خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان خدمتکار اجباری پارت ۴

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

  • فقط دلم میخواد سرت تو کار خودت باشه. شبا هم تو همین اتاق می خوابی. تنها قانونی که خیلی روش حساسم و به هیچ عنوان با نقضش بخششی تو کار نیست بیرون رفتن از اینجاس.

تحت هیچ شرایطی حق بیرون رفتن نداری. فهمیدی؟

اینگار انتظار همچین چیزی رو داشت که سرشو به نشونه تایید تکون داد.. ولی خیلی نگذشت که دوباره با ناراحتی نالید:

  • بذار برم!

نفسمو با کلافگی فوت کردم. چه جوری میتونستم جلوی خودم و بگیرم وقتی انقدر مظلومانه باهام حرف میزد؟ ولی مجبور بودم که همونقدر سرد و سنگی باقی بمونم.

  • نمیشه من پول دادم تو رو خریدم!

  • آخه من که وسیله معامله نیستم.

بازم خوی خودخواهیم خودش و نشون داد.

  • اگه من بخوام میشی!

  • تا کی؟

نمیدونستم چرا فکر میکرد با این سوالای تکراری قراره نظر من عوض شه؟ اگه میدونست برای به دست آوردنش از چه راه سختی رد شدم هیچوقت همچین فکری نمیکرد.

  • تا وقتی پولم و پس بدی یا..

با یادآوری حرفی که حبیب موقع رفتنش بهم زد گفتم:

-تا وقتی ازت زده بشم و ردت کنم!

  • خب کی ازم زده میشی؟

دستی به چشمام کشیدم. باید خیالش و راحت میکردم که راه به راه با این سوالاش آزارم نده.

خیره تو چشماش که با ناامیدی بهم زل زده بود گفتم:

-هیچوقت!

درست عین یه بادکنک بادش خوابید و خیره شد به دستاش. دلم نمیخواست تمام لحظه هایی که تو این خونه اس همینقدر ناامید و دمغ ببینمش ..برای اینکه جو و عوض کنم و دوباره ذهنشو بکشونم سمت ۳۰ سال آینده اش گفتم:

  • چند سالته؟ زیر لب گفت:

  • ..۲۲

  • خوبه تا ۵۲ سالگی تو همین خونه می مونی.

پوزخندی زد و گفت:

  • اون موقع تو چند سالت میشه؟

نمیدونم چرا حس کردم از روی فضولی این سوال و پرسید.

  • خیالت راحت. تا اون موقع نمی میرم. تازه ۶۰ سالم میشه.

سرشو بلند کرد و با صادقانه ترین لحن ممکن گفت:

  • منظورم این نبود که..

میدونستم. همچین آدمی که حتی برای دشمنشم نگران میش.. چه جوری میتونست منتظر مرگ کسی باشه؟ ناخواسته خیره شدم به چشمای بارونی و صورت لاغر و رنگ پریده اش.

نگاهم رو کبودی های صورتش چرخ میخورد.

با روز اولی که تو مغازه آرش دیدمش اصلاً قابل مقایسه نبود. اون روز چهره اش خیلی شاداب تر و بشاش تر از الآن بود. صورتش پرتر بود. ولی الآن. این استخونای بیرون زده از گونه اش نشون میداد که چقدر تو این یه هفته اذیت شده و ضعیف شده.

با دستم چونه اشو نگه داشتم و خیره تو چشماش گفتم:

-تو تو این مدت چیزی خوردی؟

  • پس فکر کردی چه جوری تا الآن زنده موندم باهوش؟ از حاضر جوابیش کفری شدم.

  • حواست و خیلی جمع کن رو حرف زدنت. من به ادبیات آدما خیلی اهمیت میدم. پسبدون که کی هستی و تو چه جایگاهی هستی. تا کلامون تو هم نره و بتونیم مسالمت آمیز زندگی کنیم. فهمیدی؟

دوباره رفت تو قالب ترسش و سرش و به نشونه تایید تکون داد.

  • از این به بعد منو آقا صدا میکنی. نه هیربد.. نه آقا هیربد. فقط آقا. وقتی هم که باهام حرف میزنی فعلاتو جمع میبندی. روشن شد؟

با همون چشمای هراسونی که بهم خیره بود بازم چندبار سرشو به نشونه آره تکون داد.

  • این طرز جواب دادن نیست. زبونم که داری. همین الآن داشتی منو با زبونت قورت میدادی… پس عین آدم جواب بده.

آب دهنشو قورت داد و گفت:

  • بله آقا.

  • خوبه.

همونجور که از جام بلند میشدم گفتم:

  • امروز و میتونی استراحت کنی. هنوز بدنت زخم و زیلیه. از فردا کارت شروع میشه.

تند و با عجله گفت:

  • نه.. من حالم خوبه. میتونم از امروز کارم و شروع کنم.

برگشتم سمتش و متعجب بهش خیره شدم که گفت:

  • میخوام ۳۰ سالم از همین امروز شروع بشه.

نفسمو با حرص فوت کردم. این دختره تو این مدت منو دیوونه نکنه خوبه .

  • از امروز شروع میشه… نترس. فکر کن امروز مرخصی با حقوق داری.

آروم گرفت و سر جاش نشست. منم از اتاقش اومدم بیرون.

برای هزارمین بار از خودم پرسیدم که یعنی تصمیمم درست بوده؟ و برای هزارمین بار به خودم جواب دادم… صد در صد. من به یه آدم دیگه تو این خونه احتیاج داشتم و چه بهتر اگه اسم خدمتکار روش می موند. چون اهل دوست دختر بازی نبودم و هیچ جوره با دخترایی که سر دو روز میخواستن سوارت بشن کنار نمیومدم. ولی الآن با این تصمیمم هم آنالی رو پیش خودم داشتم و هم میتونستم کنترلش کنم و حرفامو بهش حالی کنم. بدون اینکه این وسط احساسی شکل بگیره که اسیرم کنه!

×××××

فردا صبح دلم نمیخواست از اون جای گرم و نرم که بعد از یه هفته نصیبم شده بود بگذرم. بهجز اون شبی که بغل هیربد خوابیده بودم.. بقیه شبا با عذاب و مکافات همراه بود.

با این حال… روز کاریم از اون روز شروع شده بود و من با اینکه هنوز تصمیم نداشتم اونجا بمونم یه جورایی فکرم همچنان به سمت فرار میچرخید ولی برای اینکه مشکوکش نکنم باید طبیعی رفتار میکردم. دلم نمیخواست از همین اول بسم الله به تمام حرکاتم مشکوک بشه و نذاره قدم از قدم بردارم.

قبل از اینکه از اتاق بیرون برم یه چرخی تو اتاق نسبتاً بزرگی که به من تعلق داشت زدم. اتاقی مستقل و مجهز به سرویس بهداشتی.

وسایلش در عین ساده بودن قشنگ و مفید بود. تو کمدش لباسای دخترونه به سایز من از همه نوع و رنگ بود که همشون نو بودن… هرچیزی که فکرشو بکنی تو اون اتاق و تو کمد و کشوهاش پیدا میشد. از مانتو و شال و روسری تا لباس زیر تو مدل های مختلف.

خیلی دلم میخواست یه دوش میگرفتم و یکی از اون لباسا رو میپوشیدم ولی وقت نداشتم. سریع از دستشویی اتاق استفاده کردم و بعد از اینکه یه آبی به دست و صورتم زدم رفتم بیرون.

خونه هیربد و تا حالا ندیده بودم. ولی همینکه دیدم آه از نهادم بلند شد. یه خونه به بزرگی ووسعت همون عمارتی که توش زندانی بودم. پدراشون ارثی براشون گذاشته بودن که فقط به ضرر من تموم شده بود. نمیدونستم بقیه خواهر برادراشون کجان که این خونه های برای زندگی به اینا رسیده بود ولی فقط میدونستم که تمیز کردن همچین جایی واقعاً از عهده ام خارج بود.

به خودم امیدوار ی دادم که زودتر از اونی که فکرشو بکنم از اینجا خلاص میشم و لازم نیست خیلی فکرم و مشغول این قضیه کنم. با این فکر رفتم تو آشپزخونه و مشغول تدارک صبحونه شدم.

صبحونه آماده بود ولی هیربد هنوز پیداش نشده بود. نمیدونستم چقدر باید منتظر بمونم واسه همین بی خیال شدم و رفتم تو حیاط. یه کم لا به لای درختا چرخ زدم..

اینجا از خونه بهراد قشنگ تر بود. شایدم چون خاطرات خوبی از اونجا نداشتم در نظرم زشت میومد ولی هرچی که بود دلم نمیخواست یه بار دیگه به اونجا برگردم. اگه راهی برای خلاصی نداشتم.. با اینکه هیربدم خیلی نمیشناختم.. ولی اینجا رو ترجیح میدادم. حداقلش این بود که از اون آدمای لندهوری که تو خونه ول میچرخیدن و ترس به جونم مینداختن خبری نبود.

بعد از نیم ساعت برگشتم تو خونه که دیدم هیربد صبحونه اش و تموم کرده ولی هنوز پشتمیزه.. موقعیت خوبی بود تا ازش بپرسم به قول اون شبش عمل کرده یا نه.

آروم رفتم سمتش و سلام کردم. نیم نگاهی بهم انداخت و جوابمو با تکون سرش داد.

همونطور که دونه دونه وسایل روی میز و جمع میکردم گفتم:

  • چیز دیگه ای لازم ندارید؟

  • نه.

حالا از این برج زهرمار چه جوری سوالمو بپرسم؟ دوباره نشینه پیش خودش فکر و خیال کنه که چرا این سوال و پرسیدم؟

نفس عمیقی کشیدم و دلمو زدم به دریا..

  • با.. با خونواده ام تماس گرفتید؟

یه لحظه سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد ولی سریع نگاهش و گرفت و زیر لب گفت:

  • آره.

چرا یه کلمه ای جواب میداد؟ مگه نمیدید دارم از اضطراب پس میوفتم؟ – خیلی نگران بودن؟

  • طبیعیه.

نمیدونم راست میگفت یا نه. یعنی فهمیده که منظور من از خونواده زن بابامه که تنها عضو خانواده ام محسوب میشه؟ پس چرا هیچی ازش نمیگفت؟ چرا نمیگفت این خانواده ای که ازش اسم میبری یه نفر بیشتر نیست؟

برای اینکه تیری تو تاریکی پرتاب کنم گفتم:

  • میشه.. میشه فقط برای چند ساعت برم ببینمشون؟ خواهش میکنم.

سرشو با آرامش بلند کرد و بهم خیره شد. جوری نگاه میکرد که کاملاً میشد فهمید داره میگه:

« خودت چی فکر میکنی!!!»

با این حال وا ندادم و دوباره با التماس بیشتری گفتم:

  • خواهش میکنم.. من … من به گفته خودتون.. قراره ۳۰ سال اینجا کار کنم.. باید برم ببینمشون و بهشون بگم که… که چه بلایی سرم اومده. این جوری از نگرانی دق میکنن. قول میدم اولین و آخرین بار باشه.

×××××

اونجوری که با عجز و زاری خواهش میکرد دلم براش سوخت.. چند بار اومد تا نوک زبونمکه بگم خانواده نداشته ات از نبودت ککشون نمیگزه و بیخودی براشون جوش نزن ولی پشیمون شدم.

فکر بهتری به ذهنم رسید. اگه الآن میگفتم مطمئناً باورش نمیشد و فکر میکرد دارم دروغ میگم. باید خودش میرفت و با چشم خودش میدید که هیچکس منتظرش نیست.

دیگه نگفتم وقتی با خونشون تماس گرفتم زنی که فکر میکردم مادرشه ولی خیلی راحت لقب مادر و از خودش دور کرد و با صراحت گفت زن باباشه نه حرفی از برگشتش زد نه التماس برای دیدنش. فقط گفت مراقبش باشید.. اون خیلی حساسه. همین.

  • آقا؟

نگاه خیره امو ازش گرفتم و گفتم:

  • اگه ببینیشون دست از سرم برمیداری؟

سایز چشماش بزرگ شد. انگار باورش نمیشد به این سرعت قبول کرده باشم .

  • آ…آره. قول میدم.

انگشتم و گرفتم جلوش و با لحن محکمی گفتم:

  • اولین و آخرین بار.. فهمیدی؟ بعدش دیگه برای همیشه باید دور بیرون رفتن و خط بکشی.

  • بله.. بله.. چشم!

باید یه چیزایی رو از همین اول براش روشن میکردم. یه چیزایی رو هم خودم میفهمیدم تا بیشتر حواسم به اوضاع باشه و یهو سرم کلاه نره.

نگاهی بهش انداختم و درحالیکه سعی میکردم کاملاً خونسرد باشم پرسیدم:

  • خودت میری یا من برسونمت؟

×××××

باورم نمیشد. یعنی واقعاً به همین راحتی قبول کرد که هیچ حالا داره میگه خودمم میتونم برم؟ باید باور میکردم که بعد از چند وقت خدا با دلم راه اومد؟

هیربد بهم اعتماد کرده بود و مطمئن بود که حتی اگه خودم برم باز برمیگردم تو خونه اش  .

چی از این بهتر؟ فقط کافی بود پام و از اینجا بیرون بذارم .میرفتم و جریان و سریع برای شیرین تعریف میکردم و بعد دوتایی با هم میرفتم جایی که عقل جنم بهش نرسه. از کجا میخواست پیدام کنه و منو ۳۰ سال اینجا زندانی نگه داره تا براش کلفتی کنم؟  – نه. م.. ممنون. خودم میتونم برم.

  • باشه.. پس برو. ولی تا قبل از تاریکی هوا باید خونه باشی.

یه نگاه به ساعت کردم. نزدیک ۱۰ بود… نباید خودمو هول نشون میدادم تا بهم شک کنه. از طرفی هم اگه الآن میرفتم ممکن بود ناهار نخوره و اون وقت..

یه صدایی تو گوشم پیچید:

«آنا؟ تو که دیگه میخوای بری. چه فرقی میکنه که ناهار بخوره یا نه؟ بقیه روزا که تو پیشش نیستی میخواد چیکار کنه؟ یا اصلاً قبل از تو چیکار میکارد؟ ولش کن. باید عادت کنه..» ولی زبونم طبق معمول از عقلم پیروی نکرد.

  • می مونم.. ناهارتون و درست میکنم بعد میرم.

سرش پایین بود ولی با این حرف من سریع سرشو بلند کرد و با نگاه متعجبش بهم خیره شد.. نذاشت زیاد تعجب تو نگاهش دووم بیاره.. بلند شد و رفت. انگار برای خودم سنگین بود که کسی ظاهرش و با چیزی غیر از اون بی تفاوتی همیشگی ببینه.

منم سریع  شروع کردم به کشیدن نقشه های مختلف برای بی نقص بودن برنامه فرارم. در عین حال میدونستم که اگه نتونم فرار کنم و دوباره برگردم تو این خونه یه جورایی بدبخت میشم .پس ترجیح میدادم اصلاً به این موضوع فکر نکنم و فقط خوشبینانه ترین حالت و در نظر بگیرم.

*

ساعت نزدیک ۴ بود که آماده شدم برای رفتن. هیربد موقع رفتن کیفمو بهم داد و گفت باید تا یه مسیری با چشمای بسته با راننده اش برم و منم میدونستم به خاطر اینکه آدرسش لو نره داره جانب احتیاط و رعایت میکنه. چون هم وقتی میرفتم خونه بهراد و هم وقتی میومدم اینجا بیهوش بودم.. برای همین اعتراضی نکردم. فعلاً فقط میخواستم از این زندان خلاص شم.. به بقیه اش بعداً فکر میکردم. شایدم تصمیم میگرفتم که برای شکایت اقدام نکنم.. باید میدیدم اوضاع چطور پیش میره.

میخواستم برم که دیدم گوشیم تو دستشه و گرفته سمتم..

-بگیرش.. سیمکارت جدید انداختم توش. یه دقیقه بعد از ۷ اگه خونه نبودی زنگ میزنم بهت.

سری تکون دادم و گوشیم و از دستش گرفتم.

جلوی در برای اینکه مشکوکش نکنم گفتم:

  • موقع برگشتن.. ک.. کجا باید بیام؟ با حالت خاصی تو چشمام نگاه کرد و گفت: – میری همونجایی که راننده پیاده ات میکنه. شماره اشو میگیری و بهش زنگ میزنی که بیاددنبالت.

  • باشه… مرسی.

برگشتم برم که شونه امو گرفت و نگهم داشت. وقتی چرخیدم با لحنی که مو به تنم سیخ کرد گفت:

  • راس ساعت ۷ باید خونه باشی. ببین چند بار دارم بهت میگم.

تو دلم پوزخندی زدم و گفتم:

«بشین تا بیام ..»

ولی انقدر لحن صداش و نگاهش کوبنده و ترسناک بود برام که زبونم قفل شد و فقط تونستم سرمو به نشونه تایید تکون بدم.. من اگه تصمیم به فرار نگرفته بودم و میخواستم تو این خونه بمونم. چه جوری باید با این نگاهاش که بند دلم و پاره میکرد سر میکردم؟ با اینهمه دلم براش تنگ میشد. کاش.. کاش شرایط این شکلی نبود و ما جور دیگه ای با هم آشنا میشدیم ..

ولی افسوس!

*

نمیدونم چقدر گذشته بود ولی خیلی وقت بود که تو ماشین با چشمای بسته نشسته بودم وحتی جرات حرف زدن و سوال پرسیدنم نداشتم. اگرم داشتم بعید میدونستم جوابی بگیرم چون راننده و آدماشونم مثل خودشون کم حرف و عصبانی بودن.

انقدر مسیرش پیچ در پیچ بود که حتی نمیتونستم از این طریق راه و به خاطر بسپارم. راننده هم هیچ اصراری برای حرف زدن نداشت و تو ماشین تنها صدایی که به گوش میرسید صدای برف پاک کن بود. از صبح بارون شدیدی شروع بود و معلوم بود حالا حالاها قصد بند اومدن نداره.

تو دلم فقط داشتم دعا میکردم که همه چیز خوب پیش بره و من دیگه پام به اون خونه باز نشه. نمیدونستم چه آینده ای اونجا در انتظارمه و هیربد در عوض پولی که دروغ یا راست برای نگه داشتن من به حبیب داده چه کارایی از من میخواد که براش انجام بدم. پس بهتر بود که اصلاً بهش فکر نمیکردم و خودم و نجات میدادم از این برزخ .

یاد شیرین و مهربونیاش که میفتادم دلم قرص میشد. حتماً تا الآن دق کرده بود از نگرانی .

مطمئن بودم که از این به بعد اون دیگه نمیذاره دست کسی بهم برسه.

بالاخره بعد از مدت زمان نسبتاً طولانی ای ماشین و نگه داشت و من اجازه پیدا کردم چشم بند و از دور چشمم باز کنم. بعد از اینکه چشام به روشنایی عادت کرد یه نگاه به دور و برم انداختم.. تو شهر بودیم. یکی از میدونای نزدیک خونمون. از اونجا پیاده ۵ دقیقه بیشتر راهنبود.

با هیجان و اضطرابی که به جونم افتاده بود سریع تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم. حتی یادم نبود که برای ظاهر سازی هم که شده شماره راننده رو بگیرم. اول آروم آروم راه رفتم و وقتی ماشین راننده از کنارم با سرعت رد شد نفس راحتی کشیدم و شروع کردم به دویدن.

چقدر آزادی حس خوبی بود. احساس دوباره زنده شدن داشتم. ده روز اسیر اون خونه و کارای سخت  عذابایی که راه به راه بهم تحمیل میکردن شده بودم و حالا تازه داشتم قدر چیزای کوچیکی که قبلاً تو زندگیم بود و میدونستم.

تا خود خونه بی توجه به بارش سیل آسای بارون دوییدم ..خدا خدا میکردم شیرین خونه باشه. هرچند اون ساعت جایی و نداشت که بره و معمولاً خونه بود.

نفس نفس زنون از تو کیفم کلیدامو درآوردم. زنگ نزدم که سورپرایزش کنم..در و با کلید باز کردم و رفتم تو. میدونستم اگه منو با اون سر و وضع ببینه سکته میکنه. جدا از رنگ و روی پریده و زخم و زیلیای صورتم سرتا پام خیس شده بود و درست حسابی نفس نمیتونستم بکشم.

جلوی در ورودی وایستادم و بعد از یه نفس عمیق در و باز کردم و رفتم تو. قدم اولم به دومنرسیده سر جام میخکوب شدم.

یه لحظه حس کردم نکنه اشتباه اومدم. ولی مگه کلیدایی که داشتم به چند تا خونه میخورد؟؟ پس چرا… چرا خونه خالی بود؟

هرچند خالی خالی نه ولی نصف بیشتر وسایلا نبود. اصلاً شبیه خونه قابل سکونت نبود. خونه ای که بار آخر همین ده روز پیش توش بودم. سخت بود باور چیزی که داشت با سماجت تو مغزم رژه میرفت. سخت بود باور کنم شیرین اسباب اثاثیه خونه رو فروخته. نه.. غیر ممکن بود . تا خودشو نمیدیدم و از زبون خودش نمیشنیدم هیچ چی رو باور نمیکردم. محال بود همچین چیزی باشه.

با این فکر به پاهای لرزون و یخ زده ام حرکت داده ام و رفتم سمت اتاق خوابا. اتاق من هم خالی بود و تنها جایی که می موند اتاق شیرین بود. از توش سر و صدا میومد. آب دهنم و قورت دادم و آروم رفتم جلو .

در باز بود. شیرین نشسته بود رو زمین و داشت وسایلش و میذاشت تو چمدون. گوشه اتاقم پر از کارتن های رو هم چیده شده بود. انگار دیگه باید کم کم باور میکردم که فروختن وسایل خونه کار خودش بود. وگرنه چرا داشت چمدون میبست؟

با بهت اسمشو صدا زدم:

  • شیرین؟؟؟؟؟؟؟!!!

ترسید و از چا پرید. دستشو گذاشت رو قلبشو چرخید سمتم و با دیدن من اول یه کم با حیرت بهم خیره شد و بعد نفسشو راحت داد بیرون.

از جاش بلند شد و اومد سمتم و منی که عین یه مرده متحرک شده بودم و بغل کرد. انقدر شوکه بودم که نتونستم دستامو برای بغل کردنش بلند کنم و همونجوری عین مجسمه وایستادم..

صداشو از کنار گوشم شنیدم:

  • خدارو شکر که حالت خوبه آنا جانم.. خدارو شکر. داشتم از نگرانی می مردم. همش میترسیدم بعد از رفتنم بیای و من نتونم ببینمت. خدایا شکرت.

از تو بغلش اومدم بیرون و نگاه تو خالیمو دوختم به چشمای خیسش. بعد از رفتنش؟ منظورش چی بود؟ چرا انقدر عادی داشت حرف میزد؟ فقط تونستم بگم:

  • کجا داری میری؟

نگاهش و دزدید. احساس کردم دلش نمیخواد جواب این سوال و بده..

  • اول تو بگو. کجا بودی؟ چه بلایی سرت اومده؟ اگه بدونی چه حالی بودم من. تا دیروز که اون آقا زنگ زد و گفت حالت خوبه هزار بار مردم و زنده شدم.

پوزخندی رو لبم نشست و با نگاهی به گوشه و کنار خونه گفتم:

  • معلومه. از زندگی افتاده بودی آره؟ نگاه شرمنده اشو دوخت زمین..

نگاهم افتاد به میز گوشه اتاق. روش دو تا بلیط هواپیما بود. دستمو دراز کردم و برشون داشتم.

بلیطا واسه فردا به مقصد قبرس بود. قبرس.. همونجایی که خانواده شیرین زندگی میکردن …

ولی چرا دوتا؟

یکیشون به اسم شیرین بود و اونیکی به اسم داریوش فرازمند. نمیشناختمش.. اصلاً چه فرقی میکرد که کیه؟ مهم اینه که شیرین داشت میرفت.. بدون من.. بدون توجه به وضعیت من.. میدونست منو دزدیدن و میدونست ممکنه تو بدترین شرایط باشم و هزارجور خطر مختلف تهدیدم کنه. بازم با خیال راحت تصمیم گرفته بود که بره.

چقدر حس اضافی بودن داشتم.. یعنی فقط منتظر یه موقعیت بود؟ که من و بذاره و بره؟ خب زودتر میرفت.. مگه من میخواستم جلوشو بگیرم که نره؟ خودش دوست داشت که اینجا بمونه. خودش بود که همیشه میگفت خانواده من الآن دیگه فقط تویی.. من هیچکس دیگه رونمیشناسم.

بغض بدی به گلوم چسبید. دلم میخواست فقط برم از اینجا.. هر حرف اضافه ای که میگفتم یا میشنیدم ممکن بود اوضاع رو بدتر کنه و حالم و وخیم تر. شیرین داشت میرفت و منم هیچ قدرتی نداشتم که جلوش و بگیرم. این حقیقتی بود که باید باهاش کنار میومدم.

با چشمایی که از اشک پر شده بود  رومو برگردوندم و رفتم سمت در که گفت:

  • وایستا آنالی.. وایستا حرفامو بشنو بعد برو. به خدا مجبور شدم .تو که رفتی…

چرخیدم سمتش و داد زدم:

  • من نرفتم شیریـــــــــــــن.. منو دزدیدن. انقدر سخت بود اینو بفهمی؟ آره به خاطر حماقتم تو انتخاب آرش به این روز افتادم. ولی انقدر سخت بود به پلیس خبر بدی یا صبر کنی یه خبری ازم برسه بعد بار و بندیلتو ببندی؟ قدر ۱۰ سالی که باهات زندگی کردم انقدر برات ارزش نداشتم؟ که بفهمی چی به روزم اومده.. سخت بود به این فکر کنی چقدر عذاب کشیدم و وقتی برگردم به یه کسی احتیاج دارم تا درداموتسکین بده؟؟ سخت بود بفهمی که من چقدر بی کس و کارم؟؟ خیلی بی معرفتی شیرین.. خیلی…

دستامو رو چشماش کشیدم و نذاشتم اشکام فرو بریزه ولی شیرین یه ریز اشک میریخت.

  • خبر دادم به خدا. به کلانتری خبر دادم.. از اون پسره بیشعور شکایت کردم. ولی هیچ رد ونشونی ازت پیدا نکردن. اون پسره هم آب شده بود رفته بود تو زمین. هیچکی ازش خبر نداشت.

سرشو انداخت پایین و ادامه داد:

  • چند روز بعدش خیلی اتفاقی پسر عمه ام اومد ایران.. اومد پیشم و منم جریان و بهش گفتم .گفت.. گفت کاریه که شده و دیگه کاری از کسی بر نمیاد. گفت تو باید به فکر خودت باشی.. گفت اگه الآن بیای با من برگردیم بابات.. بابات میبخشتت. هیچ وقت راضی نمیشه دخترش تو یه شهر غریب تنها بمونه..

خیره تو چشماش با شرمندگی گفت:

  • چاره دیگه ای نداشتم آنا. از این زندگی خسته شده بودم. اگه تو هم نمیومدی دق میکردم. دیگه طاقت دوری از خانواده ام و نداشتم. از طرفی این چند وقته دست به لباسای مردم نزدم و هرچی پول داشتم به عنوان خسارت دادم بهشون. دیگه یه قرون پول واسه کرایه خونه هم برام نمونده بود.. مجبور شدم قبول کنم با پسر عمه ام برم و اینجا رو تخلیه کنم. پول پیشش این خونه هم چیز قابل توجهی نبود. دادمش.. واسه پول بلیطم.

نگاهش و اینبار با قیافه ای حق به جانب بهم دوخت و گفت:

  • آنا بهم حق بده. من یه زن تنهام. تو چند وقت دیگه ازدواج میکنی و میری… منم باید بهفکر آینده ام باشم یا نه؟ این تنها موقعیتم بود. چند وقت پیش که با مادرم حرف زدم گفت که بابام نرم تر شده .. گفت اگه بیای میبخشدت. منو ببخش آنا که تنهات میذارم.. ولی باور کن. دیگه طاقت این زندگی و از صبح تا شب سوزن زدن واسه یه قرون دو زار و ندارم .

میخوام زندگی کنم.. پیش خانواده ام. میدونم انقدر دختر عاقل و مهربونی هستی که درکم کنی. ببخش اگه نامادری خوبی برات نبودم.

همین.. حرفای شیرین تموم شد ..۱۰ سال زندگی کردن باهاش خلاصه شد تو همین چند تا جمله. به همین راحتی جا زد. هنوز یک سالم از مرگ بابام نگذشته بود که خسته شد. حتی نخواست بدونه من تو این مدت کجا بودم. حتی نخواست بدونه بعد از این قراره چی کار کنم؟ با این خونه ای که خیلی راحت پول پیشش و خرج کرده بود و وسیله هاش و فروخته بود ..

جایگاهم تو این خونه چقدر متزلزل بود که با چند روز نبودم فراموش شدم. چقدر راحت پسم زد.. چقدر راحت خار و خفیف شدم.

  • مطمئنم تو این یه هفته جای خوبی بودی که گذاشتن برگردی خانواده اتو ببینی. یا برگرد همونجا. یا برو پیش خاله ات اینا زندگی کن. میدونی که.. پسر خالت بی صبرانه منتظرته که به پیشنهادش جواب مثبت بدی. تو دیگه بزرگ شدی آنا. پس میتونی واسه خودت تصمیمبگیری.

عین مسخ شده ها بدون گفتن کلمه ای چرخیدم سمت در و رفتم تو حیاط. دیگه هیچ حرفی نمونده بود. هرچند حرف زیاد بود ولی گفتنشون دیگه چه فایده ای داشت؟

به کسی که واسه فردا بلیط داشت و همه زندگیشو فروخته بود که بره التماس میکردم که به خاطر من بمون؟ من مگه چه نسبتی باهاش داشتم؟ چی بودم براش جز یه مزاحم؟  هنوز به در کوچه نرسیده بودم که صدام زد:

  • آنا وایستا.

سرم و چرخوندم که دیدم با یه چمدون داره میاد طرفم. چمدون وگذاشت جلوی پام و گفت:

  • این وسایلته. هرچیزی که فکر میکردم برات مهمه که نگهش داری.. با یه سری لباس و خرت و پرت. یه مقدارم پول برات گذاشتم. چیز زیادی نیست ولی انقدری هست که تا شهر خاله ات اینا برسونتت. میخواستم بدمش به همسایه تا هر وقت اومدی بری ازش بگیری.. ولی خوب شد که خودت اومدی.. طاقت نداشتم بدون دیدنت برم.

با وقاحت اومد طرفم که بغلم کنه ولی با انزجار رفتم عقب و با دستم مانعش شدم .

نتونستم ساکت بمونم و با تلخی گفتم:

  • خاطرات خوبی باهم داشتیم. کاش هیچوقت نمیومدم تا با شنیدن این حرفا اون خاطرات از یادم نره. کاش همونجوری مثل قبل تو ذهنم می موندی. نه مثل یه آدم فرصت طلب دروغگو .

حرفات و باور کرده بودم. اینکه میگفتی مادرت نیستم ولی به اندازه مادرت دوست دارم .

همش دروغ بود و من احمق خیلی راحت باورشون کردم .

علی رغم مقاومت کردنم دوقطره اشک از چشمام ریخت..

  • بعد از اینکه فهمیدم آرش باهام چیکار کرد همش با خودم میگفتم کاش حرف تو رو گوش میدادم و زود تصمیم نمیگرفتم . ولی الآن میگم کاش اصلاً هیچوقت تو رو تو زندگیم نداشتم که حال بخوام همچین ضربه ای بخورم.

چمدون و برداشتم و همونطور که نگاه سراسر تنفرم و به چهره ماتم زده اش دوختم گفتم:

  • بد کردی باهام شیرین.. بد کردی!

رفتم بیرون و در و بستم. تموم شد. تمام امید که از چند ساعت پیش تو دلم ایجاد شده بود تو یه لحظه به ناامیدی تبدیل شد. نه تنها نگاه و قلبم که همه وجودم یخ زده بود از سرمای رفتار شیرین.

چه بلایی سر زندگی من اومده بود؟ چرا همه چیز دست به دست هم دادن که تو کمتر از یکماه منو به خاک سیاه بنشونن؟

من مگه از زندگی چی میخواستم؟ من مگه گله و شکایتی کرده بودم؟ مگه ناشکری کرده بودم؟ چرا داشت اینجوری با من بازی میکرد؟ چرا تو یه سال با مرگ پدرم زندگیم به قهقرا رفت و منم نتونستم جلوشو بگیرم؟ الانم که اینجوری…

بی هدف تو خیابونا راه میرفتم. رفتم تو یه پارک و نشستم رو یه نیمکت. حالا باید چی کار میکردم؟ کجا میرفتم؟ پیش کی می موندم؟ من تک و تنها تو این شهر بی در و پیکر تا فردا صبحم دووم نمی آوردم. یعنی باید میرفتم خونه خاله ام؟ تو یه شهر غریب.. اونم وقتی هر دقیقه باید سایه نحس پسرخاله ام عماد و تحمل میکردم؟

نه… محال بود. هیچ وقت نمیتونستم تحملش کنم. میگفت دوست دارم ولی من دوست داشتنشو قبول نداشتم. هیچ وقت حرفی از ازدواج نمیزد. خودش خونه مجردی داشت و فقط میگفت به جای شیرین بیا با من زندگی کن. اگه میرفتم اونجا باید فقط با اون سر و کله میزدم و به پیشنهادهای مزخرفش جواب میدادم.

نمیتونم همچین چیزی رو قبول کنم اونم وقتی میدونستم با چه دیدی بهم نگاه میکنه. از نگاهش بدم میومد. خیلی معذبم میکرد..

از طرفی هم معلوم نبود که خاله ام منو قبول کنه.. اونم با اون شوهرش که انگار از عالم و آدمطلب داشت. هیچوقت هیچ دل خوشی از بابام نداشت و مطمئناً الآنم از من بدون هیچ دلیلی متنفره!

یاد هیربد افتادم. یعنی باید برمیگشتم پیشش؟ یعنی واقعاً باید قبول میکردم تقدیر من این بود که ۳۰ سال بشم کلفت هیربد ؟ چه جوری میتونستم با این مسئله کنار بیام؟ چه جوری میتونستم ۳۰ سال با یه پسر مجرد تنها تو خونه زندگی کنم و احساس امنیت داشته باشم؟

خب اینجوری که شرایطم فرقی نداشت با اینکه برم پیش اعماد و باهاش زندگی کنم. تنها تفاوتش این بود که هیربد خدمتکار میخواست و عماد دوست دختر. تازه من که هیربد و نمیشناختم.. از کجا مطمئن میشدم چند وقت بعد خواسته های بیشتر از یه خدمتکار نداره؟

انقدر فشارهای روانی روم زیاد بود که بی توجه به آدمای دور و برم با صدای بلند زار و زدم و ضجه زدم و خدا رو صدا زدم. من که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. پس بذار بقیه هم بفهمن که چقدر بدبختم.

سرما تو تنم نشسته بود و داشتم از درون و بیرون میلرزیدم. بارون هنوز یه ریز میبارید و من درست عین موش آب کشیده شده بودم. سرمو بلند کردم و با درموندگی و حال نزارم به دور و برم نگاه کردم.

هوا داشت تاریک میشد یا چشمای من سیاهی میرفت؟ چشام مدام تار میدید و به زور خودم ونگه داشتم که از هوش نرم.

یه لحظه ترس برم داشت. ساعت نزدیک هفت بود و هر لحظه ممکن بود هیربد زنگ بزنه .

اصلاً بعید نبود که راننده اش تعقیبم کرده باشه و بیاد سراغم.

با اینکه حالم خیلی مساعد نبود ولی باید قبل از اینکه دوباره دستشون بهم برسه خودم و به یه کلانتری میرسوندم. اگه هیربد زنگ میزد اونا میتونستن رد شماره اشو بگیرن یا بالاخره یه جوری ازم محافظت میکردن که دیگه اسیر اون آدما نشم.

نمیدونستم کارم چقدر درسته ولی اون لحظه و با اونهمه فکر و خیالی که داشت تو سرم میچرخید تنها کاری بود که به ذهنم رسید و منم انجامش دادم.

*

جلوی در کلانتری وایستاده بودم ولی هنوز مغزم به پاهام دستور نداده بود که برم تو. نمیدونم چرا درست همین لحظه که باید تصمیمم و عملی میکردم تردید به جونم افتاده بود .

از بابت بهراد هیچ نگرانی ای نداشتم. با بلاهایی که سرم آورده بود واقعاً حقش بود که چند سال آب خنک بخوره.. ولی هیربد.. خواسته یا ناخواسته خیلی بهم کمک کرده بود و من یه جورایی مدیونش بودم. نمیدونم چرا ولی نمیخواستم با شکایت براش دردسر ایجاد کنم.

هرچند اینکه قرار بود چندین سال ازم به عنوان خدمتکار کار بکشه در ازای طلبی که از غیبرسید.. به اندازه کافی پرونده اش و سیاه میکرد.. ولی یه حسی که همش مربوط به هیربد میشد نمیذاشت جلوتر برم .

یه صدایی مدام تو گوشم میگفت:

«بر فرض که رفتی و اونا هم دستگیر شدن. بعدش قراره تغییری تو وضعیتت ایجاد شه؟ قراره خونه و خانواده دار بشی؟ بازم باید بگردی دنبال یه سرپناه که توش امنیت داشته باشی. ولی ..

ولی اگه برگردی خونه هیربد.. عوضش خیالت راحته که یه سقف بالاسرته..» خیلی سریع جواب اون صدا رو دادم:

«از کجا معلوم؟ از کجا مطمئن شم که تو خونه هیربد امنیت دارم؟ از کجا مطمئن شم که فقط ازم بخواد کارای خونه رو انجام بدم و چند وقت دیگه خواسته های نامعقول ازم نداشته باشه؟ اگه برگردم.. دیگه راه فراری ندارم.» دوباره اون صدا رو شنیدم:

«یعنی تو این ده روز نفهمیدی؟ نفهمیدی که اون زمین تا آسمون با بهراد فرق میکنه؟ فکر کردی براش کاری داشت که ازت سو استفاده کنه؟ مگه بهراد چند بار سعی نکرد این کار و بکنه و هیربد جلوش و گرفت؟ مگه اون شبی که تا صبح تو بغلش بودی دست از پا خطاکرد؟ پس مطمئن باش همچین آدمی نیست.»

«خب.. خب اون موقع میخواست سالم نگهم داره که به دست حبیب برسم. ولی الآن که دیگه شر حبیب کم شده.. ممکنه دستش برای خیلی کارا باز باشه و خود واقعیش و نشون بده.»

«باشه.. نرو خونه هیربد. همینجا تو خیابونا ول بچرخ و به این فکر کن که امشب کجا میتونی بمونی که ذره ای آرامش و امنیت داشته باشی؟ نهایتش اینه که تو سرما بری یه گوشه تو پارک بغل جک و جونورا بخوابی و صبح نشده پات به همین کلانتری باز بشه.»

با نفس عمیقی از جلوی در کلانتری کنار رفتم و با قدم های لرزونم و چمدونی که دنبال خودم میکشیوندم تو پیاده رو راه افتادم. با حس سرگیجه دستم و به دیوار گرفتم که نیفتم زمین. بارون هنوز بند نیومده بود و حالم لحظه به لحظه بدتر میشد.

با دیدن ایستگاه اتوبوس و صندلی های خالیش راهمو به اون سمت کج کردم. به معنای واقعی تو برزخ گیر کرده بودم. انگار تنها راهی که پیش روم بود برگشتن پیش هیربد بود ولی من نه آدرس خونه رو داشتم نه شماره موبایل خودش و راننده رو .

حتی فکر برگشتن به اونجا هم تو سرم نبود. وگرنه یه کم عاقلانه تر رفتار میکردم. هوا سرد بود و قطره های بارونی که بهم میخورد این سرما رو شدیدتر میکرد ولی من از تو داغ بودم و مدام جلوی چشمام سیاه میشد. نمیدونستم چه مرگمه ولی حس کردم دیگه قدم از قدمنمیتونم بردارم.

اشکای چشمام قاطی قطره های بارون روی صورتم شد و برای حال و روزم گریه کردم. کارم به کجا کشیده بود؟ چرا انقدر روزای عمرم سیاه شده بود؟

با شنیدن صدای زنگ گوشیم که از تو کیفم میومد چشمام کامل باز شد و هراسون گوشی و از تو کیفم برداشتم. شماره ناشناس بود ولی شک نداشتم که هیربد بود. چون ساعت از هفت گذشته بود و گفت بهم زنگ میزنه .

انگار باید دلم و به همین آدم خوش میکردم که با همه غریبه بودنش بیشتر از آشناها هوام و داشت و به محض بیرون رفتن از خونه اش فراموش نشدم.

با اینکه میترسیدم از رو به رو شدن باهاش اونم وقتی تصمیم فرار داشتم و تا این موقع برنگشته بودم ولی چاره دیگه ای جز جواب دادن نداشتم. اگه همینجوری اینجا مینشستم خیلی دووم نمیاوردم پس بهتر بود فعلاً با دستورات هیربد پیش برم تا ببینم خدا دوباره چه سرنوشتی سر راهم قرار میده.

×××××

تو کل مسیر پشت سرش بودم. از همون وقتی که از خونه ام درومد تا وقتی از ماشین پیاده شدو زیر بارون تا خونه اشون دویید و چند دقیقه بعدشم با یه چمدون تو دستش عین آدمای شوکه شده و گیج از خونه اومد بیرون و شروع کرد به راه رفتن تو خیابون.

نمیتونستم بفهمم چی شده..  از چشمای مشتاقش موقع بیرون رفتن از خونه مطمئن بودم که میخواد یه جورایی از دستم فرار کنه و قالم بذاره ولی اون قیافه اش هیچ شباهتی به الآن که عین مرده های متحرک داشت زیر بارون قدم میزد نداشت .

دلم میخواست زودتر برم جلو و بفهمم چه اتفاقی افتاده ولی هنوز ساعت ۷ نشده بود و از طرفی دلم نمیخواست بفهمه از در خونه تعقیبش کردم. با اینکه بعید میدونستم بخواد دوباره به خونه من برگرده.. وگرنه حتماً شماره راننده رو میگرفت و اینجوری از ترسش تا خونه اشون نمیدویید.

چند بار خواستم برم جلو و سوارش کنم.. دروغ چرا نگرانش بودم. اصلاً حالت عادی نداشت و از اون فاصله هم میدیدم که قدماش داره نامتعادل میشه ولی باز صبر  کردم.

دلم نمیخواست بفهمه که دارم تعقیبش میکنم.. دلم میخواست خودش بفهمه که برگشتن پیش من و تو خونه من تنها راه باقی مونده اشه تا یه بار دیگه فکر فرار به سرش نزنه و نقشه نکشه.. رفت تو یه پارک و منم ماشین و پارک کردم و پشت سرش راه افتادم. دلم میخواست بدونمهدفش چیه. چی کار میخواد بکنه.. کجا میخواد بره.

بارون به شدت میبارید. من زیر چتر یه گوشه وایستاده بودم ولی آنا زیر شر شر بارون رو یه نیمکت نشسته بود و نگاه بی هفش و به زمین دوخته بود.

یه کم که گذشت شروع کرد به گریه کردن.. با صدای بلند زار میزد و خدا  خدا میکرد.. دلم لرزید. چرا طاقت دیدن زجر این بچه رو نداشتم؟ کنه علت گریه اش من بودم و پیشنهادی که دیروز بهش دادم؟ نکنه فکر کرده بود من میخوام تو اون خونه از صبح تا شب ازش بیگاری بکشم و نفسش و ببرم؟

یعنی زندگی تو خونه من خیلی سخت تر از زندگی خودش بود که دورادور میدونستم شرایط نرمالی نداره؟ اونم با نامادریش که از پشت تلفن فهمیدم رغبتی واسه برگشتنش نداره.

هنوز ساعت هفت نشده بود ولی نمیتونستم وایستم و ببینم همونجوری زیر بارون نشسته ..دست کردم تو جیبم تا گوشیم دربیارم و بهش زنگ بزنم که یهو از جاش بلند شد و در سمت بیرون پارک.

وایستادم تا دور بشه و بعد با تعجب دنبالش راه افتادم.. دیگه قدم هاش بی هدف نبود و انگاریه تصمیم جدید گرفته بود.. تصمیمی که بعید میدونستم ربطی به برگشتن تو خونه من داشته باشه.

*

تمام طول مسیر که داشتم دنبالش میرفتم متعجب بودم و درکی از هدفش نداشتم.. ولی به محض توقفش جلوی دری که بالاش تابلوی کلانتری نصب شده بود تعجب از وجودم رفت و به جاش آتیش خشم و غضبی تمام جونم و فرا گرفت..

پس این بود هدفی که قدم هاش و محکمتر کرده بود؟ میخواست بره از ما شکایت کنه؟ اون موقعی که تصمیم گرفتم با چشمای بسته روونه اش کنم یه حدسایی زده بودم.. ولی هیچوقت فکرشم نمیکردم که حدسام درست از آب دربیاد و واقعاً همچین هدفی داشته باشه!

درسته تو این مدت بهش سخت گذشت و اذیت شد.. ولی من نجاتش دادم.. نذاشتم پاکی و نجابتش به دست حبیب از بین بره.. حالا میخواست به جبرانش پلیس بندازه به جونمون؟ میخواست به همین راحتی از زیر وظیفه ای که رو دوشش گذاشتم شونه خالی کنه؟

درسته که به واسطه روابطی که با اکثر دستگاه های مهم داشتیم گیر افتادنمون تقریباً غیر ممکن بود. ولی این کارش برام گرون تموم شد.. خیلی گرون تموم شد. احساس کردم زیادی بهش شل گرفتم.. من که هیچوقت نمیذاشتم پاش به اون تو برسه و از این به بعد هم محال بودکه بزارم پاش و از خونه بیرون بزاره.. پس باید یه جوری بهش حالی میکردم که از این به بعد زندگیش تو دستای منه.. تا دیگه از این نقشه ها احمقانه نکشه!

آره.. بهش حالی میکردم که من اگه بخوام میتونم صد پله سگ تر و کثافت تر از بهراد باشم و اگه تمام مدت این شکلی نیستم برای اینه که خودم نمیخوام.. برای اینه که دلم به حالش سوخت. ولی از این به بعد تا وقتی دوباره دلم باهاش صاف بشه دلسوزی های بیخود تعطیل میشه!

هنوز تصمیم نگرفته بود که بره داخل و نگاه گیجش به در کلانتری خیره بود. قبل از اینکه بخواد با یه حرکت غیر عقلانی دیگه اش آتیش عصبانیتم و تند تر کنه خواستم در ماشین و باز کنم و برم سراغش که از جلوی کلانتری کنار رفت و تو پیاده رو راه افتاد.

در حالیکه دستام مشت شده بود از عصبانیت در ماشین و محکم بستم و دوباره پشت سرش راه افتادم. هنوز نمیخواستم بفهمه که من در حال تعقیبش بودم. نباید پیش خودش فکر میکرد که خیلی برام مهمه که اینهمه وقت از کار و زندگیم بزنم که دنبالش راه بیفتم. ولی باید یه چیزای دیگه ای رو میفهمید. همین امروز.

وقتی رسید به ایستگاه اتوبوس و رو صندلی نشست منم ماشین و نگه داشتم. لابد میخواست ازاینجا هم سوار اتوبوس شه و بره پیش یکی از فک و فامیلش. ولی کور خونده بود دیگه نمیذاشتم یه فکر دیگه به اون مغز کوچیکش راه پیدا کنه.

از همون فاصله و با وجود قطره های بارون که به شیشه ماشین میخورد و جلوی دیدم و میگرفت حس کردم حالش داره بد میشه. رنگ وروش کاملاً مشخص بود که پریده و چشماش بی حال بود.. دیگه نتونستم بیشتر از اون صبر کنم. گوشیمو درآوردم و شمارشو گرفتم. در حالیکه نمیتونستم ذره ای از شدت عصبانیتم کم کنم.

از همونجا دیدمش که با تردید جواب داد:

  • بله؟

صدام و تا جایی که میتونستم بردم بالا:

  • هیچ معلوم هست کجایی تــــــــــــو؟

  • س.. سلام!

  • سلام و زهر مار. میگم کدوم گوری هستــــــــــــی؟ صداش میلرزید. ترسیده بود.

  • تو… تو یه .. ایستگاه اتوبوس.

داد زدم:

  • کدوم ایستگاه؟؟؟؟؟؟؟؟

  • هیربد … هیربد منو ببخش. من.. من .. نمیخواستم .. ببخشید. ببخشید اشتباه کردم.

انگار داشت هذیون میگفت. عجزی که تو صداش بود اعصابم و بهم ریخت.. از ترس تنبیه شدن میخواست قبل از اینکه منو ببینه معذرت خواهی کنه. ولی خشم و عصبانیت اون لحظه ام نمیذاشت به چیز دیگه ای فکر کنم. همین چند دقیقه پیش به خودم گفته بودم دیگه حق ندارم دلسوزی بیجا داشته باشم.

بد نبود این خشم و از همین الان بهش منتقل کنم تا بفهمه تو خونه چی در انتظارشه!

  • معذرت خواهیاتو بذار به وقتش. الان فقط بگو کدوم جهنم دره ای هستی که از ساعت هفت گذشته و هنوز خبری ازت نشده؟؟؟؟

انگار لحنم تاثیر کافی رو روش گذاشت که با استرسی به مراتب بیشتر گفت:

  • اسم.. اسمشو نمیدونم. همون ایستگاه اتوبوسی که.. تو.. تو خیابون نزدیک خونه امون هست.

خواستم برای اینکه فکر نکنه منم همونجام بگم من خونه اتونم نمیشناسم. ولی یادم افتادمیدونه که قبل از دزدیدنش چندین بار تا دم خونه تعقیبش کرده بودیم. برای همین گفتم:

  • میگم راننده ام بیاد دنبالت. فقط وای به حالت اگه از جات تکون بخوری. فهمیدی یا نــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟

میدونستم در هر صورت جوابش مثبته برای همین قبل از اینکه حرفی بزنه گوشی و قطع کردم و بلافاصله شماره راننده رو گرفتم که بهش گفته بودم همون نزدیکیا بمونه تا خبرش کنم .

آدرس و که بهش دادم و صبر کردم تا بیاد و سوارش کنه.

پنج دقیقه بعد رسید و بعد از حرکتشون منم پامو گذاشتم رو گاز. بهش گفته بودم که معطلش کنه تا من قبل از اونا برسم خونه با اینحال تمام حرص و عصبانیتم و داشتم سر پدال گاز خالی میکردم .

تو همون حال هم دعا میکردم که تو این فاصله حداقل یه کم از مقدار خشم و عصبانیتم کم بشه. چون اگه همین آتیش شعله ور شده تو وجودم باقی می موند ممکن بود نتونم جلوی خودم و بگیرم و همه رو سر اون دختری که با همه عصبانیتم میدونستم خیلی بدبخته خالی کنم.

×××××

ماشین که تو حیاط خونه هیربد نگه داشت چشمام و باز کردم. اینبار که موقع اومدن به اینخونه نه بیهوش بودم و نه چشمام بسته بودم.. حال جسمیم به قدری ضعیف بود که حتی توان باز نگه داشتن چشمام و به خاطر سپردن کوچه ها و خیابونا رو نداشتم. انگار راننده هیربدم متوجه این وضعیتم شده بود که اصراری برای بستن چشمام نداشت.

از ماشین که پیاده شدم ترس تمام وجودم و گرفت.. انقدری که تمام اعضای بدنم از تو و بیرون میلرزید و دندونام به هم میخورد.

امیدوار بودم هیربد با دیدن حال و روزم بیخیال توبیخ کردنم بشه.. چون دیگه حتی سرپا نمیتونستم بمونم.. شوکی که شیرین بهم وارد کرد به قدر کافی توانم و ازم گرفته بود. اون یه ساعتی که زیر بارون موندم هم کار خودش و کرد و ته مونده انرژی بدنم و از بین برد.

راننده چمدونم و تا جلوی در گذاشت و خودش رفت.. منم در و که لاش یه کم باز بود و کامل باز کردم و بعد از برداشتن چمدونم رفتم تو.. که البته زیاد نتونستم دنبال خودم بکشونمش و همونجا جلوی در ولش کردم.

گرمای خونه که بهم خورد میل شدیدی به خوابیدن پیدا کردم.. ولی میدونستم که هیربد منتظرمه.. راه افتادم سمت پله ها تا اتاقش و پیدا کنم که دیدم تو هال رو به پنجره وایستاده و داره سیگار میکشه.

قدم های نامتعادل و پاهای لرزونم و به سمتش کج کردم و تو چند قدمیش وایستادم.

  • س.. سلام!

تازه فهمیدم که صدام چقدر گرفته. سیگارش و از پنجره پرت کرد بیرون و چرخید سمتم. بی اختیار یه قدم رفتم عقب. فکر میکردم از دستم عصبانی باشه.. ولی نه تا این حد که حتی از ظاهر همیشه بی تفاوت و خونسردشم پیدا باشه.

  • کدوم قبرستونی بودی تا حالا؟

نفسام کوتاه و بریده بریده شده بود و همونم کلماتم و نصفه و نیمه میکرد.

  • من.. من رفتم.. رفتم خونه امون.. بعد که.. برگشتم … یادم افتاد.. شما.. شماره راننده رو ..

ازش نگرفتم.

چشماش دو کاسه خون بود و هرچی بهم نزدیک تر میشد وحشتی که از نگاهش تو جونم میفتاد بیشتر میشد.. انقدری که دلم میخواست جیغ بکشم تا یه نفر پیدا شه و بیاد کمکم کنه ..

ولی تو اون خونه بزرگی که فقط خودم بودم و خودش هیچ راه نجاتی نبود.

  • تو منو چی فرض کردی؟ فکر کردی من انقدر احمقم؟

عقب عقب رفتم. از چی داشت حرف میزد؟ اینهمه عصبانیتش فقط به خاطر یه ساعت تاخیرمن و حواس پرتی تو گرفتن شماره بود؟

  • من … فقط میخواستم..

  • خفه شو دهنتو ببنـــــــــــــد!

به معنای واقعی خفه شدم. هیچ وقت فکر نمیکردم همچین فریادی ازش بشنوم. هیچوقت فکر نمیکردم تا اینحد عصبانیت ببینمش. اون حس امنیتی که تو خونه بهراد ازش میگرفتم و آرومم میکرد.. الآن دیگه کاملاً از بین رفته بود و فقط ترس و هراس باقی مونده بود.

  • میخواستی بری به ریش من بخندی آره؟ میخواستی با شکایت کردن از زیر دینی که به من داری شونه خالی کنی و خودت و خلاص کنی آرهههههههه؟؟؟؟؟؟؟

چشمام لحظه به لحظه گشادتر میشد.. از کجا فهمیده بود که تصمیم داشتم شکایت کنم؟ یعنی تعقیبم کرده بود؟ پس علت عصبانیتش این بود؟؟ نتونستم فکر و به زبون نیارم و با همه بی حالیم پرسیدم:

  • شم.. شما از کجا.. فهمیدی؟

انگار با این حرفم عصبانیتش بیشتر شد.. اون ازم توضیح میخواست ولی من هیچ حرفی نداشتمکه بهش بزنم. اگرم داشتم دیگه توانی برای به زبون آوردنش نبود.

همونجوری که عقب عقب میرفتم نگاه هراسونم میخ دستاش شد که داشت دونه دونه دکمه های پیراهنش و باز میکرد ..

به چشمای خودم اعتماد نداشتم. یه لحظه فکر کردم دارم توهم میزنم.. ولی نه.. خودش بود! هیربد بود که داشت لباسش و درمیاورد. که چیکار کنه؟ میخواست ثابت کنه که فکرام درست بوده؟ میخواست نشون بده که اشتباه شناختمش و اونم به وقتش مثل بقیه میشه؟

  • زیادی دل به دلت دادم .. افسار پاره کردی. زودتر از اینا باید آدمت میکردم.. تا بفهمی با کی طرفی.. تا بفهمی من اگه بخوام میتونم عوضی ترین موجود روی زمین باشم.

دیگه جایی برای عقب رفتن نداشتم و با تکیه به دیوار فقط زل زده بودم بهش. تمام بدنم میلرزید و این لرزش پر از ترس انگار به چشم هیربد نمیومد.

  • الآنم دیر نشده. بهت نشون میدم که قراره تو این خونه با کی زندگی کنه و سرپیچی از دستوراتی که بهت میدم چه عواقبی داره. شاید برای آینده به دردت بخوره و کمتر جفتک بندازی.

رو به روم وایستاد و با بی رحمی و قصاوتی که تا حالا ازش ندیده بودم شال و موهام و باهماز پشت کشید .

-دلم برات میسوزه. چون خیلی باید درد بکشی!

من که زبونم کاملاً بند اومده بود.. ولی انگار هیربد بالاخره وحشت و از تو نگاهم خوند که یه کم خیره شد تو چشمام بعد گفت:

  • چیه؟ دارم وظیفه ات و یادآوری میکنم.. تو باید همه جوری در خدمت من باشی..

سرش و به گوشم نزدیک کرد و با لحنی که مو به تنم سیخ میکرد گفت:

  • مثل اینکه یادت رفته.. تو اسمت خدمتکاره!

تو یه لحظه با شنیدن صدای هیربد تو گوشم و حرفایی که میزد آخرین ذره های توان انرژی بدنم هم تموم شد و چشمام سیاهی رفت .

انگار این ضربه ای که هیرب قرار بود بزنه خیلی کاری تر از همه اتفاقات امروز بود.. انقدری که با تصور بلایی که میخواست سرم بیاره.. خونه دور سرم چرخید و زانوهام شل شد و دیگه چیزی نفهمیدم..

×××××

تو کسری از ثانیه خشم و غضب از وجودم رفت و عین آدمای گیج و منگ تا یک دقیقه

بدون اینکه هیچ کاری بکنم به آنا که تو دستام از حال رفته بود خیره شده بودم. بعد از یک دقیقه بالاخره به خودم اومدم و چند ضربه آروم به صورتش زدم:

  • آنا؟ بیداری؟ آنا؟ صدامو میشنوی؟

تنش داغ بود.. نفساشم خشدار شده بود. کشون کشون بردم سمت اتاقش و خوابوندمش رو تخت. نمیفهمیدم چش شده ولی بیشتر از اینکه نگران بشم خوشحال شدم.. چون واقعاً نمیخواستم این کار و بکنم و هدفم فقط ترسوندنش بود که انگار موفق شده بودم.. ولی اگه از حال نمیرفت چی؟ تا کجا میخواستم پیش برم؟

الآن که فکرش و میکنم میبینم که چقدر کارم اشتباه بود.. این دختر قرار بود چندین سال تو خونه من که یه پسر تنها بودم زندگی کنه.. نباید حس امنیتش و با این حرکتم ازش میگرفتم .هرچند هدفم ترسوندن بود و میخواستم فقط حساب کار دستش بیاد.. هرچند هنوز از دستش عصبانی بودم به خاطر تصمیمی که گرفته بود.. ولی دلم نمیخواست ترس از من همیشه تو وجودش بمونه.

حالش بدتر از اون بود که خودم مداواش کنم.. باید دکتر میاوردم بالا سرش. شاید سهل انگاری کردم که گذاشتم اونجوری زیر بارون بمونه و زودتر نرفتم جلو و سوارش نکردم .. ولی انگار حال بدش فقط به خاطر زیر بارون موندن نبود.. شایدم در هر صورت از فشارعصبی و روحی ای که بهش وارد شده بود به این حال می افتاد… یعنی تو اون خونه چی شنید که یهو از این رو به اون رو شد؟

بعد از تماس با دکتر دوباره برگشتم تو اتاق و لبه تخت نشستم.. حس کردم داره زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه. اینبار مطمئناً از شدت تب داشت هذیون میگفت. یه کم که گذشت لای چشماش باز شد و نگاه توخالی و داغش و به چشمام دوخت.

میدونستم تو حال عادی نیست و نمیتونه تشخیص بده که چرا یهو از شدت عصبانیتم کم شده.. با فکر اینکه شاید چیزی احتیاج داشته باشه سرم و بردم جلو و گفتم:

  • چی میخوای؟

با همه بیحالیش دستش و بلند کرد و گذاشت رو دستم. مات و مبهوت بهش خیره موندم. این نگاه درمونده و بی پناه و چرا چند دقیقه پیش حس نکردم تا دلم براش به رحم بیاد و یه درد دیگه به دردای توی دلش اضافه نکنم.

انگار با لمس دستم داشت آروم میشد.. ولی بیشتر از اون خودم آروم شدم. حس پناه یه آدم بی پناه بودن حس خیلی خوبی بود که برای اولین بار تجربه اش می کردم و بازم پشیمون شدم که چرا جلوی عصبانیتم و نگرفتم و با حرف بهش حالی نکردم که دیگه دست از پا خطانکنه.

تو همون حال که با چشمای خمار و ملتهبش بهم خیره شده بود نالید:

  • دیگه.. دیگه هیچکس و ندارم. هیچکس!

چشماش دوباره رو هم افتاد و دستش از رو دستم شل شد. ولی اینبار من محکم دستش و نگه داشتم و با اینکه میدونستم صدام و نمیشنوه ولی با اطمینان گفتم:

  • منم هیچکس و ندارم. ولی مطمئن باش تا آخر عمر با همیم!

*

تشخیص دکتر این بود که هم به خاطر زیر بارون موندن و هم فشار عصبی حالش بد شده.

گفت تبش باید بیاد پایین تا بهوش بیاد .

وضعیتش اصلاً تو حالت نرمال نمی موند.. تبش مدام بالا و پایین میشد انقدری که میترسوندم .تازه داشتم میفهمیدم که مسئولیت قبول کردن چقدر سخته و اگه این دختر تو خونه من بلایی سرش میومد هیچوقت نمیتونستم خودم و ببخشم…

آنالی درست ۳ روز بیهوش بود. تو این ۳ روز.. نمیگم که شبانه روز کنارش بودم.. نه… چونهنوز انقدر برام ارزش و اهمیت پیدا نکرده بود که بخوام از وقت خوابم براش بزنم. ولی مدام بهش سر میزدم و سرمشو چک میکردم و هر روز راننده رو میفرستادم که بره دنبال دکتر . که البته همون حرفا رو میزد و میگفت باید تبش پایین بیاد.

بعضی وقتا تبش میرفت بالا و شروع میکرد به هذیون گفتن. دیگه نمیتونستم خودم و وادار کنم که دلم براش نسوزه. خیلی بی پناه بود. وقتی گفت دیگه هیچکس و ندارم انگار خودم بودم که داشتم اون حرف و میزدم. جفتمون عین هم بودیم. بی کس و کار و تنها. هرچند که من در عین کس و کار داشتن تنها بودم.. کس و کاری که هیچوقت به کارم نیومدن..

*

تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم میرفتم پایین که یه سر به آنا بزنم.. دیشب تبش پایین اومده بود و دم دمای صبحم که چک کردم هنوز بالا نرفته بود .

راه افتادم سمت اتاقش ولی با شنیدن سر و صدایی که از آشپزخونه میومد راهمو کج کردم به اون سمت. با دیدنش که داره وسایل صبحونه رو میچینه ابروهام پرید بالا. فکر میکردم بعد از بیدار شدنش تا دو سه روزم باید تو جا بمونه تا حالش رو به راه شه. ولی حالا.. یعنی حالش خوب شده بود که داشت کار میکرد؟

رفتم جلو. تا منو دید دست از کار کشید و سرشو با شرم و خجالت انداخت پایین. شایدممیترسید هنوز.. ولی نگاهش و نمیدیدم تا مطمئن شم.

  • سلام!

او حس خشمی که اون شب بهش داشتم از بین رفته بود.. یه جورایی همچین کاری و حق طبیعیش میدونستم.. شاید هرکس دیگه ای هم که جاش بود برای نجات خودش از این وضعیت عجیب غریب فکر فرار و شکایت به سرش میزد..ولی برای اینکه گربه رو دم حجله بکشم اخم غلیظی کردم و رفتم سمت میز و نشستم پشتش و شروع کردم به خوردن صبحونه .

نمیخواستم فکر کنه اون قضیه به خاطر این دو سه روز مریضیش تموم شده.

یه کم همونجا وایستاد بعد با گفتن:

  • کاری داشتید صدام کنید!

رفت بیرون. از این بی اعتناییش خوشم نیومد. انتظار داشتم پیش دستی کنه و قبل از اینکه من حرفی بزنم به خاطر خبطش ازم معذت خواهی کنه. ولی اصلاً حرفی نزد.

اینجوری نمیشد.. انگار باید هربار یه چیزایی رو براش روشن میکردم تا فکر نکنه اینجا خونه خاله اشه. نه مثل کاری که اون شب کردم. اینبار میخواستم از روش کلامی استفاده کنم.

وقتی برگشت که وسایل صبحونه رو جمع کنه با حرص  گفتم:

  • از این به بعد موقع غذا خوردنم همینجا وای میستی. عادت ندارم وقتی چیزی بخوام دادبزنم.

  • چشم!

از لرزش دستاش موقع جمع کردن وسایل میفهمیدم که هنوز ضعف داره و شاید هنوز صبحونه هم نخورده بود. ولی باید یه کم ازش زهر چشم میگرفتم.

صدامو بردم بالا:

  • چشم آقااااااا !

تو جاش پرید و سریع گفت:

  • چ…چشم آقا!

دیدم مثل موش تو خودش مچاله شده گفتم بهترین موقع اس برای اینکه بهش حالی کنم دیگه از این غلطا نکنه. اون شب که نتونستم درست و حسابی منظورم و بهش بفهمونم..

بلند شدم و رفتم طرفش .به وضوح داشت میلرزید و با رفتن من خودش و بیشتر به سمت کابینتا کشوند. انگار اونم داشت به اون شب فکر میکرد و ترسی که به جونش انداختم دوباره خودش و نشون داده بود.

رفتم جلوش وایستادم و با همون لحن کوبنده و صدای بلندم گفتم:

  • اون روز رفتی که برنگردی آره؟ به همین راحتی میخواستی بزنی زیر دینی که به من داری؟ این بود کار میکنم و پولتو میدم؟ با فرار کردن و شکایت کردن میخوای پولمو برگردونی؟ – من.. آقا … به خدا من..

  • وقتی باهات حرف میزنم سرتو بگیر بالا و تو چشمام نگاه کــــــــــــن!

بلافاصله اطاعت کرد و خیره شد تو چشمام. ولی کاش هیچوقت همچین چیزی و ازش نمیخواستم. چون وقتی سرش پایین بود و نگاهم تو چشماش نمی افتاد راحت تر میتونستم سرش داد بزنم و این قالب خشن و مستبدم و حفظ کنم.. ولی حالا..

چه جوری میتونستم این چشمای مظلوم و پر از اشک و که حسابی ترسیده ببینم ولی باعث ترس بیشترش بشم؟ هم دلم میخواست احساس امنیت داشته باشه تو این خونه و هم دلم نمیخواست از همین اول فکر کنه میتونه با چند قطره اشک منو نرم کنه. من آدمی نبودم که به این زودی وا بدم.

از این فاصله که نگاش میکردم راحت تر میتونستم تشخیص بدم که هنوز خوب نشده. رنگش به زردی میزد و زیر چشماش یه هاله سیاه بود. نمیخواستم دوباره بیفته گوشه تخت پس یه کم آروم تر شدم.

دیگه داد نزدم ولی لحنم هنوز پر از توبیخ بود!

  • به همین راحتی و اول بسم الله اعتمادمو سلب کردی. از این به بعد حتی اگه خانواده ات دم مرگم باشن حق نداری برای دیدنشون بری.

تو کسری از ثانیه نگاهش سرد و تو خالی شد.

  • من دیگه خانواده ای ندارم. همشون خیلی وقته که رفتن دم مرگ. آخریش همین زن بابام بود.. که… الآن باید قبرس باشه.

نگاه متعجبم و دوختم بهش که ادامه داد:

  • شما با دزدیدن من لطف بزرگی به زن بابام کردید. وقتی دید شر من از زندگیش کم شد..

تصمیم گرفت بعد از ۱۰ سال بره پیش خانواده اش. منو اینجا ول کرد و رفت.

تو دلم بهش پوزخند زدم. چی فکر کرده بود با خودش؟ تو این دوره و زمونه آدم حتی رو مادر خودشم نمیتونه حساب کنه. این دختر چه توقعات بیجایی از نامادریش داشت.

من از پشت تلفنم میتونستم تشخیص بدم که اون زن دیگه آنا رو نمیخواد.. ولی میخواستم خودشم بره و ببینه تا بیخود فکر و خیال پوچ نداشته باشه..

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

  • به هر حال. تو دیگه حق بیرون رفتن از این خونه رو نداری. در ضمن.. این ۳ روزی هم کهبیهوش بودی جزو مرخصیت حساب میشه ولی بدون حقوق.

×××××

ماتم برد… نه به خاطر حرفی که راجع به مرخصیم زد. به خاطر اون ۳ روز.. حس میکردم مدت زمان زیادی و بیهوش بودم.. ولی فکر نمیکردم ۳ روز تمام باشه!

حرفش اذیتم کرد. اون که میدونست من دیگه هیچ انگیزه ای برای بیرون رفتن از اینجا ندارم پس واسه چی داشت تهدید میکرد؟ من دیگه به جایی رسیده بودم که موندنم تو این خونه و خدمتکار شدنم و باید ترجیح میدادم. هرچند با بلایی که اون شب میخواست سرم بیاره دوباره سست شدم و ترس و وحشتم ازش بیشتر شد.. ولی با اینحال گفتم:

  • هیچوقت کسی رو که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره از ۲-۳ روز نترسونید.

یه کم وایستاد همونجا و نگام کرد و بعد روشو گرفت و همونطور که میرفت سمت در گفت:

  • واسه ناهار ماهی درست کن.. خام یا پخته نباشه. میخوام خوب برشته شده باشه.

گفت و رفت بیرون. نذاشت حتی بهش بگم که ماهی سرخ شده برات سمه. اصلاً گفت که گفت مگه من باید هرچی گفت بگم چشم؟ بشینم و نگاه کنم که دستی دستی خودشو به کشتن میده؟ با اینکه دل خوشی ازش نداشتم و اون شب خیلی ترسوندم.. ولی حوصله عذابوجدان بعدش و نداشتم.

تا ظهر بیرون بود و من حتی نتونستم ازش بپرسم به جای ماهی چی بپزم. برای همین به سلیقه لوبیا پلومو درست کردم.. نامرد حتی نگفت امروز و استراحت کن. انگار کار اون روزم خیلی براش گرون تموم شده بود. هرچند که هنوز نفهمیده بودم از کجا بو برده بود که رفتم کلانتری.

کارای لوبیا پلو که تموم شد درش و گذاشتم ورفتم که تا قبل از اومدنش یه دوش بگیرم ..خودمو آماده کرده بودم که با اعتراضش برای غذا مواجه بشم. ولی چاره ای نداشتم. انگار هیچی از مریضیش نمیدونست.. وقتی انقدر شدیده که قرص مصرف میکنه پس با همین چیزای کوچیکم تحریک میشه.

*

با ترس و لرزی که از چند روز پیش و الآنم به خاطر درست کردن این غذا تو جونم افتاده بود رفتم و واسه ناهار صداش کردم.. اونم چند دیقه بعد اومد و پشت میز نشست. نگاه خیره و بی تفاوتش به لوبیا پلوی روی میز دوخته شده بود. هیچی نمیگفت و فقط نگاه میکرد ولی همون نگاه دست و پای منو میلرزوند.

سرشو بلند کرد و رو گاز و کابینتا رو نگاه کرد و بعد خیره شد به من که عین متهمین به قتلیه گوشه وایستاده بودم و نگاش میکردم. یکی نبود بهم بگه تو که انقدر ازش میترسی واسه چی کاری میکنی که مطمئنی پشتش توبیخ وشایدم داد و بیداده؟

  • بهت گفتم واسه ناهار ماهی درست کنی!

انقدر عادی و خونسرد اینو گفت که یه لحظه اضطراب از وجودم رفت و جرات پیدا کردم.

سرمو بالا گرفتم و گفتم:

  • ماهی سرخ شده براتون خوب نیست. صبح صبر نکردید تا بهتون بگم نمیتونم بپزم. برای همین مجبور شدم خودم یه غذای دیگه درست کنم.

یهو از قالب خونسردش خارج شد و قاشق چنگالش و رو میز پرت کرد و اومد طرفم. درست عین یه ببر زخمی که هر لحظه آماده حمله کردن بود و منم مثل بره ای بی پناه تو خودم جمع شدم از ترس دیدن عکس العملی مشابه با عکس العمل اون شب نحس.

  • وقتی بهت یه دستوری و میدم باید مو به مو انجامش بدی. بهت گفته بودم سرت تو کار خودت باشه و تو مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت نکن.

سکو منو که دید یهو داد زد:

  • گفتم یا نگفتــــــــــم؟ از ترس سریع زبون باز کردم:

  • گفتید. ولی.. ولی من نمیتونم بشینم و.. نگاه کنم که.. شما با درخواستاتون.. دستی دستی ..خودتون و به.. کشتن بدید.. اگه.. اگه از جونتون سیر شدید راه ها دیگه رو.. امتحان کنید. من همچین کاری نمیکنم.

تو ثانیه ای حالت نگاهش عوض شد. حتی رگه های قرمزم به سرعت از کنار مردمک چشمش کنار رفت. تازه داشتم تو چشماش دقیق میشدم. رنگ چشماش خیلی خاص بود. عسلی روشن که توش پر از رگه های طلایی و قهوه ای بود. چشماش حالت قشنگی هم داشت. حتی طرز نگاه کردنشم انگار رو چشماش تاثیر داشت.

تا حالا بهش دقت نکرده بودم. چشمای جذابی داشت. آدم ناخودآگاه توش غرق میشد.. ابروهای پهن و بلندشم که رو چشماش حصار درست کرده بود تو این جذابیت تاثیر به سزایی داشت. هیچوقت فکر نمیکردم مردی پیدا بشه که چهره اش انقدر با سلیقه آفریده شده باشه!

با صداش که حالا ملایم تر شده بود به خودم اومدم:

  • این کارا و رفتارات واسه چیه؟؟؟؟؟اگه من بمیر واسه تو که بد نمیشه.. تو هم از اینجا خلاص میشی و میری پی زندگیت..

لحنم بی اختیار تلخ شد.

  • ازتون خواهش میکنم انقدر سر هر مسئله ای یادم نیارید که هیچ زندگی ای اون بیرون منتظر من نیست. اول که اون آرش از خدا بیخبر بهم نارو زد و بعدشم نامادریم. تقدیر من اینه که تو این مدتی که تعیین کردید بمونم و اینجا کار کنم. پس باید وظیفه امو به نحو احسن انجام بدم .

پوزخندی رو لبش نشست و همینطور که برمیگشت سر میز گفت:

  • وظیفه اتو وقتی به نحو احسن انجام میدی که به دستور اربابت گوش بدی. مگه این که بخوای به خاطر سرپیچی از حقوقت کم بشه.

  • مهم نیست. حداقل خودم میدونم کارم اشتباه نیست. من خدمتکارتونم.. یادمم هست که وظیفه ام خدمت کردن به شماست. یکی از این خدمت ها هم میتونه حفظ سلامتیتون باشه!

×××××

همونجا سر جام خشک شدم. این دختره دیگه نوبر بود.. یعنی براش مهم نبود که از حقوقش کم بشه و مدت زمان موندنش تو این خونه بیشتر؟ فقط نگران این بود که من غذای مضر نخورم؟

دیگه واقعاً دربرابر رفتار و اون زبون درازش کم آوردم. شایدم همه اینا فقط به خاطر این بودکه دیگه سرپناهی نداشت و مجبور بود که اینجا بمونه.. شایدم خیالش راحت بود که من تحت هیچ شرایطی اخراجش نمیکنم.

من الآن باید عصبانی باشم که از دستورم سرپیچی کرده. پس چرا نیستم؟ چرا انقدر دلیلش به نظرم قانع کننده اومد؟ این حس شادی مسخره چیه که داره با حرفای صد من یه غازه این دختره زیر پوستم می دوئه؟ چرا باید به خاطر چهارتا جمله بلبل زبونی ذوق زده بشم؟ اونم منی که مدت ها بود که تحت تاثیر چیزی قرار نمیگرفتم.

نیم نگاهی به لوبیا پلوی خوش آب و رنگی که رو میز بود کردم و علیرغم میل باطنیم که دلم میخواست ۲ بشقاب پر ازش بخورم و فقط برای اینکه به این دختره موذی ثابت کنم تو این خونه حرف حرف منه ..رومو گرفتم و رفتم سمت در که صدای پر از استرسشو شنیدم:

  • غذاتون و نمیخورید؟

  • من به چیزی که علاقه نداشته باشم و از سر اجبار مجبور شم بخورم لب نمیزنم.

گفتم و رفتم بیرون. خودمم نمیدونم چه مرگم بود. لوبیا پلو یکی از غذاهای مورد علاقه ام بود. ولی اون لحظه دلم میخواست غرور و خودخواهی و ارباب بودنم و به دختره نشون بدم.  شایدم.. شایدم یه دلیل دیگه ای برای خودم داشتم ولی جرات عنوان کردنش و حتی پیشخودمم نداشتم.. جرات نداشتم اعتراف کنم میخوام ببینم حرکت بعدی آنا برای گشنه نموندنم و آسیب نرسیدن به معده ام چیه.. یه جورایی انگار برام تبدیل به سرگرمی شده بود.

تو اتاق پشت میز نشسته بودم. معده ام میسوخت و خودم و لعنت میفرستادم که چرا لجبازی کردم و غذا رو نخوردم. از گیسو هم خبری نشد.  مثل همیشه مجبور شدم به قرصام متوسل بشم. همینکه دست بردم برشون دارم چند تقه به در خورد.

پس انتظارم بیخود نبود.. چه سرگرمی جالبی شده بود برام. قرصارو برگردونم تو کشو و خودمو مشغول انجام کارام نشون دادم و گفتم:

  • بله؟

در باز شد و نگاه منم چرخید سمت در. یه سینی دستش بود که به سختی داشت حملش میکرد. سرش پایین بود و نگاه متعجب منو که به محتویات سینی خیره شده بودم ندید.

تعجبم از این بود که باورم نمیشد این نسخه رو برای گشنه نموندنم پیچیده باشه ..نون و پنیر و خیار و گوجه و خرما و گردو رو تو ظرفای جداگونه چیده بود تو سینی.

بدون اینکه به من نگاه کنه سینی و گذاشت رو میزم و چند قدم بلند به عقب برداشت و گفت: – نمیدونستم کدومشو دوست دارید. مجبور شدم از هر کدوم یه ذره بیارم. معذرت میخوامنمیدونستم لوبیا پلو دوست ندارید. برای اینکه معدتون خالی نمونه یه کم بخورید تا من برم یه چیز دیگه درست کنم.

به سختی نگاهم و ازش گرفتم و بازم به سختی گفتم:

  • اینو بردار ببر بیرون. غذا هم دیگه نمیخواد درست کنی. اون موقع که باید حرف گوش میکردی نکردی.. الآن دیگه فایده نداره.

میدونستم بی انصافیه اینطور حرف زدنم.. ولی خب تغیر ناگهانی اونم به خاطر این سینی خوشمزه یه کم دور از منطق بود..

  • منم نگفتم میخوام ماهی درست کنم. در هر صورت حرفتون و گوش نمیکردم.

برگشتم سمتش و نگاه پر غضبم و بهش دوختم. با اینکه هر بار میدیدمش ترس و تو نگاه و حرکاتش میخوندم ولی نمیدونم چرا انقدر پررو و زبون دراز بود.

نگاه خشمگینم و که دید گفت:

  • هر.. هر غذای دیگه ای که دوست دارید بگید درست کنم. به جز… به جز چیزایی که..

براتون ضرر  داره!

نمیدونستم از این همه توجهش که واقعاً تو زندگیم کم داشتم لذت ببرم یا عصبانی بشم بهخاطر پررو بازی هاش.. ولی انگار اون لحظه عصبانیتم بیشتر بود که از لای دندونای بهم چسبیده ام به حرص گفتم:

  • گفتم نمیخورم.. برو بیرون.

  • پس از اینا بخورید.

خواستم اینبار با دوتا داد بفرسمتش رد کارش که فکر بهتری برای سرگرم شدن به ذهنم رسید. بعضی وقتا اذیت کردن این دختر بچه خیلی بهم میچسبید.

دست به سینه نشستم و با خونسردی کامل گفتم:

  • خودت بیا بهم بده.

چشماش گشاد شده و با تته پته گفت:

  • چ.. چیکار کنم؟

  • اگه انقدر برات مهمه که حتماً چند لقمه بخورم. خودت بیا برام لقمه بگیر.

اینو گفتم چون میدونستم این کار و نمیکنه.. اون جرات نزدیک شدن به من و نداشت.. به خصوص از بعدِ اون شب.. مدام فاصله شو باهام حفظ میکرد و با کوچکترین حرکتم از جا میپرسید.خوب میفهمیدم وقتی بهش نزدیک میشم چه جوری میترسه و خودشو به طرز

نامحسوسی میکشه عقب. برای همین با نگاه پیروزمندانه ام بهش خیره شده بودم تا ببینم حالا میخواد چیکار کنه..

ولی… ولی انگار این دختره قسم خورده بود که هر بار یه جوری منو با کاراش شگفت زده کنه. چون در نهایت حیرت دیدم داره میاد سمت میز و بدون اینکه بهم نگاه کنه مشغول گرفتن لقمه شد.

خیره شده بودم بهش و حتی قدرت گرفتن نگاهم و نداشتم. اون به من نگاه نمیکرد و میدونستم اینجوری راحت تر میتونه کار کنه. چون طاقت نگاه کردن مستقیم تو چشمام و نداشت. شاید این درد مشترک جفتمون بود.. من ازش نمیترسیدم ولی نگاه مستقیم تو چشمام حالم و دگرگون میکرد و یه حسی تو وجودم ایجاد میشد که نمیدونستم چیه..

از کمی فاصله بینمون سواستفاده کردم و برای اولین بار تو این مدت با نگاه خریدارانه براندازش کردم. شاید تو نگاه اول یه دختر خیلی معمولی و ساده به نظر میرسید.. مثل همه دخترایی که تو کوچه و خیابون میبینم و بدون اینکه ثانیه ای نگاهمون رو چهره اشون قفل بشه از کنارشون رد میشیم.

ولی وقتی تو اجزای صورتش دقیق میشدم میدیدم واقعاً دخترخوشگلیه. چهره جذاب و بانمک خاصی داشت. از اون چهره هایی که تکراری نبود.

چشم و ابروی مشکی و صورت کوچیک و جمع و جور. با لبها و بینی متناسب. نه بزرگ و نهکوچیک. موهای پر کلاغیشم اکثراً میبست. ولی میشد فهمید هم بلنده هم فر. گاهی اوقات چندتا از تارهای فردار موهاش میریخت رو صورتش ولی سریع جمعش میکرد.

مشخصه بارز صورتش که نگاه روش خیره می موند چشمای درشتش بود که جذابیت خاصی داشت. هیچوقت فکر نمیکردم چشمای مشکی تا این حد برام جذابیت داشته باشه. ولی باید اعتراف میکردم که از همون روز اول هر بار دیدمش برای چند ثانیه نگاهم تو چشمای درشت و خوشگلش خیره موند. حتی اون روز که تو مغازه دیدمش و میدونستم که نامزد آرشه..

نگاهم اومد پایین تر. میخواستم یه کم چشم چرونی کنم و اندامشم بررسی کنم که با تکون خوردن لقمه جلوی چشمم سریع مسیر نگاه بهت زده و خیره امو  به دستش تغییر دادم.

این دختر میخواست چی کار کنه؟ برای پر کردن معده بیمار من تا کجا میخواست پیش بره؟ انگار عزمشو جزم کرده بود چون دیدم لقمه رو داره میاره سمت دهنم. من میخواستم از این طریق یه کم تحت فشار بزارمش تا انقدر پیش من پررو نباشه ولی همه معادلاتم و بهم ریخت.

دیگه خون به مغزم رسید و سریع سرم و کشیدم عقب. دیگه نمیتونستم تو این زمان کم تا این حد از خود واقعیم فاصله بگیرم و بذارم تو دهنم غذا بزاره. انگار اونم پیش خودش میخواست روی منو کم کنه که یه جورایی موفق تر از من عمل کرد.

لقمه رو از دستش گرفتم و برای راضی کردنش یه گاز زدم. یه دختر بچه زورش به منچربید. اینهمه جرات و از کجا آورده بود؟

خواستم برای راضی کردن خودم دوتا از اون دادای پدر مادر دارم بزنم سرش.. ولی دلم نیومد. اون که کاری به کارم نداشت. ضرری بهم نمیرسوند. فقط نگران بود همین..

یه صدایی تو گوشم میگفت:

«چقدرم که تو از این توجهاتش بدت میاد!!!…»

تا وقتی تون یه لقمه تموم شد همونجا وایستاد و منم مجبور شدم همشو بخورم. با اینکه واقعاً بهم چسبیده بود و میل عجیبی به یکی دیگه داشتم ولی دیگه نمیتونستم بیشتر از این اونجا بمونم. برام عجیب بود ولی انگار از اینهمه نزدیکیش میترسیدم. انگار جاهامون باهم عوض شده بود.

بلند شدم و همونطور که کیفم و از کنار میز برمیداشتم گفتم:

  • من دیگه باید برم. معلوم نیست کی برمیگردم. میتونی یه کم استراحت کنی بعد به کارات برسی.

داشتم میرفتم سمت در که گفت:

  • وایستا… وایستا!

بدون اینکه از مفرد به کار بردن فعلش عصبانی بشم چرخیدم سمتش تا ببینم دوباره چه فرمایشی داره.. که دیدم داره تند تند یه لقمه دیگه درست میکنه!

من باید با این چی کار میکردم؟ تو این مدت مگه من چه جوری با این مشکلم کنار میومدم؟ کسی نبود  برام غذا درست کنه و من شب به شب با دوتا قرص سر و ته درد معده امو هم میاوردم.

ولی انگار این دختره یه شبه شده بود مادر من. انگار من پسر بچه شیطونش بودم که نگران بود نکنه گشنه بشه و عجیب تر از همه اینا رفتار خودم بود..

اینکه نمیتونستم در برابرش خشونت به خرج بدم و خودم و کنترل میکردم. به رفتارا و حرکاتش دقیق میشدم و بهش اهمیت میدادم.. همه اینا رو برای اولین بار درون خودم حس میکردم. میدونستم نسبت سنم یه کم دیر شروع کردم ولی خب.. همین الآنشم به نظرم دوست داشتنی و جالب میومد.

تند اومد طرفم. لقمه رو داد دستم و دوباره طبق معمول فاصله گرفت.

  • هر موقع گرسنه تون شد بخورید. معده خالی زخم معده رو چند برابر میکنه.

بدون حتی یه تشکر خشک و خالی چرخیدم برم که گفت:

  • آقا هیربد؟

نفسمو فوت کردم. مثل اینکه به هیچ وجه نمیخواست بذاره بدون داد و دعوا برم و قسم خورده بود که منو به نقطه جوش برسونه.

چرخیدم سمتش و منتظر نگاهش کردم.. بازم عقب تر رفت.. انگار میخواست چیزی بگه که عصبانیم کنه. یعنی انقدر ازم میترسید؟ یه کم دست دست کرد و بعد گفت:

  • تو.. تو این خونه … کس دیگه ای هم هست؟ منظورم نگهبانه!

نمیدونم منظورش چی بود ولی هرچی بود من بر اساس فکر خودم تعبیرش کردم برای همین بدون اینکه جوابشو بدم گفتم:

  • چیه؟ میخوای ببینی واسه فرار از اینجا باید چند نفر و بپیچونی؟ میخوای به فکر نقشه جدید باشی؟

×××××

دهنم باز موند از تعجب با شنیدن سوالش ..چرا انقدر این بشر منفی نگر بود؟ آخه لامصب من دیگه کجا رو دارم برم که بخوام از اینجا فرار کنم؟ مگه بهش نگفتم که دیگه بی کس و کار شدم؟ چرا هر بار میخواست این واقعیت تلخ زندگیم و به روم بیاره؟ یعنی از قصد این کار ومیکرد؟

اینبار دیگه واقعاً از دستش عصبانی شدم. وقتی هم که عصبانی میشدم ترس و میذاشتم کنار و زبونم و به حرکت درمیاوردم. شایدم آرامش اون بود که بهم جرات میداد.

سرمو بلند کردم و با لحن محکمی گفتم:

  • مطمئن باشید ترجیح میدم۳۰ سال تو این خونه بمونم و کلفتی کنم تا اینکه بیرون از اینجا مجبور بشم به خاطر یه سرپناه شب به شب تو بغل هر کس و ناکسی..

وقتی دیدم عین یه ببر تیر خورده با قدم های بلند به سمتم خیر برداشت حرفم و خوردم و با ترس بهش خیره شدم.. داشت از چشماش خون میچکید انگار. خیلی ترسناک شده بود.. چه جوری میتونست تو یه ثانیه انقدر سریع تغییر حالت بده؟

چند قدم رفتم عقب.. اونم سر جاش وایستاد و یه نفس عمیق ولی با حرص کشید. از حرفم پشیمون شدم.. خودمم فهمیدم چرا یهو همچین حرف احمقانه ای زدم. باید به جای این چرت و پرتا بهش میگفتم که منظورم از سوالی که پرسیدم چی بود.. باید بهش میفهموندم از تنها موندن تو این خونه میترسم.

از آرامش فعلیش استفاده کردم و خیره به عضلات پیچ خورده بازوی بزرگش که عجیبنگاهمو رو خودش میخکوب کرده بود آروم گفتم:

  • منظورم این بود که.. کسی میتونه وقتی شما نیستید. بیاد تو این خونه؟

هنوز اخم رو صورتش بود. ولی اینبار اخمش واسه این بود که بازم منظورم و نفهمیده. چه جوری باید بهش حالی میکردم که دلم نمیخواد اون ده روز جهنمی تو خونه بهراد تکرار بشه!

با درموندگی نالیدم:

  • اگه.. اگه یهو.. بهراد بیاد……

اخماش و باز کرد و بازدمش و بیرون فرستاد.

چرخید سمت در و همونطور که میرفت بیرون گفت:

  • بهراد حالا حالا ها نمیاد.. واسه چند وقتی رفت کانادا.. به جز اون.. کس دیگه ای هم جرات ندازه اینجا پا بذاره.

گفت و رفت و من و تو بهت تنها گذاشت.. چه جوری میتونستم حرفش و باور کنم؟ بهرادی که به خون من تشنه بود چه جوری شد که وقتی فهمید نیفتادم دست حبیب نیومد سروقتم و دق و دلی های بی دلیلش و سرم درنیاورد؟ شاید هیربد پرشو چیده بود و باهاش اتمام حجتکرده بود.

شایدم.. شایدم الآن هیربد به دروغ همچین حرفی رو زد.. تا خیال من از این بابت راحت باشه و وقتی اون خونه نیست ترس بیخود نداشته باشم. ولی هرچی که بود.. باور همچین مسئله ای خیلی سخت بود برام!

*

تا شب مشغول تمیز کردن خونه بودم.. انگار خیلی وقت بود که کسی نیومده بود اینجا برای نظافت. واسه همین خیلی کار داشت و من علاوه بر تمیز کاری باید شامم درست میکردم.. نمیدونستم هیربد کی میاد و اصلاً میاد یا نه ولی به هر حال باید غذا آماده میشد چون اصلاً طاقت دیدن دوباره عصبانیت و بهونه گیری هاش و نداشتم. از طرفی هم همون بحث زخم معده اش بود که واقعاً نمیدونستم چرا انقدر برام مهم شده .

مطمئناً دلیلش فقط این نبود که بیماری مشابه پدرم داشت و یه جورایی من و یاد روزایی مینداخت که تمام حواسم به خورد و خوراک بابام بود. انگار اون وسطا یه دلایل دیگه ای هم برای اینهمه توجه داشتم.

خونه هیربد هم درست مثل خونه بهراد یه خونه ویلایی دو طبقه خیلی بزرگ بود.. یعنی منباید هر روز این خونه رو تمیز میکردم ؟ خدایا چی تو من دیدی که این سرنوشت و سر راهم قرار دادی؟ منی که همیشه از کار خونه فراری بودم و شیرین و کلافه کرده بودم حالا جایی گیر افتادم که تنها کاری که ازم میخواستن همین بود.. شایدم آه شیرین دامن منو گرفت. فقط دلم میخواست بدونم این آه کشیدنای من قراره به کجا برسه!

با اینکه حواسم شیش دونگ جمع بود که یهو کسی نیاد ولی خوشبختانه تا شب هیچکس نیومد و من با خیال راحت به کارام رسیدم.

دلم میخواست میتونستم یه کم تو اتاقا فضولی کنم تا شاید اطلاعاتی از هیربد یا خانواده اش به دست بیارم.. ولی هنوز کلی کار نکرده داشتم و اگه هیربد میومد میدید تا این وقت شب هنوز کارا تموم نشده مطمئناً عصبانی میشد. از طرفی نمیدونستم ساعت دقیق برگشتنش کیه و میترسیدم زمانی بیاد که من درست در حال فضولی کردن بودم. دیگه نباید تحت هیچ شرایطی آتو به دستش میدادم.

×××××

در و باز کردم و رفتم تو.. ساعت ۱۲ و نیم بود و حدس میزدم که آنا خوابیده باشه.. کارم تو شرکت یکی دو ساعتی میشد که تموم شده بود ولی خودم از قصد طولش دادم.. تصمیم گرفته بودم تو رابطه ام با این دختره خیلی افراط و تفریط نکنم.. باید جانب احتیاط و اعتدال ورعایت میکردم.

خواستم برم سمت پله ها ولی بوی غذا منو به آشپزخونه کشوند.. از ۴ ساعت پیش که لقمه آنا رو خوردم دیگه لب به چیزی نزده بودم برای همین این بو داشت اشتهامو تحریک میکرد..نمیدونستم چی درست کرده بود ولی از بوش معلوم بود که چقدر خوشمزه شده.

سریع برگشتم برم لباسام و عوض کنم و بیام بخورم.. انتظار داشتم بیدار بمونه تا خودش غذامو بده و خیالش راحت بشه که شامم و میخورم بعد بره بخوابه.. ولی این خونه ای که داشت از تمیزی برق میزد بهم میگفت که خیلی کار کرده و احتمالاً از خستگی بیهوش شده.

شاید بهتر بود که قبل از رفتنم سفارش میکردم که زیاد از خودش کار نکشه. بعد از سه روز تازه امروز یه کم رو به راه شده بود و اصلاً دلم نمیخواد در اثر ضعف دوباره کارش به تخت خواب و استراحت مطلق بکشه.

داشتم از پله های میرفتم بالا که یه صدایی از یکی از اتاقا اومد.. کس دیگه ای جز آنا نمیتونست باشه ولی با شک و تردید در و باز کردم و رفتم تو که دیدم آنا داره کف زمین و دستمال میکشه. با صدای در سریع بدن خسته اشو از رو زمین بلند کرد و وایستاد و زیر لب سلام کرد.

نگاه هراسون و درمونده اشو از من به ساعت دوخت.. رفتم طرفش که بازم حالت دفاعی بهخودش گرفت.. نمیدونستم این ترس و کی میخواست از خودش دور کنه. ولی بهتر بود هرچه زودتر این کار و بکنه.. چون خیلی داشت عصبیم میکرد.

همینطور که میرفتم سمتش خیره شدم به صورتش.. من اون لحظه داشتم به این فکر میکردم که حالش از ظهر هم بدتر به نظر میرسه و رنگ و روش پریده تر.. ولی نمیدونم اون تو نگاهم که بی اختیار با اخم همراه بود چی دید که دستپاچه شد و گفت:

  • من.. من تا یه ساعت دیگه کارمو تموم میکنم!

پس علت ترس لونه کرده تو چشماش این بود.. میترسید به خاطر تاخیرش مجازات شه؟ من کی از زمان تموم کردن کارش باهاش حرف زده بودم؟ اصلاً کی بخشنامه و مقررات براش وضع کردم که فکر میکرد باید کارای خونه نظم و ترتیب و ساعت مشخصی داشته باشه؟ منو چی فرض کرده بود؟ یه حیوون وحشی؟

هرچند حق داشت… با اون رفتاری که من و بهراد باهاش در پیش گرفتیم تا به اینجا رسیده حق داره بخواد با این دید بهم نگاه کنه. دلم نمیخواست با هر بار نگاه کردن بهش این ترس و تو نگاهش ببینم. اینجوری از خودم بدم میومد .باید یه جوری بهش میفهموندم که حداقل از من آسیبی بهش نمیرسه..

سعی کردم لحنم و آروم و خونسرد کنم تا فکر نکنه چه اتفاقی افتاده.

  • واسه من مهم نیست که همه جای خونه حتماً برق بیفته.. همونجاهایی که بیشتر رفت و آمد میشه کافیه.. بعدشم.. لزومی نداره همه کارات همین امشب تموم بشه. مگه فردا قراره چه اتفاقی تو این خونه بیفته؟ دیگه برو بگیر بخواب بقیه کارات بمونه واسه فردا.

به وضوح دیدم که نفس راحتی کشید و با گفتن با اجازه با سری زیر انداخته از کنارم رد شد و رفت. با این کارش یه این فکر افتادم که کاش زودتر میومدم خونه.. حداقل وقتی میدیدم حالش بده دیگه نمیذاشتم کار کنه و میفرستادمش بره بخوابه. ولی فکر میکردم خودش عقلش برسه.

با اعصابی داغون به خاطر سهل انگاریم لباسام و عوض کردم و رفتم پایین. با دیدنش تو آشپزخونه که مشغول کشیدن غذا بود خشکم زد.

یه جورایی انگار چند دقیقه پیش با دیوار حرف میزدم.. این دختر چرا اصلاً به حرف من گوش نمیداد؟ مگه نگفتم برو بگیر بخواب؟

نفسمو فوت کردم.. انگار دیگه باید به این نگرانیش برای غذا خوردنم عادت میکردم .

خستگی اون روزم نمیذاشت دیگه به این رفتاراش واکنش نشون بدم. واکنش های جدی رو بهتر بود بذارم برای وقتی که توان و حوصله اش و داشتم..

بدون حرف رفتم پشت میز نشستم و اونم غذامو گذاشت جلوم و منم مشغول شدم.. دلممیخواست بپرسم خودت خوردی؟ ولی پشیمون شدم. لابد یه چیز خورده بود که تا الآن انرژی داشت برای کار کردن.

  • همیشه این ساعت میاید؟

با سوالش سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم.. ولی وقتی دوباره نگاهش هراسون شد سرمو انداختم پایین و مشغول شدم.

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.