خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان خدمتکار اجباری پارت ۵

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

با سوالش سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم.. ولی وقتی دوباره نگاهش هراسون شد سرمو انداختم پایین و مشغول شدم.

  • باید زمان رفت و آمدم و برای تو توضیح بدم؟

  • ن… نه.. ولی … اگه بدونم ساعت رفت و برگشتتون چه طوریه.. غذا رو برای همون موقع آماده میکنم.. اینجوری از دهنم نمیفته.

  • تو کاری به کار من نداشته باش.. کاراتو بکن. غذاتم آماده کن.. لازمم نیست حتماً تا این ساعت بیدار بمونی. خودم میام غذام و گرم میکنم میخورم.

  • از کجا مطمئن بشم که میخورید؟

چشمام و یه بار محکم بستم و دوباره باز کردم و زل زدم بهش.

  • تا قبل از اینکه تو بیای من خودم غذامو میخوردم. میبینی که زنده موندم و کارم به تختبیمارستان نکشید. لازم نیست انقدر هرچیزی رو یادآوری کنی.

  • ولی قرصایی که مصرف میکنید این و نمیگه.

فقط نگاش کردم.. اینبار دیگه هول و دستپاچه نشد. برعکس با اعتماد به نفس بالایی گفت:

  • اون قرصا دزش بالاس. شما هم با خالی نگه داشتن معده اتون بیماریتون و تشدید کردید که حالا قرص میخورید. بعدم مصرف قرص آخرین راه کار برای زخم معده اس. چون اثرات شیمیاییش هم واسه معده مضره.

چه جوری میتونست تو ثانیه رنگ عوض کنه؟ یه لحظه هراسون و رنگ پریده و مظلوم..

لحظه بعد دریده و جسور و بلبل زبون..

الآن از اون زمانایی بود که دلم میخواست زبونش و از حلقومش بکشم بیرون. از اینکه یکی با حرفاش قانعم کنه و یه جوری در برابرش خلع سلاح شم کلافه میشدم.. ولی اون لحظه ترجیح دادم سکوت کنم.. چون هرچی میگفتم این براش یه جواب تو استین داشت..

تو دلم خوشحال بودم از اینکه تونسته قانعم کنه که تا وقتی برگردم بیدار بمونه. با اینکه خودخواهی محض بود ولی به سرگرم شدن می ارزید. شاید اگه امشبم با وجود اینهمه کاری که انجام داده بود قبل از اومدنم میخوابید.. یه جورایی بهم برمیخورد!

یه کم که گذشت دیدم همونجا وایستاده و تکون نمیخوره.. خواستم بگم چرا اونجا خشکتزده که یادم افتاد صبح خودم از عصبانیت بهش گفتم موقع غذا خوردنم اونجا وایسته.. حالا میفهمیدم که نتیجه بعضی تصمیمات بدون فکر چقدر مزخرفه.

واسه اینکه خیلی بیکار نمونه گفتم:

  • یه لیوان آب بهم بده.

پارچ اون سمت میز بود.. یه لیوان آب ریخت و گذاشت کنار دستم.. همین که دست بردم لیوان و بردارم سریع و با هول دستشو کشید عقب. نگاهم رفت بالا و قفل شد تو چشماش.

دوباره حیرون و هراسون شده بود.

اینبار نتونستم ساکت بمونم پرسیدم:

  • چرا انقدر از من میترسی؟ چرا تا بهت نزدیک میشم خودتو میکشی عقب یا وقتی باهات حرف میزدنم هول میکنی و به تته پته می افتی؟

هیچی نگفت ولی از طرز نگاه کردنش میشد تشخیص داد که جوابش چیه.. داشت با زبون بی زبونی بهم میگفت خودت چی فکر میکنی؟ اگه از اون یه هفته ای که بهراد و دار و دسته اش اذیتش کردن هم چشم پوشی میکردیم.. کاری که من میخواستم تو همین خونه باهاش بکنم علت اصلی این ترس بود. حق داشت که الآن اینجوری اعصابش بهم بریزه و از همه چیزبترسه.

انگار وقتش بود که یه چیزایی رو درباره کار اون شبم بهش توضیح بدم.. نمیتونستم چقدر تاثیر داره ولی به هر حال تلاشم و باید میکردم.

با جوابی که از نگاهش گرفتم گفتم:

  • تو اون یه هفته از من آسیبی بهت رسید؟ دست روت بلند کردم؟

  • نه..

  • درباره.. درباره کار اون شبم باید بگم که.. اگه از حال نمیرفتی.. خودت میدیدی که تهش هیچ اتفاقی قرار نبود بیفته. من از دستت عصبانی بودم و فقط میخواستم ازت زهر چشم بگیرم که حواست و جمع کنی. فکر نکن آدمی ام که قدرت کنترل کردن خودم و ندارم و قراره راه به راه باعث اذیت و آزارت بشم. هنوز انقدری شرف و وجدان تو وجودم هست که..

تند پرید وسط حرفم:

  • میدونم.. خودم.. خودم متوجه شدم!

  • پس علت این ترست چیه؟

  • د.. دست خودم نیست.. ببخشید.

  • نخواستم معذرت خواهی فقط خواستم علتشو بدونم.

سرشو بلند کرد و نگاه درمونده اش و بهم دوخت. خودم میدونستم از چی میترسه. سخت بود براش که به این زودی با این شرایط کنار بیاد.

برای مسلط شدن به اعصابم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

  • اینجا و تو این خونه دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداره کسی هم قرار نیست اذیتت کنه.

اگه سرت تو کار خودت باشه تو این خونه یه زندگی خوب و آروم داری.. پس انقدر اعصاب خودت و من و سر هر چیز بهم نریز.. الآنم برو بگیر بخواب..

  • ظرفای شام..

  • بمونه برای فردا!

  • چشم… شب بخیر!

فقط اون لحظه امیدوار بودم این دختره منو دیوونه نکنه.. رفتاراش واقعاً چیزی خارج از تصورات من بود و همین گاهی وقتا منو عصبی میکرد.. عادت کرده بودم که همه چیز بر اساس پیش بینی هام جلو بره و فکر میکردم انقدری از آدما شناخت پیدا کردم که بتونم به راحتی حدس بزنم تو ذهن هرکسی چی میگذره ..برای همین وقتی با چیزی یا کسی برخوردمیکردم که منطقم و بهم میزد ناخودآگاه بهم میریختم.

×××××

چند روزی از شروع ۳۰ سال زندگی و کلفتیم تو این خونه میگذشت. همه چیز آروم پیش میرفت. من و هیربد سرمون تو کار خودمون بود و به هم زیاد کاری نداشتیم. فقط یه شب دکتر آورد تو خونه تا بخیه های دستم و بکشن. اونم بدون اینکه من بهش چیزی بگم. بماند که من چقدر ذوق کردم به خاطر این توجهش!!

خوشحال بودم که اخلاقش مثل بهراد نیست و منو مجبور به انجام کاری نمیکنه یا تو کارام دخالت نمیکنه و میذاره خودم هر موقع تونستم انجام بدم. فقط اگه عین آدم مینشست و غذاشو میخورد و بیخودی ادا و اصول درنمیاورد عالی میشد.

ولی متاسفانه هربار باید زورش میکردم.. از اون شب به بعد تقریباً ترسم ازش ریخته بود.. از اولشم میدونستم که از جانب اون آسیبی بهم نمیرسه و کار اون شبم محض ترسوندنم بود..

ولی اون یه هفته زجر آور واقعاً اعصابم و بهم ریخته بود و همش میترسیدم نکنه هیربدم بخواد بلاهای اونا رو سرم بیاره.

از اینا گذشته این ترس کذایی و تو وجودم از همون روز اول نسبت به هیربد داشتم.. از همونلحظه که تو مغازه دیدمش.. نمیدونم چی تو نگاهش بود.. ولی هر چی که بود وجودم و به رعشه مینداخت.

هیربد بازم حرفی از ساعت کاریش بهم نزد و تو این چند روز خودم فهمیدم که کارش ساعت مشخصی نداره. بعضی وقتا زود میومد و بعضی وقتا دیر.. بعضی وقتا هم مثل امروز اصلاً نمیرفت سر کار و از صبح تو اتاقش می موند.

*

بعد از ظهر بود و داشتم یکی از اتاقا رو تمیز میکردم.. تمیز کاری خود اتاق تموم شده بود و فقط مونده بود سرویس بهداشتیش. با اینکه هیربد  چند بار گفته بود که اتاقای بالا استفاده نمیشه و احتیاجی  به تمیز کاری نداره ولی من دلم میخواست وقتی کاریو میکنم بی نقص باشه. از طرفی کار دیگه ای هم نداشتم و حوصله ام سر میرفت.

در سرویس بهداشتی و باز کردم ولی با دیدن سوسک گنده ای که اندازه ۳ تا بند انگشت بود و رو دیوار جا خوش کرده بود نفسم تو سینه حبس شد و بلافاصله دوییدم از اتاق بیرون. ای خدا من الآن چی کار کنم؟ چه جوری این اژدها رو بکشم؟ منی که از سوسک وحشتدارم! یهو یاد هیربد افتادم که خونه اس. شاید شانس باهام یار بود که وقتی این سوسک و دیدم که هیربد خونه بود ولی محال بود برم بهش بگم بیا سوسک بکش.

آخه اگه نمیرفتم هم نمیشد .کس دیگه ای به جز من و اون تو خونه نبود. اگه اون سوسکه نمی مرد از ترسم حتی نمیتونستم تو خونه راه برم. همش فکر میکردم الآن از یه گوشه ای در میاد.

دل و زدم به دریا و برای اینکه سوسکه از فرصت برای گم و گور کردن خودش استفاده نکنه سریع رفتم سمت اتاق هیربد و در زدم.

هیچ جوابی نداد و من به خیال اینکه خوابه همونجوری که شانس بدم و لعنت میفرستادم اومدم برگردم که در اتاقش باز شد هیکل ورزیده اش کل چهارچوب در اتاق و پر کرد. نگاهش دوباره از اون نگاهایی بود که وجودم و میلرزوند.. از اون لرزش هایی که شک داشتم فقط از ترس باشه.

انقدر از نگاه خیره و خونسردش هول شدم که نفهمیدم چی دارم میگم.

  • س.. سلام..

«خاک بر سرت آنا.. آخه الآن چه وقته سلام دادنه؟ امروز که کلا خونه بود!»

ابروهاش پرید بالا و نگاهش رنگ تعجب گرفت.. باید از اشتباه درش میاوردم.. وگرنه فکرمیکرد من یه دیوونه  متوهمم.

  • چیزه.. راستش.. داشتم اتاق و تمیز میکردم.. که.. چیز..

  • حرفتو میزنی یا نه؟

لحن عصبیش همون زبون نصفه و نیمه امو هم از کار انداخت و با چشمای گشاد شده زل زدم بهش.. کلمات تو ذهنم بود ولی نمیتونستم به جمله تبدیلش کنم.. عین یه مجسمه جلوش وایستاده بودم و جرات نفس کشیدنم نداشتم.. خدایا زبونم و به کار بندااااااااااااز!!

×××××

خیلی دلم میخواست بدونم چی شده و چی دیده که انقدر هول و دستپاچه شده ولی زبون باز نمیکرد.. فهمیده بودم تا وقتی تحریک نشه حرف نمیزنه.

برای همین نگاهم و ازش گرفتم و داشتم در و میبستم که تند و با عجله گفت:

  • یه سوسک تو اون اتاقه.

در و کامل باز کردم و با اخمای درهم به مسیر انگشتش خیره شدم. داشت یکی از اتاقا رونشون میداد. چی گفت؟ سوسک تو اتاقه؟ خب باشه.. به من چه ربطی داره؟ یعنی میخواست بگه از سوسک میترسه؟ الآن اومده بود سراغ من که چیکار کنم براش؟ دوباره بهش نگاه کردم و منتظر توضیح بیشتر شدم که گفت:

  • داشتم میرفتم دستشوییشو تمیز کنم که دیدم یه سوسک گنده رو دیواره دستشویی وایستاده.

یه چیزی داشت تو وجودم وول میخورد. که چیزی که تهش به کش اومدن گوشه های لبم منجر میشد. ولی نذاشتم زیاد شکل بگیره.. چون همونطور که برای خودم عجیب بود که به حرکات بچگانه این دختر بخندم واسه آنا هم باعث تعجب میشد.

هرچقدر منتظر ادامه جمله اش شدم چیزی نگفت.

تا اینکه خودم گفتم:

  • خب باشه. به من چه ربطی داره؟

  • میشه.. میشه بیاید بکشیدش؟

  • چــــی؟؟؟؟؟؟!!!

همینم مونده بود.. که راه بیفتم تو این اتاق اون اتاق دنبال سوسک. این بچه منو چی فرضکرده بود؟

  • خواهش میکنم.. من از سوسک میترسم.

  • مشکل من نیست.

نگاهش سریع رنگ غم و درموندگی گرفت.. لعنت به من که دلم نمیخواست این شکلی ببینمش.. چرا باید انقدر حالی به حالی بشم با حالت های مختلفش؟ نفسمو کلافه فوت کردم و گفتم:

  • خب نرو تو اون اتاق.. کی مجبورت کرده؟

  • بالاخره چی؟ یهو از زیر در میاد بیرون میره تو اتاقای دیگه. تو رو خدا اگه نکشیدش من دیگه نمیتونم اینجا راحت زندگی کنم.. خواهش میکنم..

دست خودم نبود.. حتی باورم نمیکردم ولی خام این نگاه ملتمسانه شدم و دنبالش به سمت اتاق راه افتادم.. باور نمیکردم که داشتم به خزعبلاتش درباره سوسک گوش میکردم و برای راحتی و آسایشش میخواستم برم بکشمش.. باور نمیکردم که چرا عصبانی نبودم.. چرا از اینکه اون دختر رو من حساب کرده بود حتی به خاطر کشتن یه سوسک ناقابل خوشحال بودم؟ چرا داشتم عین پسربچه های بی تجربه رفتار میکردم؟ من مگه همون هیربدی نبودم که چند سال تونستم بدون هییچ دختری زندگیم و بگذرونم؟ چون به نظر هیچ جذابیتی تو اینرابطه ها نبود.. ولی حالا با کوچکترین چیز به وجد میومدم!

تصمیم گرفتم فعلاً بهش فکر نکنم.. کاریه که شده بود و منم نمیتونستم از وسط راه برگردم.

اونوقت فکر میکرد منم از سوسک میترسم و فقط نمیخوام که اون بفهمه.

پشت سرم تقریباً سنگر گرفته بود و منم رفتم جلو و در و باز کردم. تو نگاه اول که خبری از سوسک  نبود..همونطور که در و دیوار دستشویی رو نگاه میکردم گفتم:

  • برو حشره کش و بیار.

  • اگه حشره کش داشتیم که خودم میکشتمش. دیگه مزاحم تو نمیشدم باهوش!

دوباره از این کلمه استفاده کرد. دوباره شد اون دختر جسور گستاخ که زبونش باید کوتاه میشد. اونم با یه نگاه طوفانی من که اینبارم ازش دریغ نکردم.

دست و پاشو گم کرد و منتظر بودم هر لحظه معذرت خواهی کنه ولی با نگاهی به پشت سر من با ترس و وحشت جیغ زد:

  • اوناهااااااااااااااش اونجاس.

سریع چرخیدم و به دنبال یه سوسک غول پیکر رو دیوار گشتم ولی نبود. سوسکی که آنانشون داد فقط چند سانت طول داشت.

این دفعه دیگه واقعاً عصبانی شدم.. به خاطر این منو کشونده بود اینجا؟ چی فکر کرده بود با خودش؟ نکنه داشت سر کارم میذاشت؟

خواستم برگردم برم که صدای زمزمه مانندشو از پشت سرم شنیدم:

  • وای! خداکنه پروازی نباشه.. خداکنه پروازی نباشه.. وای خدا کمک کن.

مونده بودم از دست این دختره خنگ دیوونه بخندم یا عصبانی بشم. چی داشت می گفت زیر لب با خودش؟ یعنی الآن تنها مشکل زندگیش این بود که این سوسک پروازی نباشه؟

خیره به نقطه نامعلوم حواسم به صداش بود که یهو دستای سرد و لرزونش رو ساعدم نشست و خودش و تا جایی که میتونست پشتم قایم کرد. انگار که اون سوسک فقط برای خوردن آنا اومده بود اونجا و میترسید که ببینتش.

  • وای داره میاد اینور.. تو رو خدا بکشش دیگه!

نفسم فوت کردم و علیرغم میل باطنیم دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و با برداشتن دمپایی دستشویی رفتم طرف سوسک.

واسه خودمم عجیب بود و یه جورایی از این کارم خنده ام گرفته بود .آخرین باری کهسوسک کشتم شاید ده دوازده سالم بود.. اونم به خاطر اینکه از شر جیغای بنفش نورین.. دختر عموم خلاص بشم. ولی حالا دلم میخواست اون سوسکه تا ابد زنده بمونه تا آنا همینجوری که الآن هست…….

با کوبوندن دمپایی روی سوسک فکرای غلط و از سرم دور کردم.. اون فقط یه ترس بچگانه بود نباید بیخودی فکرم و مشغول میکردم و بهش بها میدادم..

  • ایول.. با یه حرکت! دمت گرم بابا.. این کاره…

با شنیدن لحن شوخ و پر از شادی و خنده اش سریع برگشتم طرفش که نگاهم رو لباش خیره موند.. آنا داشت میخندید!!

خنده اش و خیلی کم دیده بودم.. یا نه.. اصلاً ندیده بودم.. هرچی فکر کردم نتونستم از اون تصویر خیره کننده و جذاب یه ذهنیت قبلی پیدا کنم.. مطمئن بودم که اولین بار بود این خنده های عجیبش و میدیدم.

نمیدونم چرا ولی دلم میخواست منم پا به پاش بخندم ولی سریع خودم و جمع و جور کردم ..تا همینجاشم زیاد بود.. خیلی داشتم رو این دختره مانور میدادم و این از شخصیت من بعید بود.

یاد قراری که با خودم گذاشتم افتادم.. نه افراط نه تفریط. ولی اگه یه ثانیه بیشتر می موندممطمئناً تبدیل به افراط میشد. برای همین با قدم های بلندم از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاق.

×××××

شب بعد از اینکه ظرفای شام و شستم رفتم تو اتاقم و واسه خواب آماده شدم. اونروز خیلی خسته شده بودم.. البته باید میگفتم خیلی خودم و خسته کردم.. چون هیربد بدبخت که خیلی کاری به کارم نداشت.

ولی انگار چشمش زدم چون همینکه تو جام دراز کشیدم و خواستم با یه کش و قوس به بدنم خستگیمو در کنم بی سیمی که بهم داده بود تا هر وقت لازمم داشت باهاش خبرم کنه و مخصوص ارتباط از راه دور من با هیربد بود به صدا درومد..

نفسمو فوت کردم و دکمه اشو فشار دادم.

  • بله؟

  • یه فنجون قهوه برام بیار بالا.پ مکثی کردی و ادامه داد:

  • اگه از نظر شما اشکال نداره.

گفت و تماس و قطع کرد. خواستم برگردم یه چیز بهش بگم ولی پشیمون شدم. دوباره یادمافتاد که چه جایگاهی دارم. نباید زبون درازی میکردم.

با اینکه داشتم بیهوش میشدم بلند شدم لباسمو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه.. متوجه حرفی که زد و متلکی که بارم کرد شدم.. یه بار لا به لای حرفام گفته بودم قهوه هم برای معده ات ضرر داره و اونم گفته بود من هر موقع و هر ساعت که دلم بخواد میتونم بخورم و کسی نمیتونه جلوم و بگیره ..

ولی تا امروز هربار که قهوه ازم میخواست میپیچوندم و بهش نمیدادم.. الآنم قصدم بردن قهوه نبود. اول خواستم یه چایی دبش مثل دفعه قبل براش ببرم ولی پشیمون شدم.

خوابم میومد و حوصله کل کل کردن نداشتم. باید یه چیزی میبردم که شک نکنه. یه کم وایستادم فکر کردم و وقتی به نتیجه مطلبوم رسیدم دست به کار شدم.

×××××

واقعاً نمیدونستم چه مرگمه از یه طرف میخواستم فاصله امو باهاش حفظ کنم و خیلی از خط قرمزام رد نشم.. از یه طرف یهو نصف شب به سرم میزد اینجوری بکشونمش بالا.. نمیدونم این حس موذی گری از کی تو وجودم رخنه کرده بود ولی هرچی بود زورش به همه حسای دیگه ام غلبه میکرد. هرچی بود مربوط به وقتی میشد که این دختر پا تو زندگیم گذاشته بود! با چند ضربه به در اومد تو و من نگاهم به قهوه جوش و فنجونی که دستش بود خیره موند.

انتظار نداشتم برام قهوه بیاره. الآنم شک داشتم.. شاید مثل دفعه قبل توش چایی ریخته بود.

ولی همینکه گذاشت روی میز و بوی قهوه به مشامم رسید اخمام رفت تو هم.. انگار دیگه خسته شده بود از اینکه بخواد نگران سلامتیم باشه.. وقتی خودم عین خیالم نبود. وقتی راه به راه تذکر میداد مستقیم و غیر مستقیم بهش حالی میکردم که تو کارام دخالت نکنه. ولی ته دلم نمیتونستم انکار کنم که از این توجهاتش خوشم میاد.

هر چقدر تلاش کردم نشد که حسم وبه زبون نیارم.

  • چی شد؟ دیگه برای مضر بودن قهوه بالای منبر نمیری؟

نگاه خسته اشو بهم دوخت. چشمای خمار و رگه های قرمز سفیدی چشمش بهم میگفت که حسابی خسته اس و خوابش میاد.. ولی تو نگاهش یه شیطنت خاصی بود که نمیذاشت دلم براش بسوزه.

  • یه بار در هفته اشکال نداره.. به شرطی که معتاد نشید بهش. خودتونم که بچه نیستید.. اگه دیدی داره اذیتتون میکنه دیگه نخورید.. شب بخیر.

در مقابل نگاه بهت زده من رفت بیرون و در و بست.. دلم میخواست بگیرم خفه اش کنم. از این رفتارش خوشم نمیومد. دوست نداشتم بهم بی محلی کنه.. دوست نداشتم نسبت به  بیماریم بی تفاوت باشه.. دلم میخواست همیشه هوامو داشته باشه و نذاره آسیبی بهم برسه.. درست مثل این مدت که اینطوری بود.. حتماً امشب از شدت خستگی ترجیح داده بود بی خیال بشه وگرنه آدمی نبود که به این زودی جا بزنه.

با حرص رفتم سراغ قهوه جوش و همونطور که زیر لب به این افکار مسخره ام بد و بیراه میگفتم محتویاتشو تو فنجون خالی کردم. ولی همینکه نگاهم بهش خورد ماتم  برد.

این چرا این رنگی بود؟ دوست نداشتم به فکری که داشت تو سرم شکل میگرفت پر و بال بدم ولی انگار درست بود.. برای اطمینان بیشتر یه کم از مزه اش چشیدم و اون موقع بود که عصبانیتم به اوج رسید.. دختره دیوونه تو قهوه شیر ریخته بود.. در حالی که قبلاً بهش گفته بودم که از شیر توی قهوه متنفرم.

از جام بلند شدم و خواستم برم تا به خاطر این حواس پرتیش ۲ تا داد اساسی سرش بزنم.. ولی یهو پشیمون شدم و سر جام وایستادم.

یه چیزی از ذهنم عبور کرد.. اینکه مسلماً این کارش نمیتونست از روی حواس پرتی باشه. که برعکس کاملاً از سر باهوشی و زرنگیش بود.

میدونست اگه چایی یا هرچیز دیگه ای بیاره برش میگردونم تا با قهوه بیاد .. برای همین توقهوه جوش در دار ریخته بود که تا قبل از رفتنش متوجه نشم.. به طور غیر مستقیم یه کاری کرده بود که من لب به اون قهوه نزنم.. یعنی عقل این دختر بچه تا اینجا رسیده بود؟

خیلی ناخودآگاه یه لبخند نصفه و نیمه رو لبم شکل گرفت.. من که اصلاً از اول هدفم خوردن قهوه نبود.. فقط میخواستم مثل همیشه گوشه ای از توجهات این دختر و به سمت خودم جلب کنم. فقط میخواستم ببینم حالا که بی چون و چرا قبول کرده بود برام قهوه بیاره چه جوری میخواست بعداً از مضراتش حرف بزنه.. ولی حالا با این کارش هم من به هدفم رسیدم هم اون..

امروز ۲ روی مختلف شخصیتش و دیدم.. گاهی مثل ظهر عین بچه های ترسو میشد و خنگ بازی در میاورد.. گاهی هم مثل الآن با هوشش آدم و حیرت زده میکرد.. واقعاً مونده بودم که یه بچه کم سن و سال بدونمش.. یا یه دختر پخته و عاقل .ولی هرچی که بود داشت حال این روزام و خوب میکرد و همین برام کافی بود!

×××××

فردا صبح تا چشمم و باز کردم یاد کار دیشبم افتادم. . انتظار داشتم هیربد همون لحظه بیاد سراغم و یه جورایی حالم و بگیره یا مجبورم کنه دوباره قهوه براش درست کنم. ولی خبری ازش نشد و من همچنان باید منتظر عواقبش می موندم. فقط داشتم خدا خدا میکردم که هیربد مثل دیروز خونه نمونده باشه .چون با پررویی و جسارت دیشبم روم نمیشد تو چشماش نگاهکنم.

با اینکه کاری نکردم و همه اش به خاطر سلامتی خودش بود.. ولی بعضی وقتا دست خودم نبود. به معنای واقعی از خشمش میترسیدم..

همینکه از جام بلند شدم چشمم به ساعت افتاد و دو دستی زدم تو سر خودم. ساعت ۲۰ دیقه به ۹ بود.. من باید ساعت ۷ صبحونه هیربد و آماده می کردم.. واااااااااااااااای.. چه گندی زدم!

خستگی دیروز کار دستم داد و آبروم و پیش هیربد برد .

سریع لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون.. تو سالن که خبری ازش نبود.. یه سرکی هم تو آشپزخونه کشیدم.. اونجا هم نبود. ولی رفتم تو.. با دیدن چیزی که رو میز آشپزخونه دیدم نفسمو بیرون دادم و لبخند رو لبم نشست..

واکنش اولم به خاطر این بود که فهمیدم هیربد رفته و خونه نیست و من مجبور نیستم به این زودی باهاش چشم تو چشم شم… دومی هم به خاطر دیدن حشره کشی بود که درست بغل فنجون قهوه دست نخورده دیشب رو میز آشپزخونه گذاشته بود..

یه چیزی ته دلم فرو ریخت.. یه حس خاصی که بهم میگفت هیربد بهم اهمیت میده.. البته ایناحتمالم وجود داشت که برای اینکه دوباره برای کشتن سوسک مزاحمش نشم این کار و کرده.. ولی من ترجیح میدادم احتمال اولی رو در نظر بگیرم.

با این حال باید یه جوری از اینکه خواب موندم ازش معذرت خواهی میکردم. با یادآوری اینکه مواد غذاییمونم تموم شده گوشیمو برداشتم و شماره اشو گرفتم.

قلبم به تاپ تاپ افتاده بود و چند تا نفس عمیق کشیدم تا تونستم به خودم مسلط بشم.

  • بله؟

  • الو. س.. سلام..

  • بگو..

با این لحن خشکش استرسم و بیشتر کرد..

  • آقا هیربد! من.. من..

سریع توپید:

  • انقدر من من نکن.. کار دارم. حرفتو بزن…

  • معذرت میخوام که صبح خواب موندم.. چ.. چیزی خوردید؟

  • مهمه برات؟

ابروهام پرید بالا! یعنی تا الآن نفهمیده بود؟

  • بله مهمه.. اگه میشه همین الآن برید یه چیزی بخورید.

  • احتیاجی به تذکر تو نیست.. خوردم. کاری نداری؟

  • چرا.. چرا.. میخواستم بگم میشه.. میشه من چند دقیقه برم بیرون؟ با صدای بلند غرید:

  • نـــــــــه..

گوشی تو دستم لرزید.

  • آخه.. تو خونه.. چیزی نداریم. باید خرید..

  • گفتم نه تمومش کن.. دیگه هم زنگ نزن کار دارم.

گوشی و قطع کرد و من و هاج و واج گذاشت. اینهمه عصبانیت به خاطر یه خواهش ساده؟ آروم ترم میگفت نه میشنیدم.. هیربد همیشه آروم و خونسرد بود.. احتمال دادم شاید اون لحظه از چیزی عصبانی بوده و سر من بدبخت خالی کرده..

هنوز تو بهت بودم که صدای زنگ اس ام اسم بلند شد..

« هر چی میخوای اس ام اس کن.. برگشتنی خودم میخرم.. نزدیکیای خونه سوپرمارکت نیست.. بری بیرون گم میشی…»

به همین راحتی ناراحتیمو از بین برد و لبخند و مهمون لبم کرد.. دلش میخواست یه جورایی محبت کنه ولی کاملاً میشد فهمید که بلد نیست. یا شایدم غرور بیش از حدش اجازه نمیده.

ولی همینشم برای من زیاد  بود.

×××××

تو شرکت بودم که گوشیم زنگ خورد.. خط اونور بهراد بود.. بعد از رفتنش یعنی تو این دو هفته این دومین بار بود که بهم زنگ میزد.. واسه همین با تعجب جواب دادم:

  • بله؟

  • زهرمار بله.. تا من زنگ نزنم یه خبر از آدم نمیگیری؟ مثل همیشه طلبکار بود..

  • گفتم مزاحمت نشم.. به هر حال رفتی اونور سرت گرمه دختر مختراس.. دیگه منو میخوای چیکار؟

  • آدم از تو عوضی تر ندیدم که فقط بلده متلک بندازه..

هنوز جوابی براش پیدا نکرده بودم که سریع گفت:

  • از اون دختره چه خبر؟ تحویل خانوادش دادی؟

این دفعه دیگه واقعاً تعجب کردم.. بهراد که بدترین اتفاقات زندگیش و خیلی راحت فراموش میکرد با دیدن دو تا دختر خوشگل و یه کم وقت گذروندن باهاشون.. حالا بعد از دو سه هفته که از اون جریان میگذره هنوز آنالی رو فراموش نکرده بود؟؟

  • تو چرا انقدر آمار این دختره رو میگیری از من؟

  • خب.. خب میخوام ببینم وقتی انقدر مهم بوده برات که زمینای ما رو ناقص کنی باهاش چیکار کردی.. نگو که هدفت فقط برگردوندن زندگی گذشته اش بوده که باورم نمیشه.

نفس عمیقی کشیدم.. شاید بهتر بود بهش میگفتم تا دیگه انقدر کنجکاوی نکنه..

  • اگه مطمئن بودم که تو زندگی خودش خوشحالی و خوشبختی منتظرشه حتماً این کار و میکردم..

  • پس.. پس یعنی پیش توئه؟

  • خدمتکارمه.. قراره در ازای پولی که به حبیب دادم برام کار کنه تا یه جورایی حسابش تسویه بشه!

سکوت بهراد انقدری طولانی شد که ناچاراً گفتم:

  • الو؟ رفتی؟

  • نه.. دارم فکر میکنم چرا این به فکر خودم نرسید؟

با اخم یه کم یقه کرواتم و شل کردم.. یعنی بهرادم دلش میخواست اون دختر و برای خودش داشته باشه که الآن این حرف و میزد؟

دلم میخواست یه جوری این و از زیر زبونش بیرون بکشم ولی قبلش بهراد بود که دوباره با حرفش من و زیر و رو کرد:

  • راستی.. من چند روز پیش اینجا.. سپهر و دیدم..

  • اونجا چیکار میکنه؟ آمریکا نبود مگه؟

-چه میدونم.. میگفت واسه تفریح اومده..

  • خب؟

  • هیچی دیگه.. طبق معمول از زمینا پرسید و اینکه قراره چیکارشون کنیم.. منم.. ناچار شدم بگم که تو سهم خودت و فروختی به حبیب.. ولی جون داداش نگفتم واسه چه کاری فروختی!

با عصبانیت چشمام و فشار دادم.. سپهر پسرعموم بود که به هیچ وجه آبم باهاش تو یه جوبنمیرفت.. نه با خودش نه با بقیه خانواده اش.. میدونستم بالاخره میفهمه ولی فکر نمیکردم انقدر زود این مصیبت سرم بیاد..

  • خب؟ چی گفت؟

  • هیچی اولش که کپ کرد.. بعدشم گفت حالا چرا به حبیب؟ با اون آدم که نمیشه شریک شد.. منم گفتم داشتی همون موقع سهمش و میخریدی؟ گفت نه ولی بالاخره جور میکردم ..منم گفتم عجله ای شد احتیاج داشت بهش.. اونم.. اونم گفت تو اولین فرصت برمیگرده ایران..

نفسم و فوت کردم و گفتم:

  • تو این گیر و دار فقط همین و کم داشتم..

  • نمیخواستم حالت و بگیرم.. ولی گفتم که در جریان باشی.. البته خودش گفت کار دارم معلوم نیست کی بتونه بیاد..

همین خبر به اندازه کافی اعصاب خورد کن بود که تمام فکر و ذکر منو درگیر خودش کنه ..رو به رو شدن دوباره با اون خانواده آخرین چیزی بود که میخواستم و دلم نمیخواست هیچ وقت دوباره تکرار شه و داشتم از عصبانیت و کلافگی منفجر میشدم.

کاش میتونستم یه جوری جلوی این اتفاق و بگیرم.. ولی نمیشد! اون موقع که برای به دستآوردن آنا همچین نقشه ای کشیدم باید فکر این روزا رو میکردم..

×××××

تقریباً دو هفته از اقامتم تو خونه هیربد گذشته بود.. اون روز واسه من روز بدی بود.. روزی که هرماه تکرار میشد و من گاهی اوقات تا آخر شب مرگ و جلوی چشمم میدیدم.

پریود بودم و این برای منی که تو شرایطی به جز شرایط همیشگیم قرار داشتم حتی از مرگ هم بدتر بود.. هیربد با اینکه همه وسایل مورد نیاز مثل لباس و وسایل شخصی رو تو این اتاق برام آماده کرده بود.. ولی انگار اصلاً به این مسئله فکرم نکرده بود که حتی یه بسته پد برام نگرفته بود..

منم ناچاراً از لباسای کهنه ام که شیرین تو چمدونم گذاشته بود استفاده کردم.. چون هیربد که نمیذاشت برم بیرون و منم محال بود که درباره همچین چیزی باهاش حرف بزنم..

ولی مسئله مهم تر این وسط دل درد و کمر درد شدیدم بود. تا ظهر تونستم دردشو تحمل کنم. یعنی فکر میکردم فقط تا همین حده و خوشحال بودم که این بار دردش شدید نشده.

ولی درست بعد از ناهار درد غیر قابل تحملی تو وجودم پیچید طوری که حتی نمیتونستم از جام تکون بخورم..

علتشو میدونستم. دکتر بهم گفته بود هر ماه که بدنت ضعیف میشه دل دردتم به همون نسبتشدید تره. وقتایی که برای حفظ تناسب اندامم شبا شام نمیخوردم و بدنم ضعیف میشد اون ماه درد عادت ماهانه ام مثل مرگ بود برام..

این ماه رژیم غذایی خاصی نداشتم ولی درد و فشارای روحی و جسمی که بهم وارد شده بود چند برابر رژیم ضعیفم کرده بود.. حتی ضعیف شدنم و از بالا رفتن مصرف قرص های قلبم هم میتونستم تشخیص بدم.

حالم انقدر بد بود که حتی نتونستم ظرفا رو بشورم فقط دولا دولا داشتم تو کابینتا دنبال یه مسکن قوی میگشتم.. تو این چند سال معجونای تقویتی شیرین به کمکم میومد و یه کم دردش و کم میکرد ولی الآن شیرین و از کجا گیر میاوردم که به دادم برسه؟

بالاخره بعد از کلی گشتن یه استامینوفن پیدا کردم ولی دردی از دردم دوا نکرد چون دزش خیلی پایین بود.. رفته رفته حالم داشت بدتر میشد. طوریکه چند دقیقه بعدش چشمام سیاهی رفت و اگه به موقع لبه کابینت و نمیگرفتم پخش زمین میشدم.

تلاشم برای خوب شدن بی نتیجه موند و من مجبور شدم شستن ظرفا رو به زمان دیگه ای موکول کنم. به کمک در و دیوار و کمر خم شده خودم و به اتاق رسوندم.

خدارو شکر هیربد تو اتاقش بود و این وضع اسفناک من و ندید.. هرچند اگه میدیدم فکرنمیکنم تو قیافه همیشه خونسردش تفاوتی ایجاد میشد.. دو سه روزی بود که حس میکردم از چیزی ناراحت و عصبانیه.. ازم دوری میکرد و حتی جواب سلامم یه خط در میون و از روی اجبار میداد. نمیفهمیدم مشکلش چیه.. ولی خوب میدونستم هیربد همیشگی نیست.

رفتم تو اتاق و سعی کردم با خوابیدن از فکرش بیام بیرون.. ولی مگه میشد؟ عرق سردی رو که تو تمام تنم نشسته بود به راحتی حس میکردم. بدنم مدام گر میگرفت و سرد میشد.

یکی دو بار با خوردن ژلوفن خوب شدم .ولی الآن از کجا میاوردم؟ یعنی باید میرفتم سراغ هیربد؟ ای خدا.. چرا باید ما زنا انقدر بدبخت باشیم آخه.

یعنی هیچ راه دیگه ای نداشتم؟ چرا یه راهی بود… میتونستم یواشکی حاضر شم و برم بیرون از داروخونه هم قرص بگیرم و هم پد.

ولی خیلی سریع از این فکرم پشیمون شدم. انگار درد زیاد به سلول های مغزم آسیب رسونده بود.. من حتی یه قدمم نمیتونستم بردارم اونوقت چه جوری میرفتم بیرون؟ اونم جایی که هیچ شناختی ازش نداشتم ؟ بعدشم. اگه یک درصد هیربد میفهمید قیامت به پا میکرد.

یه راه دیگه اشم این بود که تحمل کنم.. ولی آخه چقدر؟ یه ساعتی میشد که دردم شدید شده بود و حتی یه آنتراکت هم نمیداد. اگه قرار بود خوب بشه تا الآن شده بود.

دیگه طاقتم تموم شد.. کم مونده بود جیغ بزنم. مگه چی میشد اگه میرفتم سراغ هیربد؟ یهسوال بود دیگه. قرص داری یا نه؟ نمیخواستم بذارم کف دستش که چمه.. درد نمیذاشت به عواقب کارم فکر کنم.فقط میخواستم یه جوری آروم بشه. مسخره بود ولی حتی از شکنجه ها و کتک های بهراد و دار و دسته اش هم سخت تر بود تحملش.

از جام بلند شدم ولی همینکه پاشدم حالت تهوع گرفتم و دوییدم سمت دستشویی و هرچی تو معده ام بود بالا آوردم. حال خرابم خراب تر شد و عزمم برای رفتن سراغ هیربد جزم تر.

پله ها رو با عذاب فراوون رفتم بالا طوری که حس میکردم اگه دستم و ول کنم با مغز میفتم پایین. حس میکردم که فشارم شدیداً پایینه و سرگیجه داشتم.

جلوی در وایستادم و بی توجه به اینکه ممکنه خواب باشه در زدم.. خدا خدا میکردم رنگ رخساره ام از سر درونم خبر نده که یهو در باز شد و چهره عصبانی هیربد جلوی روم ظاهر شد. آخه بذار بگم چرا اومدم و چی میخوام بعد اخماتو آویزون کن..

  • چی میخوای؟

انقدر لحنش بد بود که حس کردم من یه گدام و اون از سر اجبار میخواد بهم کمک کنه.

کاش میفهمیدم چش شده تو این چند روز.

سرم و تا حد امکان پایین گرفته بودم.. تو آینه دستشویی دیدم که چقدر افتضاح رنگم پریده ونمیخواستم هیربد متوجهش بشه.

  • قرص.. مسکن دارید؟

  • به خاطر یه قرص مسکن اومدی بالا و مزاحم استراحت من شدی؟ اگه همون آشپزخونه خراب شده رو میگشتی پیدا میکردی.

بغض گلوم و گرفته بود. بدبختی اینجا بود که حال روحیمم انقدر خوب نبود که بتونم این لحن تند و صدای نسبتاً بلند هیربد و تحمل کنم. طبق معمول که تو پریومدم حساس میشدم با تلنگری میشکستم. درد نمیذاشت راهمو بگیرم و برم. باید بیشتر پافشاری میکردم.

  • اونجا فقط.. استامینوفن هست. یه.. یه مسکن.. قوی تر میخوام.

  • میخوای چه غلطی بکنی با مسکن قوی تر؟ هااااااااااااااااااان؟

صدای فریادش منو از جا پروند و باعث شد نگاه ترسیده و بی حالم و بهش بدوزم و بی اختیار از دهنم بپره که:

  • سرم درد میکنه!

یه کم تو چشمام خیره شد و باز باز همون لحن گفت:

  • واسه سردرد همون استامینوفن کفایت میکنه.. حالا هم برو انقدرم راه و بی راه مزاحم مننشو.

رومو برگردوندم و در حالیکه قطره های اشک یکی یکی از چشمام سرازیر شده بود رفتم سمت پله ها.. صدای بسته شدن در اتاق و که شنیدم اشکام شدید تر شد. چرا هیربد انقدر سنگدل شده بود؟ یعنی نمیدید حالم بده؟

دو پله بیشتر نتونستم برم.. رو پله ی سوم زانوهای لرزونم خم شد و اگه به موقع نرده ها رو سفت نمی چسبیدم بقیه پله ها رو باید تا پایین قل میخوردم و میرفتم.

همونجا نشستم و سرم و به نرده ها تکیه دادم و چشمام و بستم.. درد همچنان داشت زیر دلم میپیچید و گاهی تا کشاله های رون و کمرم ادامه پیدا میکرد. دوباره حالت تهوع اومد سراغم و من اون لحظه فقط مرگم و از خدا خواستم.

×××××

کلافه بودم. عصبی بودم. دلم میخواست بزنم یه چیزی رو بشکنم تا یه کم آروم بشم.. درست از وقتی که شنیدم سپهر جریان فروختن زمین و فهمیده و میخواد برگرده ایران بهم ریخته بودم. ولی چرا داشتم عصبانیتم و سر آنا خالی میکردم؟ چرا انعکاس فکر و خیالی که داشت مغزم و سوراخ میکرد و باید رو آنا پیاده میکردم؟ چرا این فکرا از سرم بیرون نمیرفت؟فکرایی که همش تحت تاثیر اون سپهر عوضی و خانواده اش به خصوص خواهرش بود..

چرا یادآوری گذشته نکبتی که داشتم ولم نمیکرد؟ چرا نمیتونستم یه جفت چشم آبی با نگاه سرد و تو خالی و از ذهنم پاک کنم؟ چرا شده بود کابوس شب و روزم؟  چرا هربار که میخواستم یه کم به آنالی نزدیک بشم اون لحظه ها و اون نگاه ها دوباره و چندباره جلوی چشمم رژه میرفت و منو از خودم و زندگی و همه دور و بریام متنفر میکرد؟

در و که بستم برگشتم بخوابم تا بلکه یه ذره فکر و خیال ازم دور بشه ولی حالا دو تا چشم خمار و هراسون مشکی جلوی چشمم بود. انگار جدی جدی حالش بد بود. انقدر عصبی بودم که اون لحظه نتونستم تو صورتش دقیق بشم ولی الآن چهره اش کامل داشت جلوی چشمم رژه میرفت.

رنگش فقط کمی با رنگ گچ دیوار فاصله داشت وزیر چشماشم یه بند انگشت گود افتاده بود. داشتم فکر میکردم سر ناهارم که رفتم پایین اینجوری بود ولی چیزی یادم نیومد.. چون اصلاً حواسم نبود و کوچکترین نگاهی بهش ننداختم… ولی الآن..

اصلاً قرص و واسه چی میخواد؟ چه سردردی بود که با استامینوفن رفع نمی شد؟؟ حتی تو لحظه آخر دیدم که داره به سختی راه میره.. اگه.. اگه موقع پایین رفتن از پله ها …

قبل از اینکه همچین فکری تو سرم شکل بگیره با یه جهش از رو تخت پایین اومدم و رفتمسمت در. به پله ها که رسیدم سر جام وایستادم.. با دیدنش دلم ریخت. عین گهواره بدنشو تکون میداد و دستاشو محکم مشت کرده بود. آروم از کنارش رفتم چند تا پله پایین تر وایستادم و خیره شدم به چهره اش که درد ازش میبارید..

آخه چش شده یه دفعه؟ خواستم بیدارش کنم که با ناله پردردی چشماشو باز کرد و وقتی چشمش به من افتاد صاف نشست و سرشو انداخت پایین..

این هرچی که بود مطمئن بودم یه سر درد ساده نبود. باید یه جوری از  زیر زبونش میکشیدم بیرون.

  • این چه سردردیه که به این روز انداختتت؟

چیزی نگفت فقط دیدم که لبشو به دندون گرفت. انقدر محکم که رنگش به سفیدی زد.

دستمو گذاشتم زیر چونه اش و سرشو بلند کردم تا نتونه نگاهشو ازم پنهون کنه.

  • با توام!

  • چ… چیزیم نیست.

در حالیکه با دیدن حال خرابش لحظه به لحظه داشتم عصبانی تر و کلافه تر میشدم زیر لب غریدم:

  • از دروغ خوشم نمیاد. اصلاً خوشم نمیاد فهمیدی؟

چرا اینجوری تو دلش ترس انداختم؟ تازه داشت یواش یواش ترسش از من میریخت ولی من احمق دوباره برش گردوندم.

با جاری شدن سیل اشکا رو صورتش عصبانیتم به اوج رسید و بی توجه به لرزش بدنش که مشخص بود از ترسه فریاد زدم:

  • میگی چته یا نــــــــــــــه؟

یه جوری ترسید و تو جاش پرید بالا که به خاطر رفتارم از خودم متنفر شدم.. دیگه به هق هق افتاده بود ولی ترسش کار خودش و کرد و به حرف اومد:

  • دلم.. دلم درد میکنه. دارم میمیرم. تو رو خدا بهم یه مسکن بده. تو رو خدا…

انقدر از لحنش و هق هق گریه اش گیج شده بودم که نمیتونستم ذهنم و رو این قضیه متمرکز کنم.

  • دل درد چه ربطی به مسکن داره؟ برو یه چایی نباتی چیزی بخور.

گریه اش قطع شد و نگاهش رنگ ناباوری گرفت. با دستای لرزونش اشکاشو پاک کرد و همونطور که سعی میکرد به کمک نرده ها از جاش بلند شه زیر لب گفت:

  • نمیخواد. یه کم استراحت کنم.. خوب میشه.

متحیر از این تغییر رفتارش منم از جام بلند شدم و وایستادم نگاش کردم. یکی دو تا پله رو رفت پایین ولی وسطا هی داشت سکندری میخورد. تازه داشتم میفهمیدم که قضیه از چه قرار بود و دل دردش به خاطر چی بود.. چقدر بیشتر از قبل از خودم عصبانی شدم. انقدر تنها زندگی کرده بودم و دخترا رو از دور و برم حذف کردم که اصلاً یادم نبود همه دخترا ماهی یه بار عادت ماهانه میشن. حتی.. حتی یادم نمیاد براش پد بهداشتی خریده باشم.. شنیده بودم این وضعیت با درد همراهه ولی نمیدونستم تا این حد شدیده که شخص و از پا بندازه.

سریع رفتم دنبالش و خواستم بغلش کنم که با دستش مانع شد .نمیدونم چرا با این وضع اصرار داشت که حالش خوبه.. چه جوری تا الآن غش نکرده بود جای تعجب داشت. علیرغم مخالفتش زیر بغلش و گرفتم وکمکش کردم تا بره تو اتاقش.

همینکه پامونو تو اتاق گذاشتیم توپیدم:

  • چرا نگفتی پریودی؟

یهو سر جاش وایستاد و به دنبالش منم وایستادم برگشتم ببینم چرا وایستاد که دیدم نگاه ناباورش به زمین خیره شده و لب پایینیشو به دندون گرفته. لابد انتظار نداشت که با صراحت همچین سوالی بپرسم.. خب منم انتظار نداشتم بخواد انقدر پنهون کاری کنه .

خواستم یه جور دیگه بهش حالی کنم که نباید پنهونکاری میکرد و یه جورایی خودم و تبرئهکنم که با دستاش صورتش و پوشوند و شروع به گریه کرد. یعنی این مسئله انقدر بد بود که از فاش شدنش تا این حد خجالت میکشید؟ مگه جرم کرده بود؟ اون دختر پررو و جسور کجاس که با زبون چند متریش آدم و درسته قورت میداد؟ دستشو از جلوی صورتش برداشتم و با لحن شماتت بارم گفتم:

  • میگم چرا زودتر نگفتی؟

انگار اصلاً صدامو نشنید. دستاش که تو دستم بود شدیداً میلرزید یهو بدنش لمس شد و همینکه خواست بیفته دستامو دور بدن منجمدش حلقه کردم و کشون کشون تا دم تخت بردمش و خوابوندمش.

انگار حتماً باید به این مرحله میرسید تا باور میکردم که حالش بده و مسکن لازمه..

با سرعت رفتم بالا و یه بسته از مسکنای قویمو با خودم آوردم. مسکن و که خورد یه کم دیگه به خودش پیچید و یواش یواش خوابش برد.

نزدیک ۱۰ دقیقه همونجا وایستاده بودم و فقط نگاش میکردم. چرا انقدر این دختر برام ناشناخته بود؟ چرا انقدر داشت منو با رفتارهای متفاوتش جذب میکرد؟ چرا انقدر این شرم و خجالتش برام غریب بود و در عین حال حس خوبی رو تو وجودم ایجاد میکرد؟ حسی که اون و از بقیه به راحتی متمایز میکرد. چرا هربار تلاشم برای دوری کردن ازش بی نتیجه میموند؟

هیچ جوابی برای چراهای ذهنم نداشتم.. میدونستم جواب چراها رو باید از درون خودم به دست بیارم ولی نمیخواستم تهش به چیزایی برسم که نمیخوام. چیزایی که نباید اتفاق میفتاد.

نه فقط به خاطر من که به خاطر خودش.

ولی با اینحال بهتر بود فکر سپهر و از سرم بیرون کنم و به زندگی عادیم برگردم ..این دختر هیچ کس و کاری نداشت به جز من.. دلم نمیخواست وقتی خونه منه تا این حد احساس ناتوانی و بی پناهی داشته باشه.. دلم نمیخواست یه بار دیگه اینجوری تو دستام بلرزه و از حال بره..

×××××

بیدار شده بودم ولی از شدت شرم چشمام و نمیتونستم باز کنم.. دلم میخواست یه قطره آب میشدم و میرفتم تو زمین. من که چیزی نگفتم.. هیربد از کجا فهمید که دردم واسه پریوده؟ الآن پیش خودش چی فکر میکنه؟ وای آبروم رفت. کاش دیگه هیچوقت نگاهم تو چشماش نیفته!

از جام بلند شدم.. ساعت ۸ و نیم بود. نزدیک ۳ ساعت خوابیده بودم. جدا از این موضوع بهخاطر این خواب خرسیم هم آبروم پیش هیربد رفت. آخه مگه کوه کندم؟ چی کار کرده بودم که ۳ ساعت یه سره خوابیده بودم؟

بالاخره دل و زدم به دریا و رفتم بیرون. به خیال اینکه تو اتاقشه با آرامش رفتم تو آشپزخونه که دیدم پشت میز آشپزخونه نشسته و داره سیگار میکشه. منو که دید سرشو بلند کرد و با نگاه خمارش سرتا پامو برانداز کرد. کاش قلم پام میشکست و نمیومد تو آشپزخونه.. داشتم ذوب میشدم زیر نگاهش.

سرم و انداختم پایین و زیر لب سلام کردم. در جواب فقط سرشو تکون داد. منم مثل همیشه راضی شدم و رفتم سراغ ظرفایی که از ظهر هنوز مونده بود.

صداشو شنیدم که با لحن ملایمی که هیچ شباهتی به چند ساعت پیش نداشت گفت:

  • امروز دیگه لازم نیست کار کنی. برو استراحت کن.

همونطور که سعی میکردم نگاهم و ازش بدزدم گفتم:

  • حالم خوبه. میتونم کارامو بکنم.

  • دارم میبینم حالت خوبه. ولی امروز و استراحت کنی برات بهتره. ظرفا هم که فرار نمیکنن فردا بشورشون.

برگشتم سمتش اعتراض کنم که با خونسردی و آرامشی عجیب و خواستنی خیره تو چشمامگفت:

  • شامم از بیرون گرفتم. چیزی نمیخواد درست کنی.

خیره تو نگاه داغ و پر حرارتش موندم و زبونم بسته شد. در عین ملایمتش انقدر تحکم و ابهت تو صداش بود که راه هر مخالفتی رو می بست.

تازه نگاهم افتاد به بسته های خریدی که رو میز بود.. واسه شام کباب گرفته بود. به غیر از اون کلی خرید دیگه هم کرده بود. چند بسته آب میوه.. جیگر. شربت تقویتی. کمپوت. یه سریشونم که اصلاً نفهمیدم چیه. تو بسته بندی های خوشگل بود و روشم خارجی نوشته بود ولی میشد فهمید که غذای تقویتیه.

نگاه متعجب منو که دید گفت:

  • تو این مدت اینا رو بخور برات خوبه. چیز دیگه ای هم لازم داشتی به خودم بگو.

گفت و رفت بیرون. رفت و من و با امواجی از حسای خوب و مثبت که داشت به سمتم سرازیر میشد تنها گذاشت. بی اختیار لبخند عریضی رو لبم نشست. تو همین کارش و یه جمله سردی که به زبون آورد هزارتا معنی وجود داشت. اینکه از رفتار ظهرش پشیمونه و یه جوری خواست از دلم دربیاره. اینکه نگرانمه و سلامتیم براش مهمه. اینکه… اینکه اونم میتونه مهربونباشه. فقط نمیخواد با بروز مهربونیاش دیگران ازش سواستفاده کنن.

با همون لبخند کیسه خرید آخری هم باز کردم و با دیدن چند بسته پد بهداشتی لبخند از رو لبم رفت و دوباره حس شرم تمام وجودم و گرفت. با اینکه به خاطر این لطف ممنونش بودم ولی نمیتونستم این حس خجالت و از خودم دور کنم.. انگار هیربدم این و فهمیده بود که قبل از اینکه اینا رو ببینم از آشپزخونه بیرون رفت و من باز هم ممنونش بودم.

×××××

یه ماه از اومدن آنالی به زندگیم میگذشت. تو این مدت خیلی ازش شناخت پیدا کردم و به واسطه همین شناخت خودمم بیشتر شناختم. فهمیدم که چقدر تو زندگیم به همچین شخصی احتیاج داشتم. بعد از این یه ماه دیگه برای خودمم عجیب بود که چطور تو گذشته بدون حضور شخصی مثل آنا زندگی میکردم.

هرچند اون دیگه اسمش زندگی نبود. آنا یه دختر بی نهایت مهربون.. صبور و خوش قلب و نجیب و پاک بود. کسی که همه گنداخلاقیام و تحمل میکرد و صداشم درنمیومد که هیچ بدون اینکه قهر کنه یا ناراحت بشه سر ساعت برام غذا یا میوه میاورد که گشنه نمونم.  گاهی فکر میکردم چون یه جورایی بهم بدهکاره و زندگیش دست منه مجبوره اینجوریرفتار کنه ولی هیچوقت هیچ اجباری تو کاراش نبود. هیچ وقت ازش نخواستم که حواسش به غذا خوردنم باشه. بلکه همیشه سر این مسئله و دخالتاش دعواش میکردم ولی اون باز کار خودش و میکرد. من محبت ندیده منزوی چه جوری میتونستم این رفتارارو ببینم و بهش وابسته نشم؟

کابوس هر شبم شده بود که آنا از این زندگی خسته شه و بخواد از اینجا فرار کنه.. نه میتونستم رفتارم و درست کنم و بهش نزدیک تر بشم.. نه میتونستم بذارم بره. در نهایت خودخواهی میخواستم تا آخر عمر همینطوری کنارم بمونه. هرچند میدونستم شدنی نیست و دیر یا زود باید به خاطر اینجا موندش جواب خیلیا رو بدم ولی عجیب دلم میخواست برای اولین بار خوشبینانه ترین حالت و در نظر بگیرم و اتفاقات و فکرای منفی رو از ذهنم پاک کنم.

×××××

یه ماه از موندنم تو خونه هیربد میگذشت. تو این یه ماه خیلی سعی کردم مراقب رفتار و حرکاتم باشم نمیدونم چقدر موفق بودم ..شاید میتونستم هیربد و گول بزنم.. ولی مطمئناً خودم و نمیتونستم هیچوقت گول بزنم… من به هیربد وابسته شده بودم.

با همه سردی ها و بی محلی ها و رفتاراش که گاهی تند میشد و محبت های زیر پوستی گاه وبی گاهش.. یه احساس کوچیکی ایجاد شده بود و دیگه نمیتونستم انکارش کنم.

اون موقع که تازه با آرش آشنا شده بودم فکر میکردم اسم احساسم عشقه.. ولی حالا با اینکه احساسم به هیربد چند برابر بیشتر از اون موقع بود.. بازم نمیتونستم اسمش و عشق بزارم. انگار فقط وابستگی بود.

هرچند یه جورایی به خودم حق میدادم.. تو شرایطی گیر افتاده بودم که هیچکس و به جز هیربد نداشتم.. برای همین با دیدن محبت ها و توجهاتش ذوق زده میشدم و ناخودآگاه توجه منم بهش جلب میشد..

وقتی میدیدمش یا وقتی بهم نزدیک میشد ضربان قلبم بی نهایت بالا میرفت. دست و پامو گم میکردم و تمام حواسم و به سمتش متمرکز میکردم تا کوچکترین حرکتش و از دست ندم .

طاقت دیدن ناراحتیشو نداشتم.

چند باری بابام و در حال درد کشیدن به خاطر زخم معده اش دیده بودم برای همین هیچ وقت دلم نمیخواست که هیربد هم  تو یه همچین وضعیتی ببینم.

به همین خاطر همیشه خودم پیشگیری میکردم و حتی اگه شده به زور و با داد و دعوا معده اش و هرجور شده پر میکردم.. تا احتیاجی به اون قرصا پیدا نکنه. میدونم بعضی وقتا زیاده روی میشد و کاملاً حس میکردم که دارم یه جورایی عصبیش میکنم. ولی دست خودم نبود .

تازگیا داشتم میفهمیدم که کار کار دلم بود.

بعضی وقتا فکر میکردم اگه شرایطی براش پیش اومد که بی خیال ۳۰ سالی که باید براش کار کنم شد و بگه دیگه بهم احتیاج نداره باید چیکار میکردم؟ مثلاً بخواد از کشور خارج شه یا …

یا مثلاً ازدواج کنه. وااااای صد در صد دیوونه میشدم. شک نداشتم..

من دیگه تو زندگیم هیچ کس به جز هیربد نداشتم.. با وجود همه اخلاقیات بدش با تمام وجودم میخواستمش و نمیتونستم به راحتی ازش جدا بشم.. هرچند وصلتمون تقریباً غیر ممکن به نظر میرسید ولی به همین حضور نصفه و نیمه و گهگدارشم راضی بودم .

احساس میکردم تمام آدمای دنیا نیست و نابود شدن و فقط من و هیربد باقی مونده بودیم.. با اینکه هنوز ازش گله داشتم به خاطر زندانی شدنم تو این خونه.. ولی شاید هرکس دیگه ای هم جای من بود و رفتارای هیربد و که گاهی شدیداً جنتلمن میشد از نزدیک میدید.. همین احساس و پیدا میکرد..

*

بعد از ظهر بود و دلم گرفته بود.. چند ساعت داشتم به این موضوع فکر میکردم که این حسکه داره روز به روز بیشتر میشه و کم کم میخواستم اسمش و علاقه بزارم اشتباهه و باید هر طور شده از قلبم بیرونش کنم.. ولی نمیتونستم.

بی اجازه اومده بود و حالا به زورم نمیرفت.. دلم میخواست دردمو به یکی بگم ولی کی و داشتم تو زندگیم؟  تنها کسی که تو زندگیم بود هیربد بود که اونم در مجموع تو یه هفته بیشتر از ۵-۶ جمله حرف نمیزدیم.. تازه اونم وقتی که سرحال بود و حرفی برای گفتن داشتیم.

حالا بر فرضم که میتونستم باهاش حرف میزدم… میرفتم چی میگفتم؟ میگفتم من یه احساسی بهت پیدا کردم و حالا تو یه راهی جلوم بذار که عاشقی از یادم بره؟

نه محال بود حتی کوچکترین اشاره ای پیش هیربد به این مسئله بکنم.. تازه تازه داشت یه کم رفتارش باهام نرم میشد و مطمئن بودم اگه بویی ببره از همچین مسئله ای دیگه جواب سلامم هم نمیده.

راه افتادم سمت حموم تا با یه دوش آب گرم از فکر و خیالی که تو سرم چرخ میخورد خلاص شم که با باز شدن در حموم فکر بهتری به ذهنم رسید. توی حموم یه وان بزرگ بود که من هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم.. همیشه برای اینکه یهو هیربد باهام کاری نداشته باشه زود دوش میگرفتم و میومدم بیرون. ولی الآن خیلی دلم میخواست که برای اولین بار تو عمرم از این وان استفاده کنم..

من که همیشه آرزو داشتم جای شخصیت فیلمای خارجی باشم و تو یکی از این وانا لم بدم و خستگیم و در کنم.. حالا داشتم تو خونه ای زندگی میکردم که میتونستم توش آرزوم و برآورده کنم ولی تا حالا جراتش و پیدا نکرده بودم.

امروز هیربد از صبح رفته بود.. شنبه بود و معمولاً شنبه ها کارش بیشتر از روزای دیگه طول میکشید.. اینو از تحقیقاتی که تو این مدت انجام داده بودم فهمیدم. برای همین ترجیح دادم که یه کم به خودم مرخصی بدم و به جای انجام کارای خونه به خودم برسم و به قول معروف ریلکس کنم.

گوشی و هندزفریم و برداشتم و رفتم تو حموم.. وان و از آب پر کردم و توش هرچی شامپو دستم اومد ریختم تا حسابی کف کنه و بعد رفتم توش نشستم..

آهنگای گوشیم و پلی کردم و گذاشتمش لبه وان که خیس نشه و هندزفری و گذاشتم تو گوشم.. بی اختیار لبخند عمیقی رو لبم نشست .میدونستم خیلی لذتبخشه ولی هیچوقت فکر نمیکردم تا این حد به آدم احساس راحتی و آرامش بده..

سعی کردم ذهنم و از هرچیزی که تو این چند وقته توش بود خالی کنم و فقط به آهنگایمورد علاقه ام که توی گوشیم گلچین شده بود گوش بدم. دلم میخواست واسه چند دقیقه هم که شده ز غوغای جهان و زندگی پر از تنشم فارغ بشم..

انقدر از اون فضای آرامش بخشی که برای خودم ساخته بودم و یه جورایی جوگیر شدم که با هوای بخار گرفته حموم و آب گرمی که توش دراز کشیده بودم پلکام و رو هم انداخت و خوابم برد..

*

با ضربه هایی که به شونه ام میخورد چشمام و باز کردم.. اولین چیزی که دیدم صورت هیربد بود.. داشت حرف میزد ولی صداش و نمیشنیدم چون هنوز آهنگ داشت تو گوشم پخش میشد..

دستم و بالا آوردم و هندزفری و از تو گوشام درآوردم که با حس قطره های آبی که دستم میچکید نگاهم به سمتش کشیده شد و تازه داشتم میدیدم که تو چه شرایطی بودم. جدا از اینکه بالا تنه ام کاملاً در معرض دید هیربد قرار داشت کفایی که رو سطح آب بود هم رفته رفته پخش و پلا شده بود و برای دیدن تمام بدنم دقت زیادی لازم نبود.

نفهمیدم چی شد فقط تو یه لحظه چشمام و محکم بستم و صدای جیغم تو کل حموم پیچید ..خودم و مچاله کردم و با دستام تا جایی که میتونستم برای خود پوشش درست کردم ولی تو همون حال میدونستم فایده نداره.

لا به لای صدای جیغ زدنام صدای هیربدم میشنیدم ولی نمیفهمیدم چی میگه.. فقط از خدا میخواستم که به جای حرف زدن از حموم بره بیرون تا من بیشتر از این آب نشدم از خجالت و شرمندگی. آخه اصلاً تو حموم چیکار داشت؟ هیربد که از این کارا نمیکرد!

جیغ هام کم کم داشت به گریه میرسید که هیربد شونه هام و گرفت و با تکون محکمی که بهش داد ساکتم کرد.. آروم چشمام و باز کردم و نگاه خجالت زده و هراسونم و دوختم به چشمای عصبیش.

به محض باز شدن چشمام توپید:

  • چته تو؟

به سختی زبونم و حرکت دادم:

  • ب… برید بیرون. تو رو خدا!

انگار شرم و خجالت و از نگاهم خوند که روش و گرفت و گفت:

-نمیخواستم بیام تو.. هرچی صدات کردم جواب ندادی ..دیدم که اینجوری تو وان افتادینگران شدم فکر کردم حالت بد شده!

پوفی کرد و از جاش بلند شد..

  • بلند شو بیا بیرون لباسات و بپوش.. آب سرد شده سرما میخوری!

با هر کلمه ای که میگفت عرق شرم روی پیشونیم بیشتر میشد.. ولی تو همون حالم دلم ضعف رفت برای توجهاتش و اون نگرانی ای که لحظه بیدار شدنم تو چشماش دیدم. من چه جوری باید این احساس و سرکوب میکردم وقتی روز به روز و لحظه به لحظه شدیدتر میشد؟

*

تا دو روز بعدی جرات نگاه کردن تو چشمای هیربد و نداشتم. با اینکه چیزی به روم نمیاورد و دیگه حرفی درباره اش نزد ولی من دست خودم نبود که مدام اون صحنه جلوی چشمم جون میگرفت.

در کنار احساس خوبی که از نزدیک شدن به هیربد میگرفت یه حس بدی هم تو قلبم بود ..اینکه بالاخره ما داشتیم با هم تو یه خونه زندگی میکردیم و نامحرم بودیم. آدم که از چند دقیقه بعد خودش خبر نداره ممکن بود هر اتفاقی بیفته که نتونیم جلوش و بگیریم. اون موقع تکلیف چی بود؟

بدبختی اینجا بود که این حسم و با هیربدم نمیتونستم در میون بزارم. میترسیدم فکر بد کنه. یافکر کنه دارم چراغ سبز نشون میدم. یا غیر مستقیم بهش پیشنهاد میدم. ولی در عین حال روز به روز این فکر بیشتر تو سرم شکل میگرفت انقدری که به طرز محسوسی فاصله ام و با هیربد بیشتر کردم و سعی کردم زیاد جلوی چشمش نباشم.

لباسایی که تو خونه میپوشیدم همیشه پوشیده بود و از این نظر مشکلی نداشتم ولی الآن دیگه به محض تموم شدن کارم میومدم تو اتاق و فقط وقتایی که هیربد صدام میکرد میرفتم پیشش.

با اینکه دلم داشت برای چند دقیقه وقت گذروندن باهاش بال بال میزد ولی باید جلوی صمیمی شدن و نزدیک شدنمون و میگرفتیم.  نمیدونم هیربد چقدر از خودش مطمئن بود ..ولی من خیلی به خودم اطمینان نداشتم و با این حس وابستگی جدید که بهش پیدا کرده بودم نزدیکی بیشتر کار و برام سخت میکرد.

اصلاً دلم نمیخواست گناه یه رابطه نامشروع و از سر ### گردنم بیفته.. راهی هم برای از بین بردن این گناه وجود نداشت پس بهتر بود که دیگه فکرم و مشغولش نمیکردم و فاصله ام و حفظ میکردم.

×××××

دو سه روزی بود که آنا تو خودش بود و خیلی باهام حرف نمیزد.. درست از همون روزی کهتو حموم دیدمش. بعضی وقتا حتی سرش و بلند نمیکرد که بهم نگاه کنه و این خیلی منو آزار میداد.

لابد انتظار داشت برم و ازش معذرت خواهی کنم.. اگه همچین چیزی تو فکرش بود که خیلی احمقه. من از کاری که کردم و چیزی که دیدم خیلی هم راضی بودم. چرا باید به خاطرش معذرت خواهی میکردم؟

اصلاً از این شرایط خوشم نمیومد. من آنا رو تو این خونه با اینهمه زور و اجبار نگه داشته بودم که از تنهایی دربیام و بتونم باهاش وقت بگذرونم.. دلم نمیخواست کار به جایی برسه که برای چند لحظه دیدنش هزارتا بهانه جور کنم و دم به دیقه مجبور شم بهش اُُرد بدم.

فکر کردم شاید یه مشکلیه مربوط به خودش و یه کم که بگذره حل میشه. ولی هر روز که میگذشت میدیدم بهتر نمیشه که هیچ بدتر هم داره میشه .

دیگه باید از یه جایی جلوش و میگرفتم. باید میفهمیدم مشکلش چیه وچرا داره خودش و از من قایم میکنه. باید از هر راهی که بلد بودم به طور غیر مستقیم حالیش کنم که به شرایط سابق برگرده و منو مجبور به نقشه کشیدن و برنامه ریختن نکنه.

اون شب بعد از شام طبق معمول این چند روز سریع چپید تو اتاق و در و بست. از غروبتصمیم گرفته بودم باهاش حرف بزنم و الآن وقتش بود.

بازم بالاجبار یه بهونه جور کردم و با بیسیم بهش گفتم:

  • یه کم میوه برام بیار.

میدونستم از این رفتار من متعجب شده. چون من معمولاً زیاد شکمم و پر نمیکردم و قبل از اینکه من چیزی بگم خود آنا برام میاورد ولی چون دستور میدادم باید انجام میداد و چاره ای نداشت.

ظرف میوه رو گذاشت رو میز و خواست سریع دوباره فرار کنه که تند گفتم:

  • بمون!

وایستاد و آروم چرخید سمتم. بدون مقدمه چینی یه راست رفتم سر اصل مطلب:

  • تو چت شده؟ چند وقته تو خودتی.

انگار انتظار این سوال و نداشت یه کم خیره خیره نگاهم کرد و سرش انداخت پایین.

  • چیزیم نیست!

  • یعنی من نمیفهمم که تو چیزیت هست یا نه.. یعنی نمیفهمم که همش خودت و قایم میکنیو روت و از من برمیگردونی؟ قبلاً بهت گفته بودم که من و خر فرض نکن.

  • من.. من همچین قصدی نداشتم. فقط حس کردم که اینجوری بهتره.

  • چه جوری بهتره؟

دستپاچه بود و نمیدونستم چی بگه ولی انگار بعد از چند لحظه تصمیمش و گرفت که تو چشمام خیره شد و با جدیت گفت:

-اینکه.. زیاد بهتون نزدیک نشم.

تو یه لحظه تعجب و عصبانیت همه وجودم و گرفت و توپیدم:

  • چـــــــــــــی؟؟؟؟؟؟

×××××

قلبم داشت از جاش در میومد با شنیدن تن نسبتاً بلند صداش و چهره عصبانیش.. بلند شد رو به روم وایستاد و دقیق تر بهم نگاه کرد.. اخماش به قدری غلیظ بود که بند دلم پاره شد.. ولی خودم و نباختم و به نگاه خیره ام ادامه دادم که فکر نکنه همینجوری رو هوا یه حرفی زدم.

انگار نگاهم جواب داد که پرسید:

  • تو مشکلت چیه؟

صداش آروم تر شده بود و جرات منم بیشتر شد .حالا که خودش پرسیده بود انگار دیگه وقتش بود منم حرفای دلم و بگم. شاید اینجوری بهتر بود حداقل خودمم از فکر و خیال خلاص میشدم.

آب دهنم و قورت دادم:

  • من.. یعنی ما.. نمیتونیم اینجوری.. تو یه خونه باهم زندگی کنیم.

اخم از صورتش رفت و نگاه سرد و جدیش و بهم دوخت. انگار حرفم انقدری براش اهمیت نداشت. انگار داشت به یه دخترچه بی عقل نگاه میکرد و منم ناخودآگاه همچین احساسی به خودم پیدا کردم.

بالاخره بعد از یک دقیقه نگاه مستقیم و خیره پرسید:

  • چرا؟

نفس عمیقی کشیدم. چقدر سخت بود حرف زدن باهاش در این مورد ولی وقتی یاد اتفاق اون روز افتادم مصمم شدم که بگم:

  • چون.. چون نامحرمیم!

احساس کردم داره لباش و از تو گاز میگیره که جلوی لبخند زدنش و بگیره.. ولی منهمچنان با جدیت وایستاده بودم و اصلاً از حرفی که زدم پشیمون نبودم.

تا اینکه هیربد با لحنی حق به جانب و سرشار از اعتماد به نفسش گفت:

-هه.. برای من مسئله ای نیست.. محرم میشیم!

چشمام گشاد شد منظورش چی بود؟ چند قدم بهم نزدیک شد.. حالا که فاصله امون کمتر بود راحت میتونستم تشخیص بدم که نگاهش رنگ تهدید داشت و خشم.

  • فقط عواقبش پای خودت..

خیلی سعی کردم هم قدم باهاش نرم عقب تا مثل اون دفعه فکر نکنه ازش میترسم.. سر جام وایستادم و گوشه لباسم و از شدت استرس تو مشتم فشار دادم.

  • چ.. چه عواقبی؟

تو یه قدمیم وایستاد و دیگه جلوتر نیومد. نگاه خریدارانه اش سرتا پام و برانداز کرد. تا حالا همچین نگاهی ازش ندیده بودم حتی اون شبی که میخواست مثلاً بهم ### کنه. برای همین یه کم ترسیدم ازش.

  • بعدش باید تو همه چیز محرم باشیم! اگه تو میتونی.. منم حرفی ندارم.

تمام تنم تو یه ثانیه گر گرفت. صورتم و نمیدیدم ولی مطمئن بودم قرمز شده از خجالت. دلم میخواست یه قطره آب بشم و برم تو زمین. جالب اینجا بود که اون این حرف و زده بود و حالا من داشتم سرخ میشدم.

سرش و یه کم آورد پایین تا بتونه راحت تر نگاهم کنه..

  • میتونی؟

میتونستم بگم آره و خودم و راحت کنم. ولی حالا که داشتم از یه زاویه دیگه به این موضوع نگاه میکردم میدیدم محرم شدن تنها کافی نیست. اگه فردای محرمیت هیربد خواست که حتی اتاق خوابمونم یکی بشه من باید چیکار میکردم؟ خودشم که همین الآن اعتراف کرد باید منتظر عواقبش باشم. رابطه ای که هیچ احساسی پشت نباشه به درد نمیخورد فقط این وابستگی رو بیشتر میکرد.

آروم گفتم:

  • نه!

صاف وایستاد و دوباره حق به جانب نگاهم کرد.

  • پس دیگه حرفش و نزن و این قیافه رو هم به خودت نگیر. اون روزم بهت گفتم که فقط نگرانت شده بودم.. قصدم چشم چرونی نبود.

سریع پریدم وسط حرفش..

  • بخدا من..

دستش و بالا آورد و نذاشت ادامه بدم:

  • من تو رو برای کار تو خونه ام استخدام کردم. در نتیجه اینجا علاوه برمحیط زندگی محیط کارم هست. منم وظیفه دارم یه محیط سالم برات فراهم کنم. پس مطمئن باش به کسی که داره برام کار میکنه نظر ندارم.

با اینکه میخواست با این حرفا حس امنیت و به من برگردونه ولی یه جورایی دلم شکست. این حس موذی و کلافه کننده که تو وجودم بود دلش نمیخواست این حرفا رو بشنوه. مسخره بود ولی حتی ترجیح میدادم که هیربد بهم نظر داشته باشه تا اینکه با صراحت بگه این حس تازه ایجاد شده تو دل من یه طرفه اس.

  • خیالت راحت.. من انقدر چشمم از این چیزا پره.. که با دیدن موهای سرت و چند سانت از بدنت تحریک نمیشم. پس بیخودی فکر و خیال نکن و از این خونه واسه خودت تونل وحشت درست نکن.

نفس عمیقی کشیدم و سری به تایید برای حرفاش تکون دادم. از اولم باید میفهمیدم که نباید به این افکارم پر و بال بدم .فقط یه چیز اون وسط آزارم میداد. منظورش از اینکه گفت چشمم از این چیزا پره چی بود؟ یعنی.. یعنی قبل از من با چند نفر بوده که..

با یه ببخشید به خاطر فکر و خیالی که حتی نصفشم به زبون نیاورده بودم راه افتادم سمت اتاق.. با اینکه حرفام به نتیجه ای نرسید ولی حداقل فهمیدم که هیربد هیچ حس و فکری به من نداره و از این به بعد راحت تر میتونستم با خودم کنار بیام.

*

اون روز از صبح غمی عمیق و تموم نشدنی تو وجودم بود. غمی که درست یک سال تو قلبم جا خوش کرده بود. درست از پارسال همین روز که پدرم و از دست دادم.. که یتیم و بی کس شدم.

غم رسیدن اولین سالگرد بابام از یه طرف و غم جوونه زدن علاقه ای ممنوع و یک طرفه تو قلبم از طرف دیگه به قدری بهم فشار آورده بود که از صبح یه ریز داشتم اشک میریختم.

صحنه های تشییع جنازه بابام و روزای عذاب آور بعدش یه لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمیرفت. فکر میکردم اون روزا تموم شده.. ولی الآن که یک سال گذشته و نبودش و بیشتر درک میکنم داغش انگار هنوز تازه اس.

دیگه باید با یکی حرف میزدم.. وگرنه تا شب از غم و ناراحتی دق میکردم.. اون یه نفرم کسی نبود جز بابام. که مسلماً الآن چشم انتظارم بود.

یعنی بابام از اون دنیا من و حال روزم و میدید؟ با چه رویی میرفتم سر قبرش و بهش میگفتم که ببخش چند ماهه بهت سر نزدم؟ هرچند اون همیشه منو درک میکرد و من احمق همیشه شاکی بودم.

جدا از همه اینا مگه هیربد میذاشت من پامو از این خونه بیرون بذارم؟ تو این یکی دو ماهی که خونه اش بودم.. تنها تلاشم برای بیرون رفتن به یه کم قدم زدن تو حیاط خونه اونم با رعایت اصول و مقرارت و جوانب احتیاط همراه بود.. حالا چه جوری باید ازش میخواستم؟ با این حال تصمیم داشتم تمام تلاشم و بکنم. مطمئن بودم اگه اون روز تو خونه بمونم یا دیوونه میشم یا قلبم وای میسته یا خفه میشم. حتی اگه کارم با عواقب بدی همراه میشد.. باید انجامش میدادم.

بلند شدم آبی به صورت خیس از اشکم زدم.. هرچند هیچ تاثیری تو بهبود ظاهرم نداشت.. با این حال رفتم بالا و در اتاقشو زدم.

داشتم فکر میکردم کاش جمعه نبود که هیربد از صبح تا شب خونه باشه و به بهانه سر کار رفتنش میگفتم منو تا جایی برسونه که همون موقع صداش و شنیدم:

  • بله؟

  • میتونم بیام.. تو؟

  • بیا..

آروم رفتم تو که دیدم پشت میز نشسته و غرق کاره. حتی سرشو بلند نکرد که نگام کنه فقط رو کاغذ و دفتر دستکش خم شده بود و حسابی مشغول بود.

دلم برای خودم سوخت. به کسی علاقه مند و وابسته شده بودم که ذره ای به وجودم اهمیت نمیداد و بود و نبودم براش یکی بود.. یه کم همونجا وایستادم تا شاید بتونم توجهش و جلب کنم.

  • کاری داری؟

به خودم اومدم و یه نفس عمیق کشیدم و با لحنی که غم و ماتم ازش میبارید گفتم:

  • بله.. میشه لطفاً چند ساعت به من مرخصی بدید؟

انگار شوک حرفم براش خیلی زیاد بود. چون دست از کار کشید و نگاهش برای چند ثانیه رو دیوار روبه روش خیره موند. بعد سرشو چرخوند سمتم و منم بلافاصله سرم و انداختم پایین.

  • چی گفتی؟

درست مثل همیشه  با شنیدن صدای پر ابهتش ضربان قلبم به اوج رسید.

  • چند.. چند ساعت.. مرخصی میخواستم.

صدای به نظرم پر از تمسخر بود..

  • سرت خورده به جایی نه؟

هیچی نگفتم. یعنی انقدر خواستم محال بود؟ من که بهش گفته بودم دیگه جایی و ندارم که برم.. هنوز میترسید تا از دستش فرار کنم؟ یا برم شکایت کنم؟ – واسه چی میخوای مرخصی رو؟

تمسخر لحنش آزارم میداد.. به خصوص تاکیدش رو کلمه مرخصی.. انگار براش مسخره بود که بخوام همچین حرفی بزنم.

انقدر از این آرامشش استرس گرفتم که زبونم به طور کامل بند اومد و نتونستم حرفی بزنم.

اونم بعد از چند لحظه بلند شد اومدم طرفم.

مصمم بودم حتماً هر طور شده حتی برای یک ساعت ازش اجازه رو بگیرم برای همین از جامتکون نخوردم. نمیدونستم عکس العملش بعد از گفتن اصل خواسته ام چیه ولی باید میگفتم و خودم و راحت میکردم.

اومد رو به روم وایستاد و اینبار با لحنی بی نهایت جدی و پر از خشم گفت:

  • با توام.

هنوز سرم پایین بود..

  • باید.. برم جایی.

انتظار داشتم بگه کجا ولی نپرسید و فقط با صدای بلند گفت:

  • نمیشه.. برو بیرون.

ضربان قلبم تندتر کوبید.. یعنی خواستم انقدر براش سنگین بود که اینجوری رفتار میکرد؟ آخرین تلاشمم کردم..

  • خواهش میکنم.. با.. با آژانس میرم. زودم برمیگردم.

  • یه حرف و چند بار باید بزنم؟

بی توجه به لحن پر از خشم غضبش سرمو بلند کردم و با التماس گفتم:

  • امروز سالگرد پدر..

  • گفتم نــــــــــــــــــــه!

×××××

بعد از فریادی که کشیدم تازه متوجه حرفی که زد شدم. گفت چی؟ سالگرد پدرشه؟ چرا زودتر نفهمیدم این دختر یه چیزیش هست؟ چرا زودتر این چشمای قرمز و باد کرده رو ندیدم؟ چرا زودتر متوجه حال وخیمش که الآن و از این فاصله دیدم نشدم؟

از دیروز تا حالا انقدر سرم با حساب کتابام گرم بود که دروغ چرا.. یه کم حضور آنا تو خونه برام کمرنگ شد. ولی الآن میدیدم که چشماش از شدت گریه باز نمیشد. چقدر تو این حالت مظلوم تر بود. اگه زودتر چشماشو میدیدم محال بود اینجوری سرش داد بزنم. من فقط فکر کردم داره بازم پررو بازی درمیاره که اینجوری از کوره در رفتم.

التماسی که تو نگاهش بود خیلی سریع جاشو به ناامیدی داد و همزمان با فروچکیدن دو قطره اشک از چشماش روشو ازم برگردوند و رفت.

دوباره اون حس پشیمونی مزخرف و لعنتی اومد سراغم. کاش زودتر یه جوری از زیر زبونش میکشیدم که واسه چی میخواد بره بیرون. این مطمئناً الآن دوباره میخواد بره بشینه زار زار گریه کنه. دیگه چشمی براش نمی مونه که ..

کلافه رفتم کنار پنجره و یه سیگار روشن کردم. میخواستم بی توجه بهش برگردم سر کارمولی نمیتونستم از فکرش بیام بیرون.

نمیدونم فکر درستی بود که بذارم یه ساعت بره یا نه.. مطمئن بودم که دیگه نقشه فرار و شکایت نداره ولی.. بازم دلم راضی نمیشد تنها بفرستمش. یا باید همینجوری میذاشتم تو خونه برای باباش فاتحه بخونه. که مطمئناً تا شب کارش به بیمارستان میکشید. یا اینکه.. خودم ببرمش.

ولی آخه.. من مثلاً صاحاب کارش محسوب میشدم. درسته که انقدر بهش رو بدم؟ کاری که تا حالا به یاد ندارم انجامش داده باشم .

هیچوقت قدمی برای زیردستم ورنمیداشتم.. اصلاً هیچوقت انقدر برام ارزش نداشتم که بخوام مشکلاتشون و بشنوم. ترجیح میدادم سرشون تو کار خودشون باشه.

مسلماً اگه از مشکلاتشونم میگفتن برام هیچ فرقی نمیکرد. پس الآن چی شده بود که دلم میخواست هرطور شده این مسئله رو حل کنم؟ من عوض شده بودم یا آدمی که باهاش زندگی میکردم با بقیه فرق داشت؟ مطمئناً احتمال گزینه دوم بیشتر بود.چون شخصیت من جوری شکل گرفته بود که به این راحتیا عوض نمیشد.

سیگارمو خاموش کردم و رفتم پایین. یه حسی تو وجودم بود که ناخودآگاه نمیذاشت بذارمعذاب بکشه و گریه کنه. انگار عذاب کشیدن و ناراحتیش مساوی با ناراحتی من بود. به این بهانه که خیالم از بابتش راحت باشه و بتونم به کارام برسم خودم و گول زدم. ولی انگار واقعیت چیز دیگه ای بود.

همینکه دست بردم در و باز کنم صدای هق هق گریه اشو شنیدم. دستم وسط راه متوقف شد.. نمیخواستم دوباره صحنه اشک ریختن با اون چشمای پف کرده اشو ببینم. به اندازه کافی امروز دلم و لرزونده بود. مسخره بود برام ولی عجیب دلم میخواست یکی از اون لبخندایی که بعد از کشتن اون سوسک خوش قدم رو لبش نشست و ببینم که با این اوضاع و احوال محال بود.

چند ضربه به در زدم که سریع ساکت شد و با صدای گرفته اش گفت:

  • بله؟

  • نیم ساعت دیگه حاضر باش.. با هم میریم.

×××××

نمیدونستم اون لحظه بخندم یا گریه امو ادامه بدم. فکر میکردم نهایتاً اگه خیلی دلش بسوزه میگه با راننده برو و زود برگرد. ولی.. همین یه جمله.. همین با هم میریم.. موجی از شادی تو وجودم ایجاد کرد. چقدر لذتبخش بود با هیربد ما شدن.. میمردم واسه این محبت هایی که درعین بی توجهیش نثار آدم  میکرد. هرچند آدم و دق میداد تا خرجشون کنه ولی شاید اگه راه به راه محبتش و بذل و بخشش میکرد انقدر به چشم نمیومد.

یه نگاه به ساعت کردم ۵ دیقه به ۶ بود. سریع بلند شدم تا یه دوش بگیرم و حاضر شم. یه لحظه به سرم زد برم سریع حلوا درست کنم واسه سر خاک.. ولی پشیمون شدم.

اول اینکه میخواستم برم اونجا با بابام حرف بزنم و وقتی برای خیراتی پخش کردن نداشتم.. دوم اینکه اون وسایل با پول هیربد خریده شده بود.. فکر کردم شاید را ضی نباشه.. برای همین بیخیال شدم.

خودم یه مقدار پول داشتم که شیرین بهم داده بود.. هرچند کم بود ولی انقدری بود که بتونم باهاش چند تا فاتحه و صلوات برای بابام بگیرم.

یه دوش گرفتم و رفتم سراغ کمد تا حاضر شم. جلوی آینه وایستاده بودم و به تیپ سر تا پا مشکیم نگاه میکردم. رنگ مشکی شالم رنگ پریدگی صورتم وبیشتر نشون میداد. نگاهم افتاد به کیف لوازم آرایشم. خنده ام گرفت.. مدتها بود که باز نشده بود.

منی که آرایش کردن جزو اصلی ترین و مهم ترین کارای روزانه ام به حساب میومد الآن چند ماه بود که صورتم رنگ آرایش و ندیده بود.

رومو از چهره مثل میتم گرفتم و رفتم بیرون.. هنوز چند دقیقه مونده بود. یه کم رو مبل نشستمو با خودم تمرین نفس گیری کردم تا اومد.

بلند شدم و جلوی در وایستادم و سرم و انداختم پایین.. وقت نکرده بودم به خاطر این لطف بزرگش ازش تشکر کنم. اومد رو به روم وایستاد ولی من فقط پاهاش و میدیدم.

  • راضی به .. زحمت نبودم. خودم با آژانس میرفتم.

صدام شدید گرفته بود و برای گفتن یه جمله جون میکندم. یه کم همونجا وایستاد و من حتی روم نمیشد سرم و بلند کنم تا معنی نگاهشو بفهمم. آخرشم بدون حرف جلوتر از من راه افتاد و من با نگاهی حسرت زده از پشت هیکل ورزیده اشو تماشا کردم.

*

سوار ماشین که شدیم و هیربد حرکت کرد با تعجب بهش نگاه کردم که اونم نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

  • چیه؟

  • چشمامو نمیبندید؟

چپ چپی نگاه کرد و به رو به روش خیره شد و حرفی نزد. منم شونه هام بالا انداختم و چیزینگفتم. بهتر.. کی دلش میخواست تو یه ماشین یک ساعت با چشم بسته بشینه؟ ولی خب ته دلم خوشحالم بودم که دوباره بهم اعتماد کرده و خیال نمیکنه که میخوام فرار کنم یا لو بدمش.

تازه داشتم میفهمیدم اونجایی که دارم توش زندگی میکنم کجاس. یه جایی خارج از شهر و دور افتاده که با ماشین نزدیک ۱۰ دقیقه با شهر فاصله داره. هرچند دفعه قبلم که با راننده اومدم چشمام باز بود ولی از یه طرف حالم بد بود و از یه طرف بارون نمیذاشت چیزی ببینم.

الآنم حالم انقدر خود نبود که بتونم با همون نگاه اول همه خیابونا رو به خاطر بسپارم.. یادآوری خاطرات شوم ترین روز زندگیم و این نزدیکی بیش از حد با هیربد  نمیذاشت آرامش داشته باشم.

برای اولین بار بود که تو بیداری سوار ماشینش شده بودم  و کنارش مینشستم. بوی عطر بی نظیرش فضای ماشین و پر کرده بود و شاید اصلی ترین دلیلی که باعث یه آرامش خفیف و نسبی تو وجودم میشد همین بود.

*

تا وقتی برسیم به شهر هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد تا اینکه من گلومو صاف کردم وگفتم:

  • میشه.. لطفاً کنار یه قنادی نگه دارید؟

  • برای چی؟

  • میخوام شیرینی بگیرم.. سر خاک خیرات بدم.

سری تکون داد و کنار نزدیک ترین قنادی وایستاد. خیلی سریع از تو جیبش کیف پولش و درآورد و من که با تعجب داشتم بهش نگاه میکردم قبل از اینکه پولی از توش دربیاره گفتم:

  • لازم نیست پول بدید..

برگشت نگام کرد و گفت:

  • تو پول داری مگه؟ من که هنوز بهت حقوقی ندادم.

تو دلم گفتم قرارم نبود بدی. پیش پیش حقوقم و تا ۳۰ سال برداشتی.

  • خودم از قبل.. یه مقدار داشتم.

دیگه چیزی نگفت و منم پیاده شدم و راه افتادم سمت قنادی که وسط راه با دیدن دختر بچهای  که داشت گل میفروخت و صورت و نوک بینیش از سرما قرمز شده بود سر جام وایستادم.

دلم کباب شد براش .. به نظرم رسید این دختر بچه که تو این هوای سرد مجبور بود یه دسته گل بفروشه بیشتر به این پولی که برای خیرات میخواستم شیرینی بخرم و بین چند نفر پخش کنم احتیاج داشت. شاید این کارم پیش خدا هم ارزش بیشتری داشت و ثواب بیشتری به روح پدرم میرسید.

رفتم سمتش و پرسیدم:

  • گلات فروشیه؟

حس کردم تازه این کار و شروع کرده چون خجالت میکشید..

  • بله..

پول و از تو کیفم دراوردم و دادم دستش و گلا رو ازش گرفتم.. نگاهی به پول انداخت و با شرمندگی گفت:

  • این.. خیلیه. من.. ندارم بقیه اش و بدم.

رو پاهام نشستم تا قدم بهش برسه.. میدونستم اینجور بچه ها برای کس دیگه ای کار میکنن وپول زیادی از فروششون نصیبشون نمیشه برای همین گفتم:

  • عیب نداره. یه جا قایمش کن با خودت ببر خونتون. به کس دیگه ای ندیشا. باشه؟ لباش آویزون شد..

  • یعنی.. به مامانمم ندم؟

  • چرا به مامانت بده. منظورم اون آقا یا خانومیه که براش کار میکنی.

  • من که واسه کسی کار نمیکنم .

  • پس این گلا رو کی بهت داده که بفروشی؟

  • همسایه امون.. یه حیاط بزرگ پر از گل داره. اون بهم اجازه میده هر روز چندتا از گلاش و بردارم بفروشم.

قلبم حالا دیگه داشت از جاش کنده میشد برای مظلومیت این دختربچه. انگار هر بار که میخواستم یه جوری ناله کنم از وضعیت و شرایط بدم خدا یکی و سر راهم قرار میداد تا بهم بفهمونه از من بدترم هستن و باید به خاطر همین چیزایی که دارم خدا رو شکر کنم. یعنی واقعاً باید به خاطر حضور هیربد تو زندگیم خدا رو شکر میکردم؟

×××××

از تو ماشین نگاش میکردم ..چقدر احترام و ارزشی که برای پدرش قائل بود در نظرم عجیب و در عین حال قابل تحسین اومد.

شاید چون هیچوقت همچین چیزی رو تو خانواده هامون نداشتیم.. مطمئن بودم این خیرات آنالی که از ته قلبش با اندک پس اندازش بود صد برابر از مراسم های پر از تجمل و بریز بپاش ما با ارزش تر بود.

چیزی که مرده احتیاج داشت طلب آمرزش بود.. نه غذا دادن به یه عده آدم مفت خور که همشونم دستشون به دهنشون میرسید. چقدر برای فهمیدن این چیزا دیر بود…چقدر دیر آنا وارد زندگیم شده بود.. چقدر دیر داشتم متوجه این تفاوت های اساسی میشدم.

غرق تو افکارم بودم که یهو دیدم نشسته کنار یه دختر بچه و داره باهاش حرف میزنه.. سعی کردم لبخونی کنم تا بفهمم چی دارن میگن ولی متوجه نشدم. فقط دیدم به دختره پول داد و گلاش و ازش خرید.

یه کم بعد دست دختره رو گرفت و باهم اومدن سمت ماشین.. فقط داشتم با تعجب نگاهش میکردم و هیچ حرفی به ذهنم نمیرسید که اول دختره رو صندلی عقب سوار کرد و خودشم جلو نشست.

جواب سلام پر از شرمندگی دختربچه رو دادم و خیره شدم به صورت آنا تا یه توضیحی بده .

تو اون حالت که سعی میکرد نگاهش به من نیفته و لپاش گل انداخته بود از نظر سنی فرقی با اون دختر نداشت.

  • چیزه.. این خانوم کوچولو اسمش شادیه. میخواست بعد از اینکه گلاش و بفروشه بره خونه اشون که من همه گلا رو خریدم. دیدم سردش شده گفتم بیاد که ما برسونیمش.. خونه اشون دو تا چهارراه پایین تره.

سری به تایید تکون دادم و با اینکه این کارشم خیلی خیلی برام عجیب بود ولی حرفی نزدم و حرکت کردم. میتونستم بفهمم اینهمه خجالتش واسه چیه.. لابد داشت پیش خودش فکر میکرد که اون خودشم خدمتکار منه و حقی نداشت که این کار و بکنه .

×××××

با شادی تا جلوی در خونه اشون رفتم و برگشتم سوار ماشین شدم که هیربد حین دنده عقب رفتن گفت:

  • همیشه انقدر راحت به هرکسی اعتماد میکنی؟

بغض گلوم و گرفته بود با دیدن وضعیت زندگی شادی و حالا هم با این حرف هیربد بدتر شد و بی اختیار با صدای لرزون گفتم:

  • دلم سوخت براش. حتی از منم بدبخت تر بود.

با توقف ماشین به سمتش برگشتم که دیدم داره با اخم نگاهم میکنه:

  • تو واقعاً فکر کردی هرچی اون گفته راسته؟ اینجور بچه ها آموزش میبینن.. که جوری حرف بزنن تا آدمایی مثل تو زود دلشون بسوزه و دست به جیب بشن.

از کوره در رفتم و همزمان با جاری شدن اشکام گفتم:

  • من خودم بلدم فرق اینجور بچه ها رو با بچه هایی مثل شادی تشخیص بدم. حتی میدونم خیلی از اینا واسه یه آدم دیگه کار میکنن که داره ازشون بیگاری میکشه.. ولی شادی فرق میکنه مامانش و دیدم که رو رخت خواب دراز کشیده بود و نای حرف زدن نداشت. بچه به این کوچیکی تو این سرما مجبور بود بره از باغ همسایه اشون گل بچینه و بره بفروشه که خرج خورد و خوراکشون و دربیاره حالا دوا درمون مادرش به کنار .حتی اگه آموزشم دیده باشه لابد احتیاج داره که انقدر برای سوزوندن جیگر مردم داره تلاش میکنه اونم وقتی همه هم سن و سالاش دارن تو هزار و یک کلاس و کوفت و زهرمار چیز یاد میگیرن که تو آینده واسه خودشون کسی بشن!!!

دستم و کشیدم رو صورت خیسم و صدام و آوردم پایین:

  • این بچه ها حقشون کار کردن نیست. میدونم زیادن ولی حتی اگه بشه یکیشونم نجات داد خیلیه.. شاید … شاید یه لبخند کوچیکی که از سر آسایش و راحتی بزنن کلی ثواب واسه آدم داشته باشه!

سرم و انداختم پایین دست خودم نبود که مثل همیشه اشکام بند نمیومد. امروز که اصلاً حال روحی خوبی نداشتم و حالا هم با دیدن شادی شرایط خیلی بدتر شده بود .

هیربدم ساکت بود و چیزی نمیگفت. حس کردم از حرفام و لحن تندم ناراحت شده. بازم یادم رفته بود که اون یه جورایی ارباب و صاحبکار منه و من حق ندارم باهاش اینطوری حرف بزنم.

همینکه خواستم ازش معذرت خواهی کنم یهو در ماشین و باز کرد و رفت بیرون. با تعجب داشتم نگاهش میکردم که جلوی در خونه شادی وایستاد و زنگ زد.

چشمام دیگه راه نداشت گشاد بشه پیاده شدم و رفتم سمتش که بپرسم میخواد چیکار کنه که همون موقع شادی در و باز کرد و با نگاهش با تعجب به ما دوخته شد.

باز دلم لرزید برای مظلومتیش.. تو چشماش ترس بود و من حس کردم شاید با خودش فکر کرده ما پشیمون شدیم و اومدیم پول و ازش پس بگیریم هرچند که خودمم نمیدونستم هیربد چیکار داره باهاش.

یه کم خم شد تا قدش به قد شادی برسه و با لحنی که به شدت ملایم بود و میشد گفت خیلی کم ازش شنیده بودم پرسید:

  • شادی خانوم؟ شما تو این خونه با مامانت تنها زندگی میکنی؟

شادی که هنوز داشت با ترس به هیربد نگاه میکرد سرش آروم پایین برد و گفت:

  • بله.. یعنی بعضی وقتا.. خالمم میاد بهمون سر میزنه.

  • بابات کجاست؟

  • مرده!

هیربد اخمی کرد و بعد از مکثی کوتاه دوباره پرسید:

  • مریضی مامانت چیه؟ لباش آویزون شد:

  • به من نمیگه ولی یه بار که داشت با خاله ام حرف میزد شنیدم که گفت مریضیم اس ام اسه!

اخمای هیربد غلیظ تر شد.. جفتمونم فهمیدیم که منظور شادی بیماری ام اس بود.. بیماری لاعلاجی که قابل درمان نبود ولی میشد کنترلش کرد که البته برای همین کنترل هم هزینه زیادی لازم بود. مثل آمپولای گرونی که هر ماه باید تزریق میکرد.

قبل از اینکه ما چیزی بگیم دوباره خود شادی گفت:

  • خالم به مامانم میگه اگه آمپول بزنی خوب میشی خودم میرم میگیرم خودمم برات میزنم .

ولی مامانم میگه نه چون خیلی گرونه.

هیربد سری به تایید تکون داد و با لحنی مصمم گفت:

  • تو شماره حساب داری؟

  • نه ولی مامانم داره. همونی که توش رایانه میریزن.

نمیدونم درست میدیدم یا نه ولی حس کردم یه لبخند کوچیک رو لبای هیربد نشست که زود محو شد.

  • رایانه نه.. یارانه! میتونی بری شماره حساب مامانت و برام بیاری؟ شاید با تعجب به من نگاه کرد و دوباره به هیربد خیره شد:

  • واسه چی؟

هیربد یه کم فکر کرد و گفت:

  • یه آقایی هست که به مریضا کمک میکنه تا بتونه داروهاشون و بخرن. اگه شماره حساب مامانت و بدی و منم بدم به اون آقا هر ماه پول آمپول مامانت و میریزه به حساب .

به ثانیه نکشید که برق اشک شوق تو چشمای شادی نشست:

  • یعنی مامانم خوب میشه؟

  • مگه دکتر نگفته اگه آمپول بزنه خوب میشه؟

گفته! تازه اگه حال مامانم یه کم خوب شه میتونه برگرده سر کارش. بعد دیگه لازم نیست من برم از حیاط خونه آقا اصلانی اینا گل بکنم. دیگه دستامم زخم نمیشه!

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.