خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان خدمتکار اجباری پارت 7

رمان خدمتکار اجباری پارت 7

رمان خدمتکار اجباری پارت 7
5 (100%) 1 vote[s]

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

نفس حبس  شده امو دادم بیرون. اون آدم فقط بهراد نباشه هرکس دیگه ای که میخواست باشه مسئله ای نبود. دیگه تا عمر داشتم نمیخواستم نگاهم به بهراد بیفته. هیچوقت اذیت و آزاراشو فراموش نمیکنم.

حالا که خیالم از بابت بهراد راحت شد باید فکرمو رو حرفی که هیربد درباره مهمونیش زد متمرکز میکردم. اینکه از برنامه هاش به من گفت دلیل داشت. وگرنه اصولاً حرفی باهام نمیزد جز مواقعی که بهم ربطی داشته باشه.

یعنی.. یعنی من باید از اون همه مهمون پذیرایی میکردم؟ پس چی؟ مثل اینکه من کلفتشم.

نمیتونه به خاطر یه مهمونی به یکی دیگه پول بده که بیاد کاراشو بکنه پس حضور من تو این خونه برای چی بود؟

غم بزرگی تو  دلم نشست. انگار بعد از این چند ماه کار کردن تو این خونه تازه داشتم باور میکردم که واقعاً یه کلفتم. آخه هیربد هیچوقت باهام مثل یه خدمتکار رفتار نمیکرد. زیاد از چیزی ایراد نمیگرفت و هرچی براش درست میکردم میخورد.

گاهی اوقات من دلم میخواست که بهم واسه غذاها دستور بده و بگه چه جوری درست کنم تا بفهمم که متوجه طعم غذاها شده ولی هیچی نمیگفت. حتی رو کارای خونه هم حساسیت نداشت و بعضی وقتا که برای تمیزکاری تا دیروقت بیدار بمونم مجبورم میکرد که بقیه اش و فردا انجام بدم و برم بخوابم.

ولی الآن یهویی با این حرفش بدجوری با این واقعیت روبرو شدم. با این حال باید قبولش میکردم. قضیه یکی دو روز نبود.. باید به اندازه 30 سال باهاش کنار میومدم. مطمئناً تو این مدت همیشه قرار نبود من و هیربد تنها تو این خونه باشیم و آدمای مختلف میومدن و میرفتن.

همونطور که مشغول بازی با انگشتای دستم شدم گفتم:

من.. من تاحالا تنهایی یه مهمونی و راه ننداختم. ولی.. ولی همه سعی ام و میکنم که همهچیز به بهترین نحو باشه.. یعنی باید بتونم. شما هر کاری که براتون مهمه حتماً انجام بشه. یا غذاهایی که باید درست کنم و بهم بگید تا انجامش بدم.

×××××

آنا چی داشت میگفت برای خودش؟ من داشتم دنبال یه راهی می گشتم تا بهش بگم لازم نیست اون روز به عنوان یه مستخدم تو مهمونی باشه.. ولی اون جلوتر از من نقشه ی درست کردن غذاها رو هم میکشید.

هرچند.. نباید بیخودی دنبال راه میگشتم. حقیقتشم همین بود.. بهونه من برای نگه داشتن آنا تو خونم همین بود. اینکه مستخدمم باشه و برام کار کنه و طبیعتاً پذیرایی از مهمونامم جزو وظایفش محسوب میشد و نمیشد که جلوش و گرفت..

به هزار و یک دلیل نمیتونستم بهش بگم که لازم نیست تو این مهمونی خدمتکار باشی. چون بلافاصله بعد از زدن این حرف با اون زبون شیش متریش میخواست بگه اگه مستخدمت نیستم پس واسه چی منو اینجا زندانی کردی؟ یا اینکه بزار برم پی زندگیم و از این حرفایی که اصلاً دلم نمیخواست بهش فکر کنم.

پس فقط میتونستم آرزو کنم که اون شب به خوبی و خوشی تموم بشه واین استرس تمومنشدنی دست از سر من برداره..

سیگارم و تو جاسیگاری استیلم که جاش همیشه رو عسلی بود خاموش کردم و برای اینکه حداقل خیالش و از بابت مهمونی راحت کنم تا استرس بیخود نداشته باشه گفتم:

  • اصلاً مهم نیست چیکار کنی یا چی درست کنی. آدمای اون مهمونی برام هیچ اهمیتی ندارن. فقط برای حفظ آبرو جلوی فامیل این مهمونی برگزار میشه. زیاد لازم نیست خودت و خسته کنی. فقط خواستم بهت بگم که در جریان باشی.. همین.

از جاش بلند شد و همونطور که نگاهش به زمین بود گفت:

  • باشه به هر حال اگه کم و کسری ای باشه همه از چشم من میبینن. پس برای خودم بهتره که همه چیز خوب باشه تا مشکلی پیش نیاد.

  • دارم بهت میگم برام مهم نیست بقیه چه فکری میکنن یا راضی هستن یا نه. تو هم فقط باید نظر من برات مهم باشه نه اراجیف بقیه.

  • من تو این خونه وظایفی دارم آقا هیربد. نمیتونم بشینم و ببینم یکی داره پشت سرم ایرادم و بهتون میگه .

مکثی کرد و با تلخی کلامی که کاملاً حسش کردم ادامه داد:

نمیگم شما همچین آدمی هستید ولی بالاخره مردم با حرفاشون تاثیر خودشون و میذارن روآدما.

  • چه تاثیری مثلا؟

  • مثلا اینکه کاری کنن تا شما منو اخراج کنید. یا.. یا تصمیم بگیرید به جای اون پونصد میلیون کل مبلغ زمینتون و بزنید به حسابم.

این دختر فکرش تا کجاها رفته بود! حسابی حرصیم کرد با این حرفاش. شاید بد نبود برای چزوندنش بگم همچین چیزی بعیدم نیست.. ولی خب.. از طرفی دلم نمیومد برای این مهمونی اونم واسه کسی که ازش بیزار بودم استرس تو جون آنالی بندازم.

راه افتادم سمت پله ها که برم تو اتاقم و تو همون حین گفتم:

  • هیچکدوم از این اتفاقا نمیفته .تو هم دیگه نه حق داری بهشون فکر کنی نه به زبون بیاریشون.

×××××

تا روز مهمونی 3 روز بیشتر نمونده بود و با گذشت هر ساعت و هر دقیقه تا رسیدن به اون روز  استرس منم بیشتر میشد.

با اینکه هیربد خیالم و از بابت درست کردن غذاها راحت کرده بود و هربار که نگاه پر ازهراس منو میدید با یه زبونی بهم میفهموند که چطور بگزار شدن این مهمونی اصلا براش اهمیت نداره ولی بازم دست خودم نبود که اضطراب زیادی داشتم.

دلم نمیخواست برای درست کردن غذاهای عجیب غریبی که تا حالا درست نکرده بودم و کمابیش میدونستم تو مهمونی های پولدارا سرو میشه ریسک کنم. چون من کلا آشپز ماهری نبودم برای همین ترجیح دادم غذاهای ساده تر درست کنم ولی با پیش غذا و دسر های مختلف که این یکی و استثناعن تو درست کردنشون مهارت داشتم.

تنها اطلاعاتی که تونستم از زیر زبون هیربد بکشم بیرون تعداد مهمونا بود که گفت حدود 30-35 نفر میشن. 30-35 نفر مفت خور و بیکار که به بهانه دیدن یه نفر میخواستن بیان شکم چرونی. آخ که من چقدر از این جماعت بیزار بودم. ندیده میتونستم تشخیص بدم که چه جور آدمایین.. البته باید هیربد و از توشون فاکتور میگرفتم چون مشخص بود که اونم دل خوشی از این مهمونی و آدماش نداره.

*

بالاخره روز مهمونی رسید و من که کارای نظافت و تمیز کردن سالنا رو روز قبل انجام داده بودم.. اون روز از صبح مشغول درست کردن غذا و دسر شدم.

هیربد بیرون بود و نزدیکای ظهر از صدای کلید انداختنش فهمیدم که اومد. بدون اینکه سریبه آشپزخونه بزنه تا ببینه اوضاع پذیرایی از مهموناش به کجا رسیده رفت بالا تو اتاقش و منم انقدر درگیر بودم که نتونستم برم به استقبالش. فکرم نمیکردم که مستقیم بره بالا.

به خیال اینکه رفته لباساشو عوض کنه و حتماً برای ناهار میاد مشغول ادامه کارم شدم ولی هرچی گذشت هیچ خبری ازش نشد!

تقریباً یک ساعت از اومدنش میگذشت و من انقدر سرم به کارم گرم بود که فراموشش کردم. یه لحظه ترس برم داشت. نکنه اصلاً هیربد نبود که اومد خونه. من که تو آشپزخونه بودم و ندیدمش. ولی نه.. صدای کلیدشو میشناختم. پس چرا نیومد پایین؟ نکنه حالش بد شده باشه؟ نکنه معده اش درد گرفته باشه؟

سریع دستامو شستم و رفتم بالا. احتمالم داشت که خواب باشه ولی تا نمیدیدمش خیالم راحت نمیشد. سمت اتاقش و در زدم.

بعد از مکث نسبتاً طولانی گفت:

  • بله؟

بدون اینکه چیزی بگم آهسته در و باز کردم و رفتم تو. رو تختش دراز کشیده بود و ساعدشو گذاشته بود رو چشماش .عین دخترای هیز و ندید بدید نگاهم رو عضلات بازوش که از زیر تی شرت آستین کوتاه طوسیش بیرون زده بود خیره شد. دست خودم نبود که بی اختیار زیرلب براش سوره ون یکاد خوندم و فوت کردم بهش.

  • کاری داری؟

با صداش تو جام پریدم و به خودم اومدم و گفتم:

  • امممم.. چرا.. چرا نیومدید پایین ناهارتون و بخورید؟

×××××

دستمو از رو چشمام برداشتم و زل زدم بهش.. خستگی داشت از سر و روش میبارید. به غیر از اون خودم شاهد بودم که چقدر دیروز و امروز برای راه انداختن این مهمونی کوفتی زحمت کشید. ولی بازم به فکر ناهار من بود. من برای اینکه یه جورایی عذاب وجدان داشتم که تو این شرایط گیرش انداختم حتی وقتی از سر کار اومدم نرفتم سراغش تا ببینم در چه حالیه و حالا اون خودش اومده بود سراغ من.

  • تو با این همه کار وقتی هم برای غذا درست کردن داشتی؟

  • بله.. به هر حال اینم جزو وظایفمه.

نمیدونم چرا خوشم نیومد از حرفش. از اینکه این کارو فقط یه وظیفه دونست احساسرضایت نداشتم. دلم میخواست بگه به خاطر تو که گرسنه نمونی غذا درست کردم .

با اینکه میدونستم این دختر داره لوسم میکنه و باید هرچه زودتر به خودم بیام ولی لج کردم و گفتم:

  • اشتها ندارم. برو بیرون میخوام استراحت کنم.

  • ولی.. باید غذاتون و بخورید.

لحن صدام بی دلیل تند شد. البته بی دلیلم نبود.. بیشتر به خاطر حرصی که داشتم تو اون لحظه ازش میخوردم بود. خودمم نمیفهمیدم چمه!

  • گفتم نمیخورم برو بیرون!

  • میخواید غذاتون و بیارم بالا؟

خواستم بازم بگم نه ولی ترسیدم اینبار جدی جدی بره و من بمونم با گشنگی و ضعفی که به جونم افتاده بود. برای همین بی اختیار از دهنم پرید:

  • هر غلطی میخوای بکنی بکن.

آنا بی حرف رفت بیرون و منم چشامو دوباره بستم ولی تو لحظه آخر دیدم چجوری نگاهشسرد و ناامید شد. کاش تو دهنم سرب داغ میریختم که هیچوقت دیگه نتونم حرف بزنم تا با حرفام اینجوری بچزونمش.

کم پیش میومد که با این لحن باهاش حرف بزنم.. اونم مسلماً ازم توقع نداشت که اونجوری نگاهش توخالی و بهت زده شد. از خودم بدم اومد.. با اینکه دیدم خستگی از سر و روش می باره ولی بازم ناخواسته اذیتش کردم و خستگی این چند روز و براش بیشتر کردم.

آرزو میکردم که بهش برخورده باشه و به غذا نخوردنم اهمیت نده. اینجوری حداقل عذاب وجدانم کمتر میشد. با گشنگی و درد معده یه جوری خودم و شکنجه میکردم. ولی انگار این دختر همه جوره میخواست بهم ثابت کنه که چه قلب بزرگ و مهربونی داره.

با باز شدن در سریع چشمامو بستم و خودم و زدم به خواب. هم روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم هم میخواستم ببینم وقتی ازم ناراحتم هست برای غذا خوردنم تلاش میکنه یا نه. علناً این دختر و کرده بودم بازیچه دست خودم و هرجور دلم میخواست حرکتش میدادم.

صدای گذاشتن سینی غذا رو روی میز و شنیدم و بعد صدای لرزون و دلگیر آنالی:

  • آقا هیربد بیدار شید!

هیچ حرکتی نکردم..

  • بیدار شید لطفاً غذا سرد میشه.

میدونست که محاله تو این فاصله خوابم ببره برای همین یهو لحنش پر از شک شد.

  • آقا هیربد؟!!

……..

  • آقا هیربد بیدارید؟

……..

  • وای خاک بر سرم خدا چی شد یهو؟

دلم میخواست بیشتر بازی و ادامه بدم ولی ترسیدم از ترس سکته کنه. همینکه خواستم حرکتی بکنم که بفهمه بیدارم یهو یه لیوان آب سرد رو سر و کله ام خالی شد و از جا پریدم.

دختره احمق فکر کرده بیهوش شدم و لیوان آب و رو سرم خالی کرده بود. حالا که دید بیدارم خیالش راحت شد ولی اینبار از خشمی که تو نگاهم دید ترسید و سریع چند تا دستمال کاغذی برداشت و شروع کرد به خشک کردن سر و صورتم.

با تکیه با دستام نیم خیز شده بودم و هیچ حرکتی نمیکردم فقط زل زده بودم به حرکات تند و دستپاچه ی آنا که همینطورم داشت زیر لب حرف میزد:

  • وای خدایا! غلط کردم.. ببخشید. فکر کردم خدای نکرده از هوش رفتید. ببخشید تو روخدا!

انقدر حواسش پرت بود و هول شده بود که متوجه نمیشد چقدر فاصله اش باهام کمه ولی من که همه حواسم بهش بود کاملاً داشتم نفسای تند و گرمشو رو پوست صورتم حس میکردم و برای اولین بار حس کردم که نمیتونم زیاد دربرابر این دختر خودمو کنترل کنم.

من رو تخت بودم و خیلی راحت میتونستم دستمو دور کمرش حلقه کنم و با یه حرکت بکشمش روی خودم و……

به ثانیه نکشید که این فکرای مزخرف و از سرم بیرون کردم و به جای اینکه دستمو دور کمرش حلقه کنم. محکم مچ دستشو که داشت گردنمو با دستمال کاغذی خشک میکرد گرفتم و خیره شدم تو چشمای هراسون و بهت زده اش که فقط چند سانت با چشمام فاصله داشت.

نبض تند مچ دستش و کاملاً زیر انگشتام حس میکردم و نمیتونستم هیچ کاری برای آروم شدنش بکنم. چون شرایط خودم خیلی بدتر بود.

با اونیکی دستم دستمال و از تو دستش کشیدم بیرون. چقدر سخت بود که نگاهم و به پایین ولبای خوش ترکیب و از هم باز مونده اش نکشوندم. چقدر سخت بود که از بین اونهمه حس مختلف که گلومو گرفته و فشار میداد تونستم لب باز کنم و بگم:

  • برو بیرون.

چقدر سخت بود که دستای سردشو علیرغم میلم ول کنم و از اون نزدیکی دل بکنم. ولی باید میرفت.. شاید اگه یه دقیقه دیگه می موند کاری میکردم که بعدش تا آخر عمر پشیمون میشدم.

چند قدم عقب عقب رفت و گفت:

  • بازم معذرت میخوام.. اگه کاری داشتید ..صدام کنید!

نمیدونم درست دیدم یا نه ولی چشمای براقش بهم میگفت که بازم دل این دختر و شکوندم.

اما لحظه نزدیکی بیش از حد و حس نفسای گرمش لحظه ای از ذهنم بیرون نرفت.. با اینکه یه جورایی حالش و گرفتم ولی خودم انرژی شدیدی و از این حرکت گرفتم و این نهایت بی انصافی من بود!

بلند شدم لباس خیسم و عوض کردم و با اشتهای کامل غذای خوشمزه ای که برام آورده بودو خوردم. بعد از خوردن غذا هر کاری کردم نتونستم پایین نرم و یه جوری از دلش در نیارم .

چون اینجوری تا آخر شب عذاب وجدان اون چشمای خیس شده باهام می موند.

آنا اولین دختری بود که تو رفتارای بدم باهاش احساس پشیمونی میکردم. اولین دختری بود که اولین ها رو باهاش تجربه میکردم. پس نمیتونستم به راحتی از کنار این احساس نوظهورم رد شم.

سینی خالی غذا رو برداشتم و رفتم پایین. تو آشپزخونه نبود. با فکر اینکه حتماً رفته تو اتاقش تا خستگی در کنه رفتم سمت اتاقش و لای در و آروم باز کردم. ولی اونجا هم نبود.. از حموم اتاقشم صدایی نمیومد.

با تعجب رفتم تو سالن و با تکون خوردن پرده بالکن که خبر از باز بودن در بالکن میداد فهمیدم اونجاس. رفتم جلو و پرده رو کنار زدم.. پشتش به من بود و داشت با دستمال کف بالکن و تمیز میکرد.

از حرکاتش که یهو کند میشد یا دستش که به سمت سرش میرفت میشد فهمید که چقدر خسته اس. دیگه نمیتونستم بشینم ببینم واسه یه مهمونی بیخود که به خاطر برگشتن فامیلی که ازشون متنفر بودم برگزار شده بود اینقدر به خودش آسیب برسونه.

قبل از اینکه چیزی بگم چند تا نفس عمیق کشیدم تا بتونم عصبانیتم و کنترل کنم. دلمنمیخواست دیگه تحت هیچ شرایطی باهاش تند حرف بزنم. به اندازه کافی امروز ناراحتش کرده بودم.

  • داری اینجا چی کار میکنی؟

همونجوری که پشتش بهم بود دیدم که بعد از شنیدن صدام یه کم مکث کرد و بعد دستاش رفت سمت صورتش. فهمیدن اینکه داشت گریه میکرد کار سختی نبود ولی وقتی بلند شد و برگشت سمتم با دیدن چشمای سرخش مطمئن شدم. یعنی تا این حد رنجونده بودمش؟ یا آنا زیادی حساس شده بود؟

  • من.. دیروز یادم رفت اینجا رو تمیز کنم. الآن تموم میشه.

  • لازم نیست اینجاها رو تمیز کنی.. کسی اینجا نمیاد که ببینه تمیزه یا کثیف. حتی اگه بیادم اصلاً برای من مهم نیست که این قسمت خونه تمیز باشه که به خاطرش انقدر خودتو خسته میکنی.

تا اومد حرف بزنه گفتم:

  • آره میدونم داری وظیفتو انجام میدی. ولی من دارم بهت میگم لازم نیست.. گوش دادن به حرفای منم جزو وظایفته دیگه.. مگه نه؟ الآنم بهت میگم برو تو اتاقت و استراحت کن.

خسته تر از اونی بود که بتونه اعتراض یا مخالفتی بکنه.. یه کم با درموندگی نگام کرد و بعدآروم  گفت:

  • چشم!

بالاخره دلم آروم گرفت. ولی هنوز نتونسته بودم از دلش دربیارم.

از کنارم رد شد و داشت میرفت تو اتاقش که به هر جون کندنی بود خودم راضی کردم که بگم:

  • راستی.. ممنون بابت غذا. به موقع و خوشمزه بود.. مثل همیشه!

×××××

اگه بگم اون لحظه داشتم از خوشحالی بال درمیاوردم دروغ نگفتم.. باورم نمیشد. هیربد از غذام تعریف کرد.. برای اولین بار. چیزی که فکر می کردم یکی از غیر ممکنای زندگیمه!

از اون عجیب تر حال خودم بود. اصولا دیر به دیر قهر میکردم و از چیزی میرنجیدم ولی وقتی قهر میکردم سخت به حالت عادی برمیگشتم. پس الآن چرا انقدر عضلات صورتم میل به کش اومدن و خندیدن داشت؟ چرا نمیتونستم در برابر هیربد مقاومت کنم تا فکر نکنه هرموقع بخواد هرجور که دوست داره میتونه با من حرف بزنه.

یعنی اینا تحت تاثیر همون حس جدیدم بود؟ میشد اسمش و عشق گذاشت؟ منی که هیچوقتاز ته دل عشق و باور نکرده بودم و نمیتونم درک کنم که قدرت زیادی داره.. حالا داشتم با چشم خودم میدیدم و با تمام وجودم قدرتش و حس میکردم.

قدرتی که باعث شد بچرخم سمتش و با صادقانه ترین لحن ممکنم بگم:

– نوش جونتون.. کاری داشتید صدام کنید.

برای اینکه از رو حرکات غیر ارادی و تابلوم پی به شادی درونم نبره سریع رفتم تو اتاق. درست تو لحظه ای که فکر میکردم با اون حرکت بچگانه ام هیربد  و از خودم دور کردم امید از دست رفته ام با یه کلمه حرف برگشت سر جاش و جون دوباره گرفتم.

با اینکه استرس کارا دست از سرم بر نمیداشت ولی واقعا به اون استراحت اجباری احتیاج داشتم. وگرنه شب نمیتونستم سرپا وایستم و از سی نفر آدم پذیرایی کنم. بعضی وقتا زورگویی هیربد به نفعم تموم میشد.

از اینکه هیربد تا این حد درکش بالا بود و از عنوان شغل من تو این خونه سواستفاده نمیکرد خیلی خوشحال بودم. هرچند هنوز یه صدایی تو گوشم میگفت تو که از اول خدمتکار آفریده نشده بودی.. همین هیربد باعث شد این اسم باهات بمونه.

ولی خب این حسی که انقدر حالم و خوب میکرد هم نمیتونستم نادیده بگیرم. در کنار همهسختی هایی که با اسم خدمتکار همراهم بود.. موندن تو این خونه زندگی نصفه و نیمه با هیربد اتفاقی بود که واقعاً دلم میخواست تو زندگیم تجربه اش کنم.

با فکرای خوب و بچگونه ای که متاثر از یه جمله هیربد بود به خواب رفتم.

*

ساعت از 6 گذشته بود که بیدار شدم. دیگه کم کم داشت زمان اومدن مهمونا میرسید. سریع رفتم تو آشپزخونه و یه سر به غذاها و دسرام زدم و وقتی دیدم همه چیز مرتبه رفتم تو اتاق که حاضر شم.

اول یه دوش حسابی گرفتم و سبک شدم و بعد رفتم سراغ لباسام. دروغ نیست اگه بگم دلم میخواست جزو مهمونای این مهمونی باشم نه خدمتکار. دوست داشتم شیک ترین لباسا رو میپوشیدم و خودم و خوشگل میکردم تا بلکه بتونم یه کم به چشم بیام و نظر هیربد و جلب کنم..

ولی تقدیر چیز دیگه ای رو برام رقم زده بود و فعلاً مجبور بودم که باهاش کنار بیام. شاید.. یه روز دیگه تو یکی از همین مهمونیا کنار هیربد قرار میگرفتم کسی چه میدونست؟

شلوار جین آبی لوله تفنگیمو با یه بافت سورمه ای گشاد پوشیدم.. لباسام نو بود و تا حالاازشون استفاده نکرده بودم ولی مسلماً تفاوت زیادی با دخترای مهمونی داشتم که ندیده میتونم تصور کنم که با چه شکل و شمایلی میان. حتی میتونستم تشخیص بدم که خیلیاشون فقط به خاطر دیدن هیربد و جلب توجه اون خودشون و بزک میکردن. فقط نمیدونستم چه جوری باید این چیزا رو ببینم و قلبم و آروم نگه دارم.

حجم موهای فرم و با ژل و موس کم کردم و همه رو همه رو جمع کردم و محکم بالای سرم بستم. طبق عادتی که تو این چند وقته پیدا کرده بودم دیگه سراغ لوازم آرایشم نرفتم. آخه کلفت خونه رو چه به آرایش؟ اصلاً اگه به چشم نمیومدم راحت تر بودم.

یه دختر جوون که از بخت بدش در عرض چند ماه شده بود یه کلفت آواره و بی کس و کار دیدن داشت؟ مطمئن بودم که اگه هیربدم میدید که آرایش کردم ناراحت و عصبانی میشد.

ساعت نزدیک 8 بود که از اتاق رفتم بیرون. از همونجا با دیدن هیربد که تو سالن وایستاده بود و داشت با تلفن حرف میزد سر جام وایستادم.. ای خدا من تا آخر مهمونی با دیدن نگاه خیره دخترا به هیربد قلبم واینسته خوبه. آخه واجب بود تو مهمونی ای که به قول خودش خیلی اهمیت نداشت همچین تیپی بزنه؟

چقدر اون کت شلوار خوش دوخت نوک مدادی تو تنش برازنده بود. پیرهن مشکی و کراوات سفیدش بدون شک اون و تو این مهمونی تک و خاص میکرد.

هیچوقت با این تیپ رسمی ندیده بودمش.. اکثراً یا پیرهن اسپرت و چهارخونه با آستین هایتا زده می پوشید یا تی شرتای جذب.

ولی الآن واقعاً دخترکش شده بود.. نمیتونستم ذره ای از فکر نگاه خیره و احتمالی دخترا بیرون بیام.. جدا از قلب بیمار من.. میترسیدم یهو چشمش بزنن. برای همین قبل از اینکه متوجه من بشه برگشتم تو آشپزخونه و مشغول دود کردن اسپند شدم و تو همین حین زیر لب ون یکاد براش میخوندم تا از چشم بد در امان باشه.

بوی اسفند که تو خونه پیچید صداش و از پشت سرم شنیدم:

  • بوی چیه راه انداختی؟

منتظر شنیدن این سوال بودم برای همین با خونسردی ظرف اسپند و از رو گاز برداشتم و همونطور که میرفتم سمتش گفتم:

  • اسپند دود کردم یه کم هوای خونه عوض شه.

سرم پایین بود و عکس العملشو نمیدیدم. وقتی از کنارش رد شدم خیلی آروم و نامحسوس فوت کردم و دود اسپند و به سمتش هدایت کردم. خودم از کارم خنده ام گرفته بود و امیدوار بودم که هیربد متوجه نشده  باشه.

مشغول چرخوندن اسپند تو خونه بودم که زیرچشمی دیدم هیربد وایستاده و بر و بر داره منونگاه میکنه. مطمئناً اونم داشت تیپم و بررسی میکرد.

خیلی دلم میخواست منم زل بزنم تو چشماش تا بلکه از نگاهش بفهمم نظرش چیه.. خودمم خیلی دلم میخواست بپرسم ازش ولی روم نمیشد.

تو یه لحظه تصمیمم و گرفتم و چرخیدم سمتش.. سریع نگاهش و از بدنم گرفت و تو چشمام خیره شد ولی تو همون چند ثانیه دیدم که داره به ساق پام که اسیر پاچه شلوار جین لوله تفنگیم شده بود نگاه میکرد. اونم جوری که نمیفهمیدم به نظرش تیپم خوبه یا بده!

حس کردم یه چیز میخواد بگه که دودل بود و همینکه تصمیمشو گرفت و خواست حرف بزنه صدای زنگ در خبر از سررسیدن مهمونا داد!

×××××

با اومدن مهمونا نشد بهش بگم برو شلوارتو عوض کن. شایدم یه جورایی به خودم اجازه دادم که همچین حرفی بهش بزنم. هرچند با اون بافت گشاد و بلندی که پوشیده بود مشکلی پیش نمیومد ولی شلوارش یه کم تنگ بود و من اصلا دوست نداشتم نگاه خیره مهمونای هیزم و رو تن و بدن این دختر ببینم.

شاید با ورود دخترایی که لباسشون هیچ شباهتی به آنا نداشت دیگه جایی برای ناراحتی نبودولی از این میترسیدم که کسی مثل من از بین همه دخترای خوش رنگ و لعاب چشمش فقط دنبال آنالی باشه!

با اومدن مهمونا آنا رفت تو آشپزخونه و فقط هرازگاهی برای پذیرایی میومد بیرون. هنوز سپهر که دلیل اصلی این مهمونی بود نیومده بود.

از طرفی مدام بهراد و به خاطر این سفر بی موقع اش لعنت میکردم و از طرفی خوشحال بودم که اقلاً سپهر تنهاس و با خانواده منفورش نیومده. شاید خودش و میتونستم تحمل کنم.. ولی تحمل کردن خواهر و مادرش واقعاً از عهده ام خارج بود.

به ظاهر داشتم با مهمونا حرف میزدم ولی همه حواسم پیش آنا بود که مدام میرفت و میومد و این واقعاً داشت عذابم میداد. انقدری که دلم میخواد سرش داد بزنم و بگم بسه دیگه برو تو اتاقت و بیرون نیا. هرچند که داشت وظیفه اش و به بهترین شکل انجام میداد ولی چرخیدنش تو اون جمع واقعاً عصبیم میکرد.

برای هزارمین بار از زمان اقامت آنا تو این خونه آرزو کردم که کاش با یه بهونه دیگه تو این خونه نگهش میداشتم که مجبور نمیشد انقدر کار کنه و زحمت بکشه. من حتی شرایط و از زندگی سابقش که مجبور بود تو بوتیک آرش کار کنه هم سخت تر کرده بودم براش. ولی تو اون زمان کم که فقط میخواستم از دست حبیب نجاتش بدم و برای خودم نگهش دارم..

هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نرسید.

  • هیربد این خدمتکاره رو کسی بهت معرفی کرده یا از این شرکتای خدماتی اومده؟

با صدای امیرعلی که بغل دستم وایستاده بود چرخیدم سمتش که دیدم زل زده به آنا. از همون نگاه هایی که میشناختمش و ازش بیزار بودم.

با اخمی که بی اختیار رو صورتم نشست گفتم:

  • چطور؟

  • همینطوری. آخه سنش خیلی کمه.. فکر نمیکردم شرکتا افراد بچه سالم استخدام کنن.

هرچند حتماً بدبخت احتیاج داشته.. از کدوم شرکت گرفتیش؟

اون لحظه آخرین چیزی که میخواستم صحبت درباره آنالی بود. ولی بی اختیار نگاه منم به سمتش جذب شد. این دختر حتی اگه ساده ترین لباس و میپوشید و سرشو بالا نمیگرفت بازم توجه بقیه رو جلب می کرد و این باعث کلافگی من میشد.

از درون عصبی بودم ولی برای اینکه امیرعلی متوجه نشه و بیخیال این قضیه شه با بی تفاوتی گفتم:

  • واسه تو چه فرقی میکنه. نگو که از بی کسی داری تو مستخدما دنبال زید میگردی واسهخودت؟

تک خنده ای کرد و گفت:

  • نه بابا بذار اینی که زاییدم و بزرگ کنم تا بعد!

دیگه چیزی نگفت و درست تو لحظه ای که حس کردم بی خیال شده و خواستم یه نفس راحت بکشم صدای زمزمه مانندشو شنیدم:

  • ولی چشای خوشگلی داره!

داغ کردم. دلم میخواد با مشت بکوبم تو اون چشماش تا بیخودی هرز نره. دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم آخه بی شرف آنا اصلاً سرشو بلند کرد که تو چشماشو ببینی؟ اون که تمام مدت با سر پایین از خجالت در حال پذیرایی کردنه.

خودم و به نشنیدن زدم چون اصلاً حوصله شنیدن چرت و پرتای بعدیشو نداشتم.. ولی انگار دست بردار نبود.

  • همیشه فکر میکردم طرف مقابلم باید اندام توپی داشته باشه. ولی الآن چند وقته حس میکنم به چشمای زیبا بیشتر علاقمندم.

  • پس از این به بعد قبل از شروع رابطه چشماتو خوب باز کن.

اینو گفتم و رفتم سمت آنا که داشت میرفت تو آشپزخونه. با یه نگاه گذرا به مهمونا دیدم همشون سرشون گرمه برای همین از فرصت استفاده کردم و منم دنبال آنا رفتم تو آشپزخونه.

تازه داشت مینشست پشت میز تا یه کم خستگی در کنه که با دیدن من سریع دوباره بلند شد.

چند قدم رفتم سمتش و گفتم:

  • بشین.. راحت باش!

همونطور که مینشست گفت:

  • چیزی میخواید بگید بهتون بدم.

  • نه.. فقط. میخواستم بگم زیاد بیرون نمون. پذیرایی و که کردی برگرد تو آشپزخونه.

  • چشم!

یه غمی تو چشماش بود که سعی میکرد مخفیش کنه.. ولی نمیتونست. مشخص بود که این وضعیت داره زیادی اذیتش میکنه .

حقم داشت. این دختر تاحالا مستخدم نبود.. من و پسرعموی لجن تر از خودم یهو عین بختک افتادیم رو زندگیش و باعث شدیم اسم کلفت تا آخر عمرش رو پیشونیش بمونه.

با شنیدن صدای زنگ و سروصدای مهمونا فهمیدم سپهر اومده.. نگاه خیره ام و از چشمای آناگرفتم و رفتم به استقبال پسرعموی به ظاهر دوست و در باطن دشمنم.

از همون لحظه ورودش برق کینه و نفرت و تو چشماش دیدم. برقی که مسلماً اونم تو چشمای من دیده بود.. ولی لبخند اجباریش حداقل به بقیه ثابت میکرد که ما چقدر همدیگرو دوست داریم و از دوری هم دلتنگیم.

برعکس سپهر من علاقه ای به ظاهر سازی نداشتم.. بقیه هم کم و بیش میدونستن که من دل خوشی از این خانواده ندارم.

برای همین فقط باهاش دست دادم و با سردترین لحن ممکن گفتم:

  • خوش اومدی!

ولی اون برعکس من نیشش باز بود و خیلی گرم برخورد کرد.

  • ممنون پسرعمو. دلم خیلی برات تنگ شده بود.

با نگاهی که حالم و داشت بهم میزد سر تا پام و بر انداز کرد و با یه لبخند یه وری دم گوشم گفت:

  • جووووووون چی ساختی. حسابی رو فرمیا!

نیومده خزعبلاتش و شروع کرده بود. برای اینکه نشون بدم حوصله ای واسه شنیدن اینحرفای صد من یه غاز ندارم ..با اشاره دست به سمت سالن راهنماییش کردم.

من یه گوشه نشستم و خیره به سپهر که داشت با مهمونا احوالپرسی میکرد یه سیگار روشن کردم. از بین پسرعموهام فقط با بهراد جور بودم.. با بقیه عادی و با سپهر و خواهر و مادرش دشمن خونی.

از بچگی چشم دیدنشون و نداشتم. ولی بعد از فوت پدربزرگم و اتفاقاتی که این وسط افتاد نفرتم ازشون هزار برابر شد. انقدری که ترجیح میدادم خبر مرگشون و بشنوم ولی خودشون و نبینم.

بعد از خوش و بش با مهمونا اومد کنارم نشست. فندکم و گرفت و یه سیگار واسه خودش روشن کرد و حین بیرون فرستادن دودش گفت:

  • چه خبر پسر عمو؟

نفسی گرفتم و با سردی هرچه بیشتر گفتم:

  • خبری نیست.. تو چه خبر؟

  • واسه ما هم خبری نیست.. فکر میکردم خبرا پیش شما باشه.

بهراد بهم گفته بود مجبور شده جریان واگذار کردن زمین پدریم و بهش بگه و الآن سپهر غیرمستقیم میخواست از زیر زبونم حرف بکشه تا بفهمه علت کارم چی بوده ولی با اومدن آنالی که برای پذیرایی از سپهر میومد طرفمون چیزی نگفتم.

آنا با ادب و احترام از سپهر پذیرایی کرد و من همه حواسم به نگاه موشکافانه سپهر بود.. وقتی پذیرایی تموم شد آنا رو به من گفت:

  • چیزی لازم ندارید؟ با سردترین لحن ممکنم گفتم:

  • نه.. برو کم کم میز شام و آماده کن!

با گفتم چشم زیر لبی سرشو انداخت پایین و رفت. میدونم بد باهاش حرف زدم.. دلم نمیخواست تا این حد احساس خدمتکار بودن داشته باشه.. ولی جلوی این آدم اینجور حرف زدن لازم بود. باید جوانب احتیاط و رعایت میکردم.

نه سپهر و خانواده اش.. و نه هیچکدوم از آدمای این جمع تحت هیچ شرایطی نباید میفهمیدن که آنا برای من بیشتر از یه خدمتکاره و بهش اهمیت میدم. برای همین دلم میخواست تو این مهمونی حتی به عنوان خدمتکار نباشه.. ولی نمیتونستم علتش و بهش توضیح بدم.

  • تو این چند وقته که اونور بودم. ایران تو هیچ چیز پیشرفت نکرده.. به جز خدمتکار!

متلکشو گرفتم ولی چیزی به روم نیاوردم که خودش ادامه داد:

  • اون موقع ها که ما اینجا بودیم خدمتکارا زنای میانسال بودن که بوی عرقشون حال آدم و بهم میزد. ولی الآن دخترای جیگر میگر استخدام میکنی.. جریان چیه؟

با عصبانیت از اینکه چرا این بحث تموم نمیشه یه پام و تند رو زمین تکون میدادم و تو همون حال گفتم:

  • خودت که میدونی واسه من کارایی مهمه تا ظاهر!

پوزخندی زد و گفت:

  • آره.. اون که صد در صد..

دیگه چیزی نگفتم تا شاید خفه شه که چند دقیقه بعد پرسید:

  • حال مادرم و نورین و نمیپرسی؟

تو دلم گفتم جفتشون برن به جهنم ولی ناچارا گفتم:

  • چرا.. حالشون چطوره؟

  • خوب و به شدت دلتنگ تو!

با اخمای درهم نگاه عاقل اندر سفیهم چرخیدم سمتش که نیشش تا بناگوش باز شد.

  • اونا هم خیلی دلشون میخواست بیان. اما کارای ویزاشون جور نشد.. مامانم هم یه کم اونجادرگیری داشت. من که دیگه داشتم اونجا خفه میشدم تصمیم گرفتم تنهایی بیام.

از شدت عصبانیت فکم منقبض شد و دستامو مشت کردم. حالت هایی که همیشه با یادآوری اون دو نفر تو وجودم ایجاد میشد.

ولی از طرفی خدا روشکر کردم که اونا اینجا نیستن. تحت هیچ شرایطی دلم نمیخواست دیگه با اون دوتا موجود رذل عوضی روبرو بشم. مخصوصاً الآن که آنا تو زندگیم بود و شاید با اومدن اونا زندگی و آرامش اونم به خطر میفتاد و من به عنوان کسی که مسئولیتش باهام بود نباید میزاشتم این اتفاق بیفته.

  • بازم مثل قبل یه مهمونی گرفتن بلد نیستی. اون بهراد تخم سگ هرچی باشه بلده مهمونی بگیره. میدونه چی آدم و میسازه. همون و میذاره جلوت.

با اخم نگاش کردم و گفتم:

  • باعث افتخارمه که از این جهت شبیه بهراد نیستم.

قهقهه ای زد و با دست چند ضربه به پام زد:

  • زمونه عوض شده پسر عمو.. تو هم خودتو عوض کن.

با اومدن پسر عمه ام پویا و به حرف گرفتن سپهر از این مکالمه ی منزجر کننده خلاص شدم و نگاهم و دوختم به آنا که داشت دست تنها همه وسایل شام و با نظم و سلیقه خاصی میچید رو میز.

محال بود بزارم کسی دستش به آنا برسه… نه …امکان نداشت .این دختر تو این چند ماهه کاری کرده بود که حاضر بودم با تمام وجودم ازش محافظت کنم و نذارم اشتباهات قبلیم اینبارم باعث پشیمونیم بشه.

این و خیلی وقت بود که فهمیده بودم!

×××××

میزو با سلیقه و مرتب چیدم و با یه نگاه کلی وقتی دیدم هیچ کم و کسری ای نداره به هیربد اعلام کردم که شام آماده شده و اونم همه مهمونا رو برای صرف شام دعوت کرد .

تو دلم خدا خدا میکردم که همه چیز خوب باشه و مشکلی پیش نیاد. با اینکه هیچ وقت به خودم برای راه انداختن یه مهمونی سی چهل نفری اعتماد نداشتم ولی دلم میشکست اگه کسی از غذاها که انقدر براشون زحمت کشیده بودم ایراد میگرفت.

داشتم برمیگشتم تو آشپزخونه که چشمم افتاد به اون دوتا دختری که از اولمهمونی حواسم و پرت کرده بودن. یکیشون بدجوری تو نخ هیربد بود .انقدری که هرکسی به راحتی متوجه میشد چه برسه به من که انقدر رو این مسئله حساس شده بودم.

انقدر در طول پذیرایی کردنم زیر نظر گرفتمش که فهمیدم یکی از فامیلای دور هیربده و اسمش الهه اس .

با اینکه دیدم هیربد موقع احوالپرسی باهاش خیلی سنگین و متین رفتار کرد و به چراغ سبز نشون دادناش اهمیتی نداد ولی بازم دست خودم نبود که انقدر خصمانه بهش نگاه میکردم. شایدم.. اسم حسی که اون لحظه داشتم حسودی بود.. ولی هرچی که بود اصلاً خوب نبود!

وقتی از کنارم رد شد.. شنیدم به دختری که کنارش بود جوری که منم بشنوم گفت:

– بریم ببینیم این کلفت خوشگله چی کار کرده! 

اینو گفت و بلند بلند خندیدن. نگاه پر از نفرتم و بهشون دوختم و هیچی نگفتم چون زبونم تو اون شرایط واقعاً کوتاه بود. ولی تو دلم هرچی که میخواستم بارشون کردم. 

دلم میخواست جلوی همه داد بزنم کلفت تویی و هفت جد و آبادت دخترههرجایی جلف. آدم کلفت باشه شرف داره به اینکه اینجوری خودش و با این سر و وضع عرضه کنه به بقیه.

رفتم تو آشپزخونه. سعی کردم به حرفش فکر نکنم.  ولی نمیشد.. خیلی ازش حرصم گرفته بود و باید یه جوری خودمو خالی میکردم. تلافی نگاه های خیره و مستقیمش به هیربد و این حرفی که الآن زد و باید یه جا درمیاوردم.

یه فکر پلید اومد تو سرم. ولی باید تا وقتی سرشون به شام گرم بود عملیش میکردم. حالا که به خاطر موقعیتم نمیتونستم رو در رو وایستم و جواب چرت و پرتایی که لیاقت خودش و خانوادشه رو بدم باید از این طریق اعتراضم و نشون میدادم.

رفتم سراغ جعبه کمک های اولیه و از توش یه سرنگ برداشتم و از ظرف وایتکس که تو کابینت زیر ظرف شویی بود پرش کردم .

سرنگ و پشتم قایم کردم و جوری که توجه هیچ کس و جلب نکنم. آروم رفتم سمت اتاقک کوچیکی که کنار در ورودی بود و مخصوص آویزون کردن لباس مهمونا بود. 

از اونجایی که از لحظه ورود چشمم رو این دختره ثابت مونده بود خوب تو ذهنم مونده بود که چی پوشیده. شایدم چون تنها کسی که اون پالتوی جگری جیغ پر زرق و برق و کوتاه و تنش کرده بود همین بود و لباس بقیهواقعاً سنگین تر بود.

یه کم بین لباسا چشم چرخوندم و وقتی پیداش کردم مستقیم رفتم سراغش .میدونستم کارم بدجنسیه و از شخصیت من بعیده ولی وقتی یاد لحن پر از تمسخرش و اون نگاه های زشتت به هیربد میفتادم انگیزه ام واسه این کار بالا میرفت.. 

نفس عمیقی کشیدم و  بدون اینکه مکث کنم تا پشیمون بشم از این کار سرنگ حاوی وایتکس و رو قسمت پشتش به صورت یه خط عمودی خالی کردم.

با دیدن خط سفید بزرگ نامنظمی که تو اون پالتوی خوشرنگ مثل وصله ناجور بود و البته کاملاً جلوی دید بدجوری دهن کجی میکرد لبخند رضایت رو لبم نشست و آبی روی آتیش درونم ریخته شد.

اونجا بود که فهمیدم عشق و علاقه.. یا شایدم حسادتی که از علاقه میاد میتونه حتی آدم و بدجنس کنه. شاید اگه الهه الآن جلوم بود این سرنگ و به جای پالتوش تو چشماش خالی میکردم.

به همون آرومی که اومده بودم برگشتم تو آشپزخونه و سرنگ و انداختم دور و منتظر موندم تا عکس العملش و با دیدن این صحنه دلخراش ببینم. یه کم استرس داشتم ولی به قیافه الهه که موقع دیدن لکه سفید پالتوش فکر میکردم آروم میشدم.

 *

بقیه مشغول خوردن شام بودن و منم تو آشپزخونه نشسسته بودم و داشتم با غذام بازی میکردم.

علاوه بر حرفی که الهه بهم زد یه چیز دیگه ای هم بود که داشت رو دلم سنگینی میکرد. نمیتونستم لحظه ای از فکر لحن هیربد  بیرون بیام با اینکه میدونستم حتماً یه علتی داشت که اونجوری باهام حرف زد ولی داشت عذابم میداد.

شاید به خاطر حضور پسر عموش.. سپهر بود.

کاملاً میشد فهمید که هیربد هیچ دل خوشی از این پسرعموش نداره و ازش خوشش نمیاد. نمیدونم تاثیر رفتار هیربد بود یا چیز دیگه که ناخودآگاه منم بهش حس بدی پیدا کردم با اینکه هیچ شناختی نداشتم ازش .

پسره فکر کرده بود کیه یا کجا داره میاد که با خودش بادیگارداشم آورده بود.. اگه مجبور نبودم هیچوقت جلوی همچین آدمایی دولا راست نمیشدم.

ولی چی کار باید میکردم؟ زبونم کوتاه بود و من هیچ قدرتی برای دفاع از شخصیت خودم نداشتم.

*

بعد از خوردن شامشون هرچقدر منتظر موندم تا هیربد بیاد و من نظرش و درباره غذا بپرسمنیومد. منم رفتم تو سالن تا ظرفا رو جمع کنم.

تو همین رفت و برگشتا و نگاهای زیر چشمیم به مهمونا متوجه شدم که هیربد  نیست. تعداد مهمونا هم کم شده بود و احتمال دادم که رفته تو یکی از اتاقا یا شایدم بالکن.

ولی سپهر همونجا تو سالن بود و داشت برای جماعتی که دورش جمع شده بودن از خاطراتش تو خارج از کشور و کارایی که اونجا میکرده و اینجا تقریباً جرم محسوب میشد تعریف میکرد.

سریع ظرفا رو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه. فعلاً کاری نداشتم برای همین مشغول شستن ظرفا شدم.. صدای ظرفا نمیذاشت بفهمم تو سالن چه خبره و من همچنان منتظر هیربد بودم که بیاد. ولی نیومد و من مجبور شدم برای فضولی هم که شده یه سینی چایی بریزم و ببرم برای مهمونا.

با یه نگاه گذرا به مهمونا دیدم همچنان اثری از هیربد نیست و با نهایت عصبانیت دیدم که الهه م تو سالن نیست. مسلماً نمیتونست رفته باشه چون منتظر بودم صدای جیغ و دادش و وقتی که داشت پالتوشو میپوشید بشنوم. پس یعنی هنوز اینجا بود و احتمالاً….. پیش هیربد!

دیگه دلم نمیخواست ریخت هیچکدوم از مهمونا رو ببینم ولی حالا که با سینی چایی اومدهبودم وسط سالن دیگه نتونستم راه اومده رو برگردم. برای همین مشغول تعارف کردن چایی شدم.

سرم پایین بود و به قیافه شون نگاهی نمیکردم ولی صداهای زمزمه مانندشون موقع برداشتن چایی عذابم میداد.

  • مرسی عزیزم!

  • چرا زحمت کشیدید خوشگل خانوم؟

  • میخوای شما بشین من تعارف میکنم؟

برای اینکه جوابشون و ندم دندونامو محکم به هم فشار میدادم و سریع از کنارشون رد میشدم. سنگینی نگاه بعضیاشون و رو تن و بدنم حس میکردم و دلم میخواست یه قطره آب بشم و برم تو زمین. نمیفهمیدم چرا مثل بقیه مهمونایی که متشخص نشسته بودم و نیم نگاهی هم به من نداشتن نبودن و حتماً باید ذات زشت و پلیدشون و قاطی حرفا و نگاهاشون نشون میدادن.

تا حالا تو زندگیم انقدر احساس حقارت نکرده بودم و بدبختیم اینجا بود که نمیتونستم باعث و بانیاشو لعنت کنم چون یکی از باعث و بانی هاش کسی بود که بهش علاقمند شده بودم .

ولی کاش نمیشدم ..

لیاقت هیربد لابد امثال الهه بود با موقعیت مالی و اجتماعی خوب.. نه منی که نون خوردنشمدست هیربد بود و اگه تصمیم میگرفت میتونست حتی به من گشنگی بده!

همچنان مشغول پذیرایی با سر زیر انداخته بودم. نفر بعدی که بهش چایی تعارف کردم هرچقدر صبر کردم برنداشت و حتی نمیگفت که نمیخوره تا برم سراغ بعدی.

همینکه خواستم سرمو بلند کنم صداشو شنیدم:

– به به!!!! احوال شما خانومِ.. ببخشید دختر خانوم چموش!

صداش به نظر آشنا بود. ولی قبل از اینکه صداشو تجزیه و تحلیل کنم سرمو بلند کردم و نگاهم تو چشمای مشتاق و شرورش قفل شد. با دیدن و شناختنش سریع صاف وایستادم و با قلبی که تند تند تو سینه ام میکوبید چند قدم ازش فاصله گرفتم.

خون تو بدنم منجمد شد. مگه میتونستم این شخص و اون روز نحس و فراموش کنم؟ مگه میتونستم ضجه زدنای خودم و خونسردی این آدم و فراموش کنم؟ مگه میتونستم استرسی که تمام اون یه هفته از ترس دیدن این تو جونم بود و فراموش کنم؟

حبیب بود که رو بروم نشسته بود و داشت با پوزخند گوشه لبش نگام میکرد.

ازش میترسیدم ولی بی مورد بود.. من الآن دیگه تو خونه هیربد بودم. دلیلی نداشت که از اینآدم بترسم. مسلماً نمیخواست جلوی این همه آدم منو با خودش ببره. مگه به همین راحتی بود؟ هیربد محال بود بزاره.. هرچند.. اگه هیربد پیداش میشد.

با هر جون کندنی بود آرامش خودم و حفظ کردم و با بی تفاوتی دوباره سینی و به سمتش گرفتم.

صدای سپهر که کنار حبیب نشسته بود به گوشم خورد:

  • مگه میشناسیش؟

آب دهنم و قورت دادم. خدا خدا میکردم نگه تا کسای دیگه هم پی به این حقیقت تلخ زندگیم نبرن ولی حبیب همونطور که چاییشو برمیداشت گفت:

  • بله.. بهراد و هیربد قرار بود این دختر خانوم و جای طلبشون بدن به من. ولی هیربد لحظه آخر اومد و یکی از سندای خونه پدریشو عوض طلبش داد و این دخترو ازم خرید. فکر میکردم دلش براش سوخته و خواسته تحویل خانواده اش بده ولی انگار نقشه های دیگه ای براش داشت.

لعنتی به حبیب فرستادم  وزیر چشمی به سپهر نگاه کردم. خیره به من به فکر فرو رفته بود و جوری که انگار داشت با خودش حرف میزد گفت:

  • پس اون جریانی که بهراد از زیر تعریف کردنش در میرفت این بود؟ هیربد به خاطر یهکلفت زمینای پدری ما رو ناقص کرده؟

اون لحظه واقعاً نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم .فقط حس میکردم هیربد نمیخواست سپهر از این قضیه باخبر بشه و الآن حبیب همه نقشه هاش و نقش بر آب کرده بود. حتی میدونستم حبیبم دعوت نکرده وخودش پاشده اومده که کاش قلم پاش میشکست.

عین آدمای کر و لال عمل کردم و بی اینکه هیچ عکس العملی از حرفاشون نشون بدم سینی و گرفتم جلوی سپهر.. به وضوح دیدم که نگاه سپهر بهم تغییر کرد. یه جور شک و بددلی و کینه تو نگاهش دیدم که میترسوندم. ولی سعی کردم به روی خودم نیارم. هرچند که برای لرزش دستام که حتی سینی هم تکون میداد کاری نمیتونستم بکنم.

دولا موندنم جلوی سپهر طولانی شد تا اینکه بالاخره گفت:

  • من چایی نمیخورم برام قهوه بیار.

اصلاً قصد کل کل کردن باهاش و نداشتم ولی قهوه نداشتیم. چند وقت پیش برای اینکه هیربد هوس نکنه و یواشکی نره سراغش همه رو ریختم دور.

برای همین گفتم:

  • قهوه نداریم.

خواستم رد شم که با لحن تندی گفت:

  • چرند نگو به من!

چپ چپی نگاهش کردم و باز به خودم تلقین کردم که تو جایگاهی نیستم که جوابش و بدم وگرنه واسه اینم مثل پسرعموش بهراد جواب تو آستینم داشتم.

بی اهمیت بهش داشتم میرفتم سراغ مهمون بعدی که صداش و برد بالاتر و به همون نسبت صدای حرف زدن بقیه کم تر شد.

  • با تواااااااااااام!

با کلافگی چشمام و محکم باز و بسته کردم و خیره اش شدم:

  • بله؟؟؟؟؟؟

  • گفتم برام قهوه بیار!

  • منم گفتم قهوه نداریم.

  • یعنی چی؟ مگه میشه؟

چرا فکر میکرد نمیشه؟ مگه تو خونه همه قهوه پیدا میشه؟ صداش که رفته رفته داشت بلندتر میشد اعصابم و مختل کرد و از اون بدتر چیزی که داشت آزارم میداد پیدا نشدن سر و کله هیربد بود!

برای همین با تمام حرصم شونه ای بالا انداختم و خیره تو چشماش گفتم:

  • فعلاً که شده.

خودش که هیچ تا شعاع چند متریش چشمای همه از تعجب گشاد شد.. مگه من چی گفتم؟ چرا یهو همشون شوکه شدن؟

از بین اونا حبیب زودتر از همه به حرف اومد:

  • زر اضافی نزن بچه. برو قهوه بردار بیار.

چه جوری باید به اینا حرف حالی میکردم؟ چرخیدم سمت حبیب..

  • گفتم نداریم.. خودم و تبدیل به قهوه کنم؟

به محض به زبون آوردن این حرف که فقط از حرص نبودن هیربد به زبونم اومد پشیمون شدم .چرا یه دیقه زبون به دهن نمیگرفتم که بعدش به غلط کردن نیفتم؟

با این حرفم آتیش عصبانیت حبیب شعله ورتر از قبل شد.. تا به خودم بجنبم با یه حرکت زد زیر سینی روی دستم.. قبل از اینکه چایی های داغ رو بدنم بریزه سینی و ول کردم و همه استکانا افتاد زمین و شکست.

با ترس و نفس های به شماره افتاده زل زده بودم به حبیب که اشاره ای به آدماش کرد و یکیشون سریع اومد پشتم وایستاد و دستم و گرفت و چرخوند و از پشت چسبوند به کمرم.

دستم بدجوری پیچ خورد و درد بدی توش پیچید ولی صدای دردم و تو گلوم خفه کردم. با اونیکی دستش موهامو از پشت گرفت و کشید تا سرم و بالا بگیرم.

حالا دیگه تقریباً همه سرپا وایستاده بودم و داشتن این نمایش و تماشا میکردن و جالب اینجا بود که انگار همه آدمای اون جمع حبیب و میشناختن و یه جورایی ازش میترسیدن که صداشون در نمیومد.

به زور خودمو کنترل کردم که اشکم سرازیر نشه. تو بد شرایطی گیر افتاده بودم و درد دستم هم لحظه به لحظه داشت بیشتر میشد. فقط داشتم خدا خدا میکردم تا هیربد هرجا بود زودتر پیداش بشه و منو از دست این عوضیای بی وجدان نجات بده.

حبیب با نگاه شرارت بارش اومد جلو و یه قدمیم وایستاد و تا بیام بفهمم چی شد دستشو برد بالا و محکم کوبوند تو صورتم.

  • این برای حرصی بود که از دفعه قبل ازت داشتم.

به ثانیه نکشید که سوزش دومین سیلی دست سنگینشم همون قسمت صورتم حس کردم و بعدشم جاری شدن خون از کنار لب پاره شده ام.

  • اینم به خاطر گه خوری الآنت واسه سپهر.

دیگه نتونستم جلوی ریزش اشکام و بگیرم. هم به خاطر درد هم به خاطر تحقیر.. فقط داشتم به این فکر میکردم که مگه من چی گفتم؟

نگاهم افتاد به سپهر پوزخندی که رو لبش بود منو یاد بهراد انداخت.. از این پوزخندای شدیداً ترسناک زیاد ازش دیده بودم.

رو به حبیب گفت:

  • مگه دفعه پیش چه غلطی کرده بود؟

  • هیچی. انقدر وحشی بازی درآورد که حتی آدمای منم نتونستم بگیرنش. آخرشم هیربد اومد و معامله رو بهم زد وگرنه خوب میدونستم وقتی بردمش تو خونه ام باید باهاش چیکار کنم.

  • پس از اون دخترای وحشیه آره؟

دلم میخواست داد بزنم بگم وحشی شماهایید که از زور بازوتون استفاده میکنید برای به وحشت انداختن یه دختر بی گناه ..ولی شرایطم طوری نبود که بخوام جوابشون و بدم.. فعلاً اسیر دستشون بودم و با هر حرف و حرکت اضافه ای یه جای بدنم لت و پار میکردن.

فشاری که به دستم داشت وارد میشد واقعاً دردناک بود و من تنها کاری که میتونستم اون لحظه بکنم این بود که از درد جیغ نزنم. ولی شاید لازم بود جیغ بزنم تا هیربد هرجا که بود پیداش بشه.

نگاه سپهر داشت از بالا تا پایین اسکنم میکرد. نگاهش ترس و به جونم انداخت. شاید مثل نگاه حبیب هیز و خریدارانه نبود.. ولی میدونستم که تو سرش نقشه هایی داره که مسلماً نفعی واسه من نداشت. تا اینکه بالاخره نگاهش رو صورتم ثابت موند و منم تونستم با دقت بیشتر ببینمش.

با دیدن لنز آبی ای که انداخته بود تو چشماش و ابروهای دست کاری شده و دماغ عملیش که بیشتر شبیه دخترا کرده بودنش و هیچ سنخیتی با اون ته ریش و هیکل مردونه نداشت چندشم شد.

با اینکه ته چهره اش شبیه هیربد بود و مشخص بود که یه نسبت فامیلی باهم دارن.. ولی هیربد کجا و این مرد زن نما کجا؟

  • حبیب.. واسه چی این و می خواستی؟ تا اونجایی که من میدونم و از وضع زندگیت خبردارم دخترای دور و برت از این چرب و نرم ترن.

لبخندی چندش آور رو لبای حبیب نشست.

  • اون که صد در صد … این تحفه رو فقط به خاطر باکره بودنش میخواستم. وگرنه ریخت و قیافه اش که دوزارم نمی ارزه.

دلم میخواست یه قطره آب بشم و برم تو زمین. یعنی آدما تا این حد میتونستن وقیح باشن؟ چقدر راحت غرور و شخصیت یه آدم و زیر پاشون له میکردن. چه جوری میتونستن؟ سپهر تک خنده ای کرد و گفت:

  • ببینم. هنوز باکره ای یا هیربد ترتیبتو داده؟

عین بهت زده ها فقط داشتم به چشمای قفل شده اش نگاه میکردم. یعنی تو این لحظه واقعاً ازم انتظار جواب داشت؟ چی باید بهش میگفتم؟ توقع داشت بشینم و درباره این مسائل باهاش درد دل کنم؟ حبیب گفت:

  • چی شد؟ چرا لال شدی؟ جوابشو بده دیگه.

قبل از اینکه من زبونم و به حرکت دربیاره صدای دختری و از پشت سرم شنیدم که گفت:

  • هه! پرسیدن نداره که.. هیربد به همچین دخترای آس و پاسی نگاهم نمیکنه!

صدای الهه رو تشخیص دادم.. با اینکه با حرفش یه جورایی داشتم آتیش میگرفتم ولی از طرفی خیالم راحت شد از اینکه پیش هیربد نیست!

آب دهنم و قورت دادم و به سختی و با کلماتی که از شدت درد بریده بریده میشد به حرف اومدم:

  • م … من.. فقط.. واسه آقا هیربد … کار میکنم.. ه … همین!

لبخند لبای سپهر گشاد تر شد.

  • میدونستم.. محاله.. هیربد اهل دختر بازی نیست. یعنی نمیتونه باشه!

درکی از منظور حرفش نداشتم. یعنی چی که نمیتونه باشه؟

با حس دست حبیب رو چونه ام به خودم و اومدم و نگاه هراسونم و دوختم به چشماش که تو فاصله کمی ازم قرار داشت و نگاهش که میخ لبام بود.

  • پس فکر کنم ارزش یه بار امتحان کردن و داشته باشه.. هان؟ سپهر؟ نظر تو چیه؟

سپهر با خنده شونه ای بالا انداخت و حبیب سرش و آورد جلو.. چرا این آدمایی که انگاراومده بودن تئاتر تماشا کنن هیچ حرفی نمیزدن. چرا جلوی این عوضی رو نمیگرفتن؟ یعنی هیچکدومشون یه ذره وجدان نداشتن؟

نفس حبس شده ام و بریده بریده بیرون دادم. دیگه حتی به درد دستم هم که داشت بیشتر و بیشتر میشد فکر نمیکردم. اون لحظه همه حواسم به حبیب بود که فاصله اش باهام داشت لحظه به لحظه کمتر میشد و زانوهای منم شل تر….

×××××

با کلافگی نگاهی به ساعت دور دستم انداختم و در جواب حرفایی که هیچی ازش نمیفهمیدم سرم و تکون دادم .نمیدونم الآن چه وقت صحبت درباره مسائل و مشکلات شرکت بود. که منو دو ساعت تو اتاق اسیر کرده بودن و نمیذاشتن برم.

دلم می خواست برم پیش آنالی و بهش بگم که غذاهاش بی نظیر و محشر بود.. تا شاید یه کم از استرسش کم بشه و بفهمه زحمتاش بی ثمر نبوده. ولی از بعد شام اینجا گرفتار شده بودم و نمیتونستم از شرشون خلاص شم.

بعد از چند دقیقه دیگه بالاخره حرفای صد من یه غازشون تموم شد و رفتم تو سالن. میخواستم مستقیم برم تو آشپزخونه سراغ آنا ولی هنوز به سالن نرسیده بودیم که متوجه سکوت عجیب غریب جمع شدم. از سر شب همهمهه به پا بود و همه داشتن با هم حرف میزدن پس الآن چی باعث شده بود که همشون یهو ساکت بشن؟

با فکر اینکه حتماً اتفاقی افتاده قدم هامو تند کردم ولی وقتی رسیدم به سالن و با دیدن صحنه رو بروم زانوهام ناخودآگاه از حرکت ایستاد و من کوبش ضربان  تند قلبم و حس کردم.

بدون توجه به حضور بی دعوت حبیب چهار چشمی زل زده بودم به آنا که اسیر دستای اون غول بیابونی که از آدمای حبیب بود شده بود و از چهره خیس از اشک و هراسونش میشد فهمید که چقدر ترسیده.

برام مهم نبود چی شده که کارشون به اینجا کشیده.. حتی برام مهم نبود که بشنوم آنالی حرفی بهشون زده که نباید میزده. فقط میخواستم از اون وضعیت نجاتش بدم. نه فقط به خاطر خودش.. خودمم طاقت دیدنش تو دستای کس دیگه ای رو نداشتم.

با دیدن حبیب که چونه آنا رو نگه داشته بود و وقیحانه به قصد بوسیدنش داشت بهش نزدیک میشد با دستای مشت شده از عصبانیت سریع رفتم سمتشون و با صدای تقریباً بلندم گفتم:

  • چه خبره اینجـــــــــــا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگاه همشون چرخید سمتم.. ولی من بی توجه به بقیه حریصانه زل زده بودم تو چشمای بهت شده و آنا تا یه کم آرامش و توش ببینم. ولی تو نگاهش فقط ترس بود و وحشت!

رفتم سمت اون نره خری که با دستای کثیفش آنا رو گرفته بود. با یه دستم بازوی آنا روگرفتم و با اونیکی اون مرتیکه رو هل دادم عقب و آنا رو کشیدم طرف خودم.

عین بچه های بی پناه سریع رفت پشتم سنگر گرفت. با دیدن این حرکات ترحم انگیزش میزان خشم و عصبانیتم بیشتر شد.

با اینکه خیلی سعی میکردم عادی باشم تا سپهر و بقیه که نگاه کنجکاوشون ازمون جدا نمیشد متوجه رفتار نرمم با آنالی نشن ولی بازم احساس میکردم چهره ام برافروخته بود.

صدای حبیب و شنیدم که گفت:

  • از این به بعد قبل از اینکه کلفت استخدام کنی.. یه کم بهش طرز حرف زدن با مهموناتو یاد بده.

رومو کردم سمت حبیب.. اصلاً اون اینجا چه غلطی میکرد که حالا واسم راهکار پیشنهاد میداد؟

با بی خیالی آشکاری نسبت به حرفش گفتم:

  • فکر میکردم انقدر برای خودت ارزش قائل باشی که بی دعوت جایی نری.

وا رفت ولی بروز نداد و حق به جانب گفت:

  • میخواستم سپهر و ببینم.. احتیاج به دعوت نبود.

سپهر همونطور که به سیگارش فندک میزد گفت:

  • خیلی هوای این دختره رو داری هیربد. با شناختی که ازت دارم میگم که این کارا ازت بعیده. جریان چیه؟ اینهمه حمایت از یه کلفت زیاد نیست؟

لحنش زانوهام و به لرزه انداخت.. برای اولین بار تو عمرم از یه نفر ترسیدم. اونم از آدمی مثل سپهر. نه به خاطر خودم. فقط به خاطر آنا. به خاطر ترس از تکرار گذشته ای که خیلی وقت بود مدفونش کرده بودم تو زوایای ذهنم. به خاطر عقده های این خانواده عوضی!

صدای آروم گریه ی آنا نمیذاشت رو حرفام متمرکز بشم.. با این حال گفتم:

  • اگه ادعات میشه که من و میشناسی.. پس باید اینم بدونی که چقدر از این جنجالا بیزارم.

این مسخره بازیا و نمایش و نگه دار واسه خونه خودت.

  • جوش نزن پسر عمو.. هم تو هم این جماعت خوب میدونید که من میونه ای با دختر جماعت ندارم. حبیبم فقط کنجکاو شد ببینه دختری که واسه تو یک و نیم میلیارد می ارزه چه طعمیه.. قطعاً باید خوشمزه باشه!

ای حبیب بی پدر مادر. مطمئن بودم نمیتونه جلوی زبونش و بگیره ولی فکر نمیکردم به اینزودی لو برم. بهراد بهم گفته بود که چیزی بهشون نگفته. پس کار کس دیگه ای به جز حبیب نمیتونه باشه. لعنت بهت با این حضور بی موقع و شومت.

رومو چرخوندم سمت آنا که هنوز پشتم عین گنجشک بارون خورده پناه گرفته بود و داشت اشک میریخت. تا چرخیدم سمتش با چشمای بارونیش زل زد تو چشمام.

خیره به زخم خونین گوشه لبش گفتم:

  • برو تو اتاقت. دیگه هم بیرون نیا.. همین الآن!

انگار فقط منتظر اجازه من بود.. سریع تقریباً دویید تو اتاقش و در و بست.

  • امیدوارم بتونی جواب بقیه رو هم بدی.

با صدای سپهر نگاهش کردم که ادامه داد:

  • به خاطر واگذاری اون زمین میگم!

رو به سپهر که با قیافه پیروزمندانه نگام میکرد گفتم:

  • اولاً فکر نمیکنم به تو مربوط باشه که من چی کار میکنم.

قدمی بهش نزدیک تر شدم و گفتم:

  • دوماً اگه خیلی کنجکاوی باید بگم که اون بدهی خودم بود اون زمینا هم زمینای خودم بود.

دستامو گذاشتم تو جیبم و با نگاه پیروزمندانه ام ادامه دادم:

  • پس حق دارم هرجور که دلم میخواد ازش استفاده کنم. به تو یا بقیه هم هیچ ربطی نداره.

با نیم نگاهی به حبیب پوزخندی زدم و گفتم:

-در ضمن.. به کسی فروختم که رفیق جون جونیته.. حاضره به خاطر دیدنت بی دعوت پاشه بیاد خونه من. پس فکر نمیکردم اگه بخواد رو زمینا ساخت و سازی انجام بشه با حبیب به مشکل بربخورید.

دیگه هیچی نگفت.. ولی به وضوح دیدم که برق کینه و نفرت نگاهش چند برابر شد. مسلماً من با فروش اون زمین نقشه هایی که داشتن تو این چند سال میکشیدن و نقش بر آب کردم.

پس باید منتظر همچین دشمنی و کینه ای میشدم .

از طرفی هم خوب میدونستم این ادای دوست و رفیق بودن با حبیب همه اش تظاهره و در باطن سایه هم و با تیر میزنن و هیچوقت نمیتونستن شرکای خوبی باشن و جفتشونم این و خوب میدونستن که حرفی از شراکت سر اون زمینا به میون نمیاوردن

با همه این اوصاف وقتی به آنا و حضور موثرش تو خونه زندگیم فکر میکردم اصلاً از کارم پشیمون نمیشدم.. آنا ارزشش و داشت که پا رو یه سری از خط قرمزام بذارم و به خاطرش بجنگم. تنها نگرانی من بابت سلامت جون خودش بود. وگرنه مال و دارایی یا حتی جونخودمم هیچ ارزشی نداشت برام.

*

بالاخره مهمونی کذایی اون شب تموم شد و من دل تو دلم نبود که آخرین مهمونم بره و برم سراغ آنا که ببینم در چه حالیه. اون نگاه پر از ترس و هراسش از جلوی چشمم کنار نمیرفت .درست مثل اون روز توی قبرستون شده بود که وقتی اون پسرخاله عوضیش اون حرفا رو بهش زد. اگه مثل اون روز قلبش گرفته باشه چی؟

چقدر بی فکری کردم که زودتر نرفتم بهش سر بزنم. با اینکه طاقت دیدن نگاه ترسیده و چشمای گریونشو نداشتم ولی نگرانش بودم. رفتم تو اتاقشو آروم در و باز کردم.

با دیدنش که راحت رو تخت خوابیده بود و بالا و پایین رفتن پتو که نشونه نفسای منظمش بود خیالم راحت شد. یه لحظه خواستم برم تو و یه کم بالا سرش بشینم ولی همینکه چهره اش آروم بود و نفساش منظم کافی بود. شایدم بهتر بود که فردا صبح درباره این مسئله باهاش حرف میزدم.

درو بستم و رفتم بالا .از اینکه امروز انقدر ناخواسته باعث اذیتش شدم شرمم میشد. مگه این دختر چه گناهی داشت که باید تو این سن اینهمه عذاب و تحقیر و تحمل میکرد؟

همونجا به خودم قول دادم کاری کنم تا عذاب و ناراحتی امشبشو فراموش کنه. نباید هیچوقتیادم میرفت که اون دختر در اصل خدمتکار نبوده و لیاقت این رفتارا رو نداره. اون میتونست خانوممن و این خونه و عمارت بشه.. البته اگه گذشته ای این وسط نبود که دست و دلم و بلرزونه!

×××××

با درد مچ دستم از خواب بیدار شدم. به زور مسکن خوابیده بودم و حالا که اثرش رفته بود دردش دوباره بیدارم کرد. تمام تنم از درد مور مور میشد. یه مسکن دیگه هم خوردم ولی فایده ای نداشت … انگار داشت رفته به رفته بیشترم میشد.

ورم و باد کردگیشو نسبت به اونیکی دستم کاملاً تشخیص میدادم. چی کار باید می کردم؟ با این درد دووم نمیاوردم تا صبح!

یهو یاد هیربد افتادم. ساعت 3 نصفه شب بود. از سکوت خونه فهمیدم مهمونا رفتن. ولی بعید بود هیربد بیدار باشه. اونم خسته بود و احتمالاً به محض رفتنشون خوابیده.

از طرفیم میگفتم اگه خوابم باشه بیدارش میکنم. هرچی باشه مهمونای اون این بلا رو سرم آوردن پس به عنوان صاحاب کارم وظیفه اشه که الآن یه کاری برام بکنه. درد نمیذاشت به چیز دیگه ای فکر کنم. تا صبح بی شک می مردم. به قصد کمک گرفتن از هیربد رفتم بیرون. جلوی در اتاقش که وایستادم دودل شدم.. شاید اگه یه ذره دیگه تحمل میکردم میتونستم تاصبحم صبر کنم و بیخودی هیربد و از خواب بیدار نکنم..

آره اینجوری خیلی بهتر بود.. وقتی روم نمیشد که این وقت شب باهاش چشم تو چشم شم پس باید تحمل می کردم و صدام در نمیومد.

چرخیدم تا برگردم تو اتاقم که یهو با دیدن سایه سیاهی که درست پشتم وایستاده بود جیغی از ترس کشیدم و چسبیدم به در…….

×××××

هرکاری کردم خوابم نبرد.. خودم و با بهونه سردرد گول میزدم ولی در اصل از شدت ناراحتی و اعصاب خوردی خوابم نمیبرد. صحنه ای که آنا رو اسیر شده تو چنگ اون غول بیابونی دیدم یه لحظه از جلوی چشمم کنار نمیرفت. چرا بی عقلی کردم و اون و وسط این آدمایی که عین گرگ گرسنه بودن تنها گذاشته بودم؟

چقدر خودمو سرزنش کردم که چرا زودتر از اتاق بیرون نیومدم تا نذارم کار به اینجا برسه. یه جورایی مطمئن بودم که سپهر نزدیکش نمیشه ولی خب از کجا باید میفهمیدم تو زمان غیبتم حبیب قدم نحسش و تو خونه ام گذاشته؟ حبیبی که مطمئناً برای آنا تبدیل به یه فوبیا شده بود! برای خلاص شدت از شر فکر و خیال بلند شدم یه کتاب بیارم بخونم شاید ذهنم یه کم آرومگرفت.

از کتابخونه که برگشتم جلوی در اتاقم آنا رو دیدم. نمیدونم چی این وقت شب کشونده بودتش پشت در اتاقم.. ولی هرچی بود تردید و کاملا از حرکاتش میخوندم.

وقتی دیدم در نمیزنه فهمیدم پشیمون شده.. بدون حرف آروم رفتم پشتش وایستادم و وقتی برگشت و من و دید از ترس چسبید به در.

همونجا وایستادم تا نفسش جا بیاد و بگه چی کارم داشته ولی وقتی آروم شد با گفتن یه ببخشید زیر لب سرشو انداخت پایین که بره.

شاید اگه هیربد قبلی بودم.. اون لحظه برام هیچ اهمیت نداشت که واسه چی اومده و چرا بی حرف میخواد بره.. ولی  الآن……

تا خواست از جلوم رد شه مچ دستشو گرفتم که نگهش دارم ولی با جیغ نصفه و نیمه ای که کشید و صورتش که از درد جمع شد سریع ولش کردم.. پس مشکل دستش بود. باید از نگاهش میفهمیدم که یه چیز داره اذیتش میکنه ولی این سکوت بی موقع اش هیچ جوره تو کتم نمیرفت.

  • دستت درد میکنه؟

با همون چشمای بسته سرشو بالا پایین کرد.

خواستم بپرسم چی شده ولی باز اون صحنه عذاب آور جلوی چشمام رنگ گرفت. اون عوضی نره غول دستشو از پشت پیچونده بود.

اگه شکسته باشه چی؟ وقتی من رفتم دیدمش خواب بود.. یعنی دردش انقدر زیاد بود که از خواب بیدارش کرده؟ پس چرا اینجوری لالمونی گرفته بود؟

الآن وقت فکر کردم به اینکه چرا درد نمیکشه نبود. اون اومده بود تا از من کمک بگیره و منم وظیفه ام بود که کمکش کنم. هرچند که گاهی این سکوت و تحمل کردنش عذابم میداد.

دستشو با احتیاط نگه داشتم و خیره تو چشماش که اشک توش حلقه زده بود گفتم:

  • یه چند دقیقه درد نکشیدنو بذار کنار خواهشاً.. اگه دردت زیاد بود بگو.

دستی به چشماش کشید و گفت:

  • باشه!

  • اول انگشتا و مچ دستتو تکون بده ببینم میتونی.

چند بار دستشو آروم باز و بسته کرد و مچ دستشو چرخوند.

  • میتونم.. ولی درد میگیره.

لعنت به این دل که با هر کلمه از صدای لرزونش میلرزید. چی به سر من اومده بود که انقدر ضعیف و سست شده بودم؟

  • پس نشکسته.. اگه شکسته بود الآن نمیتونستی حتی انگشتاتو تکون بدی.

اشکای دوباره جاری شده اشو پاک کرد و عین دختر بچه های معصوم زل زد تو چشمام و گفت:

  • خوب میشه؟

  • نه.. فردا باید بریم قطعش کنیم!

  • وای نه!

نگاهم به چشمای بارونی هراسونش که افتاد میلم به تو آغوش گرفتنش فوران کرد. این دختر بعضی وقتا شیطون و درس میداد و بعضی وقتا انقدر ساده و مظلوم میشد که دل سنگم آب میکرد.

برای اینکه بتونم خودم و کنترل کنم سریع ازش فاصله گرفتم و گفتم:

  • معلومه که نه.. فقط یه کم ضرب دیده.. تو برو تو اتاق من تا برم از پایین باند بیارم دستتوببندم.. این کتابم بذار رو میزم.

انقدر درد داشت که حتی کوچکترین اعتراض و تعارفی نکرد.. کتاب و ازم گرفت و سریع رفت تو اتاق و منم با اعصابی داغون رفتم پایین. پماد سالیسیلات و با وسایل باندپیچی برداشتم و رفتم بالا.

رو تخت نشسته بود و تا رفتم تو سریع بلند شد وایستاد.

رفتم سمتش و گفتم:

  • بشین!

با فاصله کمی کنارش رو تخت نشستم و همینکه خواست خودشو بکشه کنار و فاصله رو بیشتر کنه.. دستشو گرفتم تو دستم و مجبور شد همونجا بشینه.

خیره به دست باد کرده اش که رگ های آبیش از زیر پوستش نمایان شده بود گفتم:

  • میخوام دستتو فشار بدم.. هرجا بیشتر درد میکرد بگو.

  • چشم!

دست سردشو با یه دست نگه داشتم و با دوتا انگشت اونیکی دستم.. آروم ساعدشو فشاردادم. وقتی به مچ رسیدم یهو عضلاتش منقبض شد.

رومو کردم طرفش که دیدم چشماشو محکم بسته و گوشه لبشو به دندون گرفته.

دیگه داشت کفریم میکرد. آروم لای چشمای باز کرد و وقتی چهره خشمگینم و دید کپ کرد.. لحنم ناخواسته تند شد و این دست خودم نبود.

  • مگه من دارم شکنجه ات میکنم که صداتو خفه میکنی؟ بهت گفتم دست از تحمل کردن بردار تا من بفهمم کجات بیشتر درد میکنه.

چشمای گرد شده اش نشون میداد که انتظار این لحن و ازم نداشت.. از خودم بدم اومد که برای دیدن درد کشیدنش دستشو محکم فشار دادم.

وقتی بیشتر از خودم متنفر شدم که اون دو قطره اشکی که مظلومانه از چشماش چکید و دیدم.

سریع اشکاشو پاک کرد و با بغضی که صداشو میلرزوند گفت:

  • آیییییییییییی … هـّ … همین جا. خِـِـ… خیلی درد میکنه!

« لعنت به تو هیربد.. لعنت.. نمیبینی درد داره بازم اونجوری فشار میدی؟»

یه کم از پماد سالیسیلات و مالیدم رو دستش و شروع کردم به ماساژ دادن. دستش زیر دستمداشت میلرزید و کاملاً حس میکردم که لابه لای درد کشیدنش از این نزدیکی معذبه..

من نگاش نمیکردم تا بیشتر از این اذیت نشه. ولی حرکت دورانی انگشتم رو پوست دستش و متوقف نکردم. عجیب بود بیشتر از اینکه آنا آروم بشه من داشتم احساس آرامش میکردم.

بی اختیار پرسیدم:

  • همه چی و انقدر خوب تحمل میکنی؟

  • تحمل نمیکنم.. درد میکشم ولی.. عادت به جیغ و داد راه انداختن ندارم. ولی یه چیزی و هیچوقت نمیتونم تحمل کنم و سریع صدای جیغم و میبره بالا.

  • چی؟

یه جوری شرمنده شد انگار بهش گفته بودن مجبوری درد و تحمل کنی که حالا از به زبون آوردن این نقطه ضعفش انقدر خجالت میکشید.

  • سوختن!

  • یعنی چی؟

  • یعنی اگه یه نقطه کوچیک از بدنمم بسوزه خونه رو میزارم رو سرم.. دعا کنید هیچوقتهمچین اتفاقی نیفته.

دلم میخواست بگم خدا کنه همچین اتفاقی البته از نوع خفیفش بیفته.. چون به نظرم بالا و پایین پریدنای ناشی از درد و سوزشش خیلی دیدنی بود ولی چیزی نگفتم و به کارم ادامه دادم.

چقدر دلم میخواست نوازش اون پوست نرم و ادامه بدم ولی دیگه باید دستشو میبستم.

باند کشی و برداشتم و داشتم دور دستش میپیچیدم که صدای زمزمه مانندشو شنیدم:

  • مهموناتون خیلی وحشی بودن.

با اخم بهش نگاه کردم ولی دیگه اون ترس و تو چشماش ندیدم. هرچند قبول داشتم خیلی اذیت شد.. ولی یه جورایی به اونا هم حق میدادم که از دست زبونش کفری شده باشن. با اینکه هنوز نمیدونستم چی گفته بهشون.

دوباره مشغول پانسمان شدم و گفتم:

  • حق با حبیب بود.. باید قبل از اومدن مهمونا بهت گوشزد میکردم که جلوی زبونت و بگیری.

انگار فقط منتظر یه چراغ سبز از من بود.. یهو عین بمب ترکید و دوباره سوار قطار کلماتششد.

با صدایی که نشون میداد بغضشو به سختی داره مهار میکنه گفت:

  • تقصیر من چیه؟ پسرعموت ادا درآورد گفت من قهوه میخوام. منم به خاطر اینکه شما یواشکی نرید قهوه بخورید چند روز پیش همه رو ریختم دور. بهشم گفتم نداریم فکر کرد دارم دروغ میگم.. گفتم چی کار کنم نمیتونم خودمو برات قهوه کنم که.. یهو اون حبیب کثافت زد زیر سینی چایی و منم برای اینکه نسوزم انداختمش زمین. بعدشم اون نوچه غول بیابونیش اومد دستم و گرفت پیچوند. به خدا من اصلاً بد حرف نزدم خودشم گفت که..

حرص … حرص اونروزو سرم خالی کرد.

نمیدونستم موقع حرف زدنش نگاهم به کجاش بدوزم. به چشمای خیسش.. به پارگی گوشه لبش. به اثر قرمزی روی گونه اش.. یا به رنگ و روی پریده اش. مطمئن بودم اگه این حرفا رو امشب نمیزد تا فردا دق میکرد.

ولی من که یاد اون یکی کار امشبش افتادم خیلی سریع اینهمه مظلومیتش و فراموش کردم و با اخمهایی که به ظاهر درهم شده بود گفتم:

  • تو که تو این کار استادی.. به جای جواب دادن میزاشتی وقتی سرشون حسابی گرم شد باوایتکس میرفتی سراغ پالتوهاشون..

به ثانیه نکشید که اون غم و ناراحتی از نگاهش رفت و جاش و داد به بهت. یه جورایی کپ کرد انگار نمیتونست باور کنه که من همچین مسئله ای رو متوجه شده باشم ولی رفته رفته که از بهت در اومد انگار فهمید خیلی هم دور از باور نبوده .

با اینحال گفت:

  • ش..شما .. از کجا فهمیدید؟ اینبار حرص لحنم واقعی بود..

  • آتیشت و میسوزونی خودت میری میخوابی من باید جیغ جیغای اون دختره اعصاب خورد کن و تحمل کنم .

سرش و گرفت بالا و با جدیتی که کمتر ازش دیده بودم ولی صدایی که میلرزید گفت:

  • من.. من که نمیدونستم قراره بعدش.. اون حبیب کثافت همچین کاری کنه که منم.. برم بخوابم. میخواستم… میخواستم بمونم و بهش بگم که کار منه.. میخواستم همونقدر که من و سوزوند.. ببینه که منم میتونم بسوزونمش.

  • چرا تو رو سوزوند؟ چیکار کرد مگه؟

یه لحظه ساکت شد و سرش و انداخت پایین.. انگار تردید داشت برای حرفی که میخواست بزنه ولی وقتی دید همچنان منتظر بهش خیره شدم بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

  • مسخره ام کرد.. بهم.. بهم گفت کلفت خوشگله!

دستم و گذاشتم زیر چونه اش و سرش و بلند کردم و مستقیم به چشماش که داشت دو دو میزد خیره شدم .

  • مطمئنی فقط همین بود؟

بالا پایین شدن سیبک گلوش و دیدم و بعد صدای ضعیفش به گوشم خورد:

  • بله!

با اینکه شک داشتم تنها مسئله ای که از اون دختر آزارش داده همین بوده ولی قبول کردم و دیگه چیزی نپرسیدم.. تو همون فاصله ای که صورتش از صورتم قرار داشت ناخودآگاه نگاهم رو زخم لبش خیره موند.

دستت بشکنه حبیب.. دیدی نتونستی به چنگش بیاری حرصت و اینجوری سرش خالی کردی؟ لعنت به تو با این ذات پلیدت و لعنت به من که امشب از آنا غافل شدم.

یه لحظه واقعاً نفهمیدم چی شد فقط به خودم که اومدم دیدم دارم با انگشتم زخم گوشه لبشو نوازش میکنم. نگاه حیرت زده آنالی نشون میداد که که چقدر تعجب کرده.

تعجب انگیز تر این بود که هیچ تلاشی برای برداشتن دستم نمیکردم. تا اینکه خود آنا سرشو یه کم کشید عقب و منم همزمان دستمو..

یه کم دستپاچه به دور و برش نگاه کرد و بلند شد وایستاد.

  • من دیگه برم. دستتون درد نکنه. بازم معذرت میخوام که این وقت شب مزاحم خوابتون شدم.. شب بخیر!

حتی یه کلمه هم در جوابش نگفتم اونم وسایل باند و برداشت و رفت بیرون. انگار اونم فهمیده بود که اگه یه ذره بیشتر می موند اوضاع خیلی خطری میشد.

انگار اونم بالا رفتن دمای بدن من و که تحت تاثیر همون نوازش کوتاه لبش بود حس کرد .

انگار اونم صدای ضربان تند قلبم و شنید و چه خوب که عقلش رسید بره……

نگاهم افتاد به ساعت.. 4و نیم بود. این بچه الآن تازه رفت بخوابه 7 صبحم میخواست بیدار شه.. اونم با اونهمه کاری که دیروز کرده بود. نمیتونستم بذارم تو خونه من انقدر به خودش آسیب بزنه.

حالا که اقرار میکردم از علت نگه داشتن آنا تو این خونه و شغلی که بهش دادم پشیمونبودم.. باید یه جوری کمکش می کردم و نمیذاشتم از این طریق صدمه ای بهش برسه. من در قبال سلامتیش مسئول بودم.

مطمئناً اگه بهش میگفتم فردا لازم نیست زود بیدار شه حرف گوش نمیکرد و دوباره برای آماده کردن صبحونه من هفت صبح پامیشد.. برای همین یه دونه از قرصای خواب آورمو با یه لیوان آب برداشتم و رفتم پایین.

در زدم و بدون منتظر موندن برای جواب رفتم تو.. سریع بلند شد نیم خیز شد. متعجب نگام میکرد که چی کار دارم.. زیاد منتظرش نذاشتم.. قرص و لیوان و گرفتم سمتش.

  • این چیه؟

مطمئن بودم اگه میگفتم خواب آوره نمیخورد برای همین گفتم:

  • مسکنه.. بخور دردتو آروم میکنه.

بدون حرف خورد .یعنی انقدر بهم اعتماد داشت که به این سرعت قبول کرد و قرص و ازم گرفت؟ یعنی اگه هر قرصی بود از دستم میگرفت و میخورد؟

حس خوبی داشت اینهمه اعتمادی که تو وجود آنا نسبت به من بود.. ولی کاش بتونم جواب این اعتمادشو بدم و ازش سو استفاده نکنم.

×××××

چشمامو که باز کردم اولین چیزی که حس کردم احساس سبکی بود. انگار با همین چند ساعت خواب خستگی این چند روز از تنم درومده بود. چیزی که کاملاً بعید میدونستم به این راحتیا اتفاق بیفته.

تو جام نشستم و تو همون حالت کش و قوسی به بدنم دادم که با دیدن ساعت همونجوری با دستای کش اومده خشکم زد..

چند ثانیه بهش خیره موندم که ببینم از کار افتاده یا سالمه. نه عقربه هاش داشت تکون میخورد پس سالم بود.. آخه یعنی چی؟

وقتی داشتم میخوابیدم ساعت 4 بود.. الآنم 5 .. روشنی هوا نشون میداد که 5 صبح نمیتونه باشه. پس.. پس یعنی من.. من 13 ساعت خوابیده بودم؟

مگه همچین چیزی امکان داره؟ هرچقدرم خسته بوده باشم مسلماً نمی تونستم که.. یهو یه چیزی عین برق از ذهنم رد شد.

قرصی که دیشب هیربد بهم داد. من که بسته و ورقشو ندیده بودم.. ولی خودش گفت مسکنه.

یعنی از قصد این کارو  کرد؟

نمیدونم چرا بی دلیل خوشحال بودم.. شاید برای اینکه هیربد حواسش بهم بود و فهمیده بودکه چقدر خسته ام. هنوز اتفاق دیشب جلوی چشمم بود که خستگی راه انداختن اون مهموی و تو تنم گذاشته بود. هرچند که تحمل اون درد می ارزید به ماساژ و توجهات زیر پوستی هیربد.

نگاهم کشیده شد سمت دست باند پیچی شده ام و لبخند رو لبم نشست. بی اختیار دستمو بردمش سمت لبم و جای نوازش های آرام بخش دیشب هیربد و بوسیدم. چقدر حس بی نظیری بود. حاضر بودم هزار برابر دیشب درد بکشم ولی بازم اون نوازش و…….

با فکر اینکه ساعت پنج عصره و هیربد تا الآن ممکنه گشنه مونده باشه.. عین فنر از جام پریدم.

سریع آبی به دست و صورتم زدم و رفتم بیرون.

تو سالن نبود ولی با سر و صدایی که از آشپزخونه میومد فکر کردم شاید اونجا باشه.

با فکر دیدن هیربد با سری زیر افتاده رفتم تو ولی با زنی میانسال و درشت هیکل که داشت تو آشپزخونه کار میکرد مواجه شدم و چشمام تا آخرین حد باز شد..

این دیگه کی بود؟ از حرکات فرز ماهرانه اش و طرز لباس پوشیدنش مشخص بود که مستخدمه.. ولی اینجا چی کار میکرد؟ خود هیربد کجا بود اصلاًً؟ چند قدم رفتم سمتش و گفتم:

  • سلام.

نیم نگاهی عصبی بهم کرد و با سلامی زیر لبی دوباره مشغول شد.. هنوز حضورش برام گنگ و مبهم بود واسه همین پرسیدم:

  • ببخشید.. شما اینجا چی کار میکنید؟

  • میبینی که.. دارم کار میکنم.

صداش کلفت و لحن خشمگینش اصلاً دوستانه نبود … جوری که آدم و می ترسوند. ولی من که تا جواب سوالم و نمیگرفتم ساکت نمیشدم.

  • آقا هیربد شما رو استخدام کرده؟ نگاه تمسخر آمیزی بهم انداخت و گفت:

  • نه پس.. سر خود پاشدم اومدم اینجا دارم کلفتی میکنم. چقدر سوال میکنی!

نگاه دقیق تری به منی که بهت زده داشتم تماشاش میکردم انداخت و گفت:

  • صبر کن ببینم… اصلاً تو کی هستی؟

  • من … من.. من چیزه.. من….

چقدر به زبون آوردن این کلمه برام سخت بود. انگار هنوز خودمم باورم نشده بود کهخدمتکارم!

سرم و انداختم پایین و گفتم:

  • منم اینجا کار میکنم.

  • هه! پس تا الآن کدوم گوری بودی؟

اصلاً از طرز حرف زدنش خوشم نمیومد. انگار حالا که فهمیده بود منم مستخدم این خونه ام دیگه رعایت نمیکرد و هرجور دلش میخواست حرف میزد. جدا از اینکه نمیفهمیدم هیربد چرا باید با وجود من یه نفر دیگه رو استخدام کنه اینم درک نمیکردم که چرا این شخص انقدر طلبکار و خشن بود؟!

نفسمو با حرص فوت کردم. از این که انگار نمیشد حرف کشید.. باید میرفتم از خود هیربد میپرسیدم.

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.