خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان دختر خونبس جلد دوم پارت آخر

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت آخر

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

دختر عموم گفت: کلک رمزی هم که حرف میزنی ش میم میم کیه نکنه هووته  اون یکی با لودگی تمام  گفت: نه منظورش معشوقه شوهرش بود

با یه قیافه ای که معلوم بود از حرفاشون خوشم نیومده نگاشون کردم و صورتم رو سمت مامانم کردم که غرق حرف زدن با دامادش بود

از رفتارهای مامان معلومه که امروز فردا کیارش میاد  به من که چیزی نمیگه موندم چه زود این داماد ومادرزن باهم شیش شدن منم که کرم بروکلی  امروز از صبح که بیدار شدم انرژی داشتم یه حسی بهم می گفت کیارش امروز میاد از بین لباس های بلوچیم یه لباس فیروزه ای برداشتم

روسری هم رنگشم برداشتم  یه دوش اساسی گرفتم  اومدم شروع کردم آرایش کردن  دوباره انگار شدم همون دختر شر و شلوغ. گذشته

تو اتاقم یه اسپیکر صورتی بزرگ  کنار کامپیوترم داشتم  که عاشقش بودم یه عروسی رو می تونستم باهاش بگردونم

گوشیم رو وصل کردم بهش و آهنگ های جدیدم رو پلی کردم و صداشم بیشتر کردم  آهنگ ها دونه دونه رد می شدن

یه آهنگ عربی اومد  شالم رو دور کمرم بستم و مشغول رقص شدم  عاشق رقص بودم حتی چند بار کلاس های مختلف هم رفتم

بعد هم شعیب یا سام و صدرا رو مجبور میکردم باهام تمرین کنن

در صورتی که دختر نسبتا محجبه ای بودم اما آزادی زیادی داشتم و خیلی دل شاد بود همیشه تو دورهمی ها آهنگ میزاشتم و همه رو مجبور می کردم باهام برقصن

هیچ وقتم خسته نمی شدم  همون جوز در حال  رقص بودم که مامانم اومد و گفت دختر عمو ها  اومدن همه پایینن

گوشی رو برداشتم و رفتم پایین  سام وصدرا هم مثل من عشق اسپیکر و ضبط بودن تو سالن اصلی همون پذیرایی

رو کمد دیواری بود که توش یه ضبط نسبتا قدیمی با دوتا  بلند گو بود

آهنگ ها رو پلی کردم همه رو مجبور کردم به رقصیدن حتی تازه عروس هامون رو

زن عموم خندید و گفت : خوبه فاطمه جان اومدی دوبارهربه این خونه رنگ و بو دادی  این خونه بدون تو اصلا به خونه شباهت نداشت

زن عموی دیگم گفت: اره  خوبه مثل این دخترای دیگه ازدواج که میکنن کلی اخلاقاشون عوض میشه. فاطمه اخلاقش تغییر نکرد

از زن عموم هام بعید بود از من تعریف کنن  جالبه  در جوابشون یه لبخند ملیح زدم و از کنارشون گذشتم و  یه آهنگ پلی کردم و در حال رقص بودم  که صدای در اومد توجهی نکردم و مشغول رقصم بودم  دختر عموم همش اشاره میزد. برگشتم  پشت سرم و رو نگاه کردم

کیارش به چهار چوب در تکیه داده بود منو نگاه میکرد  به زور خودم رو کنترل کردم که بپر بپر نکنم و نرم بغلش

عین دختر خجالتی ها. سرم رو بین دستام گرفتم و تکون دادم و. رفتم نزدیکش  کیارش: که بهت خوش نمیگذره نه؟؟

چیزی جواب ندادم که اشاره  زد برم بغلش منم از خدا خواسته رفتم تو بغلش و طولانی بغلش کردم

از بغلش که جدا شدم عین بچه آدم رو بوسی  کردیم و برگشتم سرجام  که مامان اومدو کیارش باهاش رو بوسی کرد

با همه دونه دونه احوال پرسی کرد ضبط همون جور درحال خوندن بود که وقتی ما نشستیم

همون آهنگی رو رو گذاشت که من و کیارش تو تالار باهاش رقصیدیم  با صدای آهنگ برگشتم سمتش که با یه لبخند جذاب نگام کرد

یکم کیارش نشست و بعد خستگی رو بهونه کرد که بره بالا  منم پشت سرش رفتم چمدون کوچیکش رو برداشت رفت  سمت پله ها

منم پشت سرش رفتم وارد اتاق که شد چمدون رو دم در ول کرد و خودش روپرت کرد  رو تخت

من: یعنی انقدر خسته ای که یه احوال پرسی از خانومت نمیکنی

کیارش: خانومم بزار بعد این که بیدار شدم بعد یه احوال پرسی جانانه میکنم  من تو دو سه روز چند ساعت نخوابیدم  من: خب توی هواپیما دو سه شاعت وقت داشتی

کیارش: اخ یادم ننداز که یه پسری سوسول کنارم بود که همش بالا میاورد مگه گذاشت که من بخوابم  همچین با اب و تاب هم بالا میاورد که کل آدمای  هواپیما به ما نگاه می کردن  من: ایی

یه خمیازه بلند بالا کشید که دلم براش سوخت رفتم کفش ها و جوراباش رو در آوردم با زور بلندش  کردم و کتش رو هم کشیدم

هنوز برنگشته  بودم که  دراز کشید کتش رو کنار تخت گذاشتم و  چمدونش رو بردم کنار کمد گذاشتم

اومدم یه چیز بگم که چشماش بسته بود دلم براش ریش شد. رفتم صورتش  رو بوسیدم و ملافه رو کشیدم روش

پنجره رو هم باز کردم که هوای  اتاق خنک و بهاری بشه بعد خودمم اومدم پایین پیش بقیه.

چند روز هست که کیارش اومده از روزی که اومده ما تو خونه بند نمی شیم همه جای زاهدان رو گشتیم

بعد شام پسرا رفتن بیرون منم رفتم تو حیاط دلم برای خلوت هام تو حیاط تنگ شده بود

شیطون رفت تو جلدم و ب یاد قدیم ها رفتم پشت ساختمون ، پشت ساختمون یه حیاط قشنگ و ساکته که یه درخت اونجاس

و در پشتی که به پشت حیاط عموم باز میشه همون جاست ناخداگاه به ساعتم نگاه کردم غرق خاطراتم شدم چه شبایی که اینجا به انتظار نمی نشستم

با فکر کارام لبخند اومد رو لبم که یهو کنار زدمش و سرم رو به چپ و راست تکون دادم

نه نه فاطمه تو شوهر داری نباید به اون فکر کنی این میشه خیانت

بلند شدم و رفتم کنار درخت نشستم  یه آهنگم پلی کردم و گوش می کردم  تو حال هوای آهنگ بودم که در ی که به حیاط عموینا راه داشت بازشد

هنگ داشتم به در نگاه می کردم ناخداگاه به ساعت گوشیم نگاه کردم  دقیق ساعت۰۰:۰۰ بود ساعت عشق

تو چهار چوب در نمایان شد و در رو بست خودش بود با همون استایل و حالت همیشگیش مثل همیشه آستین های لباس های بلوچیش را تا آرنج تا زده بود

محسن: سلام دختر عمو رسیدن بخیر  من: س ..سلام  مرسی

اومد نزدیکم  دستاش رو باز کرد. ترسیده نگاش کردم

محسن: آخ یادم رفت شما الان متعحد شدین ازدواج کردین  شوهر داری دیگه بچه نیستی که تو بغل پسرعموی ارشدت ورجه ورجه کنی

من: هنوز نیومدی شروع کردی هنوز هم زبونت عین نیش عقرب تیزه  محسن:اوو  لاعقر زبون من عین نیش عقرب تیزه مثل بعضی ها عین مار زهر نمی ریزم و آروم نمی خزم نمی رم   سراغ یکی دیگه

منظورش رو خوب متوجه شدم اما خودم رو زدم به نشنیدن و پرسیدم: زن عمو گفت اینجا نیستی  چطور یهو اومدی ؟؟

محسن : مرخصی داشتم  اونا رو اومدم بهم نگفتن حکم آزادیت رو دادن که بیایی اینجا

من: باشوهرم اومدم برای عروسی داداشام  من زندانی نبودم فقط یه ناراحتی کوچیک بود در هر صورت کسی بهم نگفته بود نرو  محسن: خوبه مثل این که خونه شوهر بهت خوش میگذره

دوباره پیچوندمش و پرسیدم: این تابی که به تنه درخت بسته بودیم کجا شده  محسن: کندمش من: چرا

محسن: یعنی تو نمی دونی ؟؟

من: بهتر گذشته ها رو فراموش کنیم به زندگی الانمون برسیم

محسن : فراموش ؟؟هه اره حتما فراموش باید بکنیم مخصوصا  تو که الان کشته مرده شوهرت شدی  راستی کجاست این توفه

من: بهتره احترام خودت رو خودت نگهداری و درشت صحبت کنی در مورد شوهر من

برگشت سمتم و بد نگام کرد. چیزی نگفت و پشتش رو سمتم کرد و دستش رو تو موهاش کرد

محسن: لیاقت زندگی که من میخواستم برات بسازم رو نداشتی  لیاقت اون آرزو ها و فکر وخیال های که تا نصف شب کنار همین درخت باهم می بافتیم رو نداشتی  همه بهم می گفتن  بابا زندگیت رو پای یه بچه نزار. این فردا روز بزرگ میشه میره تو جامعه میره دانشگاه از تو بهتر رو میبینه  دلش رو به یکی دیگه می بازه خودت رو گول نزن  بزرگترها یه چیزی گفتن رو حرف چکی ای که اونا زدن اعتباری نیست می گفتم مگه میشه الکی که نیست  فاطمای من دنیاش رو فقط وفقط با من ساخته باید بسازه

سرم پایین بود چیزی نمی تونستم بگم  حرفی نداشتم  اونم الان عصبیه برگشت سمتم و ادامه داد

محسن: تو زندگیم خبط کردم حرفت رو گوش کردم دانشگاه افسری که عرشیا رفت منم همون جا رفتم از خونه دور شدم اولین بار قلبت رو عمل کردن به نامزده دختره هم پدربزرگ عوضیمون  قول تو را داد بود که زنش بشی

اومد  رفتم سراغ پسره بلایی سرش آوردم که به بهانه سفر رفت و دیگه نیومد پشت سرش رو نگاه کنه دومین بار رفتم وقتی اومدم چند هفته از عروسیت گذشته بود

من:من مقصرنبودم اجباری بود خودمم چند روز قبل عروسی فهمیدم  نه تو بودی نه عرشیا

محسن: آخه لامصب  تو این خونه چندتا گوشی تلفن بود خودت گوشی نداشتی  یه زنگ یه پیام نمی تونستی ها

من: گوشی رو ازم گرفته بودن هم به تو زنگ زدم هم به عرشیا اون رو یکدومتون هم جواب ندادین که گوشی رو ازم گرفتن حتی پیام تو رو مامانم خونده بود باور کن

دیگه حرفی نزد رفت به درخت تکیه داد دیگه بس بود کالبد شکافی  گذشته کنارش رو زمین نشستم

من:زن عمو گفت چندتا دختر برات نشون کرده  که وقتی اومدی یکی رو انتخاب کنی درموردشون باهات حرف نزد  محسن: حالا که چی ؟؟

من: میگم یکی رو انتخاب کن  تا من هستم نامزدیک رو ببینم

محسن: آفرین زرنگ شدی  تو بهتر باغچه خودتون رو بیل بزنی تا وقتی هستی نامزدی یا عروسی عرشیا رو ببین اون از منم بزرگتره

من: عرشیا که میگه من با کارم عروسی میکنم  هرکی رو براش نشون میکنیم رد میکنه

محسن: منم همین نظریه رو دارم

من: هه…این نظریه ها برای خودت ضرر وگرنه همه دارن زندگی خودشون رو میکنن و به فکر تو نیستن ما آدم ها فقط به فکر خوشبختی خودمونیم من یه فکر زندگی خودمم تو به فکر زندگی خودت باش

برگشت سمتم طوری که فقط چند سانت بینمون فاصله بود یه جورای انگار روم خم شده بود خودم رو کشیدم عقب که اچن بیشتر روم خم شد

محسن: دختر عمو، فاطمای من  زندگی تو و اون زیاد دوام نداره بهت قول میدم

بلندشد و تا بره خونشون که گفتم: این حرفت تحدید بود؟؟ محسن: نه حقیقته  مطمئن باش

هنگ حرفش بودم برگشت سمتم و نگام کرد بعد در رو باز کرد ورفت تو درم پشت سرش محکم بست خدایا خودت به خیر بگذرون  این چی گفت یعنی چی

به پست کنار درخت دراز کشیدم و چشمام رو محکم بستم

نیم ساعتی تو  حیاط پشتی بودم و دراز کشیده بودم چشمام سنگین شده بود  بین خواب بیداری بودم که صدای چند نفر رو نامفهوم میشنیدم تنبلیم می شد چشمام رو باز کنم و نگاه کنم

صدای کیارش بود که صدام می کرد چشمام رو باز کردم و نگاش کردم  که با لبخند بهم نگاه کرد

کیارش: اینجا جای خوابه بلند شو بریم تو بلند شو

بغل دستش شعیب وایستاده بود می خندید بلند شدم  و باهم رفتیم تو خونه منم که گیج خواب بودم

چند روز دیگه اونجا موندیم  کیارش هم فکر کنم از یکی در مورد من ومحسن  شنیده بود. روی رفتارم جلوی بقیه خیلی حساس شده بود

چند دفعه هم به خاطر این موضوع باهم بحث جدل کردیم به این موضوع کیارش خیلی  اهمیت داده بود

اما خداراشکر تونستم  قانعش کنم امروز قرار حرکت کنیم سمت تهران بعد  بیست  روز قرار برگردم خونه خودم دلم برای خونمون تنگ شده

با همه خدا حافظی کردیم وسوار ماشین عرشیا شدیم   وقتی به فرودگاه رسیدیم  با عرشیا هم که خداحافظی کردیم

و رفتیم سمت سالن انتظار دلم یهو گرفت دلیلش رو نمی دونم چی بود و چرا  فکرهای منفی رو از خودم دور کردم

رو صندلی هامون که نشستیم کیارش غرق فکر بود  دلم میخواشت بدونم به چی فکر میکنه

من: کیارش به چی داری فمر میکنی ؟؟

کیارش: تو این موندم خدا چرا منو تو را از دوتا دنیایی جداگانه سر راه هم گذاشت .

من: کیارش!!به نظرت زندگیمون تا آخر کنار همه  پایانش خوشه نیست ؟؟

کیارش: اگه خدا بخواد و قسمت دوتامون باشه  با هم زندگی میکنیم اما اگه قسمتمون نباشه دیدی  همین الان هواپیما سقوط کنه همه بمیریم  یا من تصادف کنم بمیرم یا برعکس

من: شقایق رو بیشتر دوست داری امکان این که  به خاطره اون رو من پا بزاری  خیلی زیاده

کیارش: فاطمه تو یه ساله که زنم شدی الکی که نیست زندگیمون به خاطر یکی دیگه بخوام این یه سال رو به فنا بدم  من: اما من اجباریم و اون خواستیه دلت

کیارش: کی گفته اون خواسته دلمه  فاطمه زندگی من الان به زندگی دوتا زن بسته شده  من تو این زندگی بین تو واون هیچ فرقی نمیزارم مگه این که خودتون با هم درگیر بشین

من: کیارش زندگی باتو سخته تو این یه سال  انگشت شمار  روز های خوبی با هم داشتیم

اما تا دلت بخواد روز های تلخ و بد داشتیم

کیارش: اما از آغاز این سال که داریم خوب پیش میریم به امید خدا از این به بعدشم خوب پیش میریم. باشه؟؟

لبخند به روش زدم و دستم رو تو دستش  جلوم گرفته بود گرفتم و گفتم :باشه بعد سرم رو گذاشتم رو شونش و  چشمام رو بستم  اگه زندگیمون بد بود ونبود الان باید خودمون بسازم من:کیارش کیارش: جانم

من: دلم میخواد برای بچه ای که از دست دادیم یه جایگزین  بیاریم

برگشت و سرم رو از روی شونش برداشت دقیق تو چشمام نگاه کرد کیارش: متوجه ای چی میگی

سرم رو به نشونه اره تکون دادم که  چپ چپ نگام کرد خندم گرفته بود اما جلوی خودم رو گرفتم

کیارش: بابا تو هنوز بچه ای بچه میخوای چیکار؟؟ من: هنوز دلم برای اون جنین چند ماه میسوزه

کیارش: هنوز هم برای اون کارم پشیمونم اما زندگی من و تو خیلی مونده  همونی بشه که ما میخوایم بعدشم تو تازه میخوای درست رو بخونی  بزار دیپلمت رو بگیر ی به از این فکر ها بکن  من: تا اون موقعه که تو پیر میشی  من نگران توم  کیارش: نگران من نباش من مثلا یه زن دیگه هم دارما

با این حرفش ته قصه رو خوندم  اما به روی خودم نیاوردم و سرم رو به صندلی تکیه دادم این بار هم زندگیم و ادامش رو سپرم دست خدا  خودش صلاح تمام بندهاش رو میدونه

رسیدیم خونه کیارش چمدون ها رو که گذاشت تو خونه خودش رفت پیش شقایق

کم کم بارون هم می بارید رفتم تو تراس تو کانال  محبوبم بود که یه آهنگ فرستاده بود دانلودش کردم

آهنگ که پخش شد مخصوص حال الانم بود دلم یه کوچولو گرفته بود و دونه دونه خاطراتم رو داشتم  زیر رو میکردم تو ذهنم

چشمام رو بستم رو رفتم جلو دستم رو زیر بارون گرفتم و گفتم:خدا  صدام رو مطمئنم امروز میشنوی  ازت هیچی نمی خوام فقط چیزی رو به صلاحم بزار که طاقتش رو داشته باشم بیشتر از این ضربه  نخورم  خودم و زندگیم رو میسپارم به خودت  خدایا شکرت

بزن باران   بباراز چشم من  بزن باران  بزن باران  بزن  بزن باران  که شاید ازچشم من پنهان بماند

بزن باران که منم هم ابریم بزن باران که پر از بی صبریم بزن باران که این دیوان سرگردان بماند

بهانه ای بده به ابرکوچک نگاه من در اوج گریه ها فقط تو میشوی پناه من به داد من برس  هوا هوای خاطرات اوست

دلم گرفته است به این دل شکسته جان بده چراغ خانه  به پای خسته ام نشان بده  به داد من برس هوا هوای خاطرات اوست پایان فصل دوم

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.