خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان دختر خونبس جلد دوم پارت 1

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت 1

Rate this post

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

کیارش رسید بهم در رو کامل باز کرد که عرشیا تو چهار چوب در کامل نمایان شد
دلم می خواست مثل اون موقعه ها که از ماموریت میومد جیغ بزنم وبپرم بغلش
از قیافه کیارش معلوم بود که نمی شناسه منتظره یه عکس العمل از منه ، منم انگار خشکم زده بود قدرت هیچ کاری رو نداشتم
یهو به خودم اومدم نمی دونم چه جوری خودمو تو بغل بهترین وخشن ترین برادر دنیا جا کردم
نمی دونستم از خوشحالی گریه کنم یا بخندم اما چرا بغلش انقدر سرد بود چرا مثل قبل دستاش دور کمرم حلقه نشد
چرا منو دور خودش نچرخوند چرا صدای از درنیومد اصلا چرا اینجوری شده خودمو عقب کشیدم و به چشمای همیشه یخیش نگاه گردم ولی چرا انقدر خشک چرا نمی خنده چرا خنثی داره نگام میکنه من: داداش؟؟؟؟
عرشیا: هیس !!! نمی دونم چرا فقط اومدم ببینم حال روزت چه جوریه مثل اینکه خوبه خوبه
بعد این حرف به کیارش اشاره کرد
عرشیا: فقط بقیه رو از پا در آوردی همین مگه نه من:ن نه به خدا داداش تو بیا تو
عرشیا: نیومدم خونت مهمونی فقط یه خبرای به گوشم رسید اومدم ببینم درستن یانه که گه درسته دستت رو بگیرم باخودم ببرم که از این لبخندها و شوخی هاتون این وضع معلومه غلطه خداحافظ

من: عرشیا عرشیا

عقب گرد کرد و بی توجه به من از پله ها رفت پایین
برگشتم سمت کیارش و باگریه وزاری بهش التماس میکردم بره دنبالش من: تو راخدا کیارش توراخدا جلوش رو بگیر نزار بره توراخدا
اما اون گیج وبا تعجب داشت نگام میکرد انگار هنوز تو هنگ بود حتی یه حرکتم نمی کرد گریم شدت گرفت
چادرم رو چنگ زدم و در آپارتمان رو باز کردم رفتم بیرون پشت سر هم عرشیا رو صدا میکردم هرچی دکمه آسان سر رو می زدم نمیومد ولش کردم واز پله ها رفتم پایین چند بار نزدیک بود پرت بشم
اما انگار برام مهم نبود مهم داداشم بود که هفت ماه بود ندیده بودمش حتی صداشم نشنیده بودم
مهم برادرم بود که به خاطر ازدواجم باهم قهر بود اما بعد هفت ماه اومد در خونم اومد دنبال من
همش سرم گیج میرفت اما مهم نبود داداشم مهم تر بود
نمی دونستم هفده تا طبقه رو چه جوری اومدم پایین تو لاوی که رسیدم یک راست رفتم سمت در
داشتم از در خارج می شدم که یکی صدام کردصدای کیارش بود
برگشتم نگاش کردم چشمام از زور اشک تار میدید کیارش بود که داشت میومد سمتم
می خواستم برگردم برم بیرون که یکی پشت سر کیارش داشت میومد سمتم عرشیا بود وای خدا شکرت نرفته بود
پاهام دیگه سست شده بودن سرمم به شدت گیج می رفت دلم داشت یه جوری می شد انگار داشتم ضعف میکرد
کیارش که بهم رسید فقط تونستم دستش رو چنگ بزنم و بعدش نشستم

سرم داشت ناجور گیج می رفت عرشیا که این حالم رو دید پاگرد کرد وتندتر اومد سمتم
کیارش انگار فهمید چم شده بود به یکی همون جا گفت آب بیارن بعدشم منو کامل تو بغلش گرفت
عرشیا که بهم رسید دیگه نفهمیدم چی شد که چشمام تار شدن
وقتی رو صورتم آب ریخته شد یکم حالم بهتر شدم اما باز هم بی جون رو دستای کیارش افتاده بودم
صدا هارو گنگ می شنیدم اما جون اینو نداشتم که چشمام رو باز کنم حتی نمی تونستم دستم رو بلندکنم
خیالم راحت بود که تو بغل کیارش هستم واسه همین سعی برای بلند شدن نمی کردم
کم کم صداها بیشتر شدن وقتی چشمام رو باز کردم دور و برم خیلی شلوغ بود این باعث می شد معذب بشم
واسه همون به هر فلاکتی بود به پیرهن کیارش چنگ زدم وسرمو تو سینش پنهان کردم
میخواستم بهش بگم کمکم کنه بلند بشم اما انگار اون خودش فهمیده بود واسه همون زیر بازوهامو گرفت و کمکم کرد بلند بشم
اما پاهای من انقدر سست و بی جون بودن که نمی تونستم سر پا وایستم ضعف شدید داشتم انگار قرار الان بی افتم
که دستی زیر زانوهام رفت و با یه حرکت بلندم کرد صدای چند نفر رو گنگ می شنیدم که حرف میزدن اما نمی تونستم چشمام رو باز کنم کم کم بی حال تر شدم که کامل بی هوش شدم
***
وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود و اتاق هم تاریک تاریک بود
بلند شدم که برم بیرون اما دست و پام کرخت و بی جون شده بودن

از تو سالن هم سرو صدا میومد حتی نمی تونستم کیارش رو صدا کنم واسه همون دوباره دراز کشیدم
چشمام رو بستم تا یکم آروم بشم اما هنوز چشمام گرم نشده بود که یهو یادم افتاد
من رفته بودم دنبال عرشیا وای حتما رفته
با هر زور و فلاکتی بود بلند شدم رفتم بیرون همش سرم گیج میرفت اما مهم نبود
دوباره اشکام از چشمام جوشید و گریم گرفت در اتاق رو باز کردم و با گریه کیارش رو بلند بلند صدا میکردم
هنوز از در فاصله نگرفته بودم که ته دلم ضعف رفت و پاهام سست شدن و رو زانو افتادم چارچوب در و محکم گرفتم دیگه هق هقم بالا گرفته بود

کیارش از آشپز خونه اومد بیرون این حال منو که دید دوید اومد سمتم
بازوهامو گرفت بلندم کرد هرچی ازم دلیل گریم رو می پرسید باز هم من گریه میکردم
که آخر عصبانی شد داد زد
کیارش: به خدا فاطمه خفه نشی همچین میزنمت که دندونات بریزن تو دهنت چه مرگته
با دادش دیگه گریم بند اومد اما حالت هق هق داشتم نفسم می گرفت وقتی دیدم همون جور مثل میرقضب نگام میکنه با هق هق گفتم من: داداشم رفت !!!!!
با شنیدن حرفم یه نفس راحت کشید و گفت: بمیری فاطمه امروز همش سکته ناقص میدی منو نه همینجاس
من: جدی میگی ؟؟؟
کیارش: نه دارم باهات شوخی میکنم باگریه نالیدم: کیارش !!!!

کیارش: ای کوفت نرفته خوبه نیم ساعت تو بغلش لم داده بودی که آوردت بالا بازم نفهمیدی
من: نه مگه منو تو بغل تو نبودم
کیارش: آره اما وقتی میخواستم بیارمت بالا اون بغلت کرد من: الان کجاس ؟؟؟
کیارش: توی اتاق مهمان سردرد بود بهش قرص دادم رفته استراحت بکنه می خواستم برم پیشش که کیارش مانع شد و نزاشت برم
کیارش: بهتر بزاری استراحت کنه باید آروم بشه الان خیلی عصبانیه من: خب منم میخوام بدونم چرا عصبانیه دلیل این رفتارش بامن چیه
کیارش: فاطمه بهتر بعضی وقت ها بعضی چیزها رو ندونی شاید فهمیدنشون به نفعت نباشن
من : منظورت چیه ؟؟ تو چیزی میدونی که من ازش خبر ندارم ها؟؟
کیارش: من از تو خیلی چیزها میدونم که تو نمیدونی ، چیزهای که فهمیدنشون بهت آسیب میزنن روحیت رو خراب میکنن بفهم!!!
من: اصلا مهم نیست روحیه من خودش خراب هست، اندازه فهمیدن رفتار برادرم نسبت به خودمم گنجایش داره !!!
کیارش: باشه برو
از کنارم رد شد و رفت سمت آشپز خونه یکم دو دل شدم که برم تو اتاق یا نه اما دلمو به دریا زدم ودرو باز کردم رفتم تو اتاق
عرشیا رو تخت دراز کشیده بود ودستش رو چشماش بود این یعنی این که بیداره هروقت اینجوری دراز میکشه بیداره

رفتم بغلش رو تخت مثل خودش دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم
هرچقدر منتظر بودم اون حرفی بزنه هیچی نگفت حتی اعتراض هم نکرد سکوت مطلق بود خودمم نمیدونستم چی بگم
یه چند بار خواستم حرف بزنم که پشیمون می شدم که صدای عرشیا بلند شد عرشیا: نمی تونم باور کنم تو همون خواهر کوچولوی شروشیطون خبیث خودمی خیلی عوض شدی چرا؟؟ من: خب زندگی آدم رو عوض می کنه عرشیا: جواب من این نیست
من: خب اون موقعه ها نازم خریدار داشت نازکش زیاد داشتم اما الان نه خریداری دارم نه نازکشی عرشیا: از شوهرت راضی هستی
می دونستم باید هر سوالی که می پرسه رو راست بگم وگرنه عصبانی می شه
من: هم آره هم نه
عرشیا: فکرش رو میکردم خیلی اذیتت کرد؟؟؟ من: خیلی نه اما من گنجایش یه کمش رو هم نداشتم عرشیا: پس خیلی اذیتت کرده
من: داداش دلیل این بد اخلاقیت این که تو این مدت هرچقدر زنگ میزدم هرچقدر اسرار میکردم باهات حرف بزنم قبول نمیکردی چی بود؟؟
عرشیا: وقتی تو به دنیا اومدی بابا خیلی خوشحال بود نه تنها بابا همه خوشحال بودن بابا جشن گرفت تمام دوست وآشناها رو به صرف ناهار دعوت کرد.
انگار عروسی بود همه خوشحال بودن تا این که همون روز
طایفمون با طایفه مادربزرگ کیارش دعوا کردن یه دعوای کوچیک باعث قتل وکشت وکشتار شد ، ومقصر هم ما بودیم .
یه نگاه کوتاه به من انداخت آه کشید دوباره شروع کرد حرف زدن
عرشیا: و از طرف دیگه همه تو رو شوم می دونستن همه می گفتن تو بد قدمی و از اینجور حرفا بابا باهمه برخورد می کرد اما دهن مردم بسته نمی موند
عرشیا: این حرفا انقدر دهن به دهن چرخید تا به گوش اونا رسید و این وسط خیلی ها بودن این جنگ به ضررشون بود وبرای همین اومد پیش باباحاجی)پدربزرگم( و بهش پیشنهاد دادن تو رو بکنن عروس خون بس اونا واقعا باورم نمی شد انگار هنگ کرده بودم چشمام اشکی شده بود من: باورم نمی شه کسی تا الان بهم نگفته بود عرشیا: دیگه بابا نمی خواست جزیات رو بدونی
من: خب باباحاجی هم قبول داشت که من نحسم برای همین قبول کرد
عرشیا: اول نمی خواست قبول کنه اما اسرار وپافشاری همه ناچارش کرد قبول کنه
عرشیا: یه مجلس گرفتن و بعد باباحاجی این موضوع رو گفت بابا و عمو هر دوشون اونجا موضوع رو فهمیدن و کاری هم از دستشون بر نمی اومد
البته به اسرار باباحاجی چندتا شرط هم گذاشتن که پدربزرگ کیارش درکمال ناباوری قبول کرد این که تو مثل خون بس های دیگه اذیت نشی و تو رو از دیدن خانوادت منع نکنن من: خب؟؟؟
عرشیا: نه بابا نه عمو هیچ کدومشون راضی نبودن و برای همین همه جا شایعه کردن که ناف تو رو به اسم محسن )پسر عموم( بریدن و این موضوع باعث ناراحتی مامان وزن عمو شد
عرشیا: باباحاجی هم دست دعوا بزرگ با عمو وبابا زد باباهم رو حرفش وایستاده بود که یه دونه دخترش رو خون بس نمی کنه من: دلیل رفتارت با من چی بود اینو بگو
عرشیا: یادته چقدر اسرار می کردم چقدر باهات حرف زدم که قبول نکنی که اگه پا پیش گذاشتن منو خبر کنی تحت تاثیر حرفای این واون قرار نگیری اما تو چی!!
من: اونجا شرایتی نبود که من پام رو تو یه کفش بکنم بگم نه من نمی خوام خودمم یکی دو روز قبل عروسی فهمیدم به خدا هیچی دست من نبود داداش باور کن
عرشیا: اگه می خواستی می شد خودت نخواستی من: می دونی اگه من قبول نمی کردم چی می شد عرشیا: چی می شد،ها ؟؟چی می شد، ؟؟؟
هیچی هیچی نمی شد سرت کلا گذاشتن بدبخت مگه شهر حرت بود مملکت قانون داشت اگه اون مسئله قانونی می شد ، هیچ اتفاقی برای هیچ کس نمی افتاد چون خود امیر مقصر بود
صدای فریاداش تو سرم آکو میداد یعنی چی داره باهام شوخی میکنه آره داره شوخی میکنه
عرشیا: اینا همه نقشه بود که شما دوتا رو بدبخت کنن و حرف اون دوتا پیرمرد رو به کرسی بنشونن نه چیز دیگه ای !!!
گلوم پاره شد بس واسه بابا سخن رانی کردم بس از قانون شرح گفتم اما تو دو هفته ای که رفتم چنان مغزش رو شست وشو دادن که حتی نذاشت من خبر دار بشم حتی نذاشتن تو عروسی خواهر کوچیکم باشم
واقعا نمی تونستم حرف بزنم انگار لال شده بودم یعنی این زندگی همش سر هیچ وپوچ بود یعنی تمام این تحقیرها اذیت وآزارها حق من نبود
یا شادیم به خاطر این که نحس بودم یعنی واقعا الان من نحسم بد قدم بودم که این اتفاقات افتاد
بدون هیچ حرفی بلند شدم وعقب گرد کردم از اتاق زدم بیرون منطقم قبول نمی کرد این حرفا رو خودم قبول نداشتم این حرفا رو
رفتم تو اتاق درمحکم کوبیدم عقده هام رو می خواستم یه جوری خالی کنم میدونستم الان کیارش عصبانی میشه اما مهم نیست
رفتم رو تخت دراز کشیدم و بی صدا اشک ریختم انقدر اشک ریختم که دیگه اشکامم خشک شدن چشمام اذیتم می کردن باید صورتمو می شستم اما با خودم لج کرده بودم
از جام تکون نمی خوردم
صدای حرف زدن کیارش وعرشیا می اومد هه این دوتا چرا انقدر باهم اخت شدن فکر می کردم هم دیگه رو که ببینن بزنن همو ناقص کنن اما این دوتا خیلی باهم اخت شدن
صدای کیارش می اومد که چندبار پشت سرهم منو صدا می کرد اما حوصله جواب دادن نداشتم
تا این که صدای باز و بسته شدن. در اومد این یعنی این که کیارش اومد اما من اصلا حوصله جواب دادن بهش رو ندارم
با بالا پایین شدن تخت فهمیدم اومد کنارم نشست چند بار صدام کرد خودمو زدم به خواب که مثلا من خوابم
کیارش:فاطمه میدونم بیداری الانم طبق معمول داری گریه میکنی بهتر نیست بلند بشی مثلا الان مهمون داریم
هیچ جوابی ندادم که هوووف بلند کشید و منو بگردون سمت خودش
کیارش: شما که شام درست نکردی زنگ زدم سفارش دادم بیارن لاعقل بیا میز رو بچین اگرم نمیخوای عیبی نداره خودم میچینم ازشم پذیرای میکنم فقط یادت باشه اونی که الان خونه ماس همون برادته که تو شیش ماه برای این که باهات حرف نمیزد مدام گریه زاری میکردی
حرفش رو زد بعد بلند شد از اتاق رفت بیرون حرفش منطقی بود بلند شدم برم بیرون اشکام رو پاک کردم اما باز هم چشمام پف داشتن
رفتم تو حموم صورتم رو شستم بعد از اتاق اومدم بیرون کیارش وعرشیا هر دوتاشون رو کاناپه لم داده بودن داشتن یه فیلم جنگی نگاه میکردن صدای در اومد اما اون دوتا
کامل تو فیلم رفته بودن صدای درو اصلا نمی شنیدن منم لباسم مناسب نبود هرچقدر کیارش رو صدا می کردم نمی شنید صدای تلوزیون زیاد بود
اون بند خدا پشت درم دستش رو گذاشته بود رو زنگ وقصد برداشتنش رو نداشت این دوتام که صدای تلوزیون اجازه نمی داد چیز دیگه ای بشنون خواستم برم پیشون صداش کنم اما دیدم خیلی طول می کشه برای همین یه سیب از توی یخچال برداشتم وپرتاب کردمش سمت کیارش
سیب هم صاف رفت خورد به کتف کیارش یه آخ گفت و با غیظ برگشت سمت من
من: صدای اونا کم کن بند خدا پشت در خشک شد برو درو باز کن هرچقدرم که صدا میکنم نمی شنویی
بلند شد رفت درو باز کنه که عرشیا با لبخند داشت منو نگاه میکرد برگشتم سمتش منم بهش لبخند زدم که دستاش رو باز کرد که برم تو بغلش
منم از خدا خواسته از اشپز خونه اومد بیرون سمتش پرواز کردم خودمو تو بغلش جا دادم همیشه عطر تنش بوی بابا رو میداد
موهام رو ناز میکرد وسفت منو تو بغلش گرفته بود زیر گوشم گفت: مثل اون موقعه ها هم زورگو وشیطونی
من: نه به خدا اصلا انقدر اینجا ساکت آروم شدم اصلا دیگه شیطونی نمیکنم کیارش بدتر تو عنقه اصلا رو بهم نمیده
عین دختر بچه های چهار پنج ساله داشتم گلگی می کردم که عرشیا پست سرم رو نگاه کرد ویهو زد زیر خنده
منم عین مونگل ها نگاش میکردم که با صدای کیارش از جا یه متر پریدم فکر کنم از اول صدام رو شنیده
کیارش: عزیزم راحت باش بزار من برم قشنگ ازم غیبت کن بدیام رو بگو خوبی ها هم که هیچی من: چه خب مگه دروغ میگم
کیارش: نه عزیزم راحت باش فقط بیا میز رو بچین که شام رو آوردن
بلند شدم رفتم میز رو بچینم خدا راشکر سالاد وماست ونوشابه هم آورده بودن خیالم راحت شد
میز که تموم شد کیارش وعرشیا رو هم صدا کردم بیان سر میز شام کیارش کتفش رو گرفته بود و اومد تو آشپز خونه من: چی شد چرا کتفت رو گرفتی
عرشیا: یه بند خدای با سیب زد بچه مردم روناقص کرد
با این حرفش کیارش هم سمت من یه چشم غره ناجور خطرناک رفت منم یه حالی شدم چشمام بلافاصله اشکی شد
به زور جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم حالم اصلا دست خودم نبود اون دونفرم بی توجه به من نشستن وشروع کردن غذا خوردن
کیارش سرش. رو بلند کرد و منو نگاه کرد هنوز رو پیشونیش اخم بود وبا تشر نگام میکرد
کیارش: منتظر کارت دعوتی که شام میل کنی خب بشین غذا بخور
همه این حرفا رو بااخم تشر میگفت بدتر بغضم گرفت اشتهام به کل کور شد فقط دلم می خواست خودمو یه جای خلوت برسونم من: اشتها ندارم نوش جونتون
این رو گفتم واز آشپز خونه زدم بیرون خودمو به تراس رسوندم و درش رو بستم رفتم گوشه ترین جای تراس نشستم وگریه کردم
اشکام مثل گوله به سرعت از چشمام میریخت نمی دونم چقدر گذشت که دیگه اشکی نچکید دیگه حال خرابی نبود انگار سبک شده بودم
بلند شدم رفتم تو خونه برق ها خاموش بود فقط تلوزیون روشن بود و یکیم رو به روش بود که فکر کنم کیارش بود بدون این که جلب توجه کنم رد شدم رفتم تو اتاق یه راست رفتم حموم یه دوش اب گرم گرفتم
وقتی از حموم اومدم بیرون دیگه واقعا حالم خوب شده بود سبک سبک شده بودم کیارش هنوز نیومده بود رفتم بیرون ببینم چیکار میکنه
جلوی تلوزیون نشسته بود ویه دستش روی کتفش بود و ماساژش میداد الهی فکر کنم خیلی دردش گرفت بود
رفتم پیشش و صداش کردم که یه متر از جاش پرید و دوباره با همون اخم تخم نگام کرد اما این بار نه گریم گرفت نه بغض داشتم
عین این خنگولا نیشم باز شد دوباره باید دلبری کنم ویکم شطنت کنم با این فکر رفتم کنار پاش نشستم و قیافمو مثل همیشه مظلوم کردم
من: الهی بمیرم ببخشید آقایییییي نمی خواستم اینجوری بشه هرچقدر صدات کردم نشنیدی آخه!!!
کیارش: فاطمه سالت شو که اصلا حوصلت رو ندارم دستمو زدی فلج کردی من: من که میگم ببخشید بلند شوبریم تو اتاق با وازلین برات ماساژش بدم بلند شو کیارشی
اونم از خدا خواسته تلوزیون رو خاموش کرد و رفت سمت اتاق منم از تو یخچال وازلین رو برداشتم پشت سرش رفتم
پیرهنش رو در آورده بود ورو تخت دراز کشیده بود رفتم کنارش نشستم و به دستش نگاه کردم زیاد وضعش وخیم نبود
من: کیارش!! دستت که چیزیش نشده انقدر کولی بازی در آوردی کیارش: بله چیزیش نشده فقط کوفته شده این هنوز چیزی نیست
خیلی عصبانی بود لبخند زدمو گفتم: خب میگی چیکار کنم میخوای عقدت رو خالی کنی بیا منو بزن هوم بزن تو صورتم
نشست سر جاش وگفت: بلندشو از جلوی چشمام گمشو حوصلت رو ندارم یه دفعه دیدی زدمت
من: خب منم میگم بزن تا خیالت راحت بشه
یهو یه طرف صورتم سوخت اصلا انتظار نداشتم که واقعا به حرفم گوش بده و بزنه تو صورتم آروم زد اما دستش سنگین بود با همون زدن دردم گرفت کیارش: حالا بلندشو برو بیرون
من: چشم میرم فقط بزار دستت رو ماساژ بدم
دستام کامل میلرزیدن و سر وازلین رو باز کردم و کتف کیارش رو خب مالیدم کارم که تموم شد از اتاق اومدم بیرون
صورتم گز گز میکرد رفتم تو آشپز خونه ومشغول شستن ظرفای تو سینک شدم و اشکامم میریخت چه جالبه اون دفعه که پدرمم اومد من همش اشک میریختم این دفعه که برادرم اومد من همش اشک میریزم یهو سایه یکی افتاد روی سینک
خیلی ترسیدم یهو برگشتم که کیارش رو باهمون وضعیت بدون پیرهن دیدم سرمو پایین انداختم برگشتم مشغول کارام شدم
که برم گردوند و دستش روزیر چونم گرفت و سرمو بلند کرد و تو چشمای اشکیم نگاه کرد
کیارش: وقتی منو میشناسی میدونی وقتی عصبانیم کنترلم دست خودم نیست چرا همش گیر میدی بهم ها که بزنم صورتت رو اینجوری قرمز کنم من: عیب نداره عادت کردم تقصر خودم بود دیگه باید جورشم بکشم کیارش: اینجوری حرف میزنی که من عذاب وجدان بکشم من: نه به خدا منظوری ندارشتم من که کیارش: هیس ولش کن بیا بریم بخوابیم من: ظرفارو تموم کنم میام صبر کن
دوبار مشغول شستن ظرفا کردم کارم که تموم شد بگشتم سمت کیارش و گفتم تموم شد
اونم یه لبخند کم جون زد و لامپ آشپز خونه رو خاموش کرد و دست منو گرفت پشت سر خودش برد سمت اتاق وقتی رفتیم تو اتاق منو رو به روی خودش نگهداشت
صورتمو سمت خودش بگردوند و جای که زده بود رو طولانی بوسید بعدم منو پرت کرد رو تخت و خودشم کنارم دراز کشید

منم تو سکوت بهش نگاه میکردم که اون مشغول بازی کردن با موهام شد نفهمید چه جور شد که خوابم برد
چند روزی عرشیا پیشم بود از این که کیارش زن گرفته بود بو برده بود وقتی فهمید داد و بیداد میکرد به زور تونستم کنترلش کنم
وقتی کیارش اومد رفتن باهم حرف زدن تو اتاق وقتی عرشیا اومد بیرون یکم عصبانی بود اما از قبلش بهتر بود نمی دونم کیارش بهش چی گفت
هرچقدر ازش پرسیدم جواب نداد که بعد مجبور شدم از عرشیا بپرسم که گفت حق داشته زن بگیره خیلی از حرفش دلم شکست اما تحمل کردم نمی خواستم داداشم ناراحت بشه ازم
چند روز بعد عرشیا برگشت زاهدان منم یه دست دعوای اساسی با کیارش زدم هرچقدر ازش پرسیدم که چی به عرشیا گفته که اون اون حرف رو بهم زده نگفت که نگفت
همش حرفای چرت بهم تحویل میداد منم باهاش قهر کردم اصلا باهاش حرف نمی زدم و تحویلش نمی گرفتم تا چند روز همین وضعیت بود
تو خونه بیکار وبی حوصله نشسته بودم خیلی روزای کسل کننده ای شده بود با خودم داشتم فکر می کردم
یاد سفرای که با خانوادم رفتیم افتادم یاد اخرین سفری که منو کیارش به همرای اردلان اینا رفتیم افتادم ای کاش می شد دوباره بریم
تو همین فکرا بودم که کیارش اومد تو خونه خیر باشه این موقعه اومده من: سلام خیر باشه این موقعه اومدی ؟؟؟
کیارش: خیره یه سفر در پیش داریم من: جون من جدی میگی ؟؟؟
کیارش: بله که جدی میگم آماده شو که باید تا یه ساعت دیگه حرکت کنیم
من: کیارش عادت کردی دقیقه نود به من بگی اون دفعه هم باهام لحظه ای که راه می افتیم بهم گفتی
کیارش: انقدر غر غر نکن خانم خانوما بلند شو چمدونت رو ببند که عجله داریم منم برم دوش بگیرم ن: چند روزه میریم
کیارش: نمی دونم ولی تا قبل عید قربان میاییم سری باش
باعجله رفتم چمدونمون رو بستم کیارش هم رفت دوش بگیره لباسای که تو مسیر باید بپوشه رو با خودم ست کردم دوتامون سر تا پا سیاه سفید شده بودیم کیارش زنگ زد به برادرش و باهاشون جایی که باید به هم بپوندیم رو مشخص کردن بعدم اماده شد تا بریم منم مثل خانومایی خونه دار وکت بانو گاز وبرق واب رو همه رو چک کردم بعد رفتیم بیرون و حرکت کردیم
تو مسیر بودیم که کیارش دم یه آپارتمان وایستاد به یکی زنگ زد گفت: بیاد پایین
می خواستم بپرسم کیه که با پایین شدن شقایق بایه ساک دستی کوچیک پشیمون شدم
یعنی این سفر هم نباید به دل من بشینه با خودم کلنجار رفتم که نزنم زیر گریه شقایق اومد نشست پشت وخم شد سمت کیارش که…
با تعجب داشتم نگاش میکردم خیلی ملایم وطولانی گونه کیارش رو بوسید و بعد نشست سر جاش
کارد میزدی خونم در نمی اومد آدم اینجوری شیرین زبونی میکنه آخه عصابم رو همین اول راهی خراب کرد کرد هووجون
یهو دلم گرفت میخواستم داد بزنم بگم این مرد فقط مال منه نمی خوام با کسی دیگه ای شریک بشم نمی تونم اما حیف نمی تونم کار بکنم
با لبخندی که رو لبای کیارش پدیدار شد جیگرم سوخت چرا هیچ وقت من حق همچین کاری رو ندارم وقتی من حتی دستش رو میگیرم اخم میکنه اما…
صورتم رو برگردوندم نباید نگاه کنم اینجوری دلم بیشتر میگیره بهتر سرمو بکنم زیر برف عین کبک
هندزفری های کیارش رو برداشتم و زدم به گوشیم موسیقی که می خواستم رو پلی کردم خودم رو تکیه دادم به صندلی چشمام رو هم بستم
چقدر تلخه زندگی آدم یهو از اون چیزی که هست تبدیل بشه به اون چیزی که حتی فکرشم نمی کرد چیزی که حتی به ذهنش هم نمی رسید چقدر تلخه
یادمه اون موقعه ها وقتی میفهمیدم سر یکی هوو اومد میگفتم مگه چیه خیلی دوستانه میتونن کنار هم باشن اما الان میفهمم خیلی سخته اصلا نمی شه کنار بیای با این موضوع
با توقف ماشین چشمام رو باز کردم برگشتم سمت کیارش داشت قهقه می زد آخ این مرد هیچ وقت کنار من اینجورب نخندیده بود خوش به حالت شقایق!!!
سری در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم فرشته کنار اردلان دم رستوران بین راهی وایستاده بود آیدا هم پیششون بود اما با دیدن من اومد سمتمون منم به سمتش پرواز کردم
همین که بهش رسیدم خودم رو تو بغلش جا دادم محکم بغلش کرده بودم اونم انگار وضعیت منو فهمیده بود که سعی داشت آرومم کنه
فرشته هم که مارو دید اومد سمتمون از بغل آیدا که اومد بیرون رفتم تو بغل فرشته
فرشته: الهی قربونت برم آروم باش نازنینم خدای توهم بزرگه خودش کمکت میکنه
از بغلش که اومدم بیرون چشمای هردو شون قرمز بود اونام به حال روز گند من پی بردن دل اونام له حالم می سوزه که برام اشک می ریزن
آیدا: الهی فدات بشم سخت بود ؟؟ما نمی دونستیم کیارش قراره اونم بیاره وگرنه تورو با خودمون می اوردیم
من: عیب نداره باید عادت کنم همه رفتن تو ماهم بریم
باهم وارد رستوران شدیم شقایق یه جور خاصت نگامون می کرد
اردلان وکیارس. وقتی منو دیدن هر دوشون اومدن پیشوازم فهمیدم می خوان حرص شقایق در بیارن
اما من به این توجه هاشون خیلی نیاز داشتم برای همین پا گذاشتم رو تمام عقایدم شدم یه دختر ده ساله آغوش می خواستم آغوش یه مرد یه آغوش برادرانه

اردلان جلوتر از کیارس بود برای همین اول خودم رو تو بغل اردلان جا دادم اول تعجب کرد اما بعد اونم بغلم کرد هم مدل بغل کردن هم آرامش بغلش مثل داداشم صدرا بود

وقتی از بغل اردلان اومد بیرون کیارس مظلوم وایستاده بود خندم گرفت انگار فکر می کرد با اون احساس غریبی میکنم برای همین رفتم تو بغل اون اما اون بغلم نکرد سرم رو به آغوش کشید مثل داداش سامم
وقتی منو از خودش جدا کرد یکم چشمام اشکی شده بود اخم کرد اردلان دستش رو رو شونم گذاشت گفت
اردلان: نبینم اشکت رو آبجی جونم
کیارس: به جون خودت فقط یه قطر از اشکات ریخت همینجا کیارش رو کفن میکنما
خندیدم عین بچه لاتا حرف زد همه باهم رفتیم سر همون میزی که کیارش وشقایق هم بودن کیارش با اخم نگام می کرد. اما مهم نبود همون جوری که من براش مهم نبودم
از اول تا آخر که نشته بودیم ونهار خوردیم بچه ها هی سعی می کردن منوبخندونن اما من فقط اگه یه لبخند میزم و بس
اردلان: فاطمه چرا این جوری شدی اه یکم شیطنت کن یا لاعقل یکم از ته دل بخند
من: دیگه حتی دل ودماغ خندیدن برام نمونده اونم از ته دل چه برسه به شیطنت

با این حرفم کیارش سرش تو گوشی بود اما به شدت سرش رو بلند کرد خیلی طولانی نگام کرد اما من خیلی توجه نکردم اما سنگینی نگاهش رو حس می کردم
وقتی همه راه افتادیم که بریم من رفتم جلو بشینم همه بچه ها هم بودن شقایق : فاطمه یه لحظه صبر کن خودش رو بهم رسوند جلوم وایستاد
کیارش می خواست بشینه اما وایستاد ببینه شقایق چی میگه بقیه بچه ها هم همین طور همه منتظر حرف شقایق شدن
خودم حدس میزدم چی بگه اما وایستادم تا مطمئن بشم
شقایق: ببین تو که از اول تا آخر مسیر هندزفری تو گوشته نه حرفی میزنی نه جای رو نگاه می کنی میشه من جلو بشینم آخه منو کیارش
نزاشتم حرفش رو ادامه بده دستمو جلوش گرفتم و گفتم: فهمیدم فهمیدم بسه دستمو از روی دستگیره در برداشتم رفتم عقب بشینم اردلان: فاطمه بیا با ما بریم بهت بیشتر خوش میگذره کیارش: لازم نکرده اگه بخواد با منم بهش خوش میگذره بعد منو نگاه کرد ولب زد وگفت بشین این یعنی تمام
اردلان رو نگاه کردم عصبانی بود آروم لب زدم و گفتم بی خیال وسرمو بهحالت بی خیال تکون داد دستم رو هم به حالت این که میگن طرف تعطیله تکون دادم خندید
وقتی نشستم کیارش از توآینه نگام کرد گفت: حالا من تعطیل شدم نه
شیطون خندیدم و سرمو پایین انداختم دوباره گوشیم رو برداشتم تا باهاش خودم رو سر گرم کنم که …
کیارش: دست یکدومتون گوشی ببینم به خدا از پنجره پرت میکنم بیرون. گفتم که نگین نگفتی
به ناچار گوشم رو گذاشتم کنارم و به جاده چشم دوختم اولش تو سکوت گذشت اما بعد کم کم کیارش شروع کرد حرف زد
از خاطرهای خنده دارش برامون گفت از سفرای مجردیش گفت و یکمم سر به سر مون گذاشت خیلی مهربون شده بود
این کیارش رو خیلی دوس دارم یه مرد شیرین سخن و مهربون ودوست داشتنی
برعکس اول مسیر اصلا کس نشدم خیلی هم بهم خوش گذشت خیلی خوب بود از حرف زدن ورفتار شقایق هم به نظرم دختر مهربونی بود اما بازم نمی تونستم دردم رو تسکین بدم چون سخت بود برام
کیارش وشقایق هر دو حرف زدن اما من ساکت و آروم بودم وچیزی نمیفتم فقط شنونده بودم
یه چند جا وایستادیم و واسه استراحت و غذا خوردن نصبت به صبح خیلی بهتر شده بودم
فکرم خود به خود درگیر بود رفتم تو ماشین و چشمام رو بستم تا بلکه خوابم ببره و بخوابم
به سه نرسید خوابم برد همش بین راه بیدار می شدم اما بس تنبل بودم دوباره می خوابیدم
با توقف ماشین فهمیدم رسیدیم و به ناچار چشمام رو باز کردم وبیدار شدم
هوا تاریک شده بود یه سوزی هم میومد اول که به دور وبرم نگاه کردم فکرکردم رشتیم خیلی قشنگ بود
تمام خونه ها رو کوه بودن و به صورت پلکانی بودن عاشق اینجور خونه ها بودم با ذوق داشتم نگاشون میکردم که صدای کیارش بلند شد کیارش: فاطمه سره برو تو ماشین من: مگه نمی خواییم بریم تو خونه
کیارش: اینجا نه … اومدیم کلید کلبه رو بگیریم بریم اونجا کنار رود من: اهااا
کیارش: حالا برو تو ماشین من: اما من می خوام اینجارو ببینم
کیارش: فردا تو روز میارمت یه دل سیر ببین حالا سری برو تو ماشین به ناچار نشستم تو ماشین اما همش دلم می خواست برم بیرون رو ببینم شقایق : خوب خوابیدیا؟؟

من: ها؟من یکم ماشین همش تکون می خورد هی بیدار می شدم عصابم خورد شد
شقایق: آره یه قسمت طولانی رو از خاکی اومدیم که برسیم به روستا من: مگه جاده نیست
شقایق: فکر کنم باشه آخه کیارش گفت میون بر میزنن من: اهوم فهمیدم
دوتا مرد اومد پیش پسرا که لباس های محلی داشتن شبیه لباس های کرد ها اما تو رشت هم مگه اینجوری میپوشن ؟؟
شاید چون من ندیدم اینجوری فکر میکنم حالا وللش کیارش اینا اومد و سوار شدن و حرکت کردن
یکم گذشت که کنار یه رودخونه وایستادن تعجب کردم اما یادم اومد که اینجایه کلبه هست
همه پیاده شدیم یکم رفتیم سمت یه جای شرسبز مثل جنگل که یه کلبه سبز دیده می شد
حوصله دید زدن دوروبر رو نداشتم برای همون سری رفتم تو کلبه جالبیش این بود که کلبه هه برق داشت
کفش تمام فرش بود برای همون راحت نشستم رو زمین خیلی خسته بودم اردلان: اینجا که فقط یه حال و اون اتاق بی درست اینجا که نمیشه کسی با زوجش تنها باشه
کیارش: یه دو روز از زوجت دست بکش دخترا تو اتاق بخوابن ماهاهم تو حال میخوابیم
آیدا: اصلا تشک وپتو هست اینجا ؟؟؟
کیارش: بودنو که هستن اما اگه گردوخاک نگرفته باشن میبینین که درو دیوار پر خاکه

شقایق: وای من به خاک آلرژی دارم چیکار کنم
کیارس: مگه بری عین مرده متحرک دراز بکشی رو زمین بدون تشک وپتو و بالشت که همشو خاک دارن
فرشته: نه بابا یه دقیقه همه رو ببریم بیرون بتکونیم خوب میشه فوقشم اگه بو گردو خاک میداد یکم اسپره وعطر بهشون بزنیم تا خوب بشن
بعد یه عالمه مسخره بازی بچه ها همه ی تشک ها و تکوندن رفتیم بخوابیم به گفته ی کیارش دخترا تو اتاق بی در خوابیدیم پسرا هم همه تو حال
نه به خستگی که اول اومدیم داشتم نه به بی خوابی که الان اومده سراغم هرچقدر که خودم رو این طرف اون طرف می کردم خوابم نمی برد
یکم ترس هم داشتم وگرنه میرفتم بیرون رفتم تو آشپز خونه ی کوچولوی کلبه یه لیوان آب خوردم و اومدم دراز کشیدم
انقدر با خودم کلنجار رفتم این طرف اون طرف شدم که خوابم گرفت وخوابیدم
**
صبح با سر وصدای بچه ها بیدار شدم دلم نمی خواست بیدار بشم اما از قرار معلوم همه بیدار شده بودن جز من
به ناچار بلند شدم وشلخته روسری رو ،روسرم گذاشتم رفتم توحال هرکی یه متلک بهم میپرندن که چرا دیر بیدار شدم فلان وبهمان
خلاصه رفتم بیرون چون حمام ودستشوی هردوشون خارج از کلبه یه اتاقک های چوبی بودن رفتم سمتشون
وقتی از حموم اومدم بیرون تازه چشمم به کلبه خورد
خیلی قشنگ وناز بود کلبه رنگ سبز لجنی کرده بودنش اما توش ترکیبات قهوای هم بود سایه دوتا درخت هم که روش بود انگار تمامش از دارو درخته خیلی ناز و بود خیلی خوشم اومد یاذمه شمال سمت گیلان همچین کلبه های دیدم الان من نمی فهمم دقیق جاییم

هوف
بعد صبحانه همه باهم رفتیم ببرون رفتیم تو روستا سر زدیم همش که دور رو برو می دیدم تعجبم بیشتر وبیشتر می شد حتی لحجه اونا به شمالی ها رو رشتی ها نمی خورد
داشتیم بر می گشتیم دیگه تحمل نکردم رفتم پیش کیارش که داشت با اردلان حرف میزد من: کیارش؟!؟!
برگشت سمتم و سوالی نگام کرد اردلان رفت سمت بقیه منو کیارش آخر از همه افتادیم
من: اینجا چرا اینجوریه ؟؟ کیارش : مگه چه جوریه؟؟ من: آدماش یه جورین اصلا لحجه هاشون لباساشون حرف زدنشون هیچیشون به رشتی هانمی خوره
کیارش اول با تعجب نگام می کرد بعد یهو زد زیر خنده و شروع کرد خندیدن باتعجب نگاش میکردم که دماغمو گرفت کشید
کیارش: خنگولک خودمی دیگه آخه کی گفته اینجا رشته ؟؟ من: خب فقط رشت وگیلان همچین خونه های دارن
کیارش: نخیر خیلی جاها هستن که از این خونه ها دارن زاهدان خودتونم یه منطقه داره که خونه هاش همین جوری رو کوه هستن فقط اونجا سبزه زار نیست تو خود شهرهم هست
من: خیابان رسالت میدونم خب حالا این جا کجاست؟؟ کیارش: اینجا اورامانه یکی از روستاهای استان کردستان من: دلوغ میگی؟
کیارش: نخیر حالا بیا بریم دستمو گرفت و رفتیم سمت کلبه
برای نهار کباب درست کردیم خیلی باحال بود همه دست به یکی کردیم که پسرا نهارو درست کردن
تمام کار هارو پسرا کردن حتی سفر رو هم اونا چیدن
کیارش داشت کباب درست میکرد اردلان سالاد کیارس هم یه پیش بند بسته بود داشت سفرو تو حیاط می چید
با یه ظرافت زنانه ای داشت سفرو می چید که ما ریسه رفته بودیم از خنده با ناز می رفت دونه دونه وسایل رو می اورد ومی گذاشت سر سفره خیلی باحال بود همشم ادای زنونه در می آورد
خیلی باحال بود همون روروده بر کرده بود پسره دیونه با این دخترونه رفتار کردنش
بلاخره سفره چیده شد و همه غذا خوردیم و با شوخی و خند گذروندیم بعد شام با یه عالمه سنگ کاغذ قیچی منو و آیدا مجبور شدیم ظرفا رو بشوریم داشتیم ضرفا رو می شستیم که فرشته چای دم کرد وشقایق میوه ها رو برد بعد هم همش کیارس آیدا رو صدا می کرد آخر آیدا رو مجبور کردم بره ودم به آشپز خونه که کیارش اینا توش انگار بمب ترکونده بودن رسیدم جمع وجورش کردم و آخر سر هم دستام رو شستم ورفتم برم بیرون
با صحنه ای که دیده بودم چشمام در اومد دخترا نشسته بودن پسرا سرشون رو روی پای دخترا گذاشته بودن
کیارس رو پاهای آیدا ، اردلان رو پاهای فرشته وکیارش رو پاهای شقایق …
رفتم جلو رو تنها جای خالی که مونده بود نشستم اما خیلی احساس غریبی می کردم یه حال بدی داشتم
بغض کرده بودم خیلی حال غریبی بود فقط من اضافی بودم تو اون جمع
همه متوجه من شده بودن جز کیارش که منو نمی دید. چون من بالای سرش و کنار شقایق نششته بودم وکیارش رو من دیدی نداشت
دستام می لرزید بدنم انگار یخ شده بود عین زنایی حسود شده بودم خب بایدم به هووم حسودی کنم
چقدر سخته شوهرت رو با کسی دیگه ای شریک بشی قبلا خیلی خوب این چیز هارو درک نمی کردم اما الان تو جمع های مثل الان می فهمم یعنی چی شاید کس دیگه ای جز کسایی که مثل من هوو سرشون اومد نتونن اینجور حال های رو درک کنن اما خیلی بده خیلی خیلی بد
اگه جاش بود همونجا میزدم زیر گریه و یه بلای سر کیارش می آوردم وقتی میدونه منم هستم چرا باید به شقایق فقط توجه کنه آخه
یکم دیگه هم نشستم اما هرچی بیشتر می گذشت حال منم دگرگون تر می شد بچه ها حرف می زدن وشوخی می کردن باهم کل کل می کردن اما من اصلا حوصلشون رو نداشتم
نه به یک ساعت پیش نه به الان
یهو ازجام بلند شدم همه برگشتن سمت ما کیارش هم برگشت که وقتی منو دید به نظرم جا خورد
بی توجه بهشون رفتم سمت رود داشتم آروم آروم قدم میزدم که یکی صدام کرد برگشتم کیارش و اردلان وایستاده بودن اردلان یه چیزی به کیارش گفت و اومد
سمت من کیارش همونجا وایستاده بود اردلان که بهم رسید وبا پرخاش بهم توپید
اردلان: این چه وضعیه فاطمه چرا انقدر سست شدی می خوای توجه بقیه رو به خودت جلب کنی ها ؟؟
فکر نمی کردم انقدر سست و بی عرضه باشی
خنثی داشتم نگاش می کردم حوصله حتی حرف زدن رو نداشتم چی می تونستم بگم آخه؟؟

اردلان: چرا اینجوری داری نگام میکنی خب حرف بزن همه الان فهمیدن داری به شقایق حسودی میکنی
یعنی همین موضوع پیش پا افتاد باعث شد به این حال روز بی افتی ؟؟

هه برای بقیه این چیزها موضوع های پیش پا افتاده ای بود

معلومه دیگه سرمو پایین انداختم و هیچی نگفتم
بهتره ساکت باشم و چیزی نگم وگرنه می دونم دلخورش می کنم با حرفام

اردلان: چرا حرف نمی زنی خواهری به خدا با این وضعیت حالت داغون می شه بی خیال باش به خاطره همچین چیزای خودت رو ناراحت نکن کیارش قدرت رو ندونست تو هم قیدش رو بزن انقدر رفتارای اون وزنش رو زیر نظر نگیر به فکر خودت باش

من: میخوام قدم بزنم نگرانم نباشین خودم میام

اردلان: باشه عزیزم می دونم حالت خوب نیست فقط خیلی دور نرو

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.