خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان خدمتکار اجباری پارت ۳

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

بهراد بلند شد رفت تو اتاقش و منم بدون اینکه بفهمم چرا.. رفتم بیرون. اگه بگم اختیار پاهام دست خودم نبود دروغ نگفتم. با هر قدمی که میرفتم به سمت ته باغ یه چرا تو ذهنم شکل میگرفت..

چرا انقدر عصبانیم؟ چرا دلم میخواد سر مسعود و از تنش جدا کنم؟ چرا با اینکه میخواستم شب خونه خودم بمونم بازم پاشدم اومدم اینجا؟ چرا وقتی به موقع رسیدم انقدر خوشحال شدم؟ چرا دارم میرم ته باغ؟ چرا انقدر این دختره و کاراش برام مهم شده طوری که یه گوشه از ذهنم و به خودش اختصاص داده؟ چرا این دختره اینجوریه؟ چرا انقدر عجیب غریبه؟ چرا با اینکه اون شب بهش اولتیماتوم دادم بازم دست از کاراش بر نمیداره؟ چرا یواشکی حواسش به غذا خوردن من هست و سس و فلفل و از جلوی دستم بر میداره؟ چرا دارم میرم ته باغ؟ چرا دلم براش سوخت؟ چرا وقتی اون نگاه وحشت زده اشو دیدم حس کردم باید بهش کمک کنم؟ چرا بی تفاوت از جلوشون رد نشدم و نرفتم تو اتاقم؟ چرا جوری برخورد کردم که همه فکر کنن من حامی اون دخترم؟ چرا وقتی کتک میخوره صداش در نمیاد؟ چرا برنمیگردم تو عمارت؟

به خودم که اومدم دیدم جلوی در اتاقشم و قبل از اینکه مغزم فرمان برگشت صادر کنه دست بردم در و باز کردم و رفتم تو .

تو تاریک و روشن اتاق دیدمش که گوشه دیوار مچاله شده و با شنیدن صدای در داشت به زحمت خودشو جا به جا میکرد تا ببینه کی اومده. رفتم طرفش .عین بید داشت میلرزید. هوا برای منی که خیلی به ندرت لباس کلفت و گرم میپوشیدم اصلاً سرد نبود ولی لابد این دختره سردش شده بود که اینجوری داشت میلرزید.

از بالای شونه اش منو که دید سریع چرخید سمتم و با تکیه به دیوار نشست.. تو همون حین ناله خفیف و پر دردی کرد که باعث شد بی اختیار اخمام بره تو هم. خیلی بد عادتمون کرده بود. انگار هیچ وقت قرار نبود درد بکشه و صدای ناله اش برامون تعجب آور بود!

کنارش رو پاهام نشستم.. دستش رو قفسه سینه اش بود و نفساش هنوز نامنظم و منقطع بود …

یاد بیماری قلبیش افتادم. احتمالاً دوباره مثل اون شب شده بود!

با همون اخمی که ر و صورتم بود و هنوز علتش و نمیدونستم گفتم:

  • قرصاتو خوردی؟

سرشو به نشونه آره تکون داد.

  • اون عوضیا بلایی که سرت نیاوردن؟

  • ن … نه از اون.. بلاهایی که.. شما فکر میکنی! نترس … جنستون … هنوز سالمه!

نمیدونستم اون لحظه دلم براش بسوزه یا ازش عصبانی بشم. بعضی وقتا با بلبل زبونیاش خوب تیکه هایی بار آدم میکرد. یه لحظه خواستم یه جواب کلفت بهش بدم.. ولی با دیدن لرزش شدید بدنش و بهم خوردن دندوناش دوباره اون حس مزاحم تو وجودم ایجاد شد. همون حسی که نمیذاشت اون نقاب بی تفاوتم و رو صورتم حفظ کنم.

یه کم بهش نزدیک تر شدم و گفتم:

  • چرا داری می لرزی؟

انگار اصلاً صدامو نشنید. حالش خوب نبود. انقدری که حتی یک درصدم احتمال نمیدادم که تظاهر باشه. پلکای نیمه بازش هی رو هم میفتاد.

  • با توام.. میگم چرا انقدر میلرزی؟؟؟؟؟؟

صدای نسبتاً بلندم از جا پروندش و فقط تونست زیر لب ناله کنه:

  • س .. سردمه!

نفهمیدم چی شد. نفهمیدم چی پشت اون صدای لرزون بود که یه لحظه تن منم لرزوند. نفهمیدم قدرت تصمیم گیری و عقل و منطقم کجا رفت. فقط حس کردم باید هرکاری کنم تا این سرما از وجودش بره. با یه تصمیم آنی تو یه حرکت لباسم و از تنم درآوردم و خودم و کشیدم سمتش.

با دیدن تن لخت من چشمای نیمه بازش دیگه کامل باز شد و نگاهش و با ترس وحشت و هراس به چشمام دوخت. لرزش بدنش اینبار انگار از ترس بود.

تنش و به سختی کشید عقب تا ازم دور کنه و تو همون حال گفت:

  • نه … نه … تو دیگه.. تو دیگه نه … خواهش میکنم. من … من نمیتونم … تو روخدا!

چی فکر کرده بود؟ فکر میکرد منم میخوام بهش تجاوز کنم؟ البته حق داشت هنوز چند دیقهنشده بود که اون صحنه از جلوی چشمش کنار رفته بود و حالا من داشتم همین حس و براش تکرار میکردم. ولی نباید میذاشتم بیشتر از این ترس تو وجودش ریشه دار شه.

بازوشو محکم گرفتم و کشیدمش سمت خودم:

  • نترس. بیا اینجا میخوام گرمت کنم.

حالش بدتر از اون بود که بتونه دربرابر فشار دست من مقاومت کنه. منم از این ضعفش استفاده کردم و کامل چسبوندمش به خودم.

هنوز ترس و تردید تو چشماش بود. دستای ظریف و لرزونش و گذاشته بود رو سینه ام با فشار خفیفی که وارد میکرد فهمیدم هنوز منظورم و نفهمیده. قبل از اینکه حرفی بزنم اشکاش رو گونه اش سرازیر شد. اشکایی که درموندگی و فریاد میزد.

دستامو کامل دورش حلقه کردم طوری که صورت یخ زده اش تو سینه ام گم شد.

  • آروم باش. گفتم فقط میخوام گرمت کنم. چرا بیخودی میترسی؟

درست برعکس اون تن من مثل همیشه داغ بود و این داغی با هر بار خوردن نفسش به پوست تنم چند برابر میشد. هق  هق میزد ولی بی صدا. اشک میریخت ولی بی صدا. درد میکشید ولی بی صدا.

  • پس … چ… چرا… چرا لباستو در آوردی؟

پوفی با عصبانیت کشیدم .تو این وضعیتم زبونش و وکوتاه نمیکرد و همش توضیح میخواست.

  • واسه اینکه گرمای تنم زودتر بهت برسه.

لرزش تنش و تکونای بدنش که در اثر هق هقش بود هنوز قطع نشده بود. واسه همین محکم تر به خودم چسبوندمش و گفتم:

  • آروم باش دیگه. هنوز نفهمیدی که من بلایی سرت نمیارم؟ یه ذره لرزشش کمتر شد ولی هنوز هق میزد.

  • هیربد..

به گوشام اعتماد نداشتم این دختره منو هیربد صدا زد؟ چرا انقدر دمدمی بود. یه روز براش آقا هیربد بودم و یه روز هیربد.

یه کم از خودم جداش کردم تا بهتر بتونم صداشو بشنوم.

  • من .. من خیلی میترسم. خانواده ام.. الآن از نگرانی … دق کردن!

اون لحظه تمام افکار و صداهایی که میگفت باید به این دختر و خواسته هش بی تفاوت باشیاز ذهنم دور شده بود و  فقط داشتم فکر میکردم چی کار میتونم بکنم تا یه ذره آرومش کنم.

خیلی بی هوا و بی فکر گفتم:

  • اگه به خانواده ات خبر بدم که جات امنه و حالت خوبه آروم میشی؟

سرش و بلند کرد و چشمای خیس و ناباورش و بهم دوخت. انگار اولین بار بود که داشتم چشماش و میدیدم. نور کمی از چراغای تو باغ میومد ولی تو همون نورم میتونستم تشخیص بدم. چشماش رنگ شب بود. یه جفت تیله درشت مشکی. که آدم و تو خودش غرق میکرد.

چشمای درشت و خوشگلی داشت که انگار کوچیکی و جمع و جوری صورتش به این درشتی چشماش بیش از حدش دامن زده بود..

  • این کارو … میکنی؟

نگاهم و ازش گرفتم و همونطور که دوباره به خودم میچسبوندمش گفتم:

  • آره. فعلاً هیچی نگو تا فردا.

  • بهم … قول بده!

چی باعث شده بود به این نتیجه برسه که من پای قولم می مونم؟ مگه چقدر منو میشناخت؟اینهمه اعتماد واسه چند روز زیاد نبود؟ هرچند که با قضیه آرش باید میفهمیدم که این دختر کلاً به همه زود اعتماد میکنه.

هنوز شک داشتم که این کار و میکنم یا نه با اینحال گفتم:

  • باشه قول میدم.

از نفسای منظمش کاملاً می فهمیدم که دیگه آروم تر شده. ولی تن و بدنش هنوز سرد بود. یه لحظه خواستم بگم تو هم لباستو دربیار ولی سریع پشیمون شدم. شاید.. شاید یهو کنترل خودم و از دست میدادم و این اصلاً خوب نبود. همینجوریشم درحال خودداری کردن بودم.

یه کم که گذشت و نفساش آروم تر شد حس کردم خوابیده. رو صورتش که خم شدم دیدم آره… خوابه خوابه! همینکه خواستم یه کم دستامو از دور بدنش شل کنم سریع خودشو منقبض کرد و منم بلافاصله حلقه دستم و دوباره تنگ کردم و سفت تو آغوشم فشردمش.

بی پناهی تو تمام حرکاتش موج میزد و این داشت به شدت من و کلافه میکرد. کلافه بودم هم به خاطر خودش. هم به خاطر این حس های مسخره و مزخرف من که مدام خودش و از گوشه و کنار نشون میداد.

سرم و به دیوار تکیه دادم و همونطور که محکم تو بغلم نگهش داشتم بودم و به اتفاقات چندساعت اخیر فکر میکردم چشمامو بستم .داشتم فکر میکردم کاش قبل از اینکه بخوابه  اسمشو ازش میپرسیدم که خوابم برد.

×××××

بیدار بودم ولی چشمام هنوز بسته بود. تو خواب و بیداری بودم. داشتم به جای گرم و نرمی که توش خوابیده بودم فکر میکردم. هیچ شباهتی به زمین سفت و سرد و سنگی شبای قبل نداشت.همین فکر کافی بود تا خواب از کله م بپره. پس من کجا بودم؟ نکنه نصف شب اومدن سراغم و بردنم تو عمارت!

سریع چشمامو باز کردم و بلافاصله با دیدن نیمرخ به خواب رفته یه مرد خواستم جیغ بکشم ولی خیلی سریع چهره هیربد و تشخیص دادم.

چی داشتم میدیدم؟ من تو بغل هیربد خوابیده بودم؟ دیشب چی شده بود؟ یادم بود که هیربد و دیدم ولی فکر میکردم تو خواب و بیداری ام. حالم هم اصلاً خوب نبود. خوب که فکر کردم یه چیزای دیگه هم یادم اومد. حتی ازش قول گرفتم که به خانواده نداشته ام خبر بده.

ولی آخه ..هیربد چرا این کار و کرد؟ به جای خوابیدن تو تخت گرم و نرمش شب تا صبح با بدن لخت اینجا نشسته بود و من و تو بغلش گرفته بود؟ هیربد همیشه اخمو و خونسرد و بی تفاوت اینبار نتونسته بود نسبت به حال بدم بی تفاوت باشه. یعنی وضعیتم انقدر اسف ناک بودکه حتی دل هیربدم به خاطرم به درد آورده بود؟ درسته من خودم ازش کمک خواستم تا از دست اونا نجاتم بده.. ولی دیگه فکرشم نمیکردم همچین لطفی در حقم بکنه! شایدم هدف دیگه ای داشت و من نمیدونستم.

هرچی بود واقعاً خوشحال بودم که من زودتر از هیربد بیدار شده بودم. چون اگه اونم بیدار بود به خاطر این وضعیت از خجالت آب میشدم.. حداقل میتونستم بگم دیشب حالم خوش نبود که اون حرفا رو زدم ولی الآن دیگه توجیهی نداشتم برای کارم.

دل کندن از اون آغوشی که نمیدونستم چرا ولی عجیب حس امنیت و بهم میداد خیلی سخت بود.. عجیب تر این بود که میدونستم اشتباهه ولی باز دلم میخواست این گناه و ادامه بدم. از طرفی اگه دیر می جنبیدم باید منتظر شکنجه های بهراد می شدم. با اتفاق دیشب دلم نمیخواست دیگه چشمم به ریخت نحس هیچکدومشون بیفته.. ولی چاره دیگه ای نداشتم.

آروم از تو بغل هیربد بیرون خزیدم و از جام بلند شدم. یه چند قدم که رفتم لباسشو دیدم که رو زمین افتاده بود. پیرهنشو از رو زمین برداشتم تا حداقل بندازم روش.. یه لحظه حواسم به بدنش جلب شد. چند باری بزرگی بازوهاش کنجکاوم کرده بود که یه روز ببینم اون زیر چه خبره.. الآن که رو به روم بود دیگه روم نمیشد نگاهش کنم.

زیرچشمی نگاهی بهش انداختم. از کار خودم خنده ام گرفته بود ولی حس کنجکاوی دستاز سرم برنمیداشت .یهو به خودم اومدم و نگاهمو با دستپاچگی ازش گرفتم. اگه الآن بیدار میشد و من و اینجوری خیره به خودش میدید چی فکر میکرد؟ هرچند باید بیدارش میکردم تا از رو اون زمین سرد و سنگی بلند شه. ولی هنوزم خجالت میکشیدم که تو چشماش نگاه کنم .

امیدوار بودم که خوابش سبک باشه و با صدای باز و بسته شدن در بعد از رفتنم بیدار شه.

همونطور که سعی میکردم دیگه نگاهم هیچ جوره به بدنش نیفته پیرهنش و انداختم رو بدنش و بدون اینکه دوباره نگاهش کنم  سریع رفتم بیرون.

*

لنگون لنگون خودم و رسوندم به آشپزخونه… جای لگدهای دیشب اون پست فطرت عوضی رو تنم کبود شده بود و با هر نفسم درد شدیدی تو دل و روده قفسه سینه ام میپیچید. خونریزی زخم سینه ام هم بند اومده بود. فقط باید ضدعفونیش میکردم چون امکان داشت عفونت کنه.

قبل از هر کاری یه لیوان آب از تو یخچال برداشتم و یه نفس سر کشیدم. کاش میشد یه قرصی مسکنی پمادی چیزی ازشون میگرفتم تا این بدن درد لعنتی تموم بشه. چه جوری میخواستم با این وضع کار کنم؟ تا الآن به زور تحمل کرده بودم ولی انگار دیگه توانم تموم شده بود.

نمیدونستم باید کی و لعنت کنم؟ کی مسبب اصلی این بدبختی من بود؟ آرش؟ که با ندادنبدهیش و دروغایی که بهم گفت من و تو این منجلاب انداخت.. خودم؟ که یه کلمه هم از ایجاد مزاحمت های اون آدمی که تو خیابون میدیدم به کسی حرفی نزدم.. هیربد؟ که منو دزدید و آورد تو این خراب شده.. بهراد؟ که بی رحمانه داره سلاخیم میکنه؟ خدایا تو بگو..

کی و نفرین کنم که یه کم دلم آروم بگیره؟

نمیدونم چرا ولی همیشه به بازی سرنوشت اعتقاد داشتم. مطمئن بودم که هیچ چیز زندگی بی حکمت نیست. یه جورایی این جمله شعارم شده بود و به هرکی میرسیدم میگفتم. ولی هرچقدر فکر میکردم هیچ حکمتی تو این وضعیت نابسامانم نبود.  یعنی واقعاً حکمت خدا این بود که من به خاطر گناه یه آدم دیگه گیر یه عده از خدا بی خبر بیفتم و اینجوری شکنجه جسمی و روحی بشم؟ خدایا خودم و میسپارم به خودت. یه راهی جلوی پام بذار!

ساعت ۷ و نیم شده بود و از هیچکدومشون خبری نبود. چایی آماده بود بلند شدم یه لیوان واسه خودم ریختم بلکه سردردم یه خورده کم شه ولی همینکه برگشتم با دیدن بهراد که با فاصله کمی ازم وایستاده بود جیغی کشیدم و لیوان از دستم افتاد رو زمین و شکست.

نگاه خشمگین بهراد از صورتم به تیکه های شکسته لیوان خیره شد و من با ترس و لرز نشستم رو زمین که جمعشون کنم.

همزمان با من بهرادم رو به روم نشست و خیره شد به صورتم. منتظر بودم هر لحظه یه چیزیبگه و مثل همیشه منو با الفاظ زیباش مستفیض کنه. ولی هیچی نمیگفت و این سکوت بیشتر داشت منو میترسوند. تو این مدت کم و بیش شناخته بودمش.. میدونستم که الآن ممکنه تلافی بهم خوردن برنامه دیشبش و سرم دربیاره. نمیدونستم این آدم چه پدرکشتگی با من داشت ولی میتونستم تشخیص بدم که بعضی وقتا از حالت عادی خارج میشه. مثل الآن که چشماش دوکاسه خون بود.

دست بردم یه تیکه بزرگ از شیشه های شکسته لیوان و برداشتم که یهو دست بهراد دور دستم مشت شد و منو مجبور کرد که دستمو با همون تیکه شیشه توش مشت کنم.

صدای جیغ پر دردم و هرکاری کردم نتونستم تو گلوم نگه دارم.. درد و سوزشش خیلی بیشتر از آستانه تحمل من بود..کاملاً بریده شدن پوست و گوشتم و حس کردم و خیلی سریع خون از کف دست مشت شده ام جاری شد .چشمای خیسم و دوختم به نگاه نرمالش. جوری رفتار میکرد که انگار کار هرروزشه. حالا دیگه مطمئن شدم حالت هاش طبیعی نیست و مشکل روانی داره.

چشمام پر از اشک شد و با ناله و هق هق خواستم دستم و از تو دستش بکشم بیرون که فایده نداشت. لبامو به هم دوخته بودم تا یه وقت زبونم به التماس باز نشه. با دست آزادم سعی کردم دستشو باز کنم ولی زورش بدجور بهم میچربید.

عرق سرد تو تمام تنم نشسته بود و برای جلوگیری از افتادنم مجبور شدم وزنم و رو اونیکیدستم بندازم. چشمامو با بی حالی باز کردم و دوختم به چهره سرخ شده از خشمش که بالاخره دستم و ول کرد ولی از جاش تکون خورد و نگاه پیروزمندانه اش و از روم برنداشت.

نتونستم جلوی زبونم و بگیرم تا حداقل بیشتر از اون اسباب ازار و شکنجه خودم و فراهم نکنم.

همونطور که با اونیکی دستم محل بریدگی و محکم فشار میدادم با بی حالی گفتم:

  • تو یه آدم عقده ای هستی. کاملاً معلومه که عقده های بچگیتو داری سرم خالی میکنی .درسته نمیشناسمت. ولی میتونم بفهمم کسی تو زندگیت بوده که عین سگ کتکت میزده. تو هم… تو هم فقط داری بازتاب رفتار اون و رو بقیه .. پیاده میکنی. این … نهایت رذالت یه آدم و نشون میده.

با اینکه حالم لحظه به لحظه بدتر میشد ولی این خصلت ساکت نموندنم دوباره فعال شده بود .

دلم میخواست یه جوری زهرمو بریزم. که انگار با این حرفم موفق شده بودم. این حرکاتش نشونه عصبانیتش بود.

نفس عمیقی کشید و همونطور که بازدمشو تو صورتم فوت میکرد گفت:

  • ازم معذرت خواهی کن.

داشتم از حال میرفتم.  کاش گورش و گم میکرد.

  • تو خوابم نمیبینی که من ازت … معذرت بخوام!

  • به نفعته که این کار و بکنی.

دیگه لابه لای حرفام صدای ناله پر دردم هم بلند میشد. میدونستم این بهراد و خوشحال میکنه ولی دیگه در توانم نبود که جلوش و بگیرم.

  • اینم یکی از عقده های دیگه اته.. آخخخخخخ.. میخوای.. میخوای زور و قدرت خودت و

… نشون بدی؟ در هر صورت. تو یه آدم رذلی!

دستشو برد بالا که بکوبه تو صورتم. جیغ خفه ای کشیدم و چشمام و بستم که با شنیدن صدای هیربد سریع بازشون کردم.

×××××

چشمامو باز کردم و با دیدن فضایی که توش خوابیده بودم سریع بلند شدم و صاف نشستم. نگاه گیجم به دور و اطراف خیره شد. باور نمیکردم من چرا اینجا خوابم برده بود؟ من که هیچ وقت جایی به جز تخت خواب نمیتونستم بخوابم. پس چی شد؟ انقدر راحت بودم که حتی وسطا هم بیدار نشدم و یه سره خوابیدم تا صبح؟

احتمالاً خیلی خسته بودم. آره.. حتماً برای اون بوده. غروبم باشگاه بودم و انرژیم تخلیه شدهبود. وگرنه دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه. هرچند میدونستم که سرسختانه داشتم با این فکر مبارزه میکردم که دلیل اصلیش آرامشی بود که از اون دختره گرفتم. نمیدونم چرا انقدر حس خوبی داشت پناه شدن برای آدمی که تو اون لحظه مظهر بی پناهی شده بود!

نگاهم خورد به پیرهنم که افتاده بود روم. بازم این توجهاتش گیجم کرد. با حالی که دیشب داشت بعید میدونستم حواسش به این چیزا باشه.

یه نگاه به ساعت کردم ۷ و نیم بود. اتاق خالی هم نشون میداد که رفته به کاراش برسه. نمیدونم چرا ولی حس میکردم با اتفاق دیشب بهراد ولش نمیکنه و من اصلاً دلم نمیخواست دوباره این اتفاقات تکرار بشه.

از طرفی هم میدونستم بهراد آدم تیزیه. اگه زیادی طرف دختره رو میگرفتم ممکن بود به چیزی که نیست مشکوک بشه و از لج منم که شده بدتر کنه پس باید عاقلانه رفتار میکردم!

رفتم تو ساختمون و از سر و صدایی که تو سکوت خونه از سمت آشپزخونه شنیدم حدس زدم که باید اونجا  باشه. نمیدونستم با اتفاق دیشب و خوابیدن عجیب غریبمون در کنار هم الآن چه جوری باید باهاش رو به رو بشم و چه توجیهی برای کارم بیارم. شاید بهتر بود مثل خودم باشم تا طبق معمول جرات نکنه مستقیم به چشمام نگاه کنه اینجوری منم راحت تر بودم.

هنوز پامو تو آشپزخونه نذاشته بودم که صدای ضعیف و بی حالشو شنیدم:

– تو یه آدم عقده ای هستی. کاملاً معلومه که عقده های بچگیتو داری سرم خالی میکنی .درسته نمیشناسمت. ولی میتونم بفهمم کسی تو زندگیت بوده که عین سگ کتکت میزده. تو هم… تو هم فقط داری بازتاب رفتار اون و رو بقیه .. پیاده میکنی. این … نهایت رذالت یه آدم و نشون میده.

چشمام و محکم بستم .نباید این حرف و میزد. نباید به بهرادی که خودشم میدونست داره چوب بچگی و عقده هاشو میخوره این حرف و میزد و آتیش عصبانیتش و تند تر میکرد .

هرچند که اون از چیزی خبر نداشت.

شاید بهراد زیادی نسبت به من و مسائل شخصیم بی تفاوت بود ولی من غیر مستقیم در جریان خیلی از اتفاقات زندگیش بودم. میدونستم بچگی پر تنشی و داشته که ناخودآگاه رو رفتارهای الآنش تاثیر گذاشته. درست مثل خودم. فقط نحوه تاثیر گذاریش بود که با هم فرق داشت.

وقتی بحثشون سر معذرت خواهی و لحن عصبی و تند بهراد و شنیدم فهمیدم که کار داره به جاهای باریک میکشه. از طرفی دلم میخواست زودتر بفهمم علت این ناله های دختره چیه و باز بهراد چیکارش کرده.

یه قدم رفتم جلو و تو چهارچوب در آشپزخونه تقریباً خشکم زد. با دیدن دریاچه خونی کهزیر دستشون راه افتاده بود. نگاهم به دست دختره که داشت محکم فشرده میشد و شیشه خورده های روی زمین افتاد فهمیدم قضیه از چه قراره..

هنوز منو ندیده بودن ..با بالا رفتن دست بهراد برای مشت کوبیدن تو صورت درهم شده از شدت دردش به خودم اومدم و با صدای بلندی کاملاً بی اختیار گفتم:

– وای به حالت اگه مشتت فرود بیاد بهراد!

نگاه متعجبشون و که دیدم قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم و با خشم به بهراد خیره شدم. یه جوریی میخواستم با این نگاه دست پیش و بگیرم که پس نیفتم. که بهرد نپرسه تو چرا انقدر داری واسه این دختره کاسه داغتر از آش میشی.

بهراد مشکوک نگام کرد و بعد از جاش بلند شد. بدون اینکه حرفی بزنه با همون قیافه برزخیش از کنارم رد شد و رفت. ولی همون نگاهش بهم فهموند که دید خوبی به این حضورم نداشته و مطمئنم تلافیشو یا سر من یا سر این دختره درمیاره.

رفتم سمت دختره که با دست سالمش محکم داشت زخم اویکی دستشو فشار میداد. نمیدونم چی باعث میشد که راهمو نکشم و برم. چرا به جای عقب گرد کردن داشتم همینجور جلو میرفتم؟ چرا نشستم جلوش و با دیدن خون راه افتاده از دستش اخمام در هم کشیده شد؟

درست مثل کارهای این یکی دو روزم که بدون اختیار و اجازه خودم بودن دستم جلو رفت ومشغول جمع کردن شیشه ها از رو زمین شد. این کار وظیمه من بود؟ مسلمه که نه. پس چرا..

با نگاه خیره و دردمند دختره فرصت پیدا کردن جواب چراهای ذهنم و نداشتم.  زل زده بود بهم و من نمیتونستم نگاهش و بخونم. شایدم میتونستم و نمیخواستم باور کنم که با نگاهش داره التماسم میکنه که یه جوری از این وضعیت نجاتش بدم. آخه چه جوری میتونستم؟ من خودم یکی از عوامل این بلایی بودم که سرشون اومده بود. هرکاری میکردم به ضرر خودم تموم میشد.

منم مثل خودش مات چشمای بی حال با اون هاله سیاه دورش شده بودم که یهو نگاهش چرخید سمت دستم و اخماش تو هم رفت.

قبل از اینکه فرصت تجزیه و تحلیل داشته باشم نچی کرد و به کمک دست سالمش و کابینتا از جاش بلند شد و تو همون حین زیر لب گفت:

  • دستتون و بریدی که.

نگاهم افتاد سمت انگشتم .انقدر جزئی و بی اهمیت بود که اصلاً نگاهشم نکردم. چون صحنه عجیب تری برای دیدن داشتم. دختره بلند  شده بود از تو یکی از کابینتا برام چسب زخم آورده بود. اگه بگم تمام وجودم اون لحظه چشم شده بود دروغ نگفتم.

خونی که از دستش راه افتاده بود خیلی شدید نبود ولی به هرحال یه خراش بود. با وجود اوندستم و برگردوند سمت خودش و چسب زخم و بیشتر با کمک دست سالمش دور انگشتم پیچید.

نگاهم برای ثانیه ای ازش جدا نمیشد. خیره بودم بهش.. این توجهات برای چی بود؟ چرا نمیتونستم درکش کنم؟ حتی قدر ذره ای. یعنی واقعاً میتونستم بین اون و بقیه جنسای  مونث دور و برم فرق بذارم یا همه این کاراش به خاطر جلب توجهم بود؟ انگار سوالام و از چشمام خوند که گفت:

  • بیخود. فکر و خیال نکنید دوباره! این.. لیوان و .. من شکوندم .. تقصیر من بود. وگرنه.. هیچ قصدی ندارم!

نمیدونستم داشت متلک مینداخت یا جدی میگفت. ولی هرچی بود از درکش عاجز بودم .همینطور خیره بهش مونده بودم که از جلوم بلند شد و شیشه خورده هایی که تو دستش جمع کرده بود و ریخت تو سطل آشغال.

دیگه نتونستم بیشتر  از این اونجا تاب بیارم. حس میکردم هرچی بیشتر بمونم اراده ام سست تر میشه و من اصلاً اینو نمیخواستم.

بلند شدم و رفتم بالا تو اتاقم. میخواستم هرجور شده خودم و سرگرم کنم تا فکرم دیگهمشغول اون دختره نشه. ولی مدام صحنه خونی که از دستش سرازیر شده بود جلوی چشمم جون میگرفت و اعصابم به هم میریخت. یعنی تونسته جلوی اون خونریزی و بگیره؟ اگه نتونه. خو… خودش به درک.. جواب حبیب و چی بدیم؟ این بهراد عوضی نمیذاره این دختره تا دو سه روز دیگه سالم بمونه.

بیشتر از نیم ساعت دووم نیاوردم. رفتم پایین و تو آشپزخونه سرک کشیدم ولی نبود.

با دیدن یعقوب  رفتم طرفش  و گفتم:

  • تو این دختره رو ندیدی؟

  • چرا آقا.

سرش و انداخت پایین که باعث شد با عصبانیت بهش بتوپم:

  • زیر لفظی میخوای؟ بگو کجاس دیگه؟

  • آقا بهراد دستور دادن ببرمش تو اتاق و .. دستاش و .. از سقف آویزون کنم.

  • برای چــــــــــــی؟!

  • ن .. نمیدونم آقا ولی .. ولی بعدش بهم گفت که برم از تو زیرزمین.. شلاق اسب سواریش وبیارم الآنم تو همون اتاقه!

مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم. انتظار حرکت بعدی بهراد و داشتم ولی این دیگه خارج از درکم بود. نکنه بهراد دوباره به زمانی برگشته باشه که فقط با قرص میتونه یه آدم معمولی باشه؟ با این چیزایی که ازش میدیدم همچین چیزی بعید نبود. آخه اون دختر چه ربطی داشت به گذشته پر از نکبتش؟

  • آقا من.. موقع بستن دستش دیدم کف دستش بریده و هنوز.. خونریزی میکرد. به آقا بهرادم گفتم ولی گفت تو کارتو بکن. آقا.. به من ربطی نداره. ولی اگه جلوشو نگیرید. دختر بیچاره از خونریزی تلف میشه ها!

نفهمیدم از کار احمقانه بهراد تعجب کنم یا دلسوزی یعقوب واسه این دختره. انگار با رفتارای عجیبش بدجوری همه رو تحت تاثیر قرار داده بود. حتی بهراد و که حرصش و اینجوری داشت سرش خالی میکرد.

داشتم میرفتم که یعقوب با من من گفت:

  • آقا من.. من چیزه. یعنی بابام بخیه زدن میدونست .. منم یه چیزایی بلدم!

سرم و تکون دادم و رفتم سمت اتاقی که بهراد توش بود ..خیلی خودم و کنترل کردم که بیگدار به آب نزنم و اول جوانب و شرایط بسنجم بعد جوری که بهراد شک نکنه جلوشو بگیرم.

در و باز کردم و رفتم تو. دختره عین یه تیکه گوشت بی حس  از سقف آویزون شده بود و بهراد داشت با تمام زورش به پشتش شلاق میزد و زیر لب با لحن عصبیش می غرید:

  • بگو معذرت میخوام حرومی. بگو غلط کردم. گه خوردم. یالا.. مطمئن باش تا نگی دست بر نمیدارم. پس به نفعته که اون زبون بی صاحابت و باز کنی. بگو غلط کردم. بگــــــــــــو!!!

اینبار سکوت دختره به خاطر این بود که بیهوش شده بود ولی بهراد همچنان به کارش ادامه میداد. کلافه شدم. من صحنه های بدتر از این و پیش حبیب دیده بودم ولی نمیدونستم چرا این صحنه انقدر داشت فشارم و بالا میبرد. یعنی تحملم کم شده بود که انقدر اعصابم خورد بود و دلم میخواست یه جوری جلوشو بگیرم؟

رفتم جلو و شلاق و با خشونت از دستای بهراد کشیدم بیرون و داد زدم:

  • بس کن دیگــــــــــه. یه تیکه گوشت و داری میزنی که حرصت و سرش خالی کنی؟ مگه نمیبینی که خیلی وقته بیهوشــــــــــه؟

نگاه ناباور بهراد به دختره چرخید. انگار نمیتونست باور کنه که دختره تا بیهوشی رفت ولی یهکلمه نگفت معذرت میخوام. داشت نفس نفس میزد و صورتش از عصبانیت سرخ بود. دیگه باورم شد که برگشته به روزای خیلی دور زندگیش و دوباره باید مصرف قرصاشو شروع کنه.

شلاق و کوبیدم تخت سینه اش و با لحن کوبنده ام گفتم:

  • برو تو اتاقت تا من بیام .باید با هم حرف بزنیم.

نگاه پر از خشمشو ازم گرفت و بی حرف رفت بیرون. برگشتم سمت دختره.. دورش زدم و رفتم جلوش وایستادم. چشماش بسته بود و نفساش منقطع و بریده بود. ساعد و بازوش از خونریزی کف دستش که هنوز ادامه داشت خون خشک شده بود صحنه بدی و ایجاد کرده بود.

نمیدونم چرا ولی از دستش عصبانی بودم. احساس میکردم از سر لج و لجبازی با بهراده که خودشو به اینجا رسونده. میتونست برای سالم نگه داشتن خودش از راه های دیگه ای استفاده کنه و انقدر خودداری کردن تو کتم نمیرفت.

پوزخند تلخی رو لبم نشست و گفتم:

  • ارزش داشت که به خاطر یه معذرت خواهی خودتو به اینجا بکشونی؟

فکر میکردم دیگه از حال رفته و صدامو نمی شنوه ولی همینکه رومو برگردوندم که برمصدای ضعیف و بی جونشو شنیدم…

  • آره..

برگشتم سمتش. چشماش نیمه باز شده بود و بهم نگاه میکرد.

بی توجه به وضعیتش توپیدم:

  • اگه یه نگاه تو آینه به خودت بندازی میفهمی واقعا داشت یا نه.

صداش نامفهوم بود ولی از لا به لای کلمه های بریده بریده اش شنیدم که گفت:

-حداقل … عزت نفسمو.. حفظ کردم. تنها … چیزی که برام.. مونده!

دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. فقط زل زدم بهش. نه … من هیچ جوره این دختره رو نمیتونستم درک کنم. این دختره با تمام باور ها و تصورات من تضاد داشت و تمام تجربیات سالهای اخیرم و با رفتار و حرفاش زیر سوال برده بود. شایدم من آدمای زیادی رو نمیشناختم و ذهنم خیلی محدود بود. ولی رفتارای این آدم برای هرکسی به جز من عجیب بود.

از اتاق اومدم بیرون و همونطور که به سمت پله ها میرفتم با بی سیم به یعقوب گفتم:

  • برو تو اتاق. دستای این دختره رو باز کن. ببین اگه زخمش بخیه میخواد بزن براش. بعدشمبذار تو همون اتاق بمونه… نیارش بیرون!

  • چشم آقا. همین الآن..

رفتم تو اتاق بهراد. طبق معمول این چند روز اخیر داشت سیگار میکشید.

تا منو دید با صدای بلندی گفت:

  • هیربد شروع نکن که اصلاً حال و حوصله ندارم.

  • خوبه.. خودتم میدونی چی میخوام بگم و بازم داری کارای مزخرفتو ادامه میدی!

  • رفتارهای این سلیطه منو به این روز میندازه. نمیخوام پیش خودش فکر کنه که در برابرش کم آوردم. فکر میکنه چون میخوایم واسه حبیب سالم نگهش داریم هر گهی که دلش خواست میتونه بخوره.

با یادآوری اینکه حبیب تا ۲ روز دیگه میاد اخمام بی اختیار رفت تو هم .منی که داشتم لحظه شماری میکردم تا این قائله هرچه زودتر تموم بشه حالا از اومدن حبیب ناراحت بودم؟ نه. معلومه که نه.. فقط.. فقط میخوام یه کم بگذره تا این دختره زخمای تنش خوب شه بعد بدیم بهش.

تو اصلاً حواست هست که دوباره داری قرص لازم میشی؟ هیچی نگفت و فقط سیگارش و دود کرد.

  • بهراد. حبیب ۲ روز دیگه میاد.. نگو نمیشناسمش که باور نمیکنم. میدونی که هر دختری و اول سرتا پا بررسی میکنه بعد میخرتش. تو تو این چند روز گذاشتی یه جای سالم تو بدن این دختره بمونه؟

  • دیگه به اینجام رسونده.. نمیتونم تحملش کنم. به درک.. فوقش حبیب که اومد بهش میگم چه دختر وحشی و عوضی ایه که اتفاقاً اینجوری بیشتر طالبش میشه.

کلمه وحشی تو گوشم مدام تکرار شد. این دختره وحشی بود؟ نگاهم افتاد به چسب زخمی که با دقت دور زخم انگشتم پیچیده شده بود. چه جوری بهراد محبت های این دختره رو نمیدید و بهش میگفت وحشی؟ چه جوری بود که من داشتم اینا رو میدیدم؟ منی که تا چند روز پیش به جز خودم نه کسی و میدیدم و نه دوست داشتم که ببینم.

برای اینکه بهراد و مشکوک به چیزی نکنم همونطور از در بیرون میرفتم زیر لب ولی با حرص گفتم:

  • هر غلطی دلت میخواد بکن. خودتم برای سوالای حبیب آماده کن.

رفتم پایین و نفهمیدم چی شد که پاهام منو تا پشت در اون اتاقی که دختره توش بود کشوند.

لای در باز بود و من یعقوب و دیدم که کنار پای دختره نشسته و داره زخمشو بخیه میزنه.

میدیدم که دختره داره با همون حال زارش یه چیزی میگه و یعقوب داره با اخمای آویزون جوابشو میده و همش سرش و به نشونه نه میندازه بالا.

دلم میخواست ببینم چی میگن ولی اگه جلوتر میرفتم ممکن بود جلب توجه کنم برای همین همونجا وایستادم تا یعقوب بیاد و حالشو بپرسم.

یه حسی مدام بهم میگفت ولش کن هیربد. برو به زندگی و کار خودت بچسب. ولی اونیکی حسم که عجیب قوی تر بود منو به دلایل نامعلوم همچنان همونجا نگه داشته بود. یه حس دیگه هم بود که مدام میگفت برو تو و خودت بهش سر بزن. ولی شدیداً داشتم باهاش مقابله میکردم.

بالاخره یعقوب اومد بیرون و قبل از اینکه در و ببنده از لای در دیدم که دختره رو زمین بی حال افتاده. رفتم طرفش و گفتم:

  • چی شد؟ زخمشو بستی؟

  • بله آقا. بخیه زدم.. به زور خوابوندمش که یه کم استراحت کنه. جون نداشت حرف بزنه ولی میخواست بلند شه.

واسه چی بلند شه؟

  • آقا میخواست بیاد ناهار درست کنه.. گفت.. گفت آقا هیربد دیشبم به خاطر من شام نخورده.. زخم معده داره باید حتماً یه چیزی بخوره.

با حرف یعقوب یه چیزی تو وجودم فرو ریخت. حس کردم تمام تنم واسه ثانیه ای لرزید. این دختره با این کاراش چی و میخواست ثابت کنه؟ میخواست بگه که ما یه مشت موجود رذل و عوضی هستیم ولی اون یه فرشته پاک؟ میخواست کثافت بودنمون و تا این حد به رومون بیاره؟

دیگه طاقت اونجا موندن و نداشتم. نمیتونستم چهره متعجبم و پنهان کنم و دوست نداشتم یعقوب این قیافه درمونده ام و ببینه. چرخیدم و رفتم تو حیاط و یه سیگار روشن کردم.

آخرین باری که کسی نگران زخم معده ام شده بود کی بود؟ اصلاً کی میدونست؟ یادمه فقط مادرم این دردی رو که از سن کم باهاش درگیر بودم و میدونست. ولی چی کار کرد؟ اصلاً نگرانم شد؟ نه… جوری رفتار میکرد که انگار اصلاً همچین چیزی رو فراموش کرده بود. یا عادی ترین اتفاقی بود که برای هرکسی میفتاد و لازم نبود که خیلی نگران این قضیه باشه.

یادمه ۱۰ سالم بود که واسه تنبیه منو از صبح انداخت تو انباری و خودشم رفت بیرون. تا شب اونجا گشنه و تشنه موندم و از درد معده به خودم پیچیدم. التماسش میکردم که بزاره بیام بیرون ولی یه بارم نیومد بهم سر بزنه. آخر شب وقتی خون بالا آوردم اومد و مجبور شد دکتربیاره بالا سرم.

خانواده های ما تقریباً همشون این رفتار و داشتن. حالا یه سری کمتر و یه سری شدیدتر. برای همین بود که رفتارای این دختر خیلی برامون عجیب و غریب به نظر میرسید.

سریع رفتم تو اتاقم و درحالیکه نفس نفس میزدم چهره برافروخته ام و تو آینه نگاه کردم .

انگار آدم توی آینه داشت فکرم و میخوند و باهام حرف میزد. داشت میگفت:

  • هیربد این فکرا چیه میکنی؟ یادآوری گذشته ای که سعی تو فراموش شدنش داری واسه چیه؟ یادآوری کارای زنی که فقط اسم مادر روش بود چه دردی از دردات دوا میکنه؟ درسته تو محبت مادر و نداشتی. الآن میخوای چی کار کنی؟ نکنه میخوای این دختره رو نگه داری تا جای خالی مادرتو برات پر کنه؟

دیگه بس بود هرچقدر انکار کردن. دلم میخواست حداقل با این آدم توی آینه صادق باشم و حقیقت احساسی که تو وجودم بود و رو کنم.

  • نه. من نمیخوام مادرم باشه. ولی محبتشو میخوام. میخوام که مال من باشه. میخوام واسه یه بارم که شده یکی تو زندگیم باشه که براش اهمیت داشته باشم. که بهم محبت کنه. یه محبت واقعی. نه نقش بازی کردن.

هه… چی فکر کردی با خودت؟ از کجا میدونی محبتش واقعیه؟ این دختره فقط واسه اینه که تو ندیش دست حبیب داره یه جورایی دلبری میکنه. ولی همینکه بفهمه نجاتش دادی براش یکی میشی مثل بهراد و حبیب… که تو روت تفم نمیکنه.

  • نمیذارم. نمیذارم کار به اونجا بکشه. اصلاً مجبورش میکنم. من قدرتشو دارم. شده حتی به زور پیش خودم نگهش میدارم.. حتی اگه دلش نخواد. درست مثل همین یه هفته ای که دلش نمیخواست اینجا باشه ولی بازم با شرایط کنار اومد و انقدر بهم توجه نشون داد.

  • تو دیوونه شدی.

  • آره… دیوونه شدم و میخوام واسه یک بار هم که شده بدون کمک گرفتن از عقل و منطقم یه تصمیم بگیرم و جلو برم.

بالاخره بعد از کلی کنجار رفتن با خودم و فکرای تو سرم تصمیمم و گرفتم . باید از هر راهی که میتونستم از دست حبیب نجاتش میدادم. حتی فکرشم نمیتونستم بکنم که ۲ روز دیگه خودم دو دستی تقدیمش کنم به کسی که روح و روانش و متلاشی  میکرد. ارزش روح پاک این دختر خیلی بالاتر از این بود که رو لجن خونه حبیب از بین بره. اگه میدادمش اونم وقتی میدونم حبیب با دخترا چیکار میکنه. چه جوری میتونستم خودم و ببخشم؟

نمیذاشتم دست حبیب بهش برسه. نه برای اینکه آزادش کنم و بدمش دست خانواده اش. نه …

برای اینکه واسه همیشه برای خودم نگهش دارم.

با اینکه از تنها موندن این دختره با اهالی این خونه به خصوص بهراد میترسیدم ولی باید میرفتم. وقتم کم بود. باید دنبال یه راه حل حساب شده میگشتم.

با بی سیمم یه جوری به یعقوب حالی کردم که از راه دور حواسش به دختره باشه و نذاره کسی اذیتش کنه. اونم انگار از خداش بود و قبول کرد. اینجوری با خیال راحت تری میتونستم برم و برنامه هام و راست و ریست کنم. فقط امیدوار بودم دست دست کردنم تو تصمیم گیری کار و از کار نگذرونه.

×××××

نمیدونم چه ساعتی از روز بود که با تکون های دستی از خواب بیدار شدم. تو یه اتاق بودم ولی نه به سردی اتاق خودم. نمیدونم اتاق گرم بود یا دمای بدن من زیادی بالا بود.

از طرفی میلرزیدم و از طرفی احساس گرما میکردم. از شدت ضعف و بی حالی نمیتونستم تکون بخورم و فقط چشمام و میچرخوندم تا موقعیت و تشخیص بدم. سایه کسی افتاده بود روم و قبل از اینکه بخوام بفهمم کیه صدای آشنای یعقوب و شنیدم:

  • بلند شو دختر جون.

ساعت چنده؟

  • نصفه شبه. از صبح تا حالا بیهوشی. بلند شو اینو بخور. تب داری.

نیم خیز شدم ولی دستم نتونست وزنم و نگه داره و دوباره افتادم. اینبار یعقوب کمکم کرد.

بلندم کرد و تکیه امو داد به دیوار.

لیوانی که دستش بود و به دهنم نزدیک کرد و با لحن ملایمی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:

  • اینو بخور برات خوبه. رد خور نداره. تب و سریع میاره پایین.

  • این… چیه؟

  • یه دم نوشه.

لحنش تو کسری از ثانیه پر از غم شد.

  • زنم.. همیشه به دخترم میداد که بخوره.

نمیدونستم زن و بچه داره. پس اینجا چیکار میکرد؟ لیوان و از دستش گرفتم که خودم بخورم ولی قبلش پرسیدم:

  • زن و… بچت … کجان؟

مردن.

انقدر سرد و خشک گفت که خون توی رگهای منم منجمد شد. بلافاصله اشک از گوشه چشمم سرازیر شد.

  • معذرت میخوام. نمیخواستم … نمیخواستم یادآوری کنم.. متاسفم.

دستی به چشماش کشید و تازه اون موقع فهمیدم اونم گریه کرده. هیچ وقت فکر نمیکردم مردی مثل یعقوب که انقدر خشن و عصبی بود چنین روح لطیفی داشته باشه که بخواد گریه کنه .ولی اشتباه ما اینه که همه رو از رو ظاهرشون قضاوت میکنیم. هیچ وقت به این فکر نمیکنیم چی تو زندگی افراد گذشته که الآن به این روز افتادن. حتی هیربد.. یا بهراد.

  • اسمش زهرا بود. دخترم و میگم. از تو خیلی کوچکتر بود. ولی… چشمات منو یاد اون میندازه. اگه اون شبی که آوردنت اینجا. چشمات بسته نبود. هیچوقت. هیچوقت اونجوری باهات رفتار نمیکردم.

چند قلپ از دمنوش تلخی که آورده بود و خوردم. ولی باعث نشد بغضم از بین بره.

با صدای لرزونم گفتم:

من همون روز فهمیدم که. که تو هم بالاجبار اینجایی و.. بهت .. حق دادم .. آقا یعقوب .. منم پدرم و از دست دادم . خیلی دوسش داشتم. شاید … شاید اگه بود. نمیذاشت … من تو دست اینا. اسیر شم.

لحنش پر از افسوس و شرمندگی شد.

  • کاش … کاری از دستم بر میومد و میتونستم تو رو نجات بدم. تو حیفی.. دختر خوب و پاکی هستی.. حیفی بیفتی دست اون حبیب از خدا بی خبر.

دیگه از شدت گریه به هق هق افتاده بودم. تو تاریک و روشن اتاق دستای یعقوب و پیدا کردم و دو دستی بهش چسبیدم. از تفاوت دمای بدنمون شدت تبم و میتونستم بفهمم که خیلی بالا بود.

  • آقا یعقوب .. منم .. منم مثل زهرات. فقط ازت میخوام .. در حقم پدری کنی .. مثل یه پدر ..

دعا کنی .. تا پاکی دخترت و .. که تنها داراییشه .. ازش نگیرن .. این کار و برام میکنی؟ دستاشو از تو دستام درآورد و از جاش بلند شد.

بازم دستی به صورت و چشماش کشید و گفت:

  • از وقتی اومدی و فهمیدم با این جماعت فرق داری. کار هر روز و هر شبم همینه. امیدوارم خدا رو سفیدم کنه.

همونطور که میرفت سمت در دوباره تاکید کرد که دمنوش و بخورم و منم با وجود مزهتلخش. همه رو سر کشیدم .باید برای رو به رو شدن با حبیب قوی میشدم. شاید میتونستم از خودم و آبروم محافظت کنم.

*

فردای اون روز حالم نسبتاً بهتر بود. کسی هم زیاد کاری به کارم نداشت. حس میکردم یعقوب با همه اختیارات کمی که تو اون خونه داشت هوامو داره و نمیزاره کسی زیاد طرفم بیاد. تنها چیزی که اذیتم میکرد این بود که از زبونشون گه گداری میشنیدم که فردا حبیب میاد و منم وحشتم هزار برابر میشد.

بعد از یه هفته اجازه دادن برم حموم تا واسه حبیب تر و تمیز بشم. بهراد و نمی دیدم. ولی می دونستم تو اتاقشه. فقط واسه ناهار اومد و رفت. ولی هیربد.. اصلاً خونه نبود. از دیروز که قبل از بیهوش شدنم یه لحظه اومد تو اتاق تا همین الآن دیگه ندیدمش.

یکی دوبارم بعضیا سراغش و از بهراد میگرفتن و اونم اظهار بی اطلاعی می کرد. دلم بدجوری شور افتاده بود. نمیدونم چرا. ولی حس میکردم یه ربطی به نبود هیربد داره.

دلرحم ترین آدمای این خونه یعقوب و هیربد بودن.. یعقوب که کاری ازش برنمیومد برای نجات دادنم. ولی دلم میخواست هیربد این روز آخر بود تا حداقل با نگاهم بهش التماس

میکردم که این کار و با من نکنه. نمیدونم چرا فکر میکردم اون میتونه منو نجات بده. با اینکه اون بود که منو دزدید و آورد اینجا. یاد اون شب که تا صبح توبغلش بودم دلم و گرم میکرد .بهم قول داد که به خانواده ام خبر بده. کاش بود تا حداقل ازش میپرسیدم که به قولش عمل کرد یا نه.

تا شب از هیربد خبری نشد و من مدام چشمم به در بود که بیاد. اما نیومد. سوزش زخمای بدنم بهتر شده بود. ولی کف دست باند پیچی شدم هنوز درد داشت.

امیدوار بودم حبیب با دیدن زخم و زیلیای زننده صورت و بدنم از خریدنم منصرف بشه. یعنی میشه؟ اگه .. اگه حبیب منصرف بشه اینا باهام چی کار میکنن؟ خیال خامی بود اگه فکر میکردم منو برمیگردونن سر خونه و زندگی خودم.. شایدم کاری میکردن که مادام العمر تو این خونه براشون خدمت کنم. نمیدونستم.. هیچ پیش بینی ای نمیتوستم درباره آینده داشته باشم. خدا کنه هیچ وقت فردا نشه!

شب بود .. شامشون و خورده بودن و همشون تو اتاقاشون بودن. منم به سفارش یکیشون داشتم دو تا فنجون قهوه میبردم تو اتاقشون.

این وسط واسه هرکی بد شد واسه اهالی این خونه خوب شد. یه کلفت بی جیره و مواجب از صبح تا شب در اختیارشون بود و هم گند و کثافتاشون و تمیز میکرد هم براشون غذا میپخت. یه بار تو یه کتاب خونده بودم هر کسی با فکر خودش سرنوشت و آیندشو میسازه.. یعنی توآینده هر اتفاقی که براش می افته.. یه روزی یه جا بهش فکر کرده و همون فکر اونو به سمتش جذب کرده.

یعنی من واقعاً به همچین روزی فکر کرده بودم؟ اصلاً همچین چیزی تو باور من گنجونده میشد که من بخوام بهش فکر کنم؟

قهوشون و که دادم داشتم میرفتم سمت پله ها که در اتاق بهراد باز شد و اومد بیرون. تو چهارچوب در وایستاد و یه کم من و نگاه کرد بعد سلانه سلانه اومد سمتم. از کششی که به پاش موقع راه رفتن میداد و نداشتن تعادل کافی فهمیدم حسابی مسته. اون شبی که اون نمایش و اجرا کرد انقدری مست نبود که ظاهرش از حالت عادی خارج بشه ولی امشب انگار خیلی زیاده روی کرده بود.

وقتی تو یه قدمیم وایستاد و شروع کرد به حرف زدن با حس بوی مشروب مطمئن شدم.

  • اینجا چه غلطی میکنی؟

میدونستم تو شرایطی نیست که بخوام باهاش کل کل کنم و جوابشو به تندی بدم. خیلی وقت بود که فهمیده بودم هرکاری بخواد از دستش برمیاد و ترس از چیزی نداره. از طرفی دلم میخواست هرچه زودتر از دستش فرار کنم واسه همین گفتم:

  • دو تا از آدمات قهوه میخواستن براشون بردم.

هیچی نگفت. فقط داشت نگام میکرد. نمیفهمیدم پشت این نگاه گنگ چیه. دلمم نمیخواست بفهمم برای همین خواستم از کنارش رد شم برم که دستشو درست کنار سرم چسبوند به دیوار و مانع رفتنم شد.

  • چرا ازم متنفری؟

چشام گشاد شد. بدجوری مست کرده بود و انگار داشت هذیون میگفت. ولی نمیدونم تو اون حال و احوال چرا دلم براش سوخت. با اینکه دلم میخواست سر به تنش نباشه و چشم دیدنش و نداشتم ولی اون لحظه یه غم پنهون و تو صداش حس کردم.

خیره تو چشمای به خون افتاده و آشفته اش زمزمه کردم:

  • من از کسی متنفر نمیشم. تازه اگرم بشم. فکر کنم خودت میدونی چرا. با بلاهایی که تو این مدت بی دلیل سرم آوردی حق دارم که باشم.. مگه نه؟

  • ولی من ازت متنفــــــرم. این لجبازیات عصبیم میکنه. اصرارت به پاک موندن روانیم کرده. مگه میشه آدمی حاضر بشه کتک و شکنجه رو تحمل کنه .. ولی نذاره کسی بهش دست بزنه؟ دلم میخواد سرتو از بدنت جدا کنم وقتی همه تصوراتم و بهم میریزی. وقتی منو یاد گه ترین دوران زندگیم میندازی.. وقتی رو حرف من حرف میزنی.. کسی تا حالا جراتنداشت حرف رو حرفم بیاره .. ولی تو..

  • بالاخره باید قبول کنی خیلی جاها نمیتونی حرفتو با زور پیش ببری.

همونجوری که لحظه به لحظه داشت بهم نزدیک میشد گفت:

  • هه … فکر میکنی اگه قضیه حبیب نبود به این راحتی میتونستی از دستم قصر در بری؟

انقدر نزدیک شده بود که نفسای داغش تو کل صورتم پخش میشد و حالم و بد میکرد. ناخودآگاه چهره اش و که تو فاصله کمی ازم قرار داشت برانداز کردم و تو ذهنم با هیربد مقایسه اش کردم. با اینکه پسرعمو بودن ولی تو ظاهر و باطن کاملاً با هم فرق داشتن. کاش جرات داشتم هیربدم از این فاصله با دقت بیشتری نگاه کنم.

با نزدیک شدنش به خودم اومدم. دستامو آوردم بالا و ساعدم و گذاشتم تخت سینه اش تا جلوتر نیاد و همونطور که زور میزدم تا از خودم دورش کنم گفتم:

  • برو اونور روانی … چت شده امشب؟

زور اون به من می چربید و داشت به فشار ساعد دستم غلبه میکرد.

  • نمیدونم .. تو بگو چم شده .. چطور مرض هیربد و میفهمی .. خیلی راحت تشخیص دادیزخم معده داره. بگو ببینم درد من چیه؟ هوم؟

یه لحظه ماتش شدم. این مسئله انقدر براش سنگین بود که حتی تو مستی هم فراموشش نکرده بود؟ پس حدسم درست بود عکس العمل اون شبشم فقط از روی حسادت بود.

  • یعنی اگه منم زخم معده داشتم. به فکر غذام بودی؟ آرههههههههههههه؟

سوالی بود که جوابشو خودمم نمیدونستم. بهراد خیلی بلا سرم آورده بود ولی هیربد نه. با اینحال نمیتونستم به قطعیت بگم فقط مرگشو از خدا میخوام. اونم یه آدم بود.. مثل خیلیا دیگه که مشکلات خودشون و داشتن.. مثل یعقوب که فشار زندگی و مرگ عزیزاش اون و به اینجا کشونده و ظاهرش و ترسناک کرده ولی تو دلش هیچی نیست.

نگاه گنگ و متعجبم و دوختم بهش. چی میخواست از جونم اون شب؟ صدای خمار و کشیده اش موهای تنم و سیخ  کرد.

  • اونجوری نگام نکن. همیشه وقتی این چشما رو تو این حالت میبینم وحشی میشم. یهو دیدی این شب آخر کار دست جفتمون دادما.

چی داشت میگفت؟ حرفای جدیدی میزد که نمیفهمیدم. حرفایی که میترسوندم. من اینهمه عذاب و درد و بدبختی تحمل نکردم که دوباره گیر بهراد بیفتم .

از فکر و خیال اومدم بیرون. صورتش به قدری به صورتم نزدیک شده بود که لبامون تقریباًداشت مماس میشد. بالاخره خون به مغزم رسید و با خشونت زدم تخت سینه اش و پرتش کردم عقب.

تو حالت مستی نتونست زیاد تعادلشو حفظ کنه و از پشت خورد زمین. احساس کردم سرش خورد به نرده ها. یه لحظه خواستم برم پایین و اصلاً محلش نذارم. ولی .. ولی اگه طوریش میشد چی؟ چون از جاش تکون نمیخورد.

نفسمو کلافه فوت کردم و با ترس و لرز رفتم طرفش. نفس میکشید ولی حالش اصلاً خوب نبود. نه به خاطر ضربه ی من. به خاطر بدمستیش.. انگار خودشو تو مشروب خفه کرده بود..

صورتش قرمز بود و زیر لب حرف میزد و گاهی سرفه میکرد.

هرکاری کردم نتونستم بی خیال از کنارش رد بشم. دروغ چرا.. یه کم دلم براش سوخت ..

تو این چند روز تا حالا انقدر ضعیف ندیده بودمش..

دست انداختم زیر بازوش و کمکش کردم بلند شه.. به هوش بود و خودشم واسه بلند شدن تلاش کرد وگرنه زورم بهش نمیرسید.. کشون کشون بردمش طرف اتاقش.

وزنشو کاملاً روم انداخته بود و دستش که به زخمای شلاق پشتم میخورد نفسم میرفت. وارد اتاقش که شدیم شروع کرد به عق زدن. ولی بالا نیاورد. سریع بردمش دستشویی اتاقش.  همینکه رسوندمش تو بالا آورد. خوشحال شدم چون اینجوری زودتر مستی از سرش میپرید.

خواستم از دستشویی بیام بیرون که حس کردم نمیتونه رو پاهاش وایسته. دستشو به لبه روشویی گرفت که بلند شه ولی دوباره محکم خورد زمین. تنش برعکس چند دقیقه پیش هی داشت سردتر میشد. حدس زدم حتماً فشارش افتاده.

دوباره رفتم طرفش و با تمام زور نداشتم بلندش کردم. باند دور دستم خونی شده بود. یعقوب گفته بود نباید چیز سنگین بلند کنم تا بخیه اش باز نشه ولی اهمیت ندادم.

شیر آب و باز کرد و اونم با چشمای بسته چند مشت آب به صورتش پاشید و دهنش و شست.

دوباره دستشو انداختم دور شونه ام و بردمش خوابوندم رو تخت .

چرخیدم برم بیرون که مچ دستم و گرفت.

  • کجــــــــا؟ آروم گفتم:

  • میام الآن.

چشماشو نیمه باز کرد و نگام کرد. فرصت معنی نگاهشو نداشتم دستمو از دستش بیرون کشیدم و رفتم پایین. با یه لیوان آب قند برگشتم بالا..

کمکش کردم تا یه کم بلند شه و آب قند و قلپ قلپ و به زور به خوردش دادم و دوبارهخوابوندمش رو تخت. خدا رو شکر کردم که کله اش داغه و تو حال خودش نیست. وگرنه معلوم نبود فردا چه متلکایی که بارم نمیکرد.

از چشمای بسته و نفسای منظمش فهمیدم خوابش برده. منم یه کم دیگه با دستمال رو صورتش کشیدم و وقتی دمای بدنش پایین اومد بلند شدم برم تو اتاق خودم که پشیمون شدم.

از یه طرف دیدم ساعت ۳ و نیم نصفه شبه و من تو این تاریکی وحشت میکردم که تا ته باغ برم. از طرف دیگه ترسیدم که دوباره حالش بد شه. دلم نمیخواست بعداً خودمو سرزنش کنم که چرا وقتی میتونستم واسه کسی کاری کنم نکردم…

همونجا گوشه اتاق نشستم رو زمین و زانوهام و بغل کردم. شروع کردم به ذکر گفتن و در همون حین به اتفاقات فردا فکر میکردم.

قطعاً فردا یا بدترین روز زندگیم میشد یا بهترین. میدونستم در هر شرایطی خدا رو دارم امیدم فقط به اون بود ولی باز ترس و وحشت بدجوری تو دلم رخنه کرده بود.

دوباره یاد هیربد تو ذهنم پررنگ شد ..یعنی کجا بود؟ چرا یهو تو روز آخر گم و گور شده بود؟ چرا امید داشتم حداقل اون جلوی حبیب و بگیره؟

چه امید واهی و بیهوده ای. میدونستم این چند وقته خیلی داره غیر مستقیم برام دل میسوزونه..

حتماً رفته بود که اصلاً زاری و التماس منو نبینه و دست و دلش نلرزه. آره.. مسلماً قبلاً   هم تجربه این کار و داشته. شاید اون موقع هم تو لحظه موعود محل و ترک میکرده تا راحت تر با قضیه کنار بیاد.

تا صبح از ترس و استرس چشم رو هم نذاشتم. یکی دو بار رفتم بالا سر بهراد. یه بارم به درخواست خودش براش آب آوردم و بهش دادم .. هرچند بازم تو خواب و بیداری بود.

تا نزدیک صبح همونجا نشسته بودم و پلک رو هم نذاشتم. نمیدونم چه ساعتی بود همونجوری که سرم رو زانوم بود خوابم برد.

*

با صدای فنرای تخت از جا پریدم. انقدر اعصابم ضعیف شده بود و چشمم ترسیده بود که با کوچکترین صدایی از خواب میپریدم .دیدم بهراد بیدار شده و داره از رو تخت بلند میشه.

میخواستم صبح قبل از اینکه بیدار شه از اتاق برم بیرون.. ولی این خواب بدموقع نذاشت.

هنوز منو ندیده بود که گوشه اتاق مچاله شده بودم. از رو تخت اومد پایین و داشت میرفت سمت دستشویی که یهو نگاهش رو من ثابت شد. شاید یک دقیقه مشکوک و متعجب داشت بهم نگاه میکرد. حتماً داشت اتفاقات دیشب و یادآوری میکرد. ولی کاش برای همیشه ازذهنش پاک میشد.

منم بدون حرف بهش نگاه میکردم.. که یهو زد زیر خنده. یه قهقهه بلند که از درکش عاجز بودم.

خوب که خنده هاشو کرد میون نفس نفس زدناش گفت:

  • خوبه .. خیلی خوبه .. دیدی .. هیربد قالت گذاشت .. آویزون من شدی .. تا از دست حبیب

.. نجاتت بدم .. نه؟ چقدر… شما دخترا کودنید .. فکر میکنید بقیه هم .. مثل خودتونن .. که گولتون و بخورن؟

نگاه پر از تاسفمو بهش دوختم و از جام بلند شدم.

همونطور که میرفتم سمت در گفتم:

  • برای راضی کردن و جلب توجهت خیلی کارای دیگه میتونستم بکنم. اگه دیشب میدونستم هشیاری و کارام یادت میمونه.. هیچ وقت طرفت نمیومدم.

  • چرا؟

برگشتم سمتش .. دیگه نمیخندید در عوض یه اخم غلیظ بین ابروهاش جا خوش کرده بود. – چون از همین حرفای الآنت می ترسیدم. میترسیدم فرق انسانیت و با هزار چیز غلط دیگه ایکه تو ذهنته نفهمی.

هرچقدر منتظر جوابش شدم چیزی نگفت. برگشتم برم که با لحن سردی وجودم و لرزوند.

  • حبیب امروز میاد.

نتونستم بغض و لرزش صدامو مهار کنم.

  • میدونم.

دیگه نموندم تا بهراد بیشتر از اون شاهد ضعفم باشه. دوییدم بیرون و خودم و رسوندم به آشپزخونه و از ته دل زار زدم.

*

بالاخره لحظه ای که در حد مرگ ازش واهمه داشتم رسید و من فقط تونستم عین مجسمه خشک بشم.

یکی از آدمای بهراد با عجله اومد تو و از پایین پله ها داد زد:

  • آقا بهراد .. بیاید .. حبیب و دار و دسته اش اومدن.

قلبم داشت از جا کنده میشد.. سریع یکی از قرصام و خوردم که این وسط قلبم یهو کاریدستم نده.. همونجا رو صندلی آشپزخونه نشسته بودم و از جام تکون نمیخوردم .. زیر لب مدام آیت الکرسی میخوندم و خدا رو صدا میزدم. نمیدونستم چرا امید داشتم که هیربد امروز پیداش بشه. ولی انگار از اولم اون آدم و اشتباه شناختم که فکر کردم برام دل میسوزونه.

صداشون و واضح نمیشنیدم. انگار تو سالن اصلی بودن و فقط صدای نامشخص حرف زدن چند نفر میومد. تا اینکه یکی اومد تو آشپزخونه و گفت که دنبالش برم.

کاش خود بهراد میومد. شاید اینجوری میتونستم تو لحظه های آخر به پاش بیفتم و التماسش کنم… شاید دلش نرم میشد.

به ناچار بلند شدم و دنبالش رفتم.. تمام تنم میلرزید و این کار و برام سخت تر میکرد.. از شدت استرس به نفس نفس افتاده بودم و ندیده میدونستم رنگ صورتم با گچ دیوار فرقی نداره. دلم میخواست محکم باشم چون دوست نداشتم حبیب ترس و تو چشمام ببینه.. ولی نمیشد.

از دور دیدمش. یه مرد میانسال که ثروت از سر و روش میبارید.. قد بلند و چهار شونه. موهای جو گندمیشم از پشت بسته بود و ظاهر خیلی خوب و ترتمیزی داشت. ولی چهره اش به واسطه شناختی که ازش پیدا کرده بودم زننده و کریه بود.

کسی که اومده بود دنبالم یقه امو گرفت و با یه حرکت پرت کرد جلوی حبیب. به زود خودمو کنترل کردم که نیفتم و چند قدم ازش فاصله گرفتم.

برگشتم به بهراد نگاه کردم. حواسش به من نبود و با اخم غلیظی به حبیب خیره شده بود.

انگار میخواست از چهره اش بخونه نظرش راجع به من چیه و باب میلش هستم یا نه..

سرمو چرخوندم و هراسون به چشمای حریص حبیب خیره شدم. از بالا تا پایین داشت با نگاهش اسکنم میکرد. کم کم گوشه لباش به نشونه لبخند کش اومد. اومد سمتم. دیگه جا نداشتم برم عقب. جلوم وایستاد و با دستش چونه ام و نگه داشت و دقیق تر تو چهره وحشت زده ام خیره شد.

با همون سیگاری که گوشه لبش جا خوش کرده بود گفت:

  • این زخم و زیلیا واسه چیه؟ صدای بهراد و شنیدم:

  • چموشی میکرد.. مجبور شدیم یه کم آدمش کنیم.

  • پس از اون وحشیـــــــــــاس.

  • آره.. تقریباً.

زیر لب جوری که فقط من صداشو شنیدم گفت:

  • ولی این چشمای هراسون چیز دیگه ای میگه.

لبخند هوسناکش مو به تنم سیخ کرد.

چونه امو ول کرد و رو به بهراد گفت:

  • ظاهر الآنش که چنگی به دل نمیزنه. جای دیگه اش سالمه؟

  • اگه سالم نبود که واست کنار نمیذاشتیم.

لبخند حبیب جون گرفت.

  • خوشم میاد تو و اون پسر عموت کارتون و خوب بلدید.

رو به آدماش گفت:

  • بچه ها. ببریدش تو ماشین تا بیام.

با اومدن چند تا آدم گردن کلفت که هر کدوم دو تای هیکل من و داشتن با ناباوری و ترس یه قدم عقب گذاشتم. به بهراد نگاه کردم که داشت سیگار میکشید. نگاه منو که دید سریع روشو کرد اونور.

با ناامیدی و چشمای خیس به در ورودی خیره شدم تا شاید از هیربد خبری بشه.. ولی نشد. بهیعقوب نگاه کردم که با درموندگی و ناراحتی بهم نگاه میکرد. طاقت دیدن غمشو نداشتم واسه همین سریع نگاهمو گرفتم و زل زدم به نره خرای حبیب.

داشتن پا به پای من میومدن که یهو حبیب داد زد:

  • چرا دارید لاس میزنید؟ برید جلو بگیریدش دیگه.

با حمله ور شدن یکیشون جیغی از ترس کشیدم و شروع کردم به دویدن. ولی با اون ضعف بدنم نتونستم زیاد دور شم و بلافاصله دستم کشیده شد.

نفهمیدم با چه جراتی برگشتم و با دست آزادم مشت محکمی تو صورت کسی که دستم و گرفته بود زدم.. انقدری قوی بود که از من نخوره. ولی انگار انتظار همچین حرکتی و نداشت که کشید عقب. همینکه دستم ول شد و خواستم ازش فاصله بگیرم افتادم تو بغل یکی دیگه اشون.

صورتم از اشک خیس خیس بود و دیدم و تار کرده بود. ولی تونستم برق شرارت و اشتیاق و تو چشمای حبیب ببینم. تقلا کردم تا از بغل اونیکی بیام بیرون ولی زورش خیلی زیاد بود. با این حال انقدر جیغ زدم و با مشت به سینه اش کوبیدم که نمیتونست راحت بلندم کنه و ببره.

هنوز امید داشتم. حتی به بهراد. برای همین رومو برگردوندم و با تمام توانم جیغ زدم:

  • بهرااااااااااااد.. تو رو خدا نذار منو ببرن. تو رو قرآن.. بهراد جون مادرت به دادم برس. بهرادجلوشون و بگیر.. تو رو خداااااااااااااااا..

دستم داشت کشیده میشد و من خودم و به سمت بهراد میکشوندم و زار میزدم:

  • بهراد به دادم برس. جون هرکی دوست داری به دادم برس. جلوشون و بگیر. بهراد نذار بی آبروم کنن. به خدا خودم کلفتیتو میکنم. نذار آبروم به دست اینا بره. یه کاری بکن.

چشمای پر اشکم نمیذاشت عکس العمل بهداد و ببینم فقط میفهمیدم تند تند داره سیگارشو دود میکنه. نمیدونم چرا و اون لحظه چی به ذهنم رسید که اینبار تقریباً زجه زدم:

  • هیربــــــــــــد… تو به دادم برس. هیربد کجایـــــــــــــی… بیا منو نجات بده هیربـــــــــــــد.

صدای حبیب و شنیدم:

  • اَاَاَاََه .. دیگه حوصلم و سر بردی. عماد.. تمومش کن.

  • چشم آقا.

نفهمیدم منظورش از تمومش کن چیه ولی تو کمتر از یک دقیقه با قرار گرفتن دستمالیجلوی بینیم. صدای جیغ ممتدم خفه شد و خیلی زود همه جا تار شد و پلکام رو هم افتاد. فقط لحظه آخر تو دلم خدا رو صدا زدم و دیگه هیچی نفهمیدم..

×××××

با سرعت در سالن و باز کردم و رفتم تو. صدای جیغ دختره رو از تو حیاط شنیده بودم. دختری که به واسطه تماس با خانواده اش دیگه اسمشو میدنستم …آنالی. باید به اسمش عادت میکردم چون با برنامه من قرار بود تا مدت زیادی پیشم بمونه.

صدای جیغش حالم و خراب میکرد ولی خوشحال از اینکه به موقع رسیدم رفتم سمت سالن اصلی. از دور وایستادم و نگاه کردم. کسی حواسش به من نبود. آدمای حبیب گرفته بودنش و اون مدام جیغ میزد و تقلا میکرد. اگه ذره ای تو گرفتن تصمیم جدیدم مردد بودم الآن دیگه با دیدن این صحنه مطمئن شدم.

منی که همیشه پیش خودم شعارم این بود که کرم از خود درخته و تا دختری خودش نخواد مرد هیچ کاری نمیتونه بکنه… حالا داشتم دقیقاً برعکسشو میدیدم. کجای رفتار این دختر نشون میداد که همچین چیزی رو میخواد؟

کسی که از جسمش گذشته بود و زیر شکنجه تاب آورده بود تا به قول خودش عزت نفسشحفظ بشه. کسی که اینجوری داشت تقلا میکرد و برای نگه داشتن پاکیش التماس میکرد و میجنگید. مسلماً ارزش بالایی داره. نمیتونستم چشمامو رو همچین کسی ببندم.

با صدای جیغش که داشت التماس بهراد و میکرد نگاهم و دوختم به بهراد. از همون فاصله میتونستم کوبش رگ شقیقه اش و پریدن پلکشو تشخیص بدم.

عکس العملاش تو موقعیت های مختلف و حفظ بودم و این رفتارش فقط واسه وقتی بود که از یه چیزی ناراحته و داره خودشو کنترل میکنه. آخرین بار موقع تشییع جنازه عموم.. پدرش این حالتشو دیده بودم. آنالی بهرادی رو که ازش متنفر بود هم تحت تاثیر قرار داده بود.

جیغا و زجه هایی که میزد دل هرکسی و خون میکرد. به جز حبیب که مغرورانه و با لذت بهش خیره شده بود و مطمئناً داشت تو ذهنش نقشه میکشید که چه جوری رامش کنه .

میشناختمش.. میدونستم این دختر بیشتر از هرکس دیگه ای باب میلش بود.

با صدای جیغ آنالی که عاجزانه منو صدا میکرد نگاه خیره امو از حبیب گرفتم .بازم با شنیدن اسمم از زبونش اون چیز مرموز تو دلم فرو ریخت. نخواستم بیشتر از این شاهد عذابش باشم ولی همینکه خواستم برم سمتش یکی از آدمای حبیب بی هوشش کرد. شاید اینجوری بهتر بود. دلم نمیخواست شاهد حرفامون باشه.

ولی دیگه نتونستم بیشتر از این طاقت بیارم. رفتم جلو و راه کسی رو که آنالی رو دوشش بودو داشت میومد سمت در و سد کردم.

نگاه پر از انزجارم  به دستش که با وقاحت داشت رو باسن آنالی کشیده میشد افتاد و اونجا بود که عصبانیتم به اوج رسید.

  • بذارش زمین بی شرف!

با بلند شدن صدام همه چرخیدن سمتم و حبیب با دیدنم با لبخند اومد جلو.

  • به بــــــــه.. آقا هیربد. پارسال دوست امسال آشنا. سایت سنگین شده رفیق. ترسیدم دیر برسی و نتونم زیارتت کنم.

بدون توجه به حبیب و متلکی که بارم کرد دوباره رو به اون یارو که اینبار دستشو برداشته بود گفتم:

  • کری؟ گفتم بذارش زمین.

قبل از اینکه حرکتی بکنه حبیب گفت:

  • فکر کنم در جریان نیستی هیربد جان. ولی بهراد که اینجوری میگفت. گویا قراره این دختره رو به جای طلبم ازتون بردارم. هرچند با کارایی که آدمات تو این یکی دو هفته برام انجام دادن مقداریش تسویه شد. ولی هنوز یه قسمت درشتش سر جاشه. با اینکه به پول بیشتراحتیاج داشتم ولی مسئله ای نیست.. اینبارم گذشت میکنم و همین دختره رو میبرم. الآنم بهتره بری کنار تا ما بریم به کارمون برسیم.

دلم میخواست زودتر دهن گنده اش و ببندم ولی یه چیزی هنوز آزارم میداد و اونم دستای اون عوضی بود که دور بدن بی جون آنالی پیچیده شده بود. تو این شرایط نمیتونستم ذهنم و متمرکز کنم پس اینبار خودم دست به کار شدم.

آنالی رو از تو بغلش کشیدم بیرون و تو همون حین که رو نزدیک ترین مبل میخوابوندمش به این فکر کردم که چقدر نسبت به اون روزی که دزدیدمش و تو کوچه بغلش کردم سبک تر شده. امیدوار بودم که بتونم از این بعد تمام این روزای جهنمی رو براش جبران کنم. هرچند که خیلی کار سختی بود.

چرخیدم سمت بقیه. نگاهم و از چهره متعجب بهراد گرفتم و به حبیب که حالا خونسردیش جاشو به عصبانیت و خشم داده بود خیره شدم.

با آرامش ذاتیم گفتم:

  • اشتباه به عرضتون رسوندن. این دختره با تو جایی نمیاد.

حبیب عصبی خندید و گفت:

  • یعنی چی؟ مثل اینکه یادت رفته چقدر بهم بدهکارید.

  • نه یادم نرفته. ولی فکر کنم همین الآن گفتی به پولش بیشتر احتیاج داری.

دستپاچه گفت:

  • نه.. خب برام فرقی نمیکنه. اتفاقاً چند وقتیه که دور و برم خلوت شده.. قبلیا دلم و زدن. دلم یه کیس جدید و آس میخواد. چه بهتر اگه این دختره وحشی باشه. من عاشق رام کردن دخترای چموش و وحشیم. خودت میدونه که…

با مشت کردن دستام و فشار دندونام روی هم سعی کردم عصبانیتم و کنترل کنم. هیچ کس هم که نمیدونست من خوب میدونستم چه خوی حیوانی ای داره. همچین آدمی چه جوری به خودش اجازه میداد که به دختر مظلوم و بی پناهی مثل آنا بگه وحشی؟

صحنه از بین بردن بکارت دخترای بدبختی که به دستش میفتاد هنوز تو ذهنم بود.. ولی سریع از تو ذهنم پسش زدم چون اصلاً نمیتونستم تصور کنم که آنا هم تو اون شرایط اسیر شه.

چند قدم رفتم طرفش و همونطور که دستامو میذاشتم تو جیب شلوارم گفتم:

  • بهتره برای اینکه تو کف نمونی دنبال یکی دیگه بگردی چون تو قرار نیست این دختره رو جای طلبت برداری. من پولتو جور کردم.

قبل از حبیب بهراد به حرف اومد:

  • چی داری میگی هیربد؟

از تو کیفم سند زمین پدریم و درآوردم و به سمت حبیب که لبخند رو لبش خشک شده بود گرفتم:

  • این یه سند منگوله داره که قیمتش دقیقاً با قیمت بدهیمون یکیه. حتی یه مقدار بیشتر از اون. تو یه جای عالی و مناسب.. اگه قصد فروش داشته باشی رو هوا میزننش. فکر میکنم عاقلانه باشه که به جای این دختره این سند و برداری.

بهراد به سمتم هجوم آورد و غرید:

  • هیچ معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟ تو حق نداری این زمینا رو بذل و بخشش کنی .

اصلاً.. اصلاً تو کی تا رامسر رفتی و برگشتی؟

چرخیدم سمت بهراد و خیره شدم تو چشمای آشفته و عصبیش.. حق داشت تعجب کنه .پدرامون این زمینا رو برامون گذاشته بودن به شرطی که هیچکدوم نفروشیمش و توش ساخت و ساز انجام بدیم. یعنی یه جورایی توش با بقیه بچه های عموهام شریک بودم. وضعیت زمینا هم طوری بود که اگه یکیش فروخته میشد ارزش بقیه افت میکرد و دیگه نمیشد از همش برای یه کار مشخص استفاده کرد.

ولی بعد از دیدن آنالی انقدری برام بی ارزش شده بودن که بی خیال جنجالی که ممکنه با اینکارم تو فامیل ایجاد شه بشم..

  • نگران نباش. دارم از سهم خودم بذل و بخشش میکنم. تو هم سهم بدهیتو هر وقت داشتی بده. من فعلاً عجله ای ندارم…

تا خواست حرف بزنه حبیب گفت:

  • از کجا بفهمم این زمین اونقدری که خودت میگی می ارزه؟

  • من خوب میشناسمت حبیب. مطمئن باش میدونم انقدر آدم داری که دو دیقه ای ته و توی همه چیز و دربیاری. پس بدون شک برای مقابله باهات با دست پر جلو میام.

تردید از نگاه حبیب رفت و سند و ازم گرفت و با دقت شروع به خودنش کرد. بهراد کلافه نفسشو فوت کرد و موهاشو به چنگ گرفت. فروش اون زمینا انقدری در نظرمون غیر ممکن بود که با در رفتن آرش حتی به عنوان یه احتمال هم در نظر نگرفتیمش. ولی الآن.. خیلی شرایط فرق میکرد.

نگاه بهراد کشیده شد سمت آنا… نمیدونم درست حس کردم یا نه .. ولی انگار با دیدن آنا اون آتیش عظیم عصبانیتش که از کار من تو وجودش افتاده بود فروکش کرد.. با توجه به رفتار چند روز اخیرش همچین حالتی عجیب بود. شایدم اشتباه حس کردم!

حبیب با چند تا تلفن از قیمتی بودن زمین مطمئن شد و راضی شد که به جای طلبش برش داره. موقع رفتن با نیم نگاهی به آنالی گفت:

  • با اینکه حیفم میاد از این خوشگله بگذرم.. ولی به خاطر سخاوت زیادم کنار میکشم. واسه تو هم بد نیست که بعد از اون اتفاق یه کم به فکر خودت باشی. از همین دختره شروع کن.

کم کم راه میفتی.

چشمکی به چهره برزخیم زد و از کنارم رد شد. درست تو لحظه آخر حال خوشم و خراب کرد با یادآوری خاطره تلخی که فقط اون ازش خبر داشت.

قبل از اینکه از خونه بره بیرون با گستاخی ذاتی همیشگیش گفت:

  • اگه دلت و زد و خواستی ردش کنی من هستما! تو همین چند دقیقه ازش خوشم اومد. حتی اگه نتونستی جلوی خودت و بگیری بازم طالبشم. خیالت راحت.

بدون اینکه حرفی بزنم همونجا وایستادم تا رفت. یه لحظه از ذهنم رد شد که یعنی میرسه اون روزی که از این کارم پشیمون شم یا از آنا زده بشم و بخوام بفرستمش بره؟ با نفس عمیقی چرخیدم سمت بهراد که آماده منفجر شدن بود.

به یعقوب اشاره کردم بره و وقتی رفت با صدای بلندی گفت:

  • هیچ معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟ یه هفته با این دختره سر و کله زدیم و نگهشداشتیم واسه حبیب که اینجوری دو دستی بهش از ملکای پدریمون تقدیم کنی؟ – شلوغش نکن بهراد. تصمیمیه که خودم گرفتم. تو هم حق دخالت نداری.

  • چرا اتفاقاً دارم. چون اون زمینا مال منم هست. مال هممونه.

  • ولی من یکی از سهمای خودم و دادم به حبیب. نه مال شمارو.

  • خودتو به خریت نزن. خودتم خوب میدونی اون زمینا با هم ارزش داره.. وقتی یکی دوتاشون نباشه دیگه چه فایده ای داره؟

  • وقتی ارزش داره که برامون پول بشه و بتونیم باهاش دهن این و اون و ببندیم. زمینی که بلا استفاده مونده چه ارزشی داره؟

بهراد که دید از پس من برنمیاد پوفی کرد و گفت:

  • خیله خب. پس جواب کیانوش و سپهر و بقیه ورثه رو خودت باید بدی.

  • تو نگران اونا نباش. خودم میدونم چی کار دارم میکنم.

چهره ماتم زده اشو به آنالی که عین یه تیکه گوشت رو مبل افتاده بود دوخت و گفت:

  • حالا با این چی کار میکنی؟ میدیش دست خانواده اش؟

مشکوکانه بهش خیره شدم و گفتم:

  • واسه تو چه فرقی میکنه؟

  • هی…هیچی فقط.. یه کاری نکن دردسر درست شه. اگه.. اگه برگرده و به سرش بزنه بره پیش پلیس. اوضاع خیلی خراب میشه.

از تصمیمم چیزی به بهراد نگفتم. باید فعلاً مخفی نگهش میداشتم. شاید بیشتر برای آرامش و امنیت خود آنا.. ولی متعجب بودم از رفتار بهراد. فکر میکردم وقتی بفهمه آنا رو دست حبیب نمیدیم بخواد اذیتش کنه یا بگه قبل از هرکاری بده افتتاحش کنیم. همون اصطلاحی که همیشه به کار میبرد.

ولی الآن این رفتارش خیلی برام عجیب بود. فکر میکردم یه پروسه طولانی هم با بهراد پیش رو دارم که یقیناً میخواست انتقام این یه هفته و حرصایی که از دست آنالی خورد و ازش بگیره و خودشم یه دلی از عزا در بیاره.. ولی حالا… کاملاً خلاف انتظارم عمل کرد. تو اون نگاه سرشار از شرمندگی همچین چیزی نبود.

×××××

همش خوابای آشفته میدیدم. یا حبیب و میدیدم که داره با همون لبخند چندش آورش بهم نزدیک میشه و یا یکی دستشو گذاشته بود دور گلوم و فشار میداد. یا چند نفری میریختن سرم و نمیذاشتن تکون بخورم. تا اینکه با وحشت از خواب پریدم و تو جام نیم خیز شدم. نفسنفس میزدم و قلبم ناآروم شده بود.

یه کم که گذشت نگاهم افتاد به پتویی که روم کشیده شده بود و تختی که روش خوابیده بودم. تو این یه هفته رنگ پتو و تخت خواب و ندیده بودم. یعنی کار کیه؟ یه احساس بد و آزار دهنده ای میگفت حتماً حبیب خواسته از در ملایمت وارد شه و منو نرم کنه تا بعداً هرچی خواست نتونم نه بگم.

وای خدایا خودت کمکم کن. یعنی واقعاً همه چیز تموم شد؟ من گیر اون عوضی افتادم؟ این اتاق شبیه اتاقای اون عمارت نبود. پس یعنی کسی به دادم نرسید و نگهم نداشتن!

ترس تمام وجودم و گرفت و به طرز محسوسی بدنم لرزید. چشمای هراسونم و دوختم به در که درست پایین تخت بود تا اگه کسی اومد گارد بگیرم. تنها چیزی که تو ذهم داشت رژه میرفت همین بود.

همینکه چرخیدم تا شرایط اون اتاقی که توش بودم و بسنجم… بلافاصله چشمام تو یه جفت چشم عسلی نگران و متعجب قفل شد که با فاصله از من خیره ام شده بود. یه کم طول کشید تا تونستم مغز هنگ کرده امو به کار بندازم و تشخیص بدم اون چشما مال کیه.. دو روز ندیدن زمان کافی نبود برای فراموش کردنش.. ولی.. هیرد اینجا چیکار میکرد؟

کاملاً بی اختیار نفس حبس شدم و با خیال راحت بیرون دادم و تو یه لحظه چنان آرامشی تووجودم نشست که دراز کشیدم و چشمامو بستم .درست مثل تمام این یه هفته ده روزی که اطمینان داشتم آسیبی از این آدم بهم نمیرسه. با اینکه دو روز نبود و با نبودش تو جونم ترس انداخته بود ولی الآن حس خوبی از حضورش میگرفتم.

ولی تو یه لحظه تمام این فکر و حس های مثبت از وجودم محو شد و از فکر اینکه نکنه هیربد با حبیب همدست شده باشه سریع چشمامو باز کردم و با تکیه به تاج تخت نشستم.. من که شناخت زیادی از کار و زندگیشون نداشتم. شاید از اولم آدم حبیب بود و تو خونه اون زندگی میکنه.

آب دهنم و قورت دادم و رو به هیربدی که از زمان بهوش اومدنم نه حرف زده بود و نه نگاهش و گرفته بود با تته پته گفتم:

  • این.. اینجا … کجاس؟ خونه ح… حبیب که نیست؟

تکیه اش و از دیوار برداشت و اومد نزدیک تخت. یه دونه صندلی که تو اتاق بود و گذاشت کنار تخت و همینجور که روش مینشست گفت:

  • نه. اینجا خونه منه. شر حبیب کم شد.

با اینکه شادی وصف ناپذیری از این حرف یربد تو وجودم پدیدار شد. ولی نمیدونم چرانتونستم از این شادی به قدر کافی لذت ببرم. حس کردم.. پشت این نگاه خونسرد هیربد یه چیزی هست که نمیذاره خوشحال باشم. یا اصلاً نباید خوشحال باشم. انگار پشت سر این خبر خوب قرار بود خبرای بد بهم بده.

با تردید پرسیدم:

  • چه جوری؟

انگار منتظر این سوال بود. چون پاشو انداخت رو پاشو به صندلی ای که روش بود تکیه داد و گفت:

  • با پول.. از حبیب خریدمت.

مات و مبهوت بهش خیره شدم. پس درست حدس زدم که خبرای خوبی در راه نبود. چقدر حس بدی داشت این حرفش. حس خریده شدن و دست به دست چرخیدن. نتونستم اعتراضم و به زبون نیارم و گفتم:

  • این… این بی انصافیه. شما منو دزدیدید. من مالتون نبودم که انقدر راحت دست به دستم میکنید.

مکثی کردم و با عصبانیت ادامه دادم:

  • اصلاً شما اگه پول داشتید. چرا همون موقع که آرش سرتون کلاه گذاشت پول و به حبیبندادید و اینهمه خون منو تو شیشه کردید؟

حس کردم برای جواب دادن به این سوال یه کم مردد شد ولی بالاخره گفت:

  • شاید ما در ظاهر آدم پولداری به نظر بیایم ولی اینجوری نیست. این خونه ای که هرکدوم یکی یه دونه داریم مال پدرامونه. یعنی بین بچه هاش تقسیم میشه در نتیجه حق نداریم سرخود بفروشیمش. پولی که به حبیب دادم هم. از سهم الارثی بوده که قرار بود هیچکدوم به جز ساخت و ساز کار دیگه ای باهاش نکنیم. تو این دو روزم برای همین نبودم. رفته بودم مازندران برای آوردن سند.

نگاه درمونده ام و دوختم به صورتش. اگه داشت راست میگفت پس قضیه خیلی جدی بوده براش که زده زیر قول و قرارش و از سهم الارثش گذشته. اینجوری محاله که کوتاه بیاد.

نگاه ملتمسانه ام و که دید با بی تفاوتی شونه بالا انداخت و گفت:

  • به هر حال. من برای نجات دادنت از دست حبیب بهش پول دادم. اگه بخوای تو هم میتونی آزادیتو بخری. درست همون مقدار پولی که بابت تو به حبیب دادم و بهم بدی. حساب بی حساب میشیم و میتونی بری دنبال زندگیت. دیگه کاری بهت ندارم.

با اعتماد به نفس سرم و بلند کردم و گفتم:

  • معلومه که میدم. چقدره؟

حس کردم داره با نگاهش بهم میخنده ولی با جدیت گفت:

  • رقمش که خیلی بالاس.. ولی چون تو این مدت اذیت شدی با تخفیف برات در نظر میگیرم.

مکثی کرد و ادامه داد:

  • پونصد میلیون!

قلبم یه لحظه وایستاد و دهنم بدون اجازه از تعجب باز شد. من تا حالا پنج میلیونم تو حساب بانکیم نداشتم. حالا پونصد میلیون و از کجا میاوردم؟

تو یه لحظه دنیا پیش چشمم تار شد. مطمئناً هیربد این حرف و بدون منظور نزد. انگار با شناختی که از من و زندگیم داشت میدونست که وضع مالیمون تو چه سطحیه. میخواست بهم بفهمونه که همچین توانی رو ندارم و بنابراین باید گوش به فرمانش باشم.

با لحن تسلیم شده ام گفتم:

  • چی ازم میخوای؟

  • پولمو.

سرمو گرفتم بالا. اشک تو چشام جمع شده بود ولی نذاشتم فرو بریزه.

  • ندارم.

یه کم خیره خیره نگاهم کرد و گفت:

  • پس برام کار کن.

قیافه متعجبم و که دید ادامه داد:

  • تو میتونی با کار کردن تو این خونه. یواش یواش این پول قرضی رو تسویه کنی و وقتی حساب بی حساب شدیم از اینجا بری.

  • یعنی چی؟ چه جوری آخه؟ چقدر کار کنم که بشه پونصد میلیون؟

  • اگه تو اینجا کار کنی. من طبق قانون کار ماهی ۹۰۰ هزار تومن بهت حقوق میدم. که میشه روزی ۳۰ هزار تومن. اگه ضرب و تقسیم بلد باشی متوجه میشی که برای تسویه ی ۵۰۰ میلیون باید تقریباً ۱۶۰۰۰ روز برام تو این خونه کار کنی…

خم شد سمتم و خیره شد تو چشمای بهت زده ام..

  • که دقیق ترش میشه… ۴۳ سال و ۸ ماه… با فرض اینکه خودت نخوای یه قرون از پول حقوقت استفاده کنی و همه رو به من بدی.

زهرخندی رو لبم نشست. این آقا فکر همه جاشو کرده بود. یه جورایی میخواست منو تا آخر عمر تو این خونه نگه داره. میخواست تا آخر عمر بشم کلفتش.

خدایا.. قربونت برم. از چاله درم آوردی و صاف انداختیم تو چاه؟ یعنی واقعاً هیچ راه دیگه ای به جز تسلیم شدن نداشتم؟ چه جوری میتونستم پولش و پس بدم؟ اصلاً چه حقی داشتن که آدم خرید و فروش میکردن. میتونستم برم پیش پلیس شکایت کنم ازشون. البته اگه پام به بیرون از اینجا برسه.. که بعید میدونستم.

  • چی کار میکنی؟ قبول میکنی اینجا کار کنی یا پولمو یه جا پرداخت میکنی؟ نگاه ملتمسانه امو بهش دوختم.

  • من خودم کار میکنم پولتو میدم. ولی نه با زندانی شدن تو این خونه. بذار برم سر خونه و زندگی و پیش خانواده خودم. قول میدم ماه به ماه و خورد خورد پولتو برگردونم. خواهش میکنم.

  • نه.. نمیشه! فقط میتونی از بین این دوتا راه یکیشو انتخاب کنی. یا پولمو یه جا با هم میدی. یا به ازاش اینجا کار میکنی.

اینبار از شنیدن خونسردی اعصاب خورد کنش با لحن نسبتاً تندی گفتم:

  • ولی این درست نیست. حساب کتابتم به درد خودت میخوره. فکر کردی با هالو طرفی؟ ×××××

از لحظه ای که این فکر تو سرم شکل گرفت تا خدمتکارم بشه و تا همین الآن که تصمیمم و بهش گفتم .انتظار داشتم با مخالفت تندش رو به رو بشم. برای همین خودمو نباختم.

  • تو بگو من کجای محاسباتم و اشتباه رفتم که تصحیحش کنم.

  • تو کل حقوق این ۴۰ سال منو ۹۰۰ تومن حساب کردی؟ گیج نگاهش کردم که گفت:

  • کجای قانون کار اینو نوشته؟ حقوق همه هر سال زیاد میشه.

ماتم برد. من داشتم از ۳۰ – ۴۰ سال زندگی تو این خونه حرف میزدم و اون به یه قرون دو زار افزایش حقوق فکر میکرد. چشمامو رو هم گذاشتم تا خودم و کنترل کنم. اون موقع که همچین تصمیمی گرفتم باید به سر و کله زدن بیست و چهار ساعته با این دختر هم فکر میکردم. امیدوار بودم من همیشه آروم و کم حرف از پسش بربیام.

  • خیله خب. اگه انقدر اون مبلغ اهمیت داره.. ۱۰ سالشو به خاطر چندرغاز اضافه حقوق سالانه میزنم. حالا راضی میشی؟؟

سرشو انداخت پایین. استیصال و درموندگی و تو تک تک حرکات و نگاهاش و کاملاً میتونستم بخونم. ولی خودخواه تر از اون بودم که بخوام بهش اهمیت بدم. اون لحظه به جز خودم و خواسته ام چیز دیگه ای برام مهم نبود. شاید کارم غیر منصفانه بود ولی اگه این دختر و میفرستادم که بره هیچوقت خودم و نمیبخشیدم.

یه کم که با انگشتای دستش بازی کرد با صدای لرزون و ضعیفی گفت:

  • چی کار باید بکنم؟

انقدر اون لحظه از اینکه درخواستم و  قبول کرد خوشحال شده بودم که نتونستم حتی به لرزش پر از بغض و ناراحتی صداش فکر کنم.

  • همون کارایی که تو این یه هفته میکردی. با این تفاوت که من مثل بهراد خیلی سخت گیر نیستم.

یه کم یه جلو خم شدم و ادامه دادم:

فقط دلم میخواد سرت تو کار خودت باشه. شبا هم تو همین اتاق می خوابی. تنها قانونی که خیلی روش حساسم و به هیچ عنوان با نقضش بخششی تو کار نیست بیرون رفتن از اینجاس.

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.