خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان خدمتکار اجباری پارت ۶

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

روم وگرفتم و اشکایی که دوباره چشمام و پر کرده بود و پاک کردم. هیربد خیلی موفق بود تو کنترل کردن خودش و احساساتش که اشکش در نمیومد.

  • چه خوب! پس بروشماره حساب و بیار.

شادی سریع رفت تو و هیربدم صاف وایستاد. با نگاهی به من دست کرد تو جیبش و یه دستمال کاغذی و کیف پولش و همزمان دراورد. دستمال و داد به من و از تو کیفش یه مقدار تراول و یه کارت کشید بیرون.

وقتی شادی برگشت و شماره حساب و ازش گرفت.. کارت و پولا رو بهش داد و گفت:

  • اینا رو بده مامانت. بگو آمپول این ماهش و زود بزنه .اینم شماره منه. هرموقع مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزنید!

شادی که از شدت ذوق دستاش میلرزید سریع پول و شمرد و جلوی چشمای بهت زده من و هیربد سیصد تومنش و برگردوند:

  • این اضافه اس. پول آمپول مامانم همینقدره!

همه حواس من اون لحظه به هیربد بود. احساس کردم هرچی شک و تردید نسبت به این کارش داشت با این حرکت شادی از بین رفت.

انگار حالا دیگه مطمئن شده بود که این دختربچه مظلوم و دوست داشتنی جزو اون بچه های آموزش دیده نیست و نقشه ای پشت کاراش نداره وگرنه حتی میتونست از این فرصت سو استفاده کنه و پول بیشتری از هیربد بگیره.

هیربد بدون اینکه پول و بگیره انگشتاش شادی رو بست و گفت:

  • اینم برای اینکه دیگه نری از حیاط آقای اصلانی گل بچینی و تو خیابون بفروشی. باشه؟

شادی که انگار درست مثل من این حجم از مهربونی هیربد براش غیر قابل باور بود سرش و به یه طرف خم کرد:

  • باشه!

  • قول دادیا! من زیاد از این خیابون رد میشم دوست ندارم دیگه تو خیابون ببینمت!

  • باشه.. قول!

دستی به سرش کشید و با محبتی باور نکردی گفت:

  • آفرین دختر خوب حالا برو تو. به مامانتم بگو نگران هیچی نباشه!

شادی با یه تشکر از ته دل رفت تو و من و هیربد برگشتیم و سوار ماشین شدیم. نمیدونم چی شد که یهو زمین تا آسمون نظرش عوض شد .شاید به خاطر حرفای من بود یا مظلومیت بیش از حد شادی و شرایط سخت زندگیشون.. ولی هرچی که بود برای چندمین بار بهم ثابت کرد که هیربد واقعی این آدمه. نه اونی که گاهی اوقات نشون میده و با بی تفاوتی هاش خون آدم و به جوش میاره.

هیربد الآن با چیزی که تو اون یه هفته خونه بهراد دیده بودم خیلی تغییر کرده بود و من به این تغییر حس خوبی داشتم..

نتونستم دربرابر اینهمه حس خوبی که از کارش تو دلم ایجاد شد ساکت بمونم و از ته دل گفتم:

  • واقعاً ممنونم ازت. نمیدونستم میتونی انقدر مهربون باشی!

نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره به رو به روش زل زد. دیگه داشتم ناامید میشدم از گرفتن جواب که گفت:

  • از خودت تشکر کن. اگه تو مهربون نبودی من هیچوقت این آدما به چشمم نمیومدن!

بعد از تمام اشکایی که امروز از چشمام سرازیر شد این لبخندی که تحت تاثیر حرفای هیربد بود خیلی به دلم نشست و حالم و خوب کرد. امیدوار بودم که این حال خوب حداقل تا آخر امروز باهام بمونه.. ولی….

*

با راهنمایی من هیربد ماشین و کنار قطعه پدرم نگه داشت و من قبل از اینکه پیاده بشم با شرمندگی به خاطر زحمتایی که امروز بهش دادم گفتم:

  • تو ماشینتون آب دارید؟

بلافاصله پیاده شد و منم بعد از برداشتن گلایی که از شادی خریده بودم به دنبالش پیاده شدم.

گالن آب و از صندوق عقب درآورد و داد دستم. زیر لب تشکر کردم. هیربد همونجا موند و منراه افتادم سمت مزار پدرم.

صدای جیغهای گوش خراش خودم و شیرین هنوز تو گوشم بود.. چه روزای سختی بود. روزایی که هنوزم گاهی کابوس هر شبم میشد. اگه بابام زنده بود وضعم زمین تا آسمون با الآن فرق داشت. اگه بابام میدونست با رفتنش این سرنوشت و بی کسی و وارد زندگی دخترش میکنه هیچ وقت نمیرفت.

به قبرش که رسیدم به بغضی که داشت گلوم و سوراخ میکرد اجازه سرباز کردن دادم. درگالن و باز کردم و سنگ قبرش و شستم و بقیه آبم ریختم رو سنگای اطراف.

نشستم کنار سنگ قبرش و با چشمایی که هر لحظه به خاطر هجوم اشک تار میدید خیره شدم به کلمه پدری مهربان و دلسوز. چقدر این لقب برازنده اش بود.

پدرم مهربون ترین موجود روی زمین بود.. طوری که هیچ وقت نذاشت حسرت نداشتن محبت مادر و بخورم. یه تنه هم برام مادر شد هم پدر. حتی با وجود شیرین و مهربونیاش.. بازم پا پس نکشید و محبتشو ازم دریغ نکرد. ولی حیف… حیف که خیلی زود رفت از پیشم.

خیلی…

گلا رو از کنار برداشتم و شروع کردم به پر پر کردنشون..

  • سلام بابا.. منم دخترت. گفتم شاید نشناسیم. آخه خیلی وقته بهت سر نزدم. میدونم دختر بدی ام ولی تو هم قبول کن که خیلی سخته. تو هم قبول کن که هنوز نتونستم باور کنم به جای دیدن اون صورت قشنگ و مهربونت باید این سنگ سیاه و سرد و نگاه کنم. ولی نباید تنهات میزاشتم. میدونم تنهایی خیلی سخته بابا. حالا که خودمم تنها شدم دردت و میفهمم..

میدونم چشم انتظاری برای اومدن یکی از عزیزات خیلی سخته. ولی خب.. ازت گله هم دارم. گله دارم که با رفتنت منو انقدر بی کس کردی.. گله دارم که میدونستی اگه بری من دیگه هیچ پشت و پناهی ندارم ولی بازم رفتی. گله دارم چون میدونستی که چقدر دوست دارم و با رفتنت داغون میشم ولی بازم رفتی. امیدت به کی بود که منو گذاشتی رفتی؟ به شیرین؟ که بایه هفته ناپدید شدنم بار و بندیلش و بست تا برگرده پیش خانواده اش؟ به خاله ام؟ که از ترس شوهرش نمیتونه حتی به من زنگ بزنه؟ به عماد؟ که به زور و با خواسته های نابجاش میخواد منو ببره خونه خودش؟ به خانواده نداشتم؟ به کی؟ بعد از تو من به کی پناه ببرم بابا؟ یک سال نبودنت و تحمل کردم. آخرش به اینجا رسیدم. فقط یه سال گذشته از نبودنت. همین یه سال واسه داغون کردنم کافی بود. پس بقیه عمرم باید چی کار کنم؟ چه جوری تحمل کنم تا برسم به اون روزی که بیام پیش تو؟

گریه نذاشت ادامه بدم.. دوست نداشتم با این حرفا روح بابام و اذیت کنم ولی بی همصحبتی کارم وبه اینجا کشوند. از طرفی هم معلوم نبود دیگه کی بتونم بیام دیدنش پس باید خودم و یه جوری خالی میکردم.

  • بابا.. بابا جونم. حالا که رفتی از همونجا مواظبم باش. بابا کمکم کن.. برام پیش خدا دعا کن تا نزاره تحت هیچ شرایطی به گناه آلوده بشم.. بزاره همیشه پاک بمونم. مطمئنم انقدر خوب بودی که اونور حالت خوبه و پارتیت حسابی کلفته… پس سفارش منم بکنم. بگو اون بالایی هوامو داشته باشه.

سرم و برگردوندم و نگاهی به هیربد انداختم. تو ماشین بود و نمیدیدمش ولی همین حضورشبهم احساس آرامش میداد. همین کارایی که امروز برای شادی و من انجام داد ارزشش و برام بی نهایت بالا برده بود.

همش که نمیشد از درد و غم گفت. پدرم حق داشت از حس های نو ظهور و خوشی های کوچیک زندگیمم با خبر باشه. حالا که نبود تا رودرروش وایستم و از نگاه یا حرفاش بترسم راحت میتونستم هرچی دلم بخواد بگم.

  • بابایی.. اونجایی که هستی از قلب دخترتم خبر داری؟ خبر داری که چند وقته اختیار کم و زیاد شدن تپش هاش از دستش در رفته؟ خبر داری قلب آنالیت مدتیه داره واسه یکی دیگه میزنه؟ بابا هیچوقت نشد باهات درباره این موضوع حرف بزنم.. ولی مطمئنم که اگه بودی و حرفام و میشنیدی میگفتی که تو تصمیم گیریهات فقط به حرف دلت گوش کن. چون خودت عاشق بودی.. دردم و میدونی. میدونی که آدم حتی اگه بخوادم نمیتونه این حس و از خودش دور کنه. منم خیلی سعی کردم دورش کنم بابا.. ولی نشد.

نفس عمیقی کشیدم و به یاد سردی همیشگی تغییر ناپذیر رفتار هیربد و حرفی که چند وقت پیش از زبونش شنیدم با تلخی گفتم:

-کمکم کن تا بفهمم این حس واقعیه یا نه.. کمکم کن اگه واقعی نیست یا اگه سرانجامی نداره بتونم از قلبم بیرونش کنم. ولی اگه واقعیه با تمام جونم ازش مراقبت میکنم.. قول میدم .فقط میخوام از خودم مطمئن بشم. تو هم خیالت از بابت من راحت باشه. جام خوبه.. همینکهیه سرپناه دارم و میتونم سر راحت رو بالش بذارم خدا رو شکر.

خیلی سبک شده بودم. شاید این حرفا رو از خونه هم میتونستم با بابام بزنم ولی اینجوری یه لطف دیگه داشت و آرامشم و بیشتر میکرد. با اینحال باید حواسم به هیربد که خیلی وقته منتظرم نشسته بود هم باشه و زیاد وقت تلف نمیکردم.

دیگه میخواستم کم کم بلند شم برم که یه جفت پا رو به روم قرار گرفت. نگاهم رو شلوارش ثابت موند. شلوار جین کرم رنگ هیربد با اون تی شرت مشکی جذبی که پوشیده بود و نگاهم و جلب کرده بود و خوب یادم بود. پس این شلوار لی آبی با کتونی های کیکرز مشکی نمیتونست مال اون باشه.

جرات نداشتم سرم و بلند کنم تا صاحبشو ببینم. یه دلشوره بدی تو دلم ایجاد شد. ولی با اینحال آروم سرم و بلند کردم و با دیدن عماد پسرخاله ام.. مثل فنر از جام پریدم و رو به روش وایستادم

آب دهنم و قورت دادم و بهت زده زل زدم به چهره برافروخته اش و زبونم برای گفتن هیچ حرفی باز نمیشد. چنان با خشم و غضب نگام میکرد که باورم شده بود گناهکارم و حق با اونه. طوری که زبونم به کل بند اومده بود. ولی در کل میدونستم که هیچ حقی برای اینجوری نگاه کردن به من نداره!

  • به به… آنا خانوم. بالاخره چشممون به جمالتون روشن شد. دم خودم گرم. میدونستم سرسال بابات اینجا میتونم پیدات کنم!

لحن آروم و خونسردش هیچ سنخیتی با ظاهر آشفته اش نداشت.

  • ت.. تو اینجا چیکار داری؟

  • هه.. بعد از ۲ ماه که جواب تلفنم و نمیدی و معلوم نیست کدوم گوری هستی و داری چه گهی میخوری حالا میگی چی کار داری؟

تو ثانیه ای ترس از وجودم رفت و با حرص توپیدم:

  • اولاً عین آدم حرف بزن. دوماً به توی عوضی هیچ ربطی نداره که من کجام و چی کار میکنم. قبلاً بهت گفته بودم پاتو از زندگیم بکش بیرون.

تا اومدم حرکتی بکنم و دور شم ازش با پشت دستش چنان کوبید تو صورتم که از پشت چند قدم عقب عقب رفتم و پام گیر کرد به لبه یکی از سنگ قبرا و پرت شدم رو زمین.

نه به دردش فکر کردم نه به گرمای خون که از بینیم راه افتاد.. فقط میخواستم زودتر خودم و جمع و جور کنم تا دست کثیفش بهم نرسه.

همونجوری نشسته رو زمین عقب عقب رفتم که با قدم های بلندش فاصله رو پر کرد و توهمون حال زیر لب غرید:

  • در رفتن از دست من کار هر کسی نیست.. چی فکر کردی با خودت؟ مثلا خیلی زرنگی ولد چموش؟ من احمق و بگو.. فکر کردم آدمی. گذاشتم بعد از مرگ بابات یه ذره با خودت کنار بیای بعد پا پیش بذارم. ولی الآن میبینم لیاقت نداشتی باید همون موقع میومدم و کشون کشون با خودم میبردمت. ولی اگه نمیدونی بدون. هرچقدرم فرار کنی مطمئن باش آخرش جات رو تخت من و زیر دست و پای منه!

درحالیکه داشتم از ترس میلرزیدم به سختی از جام بلند شدم.

  • تو خوابم نمیبینی که دستت به من برسه!

عماد که با حرفم جری تر شد خواست با یه جهش بیاد طرفم که یهو وایستاد و نگاهش به جایی پشت سرم خیره شد. منم که در حال عقب عقب رفتن بودم قبل از اینکه ببینم هدف نگاهش چیه با یه چیز سفت و محکم برخورد کردم.

لازم نبود برگردم تا ببینم کیه. بوی عطری که تو مشامم پیچید بهم گفت که کی پشتم وایستاده. با جرات و امنیتی که از حضور هیربد گرفتم حرکتی به عضلات منقبض شدم دادم و پشت هیربد  سنگر گرفتم.

نمیدونم چه حسی بود که به هیربدی که ۲-۳ ماه بیشتر از آشناییمون نمیگذشت از پسرخاله امبیشتر اعتماد داشتم. نمیدونم چه حسی بود که منو مطمئن میکرد که هیربد بهم آسیبی نمیرسونه و نمیذاره که دست عماد بهم برسه.

نگاه خشمگین و حیرت زده عماد بین هیربد و منی که عین موش پشتش قایم شده بودم و با دستام ساعدش و از پشت گرفته بودم رد و بدل میشد. مطمئن بودم که الآن هزارتا فکر غلط داره تو سرش جولون میده.

حدسم درست بود چون با صدای بلند گفت:

  • دختره ### انقدر کثافت و آشغال شدی که با فاسقت راه میفتی این ور اون ور آره؟

دلم میخواست یه قطره آب بشم برم تو زمین.. وقتی فامیل آدم این حرفا رو میزد از غریبه چه انتظاری می رفت؟ چرا جلوی هیربد داشت این حرفا رو میزد و آبروی من و پیشش میبرد؟

انقدر ترسیده بودم که جرات هیچ عکس العملی نداشتم. دلم میخواست خودم یه جوری دهنشو ببندم تا قبل از اینکه هیربد دست به کار بشه.

  • بیا گمشو اینور ### پدر سگ چرا عین موش رفتی اون پشت قایم شدی؟

یه لحظه نفهمیدم چی شد .ترس و استرسم تو ثانیه ای جاشو به خشم و عصبانیت داد. طوریکه هیربد و کنار زدم و با قدم های بلند رفتم طرفش و تا به خودش بیاد با تمام قدرتم سیلی محکمی خوابوندم تو  صورتش.

  • عوضی آشغال کارت به جایی رسیده که برای کم کردن سوزشت به پدر من فحش میدی؟ اونم سر قبرش و روز سالگردش؟ عوض فاتحه خوندنته پست فطرت بیشرف؟

یه کم خیره خیره و با حرص نگام کرد و بعد دستشو برد بالا تا دوباره بزنه تو صورتم ولی قبل از اینکه فرود بیاد ضربه اش توسط دستای قوی هیربد مهار شد.

×××××

به قدری عصبانی بودم که فقط داشتم به اون پست فطرت جعلق نگاه میکردم. دلم میخواست ببینم چه غلطی میتونه بکنه که اینجوری داشت تن و بدن آنا رو میلرزوند. دستشو که برد بالا تا بزنه تو صورت آنا رفتم طرفش و مچ دستشو گرفتم و تا بخواد به خودش بجنبه دستشو پیچوندم و بردم پشتش.

با همون حرکت فهمیدم که فقط هارت و پورت الکی داره و مثل باد می مونه.

صدای ناله اش درومد.

  • آآآآآآآی. ولم کن دیوث.. تو دیگه کدوم خری هستی که راه افتادی دنبال این عنتر؟ فکرکردی مملکت صاحاب نداره؟ دهنت و سرویس میکنم.

برای اینکه آنا صدام و نشنوه تو همون حالت هولش دادم جلوتر و از پشت سرم و به گوشش نزدیک کردم و از لای دندونای کلید شده ام گفتم:

  • بری صاحاب ممکلتم ورداری بیاری هیچ گهی نمیتونی بخوری.. فهمیدی؟ آنالی مال منه و اگه یه بار دیگه توی بیناموس و دور و برش ببینم کاری میکنم روزی صد بار آرزوی مرگ کنی.

  • خفه شو. دستتو بردار تا بفهمی با کی طرفی. نه تو نه اون آنای ### هنوز منو نشناختید.

نمیخواستم آسیبی بهش برسونم.. ولی زور داشت برام به دختری که حاضر بودم با تمام وجودم پاکی و نجابتش و ستایش کنم بگه ###. برای همین فشار دستم و بیشتر کردم که صدای نکره اش بلند تر شد.

  • دفعه آخرتم باشه که اسمشو به زبون میاری.

با قرار گرفتن دستای سرد و لرزونی روی بازوم سرم و برگردوندم و با دیدن چهره رنگ پریده و هراسون آنا و خونای خشک شده روی صورتش وا رفتم.

تمام بینی و دهنش پر از خون بود. وقتی اون عوضی روش دست بلند کرد من پشتش بودم وندیدم که همچین بلایی سرش آورده. ولی حالا باید تقاص کارشو پس میداد.

با حرص و تمام زورم فشار نهایی و به مچ دستش وارد کردم و همزمان با صدای ترق توروق شکستن استخونش صدای فریاد پر دردشم تو فضای باز قبرستون پیچید و من با یه حرکت پرتش کردم رو زمین.

چرخیدم سمت آنا. با چشمای خیس و وحشت زده زل زده بود به اون یارو. دروغ چرا با دیدن چهره اش ترسیدم. حالش به نظر خیلی بد میومد و حس کردم اگه یه کم دیگه اونجا وایسته سکته میکنه برای همین دستشو گرفتم و دنبال خودم کشوندم.

هرازگاهی برمیگشت و به اون یاری که داشت از درد به خودش میپیچید نگاه میکرد و با سرعت بیشتری دنبالم میومد. نمیدونستم اون لحظه از اینکه شده بودم پناه آنا خوشحال باشم یا از این حال خرابش ناراحت. ولی بیشتر از همه اینا عصبانی بودم از دست اون آدم بیشرف .

عصبانیتی که حتی با شکوندن دستشم کمتر نشد!

×××××

تو ماشین که نشستم نفسام به شماره افتاد و قلبم تیر کشید. ولی اهمیت ندادم. فکر کردم زودتموم میشه ولی نه تنها نشد.. بلکه لحظه به لحظه بدترم شد. ولی دیگه روم نمیشد چیزی به روم بیارم.

چند وقتی بود که میدیدم قرصام داره تموم میشه ولی چون پول خریدشو نداشتم تا جایی که میتونستم صرفه جویی میکردم.. الآنم با خودم نیاورده بودم.

نمیدونستم میتونم تا رسیدن به خونه که احتمالاً ۴۵ دیقه دیگه بود طاقت بیارم یا نه.. ولی هرطور شده بود باید میتونستم. نمیخواستم انقدر جلوی هیربد ضعیف و خوار بشم. امروز به قدر کافی با دیدن عماد و حرفای صد من یه غازش آبروم پیشش رفته بود. ولی خب میدونستم که این مسئله شوخی بردار نیست!

با تکون خوردن یه برگ دستمال کاغذی جلوی صورتم از هپروت بیرون اومدم.. دستمال و گرفتم و مشغول تمیز کردن خونای روی صورتم شدم. دلم میخواست یه جوری براش توضیح میدادم که علت این رفتار عماد چیه هرچند که خودمم خیلی ازش سر در نمیاوردم و اینهمه حق به جانب بودنش و اونم بعد از فوت بابام درک نمیکردم.

ولی اون لحظه توان حرف زدن هم نداشتم. چون  ضربان قلبم لحظه به لحظه بالا تر میرفت و نفس کشیدنم هم مشکل تر میشد.

×××××

حواسم بهش بود که هر چند دقیقه یه بار برمیگرده و پشت سرمون و نگاه میکنه. میدونستم از ترسشه ولی با اینحال پرسیدم:

  • چرا هی برمیگردی عقب؟

  • میترسم.. میترسم بیاد … دنبالمون.

صداش به قدری به گوشم ضعیف و گرفته و اومد که با تعجب برگشتم سمتش و با دیدن رنگ عین گچش و دستش که داشت نامحسوس قفسه سینه اش و ماساژ میداد ماشین و یه گوشه نگه داشتم و گفتم:

  • حالت بده؟

  • ن… نه.. خوبم!

نفسم و با عصبانیت فوت کردم .وقتی سوال به این بیخودی میپرسیدم باید انتظار همچین جواب بیخودتری هم داشته باشم. خب معلوم بود حالش بده. دیگه سوال نداشت ولی نمیدونم چرا میخواست مخفیش کنه؟

خوب میدونستم این حالتاش برای چیه. چون قبلاً یه بار دیگه دیده بودم همون شبی که بهرادسگا رو انداخت به جونش دوباره قلبش درد گرفته بود. با این همه فشار عصبی که امروز بهش وارد شده بود و اینهمه گریه زاری کردن چیز عجیب و دور از انتظاری هم نبود.

  • قرصات همرات نیست؟

  • نه.. ولی.. ت … تحمل میکنم. تا برسیم… خونه.

چه جوری داشت انقدر راحت این حرف و میزد؟ حتی نفس کشیدنم براش مشکل شده بود.

یعنی اگه من نمیدیدمش تا کی میخواست این درد و تحمل کنه و دم نزنه؟ همینجوری که ماشین و دوباره به حرکت درمیاوردم گفتم:

  • چرند نگو.. تا خونه نیم ساعت راهه. اسمشو بگو الآن از یه داروخونه میگیرم.

-لازم نیست.. تا خونه.. تحمل میکنم.

علت اینهمه اصرارشو نمیفهمیدم برای همین بهش توپیدم:

  • این کارات دقیقاً واسه چیه؟ قصد خودکشی داری؟

یه کم ساکت موند و با لحنی که به سختی به گوش میرسید گفت:

  • پول کافی.. همرام نیست.

هیچی نگفتم… یعنی دیگه هیچ حرفی به ذهنم نرسید که به این دختر بزنم. آخه مگه میشه یهآدم انقدر دیوونه باشه که تو این شرایط به همچین چیزی فکر کنه. یعنی فکر کرده بود من میخواستم بشینم تو ماشین و خودش و بفرستم داروخونه تا با پول خودش برای خودش دارو بخره؟ اصلاً چرا باید فکر میکرد که من پول اون دارو رو ازش میگیرم اونم وقتی داره تو خونه من زندگی و کار میکنه و مسئولیتش بامنه!

با دیدن پیچ و تاب بدنش و نفسای بریده بریده اش که نشونه دردش بود سرعتم و بیشتر کردم و جلوی یه داروخونه نگه داشتم.

با عصبانیت برگشتم سمتش تا یه داد بلند سرش بزنم ولی قبلش وقتی دید دیگه چاره ای نداره اسم قرصشو بهم گفت و من با نهایت سرعتم رفتم تو داروخونه و بدون توجه به اعتراض چند نفر به خاطر رعایت نکردن صف قرص و گرفتم و با یه بطری آبمیوه بردم بهش دادم.

بعد از خوردن قرص چشماش و بست و سرشو به پشتی صندلی تکیه داد. منم نفس حبس شده امو راحت بیرون فرستادم و ماشین و دور زدم و سوار شدم ..

حس کردم میخواد بخوابه ولی کاش قبل از اینکه بخوابه ازش میپرسیدم اون پسره الدنگ کی بود که خودشو مالک آنا میدونست.

دلم نمیخواست فکر کنه دارم بیش از حد بهش اهمیت میدم ولی این سوالم داشت مغزم وسوراخ میکرد. حتم داشتم از اعضای خانواده اش بود. این دخترم مثل من از خانواده هیچ شانسی نیاورده بود.

کاش میتونستم. کاش این قدرت و داشتم تا بشینم پای درد و دلش تا شاید خودمم یه کم سبک شم. کاش میتونستم بهش بگم که منم دست کمی از تو ندارم. بهش بگم غصه نخور که هیچکس و نداری.. اگه جای من بودی آرزو میکردی که هیچ کس و نداشته باشی.

ولی حیف که به خاطر همین خانواده تحمیلیم نمیتونستم بیش از حد بهش نزدیک شم. باید تو هر شرایطی فاصلمه امون و حفظ میکردم. کاری که جدیداً به این نتیجه رسیده بودم که خیلی کار سختیه. دیگه کنترل کردن خودم در برابر آنا کار راحتی نبود و این اعتراف بیشتر سستم میکرد.

*

ماشین و که تو حیاط پارک کردم برگشتم سمتش. هنوز خواب بود. اول خواستم بیدارش کنم ولی نفهمیدم چی شد که از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش که بغلش کنم و تا اتاقش ببرم. مسخره بود ولی اون یکی دو باری که بالاجبار بغلش کرده بودم هنوز تو یادم بود و دلم میخواست بازم تکرار بشه.

ولی خواسته ام اجابت نشد چون در سمت شاگرد و که باز کردم چشماش نیمه باز شد و بعداز نگاه کوتاهی به در باز ماشین برای پیاده شدن به جلو متمایل شد.

منم صاف وایستادم و چند قدم رفتم عقب و اخمام رفت تو هم  به خاطر اینکه از بغل کردنش محروم شدم. انتظار داشتم که مثل دخترای دیگه رفتار کنه.یعنی حتی اگه بیدار باشه هم خودشو بزنه به خواب تا طرف مقابل بغلش کنه.

ولی یادم رفته بود که این دختر چقدر عزت نفسش براش مهمه. با اینکه به سختی داشت راه میرفت و ضعف تو تک تک حرکاتش پیدا بود بازم از من کمک نخواست.

تا پشت در اتاقش دنبالش رفتم و بعد از کنارش رد شدم تا برم که با شنیدن صدای ضعیفش  وایستادم:

  • آقا.

چرخیدم سمتش.. سرشو انداخت پایین. چند وقتی بود که حس میکردم مستقیم تو چشمام نگاه نمیکنه و موقع حرف زدن نگاهش و میدزده. دلیلشو نمیدونستم.. منتظر نگاش کردم ببینم چی میگه.

  • اون … اون پسره.. پسرخالمه.

وقتی جوابی ازم نشنید ادامه داد:

  • از وقتی بابام مرده. فکر میکنه صاحاب اختیار منه … خواسته های … نابجا ازم داره. منم …

منم ازش بدم میومد. واسه همین … همیشه ازش فرار میکردم. ولی هیچوقت فکر نمیکردم …

تا اینجا پیش بره.

صداش لرزید و دل منم همراهش لرزوند:

  • آقا من ازش میترسم. اول … فکر میکردم هارت و پورت الکی داره. ولی الآن میترسم پیدام کنه. اون دیوونه اس.. هرکاری میکنه. چند وقت پیشم زنگ زد و … تهدید کرد. ولی من جدی نگرفتمش.

سرشو بلند کرد و با نگاه ملتمسانه اش ادامه داد:

  • آقا تو رو خدا منو ببخشید. نمیخواستم اینجوری بشه.

اون داشت حرف میزد و من به این فکر میکردم که چرا وقتی تو شهر بودیم و حالش بد شد نبردمش پیش یه دکتر. فکر میکردم بعد از خوردن قرص حالش خوب میشه ولی الآن چیز دیگه ای داشتم میدیدم.

حالش اصلاً خوب نبود. به ظاهر درد زیادی نداشت.. ولی انگار استرس جریان امروز و فشار شدید روحی هنوز روش بود.

هر کاری کردم نتونستم باهاش مهربون باشم. جوری رفتار کردم که انگار واقعاً از دستشناراحتم.. در حالیکه تنها ناراحتیم حال و روزش بود.

  • برو تو اتاقت تا نگفتمم بیرون نیا.

دهنش و باز کرد یه چیزی بگه ولی پشیمون شد وبدون هیچ اعتراضی چرخید بره که با صدای بلندتری گفتم:

  • در ضمن. دفعه آخرتم باشه که همچین مسائلی رو از من پنهون کنی. یادت نره که تا وقتی اینجایی تمام اتفاقای زندگیت به من مربوط میشه. پس اگه یه بار دیگه بفهمم چیزی رو ازم قایم کردی تنبیه بدی در انتظارته.. فهمیدی؟

برنگشت ولی از صدای پربغضش فهمیدم اشکشو درآوردم.

  • چشم آقا!

رفت تو و باز منو با اون حسای نو ظهور و مزخرفم تنها گذاشت. ولی قیافه ترسیده و رنگ پریده اش یه لحظه از جلوی چشمم کنار نمی رفت. و این صدای پر از بغضش از تو گوشم .

چیکار کردم؟ امروز کم گریه کرده بود؟ کم عذاب کشیده بود؟

سالگرد پدرش و وضعیت نابه سامان زندگی اون دختربچه و بعدشم پسرخاله بی ناموسش کم بود که حالا منم با این حرف و رفتار رییس گونه ام یه غم دیگه به دلش اضافه کردم؟ شک نداشتم که الآن دوباره زده زیر گریه. یعنی این دختر زیادی اشکش دم مشکش بود؟ یا منبدجوری زدم تو پرش؟ ×××××

رو تخت دراز کشیده بودم و اشک میریختم.. نمیدونم چرا چشمه اشکم خشک نمیشد. اون روز بیش از حد توانم گریه کرده بودم. دلم نمیخواست انقدر پیش هیربد ضعیف که توان رو به رو شدن با تلخی های زندگی رو نداره جلوه کنم. ولی واقعاً حضور عماد تو اون شرایط و بالای قبر پدرم آزارم داد .

وقتی به این فکر میکردم که بابام با دیدن همچین صحنه ای به جای آرامش تو قبر عذاب میکشید آتیش میگرفتم. عماد عوضی حتی حرمت اونم نگه نداشت.

اگه وقتی بابام زنده بود همین روی واقعیشو نشون میداد و انقدر تظاهر به خوب بودن نمیکرد و بابام و گول نمیزد الآن انقدر به من نزدیک نشده بود و بابام زودتر از اینا دمشو قیچی میکرد.

جدا از همه اینا آبروم پیش هیربد رفت. با اینکه هیچی نگفت تا بخوام پیشش خجالت بکشم و تحقیر شم ولی داشتن فامیلی مثل عماد برام ننگ بود. الآنم که به خاطر اون آشغال به دستور هیربد تو اتاق زندانی شدم.. تا میومد یه کم دیدش بهم خوب شه و بهم اعتماد پیدا کنه. یه مشکل دیگه این وسط پیش میومد و همه چیز و بهم میریخت.

چشای پف کرده در اثر گریه ام داشت یواش یواش رو هم میفتاد که در اتاق بعد از خوردنچند ضربه و البته نگرفتن اجازه باز شد و اول هیربد و پشت سرش یه مرد مسن اومدن تو اتاق.

با دیدن مرد همراش معذب شدم و خودم و جمع و جور کردم ولی با حرف هیربد که دکتر صداش میکرد آروم تر شدم.

البته یه چیزی فراتر از آرامش وجودم و گرفت. در عین تعجب و حیرت یه حس شادی عمیقی که نزدیک بود از شدتش غش کنم. پس هیربد نگرانم بود. به خاطر من زنگ زده بود تا دکتر بیاد بالا سرم.

وای خدایا باورم نمیشد. من که بعد از خوردن اون قرص حالم بهتر شده بود با اینکه خودمم حس میکردم هنوز میزون نشدم ولی روم نمیشد به هیربد  چیزی بگم و الآن میدیدم خودش بهتر از من فهمیده و براش به فکر چاره هم افتاده.

از اینکه می دیدم بر خلاف چیزی که نشون میده انقدر حواسش به همه چیزم هست غرق شعف و غرور می  شدم. داشتن توجه هیربد برای منی که روز به روز داشتم بیشتر بهش علاقه مند میشدم مثل یه رویا و خواب شیرین بود. خوابی دلم نمیخواست هیچوقت ازش بیدار شم. تو تمام مدت معاینه دکتر.. هیربد یه گوشه اتاق وایستاده بود و نگام میکرد. اون لحظه واقعاًدلم میخواست یا بره بیرون یا اون نگاهش و بگیره.  چون داشتم زیر گرمای پر حرارت نگاهش ذوب میشدم. چشماش این قدرت و داشت که هرکسی رو از پا در بیاره.

دکتر با زدن یه سرم و یه سری توصیه های متداول پزشکی رفت و هیربد برای بدرقه کردنش دنبالش رفت.خودم و یه کم رو تخت کشیدم بالا و سرم و به تاج تخت تکیه دادم..

به همین راحتی فکرای آزاردهنده از ذهنم رفته بود و حالا دیگه فقط یه فکر داشت تو سرم چرخ میخورد. انگار خواسته ای که از پدرم داشتم خیلی زود به گوش خدا رسیده بود که حالا این اطمینان تو قلبم نشسته بود:

«دیگه تلاش نمیکنم برای دور شدن از هیربد.. دیگه محاله علاقه اش و از قلبم بیرون کنم!»

چند دقیقه بعد هیربد برگشت تو اتاق و با لحنی که هیچ شباهتی به وقتی که گفت برو تو اتاقت نداشت گفت:

  • بهتری؟

لبخند کمجونی رو لبم نشست.

  • بله.. احتیاج به دکتر نبود!

  • به نظر من بود. احتیاج به تشخیص تو نیست!

این آدم انگار قسم خورده بود که هر روز منو شرمنده و خجالت زده کنه. حالا چی میشد اگه با ملایمت بیشتری باهام حرف میزد؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت:

  • میخوام یه مسئولیت دیگه بهت بدم!

با تعجب گفتم:

  • چی؟

  • من ممکنه یادم بره.. میخوام هر ماه همین روز یادم بندازی که به حساب مادر شادی پول بریزم.

با یاد کاری که برای اون دختربچه کرد دوباره لبخند زدم و گفتم:

  • چشم.

با نگاهی به سرم توی دستم روش و برگردوند بره که حس کردم بد نیست اگه منم یه کم بچزونمش. هرچند انگار هیچ چیز رو این آدم تاثیر نداشت ولی اگه حرفم و نمیگفتم دق میکردم:

  • فکر نمیکردم همچین آدمی باشید.

با اخم چرخید سمتم و سرش و به معنی اینکه حرفت و نفهمیدم تکون داد.

  • منظورم اینه که.. خب.. سخته برام باور کنم ..شما نتونستی از پول زمینی که در عوض من به حبیب دادید بگذرید و.. در عوضش من و خدمتکار خودتون کردید تا یه جورایی اون پول براتون جبران بشه. بعد الآن.. بدون هیچ چشم داشتی میخواید به شادی و مادرش کمک میکنید.

دستاش و کرد تو جیب شلوارش و دور تا دور اتاق و از نظر گذروند. انگار داشت به چیزی فکر میکرد که تردید داشت برای به زبون آوردنش و از طرفی لحظه به لحظه بیشتر خشمگین میشد ا ز حرفی که زدم. ولی عجیب بود که پشمون نبودم و خصلت موذی و شیطون وجودم داشت از دیدن این حالت هاش لذت میبرد.

بعد از چند دقیقه بالاخره تصمیمش و گرفت و حین نزدیک شدن به تخت گفت:

  • بهت گفته بودم پولی که باید بهم بدی تا در ازاش آزادیت و بخری و بگردی تو خونه زندگی خودت چقدر بود؟

  • پونصد میلیون!

  • میدونی قیمت اصلی اون زمینی که به جای تو دادم حبیب چقدره؟

منی که هیچ سر رشته ای از قیمت ملک و املاک تو جاهای مختلف نداشتم فقط بهش زل زدم و چیزی نگفتم که بالاخره خودش زبون باز کرد.

  • یک میلیارد و پونصد میلیون تومن.

دست خودم نبود که دهنم همینجوری داشت باز میشد و من قدرتی برای جمع کردنش نداشتم. فقط دعا میکردم که هیربد دروغ گفته باشه و همچین چیزی نباشه. ولی یه صدایی بهم میگفت که دلیلی برای دروغ گفتن نداره.

پوزخندی زد و با خونسردی و آرامشی که تفاوت داشت با حالت های چند دقیقه قبلش گفت:

  • به نظر خودت.. اون یک میلیاردی که از بدهیت زدم و اصلاً حرفی ازش به میون نیاوردم ..

جزو کمک بلاعوض محسوب نمیشه؟

آب دهنم و قورت دادم و همچنان مبهوت بهش زل زدم .بدبختی اینجا بود که حتی نمیتونستم نگاهم و بگیرم و مطمئناً حالا دیدن این حالت های پر از گیجی من برای اون حکم لذت و تفریح و داشت.

  • به هر حال من آدم خیری نیستم. یعنی کلاً کاری به کار کسی ندارم. نهایتاً بتونم از پس یه کار خیر بربیام. اگه فکر میکنی در حقت اجحاف شده میتونم بیخیال ماه به ماه کمک به مادر اون دختربچه بشم و به جاش بدهی تو رو ندید بگیرم و بزارم بری هرجا که دلت میخواد .

انتخاب با خودته!

اونجا بود که فهمیدم در افتادن با این آدم به هیچ وجه کار آسونی نیست. من میخواستم با یه جمله یه کم آچمزش کنم و تحت تاثیر قرارش بدم که اون همون لحظه با قدرتی دو برابر من تلافی کرد و از جایی من و تحت فشار قرار داد که میدونست چقدر برام مهمه. میدونست محاله قبول کنم که به خانواده شادی کمک نکنه و در عوضش بزاره من از این خونه برم.

اصلاً بر فرض که بحث شادی و مادرش هم وسط نبود.. یکی باید بهم میگفت که آخه تو بعد از این چند ماه دلش و داری که از هیربد دور شی و بری پی زندگیت؟ اصلاً کدوم زندگی؟ مگه اون بیرون چی در انتظار توئه؟ – منتظرم.. حاضری این کار و بکنم؟

با نفس عمیقی بالاخره نگاهم و گرفتم و آروم گفتم:

  • نه!

  • خوبه.. پس مجبوری با این شرایط وحشتناک و عذاب آوری که توش گیر افتادی بسوزی و بسازی..

راه افتاد سمت در که بی اختیار گفتم:

  • اینجوری نیست.

وایستاد ولی نچرخید سمتم.. منم حرفم و ادامه دادم:

  • شرایطم.. اصلاً وحشتناک و عذاب آور نیست.

بعد از چند ثانیه بدون هیچ عکس العملی رفت بیرون و من خودم و سر دادم و رو تخت دراز کشیدم .امیدوار بودم که هیربد از حرفم ناراحت نشده باشه و بفهمه که فقط برای یه کوچولو اذیت کردنش این حرف و زدم. انگار از این به بعد باید بیشتر تو حرف زدنم با هیربد دقت میکردم.

*

روزها پشت سر هم میگذشت و من علاقه ام به هیربد بیشتر و بیشتر میشد. بی اینکه کوچکترین حسی از طرف مقابلم بگیرم بهش علاقه مند و وابسته شده بودم و یه جورایی مطمئن بودم که این حالم واقعیه.

همینم بیشتر عذابم میداد. که چرا باید به همچین آدمی که هیچ بویی از ابراز محبت نبرده علاقه مند بشم. اونم وابستگی و علاقه ای که روز به روز داشت عمیق تر میشد و من تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم از قلبم بیرونش کنم.

کاملاً میدونستم این حس غلطه و نباید باشه. من هیچ چیزی نه از هیربد و نه از خانواده اشنمی دونستم.. از همه مهمتر اینکه من تو این خونه فقط یه خدمتکار بودم و هیربد خیالم و کاملاً از این مسئله راحت کرد و غیر مستقیم بهم فهموند که جایگاهم براش کجاست. اصلاً دلم نمیخواست روزی برسه که این حرف و به صورت مستقیم به زبون بیاره.

باید قبول میکردم که من حق نداشتم عاشق اربابم بشم. ولی تازگیا فهمیده بودم که این حسی که نمیتونستم هنوز اسمش و عشق بزارم عقل و منطق سرش نمیشه.. فقط با دل جلو میره.

*

اون روز یکی از روزای بارونی زمستون بود. از صبح بارون میومد و دل منم مثل هوا گرفته بود. هیربد از صبح بیرون رفته بود و تا عصری خونه نیومده بود و حتی خبرم نداده بود نمیاد که غذا درست نکنم.

با اینکه دو سه ماه از اومدنم به این خونه میگذشت ولی هنوز ساعت دقیق رفت و آمدهای هیربد و نمیدونستم. حتی نمیتونستم حدس بزنم که چه روزایی زودتر میاد و چه روزایی دیرتر. خودشم هیچی بهم نمیگفت.

این چیزا رو که میدیم بیشتر ایمان میاوردم به اینکه پیش هیربد ذره ای اهمیت ندارم. و در عینحال دلم به حال خودم میسوخت. داشتم تو راه اشتباه قدم میزاشتم که هیچ انتهایی نداره ولی لذت های آنی و زودگذری که تو مسیرم بود نمیزاشت بیخیال این راه بشم.

دلم میخواست میتونستم برم بیرون و یه کم زیر بارون قدم بزنم ولی هیربد مثل اکثر اوقات در خونه رو قفل کرده بود و من حتی تو حیاتم نمیتونستم برم. نمیفهمیدم این کارش به خاطر فرار نکردنمه یا به خاطر اینکه حتی اتفاقی هم کسی پاش به خونه باز نشه ولی من ترجیح میدادم به احتمال دوم فکر کنم.

بیکار تو اتاقم نشسته بودم و با گوشیم آهنگ گوش میکردم. جلوی پنجره اتاقم که رو به خیاط باز میشد به قطرات بارون نگاه میکردم. با رسیدن به یکی از آهنگ های مورد علاقه ام تلاش چند ساعته ام برای مهار کردن بغضم بی نتیجه شد و اشکام درست مثل شرشر بارون صورتم و خیس کرد. آهنگی که حال و روزم و فریاد میزد.

×××××

خستگی از سر و کولم میبارید.. دلم میخواست ولو شم رو کاناپه و به آنا بگم یه فنجون قهوه برام بیاره. دلم لک زده بود واسه طعم قهوه.. اینبار به زور و داد و بیدادم که شده مجبورش میکردم که قهوه رو درست کنه و بیاره.

ولی وقتی یاد این افتادم که چند وقتیه اصلاً درد نکشیدم و حتی یه دونه قرصم مصرف نکردمبه این روشی که در پیش گرفته ایمان آوردم.. دختره نیم وجبی اختیار زندگی منو تو دستش گرفته بود.

عجیب بود که امروز سر و کله اش پیدا نشده بود .داشتم گوشه و کنار خونه سرک میکشیدم تا ببینمش که با شنیدن صدای آهنگ که از تو اتاقش میومد رفتم پشت در اتاقش گوش وایستادم. علاوه بر صدای آهنگ میفهمیدم که داشت گریه میکرد … ولی صدای هق هقش انقدر بلند نبود که صدای آهنگ و نشنوم.

زمستـــــــــون..

تن عریون باغچه چون بیابون درختا با پاهای برهنه زیر بارون نمیدونی تو که عاشق نبودی چه سخته مرگ گل برای گلدون گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون

با هر کلمه از آهنگ ابروهام بالاتر میرفت .نمیدونم چرا حس میکردم این حرفارو آنالی داره به من میزنه. نمیدونم.. شایدم اشتباه میکردم. ولی الآن چیزی که اذیتم میکرد هق هق گریه اش بود که بدجوری داشت دلم و میلرزوند. یعنی گریه اش ربطی به این آهنگ یا شایدم.. ربطی به من داشت؟ زمستــــــون

برای تو قشنگه پشت شیشه بهاره زمستون ها برای تو همیشه تو مثل من زمستونی نداری که باشه لحظه چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون گلای کاغذی تو گلدون

بی اختیار پوزخندی رو لبم نشست. این دختر از من چی میدونست؟ اگه جدی جدی این آهنگ و داشت به یاد من گوش میداد که امیدوار بودم اینطور نباشه کاملاً اشتباه فکر میکرد .یعنی واقعاً آنالی به من علاقه مند شده بود؟ بعید میدونستم.. من هیچکاری نکرده بودم که بخواد باعث وابستگیش بشه. مطمئناً این آهنگم بدون اهمیت به معنیش فقط به خاطر ریتمش داشت گوش میداد.. همین!

تو عاشق نبودی

ببینی تلخه روزای جدایی چه سخته چه سخته

بشینم بی تو با چشمای گریون بشینم بی تو با چشمای گریون بشینم بی تو با چشمای گریون

دیگه طاقتم تموم شد بدون اینکه در بزنم در و با صدای بلند باز کردم و رفتم تو که باعث شد آنا جیغ خفیفی بکشه و با ترس برگرده طرفم.

منو که دید یه کم بهت زده نگام کرد بعد سریع آهنگ و قطع کرد و سرشو انداخت پایین وسلام داد. یواشکی داشت اشکاشو پاک میکرد.

واسه چی داشت گریه میکرد؟ یعنی انقدر از اینجا موندن خسته شده بود؟ هرچند خستگی هم داره. با اینکه چند وقت پیش گفته بود که شرایطش عذاب آور نیست و خیال من و راحت کرده بود ولی خودم باید به این مسئله فکر میکردم که بالاخره هرکسی از صبح تا شب تو خونه باشه و فقط کارای خونه رو انجام بده خسته میشه و حوصله اش سر میره.

منم که انقدر خودمو تو کار غرق کرده بودم که حواسم نبود این دختر داره تو این خونه میپوسه.. باید یه فکری به حالش میکردم. اصلاً دلم نمیخواست اونم یکی بشه مثل من ..افسرده و منزوی که حتی اگه ماه ها تو خونه تنها باشه هیچ رغبتی برای بیرون رفتن و معاشرت با آدما نداشته باشه!

  • سلام. ببخشید صدای آهنگ زیاد بود نشنیدم اومدید.

سرم و تکون دادم و بدون اینکه اشاره ای به علت گریه کردنش بکنم با فکری که تو سرم داشتم گفتم:

  • دارم میرم بیرون.. چیزی لازم نداری بخرم؟ ناامید نگام کرد و فقط گفت:

  • نه!

داشتم تو دلم خودم و لعنت میکردم. آخه این چه چرت و پرتی بود که گفتم؟ عوض اینکه بگی حاضر شو بریم بیرون یه کم هوا بخوریم میگی چیزی لازم نداری؟ غرورم نذاشت خواسته امو یه جور دیگه مطرح کنم و ازش بخوام که بیاد باهم بریم. نمیدونستم دیگه چه انتظاری داشتم که همچین چیزی گفتم.

نا امید از نقشه ای که نگرفت برگشتم برم بیرون که گفت:

  • منم میتونم باهاتون بیام؟

لبخند محوی رو لبم نشست. ولی سریع جمعش کردم و با اخمای درهم چرخیدم سمتش که دست و پاشو گم کرد و سرش و انداخت پایین.

  • راستش.. یه سری خرید دارم.. واسه خونه. که باید حتماً خودم باشم.. اگه.. اگه جایی کار دارید.. مسئله ای نیست. مینویسم رو کاغذ.

خوشحال از اینکه بدون به زبون آوردن خواسته ام به اون چیزی که میخواستم رسیدم گفتم:

  • تا من یه دوش بگیرم حاضر شو.. با هم میریم.

چشماش هنوز از اشک برق میزد ولی با لبخند زیبایی که رو لبش نشست پیش خودم اقرارکردم که اون لحظه زیباترین چهره جهان رو به روی من وایستاده.

دلم میخواست ساعت ها همونجا وایمیستادم و نگاش میکردم.. ولی درست مثل همیشه سریع رومو گرفتم و رفتم بیرون. جلوی این دختر هیربد همیشگی نبودم.. طاقتم خیلی کمتر شده بود. پس به نفع جفتمون بود که زیاد به این لحظه های خاص و ناب بها نمیدادم تا عواقبش دامنمون و نگیره.

×××××

اگه بگم بهترین لحظه های عمرمو داشتم در کنار هیربد میگذروندم دروغ نمی گفتم. دفعه قبل که باهاش اومدم بیرون انقدر حالم بد بود و تو فکر مراسم تدفین پدرم بودم که اصلاً هیچی نمیفهمیدم. همینکه بود برام کافی بود.

ولی حالا ذره ذره وجودش و حس میکردم و از اینکه تو خیابون و مراکز خرید در کنارش بودم احساس غرور میکردم. الهی قربونت برم خداجونم. چقدر زود خواسته های بنده هاتو اجابت میکنی.

با اینکه هیربد عین یه مجسمه بود و در جواب سوالای بی پایانم یا سکوت میکرد یا در نهایتسرشو تکون میداد ولی انقدر باهاش حالم خوب بود که به هیچکدوم از اینا اهمیت نمی دادم.

دیگه باید قبول میکردم که شخصیت هیربد همینه..

رفتیم تو یه هایپر مارکت و هر مواد خوراکی ای که دلم خواست خریدم. میتونستم باهاشون کلی غذاها و دسرای جورواجور درست کنم تا شاید بتونم یه ذره توجه هیربد و جلب کنم.

هیربدم هیچ اعتراضی نسبت به خریدام نمیکرد و حتی گاهی اوقات که من به خاطر رودرواسی از یه چیز کم برمیداشتم سریع متوجه میشد و چند بسته دیگه به سبد اضافه میکرد .در عین حال خودشم چیزایی که دوست داشت و برمیداشت .دلم میخواست هیچ قت اون چند ساعت تموم نشه و من از این نزدیکی که بعد از چند وقت نصیبم شده بود لذت کافی و میبردم.

میدونستم از فردا دوباره وضع مثل قبل میشه برای همین خودم  و معذب نکردم و سعی کردم تمام لذتم و از این تفریحی که یه جورایی گذاشتم تو کاسه هیربد ببرم.

×××××

عین بچه ها داشت تو فروشگاه ورجه وورجه میکرد و جالب این بود که من عوض عصبانیشدن محو حرکاتش شده بودم.. محو ذوق کردنش. محو لبخند زدنش به خوراکیا. محو حرفای بامزه ای بی توجه به من یخزده درباره هرچیز میگفت. محو تیپ قشنگش..

انگار اولین بار بود که داشتم تو تیپی به جز مشکی میدیمش. یه بارونی آبی نفتی با شلوار لی و نیم بوت مشکی پوشیده بود. وسایلی که خودم براش خریده بودم و قبل از اومدنش گذاشته بودم تو اتاقش. اون موقع که داشتم این لباسارو بدون هیچ ایده ی خاصی از رو رگال براش جمع میکردم هیچ وقت فکر نمیکردم که انقدر قشنگ تو اندامش بشینه.

آنا جلوتر میرفت و من از عقب تا راحت تر بتونم زیر نگاهم اسکنش کنم. ولی همینکه پسری از کنارش رد شد و نگاهش به اندام بی نظیرش افتاد.. حسی ناشناخته تو وجودم ایجاد شد که باعث شد ناخودآگاه فاصله امو باهاش به صفر برسونم تا به همه کسایی که تو فروشگاه بودن بفهمونم که این دختر تنها نیست.

حالا دیگه راضی نبودم از اینکه آنا اون لباس و پوشیده بود. ترجیح میدادم وقتی تو خونه اس از صبح تا شب تنش باشه ولی بیرون نه.. انگار اگه من میدیدم اشکالی نداشت ولی کس دیگه حق این کار و نداشت.

با اینکه از دیدن تنوع مواد غذایی فروشگاه هیجان زده شده بود ولی کاملاً اینو میفهمیدم که داره یه جورایی صرفه جویی میکنه و نمیخواد زیاد ولخرج باشه. دلم براش سوخت… اون از این بیرون اومدن چه لذتی میبرد؟ من که یه کلمه باهاش حرف نمیزدم اونم از سر بیهمصحبتی بالاجبار حرفاش و پشت سر هم ردیف میکرد.

از طرف دیگه جایی آوردمش که بازم بهش یادآوری میکرد تا ۳۰ سال آینده عمرش تو خونه منه و باید برام با اینجور وسایلا آشپزی کنه. مثلاً میخواستم یه کم روحیه اش عوض بشه و حالش خوب. ولی بازم گند زدم.. لعنت به من که هیچ وقت بلد نبودم نسبت به دیگرون مهربون باشم. شایدم بلد نبودم با کسی ارتباط برقرار کنم .

شایدم.. اصلاً لازم نبود که بلد باشم. ولی این دختر داشت یه چیزایی رو به وجودم القا میکرد که قبلاً ازش بی بهره بودم. مثل همین حسی که باعث میشد مثل یه بادیگارد نزدیکش وایستم و نگاهم و به دور و بر بدوزم تا یه وقت کسی نگاهش بهش نیفته.

*

وقتی از خرید برگشتیم تصمیم گرفتم یه کم ناپرهیزی کنم و غرورم و کنار بذارم. برای همین رفتم به سمت یه کافی شاپ دنج که خودم خیلی دوسش داشتم و اکثراً تنها میرفتم. ولی الآن دلم میخواست آنا هم باهام بیاد.

شاید عجیب بود که به عنوان یه صاحبکار یا به اصطلاح ارباب این کار و بکنم ولی نتونستم از اون احتمال هیجانی که با دیدن فضای داخل کافی شاپ تو چشمای آنا ایجاد میشه بگذرم . حالا که نمیتونستم همصحبت خوبی براش باشم باید یه کاری میکردم تا برای چند ساعتم کهشده از فکر خدمتکار بودن بیرون بیاد و خودش و مثل بقیه دخترای هم سن و سالش ببینه.

جلوی در کافی شاپ نگه داشتم و بی توجه به قیافه ی متعحبش با گفتن:

  • پیاده شو!

خودم از ماشین پایین اومدم و اونم بعد از من پیاده شد.. تو سکوت دنبالم اومد و تا وقتی نشستیم پشت میز چیزی نگفت.

تا اینکه بالاخره به حرف اومد و با همون تعجب لونه کرده تو نگاهش پرسید:

  • با کسی قرار دارید؟

هنوز هیچ تلاشی برای فاصله گرفتن از جدیت ذاتیم نکرده بودم.

  • نه!

  • پس برای چی اومدیم اینجا؟

  • مردم برای چی میان اینجا؟ اومدیم یه چیزی بخوریم خیلی عجیبه؟

چیزی نگفت ولی از نگاهش فهمیدم که هنوز قانع نشده با اومدن گارسون دیگه نتونست چیزی بپرسه.

به رسم ادب و احترام منو رو گرفتم سمت آنا.. فکر میکردم الآن از خجالت سرخ میشه و میگهبراش فرقی نمیکنه چی بخوره و اونوقت خودم مجبور میشم براش انتخاب کنم.

ولی بازم شگفت زده ام کرد و خیلی عادی منو رو ازم گرفت و بعد از یه دور خوندن رو به گارسون گفت:

  • دوتا میلک شیک آناناس لطفاً.

چشام گشاد شد.. دوتا؟ اول فکر کردم دوتاشم میخواد خودش بخوره.. ولی وقتی گارسون گفت:

  • امر دیگه ای ندارید؟ منو رو بهش برگردوند و گفت:

  • نه خیلی ممنون.

تازه اونجا بود که فهمیدم واسه منم از طرف خودش و به سلیقه ی خودش سفارش داده. دیگه نتونستم ساکت بمونم. دلم و خوش کرده بودم اینجا بعد از چند وقت یه قهوه درست حسابی برای خودم سفارش بدم ولی بازم این دختره شد نخود آش من.

  • برای چی دوتا سفارش دادی؟ من قهوه میخواستم.

با چهره خونسردی که کمتر ازش دیده بودم بهم خیره شد و گفت:

  • منم میدونستم اگه منو رو بهتون بدم بلافاصله قهوه انتخاب میکنید واسه همین خودم سفارش دادم.

ماتم برد.. این دختر فکرش تا کجا رفته بود؟ فکر میکردم وقتی خوشی بزنه زیر دلش دیگه منو فراموش میکنه ولی انگار تو هر حالتی اولویتش سلامتی من بود. الآن من باید چیکار میکردم؟ مطمئناً نمیتونستم باهاش موافقت کنم تا راه به راه این دخالت هاش بیشتر بشه. ولی پس چرا توان مخالفت کردن هم نداشتم؟

با اینکه داشتم بدون ذره ای عصبانیت و با تمام وجودم این کارشو ستایش میکردم برای حفظ غرورم با اخم ظاهری گفتم:

  • ولی من اصلاً آناناس دوست ندارم.

  • باور کنید خیلی خوشمزه اس. حالا یه بار امتحان کنید.

با دیدن خواهش توی نگاهش زبونم از کار افتاد.. با اینکه میدونستم از مارمولک بازیشه که اینجوری مظلوم نمایی میکنه ولی بازم در برابرش کوتاه اومدم. رگ خواب من دستش بود و میدونستم چه جوری باید نرمم کنه. بازم اسیرهمون حس ناشناخته ولی لذتبخش شدم که از توجهات آنا نصیبم میشد. چقدر این حس و دوست داشتم و چقدر به خودم حق میدادم که ازاین حس لذت ببرم.

*

مشغول خوردن میلک شیک سفارشی آنا شدیم.. از حق نگذریم واقعاً خوشمزه بود. با اینکه اگه تنها بودم هیچ وقت همچین چیزی سفارش نمیدادم ولی باید اقرار میکردم که سلیقه این دختر مثل باقی خصوصیاتش خیلی خوب بود و این تجربه جدید به مذاقم خوش اومد.

با بلند شدن صدای زنگ گوشیم از تو جیبم درش آوردم و با دیدن شماره کیوان جواب دادم .معاونم بود و یه جورایی دوست صمیمیم البته.. مثل بقیه دوستام فقط تا حدی که وارد مسائله خصوصیه زندگیم نباشه. ولی خب تو برخورد باهاش از پوسته سفت و سخت همیشگیم درمیومدم.

الآنم زنگ زده بود تا قرارای کاری فردا رو یادآوری کنه چون میخواست بره مسافرت که با شوخی بهش گفتم احتیاجی به یادآوری تو ندارم و خودم بلدم از پس کارام بربیام.

گوشی و که قطع کردم یهو آنا بی مقدمه گفت:

  • یه چیز بپرسم راستش و میگید؟

با اینکه مطمئن نبودم جواب راستی به سوالش بدم ولی کنجکاوی باعث شد بگم:

  • بپرس.

  • شما.. تا حالا تو عمرتون.. خندیدید؟

نمیدونم چه رفتاری از من دیده بود که حالا یه قدم جلو گذاشته بود و حرفای جدید میزد. همیشه موقع حرف زدن با من سرشو پایین مینداخت و به تته پته میفتاد. به خصوص این اواخر این حالت هاش بیشتر شده بود و من سرسختانه میخواستم با خودم مبارزه کنم و درباره اش فکر نکنم.

انگار سکوتم خیلی براش طولانی شدکه سریع گفت:

  • منظورم اینه که.. خب شما حتی الآن که با دوستتون حرف زدید هم.. ندیدم که بخندید .حتی.. تا حالا یه لبخند کوچیکم نزدید. یا اصلاً حرف زدن. کلاً آدم کم حرفی هستید و سخت کلمات و به زبون میارید. چرا؟

حرفاش راست بود و عین همون چیزایی بود که باید از من میفهمید ولی لزومی ندیدم کل زندگیمو براش تعریف کنم برای همین خیلی کوتاه گفتم:

  • درباره خندیدن که.. اگه چیز خنده داری ببینم میخندم. ولی اینکه چرا کم حرفم واسه بعضیا عادیه. اینکه فقط تو مواقع لزوم حرف بزنن. فکر نمیکنم چیز عجیبی باشه .

  • واسه من خیلی عجیبه. از وقتی دارم با شما زندگی میکنم منم مثل شما شدم. تا حالا پیشنیومده بود که از صبح تا شب کمتر از هزار کلمه حرف بزنم ولی از وقتی پیش شمام بعضی روزا تعداد کلماتی که میگم به بیست ها هم نمیرسه.

یهو حرفش و قطع کرد و با خجالتی که گونه هاش و اناری میکرد گفت:

  • ببخشید منظوری نداشتم.

  • حرف بدی نزدی که معذرت خواهی میکنی. درسته من آدمی نیستم که بشینم به حرف زدن و هرچی میگی یه چیز جواب بدم. ولی خب.. انقدری هم که تو فکر میکنی از آدمیزاد به دور نیستم که نتونم حرفات و گوش کنم.

  • من همچین چیزی نگفتم.

  • میدونم. ولی فکر نکن قراره تو خونه من به خاطر حرف زدن یا خندیدن توبیخ بشی. من ترجیح میدم تا وقتی داری اونجا زندگی میکنی خودت باشی. به خاطر منی که زندگیم بالا و پایین زیادی داشته و چیزی خنده رو لبام نمیاره خودت و تغییر نده.

وقتی این حرف و زدم و یه جورایی مجوز حرف زدنش صادر کردم.. مثل پرنده ای که بعد از چند سال از قفس دراومده و طعم آزادی رو چشیده شروع کرد به حرف زدن:

-آخه میدونین من تو خونه خودمون که بودم خیلی حرف میزدم. یعنی اولش که مامانم زندهبود و خب منم بچه تر بودم هرچی تو ذهنم بود و نبود و میریختم بیرون. مامانم که فوت کرد اولش یه کم آروم شده بودم ولی بعد حرفام و به بابام و زن بابام میزدم انقدری که خیلی وقتا از دستم کلافه میشدن. رفته رفته برای اینکه کسی و اذیت نکنم سعی کردم این عادت و ترک کنم و جلوی زبونم و بگیرم ولی خیلی بهم فشار میومد. بعضی وقتا حس میکردم میخوام خفه بشم و وقتی میدیدم کسی نیست که به حرفم گوش بده میرفتم وایمیستادم جلوی آینه با خودم حرف میزدم. البته الآنم این کار و میکنما. چون دست خودم نیست احساس میکنم اگه یه مدت حرف نزنم صدام دیگه در نمیاد. مدرسه رو که دیگه نگو اون یکی دو ساعتی که باید سر کلاس مینشستم تا زنگ تفریح بخوره عذاب میکشیدم. گاهی برای اینکه یه کم صدام دربیاد الکی دستم و بلند میرفتم درس جواب میدادم حالا هیچی هم بلد نبودما. معلما خودشون کم کم فهمیدن درد من چیه حتی چند بارم به خاطر اینکه داشتم با بغل دستیم حرف میزدم تذکر دادن و وقتی دیدن حرف حالیم نمیشه انداختنم بیرون. یه بارم بابام و به خاطر همین مسئله کشوندن مدرسه. بابامم عصبانی شد وقتی رفتیم خونه به دهنم از اون چسب پهنا زد.

مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم بهش و تو ذهنم به این فکر میکردم که چه جوری میتونه اینهمه کلمه رو قطاری پشت سر هم ردیف کنه که پقی زد زیر خنده..

این خنده اش با خنده های قبلیش که در حد لبخند بود خیلی فرق داشت. شاید خنده هایقبلیش نگاه و به سمت خودش خیره میکرد ولی این خنده اش که گاهی صدادار میشد و همزمان با شدت گرفتنش سرش عقب جلو میشد یه جورایی آدم و وادار میکرد که پا به پاش بخنده. هرچند اگه آدمی که باهاش بود مثل من با خندیدن و شادی قهر نکرده بود.

با اینکه دلم میخواست تا فردا اونجا بشینم و به خنده اش نگاه کنم و به حرفاش گوش بدم ولی با چرخیدن سر پسر میز بغلی که یه یه پسر جوون بود به خودم اومدم و با اخمی غلیظ توپیدم:

  • خیله خب بسه دیگه!

خنده اش به لبخندی عریض تبدیل شد و با دستمال کاغذی مشغول پاک کردن اشک توی چشماش شد و تو همین حال گفت:

  • وای خدا.. هرموقع یاد عصبانیت بابام میوفتم سر همچین مسئله ای خنده ام میگیره. ببخشید خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم.

یهو لبخند رو لبش ماسید و با نیم نگاهی به من ادامه داد:

  • به قول شما خیلی وقت بود چیزی خنده رولبم نیاورده بود.

حق داشت. آشنا شدنش با من مساوی بود با شروع بدبختی و عذاب کشیدنش.. خیلی سختبود که بخوام اون خاطرات و به این زودی از ذهنش پاک کنم. همون موقع هم به خاطر از دست دادن پدرش تو شرایط بد روحی بود و با این کار ما روحیه اش بدتر و بدتر شد .

ولی با همه وجود هرچی بیشتر میگذشت کمتر از دزدیدن آنالی پشیمون میشدم. شاید به خاطر اذیت و آزارایی که دید یه کم پشیمون بودم.. ولی هیچوقت از اینکه در آخر این دختر با رفتارای خاص و بی نظیرش وارد زندگی من شد پشیمون نیستم. این دختر باید با من می موند.. حتی اگه بیرون از خونه من براش موقعیت های خیلی بهتر رقم میخورد من اجازه نمیدادم بهش برسه!

×××××

یه روز عالی و محشر ودر کنار تنها مرد زندگیم کسی که واقعاً دوستش داشتم تجربه کردم و مطمئنم این روز به عنوان یکی از بهترین روزای زندگیم همیشه تو تاریخ ذهنم ثبت میشه.

یه جورایی فهمیده بودم که هیربد فقط به خاطر بهتر شدن روحیه من بهونه خرید و آورد و خودش کاری بیرون نداشت. نمیدونم چقدر این فکرم درست بود ولی هرچی که بود کلی حس خوب و خواستنی تو وجودم ایجاد میکرد.

دیگه کم و بیش با اخلاقش آشنا شده بودم. سخت بود از روی ظاهر همیشه بی تفاوتش پی بهاحساسش برد ولی گاهی اوقات میتونستم تشخیص بدم که واقعاً عصبانیه یا داره تظاهر میکنه.

یا مثلاً وقتی از چیزی خوشش میومد و تمام سعیشو میکرد تا من متوجه خوشحالیش نشم..

چشمای خوشگلش برق میزد و اون لحظه من هزار برابر از شادیش شادتر میشدم.

مثل امروز که موقع حرف زدن من به ظاهر با بی تفاوتی داشت نگاهم میکرد و ولی من از برق توی چشماش فهمیدم که از این رگباری حرف زدن من خوشش اومده یا شایدم براش عجیب بود.

*

به خونه که رسیدیم دلم نیومد به خاطر این روز خوب که واقعاً بهش احتیاج داشتم ازش تشکر نکنم. برای همین به عنوان تشکر یه شام خوشمزه پختم و یه میز شام محشر براش چیدم .میدونستم خیلی اهل غذا خوردن نیست و اکثر غذاهایی که درست میکنم با اینکه کم میزارم بازم دست نخورده می مونه ولی دوست داشتم تمام هنرم و درست همون شب به معرض نمایش بذارم.

وقتی اومد و میز رنگارنگ شام و دید ابروهاش از تعجب رفت بالا. اصولاً تعجبشو به زبون نمیاورد. نه فقط تعجب که خیلی از احساسش و توخودش دفن میکرد و بروز نمیداد.

با این حال قبل از اینکه چیزی بگه خودم گفتم:

– این میز شام بابت تشکر از شماست به خاطر روز خوبی که برام ساختید. هیچ وقت فراموش نمیکنم. واقعاً ازتون ممنونم.

×××××

بعد از دو ماه زندانی شدن تو خونه و کار کردن یه روز برده بودمش بیرون و حالا به خاطر اون داشت ازم تشکر میکرد.

چقدر راحت میشد این دختر و خوشحال کرد و من چقدر بی انصاف بودم که این شادی و ازش دریغ میکردم. چقدر سخت بود باور کنم حال و روزم شده بازتاب حال این دختر که اگه خوب بود منم راضی بودم و اگه بد بود انگار یه چیزی رو قلبم سنگینی می کرد.

سخت بود باور کنم انقدر زود منو تحت تاثیر قرار داده ولی حقیقت بود. از نظر اون من این روز خوب و ساخته بودم ولی نظر من کاملاً برعکس بود. چون منم در کنار آنالی یه روز خوب داشتم که هیچوقت فراموشش نمیکردم.

اما من نمیتونستم مثل آنا به خاطر حضورش ازش تشکر کنم. با وجود اینکه اصلاً دوست نداشتم بهش سخت بگیرم یا بدرفتاری کنم.. ولی اینم میدونستم که اگه زیادی مهربون و نرم باشم ممکنه بعدها خواسته هایی داشته باشه که از پس انجام دادنش برنیام. خواسته هایی مثلرفتن از این خونه.

*

اون روز خیلی خسته بودم. مخصوصاً با شنیدن خبر مزخرفی که روزم و خراب کرد و فکرم و مشغول. از چیزی که میترسیدم بالاخره سرم اومد و من کل مسیر رسیدن به خونه رو به این فکر می کردم که این خبر و چه جوری به گوش آنا برسونم.

اصلاً دلم نمیخواست آنالی رو به کسی نشون بدم مخصوصاً این جماعت ولی نمیتونستم از خونه بفرستمش بیرون یا دلیل قانع کننده ای براش بیارم که نباید باشه. اون موقع که تصمیم گرفتم به عنوان خدمتکار پیش خودم نگهش دارم باید فکر این روزا رو میکردم.

در و باز کردم و رفتم تو. هیچ وقت دلم نمیخواست زنگ بزنم و تا حدامکان در و آروم باز میکردم تا یه جورایی مچشو بگیرم و ببینم چی کار میکنه .به خصوص شنبه ها چون میدونست دیرتر میرم خونه و من بعضی روزا همه تلاشم و میکردم که کارم و سریع انجام بدم و زودتر برگردم خونه تا صحنه های جذابی مثل اون روز که تو حموم دیدمش و شاهد باشم.

با شنیدن صدای تلویزیون فهمیدم تو سالنه. مطمئناً نمیتونست حدس بزنه که ممکنه اون ساعت برم خونه. منم آروم رفتم و از دور دیدمش که رو مبل دو نفره جلوی تلویزیون دراز کشیده و داره مسابقه والیبال نگاه میکنه. یه کاسه پر از چیپسم گذاشته بود رو شکمش و هر چند ثانیه یهبار خیره به تلویزیون یه دونه از توش برمیداشت.

قبل از اینکه حرفی بزنم یا حرکتی بکنم یه دل سیر نگاش کردم. نگاهم روی موهاش که از بالای دسته مبل به سمت پایین آویزون شده بود ثابت موند.

تا حالا موهاشو باز ندیده بودم.. اکثراً جمعشون میکرد. موهای بلند و مشکیش فر خالص بود.

فری که کاملاً طبیعی به نظر میرسید ولی مطمئناً اگه کسی میخواست این مدل و رو موهاش پیاده کنه باید کلی پول میداد بابتش. همیشه فکر میکردم موهای لخت و صاف به خصوص وقتی بالای سر دم اسبی بسته بشه جذابیت داره. ولی الان این نگاه مستقیمم که موهای آنالی رو نشونه گرفته بود انگار نظرش با نظر من مخالف بود.

چقدر رنگ مشکی موهاش خیره کننده بود. دلم میخواست میتونستم پیچ و تاب و حلقه های موهاش و لای انگشتام به بازی بگیرم. ولی همچین آرزویی رو تقریباً محال میدونستم. من هیچوقت قرار نبود انقدری بهش نزدیک بشم که همچین کاری ازم سر بزنه و فقط میتونستم از دور شاهدش باشم یا تو ذهنم ترسیمش کنم.

با اینکه دلم نمیخواست آرامشش و بهم بزنم ولی باید یه جوری اعلام حضور میکردم. دستامو کردم تو جیبم و با خونسردی همیشگیم گفتم:

– بد نگذره!

مثل فنر از جاش پرید و سریع وایستاد. از خجالت سرخ شد و سرشو انداخت پایین و سلام کرد. چند قدم رفتم طرفش و رو به روش وایستادم.

نگاهم به ظرف چیپس خورد که محکم تو دستش نگه داشته بود. بازم یه حس موزیانه ای تو وجودم شکل گرفت که دلش میخواست این دختر بهم توجه نشون بده .از قصد و فقط به خاطر دیدن عکس العمل آنا دستمو بردم جلو تا یکی بردارم ولی آنا زودتر از من ظرف و پشتش قایم کرد.

نگاه متعجبم و دوختم بهش تا حساب کار دستش بیاد ولی اینبار بدون ترس و خجالت بهم زل زده بود. صورت سفید و کوچولوش که توسط موهای فر و بلند مشکیش قاب گرفته شده بود خیلی خواستنیش کرده بود.

اون لحظه این تنها واژه ای بود که به ذهنم رسید. حتی نمیتونستم نگاهم و برای ثانیه ای ازش بگیرم. چون حس میکردم دیگه همچین صحنه ای تو زندگیم نخواهم داشت.

اخمی غلیظ رو پیشونیم نشوندم و با اعتراض گفتم:

  • من این چیپسا رو واسه خودم خریده بودم.

  • بله میدونم. ولی متاسفانه براتون خوب نیست. منم حیفم اومد بریزمشون دور. خودم میخورمکه زودتر تموم شه و شما رو به ### نندازه.

گوشه لبم و از تو به دندون گرفتم .آخه چرا انقدر این دختر پررو بود؟ در عین حال که ازم حساب میبرد بازم اینجور موقع ها میشد آقا بالاسر من.

مثلاً داشت با این از خود گذشتگی در حقم لطف میکرد؟ نخواستم به این سرعت کوتاه بیام شایدم از این بازی خوشم اومده بود و ترجیح دادم واسه چند دقیقه هم که شده از فکر اتفاقات مزخرف امروز خلاص شم.

با یه قدم بلند رفتم طرفش که جهشی به عقب برداشت و جیغ زد.

  • بخدا همشون و میریزم زمینـــــــــــا.

این دیگه کی بود؟ نه دلش میومد از چیپسا بگذره نه میخواست دست من بهشون برسه. خنده ام گرفته بود. اونم در حد لبخند. یه چیز تو مایه های قهقهه.

انقدر که دیگه نتونستم مثل همیشه خودم و کنترل کنم و این از من بعید بود. برای اینکه آنا متوجه خنده ام نشه سریع رومو گرفتم و با سرعت از اونجا دور شدم و خودم و به اتاقم رسوندم.

برای اولین بار تو این چند سال زدم زیر خنده. با اینکه کوتاه بود و به مرحله قهقهه نرسید ولی همونم حالم و خوب کرد. طوری که خستگی اون روز به طور کامل از تنم درومد .

پخیلی دلم میخواست بشینم و فکر کنم که چی شد به این لحظه رسیدم که به خودم اجازه میدم اینجوری با صدای بلند بخندم. ولی ترجیح میدادم حال خوش اون لحظه ام و با فکر کردن به این چیزا خراب نکنم. این دختر برای من مثل شروع یه زندگی دوباره بود.

×××××

اعصابم از دست خودم خورد شد که انقدر ساده هیربد و رنجوندم که اونجوری روش و گرفت و رفت تو اتاقش. ولی بیشتر اعصابم از هیربد خورد بود که سر هر چیزی اینجوری بچه بازی در میاورد. اصلاً مرد گنده رو چه به چیپس خوردن؟ چرا کاری میکرد که هربار یادآوری کنم مریضه و نباید خوراکی های مضر بخوره؟

اینجوری نمیشد.. باید یه جوری از دلش در میاوردم. دلم نمیخواست از من دلخور بشه. اونم بعد از این احساسی که تو دلم ایجاد شده بود و شبانه روز فکرم و به خودش مشغول میکرد.

من که طاقت دیدن یه معده درد ساده شو نداشتم الآنم نمیتونستم ببینم به خاطر چند تا دونه چیپش ناراحت شده و رفته نشسته تو اتاقش.

داشتم دنبال یه راهی میگشتم تا بدون ایجاد تنش و جنگ و دعوا این مسئله رو ختم به خیرکنم که با یادآوری چیزی که صبح واسه اش درست کردم لبخندی رو لبم نشست و سریع رفتم تو آشپزخونه.

×××××

با اینکه خسته و کلافه بودم ولی باید کارام و انجام میدادم. زود برگشته بودم خونه چون حوصله شرکت و نداشتم و الآن باید کارام و راست و ریست میکردم.

پشت میز کارم نشسته بودم که چند ضربه به در خورد. برای اینکه نشون بدم مثلاً از اون کارش ناراحت شدم اخمامو دوباره بین ابروهام نشوندم و تو همون حین گفتم:

  • بله؟

در باز شد و آنا با یه ظرف تو دستش اومد تو. موهاشو دوباره بسته بود ولی من ترجیح میدادم باز بذارتشون .ولی حیف که نمیتونستم همچین چیزی ازش بخوام

فکر کردم بیخیال رژیم غذایی که برام درست کرده بود شده و برای اینکه ناراحت نشم چیپسا رو برام آورده که بخورم. ولی وقتی اومد جلو و ظرف و گذاشت رو میزم یه نگاه به محتویات توش کردم و فهمیدم حدسم اشتباه بوده انگار.

این دیگه چی بود؟ شکل میوه بودن ولی خورد شده و خشک شده!

  • این چیه؟

دستاش و برد پشتش و عین بچه هایی که دارن کاردستیشون و به معلمشون نشون میدن با ذوق گفت:

  • اممممم.. این چیپس میوه ایه. خیلی از اونیکی چیپسا مقوی تره خودم درستش کردم.

نگاهم مطمئناً تحسین برانگیز شده بود برای همین سریع روم و برگردوندم و علی رغم وسوسه ای که به جونم افتاده بود گفتم:

  • نمیخورم. بردار ببر!

  • حالا یه بار امتحان کنید. خواهش میکنم.

برگشتم بهش نگاه کردم.. نمیدونم چی تو نگاهم دید که سریع خودشو جمع جور کرد و وا رفت .

ظرف و گذاشت همونجا موند و با یه ببخشید زیر لب رفت بیرون. به محض رفتنش  بلافاصله یه دونه از اون چیپسا رو برداشتم و امتحان کردم.

جای تعجب داشت ولی خیلی خوشمزه بود. شاید حتی از اون چیپس ها هم خوشمزه تر بود برام و میدونستم که این مزه فقط به خاطر این بود که به دست آنا درست شده وگرنه اگه جای دیگه و موقعیت دیگه و توسط شخص دیگه ای بهم تعارف میشد محال بود حتی برای تستهم ازش بخورم.

این دختر برای رفتارهای بچگانه منم جواب داشت. درست انگار داشت با یه پسر بچه تخس رفتار میکرد. عین یه مادر نگران سلامتی بچه اش میخواست یه جوری ساکتم کنه تا طرف چیپسا نرم. جالب بود واقعا محبت های مادرانه ای که از مادر خودم نگرفته بودم و.. حالا داشتم از آنا میگرفتم.

دلم میخواست حالا که زود اومدم خونه یه کم بیشتر با آنالی وقت میگذروندم برای کار که همیشه وقت بود. ولی همینجوری الکی نمیتونستم برم پایین چون مثلاً قهر بودم.

باید دنبال یه بهونه میگشتم. اَه.. لعنت به این غرور مزخرف که به خاطرش تو خونه خودم اسیر یه دختر بچه شده بودم و نمیتونستم آزاد باشم. به ظاهر من آنا رو تو این خونه یه جورایی زندانی کرده بودم ولی در اصل انگار اون نقش زندانبان من و داشت بازی میکرد.

یهو یادم افتاد وقتی اومدم آنا داشت والیبال نگاه میکرد و از زبون گوینده تلویزیون شنیدم که مسابقات لیگ جهانی بود. علاقه ای به تماشای تلویزیون و مسابقات والیبال نداشتم و معمولاً دنبال نمیکردمش ولی برای پایین رفتن بهونه خوبی بود.

ظرف چیپسای میوه ای رو برداشتم و رفتم پایین.

از دور دیدمش رو همون مبل بود با این تفاوت که حالا نشسته همچنان محو تماشای تلویزیونبود. خوبه.. از این طریق پی به یکی از علایقش برده بودم. پس به والیبال علاقه داشت ..

شایدم.. به بازیکنای والیبال!

رفتم طرفش و با شنیدن صدای قدمهام سرشو برگردوند و با دیدنم سریع از جاش بلند شد.

نگاهش از همون فاصله با تردید و یه کم دلهره به ظرف توی دستم خیره مونده بود.

حتما با تصوری که از من داشت و این ترسی که غالباً تو نگاهش به خودم میدیدم خیال میکرد از چیپسا خوشم نیومده و میخوام همه شو بریزم دور. ولی من اهمیتی به نگاهش ندادم و رفتم رو مبل جلوی تلویزیون نشستم و ظرف و گذاشتم جلوم.

هنوز همونجا وایستاده بود. لابد منتظر بود که من برم و بشینه بقیه مسابقه رو نگاه کنه. برای اینکه خیالش و راحت کنم خیره به صفحه تلویزیون یه دونه از چیپسای میوه ای رو خوردم.

یه کم این پا و اون پا کرد و بعد گفت:

  • چیزی میخورید براتون بیارم؟

سرمو به نشونه نه تکون دادم با گفتن با اجازه ای زیر لب رفت.

نگفتم بمون برنامه رو نگاه کن چون مطمئن بودم دوباره برمیگرده. تا لحظه آخر داشت زیرچشمی به بازی نگاه میکرد و دلش نمیومد بره. اونم مثل من دنبال بهونه بود. یه کم بعد با یه لیوان چایی برگشت و گذاشت رو میز. اینبار نرفت وهمونجا چسبیده به من وایستاد.

سرمو بلند کردم ببینم چی میخواد که دیدم اصلاً حواسش به من نیست و مات تلویزیون شده ..

یعنی انقدر به والیبال علاقه داشت؟

انگار سنگینی نگاهم و حس کرد چون نیم نگاهی بهم انداخت و وقتی دید دارم نگاش میکنم دستپاچه شد و با گفتن ببخشید برگشت سمت آشپزخونه.

انگار اگه چیزی نمیگفتم تا شب میخواست همینجوری بره و برگرده .دل و زدم به دریا و گفتم:

  • اگه میخوای بازی و نگاه کنی بیا بگیر بشین نگاه کن. چرا قایم موشک بازی در میاری؟

انگار فقط منتظر یه اجازه از طرف من بود چون سریع برگشت و سر جاش نشست .اولش یه کم معذب بود.. آخه هیچوقت پیش نیومده بود که با هم بشینیم تلویزیون نگاه کنیم. همیشه یا وقتی من نبودم و کار نداشت مینشست پای تلویزیون یا وقتی من میومدم و از سر بیکاری میومدم پایین مینشستم میرفت تو اتاقش.

با اینکه دوست داشتم باهاش وقت بگذرونم ولی این قدرت و تو خودم نمیدیدم که ازشبخوام بیاد پیشم. شایدم میترسیدم از اتفاقاتی که تو آینده ممکن بود بیفته که چیزی نمیگفتم.

حواسم بهش بود. کاملاً از حضور من معذب شده بود ولی یه کم که گذشت و مسابقه حساس تر شد حضور من واسش عادی شد و تمام حواسش و داد به والیبال.

منی که حتی گوشه چشمی هم به اون مسابقه نداشتم و فقط به خاطر آنا اونجا بودم.. وقتی دیدم حواسش به من نیست کفری شدم. یه چیزایی تو بدنم بالا و پایین میشد که نمیدونستم اسمش و چی بزارم. عین بچه ها دنبال راهی برای جلب توجه  می گشتم.

یکی دوبار دیدم دستشو دراز کرد و از ظرف چیپسی و هنوز رو میز بود برداشت و خورد. ترجیح دادم مقابله به مثل کنم و دفعه بعد قبل از اینکه دستش به ظرف برسه پیش دستی کردم و ظرف چیپس و برداشتم و گذاشتم سمت خودم.

متوجه نشده بود و همچنان داشت دستشو برای برداشتن چیپس تو هوا تکون میداد. تا اینکه بالاخره نگاهش اول به سمت چیپسی که حالا نزدیک من بود کشیده شد و بعد نشست تو چشمای من.

نگاه متعجب و منتظرشو که دیدم گفتم:

  • وقتی میگی ضرر داره یعنی واسه همه ضرر داره.. پس تو هم نباید بخوری!

  • ولی من که مریض……

یهو ساکت شد و بقیه حرفشو خورد. لابد یادش افتاد که خودشم بیماری قلبی داره و خیلی آدم سالمی نیست که بخواد هرچیزی رو بدون مشکل بخوره. البته نمیدونستم این چیپس ضرری برای بیماریش داره یا نه ولی من ترجیح میدادم داشته باشه تا زبونم جلوش کوتاه نشه.

سرشو انداخت پایین و گفت:

  • بله حق با شماست!

از اینکه بالاخره منم تونستم اون و خلع سلاح کنم یه جورایی احساس رضایت و شادی میکردم.. ولی بازیم هنوز تموم نشده بود.

  • بیا اینجا بشین.. اینو با هم میخوریم.

اشاره ام به چیپسای میوه ای بود ولی آنا سریع مخالفت کرد.

  • نه.. نه ممنون. من نمیخورم.. برای شما درست کردم.

  • گفتم بیا بشین.. حرف اضافیم نباشه!

حالت چهره اش جوری بود که انگار نمیتونست علت رفتارم و درک کنه. منم که حسابی زده بودم تو فاز بی خیالی و برام هیچ چیز جز لمس حضور آنا مهم نبود. به هر حال ارباب بودنم باید یه جایی به کارم میومد که برای سر و کله زدن با این دختر واقعاً لازم بود.

تو وجودم یه چیزی مثل یه آهن ربای قوی بود که بی توجه به همه قانون های اطرافش فقط میخواست این دختر و به سمتم جذب کنه. حتی شده به زور و دعوا.

از جاش بلند شد و خیلی آروم اومد با فاصله کنارم نشست. جوری خودش و منقبض کرده بود که انگار اگه یه ذره راحت تر مینشست به من میخورد یا مثلاً اگه گوشه لباسش به تن من میخورد آتیش میگرفت. یه جوری رفتار میکرد که انگار تا حالا به هم دست نزدیم!!!

نمیدونم علت اینهمه استرسش چی بود. سرش پایین بود داشت قلنجای دستشو میشکوند. حتی دیگه به مسابقه هم نگاه نمیکرد. انگار حواسش حسابی پرت شده بود و تمرکزی رو بازی نداشت.

برای اینکه یه کم از استرسش کم کنم با خونسردی و آرامش گفتم:

– بخور دیگه معطل چی هستی؟

دستشو که دراز کرد تا برداره نگاه منم به سمتش کشیده شد حس کردم دستش داره میلرزه. یعنی آنا هنوزم از من میترسید؟ نمیدونم شایدم اشتباه میکردم و این لرزش واسه چیز دیگه ای بوده. ولی اون لحظه این به ذهنم رسید. به هر حال تو این مدت خیلی هم رابطه صمیمانه اینداشتیم.

شاید آنا حواسش به من نبود ولی من کاملاً زیر نظر گرفته بودمش.. طوری که وقتی دست برد سمت ظرف از قصد منم همزمان دستم و داخل ظرف کردم و با برخورد دستامون آنا سریع دستشو عقب کشید. ولی تو همون چند لحظه متوجه سرمای بیش از حد دستش شدم.

زمستون بود وشاید هوای بیرون سرد بود ولی هوای توی خونه برای منحتی یه کم گرمم بود.. پس چرا دستاش داشت یخ میزد؟ یعنی به این لرزش و اضطرابی که تو نگاهش میدیدم داشت؟

نتونستم بی تفاوت باشم.. شایدم یه کم داشتم سو استفاده می کردم از موقعیتم و سکوت آنا ولی اون لحظه لازم دیدم همچین حرکتی رو.

دستای آنا رو تو دستم گرفتم و با اخمی غیر ارادی که صورتشمو پوشونده بود گفتم:

  • تو سردته؟

حس کردم میخواد آروم دستش و از دستم بیرون بکشه ولی من همچنان محکم نگهش داشته بودم .کاملاً میتونستم تغییر رنگ آنی گونه هاش و حس کنم و به طرز کاملاً بدجنسانه ای داشتم از این حالت لذت میبردم.

نه!

  • پس چرا انقدر دستات یخه؟

  • شاید دست شما زیادی گرمه!

اخمم غلیظ تر شد.. انگار حالش خوب نبود. داشت چرت و پرت میگفت. سکوتم و که دید سرشو بلند کرد و با دیدن چهره تقریباً عصبانیم دست و پاشو گم کرد وبا هول گفت:

  • آخه.. آخه شما.. شما همیشه بدنتون گرمه. مثل اون شب که……

یهو ساکت شد و لبشو به دندون گرفت. فکر میکردم اون شب دیگه از ذهنش پاک شده. ولی اشتباه  میکردم.. شایدم زیادی پررنگ بود که بعد از چند ماه هنوز به خاطر داشت.

یه صدایی بهم میگفت مگه تو تونستی فراموشش کنه که آنا بتونه؟ منم بعضی شبا یاد اون حرکت عجیب و غریبی که انجام دادم میفتم و یه جایی وسط دلم با یادش گرم میشد.

با صدای گزارشگر که شروع ست سوم و اعلام میکرد بالاخره دستاش و ول کردم و آنا دوباره محو تلویزیون شد. اون مات تلویزیون بود و من مات اون و تو این فکر که چرا باید کارم به جایی برسه که تا این حد به یه بچه اهمیت بدم؟ و انقدر تو رابطه ام باهاش پامو از خط قرمزام فراتر بزارم؟ اگه یه نفر که تا حدودی با زندگی من آشنا بود این وضع و میدید چی فکر میکرد با خودش؟ وقتی خودم این تغییرات محسوس و میدیدم لابد بقیه هممیفهمیدن که یه چیز این وسط اشتباهه!

میترسیدم ازش. میترسیدم با همین رفتارای ساده و گاهی بچگونه اش منو عوض کنه. منو تبدیل کنه به چیزی که نباید باشم.. میترسم رابطه امو طوری پیش بره که اون اتفاق شوم تو زندگیم تکرار شه. اتفاقی که بیشترین ضربه رو به این دختر بی گناه وارد می کنه.

نه دلم میخواست از این وضع و شرایط بیرون بیام و نه دوست داشتم کسی بویی ببره که من چند وقتیه نگاهم به زندگی توسط یه دختری که اسم خدمتکار روشه عوض شده!

با صدای جیغش از فکر و خیال اومدم بیرون. سر پا وایستاده بود و درست عین یه دختر بچه ای که داره به خاطر کادوهای تولدش ذوق می کنه تند تند دست می زد.

منو که دید آروم نشست سر جاش. بازی هنوز ادامه داشت و آنا فقط برای یه امتیاز داشت ذوق میکرد. باز اون حسی که منو وادار به حرف زدن میکرد فعال شد و نتونستم ساکت بمونم.

  • به خاطر یه امتیاز انقدر ذوق میکنی؟

آخه یه امتیاز الکی نبود.. خیلی حساس بود. توپ ۵ دیقه رو هوا بود آخرشم به نفع ایرانخورد زمین.. بعدشم با این امتیاز فاصله امتیازاشون و بیشتر کردن.. اینجوری احتمال داره این ست و ببریم. اگه این ستم ببریم فقط یه ست دیگه می مونه که تو اون امتیازا…..

دوباره مثل اون روز تو کافی شاپ افتاده بود رو دور حرف زدن و همین که برگشت طرف من با دیدن نگاه خیره و تا حدودی متعجبم ساکت شد و زیر لب گفت:

  • ببخشید!

اه.. لعنتی! آخه این معذرت خواهیت دیگه واسه چی بود؟ من که داشتم از این هم صحبتی و قطاری حرف زدنت لذت میبردم.

کاش میتونستم منم باهاش حرف بزنم یا حداقل ازش بخوام که بیشتر باهام حرف بزنه و رو حساب کم حرفی من خودش و ساکت نکنه. لعنت به من و این غرورم. هرچند که یه بار بهش گفته بودم ولی هنوز خجالت میکشید .

طبیعی بود تا وقتی منم پا به پاش حرف نمیزدم یا واکنشی به حرفاش نشون نمیدادم میخواست فکر کنه داره با حرق زدن حوصله من و سر میبره.

بالاخره بازی با برد ایران تموم شد و آنا که اینبار متوجه شد زیر نظر گرفتمش شادیشو با مشت کردن دستاش از ذوق زیر پوستی ابراز کرد.

منم خودم و آماده کردم که حرفام و بهش بزنم و این مسئله ای که انقدر امروز اعصابم و بهمریخت و بازگو میکردم. بالاخره باید میگفتم و هرچی بیشتر تو ذهنم نگهش میداشتم سخت تر میشد!

×××××

والیبال تموم شده بود و من دیگه باید میرفتم یه فکری برای شام میکردم .با اینکه دلم میخواست همچنان بشینم و از این گرمای لذتبخش حضور هیربد در کنارم که زیاد پیش نمیومد نهایت استفاده رو ببرم ولی دیگه دلیلی برای موندن نداشتم.

بلند شدم برم که گفت:

  • بشین. باهات کار دارم.

شاید از نظر خودش خیلی معمولی این جمله رو بیان کرد ولی ناخودآگاه ترس عجیبی از لحن و کاری که ازش حرف میزد تو دلم نشست.

بلند شد جلوی پنجره ای که روبروی من بود وایستاد و یه سیگار روشن کرد.. دیگه مطمئن شدم که ترسم بی مورد نیست و هیربد خبرای خوبی برام نداشت چون زیاد دست به سیگار نمیشد.

چرخید سمتم و با تکیه به لبه پنجره گفت:

این پنجشنبه یه مهمونی دارم.. تو این خونه.

چشمام گرد شد .مهمونی؟ تو این چند ماهه نه مهمونی ای تو این خونه داشت نه خودش جایی رفته بود. پس علت اینهمه کلافگیش همین بود؟ حوصله جمع و مهمون داری نداشت؟ نتونستم ساکت بمونم..

  • به چه مناسبت؟

  • پسر عموم از خارج برگشته.

به ثانیه نکشید که تمام تنم یخ زد. انگار که پرتم کردن تو یه استخر آب سرد. ضربان قلبم به قدری تند شد که صداش به گوش خودم رسید و بدبختی اینجا بود که میدونستم هیربد داره این عکس العملام و میبینه ولی کاری برای مهار کردنش نمیتونستم انجام بدم.

تمام خاطرات تلخ اون یه هفته عذاب آور جلوی چشمم رژه رفت .شکنجه های بی رحمانه ی بهراد و دار و دسته اش.. دردایی که میکشیدم و صدام در نمیومد. استرسی که با آدمی به اسم حبیب به جونم مینداخت و حالم و خراب میکرد. یعنی همش دوباره تکرار میشد؟

به معنای واقعی کلمه کپ کردم و حتی قدرت تکون دادن مردمکای ثابت شده ی چشمم هم نداشتم.حالم به قدری بد شد که هیربدم متوجه شد و با اخمی که بین بروهاش نشسته بود چند قدم به سمتم برداشت و گفت:

چت شد؟!

نمیتونستم انکار کنم. شاید بهتر بود هیربدم میفهمید که چه وحشتی از اون پسرعموی مشکل دارش دارم .به سختی زبون قفل شده ام و به حرکت درآوردم.

  • ب… بهراد؟

اخم از ابروهاش رفت و چهره اش آروم شد. علت ناراحتیم و فهمید و گفت:

نه.. این پسر یه عموی دیگه مه. با خانواده ش خارج زندگی میکنه. هر بار که بر میگشت بهراد براش یه مهمونی میگرفت و دوست و آشنا رو دعوت میکرد که ببیننش. حالا که بهراد نیست مسئولیتش که چه عرض کنم.. دردسراش افتاده گردن من.

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.