خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان دختر خونبس جلد دوم پارت 11

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت 11

Rate this post

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

کارم که تموم شد کیف دستیم رو برداشتم گوشیم رو گذاشتم توش بعدم از کیارش یه مقدار پول گرفتم. که موقعه رقص دستم خالی نباشه مثلا یه دونه خواهر دامادها هستم

وقتی تو ماشین نشستیم کیارش گفت: فاطمه ولی تو تو ی لباس بلوچی یه تیکه ای میشیا این لباس ها رو برداری چند تا هم بدی برات بدوزن خوشم اومده اینجوری دوس دارم بگردی

از این که ازم تعریف کرده بود غرق در خوشی شدم تو دام از اون کارخونه های معروف شروع به کار کرد

من: تو فکرم بود برای کیمیا و کتایون فرشته و آیدا از همین لباس ها بدم بدوزن سوغاتیشون مامانم یه لباس شیک کرپه مدل همون رو هم میخوام واسه مامان بخرم بدم بدوزن اما میدونی چیه

کیارش: چیه ؟؟

من: خرجش زیاد میشه اندازه اونا رو هم نداریم

کیارش: ای تو روحت توله این همه ردیف کردی که اینو بگی پولش مهم نیست اندازهاشون رو چیکار میکنی

من: نمی دونم

مشغول حرف زدن بودیم که کیارش نگهداشت

کیارش: رسیدیم پیاد شو قسکت خانوم ها برو

من: اه کیارش این تالار گیلانه تالاری که عروسی ما رو توش گرفتن

کیارش: اره همونه

من: خب من برم خداحافظ

کیارش: صبر کن

من: جانم ؟؟

کیارش: نمی خوای به آقات یه لب بدی

من: نوچ آرایشم خراب میشه

کیارش: اینجوریاس باشه پشیمون میشی

خندیدم و پیاده شدم وارد تالار شدم که یکی صدام کرد. برگشتم عرشیا بود

ذوق زده دویدم طرفش رو رفتم تو بغلش که کیارش هم اومد بهم نگاه نمی کرد بعد احوال پرسی با عرشیا. رفتم تو مهمون هنوز خیلی نیومده بود بیشتر مهمون های نزدیک اومده بودن با دونه دونشون احوال پرسی می کردم

یه قسمت هم بود که دوستام جمع شده بودن که من رفتم پیش همون ها و بگو بخند مون بالا بود کم کم تالار داشت شلوغ می شد

تو حال بگو بخند بودیم که یهو صدای اسپیکر رفت بالا همه یه متر پریدیم.
دوستام و دختر عموها و عمه هام همه ریختن وسط

همون دور پیست رقص جمع شدیم و هرکی میرقصید خیلی کیف داد
دختر خون بس۲, ]20.11.17 00:50[
💞💞۱۵۳ پارت💞💞

تا این که مامان اومد دستم رو گرفت و یکم نصیحتم کرد انقدر جلف بازی در نیارم و برم با بعضی از فامیل ها احوال پرسی کنم. به ناچار ازشون جدا شدم

رفتم پیش فامیل و بغ دونه دونشون احوال پرسی کردم که اکثر اون ها اولین جمله ای که بهم میگفتن این بود
حامله نشدی ،بچه دار نشدی، بچه نداری، چرا بچه دار نشدین ، یه سال گذشت دستبه کار بشین

سری سری خودم رو خلاص کردم و در رفتم از پیششون دیدم دارن اسفند میارن از مامان پرسیدم که گفت نزدیکن دارن میان

برف های شادی رو بین بقیه تقسیم کردم و فش فشه ها رو دادم دست بچه ها گل های رز قرمز رو هم خودم برداشتم صدای دست و جیغ و هورا ها بلند شدو و اومدن اول فیلمبردار وارد شد بعد پشت سرش یه جفت عروس داماد بعد اونام جفت بعدی اومدن

چقد داداش هام قربونشون بشم خوشتیپ و ناناز شده بودن عروس ها هم که شنل رو شونه هاشون بود هیچی ازشون معلوم نبود. من جلو بودم و گل های پر پر شده رو روشون می انداختم فیلمبردار هم عکس و فیلم می گرفت

حتی دختره فیلمبردار همونه که واسه عروسی ما اومده بود امشب قرار بود تمام خاطرات عروسیم که اصلا لذت نبردم ازش رو یادآوری بکنن برام

بعد این که یکم نشستن داماد ها رفتن بیرون ماهم بساط رقصمون رو دوباره به راه کردیم

چند ساعت بعد، بعد شام داماد ها رو دوباره آوردن باهاشون بردارهام همه اومدن عروس هاهم. دوتا داداش خیلی کوچیک نه ساله و پنج ساله داشتن

پدرامون اومدن و سری بعد دست به دست کردن اونا رفتن

اخر از همه عرشیا اومد عروس دامادها رو فرستادن تو جمع. رفتم پیش عرشیا

من: عرشیا کیارش کجاس

عرشیا: فکر کنم دم دره.
من: میگی بیاد

عرشیا رفت دنبال کیارش که دختر عموهام چوب های مخصوص اتن چوب رو آوردن

یه آهنگ پلی کردن و همه یه دلیره بزرگ بستن و مشغول اتن با چوب کردن تو نوع رقص دست جمعی. تو یه حرکت. چوب های هم دیگه رو به هم می کوبیدن یه صدای بلند و باحالی داشت

منم برن وسط منم داشتم اتن می رفتم که کیارش عرشیا وارد شدن کیارش لباس بلوچی تنش بچد. سرجام هنگ کرده بودم. و نگاش می کردم

خیلی بهش می اومد لباساش سرتا پا سفید بود و کفش و کتش مشکی ساعت مشکی هم که بابا براش گرفته بود دستش بود

انقدر تو دلم قربون صدقش رفتم که نگو رفتم پیشش چقدر ناز شده بود همه توجه هشون به ما بود

من: وای کیارش بارلباس بلوچی چقدر جذاب شدی

کیارش زیر گوشم گفت: پدرم در اومد تا قلق شلوارش رو فهمیدم و بند شلوار رو بستم

با این حرفش من و عرشیا زدیم زیر خند

من: الهی من بگردم کسی نبود کمکت کنه جانکم

مامان صدام کرد که برم با داداش هام برقصم

دختر خون بس۲, ]21.11.17 00:31[
💞💞۱۵۴پارت💞💞

داماد ها رو بردن وسط که اونا هم از خدا خواسته واسه خودشون قر میدادن با هم منم به جمعشون اضافه شدم شعیبم اومد و چهارتای با هم می رقصیدیم اما عرشیا وسعد خشک وایستاده بودن اون دوتا رقص اصلا بلد نبودن اما ما چهارتا واسه خودمون یه پا رقاص بودیم

شعیب با این سن کمش انواع رقص رو بلد بود همچین مر رقصید که محمد خردادیان جلوش کم می آورد

ما همین طور درحال رقص بودیم یهو یه عالمه پول رومون پخش شد بچه ها دورمون جمع شدن و پول ها رو بر میداشتن

برگشتم بابا رو دیدم که پول تو دستش بود و رومون می انداخت سام صدرا رفت دست مامان رو گرفتن آوردنش وسط

منم رفتم سراغ بابا آوردمش وسط مامان هم خیلی ملوس و ریز قر میداد بابا هم براش دست میزد و روش پول می انداخت

مامان که عقب کشید من رفتم پیش عرشیا و کیارش براشون می رقصیدم عرشیا یه ده تومنی در آورد که سرمو به معنی نه تکون دادم

یه ده تونی دیگه هم گذاشت که این بارم قبول نکردم یه چک پنجایی در آورد.
که باز هم گفتم نه گذاشت تو دهنم

عرشیا: برو سراغ شوهرت اونا تیغ بزن

پنجایی رو گذاشتم و رفتم نزدیک کیارش. که همون لحظه یه صد تونمی در آورد که صدا دست و جیغ رفت بالا برداشتم و باز هم قر میدادم

طفلک کیارش هم تو عچل افتاده بود قشنگ که ازش شاباش گرفتم رفتم پیس سعد که یه هزار گذاشت تو دهنم و حلم داد وسط

وسط با شعیب داشتم می رقصیدم که سام صدرا اومدن و اونام بهمون شاباش دادن

قشنگ که ما دوتا خسته شدیم کیک رو آوردن یه عالمه لوس بازی دیگه در آوردیم و کیک رو بین مهمون ها پخش کردیم

کم کم مهمون ها رفتن فامیل های نزدیک مونده بودن. دیگه مجلس مختلت شده بود پسر عمو دختر عمو پسر دایی و خاله و عمه و دختر مختر همه قر قاطی بودیم
همیشه آخر عروسی هامون همین جور بود همه فامیل های نزدیک می اومدیم و داماد می رقصید پسرا می رقصیدن و اکثرا دختر ها هم می رقصیدن
فامیل های زن داداشم اینا اومدن من مجبور شدم چادرم رو سر کنم اونجا فقط دست می زدم
کیارش: چی شد انقدر سنگین شدی ؟

من: مگه نمی بینی همه مردا فامیل زن داداشام اومدن. نمی تونم جلو اونا
کیارش: عیب نداره گلم رفتی خونه برقص

من: بعد که به هیچ دردی نمی خوره

زن داداشام و داداش هام رو آوردن وسط جفت جفت با هم می رقصیدن با یکی از آهنگ علیرضا طلیسچی

لباس عروساسون با عجاب بودن موهاشونم با طورهای زخیم نصفشون پوشیده شده بود البته اگرم معلوم می شد شوهراشون راحت غیرت خرکی ندارن.

انقدر باهال می رقصیدن که نگو اخر رقصشون بود که کم کم اکثر مردها رفتن رقصشون که تموم شد

دوتاشون پیشونی های زن هاشون رو بوسیدن که صدا دست و جیغ و سوت بلند شد دوباره آهنگ پلی شد که کیارش دستم رو گرفت و بردم وسط

وسط وسط بودیم تو دید همه یکم خجالت می کشیدم اما تو بغل کیارش که بودم خیالم راحت بود رقصمون هم که جلب توجه نمی کرد

کیارش رقص تانگو رو خیلی ماهر بود منم چندتا حرکت یاد داده بود که همون ها رو با هم رفتیم جز ما دوتا چندتا زوج دیگه هم بودن

بعد تموم شدن اهنک همه شروع کردن دست زدن کم کم داشتیم آماده می شدیم دوتا ماشین رو گل زده بودن
اونا سوار ماشین هاشون شدن که من و کیارش و عرشیا سوار ماشین عرشیا شدیم

هرکی برای خودش گاز می داد و بوق بوق می کردن راه خونه رو نمی رفتن داشتن تو شهر دور دور می کردن

وقتی وارد طونل شدیم صدای ماشین ها به علاوه صدای جیغ و سوت ها تو طونل می پیچید
من از پشت خودم رو آویزون کرده بودم و همش بوق می زدم
وقتی به خونه رسیدیم یه گاو بزرگ میخواستن زیر پای عروس دامادها سر ببرن
من سری تر از همه پیاده شدم و اومدم تو خونه از خون وحشت داشتم کیارش هم پشت سرم اومد
کیارش: چرا فرار کردی اومدی
من: این موقعه شب اگه جون دادن اون گاو رو میدیدم. امشب تا صبح کابوس می دیدم
کیارش: اها خب من لباس هام رو بپوشم که کم کم باید برم من: چی
کیارش: باید برم دیگه من: کیارش الان ؟؟
کیارش: فاطمه این همه با هم حرف زدیم چند روز دیگه میام
لباس هاش رو برداشت و پوشید و آماده شد برای رفتن من اخم کرده بودم هیچی نمی گفتم دستم رو گرفت و برد پایین
همه بودن با اونا خداحافظی کرد و عرشیا هم بلند شد تا برسونتش عروسی کوفتم شد
تا دم در بدرقشون کردم
کیارش: اه فاطمه اونجوری نکن قیافت رو نمی رم که بمیرم من: اه خدا نکنه
کیارش: باشه الان تو اون اخمات رو باز کن بیا یه بدرقه درست حسابی بکن شوهرت رو

رفتم نزدیکش و خیلی خشک دستم رو سمتش دراز کردم یه نگاه به من یه نگاه به دستم کرد بعدم خودش منو تو بغلش گرفت و زیر کوشم زمزمه کرد

کیارش: حیف مجبورم برم امشب خیلی خوردنی شدی عروسک بلوچ من

از لفظ عروشک بلوچ خوشم اومدبرای همون یه لبخند رو لبم اومد که اون سو استفاده کرد و یه لب طولانی ازم گرفت

مطمین بودم عرشیارداره نگامون میکنه. به زور خودم رو عقب کشیدم و به عرشیا اشاره کردم که خندید و برام دست تکون داد و رفت سوار شد

عرشیا نگام کرد بعد دستش رو به خابت خاک تو سرت بلند کرد و سمتم گرفت و سوار ماشین شد الان مثلا مسخرم کرد

دمق رفتم تو سالن عروس داماد ها رو برده بودت اتاقشون بقیه نشسته بودن بگو بخند میکردن

دیگه حوصله ی این دورهمی رو هم نداشتم شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق موهام رو که باز کردم موهام خشک به هم چسپیده بودن

حتی حس وحال دوش گرفتنم نداشتم. لباس هام چون سنگبچین بودن رو در آوردم و یه شلوارک و نیم تنه برداشتم پوشیدم در اتاق رو هم قفل کردم

بعد هم با دستمال مرطوبی آرایشی که کلی بابتش خستگی کشیدم و پول دادم اونم برای این چند ساعت رو پاک کردم

رفتم دراز کشیدم و چشمام رو بستم تو فکرو خیال گذشته سیر می کردم که کم کم خوابم گرفت و چشمام سنگین شد
چند روزی که کیارش رفته طفلک داداش هام منو همه جا میبردن می گردوندن اما به من خوش نمی گذشت حتی فکرش هم نمی کردم انقدر به کیارش وابسته شده باشم
همه همش مسخرم میکردن اما چه کنم دیگه بقول داداش باختم اون قلب بی صاحاب رو

درصورتی که کیارش هر روز بهم زنگ میزد و وعدهای سر خرمن میداد که امروز میام فردا میام
فقط میخواست بیاد اما نمی رسید دلم آب شد اما مگه میاد داشتم اتاقم رو جمع و جور میکردم که گوشیم زنگ زد وکیارش بود

من: الو

کیارش: جون

من: وا کیارش باز چت شده

کیارش: با شما نبودم
از لفظ حرف زدنش بدم اومد گفتم :پس با کی بودی

کیارش: با خانومم

من: خب چرا اذیت میکنی

کیارش: اذیت نکردم با خانومم بود دیگه
من: اه لوس

کیارش: عزیزم من جز شما یه خانم دیگه هم دارم ندارم؟؟

چیزی نگفتم دوباره با حرف های بی توجهش حالم وخراب کرد و بغضم گرفت

کیارش: حالا بغض نکن خب چیکار میکنی خانوم خانوما بی ما

من: هیچی میگذرونم

کیارش: الان چرا ناراحت شدی

من: نارحت نشدم تو خوش باش مثل این که به تو خیلی خوش میگذره

کیارش: یعنی الان بی من به تو پیش خانوادت خوش نمی گذره

من: الان من به تو چی بگم من یه شب یه روز دلم میخواد پیش خانوادم باشم شوهرمم پیشم باشه نه این که اگه پیش شوهرم باشم خانوادم نیستن و برعکس کهالان همون حالو دارم
کیارش: خب عزیزم قول میدم بیام همین امروز فردا میامبعد تا یه هفته در روز باهم میمونیم کل زاهدان رو میگردیم فقط کارهام یکم سبک تر بشه من: من فقط میخوام بدونم کارهای شما کی سبک میشه
کیارش: جان فاطمه من دیشب دوساعت خوابیدم. از وقتی اومدم من دوبار رفتنم خونه اونم برای پوشیدن لباس الان همش تو کارگاهیم یا تو خونه یا مغازه وفروشگاهای مشتریامون من : یه چیز می پرسم راستش روبگو کیارش: جانم بگو من: دقیق کی میایی؟؟
کیارش: شاید فردا شاید پس فردا. نمی دونم من: مثلا گفتم دقیق
دوباره از اون خندهای بلند فاطمه کوشش زد که تو دلم قند آب شد کیارش: خب عزیزم نمی دونم اما باور کن تا چند روز آینده میام قول من: ببینیم و طریف کنیم

نزدیک نیم ساعت بود که باهم حرف میزدیم هنوز کم بود کیارش: راستی کی خونس الان مامانت هست
من: مهمون که نه صاحب خونه ها هست زن عمومو ودختراش با مامان پایینن منم قرار بود برم که الان داریم حرف میزنم در رفتم کیارش: خب پس برو پایین گوشی رو بده به مامانت یکم باهاش حرف بزنم
بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون سمت پله ها رفتم من: قضیه چیه که انقدر با مامانم اوخت شدی کیارش: مشکلیه یکم با مادر زن خوب باشیم من: او یس قبول همون قضیه مادر زن سلام کیارش: زدی تو هدف آفرین دیگه رسیدم تو سالن پیش مامان اینا من: خب از طرف من خدانگهدار
کیارش: نه باهات حرف دارم بعد مامانت گوشی رو برداری .
من: نوچ شما برو با ش میم میم حرف بزنید گوشی رو دادم به مامان و که همه چشمشون روی من بود

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.