خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان خدمتکار اجباری پارت 8

رمان خدمتکار اجباری پارت 8

رمان خدمتکار اجباری پارت 8
5 (100%) 6 votes

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

خواستم برم بیرون دنبالش بگردم تا بلکه از اون بپرسم جریان چیه ولی با بوی بادمجون سرخ شده ای که به مشامم خورد سر جام موندم.

چی کار داشت میکرد؟ میخواست واسه شام بادمجون درست کنه؟ محال بود بذارم.

رفتم کنارش وایستادم و با لحن محتاطانه ای گفتم:

  • ببخشید … میخواید برای شام چی درست کنید؟ یه کم با غضب سرتا پامو برانداز کرد و گفت:

  • نکنه فکر کردی من باید از صبح تا شب به تو جواب پس بدم؟

  • نه … منظور بدی ندارم. فقط … میشه لطفاً جوابمو بدید؟

  • میخوام کشک بادمجون درست کنم.. حرفی هست؟

  • من نمیذارم.

نگاه طوفانیشو که دیدم به تته پته افتادم..

-یعنی … یعنی شما نباید از بادمجون استفاده کنید. کمکتون میکنم یه چیز دیگه درست کنید.

  • ساکت شو ببینم. همین مونده جوجه تازه از تخم درومده به من یاد بدی چی کار کنم چی کار نکنم!

مات و مبهوت موندم. این چه طرز حرف زدن بود؟ مگه من چی گفتم بهش؟ هیربد اینو از کجا پیدا کرده بود و آورده بود تو این خونه؟ روشو کرد اونور و زیر لب شروع کرد به غر زدن:

  • همینم مونده بود که با این سن و تجربه از یه الف بچه حرف بشنوم!

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و با حرص ولی لحن ملایم گفتم:

  • خانوم من قصد توهین نداشتم.. فقط گفتم این غذا برای آقا ضرر…..

  • منم گفتم خفه شو.. انقدرم تو کار من دخالت نکــــــن!

با دادش از جا پریدم و بهت زده بهش خیره شدم. دلیل این طرز حرف زدن و رفتار عجیب غریبش چی میتونست باشه؟ اونم با منی که برای اولین بار داشت میدید و هیچ خصومتی باهم نداشتیم؟

تصمیم گرفتم دیگه باهاش کل کل نکنم ولی محال بود بذارم هیربد لب به این غذا بزنه .

خودش منو خوب میشناخت و میدونست همچین چیزی تو کتم نمیره.

  • به جای اونجا وایستادن اون کتری و از رو گاز بردار بذارش اونور.. زودباش ببینم. من از آدمای تنبل اصلاً خوشم نمیادا.

ای خدا تو این چند ساعت که خواب بودم تو این خونه چه اتفاقی افتاده بود؟ نکنه هیربد میخواد اخراجم کنه؟ نه محاله.. پس قرضی که بهش دارم چی؟ نکنه تو این مدت از من و کارم ناراضی بوده و اینو آورده که مثلاً کار یادم بده؟ نکنه نتونسته مستقیم به خودم بگه و از این طریق خواسته غیر مستقیم حالیم کنه؟

آره … حتماً همین طوره. هرچی هست مربوط به جنجال دیشبه. اگه من نبودم اونجوریآبروش جلوی مهمونا نمیرفت. خواسته با این کار بهم حالی کنه که به عنوان یه خدمتکار وظایفم و بلد نیستم و باید یه چیزایی یاد بگیرم.. مثل بریدن این زبون وامونده. ولی آخه.. این خانوم که حتی اسمشم نمیدونستم.. از منم زبونش درازتر بود که!

با فکرای درهم و مشغولم رفتم سمت گاز. دسته های کتری و گرفتم که بلندش کنم ولی هنوز کوچکترین فشاری بهش نیاورده بودم که صدای نسبتاً بلند هیربد و از پشت سرم شنیدم:

  • بذار سر جاش!

×××××

13 ساعت گذشته بود و آنالی هنوز خواب بود ..دیگه داشتم از اینهمه خوابش کلافه میشدم.

مگه یه قرص خواب آور چقدر اثر داشت؟ منو که نهایت 6-7 ساعت میخوابوند. حدس میزدم به خاطر خستگی این چند روز باشه ولی یه جورایی پشیمو شدم که این کار و کردم.

ساعت از 5 گذشته بود داشتم میرفتم دوباره بهش سر بزنم که صداشو از تو آشپزخونه شنیدم.

رفتم اونجا … داشت با ثریا خانوم مستخدم جدید و موقتی که استخدام کرده بودم بحث میکرد. بدون اینکه خودم و نشون بدم همونجا وایستادم و به حرفاشون گوش دادم.

اصلاً از طرز حرف زدن ثریا با آنا خوشم نیومد. کاش زودتر از اون آنا رو میدیدم و نمیذاشتم بهش بگه که اونم اینجا کار میکنه تا اینجوری به خاطر سن بیشترش احساس برتری نسبت به آنا نداشته باشه!

من برای این کارم 2تا دلیل داشتم. یکی اینکه شخصیت آنا رو که دیشب با تحقیرها و توهین های حبیب و سپهر از بین رفت بهش برگردونم. دوم اینکه تو این مدت به خودش استراحت بده و از دستش کار نکشه تا زودتر خوب شه. برای همین اصلاً طاقت نداشتم که ببینم ثریا داره سر آنا داد میزنه!

هنوز خودم و نشون نداده بودم.. دلم میخواست خود آنا از پس این زن و زورگوییاش بر بیاد. ولی وقتی عین یه بره مطیع رفت سراغ کتری تا با دست داغونش از رو گاز برش داره. دیگه نتونستم ساکت بمونم و رفتم تو..

با صدای بلندی گفتم:

  • بذار سر جاش!

جفتشون برگشتن سمتم. آنا به این لحن گاه و بی گاهم عادت کرده بود ولی ثریا از اینکه صدامو برده بودم بالا متعحب شده بود.

رفتم سمتشون و رو به ثریا گفتم:

  • صبر کردم تا آنالی بیدار شه بعد به هم معرفیتون کنم. این خانوم قبل از شما اینجا کارمیکرده. الآنم شما تو این مدتی که اینجا هستید قراره به جای ایشون کار کنید. تاکید میکنم به جای ایشون … نه با ایشون! پس حواستون و خوب جمع کنید.. نبینم ازش کار بکشید. این دختر تو این یکی دو هفته تو مرخصیه. حتی اگه خودشم خواست کمک کنه شما قبول نمیکنید.. متوجه شدید؟

زیر چشمی نگاهی به آنا انداخت و با اکراه گفت:

  • بله آقا!

هنوز یه چیزی رو دلم سنگینی میکرد که باید به ثریا میگفتم. چیزی که … از قیافه ماتم زده آنا نشئت میگرفت..

  • در ضمن … باید بگم این دختری که کنارتون وایستاده و در جواب بی احترامیاتون چیزی نمیگه.. با اینکه هیچوقت تو زندگیش مستخدم نبوده و بنا به دلایلی اینجاس. خیلی بیشتر از سنش میفهمه و میدونه باید چیکار کنه. چند ماهه که داره این خونه رو تک و تنها و بدون کمک گرفتن از کسی میچرخونه. حتی از پس مهمونیای بزرگ و چند جور غذا و دسر درست کردنم برمیاد .اونم خیلی بهتر از آدمای پخته و باتجربه که فقط ادعا دارن. پس مطمئن باشید بیشتر از شما از اصول و قوانین این خونه اطلاع داره. امیدوارم دفعه بعد اگه چیزی رو بهتون گوشزد کرد بهتر برخورد کنید.

×××××

اگه بگم در عرض چند ثانیه تمام اعضای بدن و اعصاب و رگ و پی ام از کار وایستادن دروغ نگفتم. هیربد بود  که داشت اینجوری ازم دفاع میکرد؟ هیربد بود که اینقدر ارزش و احترامم و پیش این زن برد بالا؟ اصلاً.. هیربد بود که اسمم و صدا زد؟

اولین بار بود که میشنیدم بگه آنالی.. اولین بار بود که هرچند غیر مستقیم ولی از کارم اعلام رضایت میکرد. حتی از پذیرایی دیشبم هم تعریف کرد .شاید فقط برای بستن دهن این مستخدم جدید این حرفا رو زده باشه. ولی همینم خیلی منو راضی میکرد. طوری که غرق شعف میشدم.

حس بدی که با حرفای این خانوم تو وجودم ایجاد شد حالا با حس خوبی که از جلب توجه هیربد نشئت میگرفت از بین رفت. پس براش مهم بودم که برای اذیت نشدنم یکی دیگه رو استخدام کرده.

دلم میخواست از شادی زیاد پرواز کنم.. چقدر کم توقع شده بودم. با چند جمله ساده تا عرش میرفتم و میومدم. ولی خب.. اینکه کی این جملات و گفته خیلی مهمه!

وقتی حرفاشو زد و اولتیماتوماشو داد عزم رفتن کرد ولی قبلش رو به من گفت:

  • بیا بیرون کارت دارم.

با بدجنسی و سری بالا گرفته و غرور از کنار خانومی که هنوز اسمشم نمیدونستم رد شدم وپشت سر هیربد رفتم بیرون.

داشت میرفت سمت بالکن فکر کنم میخواست صدامون به گوش خانومه نرسه.. در بالکن و باز کرد و کنار وایستاد با همون اخم غلیظ و همیشگیش بهم خیره موند تا اول من برم تو.

با ابروهای بالا رفته از تعجب رفتم تو ..نه مثل اینکه این امروز سرش به جایی خورده بود. مگه دیشب چه اتفاقی افتاد که امروز انقدر رفتاراش تغییر کرده بود؟

رفتم لبه بالکن وایستادم.. طبقه اول بودیم ولی طوری طراحی شده بود که بالا تر از سطح طبقه بود و ارتفاعش تا زمین نسبت به طبقات اول معمولی بیشتر بود.

برگشتم طرفش و قبل ازاینکه اون چیزی بگه پرسیدم:

  • برای چی این خانوم و استخدام کردید؟ من میتونم هنوز کارارو انجام بدم.

نگاهش قرار نداشت و مدام به پشت سرم خیره میشد.

  • موقتیه … فقط تا وقتی دستت خوب شه.

قدر شناسانه نگاش کردم ولی نمیدونم تو نگاهم چی خوند که گفت:

  • نترس.. اگه مشکلت اون سی سال و چند ماهه … من این یه هفته رو هم…

تنها چیزی که اون لحظه بهش فکر نمیکردم همین بود. برای همین وسط حرفش گفتم:

  • نه اتفاقاً ممنونم ازتون که این لطف و در حقم کردید .

یه کم آروم تر شد و گفت:

  • دیگه درد نداری؟

نگاهی یه دست باندپیچی شدم انداختم و دستامو از دو طرف گذاشتم رو نرده و همونطور که بهش تکیه میدادم با لبخندی از روی خجالت گفتم:

  • نه دیگه.. با اون زحمتی که دیشب بهتون دادم و این خواب خرسیم خیلی بهتر …

با جهشی که هیربد به سمتم برداشت حرفمو خوردم و تا بیام به خودم بجنبش شونه هام و تو دستاش گرفت و منو محکم کشید سمت در. موندم یهو واسه چی جنی شد؟

نگاه حیرت زده ام و که دید ولم کرد و چند قدم ازم فاصله گرفت .. نگاهی به پایین انداخت و نفسشو با حرص فوت کرد.

  • حتماً باید خودتو پرت کنی پایین و یه بلای دیگه سر خودت بیاری؟ اینور وایستا دیگه! اینهمه عصبانیتش به خاطر این بود؟ حالا مگه اونجا چقدر ارتفاع داشت که میترسید بیفتم؟مگه بچه 2ساله بودم؟ اینم بعضی وقتا از در دروازه رد نمیشد و بعضی وقتا از سوراخ سوزن رد میشد.

  • ببخشید خب.

  • من ازت نخواستم که از من معذرت خواهی کنی. فقط یاد بگیر … که خیلی از مسائل با یه ببخشید ساده حل نمیشه..

  • چشم.. حق با شماست!

یه کم همونجا وایستادم و منتظر موندم تا حرف بزنه.

تا اینکه بالاخره گفت:

  • راه خونه اش دوره.. شوهر نداره تنها هم زندگی میکنه. واسه همین تو این مدت همینجا می مونه. تو این یه هفته زیاد دور و بر ثریا نپلک. خودت که دیدی زن خشک و جدی ایه. خوشم نمیاد هر روز سر یه مسئله ای باهاش کل کل کنی و جنگ اعصاب راه بندازی.

یهو با اعتراض گفتم:

آخه.. آخه میخواد واسه شام کشک بادمجون درست کنه. من نمیتونم بذارم همچین کاریبکنه.. اگرم درست کنه شما حق خوردنش و نداریدا گفته باشم. پس بیخود دلتون و صابون نزنید.

×××××

باز من به این دختر رو دادم و حالا داشت سوارم میشد. خواستم دمشو بچینم ولی در نهایت تعجب دیدم هیچ آثاری از ناراحتی و اخم و تخم تو وجودم نیست.

انگار این دریده بودنشو بیشتر از وقتایی که مثل موش تو خودش جمع میشد دوست داشتم. مخصوصاً وقتی می دیدم علتش من و حفظ سلامتیمه. دلم میخواست گرگ میشد. تو این جماعتی که همه ازش انتظار بره بودن داشتن .

حتی اگه بیشتر به زوایای رفتارم فکر میکردم.. میدیدم بدم نمیاد که سر سلامتی من با مستخدم جدید جر و بحث کنه. من محبت ندیده خیلی به این حمایت ها احتیاج داشتم.

با اینجال چیزی به روم نیاوردم و گفتم:

  • پس بگو میخوای هر روز باهاش جنگ کنی نه؟

خب.. خب اگه همونجور که شما گفتید.. باهام بد رفتار نکنه مشکلی پیش نمیاد. منم مرضندارم که بیخودی به پرو پاش ببیچم. خودتون میدونید که بیشتر از هرچیزی به آرامش احتیاج دارم.. ولی رو یه مسائلی نمیتونم کوتاه بیام.. شرمنده.

این خیلی وقت بود که بهم ثابت شده بود.. پس بحث کردن سر این مسئله بی مورد بود.

  • باشه… ولی حواست و جمع کن. خودت هیچ کاری نمی کنی … اینو بدون که هر کار اضافه تو مساویه با یه روز اضافه تر موندن این خانوم. پس اگه نمیخوای حالا حالا ها بمونه و تو هم مجبور نشی اخلاق تندشو تحمل کنی تو این مدت استراحت کن تا زودتر خوب شی.

یهو نیشش تا بناگوش باز شد و نگاه منم تو ثانیه ای از چشماش به لباش خیره شد. در حالی که دلم داشت از این لبخند یهوییش میلرزید با اخم بهش خیره شدم و گفتم:

  • واسه چی میخندی؟

  • به تفاوت سلیقه ای شما واسه انتخاب خدمتکار.

با اینکه سر کیف اومده بودم از لبخند و این لحن موذیانه اش ..بدم نیومد یه کم دمشو بچینم.

هنوز غرور داشتم و دلم میخواست گاه و بی گاه به منسه ظهور بذارمش.

همونطور که میرفتم سمتش گفتم:

بهتره بدونی که تو انتخاب من  نبودی. مجبور شدم قبولت کنم.. وگرنه مطمئن باش یهخانوم با تجربه و کار کشته رو به تو یه الف بچه ترجیح میدادم.

تو کسری از ثانیه حیرت و تعجب جاشو به خنده ای که تو چشماش لونه کرده بود داد. حالا من بودم دلم میخواست به این قیافه ی وا رفته اش بخندم ولی خودم و نگه داشتم و از کنارش رد شدم و رفتم بیرون.

فقط امیدوار بودم انقدر باهوش باشه که بفهمه این حرفا رو از ته دل نزدم و من و مجبور نکنه که دوباره برای دراوردن از دلش دست به کار شم.

×××××

عین مجسمه ها وایستادم و رفتنشو تماشا کردم. خیلی نامردی هیربد.. حالا چی میشد میزاشتی یه ذره با این شادی رخنه کرده تو وجودم خوش باشم؟ حتماً باید اینجوری میزدی تو برجکم؟ با اینکه حرفش سوزاننده بود ولی انقدری ناراحتم نکرد. نمیدونم چرا ولی حس میکردم فقط برای اینکه پررو نشم این حرف و زد. اون حرفی که تو آشپزخونه به ثریا زد بیشتر به دلم نشست. شایدم دلم میخواست اون و باور کنم. به هر حال احساسی که تو دلم بود نمیزاشت به خاطر هرچیزی ازش کینه به دل بگیرم و خیلی زود گذشت میکرد.

همینطور که به خودم امیدواری میدادم و فکرای منفی رو از سرم دور میکردم رفتم توآشپزخونه.

ثریا به محض دیدنم با توپ پر گفت:

  • دستورتون واسه شام چیه خانوم؟

از کنایه کلامش خوشم نیومد.. باید یه جوری این سوء تفاهم و برطرف میکردم.

  • ثریا خانوم باور کنید من نمیخوام از شما یا کارتون ایراد بگیرم.

با لحن دلجویانه ای ادامه دادم:

  • آقا هیربد زخم معده داره.. یه سری از غذاها براش مثل سمه. بادمجونم جزوشه.. شما لطف کنید بادمجونای سرخ شده رو بذارید تو یخچال بعداً که ایشون نبود درست کنید. بی زحمت واسه شام یه چیز سبک تر بپزید.. خیالتون راحت آقا خیلی رو غذا حساس نیست.

دیگه چیزی نگفت ولی از چشم غره ای که بهم زد فهمیدم هنوز صلح برقرار نشده.

بهش حق میدادم.. نمیتونست تحمل کنه یه تازه کار بهش بگه چی کار کنه. ولی اگه دقت میکرد میفهمید که من به خاطر خودش میگم.. به هر حال من تلاش خودم و کردم.

از آشپزخونه اومدم بیرون. هیربد تو سالن بود و داشت با گوشیش حرف میزد. می خواستم برمتو اتاقم که با اشاره دستش بهم گفت وایستا. منم همونجا وایستادم و منتظر موندم.

تو فاصله تموم شدن تلفنش مشغول دید زدنش شدم.. نمیخواستم هیز بازی در بیارم.. ولی ناخودآگاه نگاهم رو سینه عضله ایش که از زیر چند تا دکمه باز مونده پیرهنش داشت خودنمایی میکرد خیره موند.

تو این مدت که اینجا بودم بارها به خودم اقرار کرده بودم که هیکل هیربد بی نظیر بود. کلاً از نظر ظاهری عالی بود. به نظرم اصلی ترین دلیل اینهمه غرورش همین بود. شاید برای همین بود که دختر و زنی تو زندگیش نبود. شایدچون هیچکی و لایق خودش نمیدونست!

منم جدا از تفاوت های خانوداگی و سطح زندگیمون.. جدا از اینکه اون اربابه و من خدمتکار.. وقتی گاهی به همین تفاوت های ظاهری هم فکر میکردم به این نتیجه میرسیدم که علاقه من به هیربد تا ابد یک طرفه می مونه و هیچ سرانجامی نداره.

ولی برام مهم نبود. همین که خودم با این احساس تازه جوونه زدم شاد بودم برام کافی بود. خیلی حس خوبیه وقتی عاشقانه یه نفر و دوست داشته باشی و اون شخص کنارت باشه. به خصوص وقتی ببینی اخیراً تونستی یه کم توجه طرف مقابلم به خودت جلب کنی.

اون موقع است که تمام زندگیت میشه همون یه لحظه که حس میکنی حواسش به توئه و اونیه لحظه میشه برات شیرین ترین لحظه عمرت.. که هیچوقت از یادت نمیره.

ولی خب در کنار اینا میدونستم اگه یه روز هیربد تصمیم میگرفت که یه دختر وارد زندگیش کنه.. من نابود میشدم و اون موقع بود که این نزدیکی برام تبدیل به عذاب میشد!

  • کجایی؟ خوابت برده؟

با صدای هیربد به خودم اومدم.. البته بعضی وقتا هم اینجوری میشه! انقدر واله و شیدا شدی که بدجوری گاف میدی. حواست نیست چند  دیقه اس وایستادی و داری به طرفت زل میزنی!

دلم میخواست آب بشم برم تو زمین ولی سعی کردم به روی خودم نیارم.

  • نه بیدارم!

  • پس چرا هیچی نمیگی؟

  • منتظر بودم تا تلفنتون تموم شه.

  • تلفن من 5 دیقه اس که تموم شده.

واااااااااااااای … سوتی از این بدتر؟ چقدر دیگه میتونستم خودم و بزنم به اون راه؟ علناً دستمبرای پسره رو شد و فهمید که من محو جمالاتش بودم!

  • باشه معذرت میخوام. کاری داشتید باهام؟

بدون اینکه تغییری تو حالت خونسرد چهره و چشمای خمارش و طرز وایستادنش که مثل همیشه دستاش تو جیبش بود بده گفت:

  • برو وسایلت و از اون اتاق جمع کن. تا یکی 2 ساعت دیگه باید ببریمشون بالا.

بهت زده گفتم:

  • واسه چی؟

  • برای اینکه از این به بعد.. اتاق الآنت قراره بشه واسه ثریا خانوم. تو هم با وسایلت میری تو یکی از اتاقای بالا می مونی.

قلبم بی دلیل به تاپ تاپ افتاد.. شاید به خاطر همون یه ذره نزدیکی با حذف چند پله از فاصله بینمون. با اینکه از خدام بود ولی نخواستم بازم رو بازی کنم و نشون بدم که چقدر ذوقزده شدم از این پیشنهاد!

  • خب.. خب چه کاریه. ثریا خانوم که تازه اومدن.. وسایلشون و ببرن تو یکی از اتاقای بالا. بالاخره حالت چهره اش با اخمی غلیظ تغییر کرد.. آرزو کردم کاش تو همون حالت میموند.. چند قدم بهم نزدیک شد و گفت:

  • اولاً انقدر واسه هر حرفم دلیل نخواه. وقتی من میگم یه کاری انجام بشه باید انجام بشه. دوماً اگه انقدر کنجکاوی بدون که ثریا خانوم زانو درد داره و نمیتونه خیلی پله ها رو بالا پایین کنه. تا الآنم لطف کرد و منتظر موند تا جنابعالی از خواب بیدار شی. وقتی هم که رفت برمیگردی تو اتاق خودت. اگه حرف دیگه ای نیست برو وسایلتو جمع کن.

خب حالا چی شد مثلاًً؟ نمیتونی 2 تا سوال آدم و بدون اینکه تن و بدنشو بلرزونی جواب بدی؟ حتما باید اربــــــــــاب بودنت و به رخ بکشی؟ حتماً باید ضعیف کشی کنی؟ چشم زیر لبی گفتم و عقب گرد کردم که گفت:

  • فقط وسایلتو تو چمدونت جمع میکنی. به دستتم فشار نمیاری. کمکم خواستی از ثریا بگیر..

وای به حالت اگه بیام ببینم قهرمان بازیت گل کرده و داری چمدونت و اینور اونور میکنی.

واااااااااااااای خدا نکنه این به یه چیزی گیر بده.. چرا انقدر بد پیله بود؟ با حرص ولی صدای آروم گفتم:

  • مگه اردوگاه کار اجباریه؟

  • نشنیدم بگی چشم!

  • چشم.. چشم.. چشم.. اجازه میدید برم؟

هیچی نگفت فقط با نگاه تهدیدآمیزش براندازم کرد.. به نفعم بود که نادیده بگیرمش.. چون اگه می موندم ممکن بود نگاهش به حرکات فیزیکی تبدیل بشه. همین کارم کردم و سریع رفتم تو اتاقم.

×××××

این دختر دیر یا زود منو دیوونه میکرد.. چرا یه ذره ثبات تو رفتارش نداشت؟ چرا یه موقع انقدر قابل ترحم و معصوم و مظلوم میشد و من همینکه از روی عذاب وجدان میخواستم باهاش نرم تر رفتار کنم.. میشد دریده و گستاخ؟

اصلاً نمیتونستم درک کنم که چه رفتاری براش مناسبه. نه دلم میخواست زیاد نرمش به خرج بدم و نه میخواستم تن و بدنش و با خشم و عصبانیتم بلرزونم. ولی هربار کاری میکرد که از رفتارم پشیمون بشم.

مثلاً الآن بدم نمیومد که جواب اون نگاه گستاخانه شو با دو تا داد اساسی میدادم تا مثل چوب خشک بشه. حتی با اینکه از شخصیتم بعید بود ولی بعضی وقتا انقدر حرصم میداد که دلم میخواست روش دست بلند کنم.

اما خب.. خیلی وقت بود که تمام اعضای بدنم از قلبم دستور میگرفتن و اونم همچین اجازهای بهشون نمیداد. منم مجبور بودم بریزم تو خودم. شاید به وقتش همه رو تلافی کردم.

یواشکی حواسم بهش بود و گاهی از لای در نیمه باز اتاقش نگاش میکردم. دختر عاقلی بود و احتیاجی به این تذکرا نداشت. خودش بیشتر از دست چپش کار میکشید. اصلاً آدمی نبود که بخواد از عمد طول درمانشو بیشتر کنه. به نظرم اگه همین الآن ثریا رو مرخص میکردم هم چیزی نمیگفت. ولی من که نباید با خواسته های اون راه میومدم. چون اون موقع جواب دل و وجدانم و نمیتونستم بدم!

*

تو سالن نشسته بودم داشتم روزنامه میخوندم که یه بشقاب میوه رو میز رو به روم قرار گرفت.. سرمو بلند کردم و به محض دیدن چهره آنا با اون لبخند جادوییش دوباره نگاهش و به روزنامه دوختم و گفتم:

  • چرا تو آوردی؟

  • فرقی نمیکنه.

  • وسایلتو جمع کردی؟

  • بله … ولی.. جا کم آوردم. شما.. یه چمدون اضافه دارید؟

  • تو که با همین یه چمدون اومده بودی.. همه وسایلت همونجا جا شده بود!

  • آره وسایل خودم جا شده.. ولی اون وسایلایی که از قبل تو اون اتاق بودن……

هرچقدر منتظر موندم ادامه جمله اش و نگفت.. سرمو بلند کردم که با بهت گفت:

-اونا واسه من نیستن؟؟؟؟؟؟!!!

اگه یه ستون دم دستم بود حتماً سرمو بهش میکوبیدم. بعد از 3 ماه تازه داشت این سوال و میپرسید؟ حتی از بعضیاشم استفاده کرده بود! حقیقتش خودمم یاد اون وسایل نبودم..

  • چرا واسه تو ان.. میرم برات میارم.

  • شما میوه اتون و بخورید.. اگه دم دسته بگید خودم بر میدارم.

از جام بلند شدم و از کنارش رد شدم.

  • خودم میرم میارم.

  • صبر کنید یه دقیقه!

چرخیدم سمتش که دیدم یه سیب و از وسط نصف کرده و داره هسته هاشو در میاره.

گرفت سمتم و گفت:

  • پس تو راه این و بخورید.

یه جوری میگفت تو راه بخورید انگار داشتم میرفتم مسافرت.. این دختر چرا انقدر حواسش به همه چیز هست؟ شایدم میخواست از این طریق جلب توجه کنه! ولی خب.. نمیتونستم محبت های زیرپوستیش و ندید بگیرم.

هرکاری کردم نتونستم به عنوان تنبیه فضولی کردنش دستشو رد کنم. اصلاً نمیدونم چرا هرچی از دست آنا میگرفتم و میخوردم بهم بیشتر میچسبید.

*

قبل از شام رفتم تو اتاقش. تقریباً همه وسایلشو تو همون 2تا چمدون جمع کرده بود.. بدون حرف چمدونا رو برداشتم بردم بالا و اونم پشت سرم راه افتاد.

بدون اینکه بخوام نظرشو بپرسم یا بهش فرصت حرف و حدیثی برم رفتم تو نزدیک ترین اتاق به اتاق خودم  چمدوناشو گذاشتم رو تخت.. تشکری کرد و مشغول چیدن وسایلش شد.

منم در حالی که حس خوبی از این نزدیکی چند متری تو وجودم ریشه دوونده بود اومدم بیرون.. ولی خوب میدونستم که حالا بیشتر از هر وقت دیگه ای باید خودمو دربرابر این دختر کنترل کنم. چون مسلماً بیشتر از قبل جلوی چشمم بود.

×××××

اتاق جدیدم از قبلی به مراتب بزرگ تر بود.. و چون جزو اتاقای مهمان محسوب میشد برایهمین شیک تر از اتاق قبلیم بود.

کاش میتونستم همیشه اینجا بمونم.. نه به خاطر بزرگی و شیکیش به خاطر فاصله کمم با هیربد.. اینجوری راحت تر میتونستم هوای هیربد و نفس بکشم و مسلماً راحت تر به آرامش می رسیدم.

موقع شام به کمک ثریا میز و چیدم و بعد از اومدن هیربد ثریا ازش اجازه گرفت تا بره وسایلشو مرتب کنه.. ولی من طبق عادتم همونجا وایستادم تا اگه چیزی لازم داشت بهش بدم.

از بعداز ظهر که بیدار شدم به جز نصفه سیب هیربد هیچی نخورده بودم و الآنم با دیدن غذاهای روی میز حسابی اشتهام تحریک شده بود.

داشتم خدا خدا میکردم تا زودتر غذاشو تموم کنه که گفت:

  • بشین!

نگاش کردم.. با غذاش مشغول بود.

  • بله؟

  • گفتم بشین.. مگه غذا نمیخوری؟

این پسره امروز یه چیزیش شده بود.. شک نداشتم.

  • چرا.. صبر میکنم شما که غذاتون تموم شد.

  • لازم نیست. وقتی میگم بشین بشین.

  • آخه……

بالاخره نگاهش از بشقابش جدا شد و با چشمای عصبانی بهم خیره شد.. با اینکه میدونستم عصبانیتش به خاطر حرف گوش نکردنمه و با اینکه خودم از خدام بود که کنارش غذا بخورم ولی حقیقتش خیلی معذب بودم..

سعی کردم توضیح بدم تا شاید قانع بشه.

  • آخه این درست نیست.. اگه ثریا خانوم بیاد ببینه من دارم با شما غذا میخورم بد میشه.

  • تو زندگیم نظر هیچکس برام مهم نبوده چه برسه به یه خدمتکار.

با صورت وا رفته و شونه های آویزون بهش خیره موندم .راستش دیگه بهم برخورد. خیلی هم برخورد. خب منم خدمتکارش بودم دیگه. پس یعنی نظر منم براش اهمیت نداره؟

یه دلم میگفت برم بیرون و محلش نذارم ولی نخواستم سر همچین مسئله بیخودی عصبیشکنم.. یه بشقاب برداشتم و نشستم روبروش ولی اخمام ناخواسته تو هم رفته بود و دیگه هیچ اشتهایی برا غذا نداشتم.

مشغول بازی با غذام شدم.. ولی از اونجایی که موقع عصبانیت نمیتونم زبونم و کنترل کنم و حرفم و تو دلم نگه دارم گفتم:

  • اگه خدمتکاراتون انقدر که میگید براتون بی ارزشن.. پس چه جوری حاضر می شید که باهاشون سر یه میز غذا بخورید؟

×××××

زبونم به طور کامل بند اومد.. فقط تنها عکس العملی که تونستم نشون بدم خشم و غضب نگاهم بود. تا شاید یه کم ازم بترسه و زبونشو کوتاه کنه.

تا حالا ندیده بودم که اینجوری عصبانی بشه و با حرص حرف بزنه.. دروغ چرا با تو حرف زدنش با بهراد زیاد این حالتش و دیده بودم ولی با من کم پیش میومد که تو این حالت باشه.

من قصدم از این حرف چیز دیگه ای بود ولی انگار اون بد متوجه شده بود.. با اینحال باید یه کم مینشوندمش سر جاش تا بفهمه حق نداره اینجوری حرف بزنه.

با همون لحنم که همیشه قیافه اشو عین بچه گربه ها میکرد گفتم:

  • عادت داری تو کارایی که بهت مربوط نیست دخالت کنی نه؟

چشماش هنوز گستاخ و عصبانی بود با این تفاوت که غم مهار نشدنی ای هم توش لونه کرد.. سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت. حس کردم به زور خودشو کنترل کرده تا اشکش در نیاد.

دلم میخواست این حالت غم و از چهره اش پاک کنم.. دلم میخواست بگم تو برای من خدمتکار نیستی.. تو همدم و مونس منی که از تنهایی کسالت بار و خسته کننده زندگیم نجاتم دادی..

ولی هرکاری کردم زبونم نچرخید تا این حرفا رو بهش بزنم. تا همینجاشم اگه مینشستم و حساب میکردم میدیدم که خیلی زیاده روی کرده بودم تو رابطه ام باهاش. باید همه احتمالات و در نظر میگرفتم و عاقلانه جلو میرفتم. تا بعداً زبونش برام دراز نشه.

بدون حرف دیگه ای مشغول خوردن غذام شدم … غذایی که باید اقرار میکردم هیچ شباهتی به دستپخت آنا نداشت. من داشتم با خودم چیکار میکردم؟ کارم به جایی رسیده بود که حتی به جز دستپخت آنا چیز دیگه ای به دلم نمی نشست؟ من کی اینهمه عوض شدم؟ مگه من همون نبودم که طعم غذا هیچ اهمیتی برام نداشت و فقط همینکه معده ام و پر میکرد کافی بود؟ پس چرا الآن انقدر حساس شده بودم رو این موضوع؟

یه لحظه از اینکه ثریا رو استخدام کردم پشیمون شدم.. ولی وقتی نگاهم افتاد به آنالی کهداشت به سختی با دست چپش غذا میخورد فهمیدم که کارم درست بوده.. اون بعد از 2-3 ماه واقعاً به این استراحت روحی و جسمی خیلی نیاز داشت. البته اگه نیش و کنایه های ثریا میزاشت!

*

آخر شب که کارای ثریا هم تموم شد و رفت تو اتاقش.. با هدف تکرار حس آرامش دیشبم دوباره وسایل باندپیچی و برداشتم و رفتم سمت اتاق جدید آنا.. بدون اینکه فکر کنم شاید تو وضعیت مناسبی نباشه بی هوا در و باز کردم و رفتم تو.

هرچند انگار بعد از قضیه حموم خودش حواسش بود که دوباره تو اون موقعیت قرار نگیره .رو تخت نشسته بود و داشت به قاب عکسی که تو دستش بود نگاه میکرد. منو که دید قاب عکس و بر عکس گذاشتش رو میز کنار تخت. خیلی دلم می خواست اون عکس و ببینم..

ولی نباید زیاد درباره اش کنجکاوی به خرج میدادم.

  • کاری داشتید باهام؟ نگاهمو دوختم بهش.

  • باید پانسمان دستت عوض بشه!

همونطور که دستشو برای گرفتن سینی دراز میکرد و به طرفم میومد گفت:

  • باشه.. بدید خودم عوض میکنم. دستتون درد نکنه.

سینی و کشیدم کنار و گفتم:

  • برو بشین..

سریع اطاعت کرد و رفت نشست رو تخت. منم کنارش نشستم و مشغول شدم. زیر چشمی حواسم بهش بود و از فشاری که گهگداری به عضلات صورتش وارد میکرد میفهمیدم که هنوز درد داره.. منم نهایت سعیمو میکردم که دردشو کمتر کنم.

مشغول پماد مالیدن به دستش بودم که گفت:

  • شما جایی دوره پزشکی دیدید؟

مجبور نبودم جوابشو بدم ولی بدم نمیومد این سکوت شکسته بشه. شاید با یه کم حرف زدن دلخوری سر شام هم از بین میرفت.

  • جایی بودم که مجبور شدم یه سری چیزا رو یاد بگیرم.

  • سربازی؟

تو دلم پوزخندی به حرفش زدم.. سربازی! این دختر از کجا میدونست که آرزوی هر روزماین بود تا به جای اون 2 سال کذایی از عمرم 2 سال میرفتم سربازی تا از همه اطرافیانم دور باشم!

کوتاه و مختصر گفتم:

  • نه!

  • پس کجا؟

با اخم بهش خیره شدم تا دیگه پاشو از گلیمش درازتر نکنه.. ولی در نهایت تعجب دیدم اخمم اینبار افاقه نکرد همچنان با چشمای کنجکاوش بهم زل زده بود و منتظر جواب سوالش بود.

مسلماً نمیخواستم جواب بدم.. ولی طاقت شکوندن دوباره دل این دخترم نداشتم. حداقل میتونستم یه جوری از سر خودم بازش کنم.

  • مهم نیست.. شاید.. شاید بعداً یه روزی بهت گفتم. ولی امشب نه!

با اینکه راضی نشد ولی دیگه چیزی نگفت. برام عجیب بود که دلم نمیخواست سکوتش ادامه پیدا کنه و مصر بودم که ازش حرف بکشم.. ولی نه سوالایی که جوابی براش نداشتم.

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:

  • دیگه؟

  • چی؟؟؟؟؟؟!!!

خیره شدم تو چشمای رنگ شبش.

  • سوالات داره یکی یکی از چشمات میزنه بیرون.. بپرس تا کور نشدی.

فوری لبش به خنده باز شد.. واسه شاد کردن این دختر هیچ احتیاجی به انجام کارای خارق العاده نبود. با یه جمله نرم و لطیف میشد غنچه لباش و شکفت.

  • آخه میترسم سوالی بپرسم که نخواید جواب بدید.

  • اگه نخواستم جواب نمیدم.

انگار بهش مجوز عبور از چراغ قرمز و داده بودم بلافاصله شروع کرد.

  • شما.. پدر و مادرتون زنده ان؟

  • نه!

  • خواهر و برادر دیگه ای هم ندارید؟

دارم!

  • چند تا؟

  • یه دونه!

  • خواهر یا برادر؟

  • خواهر!

  • کجان؟

  • فرانسه!

  • پدر مادرتون چند ساله که فوت شدن؟

  • 6 سال!

  • از … از اون موقع تنها زندگی می کنید؟

خیلی سعی کرد که سوالش و غیر مستقیم بپرسه. ولی من متوجه منظورش شدم .هرکاری میکرد نمیتونست حس فضولی بیانشو پنهان کنه.. برای همین گفتم:

  • اگه منظورت زن یا دوست دختره که هیچ کدوم و نداشتم.

خیره تو چشماش ادامه دادم:

  • و ندارم!

تک خنده ای کرد و گفت:

  • نه انگار جدی جدی باهوشیدا!

نگاش کردم … نه با غضب با آرامش.. با آرامشی که پاداش لبخندش بود و به من هدیه داد.

  • به جز سپهر و بهراد بازم پسر عمو دارید؟

  • آره!

  • چند تا؟

  • دوتا پسر عمو از یه عموی دیگه ام دارم.. با یه……

یه لحظه چشمامو محکم بستم.. حتی یادآوری اون عفریته هم باعث عذابم بود.

  • با یه دختر عمو … که میشه خواهر سپهر.

  • همشون خارجن؟

سرمو به نشونه تایید تکون دادم.

چرا شما نمیرید اونجا زندگی کنید؟ یعنی واقعاً انقدر سوال تو ذهن این دختر بود؟ دوباره به چشمای کنجکاوش خیره شدم و گفتم:

  • اونا به خاطر خانواده اشون یا تحصیل اونجان.. من وقتی کسی و ندارم چه فرقی می کنه اینجا باشم یا اونجا؟ تحصیلاتمم همینجا تموم کردم. در ضمن من نمیتونم کارم و ول کنم و برم اونور.

  • کارتون چیه؟

  • شرکت و کارخونه بابام و میگردونم؟

  • چه کارخونه ای؟

  • تولید قطعات ماشین!

  • پس.. پس اون کاری که وقتی خونه بهراد بودیم انجام میدادید و اینهمه آدم داشتید چی بود؟

  • اونا کارای جانبیه!

  • یعنی چی؟

خیره تو چشماش با تاکید گفتم:

  • یعنی کارای جانبیه!

چشماش گشاد شد:

  • یعنی خلاف؟

نفسم و با حرص فوت کردم.. شاید اگه یه بار کلی توضیح میدادم دیگه انقدر سوالای کوتاه نمیپرسید:

  • کار ما خلاف نیست. یه قراردادی با حبیب داشتیم که ضرر کردیم و بدهکارش شدیم. در ازای یه مقداری از طلبش یه سری کار ازمون خواست. اون آدما هم تو اون یه هفته کارای حبیب و انجام میدادن.

  • پس یعنی کار حبیب خلافه؟

سرم و آوردم پایین یعنی آره.. یه کم فکر کرد و گفت:

  • اون آدما.. که انقدر بدجنس و بی رحم بودن و از کجا پیدا کرده بودید؟ چه جوری حاضر میشدن اینهمه مدت از خونه خانواده اشون دور باشن و بیان اونجا واسه کار خلاف که ممکن بود حتی گیر بیفتن.

اونا آدمای بهرادن. بهراد مثل من نیست یه کم زیر آبی میره. واسه همین دور خودش و شلوغ نگه میداره واسه اینجور کارا. معمولا هم میگرده آدمایی رو پیدا میکنه که بی کس و کار باشن و محتاج پول. آدمی هم که لنگ پول باشه هر کاری میکنه.

ساکت شد و منم باند و برداشتم تا بپیچم دور دستش.

فکر کردم سوالش دیگه تموم شده که گفت:

  • میتونم یه سوال دیگه هم بپرسم؟

میدونستم این یعنی سوال بعدیش یه کم دز فضولیش بالا تره با این حال گفتم:

  • بپرس!

  • چرا … واسه نجات من زمینتون و فروختید؟ که بخواید حالا با پسرعموهاتون درگیر شید.

تو دوراهی گیر کردم.. ولی چاره ای نبود. وقتی خودم بهش اجازه دادم تا سوالشو بپرسه پس باید جوابشم میدادم. شایدم حق داشت بدونه. به هر حال داشتیم باهم زندگی میکردیم. حق داشت یه کم بیشتر از شناخته های خودش با من آشنا بشه.

یه کم حرفامو تو دلم سبک سنگین کردم و گفتم:

  • 2 سال از زندگیم و جایی زندگی کردم که به ناچار با آدمای زیادی در ارتباط بودم.. آدمایی که اسم بعضیاشون و حتی نمیشد آدم گذاشت. آدمایی که برای پول یا لذتاشون حاضرن هرکاری بکنن. دخترایی که در برابر حرف زور خیلی سریع تسلیم میشدن و خودشون و در ازای هرچیز بی ارزشی تقدیم این آدما میکردن.

یادآوری اون روزا خیلی برام سخت بود.. ولی حقیقت زندگیم بود و همیشه به خودم تلقین میکردم که باید باهاش کنار میومدم.

  • اون 2 سال ذهنیت منو عوض کرد.. منو کرد یه آدم عوضی. شایدم خودخواه.. آدمی که حاضر میشد برای رسیدن به هدف و خواسته خودش یه دختر و که هیچ ربطی به ماجرا نداره بدزده. ولی …….

تو صورت کنجکاوش نگاه کردم و ادامه دادم:

  • ولی وقتی تو رو دیدم که برای حفظ آبرو و نجابتت انقدر پافشاری می کنی و حتی تا پای جونتم رفتی.. فهمیدم همه آدما تو اون دایره ای که من 2 سال توش زندگی کردم خلاصه نمیشن. تو با همه تصورات من از دخترای هم سن و سالت تضاد داشتی. کارات … یه جورایی.. یه جورایی برام بار ارزش بود. دلم نیومد به راحتی بذارم همچین کسی هم وارد اون آشغالدونی بشه. شاید اگه تو اون 2 سال هم کسی و با شرایط تو میدیدم همین کارو براش

میکردم. ولی متاسفانه … همه وضعیتشون و می پذیرفتن. برای همین سخت بود که بخوام تو و عقایدتو نادیده بگیرم.

حرفام عین حقیقت بود … حتی میدیدم که برق شادی تو چشمای خوشگلش نشست.. دلمم نمیخواست شادیش و از بین ببرم ولی اون غرور لعنتیم نذاشت حرفامو همینجا تموم کنم.

  • در ضمن … این کاری که کردم فقط برای تو نبود.. فکر کن دنبال کسی بودم که بیاد تو این خونه و برام کار کنه. با این کار اون شخص و پیدا کردم و حقوق 30 سالشو جلوتر پرداخت کردم.. همین.

دلم نمیخواست سرمو بلند کنم تا غم لونه کرده تو چشماشو ببینم.. مطمئناً این حرف اذیتش میکرد ولی دیگه نمیتونستم انقدر به این رابطه بها بدم و بهش نزدیک شم. در کنار همه خوبی هایی که حضور آنا تو زندگیم داشت نمیخواستم پاش و از خط قرمزای من فراتر بزاره.

  • آقا هیربد ؟

صدای پر از آرامشش متعجبم کرد. فکر میکردم الآن بغض کرده از ناراحتی! سرمو بلند کردم که دیدم بر خلاف انتظارم با یه لبخند دلنشین رو لبش داره نگاهم میکنه.

  • شما آدم خیلی خوبی هستید.

یه چیزی تو دلم تکون خورد و آنا ادامه داد:

  • شاید اومدنتون به زندگیم.. تو شرایط بدی بود و یه جورایی عجیب… ولی حداقل باعث شد تا من آدمایی که تو زندگیم بودن و بهتر بشناسم.. شما با نگه داشتن من تو خونتون لطف بزرگی به من کردید.. برای همین همیشه ممنونتونم.

این دختر مهربونی و به نهایتش رسونده بود. مگه میشد یه آدم انقدر بزرگوار باشه که همه بدی هامو نادیده بگیره و بعدشم ازم ممنون باشه؟ من علناً تو این خونه زندانیش کرده بودم و حالا اون داشت ازم تشکر میکرد که به اصطلاح بهش سرپناه دادم.

نمیدونستم اون لحظه چه عکس العملی به طبع بلند این دختر نشون بدم.. فقط میدونستم بیشترین حسی که اون لحظه دارم ترسه. ترس از دست دادن همچین فرشته ای که بدون شک هدیه ی خداست.. خیلی دلم میخواست بدونم آنا پاداش کدوم کار خوبم بود؟

برای اینکه بیشتر از این جلوش شرمنده نشم از جام بلند شدم که دوباره چشمم به اون قاب عکس افتاد.. یه لحظه به عنوان صاحاب کارش به خودم این اجازه رو دادم و قاب عکس و برداشتم.

عکس آنا بود که وسط یه مرد و زن وایستاده بود. مرده رو تقریباً مطمئن بودم که پدرش بود ولی زنه رو نه.. چقدر چهره آنا تو این عکس شاداب و سرزنده بود.. انگار هیچ غمی تو دل این دختر پیدا نمیشد. درست برعکس الآن که همیشه ته مردمک سیاه چشماش یه غم عمیقی لونه کرده بود.

به سختی نگاهم و از لبای خندون آنا تو عکس گرفتم و گفتم:

  • این خانوم مادرته؟ با لحن پر از غمی گفت:

  • نه… نامادریمه.

ابروهام رفت بالا..

  • با اون کاری که باهات کرد بازم عکسشو میذاری جلوی چشمت؟

  • خب … من از کسی کینه به دل نمی گیرم.. حتی کسایی که خیلی در حقم بد کرده باشن. هیچ آدمی تا مجبور نشه کاری و نمیکنه. وقتی خودم و میذارم جای اونا … میگم شاید … اگه منم تو شرایطشون بودم همین کار و میکردم.

میل شدیدی به در آغوش گرفتن این دختر داشت تو وجودم شعله ور میشد.. شاید اگه فقط چند ثانیه دیگه می موندم این خواسته امو به واقعیت تبدیل میکردم.

ولی سریع به خودم اومدم و با گفتن شب بخیر زیر لبی از اتاقش اومدم بیرون.

حالا دیگه مطمئن شده بودم که این دختر جز یه هدیه چیز دیگه ای نمیتونه باشه.. فقط داشتم دعا میکردم که لیاقت این هدیه رو داشته باشم.

×××××

صبح با انرژی فوق العاده ای که از اثرات مکالمه دیشبم با هیربد بود بیدار شدم. تا وقتی ثریا خانوم اینجا بود دیگه لزومی نداشت زود بیدار شم. ولی  انقدر سرحال بودم که طبق عادتم راس ساعت 7 پاشدم نشستم بدون اینکه برای ادامه خوابم تلاش کنم.

همونجوری که رو تخت نشسته بودم نمیدونم چرا نگاهم به سمت پنجره جلب شد.. اصلی ترین دلیلش تغییر رنگ هوا بود.

بلند شدم رفتم سمت پنجره و پرده رو زدم کنار که با دیدن زمین پوشیده شده از برف حیاط پشتی لبام به خنده باز شد. از بچگی عاشق برف بودم. مخصوصاً وقتی شب تا صبح باریده باشه و صبح همه برفا دست نخورده و بکر باشن .

یاد روزایی افتادم که همون صبح اخبار اعلام میکرد که مدرسه ها تعطیله ولی من از ذوقم دیگه خوابم نمیبرد و مامان بابام و مجبور میکردم که باهام بیان برف بازی.

پنجره رو باز کردم و دستمو گرفتم زیر دونه های درشت برف.. ولی راضی نشدم. برف های تمیز حیاط داشتن منو به سمت خودشون صدا میزدن.

با امید اینکه در خونه باز باشه و بتونم چند دقیقه برم تو برفا راه برم با همون لباسم سریع رفتم پایین.. ثریا خانوم هنوز خواب بود و مونده بودم کی میخواد بیدار شه واسه هیربد صبحونه آماده کنه. تصمیم گرفتم چند دیقه ای برم و بیام و اگه هنوز خواب بود خودم صبحونه اش ودرست کنم.

هیربد بعضی وقتا در و باز میذاشت و اون روز از اون روزایی بود که شانس خوبم هم داشت باهام یاری میکرد. احتمالم میدادم که تا وقتی ثریا خانوم اینجا باشه در و قفل نکنه چون اون که مثل من تو این خونه زندانی نبود.

رفتم تو حیاط و بی توجه به سوز و سرمای شدید رو نوک پا خودم و رسوندم به حیاط پشتی چون منظره اش که بی شباهت به باغ نبود تو این روز برفی بی نظیر شده بود.

شاید غیر عقلانی به نظر میرسید ولی نمیتونستم انکار کنم که اگه هیربد منو نمیدزدید از این حسای خوب محروم میشدم.. زندگیم خلاصه میشد تو مسیر خونه کوچیکمون تا سر کار و غم و غصه و اعصاب خوردی به خاطر خرج زیاد و دخل کم.

ولی الآن چی؟ زندگی تو این خونه بزرگ با حیاط دل باز قشنگش برام مثل یه رویا بود.. و از همه مهمتر من اینجا هیربد و داشتم. عشق هیربد و داشتم و این به همه چیز می ارزید.

انقدر ارزشش برام زیاد بود که میتونستم همه سختیاش و به جون بخرم. انقدر این عشق تو وجودم عمیق شده بود که حتی نمیتونستم فکر کنم اگه یه روز هیربد و تو زندگیم نداشته باشم چی کار باید بکنم. انگار زندگیم تو وجود این بشر خلاصه شده و بس.

با شدید شدن بارش برف با شوق رومو کردم سمت آسمون و چشمامو بستم. تو همون حالتدستامو از دو طرف باز کردم و شروع کردم به چرخیدم دور خودم.

صدای قرچ قرچ پاهام روی برفا واقعاً برام لذت بخش بود. همیشه عاشق این کار بودم. ولی هیچوقت تو خیابون نمیتونستم انجام بدم و خونمونم همچین حیاط بزرگی نداشت. برای همین عین تشنه ای که به آب رسیده داشتم از این هوای دل انگیز استفاده میکردم.

تو همین چرخ خوردنام یه کم لای چشمم و باز کردم. که با دیدن شخص سرتا پا مشکی پوشی که وایستاده بود و زل زده بود به من سریع وایستادم و از شدت سرگیجه نتونستم تعادلمو حفظ کنم و از پشت افتادم رو  برفا!

هیربد و دیدم که چند قدم با هول به سمتم برداشت ولی دوباره سر جاش وایستاد و نفسشو با کلافگی فوت کرد. لعنت به این شانس من. چرا انقدر زود از خواب بیدار شد؟ میخواستم تا قبل از بیدار شدنش برگردم تو خونه ولی بازم مچم و گرفت.

عین بهت زده ها همونجا رو برفا مونده بودم و به چهره نیمه عصبانی هیربد زل زده بودم که با صدای نسبتاً بلندش به خودم اومدم:

  • بلند شو برو تو تا مریض نشدی. تا کی میخوای رو برف بشینی من و نگاه کنی؟ کلاً دوست داری دردسر درست کنی نه؟

سریع از جام بلند شدم.. زیر برفا آب شده بود و لباسام خیس و گلی شده بود و با دستکشیدن روشون کاری از پیش نمی بردم.

بی خیال لباسام شدم و با لرز و سرمایی که تو جونم نشسته بود و انگار تازه داشتم حسش مکردم چند قدم رفتم سمتش و با شرمندگی گفتم:

  • نه به خدا … دیدم برف اومده. خواستم یه کم قدم بزنم رو برفا.. میخواستم زود برگردم. فکر نمیکردم شما به این زودی بیدار شید.

×××××

مونده بودم به حرف این دختره بخندم یا عصبانی بشم. یعنی داشتم علناً میگفت که یواشکی اومده و نمیخواسته من متوجه بشم.

دلیل علاقه اش به بارون و برف و نمیفهمیدم. واسه من که غیر از کثیفی و ترافیک و دردسر معنای دیگه ای نداشتن.. ولی الآن که نگاهش میکردم انگار برای منم قشنگ بود. چون این لپ ها و دماغ قرمز شده از سرمای آنالی تصویری بود که سخت میتونستم ازش دل بکنم.

با این چشمای پف کرده و این موهای بلند و فرفری مشکی که دونه های برف روش نشسته بود و عین دختر بچه ها شده بود چقدر جذاب تر از همیشه به نظر میرسید.

ولی اگه قبل از بیرون اومدنم از اتاق از پنجره حیاط و نگاه نمی کردم و میرفتم سر کار یعنیتا کی میخواست همینجوری تو این سرما زیر برف بمونه؟ این وسط فقط سرما خوردگی و رسیدگی های بعدش و که من و همینطور از هیربد واقعی دور و دورتر میکرد و کم داشتم!

نگاهم و از شکل و شمایل آب کشیده اش گرفتم و همینطور که راه اومده رو برمیگشتم با صدای نسبتاً بلند گفتم:

  • بهم ثابت کردی که نمیشه بهت اعتماد کرد.. باید همیشه اون در قفل بشه تا دیگه از این کارات دست برداری نه؟ وسط زمستون تو روز برفی آدم عاقل با این لباس میاد بیرون؟ صدای قدم های تندشو که سعی میکرد سرعتشو به من برسونه میشنیدم و صدای پر استرسش.

  • بخدا فقط همین امروز بود که این فکر به کله ام زد. من هیچ وقت از خونه بیرون نمیرم.. حالا … حالا مگه چی شده؟ تو حیاط که کسی نیست.. منم که جایی و ندارم برم. مگه چی میشه بعضی وقتا بیام بیرون هوا بخورم. قول میدم زود برگردم باشه؟

وایستادم و با تعجب برگشتم سمتش.. واقعاً الآن شرایطمون جوری بود که بخواد برای این کار از من اجازه بگیره؟ من داشتم توبیخش میکردم مثلاً!!!!

دوباره راه افتادم و تمام سعی امو برای خشن ترین لحن ممکن کردم:

  • خیلی سریع برو تو تا تصمیمام شدید تر و سخت تر نشده!زووووووووووود…..

به ساختمون رسیدیم و راهمو به سمت ماشینم کج کردم که گفت:

  • آقا هیربد؟ چرخیدم سمتش..

  • صبحونه خوردید؟

فقط نگاش کردم. این سوالا تا کی قرار بود ادامه پیدا کنه؟ چرا اون موقع هایی که انتظار داشتم از جذبه و عصبانیتم بترسه بدتر با آرامش جوابمو میداد و کفریم میکرد؟ بدون اینکه منتظر جوابی ازجانب من باشه گفت:

  • خاک بر سرم.. مگه بچه بازی های من وقتی هم برای صبحونه خوردن گذاشت براتون؟ یه لحظه همینجا صبر کنید باشه؟

بازم چیزی نگفتم و اون که سکوتم و به رضایت تعبیر کرد دویید سمت ساختمون.. وسط راه برگشت و با استرس و صدای لرزونی که اینبار فکر کنم از سرما بود گفت:

  • تو رو خدا جایی نریدا.. الآن میام.

رفت تو و قبل از اینکه در و ببینده گفت:

  • لطفاً بیاید تو ایوون وایستید.. برف نریزه رو سرتون. من الآن میام!

تو تمام این مدت من بدون حرف بهش خیره بودم.. این دختره داشت با من چی کار می کرد؟ چی به سر من آورده بود که هرکاری کردم نتونستم بی خیال اصرارش بشم و برم تو ماشین بشینم و برم.

هر کاری کردم نتونستم نرم تو ایوون و همونجا زیر برف وایستم.. نتونستم.  درست مثل کل این 3-4 ماه.. نتونستم و این برای من خیلی سنگین بود!

خیلی سریع از ترس اینکه نرم با دوتا لقمه بزرگ تو دستش برگشت.. رنگ صورتش از سرما سفید شده بود و نوک بینیش قرمز قرمز بود.

برای اینکه بیشتر از این تو اون هوا نگهش ندارم وقتی برای کل کل هدر ندادم و سریع لقمه ها رو گرفتم و گفتم:

  • خیله خب برو تو.

  • بخوریدااااا!

  • میگم برو تو!

  • مراقب خودتون باشید.. خدانگهدار.

سرمو تکون دادم و راه افتادم.. کلمه کلمه ی حرفاش برام قدر دنیا ارزش داشت و با تماموجودم واقعی بودنش و حس میکردم. کاش هیچوقت این محبتش به من تموم نشه!

×××××

رفتم بالا لباسای خیس و گلیمو عوض کردم و برگشتم پایین.. ثریا خانوم تازه بیدار شده بود و داشت تو آشپزخونه کار میکرد.

ساعت نزدیک 8 بود و تازه بیدار شده بود.. کاش یه ذره به حرفم راجع به مریضی هیربد اهمیت میداد. البته نباید قضاوت میکردم شایدم نمیدونست که نباید گشنه بمونه.. یا شایدم فکر نمیکرد صبحونه اشم باید آماده کنه. احتمالاً هیربد همونطور که به من چیزی نگفته بود به اونم نگفته.

رفتم سمتش و آروم و با احتیاط گفتم:

  • ثریا خانوم؟

با اخم برگشت سمتم..

  • صبح بخیر!

  • …..

«نخیر… این قصه سر دراز دارد!»

  • ثریا خانوم ببخشید.. نمیخوام انقدر تو کارتون فضولی کنم یا ایراد الکی ازتون بگیرم. ولی

… ولی من که دیروز بهتون گفتم.. آقا هیربد  زخم معده داره. یعنی نباید اصلاً گرسنه بمونه.

امروز اتفاقی زود بیدار شدم و خودم یه چیزی دادم بخورن.. ولی اگه زحمت بکشید از فردا یه کم زودتر بیدار شید ممنون میشم.. میترسم منم خواب بمونم و…..

  • خیله خب خانوم بزرگ.. چشم. اگه عرایضتون تموم شد بفرمایید بذارید بنده به کارم برسم.

ماتم برد! چرا انقدر این زن با من بد بود؟ مگه حرف بدی زدم؟ چرا از همون اول از در کینه و دشمنی وارد شده بود؟ انگار که از قبل منو میشناخت و حالا داشت دق و دلیش و سرم خالی میکرد!

عین مجسمه همونجا وایستاده بودم که صدای زیر لبیشو شنیدم:

  • واسه تو که بد نشد.. اینجوری تونستی بیشتر خودتو تو دل آقا جا کنی و براش لوس بازی در بیاری. هه … فکر کرده من خرم. از صبح تا شب براش عشوه میریزه.. بعد میگه من اینجا کار میکردم. ما هم که پشت گوشامون مخملیه!

برای اینکه چیز دیگه ای نشنوم تا بیشتر اعصابم خورد بشه.. سریع رفتم بیرون. هیربد واقعاً این آدم زبون تلخ و از کجا پیدا کرده بود؟ فقط هدفش این بود که دل آدم و بشکونه.

خیلی حرفا میتونستم در جواب زمزمه زیرلبیش که از قصد طوری گفت تا بشنوم بگم.. ولیدیدم فایده ای نداره. آدمی که از همون اول  با این ذهنیت بهم نگاه کرده هرکاری هم بکنم عوض نمیشه! فقط خدا کنه انقدر این مسئله و انرژی منفی ای که از من میگیره رو تو ذهنش بزرگ نکنه تا مشکلی پیش نیاد!

*

یه هفته از اومدن ثریا و استراحت من میگذشت. تو این یه هفته هر روز ثریا به نحوی با حرفای نیش و کنایه دار و اعصاب خورد کنش اذیت و آزارم میکرد و من تا حد امکان سعی میکردم زیاد دم پرش نشم.. چون اصلاً علاقه ای به دهن به دهن گذاشتنش نداشتم.

همش به خودم امیدواری میدادم که موقتیه و بالاخره میره.. از طرفی هم بزرگتر بود و دلم نمیخواست جوابش و بدم و مثل خودش توهین کنم. پس این زمان باقی مونده رو هم باید تحمل میکردم.

هیربد گاهی اوقات خونه بود و گاهی میرفت سرکار.. چند بار خواستم برم بهش بگم که دیگه کنایه هاش داره خیلی تند و تیز میشه ولی پشیمون شدم.

ارزش نداشت به خاطر همچین مسئله ای اعصاب هیربد و خورد کنم.. خودشم این چیزا رو حتماً میدونست که میگفت زیاد دم پرش نشو.

تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که صبر کنم و دعا کنم هیربد در طول روز بیشتر توخونهبمونه.. چون وقتایی که اون بود.. ثریا خانوم کاری به کارم نداشت.

*

اون روز صبحم دیر از خواب بیدار شدم.. چند وقتی بود که تنبل شده بودم و نگران اون روزی بودم که ثریا میرفت و من دوباره باید ساعت 7 بیدار میشدم.

چند وقتی بود بیدار که میشدم هیربد رفته بود و من   نمیدونستم صبحونه خورده یا نه. هروقتم ازش میپرسیدم میگفت خورده.. دیگه راست و دروغشو نمیدونستم.

از اتاق اومدم بیرون و طبق عادتم جلوی در دستامو از دو طرف باز کردم و شروع کردم به کش دادن عضلاتم. همیشه اینجوری بودم. وقتی از خواب پا میشدم انگار کوه کندم.. همه عضلاتم میگرفت و تا چند دیقه کش و قوس نمیدادم راه نمیتونستم برم.

  • کم بکش پاره نشه یه وقت!

با شنیدن صدای هیربد با همون دستای رو هوا مونده چرخیدم عقب.. این خونه چیکار میکرد؟ خدا بگم چی کارت کنه که هیچوقت یه زمان درست حسابی واسه رفت و آمدت نداری.

تیکه ای که انداخت با قیافه اش و لحنش که در نهایت جدیت بیان کرد هیچ سنخیتی نداشت. ضمن اینکه اولین بار بود که میدیدم داره با شوخی حرف میزنه.. همین باعث شد بی اختیار بزنم زیر خنده. از اون خنده هایی که بلافاصله اشکم و در میاورد و منم هیچ جوره نمیتونستم کنترلش کنم.

وسطای ریسه رفتن و اشک ریختنام حواسم به هیربدم بود تا بلکه یه لبخند کوچیک رو لبش ببینم.. ولی هیــــچی. بدون اینکه کوچکترین تغییری تو قیافه جدیش ایجاد شه زل زده بود بهم.. حتی مانع خندیدنم هم نمیشد.

نمیدونم چند دیقه طول کشید که بالاخره جمعش کردم و با یه نفس عمیق گفتم:

  • وای … ببخشید!

  • تموم شد؟

زیر چشمی نگاش کردم و نیشم باز تر شد.

  • بله.. ببخشید.

یهو نگاهم به لباسای بیرونش جلب شد و گفتم:

  • الآن میرید سر کار؟

  • اشکالی داره؟

  • نه خب … آخه چند روز بود زود میرفتید.

نگاهش و که دیدم از این فضولیم شرمنده شدم.

  • معذرت میخوام!

  • فقط حساب کن ببین تو این چند دیقه چند بار معذرت خواهی کردی.

یهو نفهمیدم چی شد که گفتم:

  • آخه تقصیر من چیه؟ اینجور که شما نگاه میکنید آدم فکر میکنه گناهکاره.

  • طرز نگاه من همینطوریه. میخوای به خاطر شما چشمامو از کاسه دربیارم؟

بی اختیار لبم و از تو گاز گرفتم و تو دلم گفتم خدا اون روز و نیاره.. تو کور بشی که من دیوونه میشم!

سرمو بلند کردم و خیره تو چشمای جذاب و خمارش صادقانه گفتم:

  • خدا نکنه.. این چه حرفیه؟

اونم یه کم تو چشمام خیره موند و بعد یهو از کنارم راه افتاد و رفت. نه به اینکه چند دیقه وایمیستاد و خندیدن من و تماشا میکرد و نه به اینکه یهو رد میشد و میرفت.

هیربد و که بدرقه کردم رفتم یه ذره به کارام رسیدم و برگشتم پایین.. ثریا داشت سالن و تمیز میکرد. هی گفتم ولش کنم و کاری به کارش نداشته باشم ولی بازم نتونستم.

رفتم جلو و گفتم:

  • کمک نمیخواید؟

  • نخیر.. شما بفرمایید به ادا اصولتون برسید!

حرصم گرفت.. مگه این چی از من دیده بود که انقدر ناعادلانه داشتم مورد قضاوتش قرار میگرفتم؟ تیرش و بدجوری به سمتم نشونه گرفته بود.

  • من ادا اصولی ندارم ثریا خانوم.. خواهش میکنم انقدر نسنجیده حرف نزنید.

یهو دستمال تو دستش و پرت کرد رو زمین و با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند.. از ترس نتونستم از جام تکون بخورم فقط تونستم یه کم بالا تنم و به سمت عقب خم کنم.

  • تو چه خری هستی که به من میگی چه جوری حرف بزنم و چه جوری حرف نزنم.. هان؟

  • خوا … خواهش میکنم احترام خودتون و نگه دارید.. من خصومتی با شما ندارم.

علناً داشت داد میزد و صدای گوش خراشش بدجوری اعصابم و متشنج میکرد.

  • ولی من دارم.. چون جنس خراب شما دخترای این دوره و زمونه رو خوب میشناسم.

بدبخت آقا که اسیر دختر بی شرم و حیایی مثل تو شده.

دهنم از تعجب باز موند.. یعنی واقعاً از خدا نمیترسید که این حرفا رو میزد؟ من بی شرم و حیابودم؟ تو این یه هفته فهمیده بود؟ مگه چیکار کرده بودم؟

  • این چه حرفیه ثریا خانوم؟ من … منم مثل دختر شما. چه طور به خودتون اجازه میدید که……

  • خفه شو دختره هرجایی! من گه بخورم و هفت جد و آبادم که دختری مثل تو داشته باشم..

بیخودم خودتو به مظلومیت نزن که فایده نداره. شاید بتونی با دو تا اشک و ناله دل اون مَرده رو به دست بیاری. ولی من و نمیتونی گول بزنی.. میدونی چرا؟ واسه اینکه امثال شما رو خوب میشناسم.. تو هم یکی هستی لنگه اون پتیاره ای که اومد نشست زیر پای پسر بدبخت و ساده ی من و اصلاً نفهمیدم به چه ترفندی مجبورش کرد تا خونمو از چنگم دربیاره و بعدشم بزنه به چاک و منو به خاک سیاه بشونه.. همتون عین همید. با 4 تا عشوه  خرکی طرف و رو یه انگشتتون میچرخونید.. خاک بر سر مردا و پسرا.. که گول این سلیطه بازی های شما رو میخورن. لیاقت ندارید باهاتون عین آدم رفتار شه.. باید مثل همون قدیما انقدر میزدنتون تا صدای سگ بدید.

به خودم که اومدم دیدم صورتم خیس اشکه.. من واقعاً تو این چند روز چه خطایی کرده بودم که این ذهنیت واسه ثریا به وجود اومده بود؟ من اصلاً فرصت کاری داشتم؟ اون از لحظه اول باهام مشکل داشت و شمشیرش و از رو بسته بود. از طرفی ثریا خانوم خودش زنبود چه جوری میتونست این حرفا رو درباره زنا و دخترا بزنه؟ صدای پر از بغضم و به زور پیدا کردم و گفتم:

  • همه رو با یه چوب نزنید ثریا خانوم.. چرا فکر میکنید منم باید یکی باشم مثل بقیه دخترایی که شما تو زندگیتون دیدید؟

  • هه ..فکر نمیکنم … دیگه مطمئنم. شک ندارم آقا دلش برات به رحم اومده و تو رو از وسط خیابونا جمع کرده و به جای اینکه هر شب تو بغل یه لاشی تر از خودت بخوابی آوردتت اینجا و بهت سرپناه داده.. که اشتباه بزرگی کرده..

  • بس کنید دیگه … این حرفا چیه میزنید؟ وقتی از هیچی خبر ندارید برای چی قضاوت میکنید؟ کی به شما گفته که زندگی من چی بود و چی شده که به اینجا رسیدم؟ یه هفته اس هرچی گفتید هیچی نگفتم دیگه شما هم یه کم مراعات کنید لطفاً.

  • اگه راست میگی و بی کس و کار نیستی.. چرا تو این چند وقته یه بار نرفتی ننه باباتو ببینی هااااااان؟ حالا ننه بابا پیشکش.. هیچ بنی بشر دیگه ای تو زندگی تو نیست که بخوای بهش سر بزنی؟ از صبح تا شب اینجا چه غلطی میکنی مثلاًً؟ مگه آقا منو نیاورده که به جای تو کار کنم تا وقتی دستت خوب بشه.. مگه الآن تو مرخصی نیستی؟ پس چرا لشت و نمیبره پیش خانوادهخودت؟

لال شدم … چی باید میگفتم؟ با 4 تا کلمه حرف و توضیح نمیشد این ذهنیت افتضاح و سر و سامون داد.. فکر ثریا راجع به من هیچ جوره درست نمیشد و اگه من میخواستم هم نمیتونستم داستان زندگیم و براش تعریف کنم تا بلکه نظرش عوض شه. پس فقط ساکت موندم و اشک ریختم.

  • اگه ذره ای هم شک داشتم حالا دیگه مطمئن شدم که تو فقط یه هرزه ی بی کس و کاری.. که شانست زده و به این خونه راه پیدا کردی. الآنم داری زرنگ بازی در میاری و با ناز عشوه دل آقا رو به دست میاری تا یه جوری دار و ندارشو بالا بکشی.. فقط از خدا میخوام که آقا زود متوجه بشه و مثل یه سگ از خونش پرتت کنه بیرون..

کلمه به کلمه اش گریه ام و شدید تر میکرد و روحمو زخمی تر.. تا کی قرار بود این تحقیرا و توهینا رو تحمل کنم؟ تا کی باید ساکت می موندم و میذاشتم این فکرا رو درباره ام بکنن؟ – خیلی..  خیلی بی انصافید … ثریا خانوم. چرا … چرا وقتی هیچ چیزی رو … با چشم خودتون

… ندیدید… درباره اش نظر میدید و .. قضاوت می کنید؟ یه کم… فقط یه کم از خدا بترسید ثریا خانوم … به خدا گناه داره … تهمت زدن گناه داره.

  • شاید ندیده باشم.. ولی با گوشای خودم سر صبح هر و کره تو که گوش فلک و کر میکردشنیدم. اون دختره پتیاره هم با همین خنده ها دل پسر من و برد. الهی به حق پنج تن خدا نسل شما سلیطه ها رو از رو زمین برداره که مایه ننگ و فسادید.. خونه خراب کنای بی پدر مادر.

دیگه نتونستم بیشتر از این جلوی این حرفا تاب بیارم.. فقط تونستم با نهایت سرعت خودم و به اتاقم برسونم و با تمام وجودم زار بزنم.

زار میزدم به خاطر بدبختی خودم.. نه فقط خودم … بدبختی همه دخترای جامعه ام که هیچ کس چشم دیدنشون و نداشت..

دخترایی که هیچ حقی تو زندگی نداشتن . نه حرف زدن … نه لباس پوشیدن طبق میل خودشون … نه گریه کردن و نه حتی خندیدن.. چون پاک ترین دخترا هم با یه خنده ساده از نظر بقیه تبدیل میشدن به یه هرزه ی خونه خراب کن. چرا انقدر مردم راحت قضاوت میکردن؟

خدایا این انصافه؟ انصافه با منی که انقدر رنج و عذاب کشیدم فقط برای اینکه پاک بمونم این رفتار بشه؟ به خدا انصاف نیست … دیگه نمیتونستم.. تحمل این همه توهین از توانم خارج بود!

آخه چرا باید به دختری که از بد روزگار سایه پدر و مادر از رو سرش برداشته شده انگ بیناموسی و خراب بودن بزنن؟ یعنی همه دخترای بی کس و کار خرابن و دخترای خانواده دار سالم؟

چرا انقدر مردم قضاوت میکنن؟ چرا فکر نمیکنن اون دخترایی هم که انقدر راحت دارید درباره پاکی و نجابتشون نظر میدید حتی اگه اونجور باشن که اونا میگن بازم به خاطر سختی های زندگیشون مجبور شدن تن به این کار بدن؟ چرا نمیترسن از اون روزی که باید جواب همه این تهمتای ناروا رو پس بدن؟

خدایا امیدم فقط به اون روزه … روزی که حقم و با دستای خودت ازشون بگیری. روزی که به همشون ثابت بشه که به کی این تهمتا رو زدن و چی به روزش آوردن.

تا خود شب اشک ریختم و فکر کردم.. به اینکه چه طور میتونم آرامش زندگیم و برگردونم. زندگی تو این خونه با وجود ثریا دیگه غیر ممکن بود. تصمیم گرفتم برم با هیربد صحبت کنم.. دستم دیگه خوب شده بود و با یه کم مراقبت میتونستم کارا رو انجام بدم. از اولم قرار بود ثریا یکی دو هفته بمونه.

پس دیگه به حضورش احتیاج نبود. فقط خدا کنه هیربد قبول کنه و ازم دلیل نخواد.. چون دیگه نمیتونستم برای چندمین بار با زدن این حرفا پیشش کوچیک بشم.

×××××

از سر کار که اومدم آنالی پایین نبود.. انتظار داشتم مثل هر روز ببینمش که با اون لبخند گیراش به استقبالم اومده ولی نبود و منی که اون روز خیلی خسته بودم حالا با این ندیدنش خستگیم بیشتر شد .

داشتم میرفتم تو اتاقم تا یه خبری هم از آنا هم بگیرم که صدای ثریا رو از پشت سرم شنیدم:

  • سلام آقا.. خسته نباشید.

برگشتم طرفش … سرمو تکون دادم و گفتم:

  • آنا کجاست؟

نمیدونم چرا حس کردم رنگش پرید و دستپاچه شد.. باعث شد دلهره منم بیشتر بشه.

  • فکر میکنم تو اتاقش باشه آقا از عصری ندیدمش.

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:

  • شام آماده اس … لباساتون و عوض کنید و تشریف بیارید.

رفتم بالا.. از فکر آنالی نمیتونستم بیرون بیام برای همین رفتم سمت اتاقش و  جلوی در وایستادم. ولی قبل از اینکه در بزنم به این فکر کردم که یعنی درست بود که سراغش و میگرفتم؟

دل و زدم به دریا و لای در اتاقش و باز کردم و سرک کشیدم.. نبود. سرمو بردم تو که با شنیدن صدای دوش آب خیالم راحت شد.

لباسم و عوض کردم و رفتم پایین.. از قصد لفتش میدادم تا بلکه آنا از حموم بیاد بیرون و با هم شام بخوریم.. ولی هرچی صبر کردم نیومد و من عصبانی تر شدم.. شاید وظیفه ای نداشت ولی دیگه عادتم داده بود و الآن نمیتونستم راحت از فکرش بیام بیرون.

غذامو که اصلاً نفهمیدم چه مزه ای بود خوردم و رفتم بالا. از طرفی از دست آنالی عصبانی بودم و اینبار دیگه نمیخواستم بهش رو بدم و برم سراغش.. از طرفیم دلم … دلم براش یه ذره شده بود!

از وقتی اینجا بود پیش نیومده بود که اینهمه ساعت نبینمش.. دلم میخواست برم بهش بگم که همین دوری چند ساعته هم برای من چقدر زیاد بود. دلم میخواست بگم تو که با خنده ات صبحم و قشنگ کردی حالا اینجوری با نبودت شبم و خراب نکن.. ولی نمیتونستم.

برای هزارمین بار به خودم یادآوری کردم که باید فاصله مو با این دختر حفظ کنم.. بعضی وقتا لازم بود که میفهمید من صاحابکارشم نه دوستش.

نه تونستم بخوابم نه به کارام برسم.. همینجوری کلافه پشت میزم نشسته بودم و سیگار میکشیدم و خودم و لعنت میکردم که انقدر همه حواس و فکر و ذکرم شده بود این دختره!

با صدای چند تقه به در به خودم اومدم … همونطور که دعا میکردم خودش باشه با لحن نیمه عصبانی گفتم:

  • بله؟

صدای ضعیفشو شنیدم:

  • میتونم بیام تو؟

خدا بگم چی کارت کنه دختر.. وقتی حتی با صداتم میتونی منو آروم کنی پس چرا ازم دریغش میکنی؟ الآن من باید چی میگفتم؟ مگه میتونستم بگم نه میخوام استراحت کنم؟ – بیا..

با اینکه دلم واسه دیدن صورتش پر میکشید ولی سرمو بلند نکردم و همونطور خیره به دفتر دستکام که الکی جلوم باز بود موندم.

سلام!

لحنش غمگین به نظر میرسید ولی انقدر اون لحظه خودم عصبانی بودم که به ناراحتی اون توجهی نکردم.. فقط سرمو تکون دادم.

چند قدم دیگه بهم نزدیک شد و گفت:

  • معذرت میخوام … حموم بودم. متوجه اومدنتون نشدم.

  • چه حمومی بود که تا الآن طول کشید؟

«اه … زبون به دهن بگیر دیگه مرتیکه. حتماً باید بفهمه داشتی واسه دیدنش بال بال میزدی؟ اون خصلت بی تفاوتی ذاتی تو نشون بده..»

ساکت مونده بود و چیزی نمیگفت … برای اینکه شروع نکنه به دروغ بافتن و بهونه آوردن گفتم:

  • کارتو بگو!

  • اممممم … راستش.. می خواستم بگم که … من دیگه دستم خوب شده. میتونم … میتونم کارای خونه رو خودم انجام بدم.

اخمام تو هم فرو رفت از تعجب. این یعنی چی؟ چرا یهو این تصمیم و گرفت؟ میخواست بههمین زودی من ثریا رو مرخص کنم؟ یعنی دلش انقدر برای کار کردن تو این خونه تنگ شده بود؟ حالا دیگه مطمئن شدم.. که وقتی من خونه نبودم یه اتفاقی افتاده.

سرمو بلند کردم و خیره شدم بهش تا شاید از صورتش پی به حالش ببرم.. با دیدن چشمای قرمز و پف کرده اش خشکم زد.

این چشمای سرخ و متورم.. خبر از چند ساعت گریه متوالی و بی وقفه رو میداد. وقتی من نبودم چی بین اون و ثریا گذشته بود.. که آنا رو به گریه انداخته بود و حالا هم که غیر مستقیم داشت بهم می گفت که عذرشو بخوام.. حتی یادم افتاد که وقتی اومدم خونه ثریا هم دستپاچه بود.

دلم میخواست برم هرچی از دهنم در میاد به اون زنه بگم که باعث شده چشمای قشنگ آنا به این روز بیفته.. ولی اول باید مطمئن میشدم.

با اینکه این قصد و نداشتم ولی گفتم:

  • مطمئنی خوبی؟ من میخواستم ثریا رو یکی دو هفته دیگه هم نگه دارم.

به وضوح رنگ صورتش پرید و ماتش برد.

ن… نه من… من حالم خوبه. از پس کارای خودم بر میام. مطمئن باشید کارای خونه رو همسروقت انجام میدم … قول میدم.

این همه اصرارش و اون مضطرب شدنش شکم و به یقین تبدیل کرد. ولی فکر بهتری به ذهنم رسید.. ثریا رو بیرون میکردم ولی نه الآن.

با اینکه دلم میخواست آنا بیشتر پیشم بمونه ولی چون میدیدم حالش زیاد خوب نیست گفتم:

  • باشه.. هرجور خودت راحتی. فردا بهش میگم بره.

  • ممنون.

برگشت بره ولی وایستاد و گفت:

  • بازم … معذرت میخوام به خاطر……

  • مهم نیست.

  • شبتون بخیر …

رفت بیرون و من و با هزار و یک جور فکر و خیال تنها گذاشت.

×××××

فردا صبح که بیدار شدم چشمام هنوز پف کرده بود.. با اون گریه و زاری دیروز من بعیدمنبود حالا حالا بادکرده بمونه. ساعت 8 بود و به احتمال زیاد هیربد تا الآن رفته بود سر کار.. دلم میخواست زودتر بیدار شم تا ببینم حرفای دیشبم چقدر روش تاثیر گذاشته. اصلاً بهشون اهمیت داده یا بازم حق تصمیمگیری نداشتم.

رفتم پایین.. خونه ساکت بود. تو آشپزخونه سرک کشیدم ولی خبری از ثریا نبود.. یعنی به این زودی هیربد بهش گفته بود و اونم به این زودی جمع کرده و رفته؟

با اینکه از خدام بود اینطوری باشه تا دیگه چشمم بهش نیفته ولی تو باورم نمیگنجید. با اینحال راه افتادم سمت پله ها تا برگردم تو اتاقم که صداشو از پشت سرم شنیدم و فهمیدم تا الآن تو اتاقش بوده.

  • صبر کن ببینم عفریته.. کجا سرتو انداختی پایین داری میری؟

برگشتم سمتش.. عصبانیتش حتی از دیروزم بیشتر بود.. فهمیدم هیربد بهش گفته وگرنه بی دلیل اینجوری آتیشی نمی شد.

چند قدم رفتم سمتش و با بی حوصلگی گفتم:

  • چیزی شده ثریا خانوم؟

چیزی شده؟ چیزی شـــــــــــــده؟ دیگه میخواستی چی بشه دختره بی پدر مادر.. گفتمخونه خراب کنی.. دیدی راست گفتم؟ رفتی حرفای دیروز من و گذاشتی کف دست آقا که حالا اومد عذرم و خواست آره؟؟؟؟؟؟؟؟

همش داشتم به خودم آرامش میدادم تا این چند ساعتم تموم شه و بره. باید خودم و آروم میکردم تا دوباره مثل دیروز نتونه با حرفاش آزارم بده.

نفس عمیقی کشیدم و پشتم و کردم بهش و راه افتادم سمت پله ها.

  • میدونم که عادت دارید ندیده و نشنیده بهم تهمت بزنید.. ولی مطمئن باشید من چیزی از حرفاتون بهشون نگفتم. از اولم قرار بود تا وقتی دستم خوب بشه اینجا بمونید.

هنوز پام به پله اول نرسیده بود که موهام از پشت محکم کشیده شد بالا تنه ام کامل به سمت عقب خم شد.. درد شدیدی تو سرم پیچید. انقدر زیاد که نتونستم دربرابر دستای پرزور ثریا که داشت منو به سمت در ورودی میکشید مقاومت کنم.

  • الآن حالیت میکنم با کی طرفی هرزه حرومزاده.. من یه بار از جنس خراب شماها نارو خوردم. دیگه نمیذارم اینبارم نونم و آجر کنید. خودم کاری میکنم که تا شب نشده آقا بندازتت بیرون. این کار مال منه میفهمی؟ جای تو اینجا نیست.. کاری میکنم تا برگردی به همون فسادخونهای که از توش اومدی.. انقدر بلا سرت بیارن تا آرزوت شه که یه شب بدوندرد بخواب.

یه ریز داشتم گریه میکردم و فقط دستامو رو موهام نگه داشته بودم که دردش کمتر شه..

وقتی دیدم زورم بهش نمیرسه تا متوقفش کنم خواستم چشمم و رو بزرگتر بودنش ببندم و با مشت و لگد از خودم دورش کنم که یهو با قطع شدن حرفش و وایستادنش منم وایستادم.

سر پر دردمو بلند کردم تا علت توقفش و این سکوت ناگهانیشو بفهمم که با چهره سرخ شده از خشم هیربد مواجه شدم.

اگه اون لحظه کلید بهشتو بهم میدادن انقدر خوشحال نمیشدم که حالا شدم.. خوشحالی ای که با غم و درد همراه بود.. غم تحقیر شدن با این حرفا پیش هیربد. شاید از دست ثریا و بلایی و نمیدونستم چی بود ولی میخواست سرم بیاره نجات پیدا کردم.. ولی حالا چه جوری میتونستم با این فضاحت تو چشمای هیربد نگاه کنم؟

×××××

صبح که به ثریا گفتم دیگه به حضورش تو این خونه نیاز نیست چهره اش در هم رفت.. ولی من چیزی به روم نیاوردم و حتی حرفی از اینکه آنا بهم گفته میتونه کارا رو انجام بده نزدم .

لزومی هم نداشت برای حرفم دلیل و بهون بیارم.. چون از اولم بهش گفته بودم که به صورتموقت اینجاس پس نباید به این کار امید میبست.

از خونه رفتم بیرون ولی هدفم رفتن به سر کار نبود.. نمیدونستم چرا حس میکردم ناراحتی آنا یه ربطی به موندن ثریا تو این خونه داره. باید علت ناراحتی دیشبش و که هنوز برام مجهول بود و یه جورایی حدس میزدم که به ثریا مربوطه رو میفهمیدم.

رفتم تو حیاط و یه جا پشت پنجره هال قایم شدم و جوری که زیاد دید نداشته باشم وایستادم تا آنا بیدار شه.

ثریا رو دیدم که با قدمهای تند و قیافه عصبانی رفت تو اتاقش و چند دیقه بعد آنا اومد پایین.

یه کم اینور و اونور سرک کشید و وقتی دید کسی نیست خواست برگرده بالا که ثریا همون موقع از اتاقش اومد بیرون و شروع کرد به دعوا کردن با آنا..

حرفاش و نه خیلی واضح ولی داشتم میشنیدم. میشنیدم و با هر کلمه دمای بدنم بالاتر میرفت و دستم بیشتر مشت میشد .

حرفایی که به آنا میزد بیشتر از خود اون دختر داشت من و آزار میداد.. این زنیکه این حرفا رو از کجا آورده بود که داشت به آنا نسبت میداد؟اونم دختری که تو این چند ماه کوچکترین خبط و خطایی ازش ندیدم.. اصلاً چطور به خودش اجازه داده بود که برای این کار نقشه بکشه و بخواد حضورش و دائمی کنه؟ مگه من وعده و وعیدی بهش داده بودم که همچینخیالاتی داشت؟

پس علت ناراحتی دیشب آنا همین بود.. تمام حرفای این زنیکه رو تبدیل به اشک کرده بود واسه همون اون بلا سر چشماش اومده بود.

من بی فکرم ناخواسته باهاش بد رفتاری کردم.. کاش همون دیشب بهم میگفت تا حق آین اشغال و کف دستش میذاشتم.

وقتی ثریا موهای آنالی رو گرفت و به سمت در کشیدش دیگه کنترلم و از دست دادم.. اون کی بود که داشت جلوی من باعث آزار این دختر میشد؟ خودم و سریع به در رسوندم و رفتم تو.

ثریا یه ریز داشت بد و بیراه بار آنا میکرد و آنا هم یه ریز داشت اشک میریخت..  قبل از اینکه با فریادم نگهش دارم منو دید و بهت زده سر جاش وایستاد.

آنالی هم سرشو بلند کرد ولی تو چهره خیس از اشک اون بهت نبود.. اون با دیدن من آرامش پیدا کرد. اما سریع سرش و انداخت پایین و نگاهش و ازم گرفت.

وقتی دیدم دستای کثیفش هنوز دور موهای آنا چفت شده رفتم طرفش و مچ دستشو محکم گرفتم و انقدر فشار دادم تا بالاخره از بهت درومد و انگشتاشو باز کرد.

آنا رو که دو دستی سرشو گرفته بود و داشت بی صدا گریه میکرد کشیدم طرف خودم و باخشمی که ناخودآگاه صدامو دو رگه میکرد رو به ثریا گفتم:

  • یه بار بهت گفته بودم حق نداری با آنالی بد رفتاری کنی. این دختر ارزشش از تویی که ندونسته هر زری دلت میخواد راجع به این و اون میزنی خیلی بیشتره.

با تته پته خواست حرف بزنه که با فریادم خفه اش کردم:

  • ببند دهنتـــــــــــو……. نمیخوام صداتو بشنوم!

  • آقا هیربد!

با شنیدن صدای پر از بغض و ضعیف آنا رومو برگردوندم سمتش که دیدم داره با چشمای پر از التماسش  بهم نگا میکنه.

قبل از اینکه آنا حرفی بزنه ثریا با بی شرمی گفت:

  • گول این مظلوم نماییشو نخورید آقا.. این دختر داره خامتون میکنه. من این جور جنسای خراب و میشناسم. به خدا به خاطر خودتون میگم.. اون یه خونه خراب کن هرزه……

دستمو بردم بالا که  بکوبونم تو صورتش.. ولی بلافاصله انگشتای یخ زده و لرزون آنا رو ساعدم نشست و مانع این کار شد.

  • آقا هیربد.. تو رو خدا..

رنگش حسابی پریده بود و می ترسیدم اگه این بحث و دعوا بیشتر ادامه پیدا کنه دوباره وضعیت قلبش بهم بریزه.. همین الآنم بعید نبود ریتم قلبش دوباره بالا و پایین شده باشه!

نفسمو با حرص فوت کردم و رو به ثریا که از  ترس سیلیم  تو  خودش جمع شده بود گفتم:

  • تا دست روت بلند نکردم.. گورتو از اینجا گم کن. دیگه هم نمی خوام ریخت نحستو ببینم.. فهمیدی یا نـــــه؟

سرشو انداخت پایین و بدون حرف اضافه ای رفت تو اتاقش.. من موندم و آنا که با صورت گریون داشت مثل بید میلرزید.

همونجوری که سرش پایین بود با صدای گرفته اش گفت:

  • میتونم برم تو اتاقم؟

حالا دیگه مطمئن شدم که قرص لازم شده برای همین زود گفتم:

  • برو!

سریع رفت بالا و منم با اعصاب داغون رفتم کنار پنجره و یه سیگار روشن کردم. چرا هرچقدر میخواستم بدیامو واسه این دختر جبران کنم بدتر گند میزدم؟ چرا هرکی به این دختر بیچاره میرسید میخواست یه جوری براش قدرت نمایی کنه.. یعنی تاوان داشتن قلبمهربون تو این دنیا که آدماش همه گرگ صفت شدن اینه؟ یعنی همه باید گرگ باشن تا بتونن راحت زندگی کنن؟ شایدم تاوان نداشتن هیچ کس و کاری که بخواد پشتش دربیاد باید این باشه.

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.