم با بسته شدن در واحد در آسانسور باز شد باهم وارد شدیم و رفتیم تو ماشین ساکت بودم به اتفاق های که امشب قرار بود بیفته فکر میکردم دعا دعا می کردم مادربزرگ پا پیچم نشه
وقتی رسیدیم کیارش ماشین رو بیرون پارک کرد
پیاده شدیم و رفتیم تو سه چهارتا گوسفند تو حیاط به به می کردن همون جا واستادم و به علف خوردنشون نگاه می کردم با صدا بابا از فکر اومدم بیرون: چرا اونجا وایستادی بابا من: سلام خوبین بابا
بابا : آره باباجان عزیزم نگفتی چرا کنار اینا وایستادی
من: من عاشق این جور حیونام بابام اینا به خاطر من چند روز قبل عید می رفتن می گرفتن
من: یادمه چند سال پیش خیلی کوچیک بودم عید قربان وقتی می خواستن گوسفند ها رو حلال کنن تمامشون رو بغل می کردم و گریه می کردم ومی گفتم نمی زارم بکشینش انقدر گریه کردم که به سکسکه افتادم. داداشم مجبور شد بغلم کرد و بردم تو خونه بعد اون هر سال منو می بردن قایم می کردن من که می اومدم می دیدم گوسفندام نیستن باز می شستم گریه می کردم بابا: پس معلومه خیلی ناز دردونه بودی خیلی بهت توجه می کردن
من: اهوم خیلی تو خونمون هیچ کس حتی بهم چپ نگاه نمی کرد حتی تو مدرسه هم قلدور بودم چون هم بردارم هم بابام همشون همیشه پشتم بودن همیشه حمایتم می کردن
با یاد آوری خانوادم دوباره غم نشست تو دلم لبخند از رو لبام کنار رفت بابا دستشو گذاشت رو شونمو بهم نزدیک شد
بابا: نبینم غمت رو بابا جون نگران نباش به امید خدا همه چیز دست میشه من: امیدوارم بریم تو
بابا : تو برو من منتظرم بچه ها بیان بریم نماز عید داشتم میرفتم تو که اول کیارس اومد و سری از بغلم ردشد کیارس: چه طوری کوچولو؟
تا اومدم جوابش رو بدم رد شد ورفت سرمو که برگردوندم اردلان رد شد بینیمو کشید و لبخند زد رفت
به در سالن که رسیدم کیارش داشت می اومد بیرون پشت سرشم شقایق بود یه تای ابروم رفت بالا مگه این خونه زندگی نداره همش هرجا هست
وقتی دیدم داره نگام می کنه لبخند زدم و باهاش رو بوسی کردم که یهو دستم کشیده شد
کیارش منو کشید بیرون دم سالن
زیر گوشم آروم طوری که شقایق نشنوه گفت: مادربزرگم امروز باز از دنده چپ بلند شده اگه هرچی بهت گفت جواب نده نمی خوام جلوی این چیزی بهت بگه!!! باشه؟؟
ته دلم قنچ رفت به خاطر این توجه هاش برای همون بالبخندگفتم: چشم کیارش: آفرین. … خداحافظ من: خدا به همرات

برگشتم دیدم شقایق نیست رفتم تو سالن باهمه رو بوسی کردم سمت مادربزرگ که رفتم روش رو برگردوند و دستاشم جمع کرد از این کارش خیلی بدم اومد
تو دلم گفتم : لیاقت نداری که برات احترام بذارم دیگه چیکارت کنم
منم رفتم رو صندلی نشستم با همه احوال پرسی کردم مامان نسبت به ماه رمضان خیلی مهربون شده بود معلومه مادربزرگ خیلی روش تعصیر میذاره یه کم حوصلم سر رفته بود. آیدا اومد پیشم و ازم حالمو پرسید با حرف زدن باهاش سرم گرم شده بود
مادربزرگ هم گاه به گاه یه متلکی طعنه ای کنایه ای می زد که باعث تعجب شقایق شده بود اما من توجه نمی کردم و انگار نشنیدم دلم نمی خواد این عیدم رو هم به خاطره اون خراب کنم
روز خوبی بود خوش گذشت خوشبختانه مثل اون عید نشده بود خوب گذشت خیلی خوب
روز ها همین جور می گذشت رسیدیم به ماه محرم نزدیک محرم بود حال و هوایی این روز ها هم محرمی شده بود
خیلی دوست داشتم این روز ها رو یه حس خاص به ادم می داد یه حسی که هم ارامش داره هم غم
همیشه این ماه برام مقدس بود همیشه از اول محرم تا تاسوا عاشوراروزه می گرفتم این کار رو خیلی دوست داشتم و با عشق این کارو می کردم
قرآن کوچیکم رو تو کتاب خونه یا همون اتاق کار کیارش گذاشته بود رفتم که برش دارم یهو هوس کردم کتاباش رو هم ببینم
کتاب های زیادی و پرحجمی تو قفسه ها بودن این باعث می شد از خوندنشون دوری کنم
اما باز هم رفتم ببینم چه کتابایی کیارش میخونه کتاب های عجیبی بود یکمشونم بالا بود که دستم بهشون نمی رسید
داشتم باهاشون کلنجار می رفتم که صدای کیارش منو از جا پروند کیارش: این کتاب ها به درد تو نمی خوره تلاش نکن بیا بیرون بدون توجه به من از اتاق زد بیرون رفت تو اتاق خواب پوف باز چی شده این موجی شده ای خدا خودت به خیر بگذرون
پشت سرش رفتم تو اتاق داشت لباس هاش رو عوض می کرد از حرکاتش معلوم بود عصبیه الان چیکار کنم؟
رفتم تو و به دیوار تکیه دادم لباس هاش رو که عوض کرد پشت به من نشت و سرش رو بین دستاش گرفت تو یه حرکت ناگهانی رفتم سمتش رو تخت نشستم هنوز پشتش بهم بود
آروم شروع کردم شونه هاش رو ماساژ دادن اول خودش رو سفت گرفت بعد کم کم شل شد انگار خیلی بدشم نمی اومد نزدیک ده دقیقه داشتم ماساژش میدادم
کیارش: بسه… لازم به این کار نبود
من: بله قیافه من بود که خستگی ازش می بارید
همون جور که ابوس نگام کرد رو پاهام دراز کشید و از بین دندنایی کلید شده کیارش: خب حالا یه بار از این کارها کردی
لبخند زدم و شروع کردم نوازش کردن موهاش دستمو تو موهاش می کردمو بهمشون می زدم
من: هیچ وقت ازم بابت چیزی تشکر نکنی ازت کم میشه هااا کیارش: میام میزنمت توله زبون نریز حوصله ندارم با یه لبخند شیطون گفتم: می خوای حوصلت رو سرجاش بیارم
همون جور که سرش رو پاهام بود از پایین نگام کرد و چشماش رو ریز کرد و گفت: یعنی تو از این کارها هم بلدی؟؟می تونی ؟؟ من: اوهوم پ چی !!
یهو عین فنر از جا پرید و نشست و شروع کرد دکمه های پیرهنش رو باز کردم
کیارش: باشه پس بیا شروع کن ببینم چی کار میتونی بکنی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: الذهنن المنحرف
منظور من به یه کاری که سرگرم بشیم گشتنی چیزی نه که این چیزهای خاک بر سری
کیارش: اما منظور من همین کار ها بود و هست سری آماده شو من: اه کیارش بشر تو خسته نیستی کیارش: نوچ من: غذام می سوزه
کیارش: برو خاموش کن بعد درست کن من: بعد من کلا از کار می افتم درست کنم بعد این حرف رو گفتم و عین جت در رفتم تو آشپز خونه خودم رو با آشپزی سر گرم کردم
تمام تلاشم رو کردم طول بکشه اما این طور نشد امروز از هر روز دیگه ای زود تر درست شد
زیر قابلمه رو که خاموش کردم برگشتم رفتم تو سینه کیارش با بالاتنه لخت رو به روم وایستاده بود و مرموز داشت نگام میکرده آروم لب زد :آماده ای ؟؟ من: نه کیارش بود غذا می دم برم یه دوش بگیرم
داشت چپ چپ نگام می کرد که خجالت زده زیپم باز شد و خندیدم و از کنارش در رفتم و دویدوم سمت حموم اتاق
بعد حموم یه حوله دورم پیچیدم و اومدم بیرون اما کیارش دراز کشیده بود که با دیدن من برگشت و عمیق نگام کرد
کیارش: بهانه دیگه ای نباشه که به هیچ وجه قبول نمی کنم من: نمی شه بزاریم واسه یه وقت دیگه؟؟؟ با تحکم گفت : نه

نه رو انقدر محکم و با عصبانیت گفت بغضم گرفت سرم رو پایین انداختم این با هم من رو ندیده می گیره پس چرا من دارم الکی التماس کنم هرچقدر هم که بگم اون گوش نمیده پس خفه بشم بهتره
با سر فرو افتاده رفتم کنارش نشستم با قرار گرفتن دستش رو بدنم مثل همیشه بدنم به یکباره یخ بست
وبغضم بزرگ وبزرگتر شد به زور خودم رو داشتم تحمل می کردم **********
کیارش چند بار صدام کرد اما توجه نکردم حتی دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم وقتی یاد چند ساعت پیش می افتم
حالم از کیارش و کاراش بد می شه نمی دونم چرا این موقعه ها یه آدم دیگه می شه انگار اصلا نمی شناسمش می شه یه آدم وحشی خو
پشتم بهش بود از ترس این که بدنم بلرزه حتی گریه نمی کردم بغضم رو با آب دهنم قورت می دادم اما اشکام از گوشه چشمام می چکیدن کیارش: باز داری گریه میکنی خب دوباره چت شد ؟؟؟
من : چرا من حق نوازش ندارم ، چرا من نباید لذت ببرم ، چرا همیشه درد ها مال منه ، اخه چرا من مهم نیستم چرا آخه؟؟؟ کیارش: باز شروع نکن فاطمه حوصله ندارم به خدا
من: چرا هیچ وقت حوصله من رو نداری لاعقل مثل رمان وانمود کن چرا تو این موقعه ها یکم فقط برای فریب دادنم وانمود نمی کنی یهو فریاد زد: خفه شو دیگه
یه لحظه حس کردم مغزم از فریادش سوت کشید هم نزدیکم بود هم خیلی بلند فریاد زده بود
دستام رو روی گوشام گذاشتم در حالی که گریم شدت گرفته بود گفتم من: باشه باشه تو رو خدا داد نزن هیچی نمی گم داد نزن
هیچی بهم نگفت که یهو صدای کوبیده شدن در اتاق منو از جا پروند بغضم دوباره سر باز گرد و عین ابر بهار اشکام میریخت
حتی نمی دونستم برای چی گریه کنم به خاطره اون رفتارش به خاطر این رفتارش یا به خاطره دردای دیگم
درد تمام بدنم رو فرا گرفته بود زیر شکمم به شدت درد می کرد یکم می ترسیدم چرا باید بعد رابطه درد اونم به این شدت داشته باشم
اما جرعت گفتنش رو به کیارش نداشتم انقدر دردم شدید بود که نمی توستم رو پاهام وایستم
یهو در به هم کوبیده شد و کیارش با اخم تو چهار چوب در نمایان شد و با همون صدای خشن گفت: بلند شو شام درست کن
نمی دونستم چه جوری بهش بگم که درد دارم نمی تونم مطمئن بودم الان که عصبانیه شروع می کنه به داد و فریاد کردن
حس می کردم تو دل و رودم هی یه چیزی تکون می خوره یه باشه زیر لبی گفتم و به فلاکت بلند شدم
زیر دلم سست بود حس می کردم الانه که بی افتم حالت تهو هم داشتم دیگه بدتر
خودم رو به سرویس رسوندم چیزی بالا نمی آوردم صورتم رو شستم و بی جون یه لباس ساده پوشیدم و از اتاق اومد بیرون
برای کیارش غذا رو گرم کردم و میز رو چیزدم اما زیر شکمم رو گرفته بودم چون به شدت درد می کرد
کیارش رو که صدا کردم بیاد برای شام با تعجب نگام می کرد انقدر درد داشتم که اگه جاش بود می نشستم رو زمین و تا وقتی دردم آروم بشه گریه می کردم
کیارش: حالت خوبه ، رنگ و روت پریده یه جوری هستی من: نمی دونم چم شده حالم خیلی بده
کیارش: بیا شام بخور اگه بهتز نشدی میریم دکتر
تو دلم خداراشکر کردم که لاعقل فهمید حالم بده ببرتم دکتر اما نمی تونستم غذا بخورم
بعد شام چندتا ظرف رو شستم تا بلکه سرگرم بشم حالم بهتر بشه اما نشد که نشد .
سرگیجم بیشتر شده بود و اذیتم می کرد رفتمذتو پذیرای نزدیک کیارش هنوز به مبل نرسید ه بودم که یهو
حس کردم همه چیز دور سرم می چرخه پاهام سست شدن خودمو رو مبل پرت کردم
انگار داشتم کم کم قش می کردم
کیارش رو دیدم که سری بلند شد اومد سمتم اما چشمامم کم کم داشت بسته می شد و یهو چشمام سنگین شد
صداهای نا مهلوم می شنیدم انگار کیارش سعی در بیدا کردنم داشت
وقتی چشمام رو باز کردم تو اتاق خودمون بودم کسی تو اتاق نبود یه سرم به دستم وصل بود تمام تنم انگار کوفته بود
سرم داشت تموم می شد خودم دل و دماغش رو نداشتم در بیارم انا نیم هیز شدم تا درش بیارم دستمال یا چسپ هم دور وبرم نبود پس بیخیال شدم وخودم رو دوباره پرت کردم رو تخت
یکم که گذشت کیارش اومد اخماش به شدت تو هم بود خیلی بد نگام کرد و یه دستمال از تو کشو برداشت و سرم و به شدت کشید من: آی…آروم تر دستم !!
کیارش: خفه شو …
دستمال رو دستم گذاشت و سرنگ سرم رو پرت کرد رو زمین خودم دستم رو از زیر دستش کشیدم بیرون زیر لب گفتم : وحشی باز دوباره هاپو گازش گرفته
کیارش رفت بیرون منم با هزار بی دل وجونی بلند شدم و سرنگ سرم و خودش رو بردم تو سطل آشغال انداختم
داشتم می رفتم که دراز بکشم که کیارش درو باز کرد و تند و سریعی گفت :
زود لباس ببوش و سریع آماده شو
این رو گفت وسری رفت بیرون انگار نه انگار من مخاطب بودم و باید قبول می کردم
برای این که دوباره سر لجش ندازم سری لباس پوشیدم واز اتاق زدم کیارش هم که انگار خیلی وقته آماده بود
جلوتر از من حرکت کرد و رفت بیرون منم پشت سرش
وقتی وارد پارکینگ شدیم و سوار ماشین شدیم وبه سرعت حرکت کرد
یه جورایی ازش داشتم می ترسیدم اما جیکم در نمی اومد تو مسیر یه عالمه فکر اومد سراغم
هرچی گشتم اما جواب این رفتار کیارش رو پیدا نکردم که نکردم از رفتارش کاملا مشخص بود خیلی عصبیه خیلی
با توقف ماشین پیاده شدن کیارش منم پیاده شدم بدون توجه به من رفت سمت در یه مطب منم پشت سرش
دست و پام دیگه شروع به لرزیدن کردن تپش قلبم بالا رفته بود کیارش رفت تو سالن اصلی کنار میز منشی وایستاد و باهاش حرف میزد
اما من دم در سالن وایستاده بود و با ترس بهش نگاه می کردم که کیارش اومد و دستم رو گرفت و پشت سر خودش کشید
عین یه بچه کوچیک که یه کاری کرده و نمی خواد ببرنش تو اتاق به زور پشت سر کیارش کشیده می شدم
کیارش یه تقه به در زد و بدون این که منتظر جواب باشه در رو باز کرد و رفت تو منم پشت سرش کشیده شدم کیارش: میرزایی هستم
دکتر که زن زیبا رو عینکی بود عینک رو رو صورتش جا به جا کرد و به احترامون بلند شد و با لبخند دعوتمون کرد به نشستن
وقتی نشستیم استرسم بیشتر شد کیارش هم که با اون قیافه برزخی نشسته بود می ترسیدم ازش چیزی ببپرسم
تا این که صدای خانمه رو شنیدم که گفت: چند سالته گلم من: ۱۷
دکتر: خیلی سنت کمه همسرت چند سالشه
کیارش: ۲۴ سالمه می شه جای سوال پیچ کردن جواب مارو بدین دکتر همون جور که از جاش بلند شد و لبخند زد و در جواب کیارش گفت دکتر: خیلی عجولی مرد جوان … من باید این سوال ها رو بپرسم چند ساله ازدواج کردین
کیارش یه پوزخند عصبی زد و با پاهاش رو زمین ضرب گرفت من جوابش رو دادم
من: هفت ماه می شه
تعجب کرد اما در همون حالت خودش رو نباخت و خندیدو بهم گفت دکتر: پس بیا رو تخت دراز بکش تا ببینیم حالتون چه طوره
با پاهای لرزون بلند شدم دم دستگاه کنار تخت رو که دیدم یه چیزی عین برق و باد از ذهنم گذشت نکنه من من حاملم
نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت
به کمک دکتر دکمه های مانتوم رو باز کردم و دراز کشیدم یه مایه ژلی رو شکمم ریخت ویه شی یخ رو روشکمم کشید
به شکمم نگاه کردم چرا تا الان بهش توجه نکرده بودم که نسبت به قبل یه کوچولو برآمده شده
بعد چند دقیقه دکتر دستمال رو جلوم گرفت تا شکمم رو پاک کنم خودش هم رفت نشست وقتی منم نشستم شروع به حرف زدن کرد
دکتر: سنت برای بارداری خیلی سن حساسه فاطمه جان این رو میدونستی ؟؟؟ اصلا نباید انقدر زود دست به کار می شدین!!!
کیارش: ناخواسته بود وگرنه عقلمون می کشید
دکتر: خیلی گستاخین با شما کاری ندارم اما نگرانیم فقط وفقط همسرتونه با این سن کمش من: چند وقته حاملم ؟؟ دکتر : حدود یازده هفته
من: یعنی سه ماه ؟؟؟ پس چرا من نفهمیدم ؟؟ دکتر: مگه علایمش رو نداشتی؟؟
من: نه اصلا نمی فهمیدم
دکتر: چی بگم باید خیلی مراقب باشی چندتا قرص ویتامینه و تقویتی برای دوران بارداری برات می نویسم همه رو به موقعه بخوری من: چشم
دکتر: چون سنت کمه باید تحت نظر باشی تاکید می کنم باید تخت نظردکتر باشی اگه دوست داشتین می تونین از منشی وقت برای دو ماه دیگه بگیرین جنسیتش از چهار ماه به بعد که بدنش کامل شد معلوم می شه من: باشه ممنون
دکتر : خواهش میکنم عزیزم
کیارش بلند شد و منم پشت سرش اون هنوز همون قدر اخمالو بود اما زیپ من تا بناگوشم باز بود
یه حسی داشتم هم خوشحالی هم دلشوره و ناراحتی اما بهش توجه نکردم
از اتاق دکتر که اومدیم بیرون کیارش رفت سمت در خروجی پا تند کردم و خودم رو بهش رسوندم

من: مگه واسه دوماه دیگه نگفت وقت بگیریم کیارش: تو الان بیا بریم
من: بریم که دیگه تو اصلا وقت نمی کنی دقیقه نود هم که نمی شه کیارش: چیزی که زیاده تو این شهر دکتر بیا بریم
این حرف رو به حالت عصبی گفت جلوتر از من حرکت کرد و رفت منم به ناچار پشت سرش رفتم
سوار ماشین که شدیم گاز داد سمت خونه تو مسیر راه همش فکردم مشغول بچه بود این که دختره پسره
این که خانوادهامون بفهمن چه واکنشی نشون میدن لبخند از گوشه لبم پاک نمی شد از خیابون که رد شدیم یهو یه سیسمونی دیدم
من: وای کیارش اون سیسمونی بچه رو ببین خیلی بزرگ وشیکه معلومه اجناسشم فوقلادن واسش از این جا خرید کنیم
کیارش هیچ جواب نداد بد ذوق من باز هم تو خیابون های که می گذشتیم دنبال سیسمونی بچه بودم اما
کیارش انقدر تند می رفت که اصلا نمی تونستم یه جا رو درست نگاه کنم برگشتم و به کیارش نگاه کردم قیافش نشونه ای از خوشحالی و شادی نداشت مثل این که باب میلش نبوده
اصلا به درک مهم خودمم ونی نی نازنینم بابای اخمالوش رو ولکن
از فکری که تو سرم بود خندیم که یهو ماشین ترمز کرد تو فکر بودم و اصلا متوجه نشدم که رسیدیم
وقتی وارد خونه شدیم کیارش رفت رو کاناپه نشست منم رفتم تو اتاق ولباس هام رو عوض کردم
همون جور که وایستاده بودم خودم رو از پشت پرت کردم رو تخت دستام رو شکمم گذاشتم دوتا حس عجیب داشتم

هم ناراحت و نگران بودم و هم خوشحال و هیجان داشتم
وقتی به این فکر می کردم که قراره یه موجود تو بدنم رشد کنه و بزرگ بشه یه حس عجیب و قشنگ داشتم
ومطمئنا همه مادرها این حس را داشتن وتجربه کردن که چقدر فوقلادس
اما وقتی به این که با کیارش چه جوری بزرگش کنم فکر می کنم غم می شینه تو دلم
اما شاید به خاطره این بچه با من کنار بیاو یه زندگی آروم روبتونیم باهم داشته باشیم
تو فکر وخیال های خودم بودم که صدای کیارش که انگار داشت با یکی دیگه حرف می زد می اومد
فضولیم گل کرد برم ببینم با کی حرف میزنه بلند شدم برم بیرون
وقتی از اتاق اومدم بیرون شانس بدم کیارش گوشی رو قطع کرد و بهم زل زد برای این گه ضایع نشم رفتم تو آشپز خونه و خودم رو مشغول کار نشون دادم
اونقدر سرگرم. بودم که اصلا حواصم نبود برگشتم یهو خوردم به کیارش قلبم وایستاد دستم رو گذاشتم رو قلبم و نفس عمیق کشیدم من: دیونه ترسیدم !! چیزی می خوای؟؟
اومد یه چی بگه که پشیمون شد و از آشپز خونه رفت بیرون
یکی دو ساعت همون جوری مشغول بودم کیارش یا سرش تو گوشی بود یا تلفنی حرف میزد
حس می کردم نگرانه یه جورای آروم وقرار نداشت یکم کنجاو شده بودم اما حوصله جنگ عصاب با کیارش رو نداشتم
به خاطره همین موضوع ولکن قضیه شدم و بهش فکر نکردم ولش کن اینجوری عصاب خودم متشنج می شه
از این به بعد به خاطره نی نیم باید به فکر خودم باشم و شاد باشم و شادی کنم نمی خوام جیگر مامانش احساس کنه مامانش افسردس شام رو آماده کردم و کیارش رو صدا کردم.
اومد نشست اما همش تو فکر بود و غذا زیاد نخورد

اما من امشب برعکس اون انقدر با اشتها و زیاد غذا خوردم که خودم باورم نشد جای من و کیارش جابه جا شده بود
همیشه اون زیاد می خورد و با اشتها منم کم و بی اشتها
بعد شام بلند شدم و ظرف ها رو جمع کردم و تو سینک گذاشتم کیارش همون جا نشسته بود وبهم نگاه می کرد
آب ریختم تو کتری تا براش چای دم کنم و خودمم مشغول شستن ظرف ها شدم کارم
که تموم شد چای رو دم کردم و جلوش گذاشتم
مثل خودم چایی رو داغ خورد و بعد چند دقیقه کیارش به حرف اومد و بی مقدمه گفت
کیارش: فاطمه !! ببین الان وقت مناسبی برای بچه دار شدنمون نیست نظرت چیه که سقطش کنی
اولش هنگ کردم کیارش چی گفت؟؟؟ کی رو سقط کنیم

تا حرفش رو تجزیه تحلیل کردم و فهمیدم که چی گفته با جیغ سرمو بالا آوردم و باحالت فریاد گفتم

من: چی ؟؟؟ منظورت چیه ؟؟با توام

کیارش: ببین الان وقت مناسبی نیست ما نباید الان بچه دار بشیم
من: پس کی میخوای بچه دار بشیم

کیارش: ما خیلی وقت داریم نباید که قطع همین اول زندگی بچه دار بشیم میتونیم چند سال دیگه بچه دار بشیم

من: هه با این دلیل های مسخرت میخوای من رو قانعه کنی

کیارش: اجباری نیست تو را قانعه کنم راحت می تونم کاری که می خوام رو بکنم

من: من نمی خوام بلای سر این بچه بیاد چه تو بخوای چه نخوای چه راحت بتونی بکشیس چه نتونی .

کیارش: رو اعصاب من نرو فاطمه فردا با هم میریم دو دقیقه ای کار رو تموم می کنیم میاییم خیلی راحت

من: به همین راحتی ؟؟؟
وای کیارش چه راحت داری درمورد کشتن یه بچه معصوم حرف میزنی اونم بچه خودت تو چه جور آدمی هستی

کیارش: اره راحت حرف می زنم چون نمی خوام الان بچه داربشم

من: اما من می خوام و نمی زارم تو سر این بچه بلایی بیاری

کیارش: نمی خوام بچه تو رو نمی خوام بفهم

از درون تخریب شدم اما پوزخند زدو و خودم رو سمتش متمایل کردم و زمزمه کردم

من: می دونی چیه ؟؟ تو
نه لیاقت من رو داری نه لیاقت این بچه رو

حرف رو گفتم رفتم تو اتاق در رو به هم کوبیدم خودم رو رو تخت انداختم

همش نفس عمیق می کشیدم که این غم و حرفا رو فراموش کنم. و حالم رو خوب کنم اخه میگه می شه

بغض کرده بودم چشمام پر شده بود همش نفس عمیق می کشیدم نه نباید گریه کنم نباید ضعف نشون بدم

یکم که گذشت بهتر نشدم تصمیم گرفتم یه دوش آب سرد بگیرم تا بهتر بشم

با لباس رفتم زیر دوش سکم که بهتر شدم دوش رو بستم
حوله رو دورم پیچیدم اومدم بیرون کیارش رو تخت نشسته بود و پاش رو عصبی تکون میداد با دیدن من دست از تکون دادن پاش برداشت
بلند شد وایستاد منم رفتم سمت کمد تا لباس برای خودم بردارم کیارش تا اومد حرفی بزنه. دستم رو جلوش گرفتم و گفتم
من: هیچی نگو الان کشش بحث با تو رو ندارم به خدا فردا درمورد این موضوع حرف میزنیم
لباس که پوشیدم بی توجه به کیارش رفتم دراز کشیدم سردرد شده بودم نمی دونم چقدر گذشت که خوابم برد
وقتی بیدار شدم هوا گرگ ومیش بود سری بلند شدم و رفتم وضو گرفتم یه چند وقتیه به کل نماز خوندن رو گذاشته بودم کناره خدا منو ببخشه
بعد نماز خیلی دعا کردم که خدا بهم رحم کنه و شروع کردم حرف زدن با معبودم

من: خودت خوب میدونی وخبر داری که از همه چیز و همه کس دل زده شدم الان تو این ساعت، تو این روزا، اینجا جز خودت هیچ کس دیگه ای ندارم خودت بهم رحم کن یه کاری کن دل کیارش به رحم بیاد فردا به کل موضوع سقط بچه رو فراموش کنه
من نمی خوام این بچه رو از دست بدم حتی با این شرایط که باباش نمی خوادش اما من نمی تونم ازش دست بکشم
اگه زوری بود اگه نخواسته بود هرچی بود اما وقتی به این فکر می کنم که یه موجود کوچک تو بدن من رشد می کنه بزرگ می شه ،
وقتی به این فکر می کنم چند وقت دیگه یه بچه به من میگه مامان ،وقتی به این فکر می کنم از این به بعد لاعقل یه امید دارم که به خاطرش بد اخلاقی ها و بدی های کیارش رو می تونم تحمل کنم نمی خوام اتفاقی برای این بچه بیفته خدایا الان فقط وفقط توکلم به تو و بس نا امیدم نکن التماست میکنم این بچه چیزیش نشه
برام سالم بمونه همین همین که بتونم بغلش کنم و بزرگش کنم برام قد یه دنیا ارزش داره

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.