خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان خدمتکار اجباری پارت 9

رمان خدمتکار اجباری پارت 9

رمان خدمتکار اجباری پارت 9
5 (100%) 3 vote[s]

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

ولی من نمیخوام این دختر گرگ شه.. این دختر امید منه واسه زندگی.. که بفهمم هنوزم یه سری هستن که مثل آدم زندگی میکنن. نمیذارم اونم یکی بشه مثل بقیه.. یا حتی مثل خودم ..نمیذارم. خودم براش میشم خانواده و کس و کار.. خودم پشتش درمیام ولی نمیذارم برای بیرون کشیدن گلیم خودش از آب.. تبدیل به یه آدم دیگه بشه.

با فکر اینکه ممکنه حالش بد شده باشه راه افتادم سمت پله ها که وسط راه ثریا با ساکش از اتاق اومد بیرون و رو به من که عین میر غضب داشتم نگاش میکردم گفت:

  • با من کاری ندارید؟

چرا انقدر این بشر پررو بود؟ چرا اعتماد کردم به حرف معاون شرکتم و بدون هیچ پرس و جو و تحقیقی یکی از مستخدمای اون شرکت و تو خونه راه دادم که حالا همچین وضعیتی درست کنه.

بدون اینکه نگاهش کنم با حرص گفتم:

  • شََرت کم!

یه قدم دیگه برداشتم که گفت:

  • معذرت میخوام آقا.. حق الزحمه من چی میشه؟

این دیگه داشت از نرمش من سواستفاده میکرد.. باید با دو تا داد دیگه سر جاش مینشوندمش.

  • حق الزحمه تو میدم به صاحب همون خراب شده ای که براشون کار میکنی.. البته به خاطر رفتار زشت و وقیحت با آنالی تو این چند روز.. از حقوقت کسر میشه. تا بفهمی که وقتی با یه آدم طرفی باید مثل آدم باهاش رفتار کنی.

  • من.. فقط چیزی رو که.. حس کردم گفتم.

  • تو غلط کردی و هفت جد و آبادت زنیکه.. وقتی از چیزی مطمئن نیستی بیجا میکنی درباره اش نظر میدی. حتی اگه مطمئنم بودی جایگاهت تو این خونه در حدی نیست که بخوای تا این حد بی احترامی کنی یا بخوای به جای من تصمیم بگیری و کسی و بندازی بیرون. در ضمن.. اینو بدون که آنا از شر و ورای دیروز تو چیزی به من نگفت.. وگرنه مطمئن باش همون دیشب خیلی بدتر از حالا از این خونه بیرونت میکردم و نمیذاشتم یه روز دیگه نفسای کثیفت اینجا پخش بشه.. الآنم برو خداتو شکر کن که جلومو گرفت.. وگرنه با پای سالم از اینجا بیرون نمیرفتی.

نگاهش انقدر پر از کینه و بدجنسی بود که نمیذاشت دلم براش بسوزه.. پشتم و کردم بهش ومنتظر شدم تا بره و بعد خودم رفتم بالا.

مستقیم و بدون در زدن رفتم تو اتاق آنا چون مطمئن بودم که الآن داره زار زار گریه میکنه..

حدسم درست بود. نشسته بود لبه تخت و با دستاش صورتشو پوشونده بود.

صدای گریه نمیومد ولی میدونستم اکثراً بی صدا گریه میکنه.. لرزش شونه هاشم نشون میداد که بازم اون چشما رو بارونی کرده.

رفتم رو تخت کنارش نشستم و برای اولین بار مستقیماً صداش زدم:

  • آنالی؟

بلافاصله دستشو برداشت و با چشمای سرخ و پف کرده اش خیره شد بهم.. منو که دید گریه اش شدیدتر شد.. انگار منتظرم بود چون اصلا نذاشت یه کلمه حرف بزنم بغض حرفاش عین بمب  ترکید:

  • به من گفت حرومزاده.. گفت خونه خراب کن.. گفت فاسد.. گفت شما منو از تو خیابونا جمع کردید و آوردید اینجا. گفت دیر یا زود منو مثل سگ از خونتون بیرون میکنید. گفت بی کس و کارم.. اومدم اینجا تا با عشوه گری شما رو خام کنم و پولاتون و بالا بکشم.

وقتی اینجوری با گریه و هق هق حرف میزد دلم میخواست منم میتونستم پا به پاش اشک بریزم. با هر جمله اش دلم بیشتر از قبل می لرزید.. من چه جوری باید این روح زخمی و داغون و با حرفام درمان کنم و یه ذره آرومش کنم؟ ولی هرجور که بود باید از پسش برمیومدم.

  • من تو رو خیلی قوی تر از این حرفا می دونستم.. خیلی قوی تر از اینکه بخوای به خاطر حرفای بی ارزش یه آدم روانی اینجوری بهم بریزی. اصلاً چرا باید برات مهم باشه که اون چی گفته؟؟ مگه اون چه جایگاهی تو زندگی تو یا تو این خونه داره؟

  • آقا هیربد بهم حق بدید. شنیدن این حرفا واقعاً برام زور داره.. مگه من چه گناهی کردم که کارم به اینجا کشیده؟ تا یه آدمی مثل ثریا که از هیچی خبر نداره این فکرا رو درباره ام بکنه؟ آروم موندم وگذاشتم با حرف زدن یه کم خودش و خالی کنه..

  • به خدا خیلی سخته.. خیلی سخته ببینی دید و ذهنیت یه آدم بهت چیه.. هرچقدرم اون آدم غریبه باشه.. ولی اینکه ببینی داره به چشم یه….. به چشم یه دختر فاسد و خونه خراب کن بهت نگاه میکنه داغون میشی. وقتی هم ببینی هیچ جوره نمیتونی این فکر غلط و از سرش بیرون کنی و هیچ راهی برای اثبات بی گناهیت نیست دیگه دنیا برات تموم میشه. شما جای من نیستید.. شما دختر نیستید.. این حرفا و تهمتا واسه یه دختری مثل من که یه عمر نذاشته آبروش حتی با داشتن یه دوست پسر به خطر بیفته خیلی گرون تموم میشه.

حق داشت.. واقعاً حق داشت. یادم رفته بود که آنا با دخترایی که قبلاً میشناختم فرق میکنه.

این دختر براش مهمه که پاک و سالم باشه.. حتی به قیمت جونش. ولی دیگه تموم شده بود..

منم نمیتونستم بذارم خودشو با این فکرا داغون کنه..

هنوز چیزی نگفته بودم که با صدای لرزونش ادامه داد:

  • اگه.. اگه قضیه ی این سی سالی که باید دینمو بهتون ادا کنم نبود.. بی خیال بی کس و کاری و بی جا و مکانیم میشدم و برای آرامش شما هم که شده از اینجا میرفتم. من انقدر ..

انقدر بدبخت و پر دردسرم که حتی.. حتی یه کلفتم نمیتونم باشم.

  • تمومش کن آنالی!

لحنم بی اختیار تند و صدام بلند شده بود.. انقدری که از جا پروندش.. اصلاً دوست نداشتم که این سی سال.. بهونه ای باشه واسه اینجا موندنش. نمیدونم… ولی دلم میخواست … دلم میخواست یه دلیل بهتر برای موندن تو این خونه داشته باشه.

دلم میخواست وقتی بهش میگفتم بی خیال اون سی سال شدم و حالا آزادی که بری.. ببینم بازم پیشم می موند یا نه. ولی هر کاری کردم نتونستم این ریسک و بکنم و اینو بهش بگم. هنوز مطمئن نبودم تو دل و ذهنش چی داره میگذره اصلاً دلم نمی خواست که با یه فکر احمقانه.. به سادگی از دستش بدم.. شاید با این اتفاقات خودخواهیم و به نهایتش می رسوندم..

ولی فکر رفتن آنالی از این خونه برام واقعاً غیر ممکن بود.

دستم و رو صورتم کشیدم و گفتم:

  • حالا که فعلاً بالاجبار اینجا اسیر شدی.. پس این فکرا رو از سرت بیرون کن.

گریه اش شدید تر شد.. اه..  بازم گند زدم. آخه این چه طرز حرف زدن و آروم کردنه؟ خاک بر سرت که سی سالته ولی هنوز بلد نیستی با یه دختر بی پناه جوری حرف بزنی که آروم بشه.

نفس عمیقی کشیدم و چشمامو محکم بستم.. گریه نکردن آنا انقدر برام مهم بود که بخوام یه کوچولو پا رو غرورم بذارم و براش از حقیقتی بگم که خودمم به تازگی بهش پی بردم.

شونه هاش و گرفتم و چرخوندمش سمت خودم.. عین یه گنجشک بارون خورده داشت تو دستام میلرزید و قفسه سینه اش شدید بالا پایین میشد. نفساش بریده بریده بود.. ولی اون لحظه همه حواس من به چشمای بارونیش بود.

  • گوش کن.. یه سوال میپرسم ازت جواب میخوام.. حرف و نظر من برات مهمه یا نه؟ گنگ نگام کرد و چیزی نگفت.

  • با توام … فقط جوابمو بده.

با اینکه هنوز گیج بود ولی آروم گفت:

  • بله!

  • اینم میدونی که من آدمی نیستم که بخوام بلوف بزنم و حرفمو رک و راست میزنم.. چه بخواد طرفم و ناراحت کنه.. چه خوشحال.

کم کم نگاهش داشت نگران میشد.. فکر کرد چی میخوام بگم که اینجوری ترس تو چهره اش نشسته بود؟

با اینحال با تردید گفت:

  • بله..

  • خیله خب.. پس لازمه بدونی من به عنوان کسی که فعلاً و در حال حاضر تنها شخص توی زندگیت محسوب میشه و به عنوان کسی که داری تو یه خونه باهاش زندگی میکنی.. نظرم نسبت به تو با این زنیکه زمین تا آسمون فرق داره. من خیلی سخت به چیزی ایمان میارم یا به کسی اعتماد میکنم.. ولی وقتی ایمان آوردم محاله که نظرم نسبت بهش عوض بشه.. چون به همون اندازه از خودم هم مطمئنم.

هنوز نتونستم ذره ای آرامش ببینم تو چشماش.. واسه همین ادامه دادم:

  • من وقتی تصمیم گرفتم واسه نجات تو از دست حبیب یکی از زمینای پدریمو بفروشم و بیارمت تو خونه ام.. با تمام وجودم به پاکی و سالم بودنت ایمان داشتم. مطمئن بودم که تو از اون دسته آدمایی هستی که سخت میشه تو این روزا پیداشون کرد.. پس برام مهم بود که همینطور سالم و پاک نگهت دارم تا نشی مثل یکی از همون دخترایی که ثریا می گفت ..همین. تنها چیزی که برام مهمه همینه.. نه حرفای خاله زنکیه یه مستخدم که مطمئناً هزار تا مشکل روحی و روانی داره.

سکوت کردم و با دقت بهش خیره شدم .دیگه تا همینجا بس بود.. حالا باید می فهمیدم که چقدر عاقله.. یا شایدم بخواد دوباره بچه بازی در بیاره و بشینه گریه زاری کنه.

همینطور که از رو تخت بلند میشدم گفتم:

  • دیگه تصمیم با خودته.. اگه برات مهمه که من درباره ات چه فکری میکنم.. دست از گریه زاری کردنت بردار. اگرم اهمیتی نداره و حرفای اون زنیکه مهم تره.. هرچقدر دلت میخواد اشک بریز و به خودت به خاطر یه مشت حرف بی ارزش آسیب بزن.

راه افتادم برم سمت در که گفت:

  • آقا هیربد؟

بدون اینکه برگردم یا چیزی بگم سر جام وایستادم..

حس کردم بهم نزدیک شد.. منتظر بودم حرفشو بزنه که یهو اومد رو به روم وایستاد و با همون چشمای سرخ و شرم زده اش زل زد بهم.

  • حرفاتون برام مهمه.. خیلی مهمه. همینکه بدونم شما فکر نمیکنید که من برای تلکه کردنتون اینجام برام کافیه.. حتی اگه همه دنیا بخوان برام حرف در بیارن.. چون … چون به قول خودتون… در حال حاضر.. تنها آدمی که تو زندگیم هست.. یعنی تنها کسی که دارم ..

شمایید!

آرامش وصف نشدنی به وجودم تزریق شد.. با اینکه حرفم دقیقاً این نبود ولی خوب منظورم و درک کرد. من و آنا از خیلی جهات شبیه هم بودیم و مهمترینش بی کس و کار بودنمون بود. پس الآن برای هم حکم خانواده رو هم داشتیم.. یه خانواده کم جمعیت که نسبت مشخصی هم ندارن.

ولی چه اهمیتی داشت؟ همینکه حرف همو می فهمیدیم و میتونستیم به شیوه های خودمون همدیگر و آروم کنیم کافی بود.. نبود؟

  • خیله خب.. پس دیگه نبینم حرفی از ثریا و شر و وراش تو این خونه زده بشه!

  • چشم!

با یادآوری بیماری قلبیش و لرزش بدنش سریع گفتم:

  • ببینم.. قرصاتو خوردی؟

  • بله.. همون موقع که اومدم بالا خوردم.

یه کم دست دست کرد و گفت:

  • اگه … اگه امروز به موقع نمیومدید.. من……

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

  • ازتون ممنونم. خیلی ممنونم!

به همون دلایل نامعلومی که نمیذاشت بیشتر از یه تایمی کنار آنالی باشم از کنارش رد شدم و رفتم بیرون که دیدم داره دنبالم میاد.. چرخیدم طرفش..

  • تو کجا؟

  • برم.. به کارام برسم دیگه..

یادم رفت که دوباره شده بود مستخدم این خونه.. کاش یکی دیگه رو……

«نه هیربد … دیگه حتی فکرشم نکن. با اومدن هر شخص سومی به این خونه بیشتر از همه آنا اذیت میشه.. وقتی خودش اینجوری راحته تو هم چیزی نگو!»

  • باشه.. من یه سر میرم شرکت و تا ظهر برمیگردم. زیاد نمیخواد خودتو خسته کنی. دستت هنوز به مراقبت احتیاج داره.. دلم نمیخواد مجبور شم یکی دیگه رو استخدام کنم که به دنبالش هزار جور اتفاق و دردسر جدید بیاد تو این خونه. فهمیدی؟ دوباره شرمنده شد.

  • بله چشم.. حواسم هست!

دیگه چیزی نگفتم و رفتم بیرون.. یه شادی وصف نشدنی و تو وجودم حس میکردم از اینکه به رفتار دیشب آنا شک کردم و تو خونه موندم  و این رفتار زشت ثریا رو دیدم.

حتی فکرشم نمیتونستم بکنم که اگه امروز نبودم چه بلایی سر این دختر میومد و بعد از اون ..

چه بلایی سر من با دیدن حال و روز آشفته و چشمای خیس از اشکش.

×××××

مگه میتونستم با حرفای کسی که جدا از همخونه بودنمون قلبم براش میتپید آروم نشم؟

با اینکه همه حرفاش.. در نهایت جدیت بیان شد و هیچ نرمش و مهربونی خاصی تو حرفاش نبود.. ولی همین که سعی میکرد بهم بقبولونه که ذره ای از حرفای ثریا رو طرز فکرش راجع به من و زندگیم تاثیر نداشته برام کافی بود.

با اینکه خیلی از حرفاش و سر بسته زد ولی همینقدرم از اون هیربدی که روزای اول دیدهبودمش بعید بود.. خیلی حس خوبی بود وقتی میدیدم کسی که انقدر دوسش دارم منو یه دختر پاک و سالم و البته نایاب می دونه. یه حس خاص بودن بهم دست میداد که برام بی نهایت شیرین بود. حسی که تمام حرفای زشت و لحن زننده ثریا رو میشست و از بین میبرد.

تا ظهر با کار کردن و یاداوری حرفای قشنگ هیربد اتفاق تلخ این دو روز و از ذهنم دور کردم. نمیذاشتم هیچ چیز و هیچ کس به راحتی این خلوت دو نفره و احساس پاکمو بهم بزنه .هنوز به نظرم رسیدن به هیربد و اعتراف به احساسم غیر ممکن بود پس باید با همین خیالات خودم و راضی میکردم.

×××××

سریع کارامو تو شرکت راست و ریست کردم و برگشتم خونه.. هنوز شک داشتم که آنا سر عقل اومده باشه و می ترسیدم بازم بشینه پای گریه. ولی وقتی برگشتم و چهره آرومش و دیدم که تو آشپزخونه مشغول آماده کردن ناهار بود خیالم راحت شد.

لباسام و عوض کردم و اومدم نشستم سر میز.. آنا وایستاده بود کنارم.

اومدم بگم بشین که گفت:

  • با من کاری ندارید؟

متعجب نگاش کردم.

  • جایی تشریف میبرید؟

  • بله.. میخوام برم وسایلمو از اتاق بالا جمع کنم و برگردم پایین. ببخشید.. تا الآن درگیر کارای خونه و ناهار بودم.. وقت نشد.

تو دلم خدا رو شکر کردم که وقت نشد.. وگرنه اگه میومدم و میدیدم که وسایلشو جمع کرده تا بره اتاق قبلیش خیلی عصبانی میشدم.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش خودم و حفظ کنم.

  • اولاً فکر نمیکنم این کار انقدر مهم باشه که بخوای از ناهارت بزنی.. دوماً لزومی نداره این کار و بکنی.. همون بالا بمون.

سکوتشو که دیدم سرمو بلند کردم.. نگاهش متعجب بود. با اینکه از ته دل میخواستم که آنا همون بالا و توهمون فاصله کم ازم بمونه ولی سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم.

  • البته اگه دلت نمیخواد……

سریع پرید وسط حرفم:

  • نه… نه.. اتفاقاً من بالا رو خیلی دوست دارم. یعنی … منظره اش که روبه.. حیاط پشتیه خیلیقشنگ تره .واسه اثاث کشی دوباره هم عزا گرفته بودم.. ولی خب … گفتم شاید درست نباشه … به هر حال.. اونجا اتاق مهمونه.

چقدر با احتیاط حرف میزد.. انگار همش سعی میکرد یه چیزایی رو به زبون نیاره و احساس واقعیش و  پشت حرفاش پنهون کنه.

  • واسه من تو این خونه اتاق مهمون و غیر مهمون وجود نداره.. از اول گفتم پایین بمون چون فکر کردم شاید اینطوری راحت تر باشی.. ولی حالا که میگی بالا برات بهتره همونجا باش.

لباش به لبخند باز شد.

  • چشم خیلی ممنون!

با ذوقی که کاملاً تو چهره اش مشهود بود نشست پشت میز و اول بشقاب منو برداشت و پرش کرد.. بعدم واسه خودش کشید. منم با اشتها از خوشحالی آنا مشغول خوردن شدم.

بعد از یه هفته که از خوردن دستپختش میگذشت.. حالا میفهمیدم که چقدر دلم برای چشیدن دوباره طعم غذاهاش تنگ شده بود.

خداییش طعم غذاهاش خوب بود. در عین حال که مراعات معده منو میکرد و زیاد ادویه و فلفل نمیریخت ولی نحوه پختش جوری بود که آدم لذت میبرد.

ولی برای اینکه یه کم سر به سرش بذارم گفتم:

  • تنها فایده ای که ثریا داشت این بود که حداقل یه هفته از خوردن غذاهای بی مزه و بی رنگ و روی تو راحت شده بودیم.

قبول دارم که حرفم در نهایت بدجنسی زده شد ولی این اخلاقم بود. زیاد اهل تعریف و تمجید یا حتی انتقاد نبودم. اگه از چیزی خوشم نمیومد اصلاً به زبون نمیاوردمش. ولی امیدوار بودم آنا بفهمه همینکه درباره رنگ و مزه غذاش نظر دادم یعنی خوشم اومده و فقط دارم شوخی میکنم.

بازم طبق معمول متعجبم کرد وقتی بدوت هیچ کینه و قهر و ناراحتی گفت:

  • ای وای.. من خیلی حواسم بود که زیاد به غذا فلفل نزنه. حتما وقتی نبودم کار خودشو میکرد .. معدتون که اذیت نشد؟

ماتش شدم.. چرا هیچ وقت طبق انتظارات من پیش نمیرفت و عکس العملش همیشه متعحبم میکرد؟ اصلاً فهمید که من مثلاً از غذاش ایراد گرفتم یا همه حواسش به اذیت شدن معده ام بود؟

خدایا من باید با این دختر چیکار میکردم؟ منی که با خودخواهی اونو تمام و کمال مال خودم میدونستم لیاقت این همه مهربونی و مهر و محبتشو داشتم؟

هه … معلومه که نه. اگه داشتم راه به راه با دستای خودم اسباب آزار و اذیتشو فراهم نمیکردم.

×××××

چند روزی از رفتن ثریا میگذشت و من این مدت داشتم فقط سالن پایین و تمیز میکردم چون فقط وقتی هیربد نبود میتونستم با دل و جون کار کنم.. وقتی بود مدام تذکر میداد و میگفت لازم نیست منم اصلاً اون کار کردن به دلم نمینشست..

هفته استراحتم انرژیمو حسابی بالا برده بود.. درد دستمم جز مواقعی که یهو بی هوا چیز سنگین بلند میکردم تموم شده بود و من با خیال راحت میتونستم به کارام برسم.

اون روز تا هیربد رفت اول رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن ناهار شدم.. میخواستم بعدش برم اتاقای بالا رو تمیز کنم ولی کارم تو آشپزخونه طول کشید و تصمیم گرفتم اول هیربد بیاد غذاشو بخوره و بره بعد من برسم سراغ اتاقای بالا ..

آشپزخونه رو تمیز کرده بودم و ناهارم درست کرده بودم.. ولی از هیربد خبری نبود. گاهی وقتا اینجوری میشد.. بدون اینکه خبر بده واسه ناهار نمیومد و منو تو خماری میذاشت.

چند بار رفتم طرف گوشی تا بهش زنگ بزنم ولی پشیمون شدم.. به هر حال هنوزم خدمتکارش بودم.. به من ربطی نداشت که کی میره و کی میاد. بارها این و بهم گفته بود ولی من دست خودم نبود.

یه کم دیگه منتظرش موندم و وقتی دیدم خبری ازش نشد رفتم سراغ اتاقای بالا و از اتاقهیربد شروع کردم. حالا که بیکار بودم و از طرفی هم اشتهای تنها غذا خوردن و نداشتم بهتر بود سر خودم و با کار کردن گرم کنم.. هیربد با پذیرفتن من سر میز غذاش حسابی بد عادتم کرده بود و بدون اون غذا از گلوم پایین نمیرفت.

اتاقش خیلی کثیف بود و من پشیمون شدم از اینکه چرا بعد از رفتن ثریا کارم و از اتاقای بالا شروع نکردم! همه جا پر گرد و خاک بود.. پس ثریا تو این دو هفته دقیقاً چیکار میکرد؟

هرچند خودم میدیدم که اکثراً خودش و تو آشپزخونه مشغول میکرد ولی مگه یه ناهار و شام درست کردن چقدر وقت میبرد که دیگه زمانی برای تمیز کردن خونه باقی نمی موند؟

سری به تاسف تکون دادم و مشغول گردگیری شدم ..هیربد خیلی آقا بود که چیزی به روم نمیاورد و واسه کارای خونه بهم تذکر نمیداد. شاید تا حالا برای کسی مستخدم نبودم ولی میدونستم اینجور موقع ها صاحب کارا برای اینکه چندرغاز حقوقی که میدن هدر نره مدام گوشزد میکردن که این کار و بکن یا او کار و بکن.

ولی هیربد.. تا حالا یادم نمیومد که همچین حرفی بهم زده باشه.. برعکس همیشه میگفت مهم نیست و خودم و زیاد اذیت نکنم بابت کارا.

بعد من چه جوری میتونستم به همچین آدمی که شاید به رو نمیاورد ولی انقدر مهربون بودعلاقه مند نشم؟ چه جوری میتونستم به قلبم حالی کنم که اون مرد اربابته و تو حق نداری عاشقش بشی؟

گردگیری اتاق که تموم شد در سرویس بهداشتیش و باز کردم و به معنای واقعی شوکه شدم.

با دیدن جرمی که حتی لای درز کاشی ها هم نفوذ پیدا کرده بود.

با اینکه خیلی راحت میتونستم ثریا رو مقصر این فضاحت بدونم ولی خودمم خیلی خجالت کشیدم. ثریا چند روز بود که رفته بود و این اتاق و سرویسش نهایتاً باید تا فرداش تمیز میشد .

با عصبانیت به خاطر سهل انگاری خودم رفتم پایین جرم گیر و برداشتم و برگشتم بالا. همه جای کف و حتی دیوارا رو جرم گیر زدم و بعد از چند دقیقه افتادم به جونش..

دروغ چرا اصلاً از وقتی که اینجا بودم هیچوقت اینجوری سرویسا رو نسابیده بودم و همیشه با یه تمیزکاری سطحی کارم و تموم میکردم. ولی الآن حس کردم که حداقل سرویس اتاق هیربد باید تمیز باشه .

ولی خیلی سخت تر از اون چیزی بود که فکر میکردم. نصف کاشی های کف حموم و دستشویی رو تمیز کرده بودم و هنوز نصف دیگه اش و دیوارا مونده بود. گریه ام گرفته بود اینجوری که تا شب باید اینجا می موندم! کاش لااقل از اول دست نمیزدم تا الآن تفاوت رنگکاشی ها انقدر به چشم نمیومد ولی الآن دیگه نمیشد کاریش کرد.

همینطور که زیرلب به خاطر این حماقتم به خودم فحش میدادم با صدای بلند و عصبی هیربد از جام پریدم:

  • هیچ معلوم هست چی کار داری میکنی تــــــــــــو؟

زل زدم بهش.. جلوی در حموم وایستاده بود و با غضب نگاهم میکرد. فکر نمیکردم انقدر از کارم عصبانی بشه که اینجوری نگاهم کنه. مگه کاری غیر از وظیفه ام داشتم انجام میدادم؟ با اینکه حق به جانب بودم ولی زیر نگاه خشمگینش با شرمندگی بلند شدم وایستادم..

  • سلام!

جوابمو نداد و با اخمای غلیظ تری به سرتا پام که حین تمیز کردن حسابی خیس و کفی شده بود خیره شد.

داشتم از خجالت آب میشدم و برای اینکه هرجور شده از اون وضعیت خلاص شم سریع گفتم:

  • الآن میرم غذاتون و گرم میکنم!

قبل از اینکه از کنارش رد شم دستشو گذاشت رو چهارچوب در حموم و سد راهم شد. خیرهتو چشمام غرید:

  • سوال ازت پرسیدم! جواب بده..

یه کم فکر کردم تا یادم بیاد سوالش چی بود! آهان.. گفت چی کار داری میکنی تو؟ یعنی واقعاً منتظر جواب بود؟ مگه خودش نمیدید؟

  • خب دارم کارام و میکنم دیگه. دیدم خیلی کثیفه اینجا گفتم حالا که بیکارم تمیز کنم!

صداش و برد بالا و من تو جام پریدم:

  • تو بیخود کردی! مگه من بهت نگفته بودم لازم نیست کاری کنی که به دستت فشار بیاد هااااااااااااااان؟ حالا با همون دست افتادی به جون زمین و داری میسابی؟

نمیدونستم ناراحت باشم از این لحن تند و صدای بلندش یا به طرز احمقانه ای خوشحال باشم از اینکه انقدر حواسش بهم هست و دستم که گاهی حتی خودمم یادم میرفت و لحظه به لحظه یادآوریش میکرد!

ولی انقدر از اون فاصله کم و صورت عصبانی هیربد ترسیده بودم که با تته پته گفتم:

  • همه جا رو که.. اینجوری تمیز نمیکنم! ولی این سرویس واسه شماست.. خب.. خیلی کثیفبود! فکر کردم شاید.. بدتون بیاد که ازش استفاده کنید! اون موقع.. اون موقع باید به خاطر یه حموم.. یا .. یا دستشویی میرفتید پایین.. یا تو اتاقای دیگه!

نفسشو با حرص از بینی بیرون داد و گفت:

  • وقتی بهت یه حرفی میزنم بهش فکر میکنم که میزنم.. همینجوری رو هوا نمیگم که کار سنگین نکن! تو هم غلط میکنی که بی اهمیت به دستورات من واسه خودت تصمیم میگیری که چیکار کنی!

اینبار دلم گرفت از لحنش.. من مگه چیکار کرده بودم؟ کارم وظیفه ای بود که خودش بهم محول کرده بود.. حالا چرا انقدر به خاطرش شاکی بود؟

من با وجود اینکه سختم بود تصمیم کردن اساسی این حموم ولی برای اینکه هیربد اذیت نشه این کار و کردم و حالا اون داشت اینجوری برخورد میکرد!

  • این کارم جزو دستورات خودته.. بهم گفتی باید کارای این خونه رو انجام بدم.. این کارم جزوشه. بر خلاف دستوراتت عمل نکردم که اینجوری داری سرم داد میزنی!

بعد از به زبون آوردن جمله پر از حرصم تازه فهمیدم چی گفتم. جدا از لحن عصبیم همه فعلام و مفرد استفاده کرده بودم و این اصلاً خوب نبود.

شاید این سکوت و بی حرکتی هیربدم به خاطر همین بود.. عصبانیت کارم و این حرف زدنمو میخواست یهو سرم خالی کنه.

خودم و آماده کردم تا اگه خواست دست روم بلند کنه گارد بگیرم ولی بعد از چند دقیقه سکوت و خیره شدن تو چشمام بدون حرف رفت بیرون.

مات و مبهوت چند ثانیه به جای خالیش نگاه کردم وبعد رفتم دنبالش.. نفهمیدم کجا داره میره ولی با صدای بسته شدن در ورودی فهمیدم دوباره رفته بیرن بدون اینکه ناهارش و بخوره!

با حرص و عصبانیت به خاطر این چند دقیقه اعصاب خورد کن برگشتم تو حموم تا مشغول کارم بشم ولی پشیمون شدم.. اون نگاه پر از خشم و تهدیدگر هیربد از جلوی چشمم کنار نمیرفت. شاید بهتر بود حرفش و گوش میدادم تا بیخودی میونه خودمون و با این چیزا بهم نزنم.

دوش حموم و باز کردم تا کف و جرم گیرا رو بشورم و بعدشم برم بیرون ولی هرچیز شیر و پیچوندم آب نیومد! آب قطع نبود فقط از دوش آب نمیومد..

با تعجب یه کم لوله رو پیچوندم بلکه درست شه ولی به جای درست شدن یهو از جاش

درومد و آب با فشار از لای لوله پاچید تو صورتم و انقدر ناگهانی بود که صدای جیغم و برد بالا و بی اختیار به عقب پرت شدم.

با هول و دستپاچگی خواستم بلند شم از جام که به خاطر کفی بودن زمین پام سر خورد و به جلو پرت شدم و گوشه ابروم خورد به شیر حموم!

صدای آخم بلند شد و دستم و بلند کردم و شیر آب و بستم ولی آب قطع شد.. باید شیر فلکه اصلی رو میبستم! حالا اون و از کجا پیدا میکردم.

اگه میزاشتم همینجوری بمونه که اول کل حموم بعدشم اتاق هیربد پر از آب میشد!

بی اهمیت به ظاهر سر تا پا خیسم بلند شدم تا برم حداقل دنبالش بگردم که با دیدن هیربد بهت زده جلوی در حموم پام دوباره لیز خورد و اینبار از پشت با باسن محکم خوردم زمین..

«مگه هیربد نرفت؟ پس الآن اینجا چیکار میکرد؟ چرا هر دفعه که منو میدید نگاهش خشمگین تر میشد؟ خدایا خودش به دادم برس. امروز این یه چیزیش هست!»

با اینکه تو اون شرایط و با اون سر و وضعم دلم میخواست همونجا  از خجالت مثل قطره هایی که از سر و لباسم میچکید آب بشم ولی باید بلند میشدم و خودم و جمع و جور میکردم.

این نگاه سرد و خشن هیربد راهی برای ملایمت نمیزاشت!

از جام بلند شدم و نگاه شرمزده ام و دوختم به زمین هیربد انگار قصد حرف زدن نداشت برایهمین خودم به حرف اومدم:

  • شیر اصلی اینجا گذاشت؟ باید آب و قطع کنیم.

سرم و بلند کردم که دیدم زل زده به پیشونیم. نمیدونستم چی شده ولی از نگاه هیربد و سوزشش میفهمیدم که احتمالاً قرمز شدو باد کرده!

بعد از چند ثانیه که داشت عین آدمای طلبکار نگاهم میکرد بالاخره روش و برگردوند و رفت.. منم برای اینکه بیشتر از این دست گل به آب ندم شیر حموم و همونجوری ول کردم و رفتم بیرون .

با اون سر و وضع اتاق هیربد و حسابی به گند کشیدم ولی چاره ای نبود.. باید میرفتم لباسام و عوض میکردم .

در حالیکه حسابی سنگین شده بودم و به سختی راه میرفتم راه افتادم سمت اتاقم که همون لحظه هیربد از پله ها اومد بالا و با دیدن من سرد و جدی گفت:

  • لباسات و عوض کن بیا تو اتاق من..

مکثی کرد و با صدای بلند تری که از جا پروندم گفت:

  • زوووووووووود!

انقدر لحنش دستوری و عجیب بود برام که سریع گفتم:

  • چشم!

اونم راضی شد و رفت تو اتاقش. با بغضی که تو گلوم نشست آشنا بودم! همیشه وقتی اینحالت هیربد و که کم پیش میومد نشون بده رو میدیدم به جونم میفتاد. با مهربونی های زیر پوستیش بد عادتم کرده بود و وقتی یه بار میرفت تو جلد اربابی خشن و زورگو قلبم میگرفت.

هرچند اگه روزای اول آشناییمون بود انقدر اذیت نمیشدم ولی الآن که یه چیزایی عوض شده..الآن که یه حسایی تو وجودم زنده شده دلم نمیخواست انقدر باهام دستوری حرف بزنه!

دلم میخواست یه دوش هم بگیرم ولی صدای دادی که هیربد کشید هنوز تو گوشم بود و تند و سریع فقط لباسام و عوض کردم و موهام و یه بار باز و دوباره جمع کردم!

نگاهی تو آینه به خودم انداختم گوشه ابروم بدتر از اون چیزی بود که فکرش و میکردم فکر میکردم فقط قرمز شده ولی کاملاً روش خراش افتاده بود و دور و برشم کبود شده بود.

با اعصابی داغون به خاطر این خراب کاری های پشت سر همم روم و از قیافه درمونده ام گرفتم و از اتاق رفتم بیرون. پشت در اتاق هیربد نفس عمیقی کشیدم و در زدم..

صداش با تاخیر به گوشم رسید:

  • بیا!

با هر کلمه اضافه ای که با این لحن ازش میشنیدم ترسم بیشتر میشد ولی به خودم جرات دادم و دستگیره در و پیچوندم..

هیربد رو تختش نشسته بود و داشت تند تند سیگار میکشید.. منو که دید سیگارش و تو جاسیگاری روی میز خاموش کرد و بلند شد.

من چند قدم رفتم تو و اونم با چند قدم بلند فاصله امون و کم کرد و خیره شد تو صورتم. بر خلاف همیشه که دلم میخواست از این فاصله به همه اجزای صورتش نگاه کنم اینبار اصلاً سرم و بلند نکردم با اینکه میدونستم من گناه بزرگی مرتکب نشدم که بخوام به خاطرش توبیخ بشم.

  • خب؟؟؟؟؟؟ میشنوم!

گلوم و صاف کردم و با استرسی که به جونم افتاده بود گفتم:

  • ش..شما که رفتید.. برگشتم تو حموم که.. کفِِش و آب بکشم.. دوش حموم باز نشد.. یه کم جا به جاش کردم شاید درست شه..

با صدای بلند پرید وسط حرفم:

  • تو تعمیرکاری؟؟؟؟ هــــــــــــان؟ لوله کشـــــــــی؟

  • خب.. خب فکر کردم شاید وقتی برگشتید.. بخواید برید حموم..

توضیحم قانعش نکرد که با صدای بلندتری غرید:

  • جواب منو بــــــــــده.. گفتم مگه تو لوله کشی که به دوش دست زدی؟؟؟؟؟؟؟؟ نفسی گرفتم و آروم گفتم:

  • نه!

  • پس بیخود میکنی تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت میکنی! اینکه دیگه جزو وظایفت نیست که تا تقی به توقی بخوره بکوبونیش تو سر من! وظیفه تو فقط تمیز کردن بود که اونم وقتی دیدی از پسش برنمیای باید میومدی بیرون و هر وقت من خبر مرگم برگشتم بهم میگفتی!

نگاه ترسیده ام مات چشمای پر از خونش بود که یه بار دیگه تو صورتم چرخ خورد و مردمکش رو زخم ابروم ثابت موند و با خشم بیشتری ادامه داد:

  • نه اینکه تا برم ماشین و خاموش کنم و برگردم با اون سر و وضع وسط حموم پیدات کنم! با اعصابی داغون از این داد زدنش نالیدم:

  • حالا مگه چی شده؟

  • چی شــــــــــــــده؟ یعنی انقدر نادونی که نمیفهمی چی شده حتماً باید من بهت بگم؟

قلبم شکست با شنیدن حرفاش. هیربد با کدوم قانون داشت اینجوری منو مواخذه میکرد و روح و روانم و به بازی میگرفت؟ یه قدم دیگه بهم نزدیک شد ..

  • خوب گوشات باز کن آنا! دیگه این حرف و تکرار نمیکنم پس باید برای همیشه تو ذهنت نگهش داری. تو اینجا خدمتکاری.. تا اینجای قضیه که تو این خونه یه سری وظایف داری و خیـــــلی خوب متوجه شدی.. ولی باید اینم بدونی که از وقتی داره اینجا کار و زندگی میکنی مسئولیتت هم با منه! منم هیچ دلم نمیخواد هر روز با ندانم کاریت یه بلا سر خودت بیاری و یه دردسر تازه برای من درست کنی! پس خوب حواست و جمع کن من بیشتر از اینکه روانجام دادن کارا حساس باشم رو این مسئله حساسم. اگه تو خوشت میاد که هر روز به یه بهانه ای یه بلا سر خودت بیاری و از این راه جلب توجه کنی من اصلاً خوشم نمیاد که……..

صداش قطع شد ولی نگاه بهت زده و ناباور من از چشماش جدا نشد! چی داشت میگفت برای خودش؟ من میخواستم جلب توجه کنم؟ یعنی بعد از این مدت که با هم زندگی کردیم به این نتیجه رسیده بود؟ به همین راحتی حکم صادر کرد؟

چقدر هیربد امروز نامرد شده بود! چقدر تفاوت داشت با همه تصورات و ذهنیتی که ازش داشتم! چقدر بی رحمانه داشت ضربه هاش و یکی یکی به روح زخم خورده ام وارد میکرد!

×××××

با دیدن نگاه یخزده اش تازه فهمیدم که چی گفتم.. تازه فهمیدم با چه لحن و با چه تن صدایی حرفام و تو صورتش کوبوندم که حالا اینجوری ناباورانه داشت نگاهم میکرد..

از خودم بدم اومد که اعصاب خوردم و سر این دختر بی گناه خالی کردم ولی دیگه تا وسطای راه رفته بودم و نمیتونستم برگردم.

تا خواستم حرفام و با یه جمله خشک تر و احمقانه تر تموم کنم با یه قدم بلند فاصله امون و بیشتر کرد و همینطور که چشماش مدام پر و خالی میشد گفت:

  • اگه.. اگه انقدر باعث دردسرتونم چرا نگهم داشتید؟ کی دوست داره تو زندگیش دنبال دردسر باشه. واسه شما.. واسه شما که خدمتکار زیاده! یکیش همین ثریا خانوم. یه اشاره کنید میاد سر کارش و.. بدون هیچ دردسری کاراتون و میکنه ..

حرصم گرفت.. با همین چند تا جمله حس عذاب وجدانم و کمرنگ کرد و دوباره خشممشعله ور شد. چرا آخر همه حرفاش به اینجا میرسید؟ که بزارم بره؟ رفتنش به این راحتی بود که راه به راه ازش حرف میزد؟

  • اینش دیگه به تو ربطی نداره؟ من هرکی و که دلم بخواد نگه میدارم و هرکی و که نخوام اخراجش میکنم. ولی اونی که می مونه.. باید.. بایـــــد.. بایـــــــــــد طبق دستورات من پیش بره. نه بر اساس اون چیزی که تو کله خودش داره میگذره و فکر میکنه کار درستیه! تو هم که انقدر راحت قبول کردی خدمتکار بودنت و.. پس نباید مشکلی با این قضیه و دستورات من داشته باشی!

یه کم خیره خیره بهم نگاه کرد.. میدونستم از حرف کم نمیاره و آماده بود که در جوابم یه چیز بگه ولی جلوی خودش و گرفت که بی حرف چرخید بره و منی که لحظه به لحظه داشتم از کاراش عصبی تر میشدم داد زدم:

  • شنیدی چی گفتم یا نــــــــــه؟

لرزیدن آنی بدنش و  کهتحت تاثیر فریادم بود حس کردم و خدا خدا میکردم که برنگرده تا دوباره اون چشمای خیس و نبینم.. که همینطورم شد و رو به در آروم گفت:

  • بله؟

  • پس چرا من صدای چشم گفتنت و نشنیدم؟ بعد از نفس عمیق و لرزونی که کشید با بغض گفت:

  • چشم..

بعدشم به سرعت باد از اتاق رفت بیرون و در و بست!

دستم و لا به لای موهام فرو کردم و با چند قدمی که به عقب برداشتم خودم و پرت کردم رو تخت. چی شد که اینجوری شد؟ تا دیروز که همه چیز خوب بود! مشکلی باهم نداشتیم. چرا امروز یهو به اینجا رسیدیم که من دوباره اشک این دختر و در بیارم؟!

همش به خاطر این قرارداد مزخرفی بود که تو دقیقه نود دبه دراوردن و اعصابم و بهم ریختن! از شرکت برگشتم خونه که سریع یه سری مدارک با خودم ببرم و دستشون و بزارم تو پوست گردو.. تا نتونن به همین راحتی قرارداد شرکت  لغو کنن ولی با دیدن آنا که اونجوری افتاده بود کف حموم و داشت کاشی هاش و میسابید اعصابم بهم ریخت.

من نمیخواستم اینجوری بشه. نمیخواستم آنا تا این حد تو خونه من خار و خفیف بشه که کف توالت منو تمیز کنه. ارزش آنا برای من خیلی بیشتر از این حرفا بود. اگه ارزش نداشت.. یا اگه به چشم بقیه دخترا میدیدمش که برای نگه داشتنش تو این خونه انقدر خودم و به آب و آتیش نمیزدم.

بعدشم با اون حرفاش کلاً آمپرم و چسبوند.. همش وظیفه وظیفه.. انگار نقطه ضعفم ومیدونست که انقدر با این کلمه اعصابم و به بازی میگرفت. من مدت ها بود که از این کارم پشیمون بودم ولی اون تو هر جمله اش این و به من یادآوری میکرد.

فهمیدم اگه با این حال و روزم برگردم شرکت دیگه کاری نمیتونم بکنم و ذهنم همش درگیر آنا میشه. برای همین برگشتم پایین ماشین و خاموش کردم و وقتی برگشتم با صحنه ای بدتر از صحنه قبلی رو به رو شدم.

برای خودمم عجیب بود ولی دیدن آنای درمونده که کم مونده بود گریه اش بگیره با اون ظاهر سرتا پا خیس و پیشونی آسیب دیده اش حتی میتونست قلبم و از جا دربیاره!

همین اتفاقم افتاد که عین آدمای سنگ شده و بی رحم اون حرفا رو تحویلش دادم و چشماش و بارونی کردم .کاش انقدر عصبانیم نمیکرد تا منم مجبور نمیشدم حرفایی رو به زبون بیارم که هیچ کدومش و قبول نداشتم و میدونستم آنا تا صبح به خاطر هر کلمه اش میخواد گریه کنه .

ولی دیگه کار از کار گذشته بود و الآن با این وضعیت قرارداد شرکت و فکر مشغولم دیگه کاری از دستم برای سر و سامون دادن به اوضاع برنمیومد!

با به صدا درومدن زنگ گوشیم از فکر و خیال بیرون اومدم و جواب دادم. کیوان بود معاونشرکتم:

  • سلام کجا موندی پس؟

چشمام و محکم بستم.. اصلاً یادم رفته بود که بهش بگم نمیام!

  • من خونه ام. یه مشکلی پیش اومد نتونستم خودم و برسونم. فردا حلش میکنیم.

  • ای بابا هیربد نباید وقت و از دست بدیم که اینو میدونی؟ یارو بره یه قرارداد دیگه ببنده کارمون ساخته اسا!

  • میدونم میدونم حالا میگی چیکار کنم؟ گفتم الآن اعصابم خورده نمیتونم بیام. اگه بیامم هیچ فایده ای نداره چون ذهنم جمع و جور نمیشه.. فردا صبح زود خودم و میرسونم.

صدای نفس کلافه اش تو گوشی پیچید و بعد گفت:

  • خیله خب.. خودت میدونی! پس صبح زود بیا..

  • باشه فعلاً!

گوشی و قطع کردم و پرتش کردم رو تخت. دغدغه های ذهنیم یکی دو تا نبود که.. با اینهمه فکر و خیال مشغول چه جوری باید حواسم و به نشکوندن دل آنالی هم جمع میکردم؟

کاش میتونستم برم و باهاش حرف بزنم.. کاش میتونستم علت اصلی عصبانیتم و توضیح بدمولی دست خودم نبود.. من اینجوری بار نیومده بودم.. من آدم توضیح دادن و معذرت خواهی نبودم. به جرات میتونستم بگم آنا اولین نفری بود که ناراحتی و خوشحالیش برام مهم شده بود.

تا قبل از آنا هرکی ازم میرنجید عین خیالم نبود برای همین یاد نگرفتم که چه جوری باید دل آدما رو به دست بیارم.. کاش آنا حداقل اینو میدونست و یه کم تو این جور مواقع کوتاه میومد.

تا شب تو اتاقم موندم و پشت سر هم سیگار کشیدم .جسمم تو اتاق بود ولی روحم پشت این دیوار اتاق پیش دختری بود که حتم داشتم با چشمای گریون گوشه تختش نشسته و زانوهاش و تو بغلش جمع کرده!

همینکه نیومده سراغم و برای شام صدام نکرده.. همینکه مثل همیشه نگران خالی موندن معده ام نشده بود و از راه های مختلف سیرم نکرده یعنی قهر بود .

حق داشت بالاخره هر آدمی یه ظرفیتی داره. حتماً کاسه صبرش پر شده بود که برای اولین بار براش بی اهمیت شده بودم!

یاد زخم گوشه ابروش افتادم. یعنی خودش عقلش میرسید که یه فکری واسه اش بکنه وحداقل روش بتادین بزنه؟ یعنی باید میرفتم بهش سر میزدم؟ اگه دستش موقع سابیدن کف حموم دوباره درد گرفته باشه چی؟ اگه از ناراحتی قلبش دوباره کار دستش داده باشه چی؟

نه.. نباید به چیزای منفی فکر میکردم. آنا از پس خودش برمیومد. در کنار همه ناراحتی ها و عذاب وجدانم اینم قبول داشتم که بعضی وقتا جدیت لازم بود .

اگه همیشه با ملایمت رفتار میکردم بعدش یه کار بدتر میکرد و اون موقع دیگه نمیشد جلوش و گرفت. پس شاید بهتر بود که فعلاً حساب کار دستش بیاد.

×××××

با صدای حرف زدن بلند بلند هیربد پای تلفن از خواب بیدار شدم . دیشب تا نزدیکای صبح در حال اشک ریختن بودم و خواب به چشمم نیومد.

از ترس اینکه نکنه خواب مونده باشم سریع بلند شدم ولی وقتی نگاهم به ساعت افتاد فهمیدم هنوز تا وقت بیدار شدنم مونده.. هیربد زود بیدار شده بود و الآنم که با این عجله و صدای بلند داشت با تلفن حرف میزد.

از دیروز عصبی بود و حدس میزدم که به مشکلات کاری برخورده.. ولی هرچی که بود حقنداشت با من اونجوری حرف بزنه. حق نداشت هر موقع که خودش خواست باهام مهربون باشه و هرموقع حوصله ام و نداشت سرم داد و بیداد راه بندازه.

به قول خودش من میخواستم سی سال تو این خونه زندگی کنم.. پس چه جوری باید این رفتارای ضد و نقیضش و طاقت میاوردم و سکوت میکردم؟

با شنیدن صداش که هی داشت دور تر میشد فهمیدم رفته پایین و منم آروم از اتاق رفتم بیرون.. به بالای پله ها که رسیدم دیدمش که مستقیم رفت سمت در ورودی.

از ذهنم رد شد که صبحونه نخورد.. حتی نمیدونستم دیشب بالاخره شام خورد یانه.. تا جایی که من گوشام و تیز کردم صدایی که نشون بده دیشب رفته پایین نشنیدم. پس یعنی از دیروز تا حالا…….

با تکون دادن سرم به دو طرف به خودم اومدم و اخمام تو هم فرو رفت. به من چه که از دیروز چیزی خورده یا نه.. از این به بعد خودش مراقب خودش باشه.. من که فقط باعث دردسر شدم براش چرا باید به فکر سلامتیش باشم و عین مامانا که دنبال بچه هاشون میدوئن لقمه بگیرم و بدم دستش؟

چرخیدم برگردم تو اتاقم ولی یه لحظه به چیزی که از ذهنم رد شد سر جام خشکم زد.. دقیقنمیدونستم درست حس کردم یا نه.. ولی انگار هیربد در و قفل نکرده بود!

هرچند چیز عجیبی نبود و خیلی وقت بود که این کار و نمیکرد ولی تو اون لحظه باعث شد یه جرقه تو ذهنم زده بشه.. اگه حدسم درست باشه و در حیاطم باز باشه.. میتونستم برم بیرون و چند ساعت برای خودم هوا بخورم .

اینجور که معلوم بود خونه موندنم فقط باعث دردسر میشد برای هیربد. نمیدونم چرا ولی رو سخت کار کردنم حساس شده بود و منم که سرگرمی دیگه ای نداشتم خودم و غرق کار میکردم. حالا که هیربد اینو نمیخواست منم سرم و با پیاده روی بیرون از خونه گرم میکردم که مجبور نباشم انقدر کار کنم.

با این فکر رفتم تو حیاط وقتی مطمئن شدم که در حیاطم بازه دوییدم سمت اتاقم .کار زیادی نداشتم و غذاهم که از دیروز همینجور دست نخورده مونده بود. پس میتونستم چند ساعت برای خودم باشم.

از دیروز هیچی نخورده بودم برای اینکه وسط خیابون ضعف نکنم اول رفتم تو آشپزخونه و یه صبحونه مختصر خوردم و بعد از جمع و جور کردن و شستن ظرفا راه افتادم سمت اتاقم که حاضر شم.

لباسام و پوشیدم و خواستم برم ولی قبلش گوشیم و از تو کیفم دراوردم و انداختمش روتخت. نمیدونم چرا این حق و به خودم میدادم.. ولی دلم میخواست بعد از چند وقت که همه زندگیم وقف این خونه و هیربد شده بود. یه کم به خودم فکر کنم. بدون ترس از هیربدی که هر لحظه ممکن بود بهم زنگ بزنه.

ممکن بود تا قبل از اومدنش برگردم و ممکن هم بود که امروز زود بیاد خونه و ببینه که نیستم. ولی از عکس العملش نمیترسیدم. اون دیروز حرفاش و با داد بهم گفته بود و من میخواستم با عمل یه چیزایی رو بهش بفهمونم .

متلک دیروزش هنوز تو گوشم بود.. بهم گفت تو خیلی راحت خدمتکار بودنت و قبول کردی. شاید بد نبود بهش نشون میدادم که من اگه دارم خدمتکاریش و میکنم با میل و رغبت خودم نیست و از اجباره .

باید میفهمید که منم خواسته هایی دارم که اگه اون خودش و بزنه به اون راه من نمیتونم ازشون بگذرم.. خواسته های کوچیکی مثل همین قدم زدن تو هوای پاییزی و تو خیابونا بدون ترس از کسی یا چیزی!

*

با نفس عمیقی که از هوای پاییزی کشیدم راه افتادم تو خیابون. مقصد مشخصی نداشتم فقطدلم میخواست اون ساعت بیرون باشم و از این آزادی یواشکی که نصیبم شده بود لذت ببرم.

بعد از خیراتی که سالگرد بابام دادم دیگه پول زیادی نداشتم که کرایه ماشین بدم.. هیربدم که به من حقوق نمیداد.. یعنی میداد ولی مستقیم میرفت تو جیب خودش .

نزدیک نیم ساعت تو همون محوطه خوش آب و هوا و خلوت محل زندگی هیربد قدم زدم و بعد به خیابون اصلی رسیدم. از اونجا میتونستم سوار ماشین بشم. ولی سوار شم که کجا برم؟

تو یه لحظه تصمیم گرفتم.. دلم هوس بابام و کرده بود. میخواستم برم ببینمش. الآن بهترین فرصت بود.. شاید یه کم حرف زدن با بابام مرهم خوبی میشد برای این زخمی که هیربد با حرفاش تو قلبم کاشته بود .

نمیخواستم فقط غم و مصیبتم و ببرم پیش بابام. ولی در حال حاضر تنها آدمی که میتونستم یه کم باهاش حرف بزنم و درد و دل کنم بابام بود..

یه لحظه ترس از دیدن دوباره عماد تو جونم نشست.. ولی زود پسش زدم. دفعه پیش سالگرد بابام بود که عماد و اونجا دیدم. اون عوضی میدونست من اون روز میرم سر قبرش و برام نقشه کشیده بود. ولی انقدرم بیکار نیست که هر روز بره تو قبرستون بشینه تا من برم اونجا ..

مخصوصاً با اون بلایی که هیربد سرش آورد مطمئناً دمش و قیچی کرده!

با اطمینان از تصمیمی که گرفتم راه افتادم سمت مردی که جلوی در مغازه اش وایستاده بود وچون با اون مناطق آشنایی نداشتم گفتم:

  • ببخشید.. من چه جوری میتونم خودم و به نزدیک ترین ایستگاه مترو برسونم؟

مرده یه کم با ابروهای تو هم فرو رفته به زمین خیره شد و فکر کرد.. بعد دستی به ریشش کشید و گفت:

  • والا خواهرم نزدیک ترینشم از ما دوره! شما باید یه کم جلوتر که تاکسیا وایستادن سوار شی.. بری اون خیابون که ایستگاه داره.. به راننده بگی خودش حواسش هست همونجا پیاده ات میکنه.

  • باشه خیلی ممنون..

قدم هام به سمت ایستگاه تاکسیا تند کردم و تو همون حین کیف پولم و درآوردم و نگاهی به موجودیش انداختم.. برای بلیط مترو که پول داشتم ولی اول باید میدیدم پول کرایه تاکسی چقدر میشه.

رفتم سمت اولین تاکسی و رو به راننده اش که بیرون منتظر مسافر وایستاده بود گفتم:

  • من میخوام برم مترو.. مسیرت میخوره..

  • بله آبجی سوار شو..

  • ببخشید..

یه کم من من کردم و پرسیدم:

  • میخواستم ببینم کرایه اش چقدر میشه..

  • قابلتون و نداره..

  • ممنون!

کرایه رو که گفت نفس راحتی کشیدم.. هم به اندازه رفتن پول داشتم و هم به اندازه برگشتن .

پس از این بابت نگرانی ای نبود .

سریع سوار شدم و منتظر موندم تا تاکسی پر شه و حرکت کنه.. میدونستم ممکن بود رفتن و برگشتنم چند ساعت طول بکشه و تا اون موقع هیربد برگرده خونه ..

ولی انقدر اون لحظه از تصور حرف زدن با پدرم هرچند یک طرفه به وجد اومده بودم که محال بود پشیمون بشم و بگردم.. هیربد حتماً من و درک میکرد .

×××××

در ورودی و باز کردم و رو به لوله کشی که برای تعمیر دوش حموم با خودم آورده بودمشگفتم:

  • یه لحظه همینجا تشریف داشته باشید.

سریع رفتم تو تا اگه آنا تو آشپزخونه بود بهش بگم بره تو اتاقش.. ولی نه تو آشپزخونه بود و نه بازم مثل دیروز تو اتاق خودم.. در بسته اتاق خودشم نشون میداد که هنوز تو قهر به سر میبره ونمیدونم با چه دلیلی از تو اتاقش در نمیاد.. لابد انتظار داشت برم منت کشی کنم. که انتظار محالیه!

برگشتم پایین و به تعمیر کار گفتم بیاد تو و خودمم باهاش رفتم تو اتاقم .با اینکه اعصابم به خاطر حل شدن مشکل قرارداد شرکت یه کم رو به راه شده بود.. ولی حالا با این رفتار آنالی دوباره فکرم مشغول شد.

انگار حالا وقتش بود که من نگرانش بشم و به این فکر کنم که از دیشب تا حالا چیزی خورده یا نه! میترسیدم به خاطر این قهر و بچه بازیش به خودش آسیب بزنه و تو همین روزا به درد معده من مبتلا بشه.

تصمیم گرفتم هر وقت کار تعمیر دوش حموم تموم شد برم سراغش و حتی شده با یه کم نرمش و ملایمت این قهرش و تموم کنم و دوباره برگردیم به رابطه نسبتاً دوستانه خودمون . بدجوری عادت کرده بودم به حضورش و مراقبت ها و نگرانی هایی که سعی میکرد پنهانیباشه و حتی اگه چند ساعت به هر دلیلی ازش دور میشدم حس میکردم که یه چیز تو زندگیم کمه.

بالاخره بعد از چهل دقیقه کار لوله کش تموم شد.. منم که میخواستم زودتر برم به آنا سر بزنم و ببینم در چه حالیه یه آژانس براش گرفتم و راهیش کردم و خودم برگشتم تو خونه.

هرچند یه کم بهم برخورده بود که به خاطر یه جمله دیشب من انقدر قضیه رو بزرگ کرده بود که از شب تا ظهر فردا بس تو اتاقش نشسته بود.. ولی انگار باید یه کم بزرگتری به خرج میدادم و پا پیش میزاشتم واسه آشتی .

جلوی در اتاقش وایستادم و بی اهمیت به صدایی که میگفت این کارا از تو بعیده چند تقه به در زدم ..

هیچ صدایی نیومد و دوباره همراه با در زدن صداش کردم:

– آنا؟ بیداری؟

بازم سکوت.. نفسم و با حرص فوت کردم. یعنی تا این حد دلخور بود که حتی جوابمم نمیداد؟

یه لحظه اخمام درهم رفت.. نکنه حدس دیشبم که یهو از ذهنم رد شد درست بوده.. نکنهحالش بد شده؟ یا قرصاشو حالا به هر دلیلی نخورده؟

انقدر این فکر تو سرم رشد کرد که سریع دستگیره رو پیچوندم و رفتم تو.. مسخره بود ولی دلم میخواست آنالی رو در حالیکه با حال نسبتاً بد رو تخت خوابیده ببینم تا این اتاق خالی که هیچ اثری ازش نبود.

یعنی چی؟ کجا رفته بود؟ من نزدیک یک ساعت بود که برگشته بودم خونه ولی آنالی اصلا خونه نبود! چه جوری همچین چیزی امکان داشت؟ تا حالا سابقه نداشت که بی خبر جایی بره!

خواستم برم به بقیه اتاقا هم سر بزنم شاید در حال تمیزکاری باشه ولی قبلش گوشیم و از تو جیبم برداشتم و شماره اش و گرفتم .

خدا خدا میکردم چیزی که تو سرمه درست نباشه و سرخود تو این محلی که کلی با شهر فاصله داره راه نیفتاده باشه تو خیابونا ولی با شنیدن صدای زنگ موبایلش که از رو میز اتاقش میومد تازه نگاهم به سمتش جلب شد و فهمیدم باید خیلی خیلی نگران تر و عصبانی تر از چند دقیقه قبل باشم  .

نخواستم زود به احتمال ذهنم دامن بزنم و در عرض ده دقیقه با قدم های بلند و عصبم کلخونه و اتاقا و سرویسای بهداشتی و حتی باغ پشتی رو وجب به وجب گشتم.. ولی هیچ خبری ازش نبود.

چیزی به منفجر شدنم از عصبانیت باقی نمونده بود. آخه اینهمه بی عقلی مگه میشد که یهو از آنا سر بزنه. خود بی اجازه بیرون رفتنش یه دلیل محکم میخواست تا تنبیه نشه.. حالا گوشیش هم همراه خودش نبرده بود که یهو من با تماس گرفتن مزاحم خلوتش نشم؟ این دختر کی میخواست عاقل بشه؟

بی اهمیت به سوزش بی امان معده ام که خوب میدونستم اینبار از شدت اعصاب خوردیه رفتم بیرون و سوار ماشین شدم تا برم دنبالش بلکه تو همین دور  اطراف پیداش کنم.

درسته نگرانش بودم و میترسیدم که بلایی سرش اومده باشه.. ولی حس غالبم تو اون لحظه عصبانیت و خشم بود.. خشمی که مطمئناً بعد از پیدا کردن یا برگشتن آنا سر اون خالی میشد و اینبار اصلاً قصد نداشتم که جلوش و بگیرم و مراعاتش و بکنم.

×××××

با حس ضعف و سوزش معده ام به خودم اومدم و نگاهم و از سنگ قبر بابام گرفتم. نه ساعت داشتم.. نه گوشی که از زمان خبر داشته باشم.. ولی میدونستم مدت زیادیه که اینجا نشستم و دارم برای بابام درد و دل میکنم. عقده های چند وقت و حسابی خالی کردم و حالا احساسسبکی میکردم.

ولی در کنار این حس سبکی باز یه چیزی داشت فکرم و مشغول میکرد.. اونم هیربد بود ..

یعنی تا الآن بگشته بود خونه؟ متوجه غیبت من شده بود؟ لابد کلی عصبانی شده از دستم!

کاش حداقل بچگانه رفتار نمیکردم و گوشیم و با خودم میاوردم.

چون اون موقع که تصمیم گرفتم گوشیم و نبرم فکر میکردم نهایتاً تا نیم ساعت بعد از برگشتن هیربد برسم خونه.. ولی یهو به سرم زد بیام اینجا و این یه کم کار و سخت میکرد.

با دیدن خانومی که چند متر اون طرف تر سر یه سنگ قبر نشسته بود بلند شدم رفتم سمتش و پرسیدم:

  • ببخشید ساعت دارید؟

سرش و بلند کرد و با نگاهی به ساعت دور دستش گفت:

  • بیست دقیقه به چهار!

با چشمای گشاد شده زل زدم بهش.. انقدر تعجب کردم که حتی یه تشکر خشک و خالی هم ازش نکردم و بعد از برداشتن کیفم و یه خداحافظی هول هولکی با بابام دوییدم تا هرچه زودتر به ایستگاه مترو برسم.

باورم نمیشد.. اصلاً فکرشم نمیکردم که انقدر از خودم بی خود بشم که چند ساعت بشینماینجا و متوجه گذر زمان نشم.. مطمئن بودم که الآن هیربد فکر میکنه که به خاطر بحث دیروزمون از قصد این کار و کردم ..

هرچند این کارم از اول اشتباه بود و نباید بدون اجازه و بدون خبر میومدم بیرون. ولی دیگه قصدمم اینهمه ساعت تاخیر نبود!

بدبختی بزرگ من تو اون لحظه این بود که نزدیک ترین ایستگاه به خونه هیربد هم کلی با این ایستگاه فاصله داشت و حتی باید تو مترو خط عوض میکردم. ولی دیگه چاره نبود.. تنها راه و شاید سریع ترین راهی که میتونستم باهاش خودم وبه خونه برسونم همین بود و نباید وقتم و هدر میدادم.

*

از مترو که بیرون اومدم هوا دیگه داشت تاریک میشد و ترس و اضطراب منم با هر درجه از تاریکی هوا بیشتر میشد.. هیربد حتی فکرشم نمیکرد که من همچین تصمیمی بگیرم و مطمئناً الآن به مرز انفجار رسیده بود. شایدم.. شایدم دیگه اصلاً تو خونه اش راهم نمیداد و میگفت برو همون جایی که تا الآن بودی!

ناامیدی و هراس تمام وجودم و گرفته بود ولی قدم هام و برای سوار شدن به تاکسی تند کردمتا حتی ثانیه ای رو هم از دست ندم. بالاخره واقعیتی بود که باید باهاش مواجه میشدم و هرچی از اتفاق به تاخیر میفتاد وضعیت وخیم تر و خطرناک تر میشد.

به چهار راه که رسیدم تا برم اونور خیابون برای سوار شدن تو تاکسی.. با یه نگاه سرسری به خیابون خواستم رد شم که همون لحظه یه موتوری با سرعت از کنارم رد شد و یه چیزی از تو دستم درومد..

جیغی کشیدم و برای اینکه نیفتم به زور تعادلم و حفظ کردم که تازه فهمیدم کیفم و زده ..

وقتی برای شوکه شدن نداشتم و با بیشترین سرعتم شروع کردم به دوییدن و جیغ زدن:

  • بگیریــــــــــــــــــــدش! آقــــــــــــا.. آقا تو رو خدا بگیردش کیفـــــــــــم و زد!!!!!!!!!!!!!!!

همه مثل خودم هنوز تو بهت بودن و فقط داشتن نگاه میکردن تا اینکه یه موتوری دیگه کنارم وایستاد و گفت:

  • تو همینجا بمون من میرم میگیرمش..

درحالیکه نفس نفس میزدم سرجام وایستادم و با التماس بهش خیره شدم..

  • آقا تو رو خدا.. دار و ندارم و برد.

  • میگیرمش نگران نباش.

حین گاز دادن سرش و برگردوند و گفت:

  • جایی نریا.. گمت میکنم. همینجا بمون برمیگردم!

تو اون شرایط چاره دیگه ای جز اعتماد به این آدم ناشناخته نداشتم. با قدم های سست و بی تعادل و ضربان قلبی نامنظم و چشمای خیس از اشکم.. رفتم تو پیاده رو ..

لبه جوب نشستم و صورتم و با دستام پوشوندم. چیز با ارزشی تو کیفم نبود.. ولی با همون یه قرون دو زار میخواستم پول کرایه ماشین بدم. اگه پیاده راه میفتادم فردا صبحم نمیرسیدم خونه هیربد.

من داشتم برای یک ثانیه زودتر رسیدن تلاش میکردم و حالا خدا این دزد از خدا بی خبر و سر راهم سبز کرد که بازم دیرتر برسم خونه و خشم هیربد بیشتر بشه!

نمیدونم حسم درست بود یا نه.. ولی انگار خدا از قصد این کار و باهام کرد.. میخواست بهم بفهمونه عاقبت همچین کاری چی میشه! هرچی باشه من خودم قبول کرده بودم که خدمتکار هیربد باشم.. با همه اجباری بودنش قبول کرده بودم و حالا نباید خارج از قوانینی که برام ساخته بود عمل میکردم.

هیربد به من اعتماد کرده بود که در و باز میزاشت و میرفت.. حالا من به بدترین شکل جواباعتمادش و دادم و نمیدونستم از این به بعد چی قراره بشه. فقط دعا میکردم خدا امشب و به خیر بگزرونه!

«خدایا چیکار کنم؟ خدایا چیکار کنم؟ خدایا خودت کمکم کن! من دارم میمیرم از استرس ..خدایا به دادم برس.. غلط کردم.. دیگه همچین کاری نمیکنم. به خودت قسم دیگه این کار و نمیکنم. فقط به دادم برس..»

نمیدونم چقدر گذشته بود ولی تمام آب بدنم خشک شده بود از بس گریه کردم و قلبمم به سوزش افتاده بود. اگه پیداش نمیکرد چی؟ باید میرفتم به کی التماس میکردم که منو به خونه برسونه؟

میتونستم یه آژانس بگیرم تا جلوی در خونه و بعد بگم هیربد پولش و بده.. ولی محال بود همچین کاری بکنم. من از اول قرار نبود از هیربد حقوق بگیرم. همینکه خرج خورد و خوراک و قرصام و میده باید ممنونش باشم. حالا.. تو این شرایطی که مطمئناً به خونم تشنه اس.. اگه همچین حرفی میزدم نفرت و حرصش از من بیشتر و بیشتر میشد!

لعنتی به شانس نداشته ام فرستادم.. مثلاً دلم میخواست روز به روز هیربد و بیشتر به خودم علاقه مند کنم تا این احساس حتی شده به اندازه چند درصد دو طرفه بشه. ولی حالا هر روز و هر لحظه حس میکردم هیربد از زندگی با من منزجر تر میشه!

*

  • خانوم؟ بفرمایید..

با صدای مردی که انگار بالاسرم وایستاده بود دستم و از رو صورتم برداشتم و نگاه متعجبم و اول به کیف توی دستش و بعد به صورتش دوختم..

با همون بهت از جام بلند شدم و گفتم:

  • پیداش کردید؟

  • آره ولی شرمنده طول کشید تا گیرش بندازم! خیلی بدقلق بود لامصب. کیف و انداخت و در رفت.. نتونستم بگیرم تا تحویلش بدم. حالا یه نیگا کن ببین چیزیش کم نشده باشه..

کیفم و با دستای لرزونم ازش گرفتم و زیپش و باز کردم.. تند تند موجودی ناچیز کیف پولم و چک کردم و وقتی دیدم سر جاشه نفس حبس شده تو سینه ام و فرستادم بیرون.

  • دستتون درد نکنه.. به خدا خیلی لطف کردید. برادری کردید در حقم. خدا ایشالا خیرتون بده.

  • خواهش میکنم آبجی کاری نکردیم.. وظیفه بود!

با اشاره به پشت سرم گفت:

  • شرمنده وسیله نقلیه ام اینه.. اگه مشکلی نیست براتون هرجا بگید میرسونمتون.

نگاهی به پشت سرم و موتوری که تو خیابون پارک کرده بود انداختم و چرخیدم سمتش. یه لحظه وسوسه شدم برای قبول پیشنهادش.. چون هم زودتر میرسیدیم و هم یه کم از ترافیک این ساعت نجات پیدا میکردیم. ولی هرکاری کردم روم نشد قبول کنم که ترک موتورش بشینم.. برای همین گفتم:

  • نه خیلی ممنون.. خودم میرم. همینقدر هم که زحمت کشیدید خیلی لطف کردید. بازم ممنونم ازتون.

  • خواهش میکنم.. با اجازه!

مردی که مردونگی رو در حقم تموم کرد رفت سوار موتورش شد و منم بعد از خوردن یکی از قرصام برای آروم کردن ریتم ضربان قلبم. با نهایت سرعت راه افتادم سمت خیابونی که باید سوار تاکسی میشدم.

کنار خیابون با چشمای هراسون منتظر تاکسی وایستادم که بالاخره یکیشون جلوی پام ترمز کرد.. مسیر و که گفتم گفت:

  • خانوم دربست میرم.. میخوای بیا بالا!

چشمام گشاد شد..

  • آقا دربست برای چی؟ خیابون پر مسافره..

  • نه خواهر من.. اون مسیر الآن قلقله اس.. کلی باید تو ترافیک بمونیم. کسی اونوری نمیره .

اگه میخوای بیا.. نمیخوای من برم پی کار و زندگیم.

  • بفرمایید.

تاکسی رفت و من باز منتظر به خیابون چشم دوختم.. پولم به دربست گرفتن نمیرسید.. تازه باید دعا میگردم به اندازه کرایه ای که موقع رفتن دادم ازم پول بگیره.. وگرنه بیشتر نداشتم!

بعد از یه ربع که یا تاکسی نبود یا اگه بود مثل همون آقا فقط دربستی سوار میکردن.. بالاخره یکی پیدا شد که ماشینش و پر کرد و بعد راه افتاد.

از فشار عصبی و استرسی که بهم وارد شده بود مدام مفصل انگشتام و میشکوندم و زیر لب صلوات میفرستادم.. تا جایی که راننده با تعجب برگشت و بهم نگاه کرد. ولی من اهمیتی ندادم چون ثانیه به ثانیه حال و روزم وخیم تر میشد و ضربان قلبم تندتر.

نگاه نگرانم از رو ساعت ماشین که شیش و نیم غروب و نشون میداد کنده نمیشد.  دلم میخواست میتونستم همه ساعت های دنیا رو نگه دارم تا وقتی که برسم به خونه.. این عقربه ها بدجوری داشتن بی رحمانه پیش میرفتن.. چرا حال آشفته و پریشون من و نمیدیدن؟

*

ماشین که نگه داشت کرایه رو بی اهمیت به کم یا زیادش گذاشتم رو پیشخون ماشین و پریدم بیرون. حالا از اینجا باید تا خونه پیاده میرفتم و این خودش یه عذاب جداگانه بود.

انقدر ضعف تو وجودم بود که به سختی راه میرفتم ولی مجبور بودم بدوئم تا دیرتر از این نرسم. هیچ پیش بینی و ذهنیتی از عکس العمل هیربد نداشتم.. ولی مطمئن بودم که به شدت عصبانیه. فقط خدا کنه به حرفام گوش بده …. هرچند که حرفام و دلایلم هم خیلی قابل قبول نبود!

بالاخره جلوی در رسیدم و بعد از یه نفس عمیق و بی فایده زنگ در و زدم. به سی ثانیه هم نرسید که در حیاط بدون هیچ حرفی از طرف هیربد باز شد و من با وحشتی که به جونم افتاده بود رفتم تو.

فاصله در حیاط تا در ورودی رو نمیدونم چه جوری طی کردم.. فقط میدونستم هر لحظه ممکنه از این حجم استرس غش کنم. یاد اون روزی افتادم که مثلاً از دستش فرار کرده بودم و وقتی برگشتم اونجوری ترسوندم که از حال رفتم.. کاش اینبار قبل از اینکه هیربد اقدامی کنه خودم می مردم که دیگه مجبور نشم تو چشماش نگاه کنم!

در ورودی و که لاش یه کم باز بود.. کامل باز کردم و رفتم تو .از همونجا نگاه ترسیده ام و دور تا دور سالن چرخوندم به هوای دیدن هیربد.. ولی نبود. مسلماً خونه بود که در و برام باز کرده بود ولی الآن خودش و قایم کرده بود

فکر میکردم به محض دیدنم با عصبانیت بیاد به استقبالم.. ولی انگار انقدر براش بی اهمیت بودم که رفته تو اتاقش تا چشمش بهم نیفته.

از یه جهت خوب بود.. حداقل حرفامون و توضیحات من می موند برای وقتی که هر دومون یه کم آروم تر شده بودیم.. ولی خب این استرس محال بود تا اون موقع دست از سر من برداره..

با قدم های لرزونم داشتم میرفتم سمت پله ها که با شنیدن صداش از پشت سرم جیغی از ترس کشیدم و چرخیدم سمتش..

  • بهت گفته بودم کاری نکن که اعتمادم از بین بره!

تو چهارچوب در آشپزخونه وایستاده بود و با دستایی که توجیب شلوارش فرو کرده بود داشت نگاهم میکرد. شاید هرکسی که از جریان خبر نداشت میدیدش.. فکر میکرد چقدر آروم و خونسرده.. ولی من خشم وعصبانیتی که از نگاهش به سمتم پرتاب میشد و خیلی خوب حس کردم..

انقدری که فقط تونستم بگم:

  • ببخشید!

پوزخندی زد و تلخ شد..

  • هه! ببخشم؟ چیو ببخشم؟ کدومش و ببخشم؟ تا کی ببخشم؟

بغض چسبید بیخ گلوم.. مگه من چقدر و این خونه اشتباه و خطا کرده بودم که هیربد مدام باید منو میبخشید؟ کارم اشتباه بود درست ولی نه انقدری که غیر قابل گذشت باشه.

دلم میخواست حرفام و بزنم ولی این بغض خفه کننده اجازه نمیداد.. هیربدم انگار اصلاً منتظر شنیدن توضیحات من نبود..

چند قدم بهم نزدیک شد و جفت بازوهام و نگه داشت و فشار داد.. خیره شدم تو چشماش که تازه داشتم میدیدم سفیدیش پر از خون شده. این چند ساعت تاخیر من انقدر عصبیش کرده بود؟

  • دیگه فرصتی برای بخشیدن نزاشتی…از این به بعد جواب همه کارای اشتباهت تنبیهه..

مات و مبهوت بهش خیره موندم.. یعنی چی؟ چه تنبیهی؟ من میتونستم بهش توضیح بدم اگه این زبون لعنتیم به کار میفتاد.. گناهم و پاک نمیکرد ولی حداقل جرمم و کمتر میکرد.

سکوتم ادامه پیدا کرد تا وقتی که فشار دستاش دور بازوم انقدر زیاد شد که صدای ناله ام درومد:

  • آییییییییی ولم کن تو رو خـــــــــــدا!

چشمای عسلیش که به نظرم توش آتیش روشن شده بود بین چشمام چپ و راست شد .هیربدی که کوچکترین آسیبی بهم نمیرسوند انقدر غضب آلود بود که بی اهمیت به درد کشیدنم داشت فشار دستش و بیشتر و بیشتر میکرد و حیرت آور تر از این حرکتش حرفی بود که با شنیدن تمام بدنم از کار افتاد..

  • هه.. هنوز زوده برای درد کشیدنت پس تحملت و ببر بالا…

تا بیام بفهمم منظورش چیه منو دنبال خودش کشوند سمت پله ها.. درحالیکه نمیدونست درد من به خاطر فشار دستش نیست به خاطر شکنجه شدن توسط کسیه که عاشقشم!

تا وقتی از پله ها بالا رفتیم بدون حرف دنبالش کشیده شدم چون هنوز تو شوک بودم.. ولی وقتی دیدم داره منو میبره تو اتاق خودش پاهام و رو زمین محکم کردم و با بغضی که دل سنگم آب میکرد نالیدم:

  • اشتباه کردم.. ببخشید!

یه لحظه وایستاد ولی برنگشت سمتم و دوباره دستم و کشید که اینبار با گریه زار زدم:

  • رفته بودم.. رفته بودم سر خاک بابام! به قرآن راست میگـــــــــــم.. حالم بد بود.. میخواستم برم یه کم سبک شم.. نشد زود برگردم. تو رو خدا بزار حرف بزنم.

یهو عین آتشفشان منفجر شده چرخید سمتم و نعره کشید:

  • دیگه چه حرفــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیتونستی یه     خبر به     من

بــــــــــــدی؟؟؟؟؟ نمیتونستی صبر کنی تا من بیشرف بیام و خودم ببرمــــــــــــت؟؟؟؟؟؟ نمیتونستی اون گوشی بی صاحابت و با خودت ببری که من از ظهر تا حالا راه نیفتادم تو خیابونا دنبالــــــــــــــــت؟؟؟؟؟؟ تو انقدر بچه بودی؟؟؟؟؟؟ انقدر نفهم بودی و من نمیدونستــــــم؟؟؟؟؟؟

چشمام و که به خاطر شنیدن صدای دادش بسته بودم.. آروم باز کردم و خیره تو صورت قرمز شده اش گفتم:

  • اش.. اشتباه کردم! بچگی کردم.. به… به خاطر دیروز از دستت… از… از دستتون ناراحت بودم! میخواستم.. میخواستم نشون بدم که منم….. منم تو این خونه.. با اینکه خدمتکارم ولی …..یه آزادی هایی باید داشته باشم. میخواستم فقط برم.. یه کم هوا بخورم و برگردم. ولی یهو زد به سرم که برم پیش بابام. نمیدونستم انقدر طول میکشه!

تازه میخواستم از دزدی که کیفم و زد و نزدیک یک ساعت منو تو خیابون علاف کرد بگم که با یه قدم بلند فاصله امون و به صفر رسوند و غرید:

  • چه آزادی هایی؟؟؟؟؟؟ هـــــان؟ من مگه همون روز اول برات یه سری قوانین نزاشته بودم؟ مگه قبولشون نکردی؟ حالا از کدوم آزادی داری حرف میزنی؟؟؟؟؟

با انگشت اشاره اش به پیشونیم ضربه زد و با هر ضربه یه کلمه از حرفاش و به زبون آورد:

  • تو.. سی سال.. تو این خونه.. زندانی هستی.. اینو تو کله ات فرو کن!

درد داشت.. تحقیر شدن توسط کسی که جایی تو قلبت باز کرده خیلی درد داشت. من این درد و نمیتونستم مثل دردای جسمانی تحمل کنم. سخت بود برام.. انقدری که با عصبانیت دست هیربد و پس زدم و داد کشیدم:

  • خدمتکارتم قبول.. ولی دیگه برده ات نیستم که هرجوری دلت بخواد باهام حرف بزنی و هرجور دلت بخواد رفتار کنی.. منم برای خودم شخصیت دارم. تو نمیتونی لگدمالش کنی!

نفسی گرفتم چون نفس کم آورده بودم.. ولی با اینحال ادامه دادم:

  • اشتباه کردم بی خبر رفتم قبول.. ولی حق نداری اینجوری ترس تو جونم بندازی و سرم داد بزنی ..

تو یه لحظه عصبانیتم به نهایت خودش رسید.. سکوت هیربدم باعث شد تخته گاز برم و همه حرفام و بریزم بیرون.. ولی کاش جلوم و میگرفت..

  • اصلاً خوب کاری کردم..دیروز بهم گفتی خیلی زود با خدمتکار بودن کنار اومدم.. منم این کار و کردم تا بهت بفهمونم هنوز نتوستم هضم کنم که شدم خدمتکار! میخواستم بفهمی من آدمی نیستم که زیر حرف زور برم.. حتی بابامم هیچوقت بهم زور نگفته بود.. پس تو چه جوری به خودت اجازه میدید که باهام اینجوری رفتار کنی؟؟؟؟؟ از این به بعدم هر موقعببینم که تو این خونه داره به شخصیتم توهین میشه.. بدون اینکه بهت بگم میرم و دیگه پشت سرمم نگاه…….

دستش که به قصد کوبیدن تو صورتم بالا رفت با یه جیغ پر از وحشت حرفم و قطع کردم و یه قدم عقب رفتم.. ولی هیربد نذاشت فاصله رو زیاد کنم .

خیلی سریع به جای سیلی زدن مچ دستم و گرفت و منو دنبال خودش کشوند ولی اینبار سمت اتاقی که ته راهرو بود.. نمیدونستم چرا منو داره میبره اونجا ولی احساس خطر میکردم..

همینطور که دستم وبه سمت خودم میکشیدم با جیغ و گریه گفتم:

  • ولم کــــــــــــــن!!!!! کجا داری میبری منــــــــــــو؟؟؟؟؟ گفتم ولم کن دستم شکــــــــــــست ……

در اتاق و باز کرد و من و هول داد توش.. قبلاً برای تمیزکردن اینجا اومده بودم. هیچی توش نبود به جز موکت کف و  یه میز و یه صندلی ..

با ترس چرخیدم سمتش که خودش بیرون بود و دستگیره در هنوز تو دستش بود..

  • انقدر اینجا می مونی و به حرفات فکر میکنی.. تا بفهمی چی گفتی.. تا بفهمی جایگاهت تواین خونه چیه.. تا خودت متوجه اشتباهت بشی .تا یادت بیاد چه قول و قرارایی با هم داشتیم و اگه بخوای بزنی زیرش چقدر ضرر میکنی.. فهمیدی یا نــــــــــــه؟؟؟

قبل از اینکه حرفی بزنم در و محکم بهم کوبید و بعد صدای چرخش کلید تو قفلش و شنیدم.. بی اختیار با صدای بلند زدن زیر گریه که وسط هق هق کردنم هیربد چندتا مشت به در کوبوند و داد زد:

  • صدای زر زرتم قطع کـــــــــــــــــن.. نمیخوام بشنـــــــــــوم!

انقدر از این حرکات بعیدش ترسیده بودم که سریع جفت دستام و گذاشتم جلوی دهنم و تا جایی که میتونستم از در فاصله گرفتم که صدای گریه خفه ام به گوشش نرسه ..

با تکیه به دیوار نشستم رو زمین و سرم و گذاشتم رو زانوهام .من حالا به چی باید فکر میکردم؟ به کجای حرفام باید فکر میکردم؟ اینکه ازش خواستم هر دقیقه یه جور با من رفتار نکنه و دق و دلی اعصاب خوردی هاش و سر من خالی نکنه اشتباه بود؟ اینکه گفتم حق دارم برای خودم آزادی داشته باشم اشتباه بود؟

کدوم خدمتکاری محکوم میشه که تا آخر عمرش تو خونه اربابش زندانی بشه و حق اعتراضمنداشته باشه؟ هیربد بر اساس کدوم قانون داشت همچین حرفی میزد؟ چرا یه ذره به فکر من و شخصیتم و… این قلبی که ضربان نا مظمش واسه اون میزد نبود!

یعنی نمیدید؟؟؟؟؟ یعنی نمیفهمید که چه زجری دارم میکشم از اینکه مجبورم خدمتکار شخصی کسی باشم که بهش علاقه دارم؟؟ یعنی نمیدید که دارم میسوزم تو آتیش این عشقی که برای امثال من ممنوع بود؟!

کاش تو این زمانی که من اینجا تو این سلول انفرادی زندانی بودم خودشم فکر میکرد به این چیزا.. شاید دلش به حالم میسوخت و انقدر بی رحمانه باهام رفتار نمیکرد!

×××××

عصبانی بودم.. انقدری که اگه نمینداختمش تو اتاق و در و روش قفل نمیکردم.. اگه همینطور جلوی چشمم وایمیستاد و به حرفاش ادامه میداد مطمئناً روش دست بلند میکردم و یه بلایی سرش میاوردم.

شاید اگه به حرف نمیومد و نمیگفت کجا رفته و چرا رفته اتفاقاتی که نباید.. میفتاد! ولی وقتی صادقانه گفت به خاطر دیروز ازم ناراحت بوده و رفته سر خاک باباش یه کم آتیش خشمم خاموش شد.

من نگرانش بودم.. علت اصلی عصبانیتم هم همین بود.. خوشحال بودم از اینکه سالم برگشتهبود.. ولی باید اینم میفهمید.. باید این روی منم میدید تا میفهمید اینجا از این خبرا نیست. که هر موقع اراده کنه بی خبر بزاره بره و من و بزاره لای منگنه .

بیرون از این خونه ممکن بود یه زندگی خیلی بهتر از این برای آنا وجود داشته باشه.. ولی من اینو نمیخواستم! آنا محکوم بود.. محکوم بود به زندگی با من .

دوست نداشتم انقدر تحقیر شه.. دوست نداشتم انقدر لقب خدمتکار بچسبه به اسمش. ولی چاره دیگه ای نداشتم.. تنها چیزی که بهم قدرت میداد برای نگه داشتن آنا و محبت ها و توجهاتش توی زندگیم.. همین بود!

راه افتادم سمت اتاقم و لب تابم و روشن کردم. رفتم تو برنامه و تصویر آنا رو که گوشه اتاق با زانوهای بغل گرفته نشسته بود بزرگ کردم.

علت اینکه تو اون اتاق انداختمش همین بود.. چون تنها اتاقی بود که دوربین داشت و من میتونستم حواسم بهش باشه. یه بار که یکی از بچه های شرکت برای حساب کتاب اومده بود اینجا اون اتاق و بهش داده بودم و قبل از اومدنش بالای میزش دوربین نصب کرده بودم تا دورادور مراقب کاراش باشم.

بعد از پنج دقیقه که دیدم از جاش تکون نمیخوره و بی اهمیت به حرفی که بهش زدمهمونجوری نشسته و داره اشک میریزه نفس عمیقی کشیدم و خودم وپرت کردم رو تخت.

یه جورایی دلم میخواست با خواهش و التماس راضیم کنه بیارمش بیرون یا ببخشمش.. ولی هیچی نگفت و همین حرکتش به من یادآوری کرد که این دخترم غرور و عزت نفس داره .

عجیب بود برام ولی از عصبانیت یکی دو ساعت پیشم هیچ اثری نبود.. انگار همینکه دیدم آنالی سالمه و قصدش فرار و رفتن برای همیشه نبوده خیالم راحت شده بود و باقیش نمایشی بود برای ترسوندنش.. ولی هنوزم هیچ جوره نمیتونستم هضم کنم که چرا همچین کاری کرده.. یا اینکه در آینده بازم این کار و میکنه یا واسه اش درس عبرت شده..

آخه مگه تنها بیرون رفتن اونم تا این وقت شب برای دختر حساس و شکننده ای مثل آنالی کار راحتیه؟ اصلاً با کدوم پول رفته و برگشته بود؟ من فکر همین روزا رو میکردم که بهش هیچ پولی نمیدادم ولی اون بازم برای خودش سرخود تصمیم گرفته بود.

با کلافگی از جام بلند شدم.. لابد پولش فقط به اندازه کرایه ماشین بوده و از صبح گشنه مونده.. با نیم نگاهی به صفحه لب تابم گوشیم و برداشتم و دو پرس غذا سفارش دادم ..خودمم هیچی از گلوم پایین نرفته بود و حالا که آنا برگشته بود دیگه میتونستم از شر این سوزش عصبی کننده معده ام خلاص بشم.

*

غذای خودم و گزاشتم تو آشپزخونه و غذای آنا رو ریختم تو بشقاب و با قاشق و چنگال و آب و لیوان گزاشتم تو سینی و بردم دم اتاقش.. نفس عمیقی کشیدم و کلید و تو قفل چرخوندم.

با دیدنش که هنوز تو همون حالت نشسته بود و داشت بی صدا اشک میریخت قلبم زیر و رو شد.. ولی در ظاهر چیزی به روی خودم نیاوردم و سینی و گذاشتم رو میز.

در حالیکه سعی میکردم احساس ترحم و دلسوزیم رو لحنم تاثیر نزاره و همچنان سرد و خشن به نظر برسم گفتم:

  • غذاتو تا دونه آخرش میخوری.. یه ساعت دیگه میام چک میکنم وای به حالت اگه یه دونه برنج تو بشقاب مونده باشه..

جوابی نداد ولی دیدم که با چشم غره ای غلیظ روش و برگردوند که همین حرکت باعث حرصم شد.. چند قدم رفتم سمتش و رو به روش رو پاهام نشستم.

نگاهش که به سمتم چرخید غریدم:

  • ببین منو آنا.. من قاطی کنم بد قاطی میکنمااااا.. انقدر خودت و با من در ننداز. یه چیزی بهت میگم گوش کن چون اگه بخواد تکرار حرفام به دفعات دوم و سوم برسه خیلی بد میشه .منم تا یه حدی میتونم مراعات کنم. از یه جایی به بعد دیگه هیچ چیز دست خودم نیست .

فهمیدی؟

یه کم با چشمای خیس از اشکش به چشمام نگاه کرد و بعد با اطمینان و جدیت گفت:

  • بله…. ارباب!

ابروهام بالا رفت از تعجب لغتی که به کار برد ولی سریع اخم کردم و توپیدم:

  • از متلک انداختنم هیچ خوشم نمیاد!

  • منم متلک ننداختم. شما به من گفتید اینجا بمونم و فکر کنم.. به اینکه جایگاهم چیه. منم فکر کردم و یادم افتاد که من…. فقط یه خدمتکارم. شما هم ارباب و صاحبکار و هرچیزی که خودتون اسمش و میزارید هستید. مگه معنی حرفاتون.. معنی چیزایی که میخواستید تو کله ام فرو کنید….. چیزی غیر از این بود؟

این دختر قابلیت این و داشت که تو هر ثانیه اعصاب منو بهم بریزه. چه با حرف.. چه با عمل .

از جام بلند شدم و همینطور که میرفتم سمت در گفتم:

  • پس معلومه هنوز خوب فکر نکردی. هر موقع به نتیجه درستی از حرفایی که بهت زدم رسیدی خبرم کن. وگرنه تا قبلش جات همینجاست.

شنیدم که زیر لب گفت:

  • چه بهتر!

ولی مکث کردم و صدام و بردم بالا:

  • نشنیــــدم!

پشتم بهش بود ولی میتونستم حدس بزنم که با صدام از جاش پرید و یه کم بعد صداش که سعی میکرد لرزشش و مهار کنه به گوشم رسید:

  • چیزی نگفتم.

رفتم بیرون و در و بستم. خودمم متوجه بودم که آنا رو تو شرایط سختی قرار داده بودم. تو عصبانیت یه حرفایی بهش زده بودم که حالا از گفتنشون پشیمون بودم و میخواستم به زور مجبورش کنم که یه برداشت دیگه از حرفام داشته باشه..

*

تا یک ساعت خودم و با خوردن شام و دیدن تلویزیون سرگرم کردم.. ولی هیچ کدومشون هیچی نفهمیدم. نمیدونم چرا.. نمیدونم از کی.. ولی انگار دیگه غذا خوردن فقط وقتی بهم مزه میداد که آنا درستش کرده باشه.. که توجهات و مهربونی های آنا پشتش باشه ..

انگار فیلم دیدن وقتی سرگرم کننده میشد که آنا هم پیشم نشسته باشه و من به جای فیلم محوحرکاتش بشم که با هر اتفاق کوچیک و بزرگ یه واکنش از خودش نشون میده.

نمیدونستم قبل از اینکه آنا وارد خونه ام بشه چه جوری زندگی میکردم.. ولی مسلماً خیلی زندگی کسل کننده و بیروحی داشتم.. درست مثل امروز که حضور آنا رو کنارم حس نکردم .

وقتی دیدم نه خوابم میبره نه حوصله هیچ کار دیگه ای دارم بلند شدم و راه افتادم سمت پله ها تا دوباره به آنا سر بزنم ..

بهونه هم داشتم.. بهش گفته بودم میام و ظرف غذات و چک میکنم. انرژی همون مکالمات چند دقیقه ای که بینمون رد و بدل میشد واسه یک ساعت بعدی کافی بود.

در اتاق و باز کردم و رفتم تو.. ولی قبل از دیدن ظرف غذاش خودش و دیدم که گوشه اتاق با همون لباسای بیرونش رو زمین به پهلو دراز کشیده بود و پاهاش و تو شکمش جمع کرده بود .

اینبار نتونستم خودم و کنترل کنم.. دلم لرزید برای مظلومیتش.. تو این هوا رو این زمین سفت چه جوری خوابش برده؟؟ حتماً مسیری که امروز رفته و برگشته بود و بعدشم سر و کله زدن با من حسابی خسته اش کرده بود.

نگاهی به ظرف غذای روی میز انداختم و ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست.. با خودش چی فکر کرده بود؟ مثلاً میخواست منو گول بزنه؟

کمتر از نصفه غذاشو خورده بود و بقیه برنج و با پشت قاشق انقدر فشرده کرده بود که حجمش کمتر به نظر بیاد و من فکر کنم غذای زیادی خورده! احتمالاً وقتی هم که دیده تلاشش نتیجه نداده تصمیم گرفته بخوابه.

یه لحظه فکر کردم نکنه صدای پام و که شنیده خودش و زده به خواب.. آروم رفتم سمتش و دولا شدم.. نه.. خواب خواب بود ..

با اینکه میدونستم اگه یهو بیدار شه از این کارم شوکه.. یا حتی ناراحت میشه دستم و دراز کردم تا بغلش کنم و ببرمش سر جاش.. ولی وسط راه مکث کردم و با فکری که یهو از ذهنم رد شد صاف وایستادم.

من بلد بودم از یه راه دیگه گرمش کنم.. راهی که تو این چندماه بیشتر از جونم میخواستم دوباره امتحانش کنم و هیچوقت موقعیتش فراهم نشد.

میدونستم ریسکه بزرگیه و ممکنه آنا هر لحظه بیدار شه.. ولی این دوری و قهر یه روزه داشت تمام سلول های تنم و به سمتش سوق میداد.. انقدری که نمیتونستم جلوی این خواسته ام و بگیرم و در برابرش مقاومت کنم.

رفتم تو اتاق خودم و بالش و پتوی روی تختم و برداشتم و برگشتم تو همون اتاق.. بالش وگذاشتم رو زمین.. سر آنا رو آروم از رو زمین بلند کردم  گذاشتم یه سمت بالش.. خودمم با کمترین سر و صدای ممکن پشتش به پهلو خوابیدم و پتو رو کشیدم رو جفتمون.

نفس عمیقی کشیدم تا اینجا همه چیز درست بود و مشکلی ایجاد نشد.. مگه اینکه آنا نصف شب بیدار میشد و منو میدید.. اون موقع نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم .

ولی ترجیح میدادم فعلا به این موضوع فکر نکنم. همینکه اینجا بودم و داشتم از گرمای حضورش استفاده میکردم و انرژی میگرفتم کافی بود. انگار تو همین چند دقیقه تمام اعصاب خوردی های امروز از وجود و از ذهنم پاک شده بود و آرامشی بی نظیر جاش و گرفته بود.

نفس عمیقی کشیدم و خودم و تا جایی که میتونستم به آنا نزدیک کردم.. سعی میکردم خیلی بهش نچسبم تا متوجه حضورم نشه ولی حتی کم شدن میلیمتری فاصله بینمون هم لذت داشت ..

از خدا میخواستم که این آغوش و این آرامش های لذت بخش تو زندگیم دائمی باشه.. از خدا میخواستم هرموقع دلم خواست بدون ترس از عواقبش این تن ظریف و دوست داشتنی رو تو بغلم بگیرم و بخوابم. ولی انگار تقدیرم جوری نوشته شده بود که هیچ وقت اجازه نداشتم همچین حقی برای خودم در نظر بگیرم. من محکوم بودم به تا ابد تنهایی کشیدن و گهگاهی لذت همین حس های زودگذر و یواشکی..

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.