خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان خدمتکار اجباری پارت ۲

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

تا شب داشتم ریخت و پاشاشون و جمع میکردم و تن پر دردم و از پایین به بالا و از بالا به پایین میکشیدم. وسطای کارم هرکی صدام میکرد باید بلافاصله بالا سرش حاضر میشدم. کار خودم و ول میکردم و کار اون و انجام میدادم. اگرم کوچکترین جوابی میدادم یا دقیقه ای تاخیر تو کارشون ایجاد میشد باید پذیرای مشت و لگدشون تو جای جای بدنم میشدم. از شدت ضربه های بی رحمانه و بی دلیلشون دیگه هیچ جونی تو تنم نمونده بود. یکیشونهمچین با کف کفشش کوبوند تو کمرم که تا یک ساعت از درد منگ بودم. با این حال وایستادم و برای شام واسشون کتلت درست کردم. اینبار بهراد یکی و فرستاده بود که بره خرید کنه تا دیگه بهانه ای نداشته باشم. هرچند میدونستم اول و آخر ایرادشو و میگیرن.

از شدت ضعف و ناتوانی همش رو صندلی مینشستم و دوباره بلند میشدم به کارم ادامه میدادم. این وسط از تیر کشیدنای گاه و بی گاه قلبم هم بی نصیب نبودم. باید یه فکری به حالش میکردم ولی محال بود بخوام به بهراد رو بندازم.

اما شاید … هیربد … نمیدونستم چرا ولی حس میکردم اون به رذالت پسرعموش نیست و شاید یه درصد ناچیزی انسانیت تو وجودش بود. شایدم اشتباه میکردم ولی همینکه مراقب بود آسیبی بهم نرسه تا سالم و سلامت به دست اون یارو برسم یه جورایی به نفعم بود.

اینبار موقع غذا خوردنشون گوشه سالن نشستم و جایی نرفتم. دستم همش رو قلبم بود و ماساژش میدادم ولی دیگه فایده ای نداشت. چند ماه پیش دکتر بهم گفته بود بیماریت تو مرحله خاموشیه و اگه استرس و هیجان بهت وارد نشه ممکنه حالا حالاها لازم نباشی از دارو استفاده کنی. ولی برای اطمینان همیشه قرصات همراهت باشه.

الآنم با این تیر کشیدنای مداوم و کند و تند شدنای ضربان قلبم میتونستم بعید نبود که از مرحله خاموشی درومده باشه. از دیروز تا حالا کم اضطراب و ترس تحمل نکرده بودم.

فکر اینکه با یه حرکت اضافیم اونا رو متوجه بیماریم بکنم تا از این طریق اذیتم کنن آزارممیداد. ولی آخه تا کی میتونستم سکوت کنم؟

این جماعت حیوون صفت ذره ای ارزش قائل نبودن برای جون یه آدم. نمیفهمیدم این آدما رو از کجا پیدا کرده بودن؟ یعنی خودشون خانواده و کس و کار نداشتن؟ نمیترسیدن خدا یه روزی همین بلایی که سر من میارن و نصیب خانواده خودشون بکنه؟

همونجوری گوشه سالن نشسته بودم و داشتم به بخت و اقبال بد و وضعیت شیرین و آرش فکر میکردم که هیربد زودتر از بقیه غذاشو تموم کرد و از آشپزخونه اومد بیرون.

بدون اینکه کوچکترین نگاهی به من بندازه رفت بالا. آب دهنم و قورت دادم و نگاه هراسونم و به در آشپزخونه دوختم. الآن بهترین فرصت بود که برم سراغش. مطمئن بودم که هیربد هیچوقت به خاطر منافع خودش آزار و اذیتی بهم نمیرسونخ. حتی برای اینکه زنده و سالم بمونم هم همه تلاششو میکرد. پس باید از طریق اون اقدام میکردم. اگه میفهمید حالم بده و به قرصام احتیاج دارم مطمئناً دست رد به سینه ام نمیزد!

آروم بلند شدم و بدون اینکه جلب توجه کنم رفتم بالا. اون روز انقدر بالا و پایین کرده بودم که فهمیده بودم اتاقاشون کدومه. فقط اتاق هیربد و بهراد تکی بود. بقیه فکر کنم چند تا چند تا تو اتاقا میخوابیدن. هنوز نفهمیده بودم کارشون چیه. فقط بعضیاشون صبح رفتن بیرون و ظهر برگشتن. انگار که اینجا فقط محل اقامتشون بود و کاراشون و بیرون انجام میدادن. شایدممیرفتن دخترای بدبخت دیگه رو میدزدیدن و میبردن واسه کسای دیگه.

با نفس عمیقی رفتم سمت اتاق و در زدم.

صدای خشک و جدیشو شنیدم:

  • بله؟

تا حالا نمیدونستم صدای آدمم میتونه انقدر ترسناک باشه!

  • می … میتونم بیام تو؟

صدایی نیومد انقدری که دیگه ناامید شدم. یعنی حتی نمیخواست به اندازه چند ثانیه برای من وقت بذاره؟

با بغضی که تو گلوم نشست خواستم بیخیالش بشم و برگردم تا اینکه در باز شد و هیربد با اخمی که کل صورتش و پوشونده بود جلوی در ظاهر شد.

از ترس داشتم سکته میکردم. خودمم نمیدونم چرا جلوی بهراد که اون بلاها رو سرم آورده بود بلبل زبونی میکردم ولی جلوی هیربد که تا الآن کاری به کارم نداشته عین موش میشدم.

سکوتم و که دید با عصبانیت و کلافگی گفت:

  • چی میخوای؟

نگاهم و از چشمای عسلیش که تو دریای خون چشماش شناور بود گرفتم تا بلکه ترسم کمتر بشه. نمیفهمیدم چرا انقدر عصبیه. زمونه برعکس شده بودم. من باید به خاطر بهم خوردن زندگیم ازشون شاکی باشم و حالا اونا دست پیش و گرفته بودن.

با تته پته گفتم:

  • میشه … میشه کیفمو. بهم بدید؟

  • چی؟

نگاش کردم. داشت با بی تفاوتی بهم نگاه میکرد. انقدر آروم و ترسون گفتم که صدام و نشنید .

گلوم و صاف کردم و بلند تر گفتم:

  • کیفم و میخوام. وقتی منو.. دزدیدید. یه کیف باهام بود!

پوزخندی زد و گفت:

  • نگو کیفم و میخوام. بگو گوشیم و میخوام. بهراد که بهت گفت سیکارتتو…

  • نه من. من چیزه … گوشیم و نمیخوام . فقط …

قلبم تیر کشید و دستم و آوردم بالا که بذارم روش ولی با دیدن هیربد که نگاهش داشت بادست من بالا میومد دستم و انداختم پایین و برگشتم تا برم پایین. پشیمون شدم. چرا فکر کردم این آدم با بهراد فرق میکنه؟ ممکن بود اینم سو استفاده کنه از این موضوع. نباید پیششون خودم ضعیف جلوه میدادم. فعلاً باید طاقت میاوردم. حتی به هیربدم اعتماد نداشتم!

با پای ضرب دیده ام که یه ساعت پیش اسیر لگد یکی از حیوونای پایین شده بود داشتم لنگون لنگون میرفتم سمت پله ها که با صداش وایستادم:

  • بهتره با بهراد راه بیای. اینجوری هم خودت کمتر آسیب میبینی هم ما به خواسته امون میرسیم.

هیچی نگفتم و فقط از بالای شونه راستم نگاش کردم که ادامه داد:

  • فقط خواهش میکنم که انقدر ادای آدمای پاکدامن و در نیار. چون تنها واژه ای که واسه شما دخترا معنا و مفهومی نداره همینه. فکرم نکن با این کارات میتونی ما رو از تصمیمون منصرف کنی. تو منجلابی گیر افتادیم که هیچی نمیتونه نظرمون و تغییر بده! اینو گفتم که حواست جمع کارات باشه.

رفت تو اتاقش و در و بست. مونده بودم از حرف زدن هیربد تعجب کنم یا به معنی حرفاشفکر کنم. همیشه جوری رفتار میکرد که انگار نسبت به کارام بی تفاوته و اولین بار بود میدیدم داره هرچند به نفع خودش راهنماییم میکنه.

ولی این راهنمایی چه ارزشی داشت وقتی تهش دوباره قرار بود به نابودی کشیده بشم؟  از حرفاش هیچ خوشم نیومد. برام مهم نبود هیربد … بهراد یا هر کس دیگه ای بخوان راجع به پاکی و نجابتم اظهار نظر کنن. همینکه خودم خودم و باور داشتم برام کافی بود. همینکه امیدم به خدا بود و مطمئن بودم اون نمیذاره تنها داراییم و با این فضاحت از دست بدم دلم و قرص میکرد.

*

تا ساعت دوی نصف شب منو بیدار نگه داشته بودن تا به اوامرشون عمل کنم. دیگه واقعاً داشتم بیهوش میشدم و هرلحظه امکان داشت جلوی پاشون سقوط کنم. قلبم هم از یه طرف توانم و بریده بود و دیگه نمیکشیدم .

تنفس درمانی که از شیرین یاد گرفته بودم و خیلی مواقع به کارم میومد دیگه اثر نداشت و واقعاً به قرصام احتیاج داشتم. ولی هنوز میترسیدم از عنوان کردن این مسئله.

بالاخره وقتی اجازه رفتنم صادر شد نفس راحتی کشیدم. نگفته میدونستم جام تو همون اتاقکته حیاطه که دیشب تا صبح توش سر کردم. تن خسته امو لنگون لنگون داشتم میبردم سمت در که با صدای بهراد وایستادم:

  • صبر کن..

چرخیدم سمتش. دستاش تو جیبش بود و داشت با خونسردی نگام میکرد. هیربدم بغل دستش وایستاده بود.

لبخند چندش آوری به حال نزارم زد و گفت:

  • امروز به عنوان روز اول کاریت چطور بود؟ خوش گذشت؟

فقط با نگاه سراسر نفرتم بهش خیره شدم و حرفی نزدم که چند قدم بهم نزدیک شد.

  • خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم. برای بار آخر دارم بهت میگم. میتونی تو این یه هفته ای که تا برگشتن حبیب فرصت داریم اینجا واسه خودت خانومی کنی. میدونی که تا من نخوام کسی هیچ کاری به کارت نداره؟ مطمئن باش تا وقتی با منی نمیذارم از گل کمتر بهت بگن.

لحنش آروم تر شده بود. انگار دوباره نیازای جن*سیش داشت خودش و نشون میداد که به موس موس کردن افتاده بود و از خشونتش فاصله گرفته بود.

  • پیشنهاد خوبیه و قبول کردنشم عاقلانه ترین راهه. اگه یه نگاه به سر تا پات بندازی خودتمیفهمی کدوم راه برات بهتره. شرط میبندم با چیزی که من امروز دیدم الآن تمام بدنت کبوده. فردا دوبرابر میشه ها. گفته باشم.

فقط نگاش میکردم. زبونم برای گفتن کوچکترین حرفی حرکت نمیکرد. اینا منو نمیشناختن وگرنه هیچوقت همچین حرفایی و نمیزدن. یعنی من واقعاً آدمی بودم که بخوام یه هفته خودم و عرضه کنم تا بعد گیر یه عوضی تر از خودشون بیفتم؟

من حاضر بودم تو این یه هفته زیر شکنجه هاشون بمیرم اما خودمو به این فلاکت نکشونم .اینجوری بهترم بود. شاید میمردم و دیگه دست اون آدم بی وجدان که فقط دنبال دخترای خوشگل یا باکره بودم بهم نمیرسید.

یه صدای مزاحم داشت تو گوشم میگفت:

« خری دیگه به حرف این پسره گوش کن. شاید اصلاً تو اینیه هفته که باهاش بودی ازت خوشش اومد و نذاشت دست حبیب بهت برسه و بعد از یه مدت گذاشت تا برگردی خونه ات! »

ولی سریع اون صدا رو خفه کردم. چه فرقی به حالم داشت؟ اونوقت به جای هر*زه حبیب بودن میشدم هر*زه بهراد. نه. هیچوقت این ننگ و تحمل نمیکردم. شاید انتخاب خیلی ها تو همچین شرایطی به جای تحمل اینهمه دردی که در آن واحد تو وجود من بود. راهی بود کهبهراد پیشنهاد میداد. ولی از من برنمیومد .حتی فکرشم غیرممکن بود.

با قرار گرفتن دست بهراد روی بازوم از فکر و خیال بیرون اومدم و زل زدم تو چشماش.

داشت با یه لبخند پیروزمندانه براندازم میکرد.

  • سکوت علامت رضاس دیگه آره؟ قبول دارم بچه ها امروز خیلی بهت سخت گرفتن. ولی من این سختی رو از تنت در میارم. فقط باید خودتو بسپری به من کوچولو.

داشت من و میکشید سمت خودش. فاصله صورتش هی باهام کمتر میشد  که خون به مغزم رسید و تو یه حرکت محکم زدم تخت سینه اش و بازوم و از چنگش درآوردم.

همونجوری که عقب عقب میرفتم نگاه پراز نفرتم و دوختم به هر دو تاشون و با انزجار گفتم:

  • حاضرم زیر شکنجه های بی انصافانه تون جون بدم. ولی تن به خواسته های کثیفتون ندم .

آشغالای عوضی. فکر کردید همه مثل خودتون لجنن؟ برید به درک!

قیافه بهراد وا رفت و من بودم که اینبار داشتم با نگاه پیروزمندانه نگاش میکردم. نگاهم یهو رو صورت هیربد ثابت موند. برای اولین بار حالتی به جز عصبانیت یا بی تفاوتی تو چهره اش دیدم. اون اخم همیشگی از رو صورتش برداشته شده بود و اینبار دیگه نتونسته بود نقاب خونسردی و رو صورتش نگه داره. نمیدونستم چقدر حدسم درست بود ولی انگار داشت با بهت و حیرت نگام میکرد! یعنی انقدر براش عجیب بود که یه دختر برای پاکی و نجابتشارزش قائل باشه؟ ××××× هیربد:

برام عجیب بود. واقعاً هم جای تعجب داشت. این دختره چی تو سرش بود که این حرف و میزد؟ مگه ندید آدمای بهراد چه بلایی سرش آوردن؟ یعنی واقعاً میخواست یه هفته تحملشون کنه؟ تو یه روز به این حال افتاد و ظاهرش داد میزد که تو چه وضعیتیه. ولی بازم راضی نشد با بهراد وقت بگذرونه.

آخه چرا؟ اون که اول و آخر میفتاد دست حبیب. براش چه فرقی داشت یه هفته دیرتر یا زودتر؟ اصلاً نمیتونستم رفتار و حرفاشو درک کنم. به خودمم حق میدادم. جایی که من بودم هیچ دختری رو با حرفای مشابه این دختره  ندیدم. همشون فقط یکی دو روز اول ناز میکردن و بعد. خودشون مشتاق میشدن!

با بسته شدن در به خودم اومدم و نگاهم و از جای خالیش گرفتم. جدی جدی رفت. بهراد و کارد میزدی خونش در نمیومد. اونم حق داشت. تا حالا کی نتونسته بود بهش نه بگه! اینم خیلی براش گرون تموم شده بود.

شاید ته دلم یه کم از این خوی سرکش دختره خوشم اومده بود. همینکه تونسته بود در طولیک روز بهراد آروم و به این دیوونگی بکشونه یعنی کارش درسته. ولی میدونستم که بهراد هیچکدوم از کاراش و بی جواب نمیذاره و به ازای هر حرکتش یه بلایی سرش میاره. اون موقع حبیب سخت قبولش میکرد.

اون وقت دیگه زمانی نداشتیم تا تحقیق کنیم و یه دختر بی کس و کار پیدا کنیم که به دردمون بخوره. تنها شانسمون همین دختره بود که اونم داشت دستی دستی خودش و به دست بهراد نابود میکرد.

  • میبینی چه سلیطه ایه؟ داره خونم و به جوش میاره با کارا و اداهاش. ولی هنوز نفهمیده با کی درافتاده!

بی خیال گفتم:

  • بیخود حرص نخور. خودت این دو تا راه و جلوی پاش گذاشتی. اونم انتخابشو کرده .

  • آره. خودم گفتم. ولی اشتباه کردم. فکر میکردم عمراً این راه ساده رو بذاره و حاضر بشه واسه این خونه کلفتی کنه. ولی نشون داد خیلی بی مغزتر از این حرفاس. الآنم خوب میدونم چی کار کنم تا به گه خوردن بیفته.. فقط وایستا و نگاه کن …

بیسیمشو که باهاش با یعقوب در تماس بودیم برداشت و از کنار من رد شد. نمیدونستم میخوادچی کار کنه. واسم مهم هم نبود. ولی هرکاری که میکرد به نظرم وقت تلف کردن بود. این دختره به نظر میرسید که به این راحتیا کوتاه نمیاد…

رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب بردارم. آشپزخونه ای که داشت از تمیزی برق میزد. اصلاً با یکی دو روز قبل که مثل آشغال دونی می موند قابل مقایسه نبود. به فکرم افتاد بعد از اینکه این دختره رو دادیم به حبیب و من رفتم خونه خودم حتماً یکی و بیارم تا مثل این کارا رو بکنه. البته باید میگشتم سراغ کسی تا مثل قبلیه دستش کج نباشه.

از آشپزخونه اومدم بیرون و داشتم میرفتم سمت اتاقم که یکی محکم به در ضربه زد. خواستم برم در و باز کنم که بهراد جلوتر از من خودشو رسوند و گفت:

  • وایستا وایستا. خودم باز میکنم!

فهمیدم باز برای به دام انداختن دختره نقشه کشیده. میدونستم ساکت نمیتونه بشینه. در و که باز کرد و قیافه رنگ پریده و وحشت زده دختره پشت در  ظاهر شد. نگاه هراسونشو از من به بهراد دوخت …

بهراد جوری وایستاد که دختره به خودش اجازه داخل شدن نده و با بیخیالی گفت:

  • کاری داشتی؟

با تته پته و صدای لرزونش گفت:

  • س … سگ. سگا.. تو حیاطن……. بازن!

ابروهام رفت بالا! چی داشت میگفت؟ سگا که باید الآن تو قفسشون باشن.

بهراد برعکس من خونسرد بود:

  • آره میدونم. اتاقی که باید توش بمونی هم ته باغه. یعنی حتی بعد از اتاق یعقوب. اگه میخوای شب و اونجا بگذرونی باید از بغل اونا رد بشی.

ای بهراد پست فطرت. واسه دختره تونل وحشت درست کرده بود تا از ترس مجبور بشه بیاد و شب و باهاش بگذرونه. واقعاً هم فکر خوبی بود ولی در نهایت نامردی وبی انصافی .

  • میشه. میشه.. امشب…… بیام اینجا… بخوابم؟ تو دلم گفتم:

« هه… اینهمه هارت و پورت الکی…… خب از اول میومدی دیگه بچه جون چرا انقدر ادا دراوردی اولش »

بهراد که به هدفش رسیده بود گفت:

  • آره عزیزم. چرا نمیشه؟ من که خودم زودتر این پیشنهاد و بهت دادم!

آب دهنشو قورت داد. استرسش کاملاً مشخص بود و رنگش به سفیدی میزد. نمیدونستم این نفس نفس زدنش طبیعیه یا نه. یعنی انقدر ترسیده بود؟ یا مشکل دیگه ای داشت؟ – منظورم … منظورم تو. تو آشپزخونه بود!

بهراد دیگه کفری شد.

  • کسی تو این خونه تو آشپزخونه نمیخوابه. اگه میخوای باید بیای تو اتاق و رو تخت من بخوابی. وگرنه هری … گمشو برو تا سگا تیکه پارت کنن!

نگاه درمونده اشو به من دوخت. نمیدونم چرا حس میکرد من میتونم کمکش کنم. انگار به چشم آخرین امیدش بهم نگاه میکرد.

شاید اگه عقلشو از دست میداد و تصمیم میگرفت راه بیفته بره.. برای تیکه پاره نشدنش یه کاری میکردم. ولی یه جورایی یقین داشتم میاد تو و تن به خواسته بهراد میده. برای همین با آرامش و خونسردی بهش نگاه کردم و به خودم زحمت حرف زدن ندادم.

حالا میفهمیدم که از دیشب هرچقدر غد بازی دراورده بود همش تظاهر بود. الآن دیگه هیچ جوره نمیتونست تظاهر کنه که نمیترسه. چون ظاهرش دستش و رو میکرد.

با این حال بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه یا حداقل التماس کنه.. در کمال ناباوری جلوی چشمای حیرت زده من و بهراد برگشت و رفت سمت حیاط!

بهراد که دیگه به جنون رسید و نعره زد:

  • دختره آشغال توله ســـــــگ. اینبار اگه بیای به پامم بیفتی دیگه در و به روت باز نمیکنم .

حروم*زاده روانی بدبــــــــــخت!

منم به اندازه بهراد عصبانی بودم. ولی دلیلم با دلیل بهراد یکی نبود. عصبانیت من بیشتر به این خاطر بود که دختره داشت دستی دستی بدبختمون میکرد. اگه با این لجبازی هاش خودشو به کشتن میداد ما جواب حبیب و چی میدادیم؟ میدونستم بهرادم داره زیاده روی میکنه. ولی اینهمه یکدنگی این دخترم تو کتم نمیرفت.

دلم میخواست بگیرم خفه اش کنم.. همیشه حدسیات من درباره جنس زنا درست از آب درمیومد ولی اینبار یه دختر بچه داشت خلافشو بهم ثابت میکرد. اصلاً شاید درد و مرضی تو جونش بود که از دنیا بریده بود و میخواست از این طریق خودش و خلاص کنه. وگرنه کدوم آدم عاقلی با پای خودش میره تو دهن شیر؟

بهراد رفت تو اتاقش و منم همونطور که از پله ها میرفتم بالا بی سیمم و از رو میز برداشتم:

  • یعقوب؟

  • بله آقا؟

  • سگا رو ببر تو قفسشون.

  • چشم آقا.

هیچ حس دلسوزی ای نسبت به این دختر چموش و لجباز نداشتم. فقط نمیخواستم بذارم بهراد و این دختره با بچه بازیشون آینده امو تباه کنن. در افتادن با حبیب آسون نبود و آرزو میکردم هرچه زودتر این مصیبت تموم شه تا من دیگه ریخت اون آدم و نبینم. اگه بهراد برای همکاری اصرار نمیکرد الآن انقدر درگیر این مسئله نبودیم.

رفتم تو اتاق. صدای جیغ دختره رو میشنیدم. ولی انقدر برام ارزش نداشت که برم از پشت پنجره نگاش کنم. من کارم و کرده بودم. دیگه بقیه اش مهم نبود.

رو تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم. صدای جیغ قطع شده بود .. کم کم داشت پلکم گرم میشد که دوباره  صدای بیسیم بلند شد و من با کلافگی برش داشتم. مثل اینکه جنگ اعصاب های امروز و امشب اصلاً تمومی نداشت و خواب راحت برامون حروم بود.

  • چیه یعقوب؟

  • آقا منو ببخشید که مزاحمتون شدم. این دختره!

  • حرفتو بزن یعقوب دختره چی؟

  • من سگا رو بردم تو قفس. برگشتم دیدم دختره. اف.. افتاده رو زمین آقا. دستشم رو قلبشه .

داره مثل مار به خودش میپیچه. نفسم به زور میکشه. چی کار کنم آقا؟

  • وایستا الآن میام.

بیسیم و پرت کردم رو میز و بلند شدم .زیر لب داشتم به بهراد و این کارای بی فکرش فحش میدادم و همون طور که میرفتم سمت در یهو یه چیز از ذهنم رد شد.

چند ساعت پیش دختره اومده بود سراغ کیفش. یه لحظه دیدم که قیافه اش جمع شد و دستش داشت میرفت سمت قلبش. یعقوبم الآن گفت دستش رو قلبشه. یعنی.. یعنی میتونست اینا به هم ربط داشته باشه؟؟ یعنی دختره بیماری قلبی داشت؟ کیفشم واسه همین میخواست؟ سریع رفتم کیفشو از زیر تختم کشیدم بیرون و محتویاتشو رو تخت خالی کردم. چیز زیادی توش نداشت و  از بین خرت و پرتاش یه قوطی قرص پیدا کردم و روشو خوندم. آره.. قرص قلب بود.  شک نداشتم.. دوییدم تو آشپزخونه و با یه لیوان آب و قوطی قرصا رفتم تو باغ!

شاید بهراد عقلش و از دست داده بود و به یه هفته بعد فکر نمیکرد. ولی من نمیذاشتم اون دختره بمیره. یا آسیبی ببینه.. نمیذاشتم برنامه هامون به باد بره و باز ما بمونیم و قیافه طلبکارانه حبیب..

از دور دیدمش که رو زمین به پهلو افتاده. یعقوبم کنارش رو پاهاش نشسته. یعنی وضعیتش انقدر وخیم بود که با پارس دوتا سگ به مرض بیهوشی رسید؟ البته حق داشت. ما به اون سگا عادت کرده بودیم. اون مسلماً تا حال سگی تو این ابعاد ندیده بود!

رفتم بالا سرش. چشماش نیمه باز بود و عضلات صورتش از درد جمع شده بود. دروغ نبود اگه میگفتم رنگش با گچ دیوار مو نمیزد. انقدری که اگه چشماش بسته بود بدون شک فکر میکردم مرده.

نگاهش که به من و قرصای توی دستم افتاد چشماش یه کم باز شد و سعی کرد نیم خیز بشه. کنارش نشستم و با یه دست بازوشو محکم گرفتم و بلندش کردم که باعث شد یه ناله خفیف بکنه .

فقط یه لحظه از ذهنم رد شد. این دختر با اینهمه ظرافت و شکنندگی.. چه جوری میخواست زیر دست حبیب دووم بیاره؟ یعنی حبیب بهش رحم میکرد؟ میدونستم کارمون بی انصافیه .

ولی سعی میکردم بهش فکر نکردم تا عذاب وجدان نگیرم.

قرص و گذاشتم تو دهنش و لیوان آب ودادم دستش. ولی دستاش انقدر میلرزید که نصف آب لیوان خالی شد و مجبور شدم خودم به خوردش بدم. یک دقیقه ای طول کشید تا نفساش منظم تر شد و رنگ به صورتش برگشت .آروم تر که شد با دقت بیشتری نگاش کردم.

تو صورتش که اثری از گاز سگا نبود با این حال بلند شدم و رو به یعقوب گفتم:

  • گازش که نگرفتن؟

  • نه آقا.. من که رسیدم یکیشون افتاده بود روش ولی نذاشتم گازش بگیره. خیالتون جمع! – خیله خب .. چک کن ببین جاییش نشکسته باشه. بعدشم ببرش تو اتاق ته باغ.

  • چشم آقا. شما دیگه تشریف ببرید. ببخشید مزاحمتون شدم!

خم شد سمت دختره و گفت:

  • جاییت درد نمیکنه که؟

اونم آروم سرشو تکون داد و یعقوبم بلافاصله بازوشو گرفت و کمک کرد تا بلند شه. دیگه نخواستم بیشتر از اون وایستادم تا فکر کنه نگرانش شدم یا اینکه برام مهمه .همینکه میدیدم زنده اس کافی بود. دیگه بقیه ش چه اهمیتی داشت؟

چرخیدم برم که با صدای ضعیف و گرفته اش سرجام وایستادم:

  • آقا.. هیربد؟

خشکم زد.. ترجیح میدادم هیچوقت به سمتش برنگردم تا چشمای گشاد شدم و نبینه. آقا هیربد؟ از کجا اسمم و میدونست؟ چه لزومی داشت منو به اسم صدا کنه؟ اونم با این لحن؟ لحنش به نظر یه کم خاص میومد. ولی اهمیت بهش ندادم و از سرم بیرونش کردم.

با اخم و نگاهی مشکوکانه چرخیدم سمتش که دیدم نگاه بی رمقشو دوخته بهم و با تمام توانش که خیلی زیادم نبود میخواست حرف بزنه.

  • میشه … میشه خواهش کنم.. به.. بهراد .. از بیماری قلبیم … چیزی نگید؟؟

قبل از اینکه به معنی حرفش فکر کنم داشتم پیش خودم تجزیه و تحلیل میکردم که چرا من آقا هیربد شدم و بهراد.. فقط بهراد؟ و سریع جواب خودم و دادم.. چون کارش پیشم گیر بود .حوصله کل کل و جواب دادنش و نداشتم. خسته هم بودم و دلم میخواست زودتر برم بخوابم. برای همین آروم سرم و تکون دادم و راه افتادم سمت ساختمون..

حق داشت بخواد نگران باشه. بهراد همچین آدمی بود که با فهمیدن این موضوع بیشتر اذیتش کنه. اینو تو همین یکی دو روز خوب فهمیده بود. ولی چرا این دختره.. به من اعتماد کرده بود و ازم میخواست رازشو به کسی نگم؟ مگه نمیدونست منو بهراد از یه قماشیم؟ پس چرا منو سوای اون تصور میکرد؟

شونه هام و با بی تفاوتی انداختم بالا.. چه اهمیتی داشت؟ تنها هدف مشترکمون زنده و سالم موندنش بود و اونم مطمئناً اینو فهمیده بود که به من متوصل شده بود. وگرنه تا جایی که یادم میاد حرف و حرکتی ازم سر نزده که نشون بده برای این دختره ارزش و اهمیت قائلم.

×××××

با درد چشام و باز کردم. تمام بدنم کوفته و داغون بود. درد شکنجه های دیروز از یه طرف و درد شب تا صبح خوابیدنم رو زمین سیمانی سفت و سرد از طرف دیگه تمام عضلاتم و خشک کرده بود. یعنی خدا یه شب تا صبح خوابیدن تو جای گرم و نرم و برام زیاد دیده بودکه انقدر راحت ازم گرفتش؟ شایدم خدا نگرفت خودم با خریت محض از دستش دادم..

نگاهی به ساعت مچیم انداختم از ۷ گذشته بود. اگه بیدار میشدن و میدیدن صبحونه اشون حاضر نیست پدرم و در میاوردن. همون یه ذره حس جسارتی که دیروز داشتم دیگه امروز از بین رفت با اینهمه دردی که تو تن و بدنم بود. مخصوصاً وقتی دیشب بازم پیشنهاد وقیحانه بهراد و رد کردم. درجه نفرتش از من خیلی خیلی بیشتر شده بود.

با هر مشقتی بود از جام بلند شدم و رفتم تو حیاط .چند متر اونورتر از انباری ای که توش بودم و نزدیک اتاق یعقوب دستشویی بود. سریع رفتم توش و بعد از اینکه آبی به دست و صورتم زدم اومدم بیرون..

سرم داشت میترکید. دوباره یاد ماجرای دیشب و سگا افتادم. بهراد یه عوضی به تمام معنا بود.. دلم میخواست قدرتش و داشتم تا با دستام تیکه تیکه اش میکردم. ولی بدبختانه الآن قدرت دست اونا بود و من عین یه موشی بودم که تو چنگال گرگ اسیره. طوری که حتی نمیتونستم یه سانت از جام تکون بخورم.

دیشب تا صبح چند بار از ترس بیدار شدم و هر بار باعث و بانی این وحشتی که به جونم افتاده بود و لعنت کردم. به امید اینکه یه روز این لعنت ها دامنش و بگیره و من خلاص شم. دعا میکردم که هیربد زیر حرفش نزنه و چیزی از بیماری قلبیم به بهراد نگه وگرنه با کینه ای کهدیشب ازم گرفت محال بود راحتم بذاره.

ضعف شدیدی داشتم و مدام سرم گیج میرفت و دیدم تار میشد. ولی کوچکترین تاخیرم تحریکشون میکرد که آزارم بدن.. تن پر دردم و رسوندم به آشپزخونه و وسایل صبحونه اشون و آماده کردم..

دلم میخواست مینشستم و به حال زار خودم گریه میکردم. چی شد که من به اینجا رسیدم؟ مگه من از این زندگی چی میخواستم؟ تازه تازه داشتم با آرش به یه خوشی های کمرنگی میرسیدم که اونم از دستم رفت. شاید بهتر بود از همون اول حرف شیرین و گوش میدادم و درباره آرش بیشتر فکر میکردم .

الآن که تو این شرایط گیر افتاده بودم انگار داشتم میفهمیدم که اون پیشنهاد یهوییش زیادی غیر عادی بود. کاش هیچوقت بهش جواب مثبت نمیدادم.

چرخیدم تا از یخچال نون بردارم که دیدم بهراد تو چهارچوب آشپزخونه وایستاده و داره نگام میکنه. نگاه ترسیدمو که دید پوزخندی زد و بهم نزدیک شد.

  • دیشب با سگا بهت خوش گذشت؟ میبینم که ازت خوب پذیرایی نکردن. یا تو زیادی خوش شانس بودی یا اونا خیلی گرسنه نبودن.

هیچی نگفتم. میدونستم فهمیده که هیراد به دادم رسیده و الآن فقط میخواد با این حرفاشآزارم بده. شاید بهتر بود از این به بعد سکوت میکردم تا راه به راه منو مورد لطف خودشون قرار ندن.

با هر قدمی که بهم نزدیک میشد سایز چشمام بزرگتر میشد و یه قدم میرفتم عقب. انقدری که به کابینت خوردم و بهراد یه قدمیم وایستاد:

  • من دیگه خیلی باهات راه اومدم. ولی خودت نخواستی. پس از این به بعد باید منتظر عواقب خیلی بدی باشی.

نگاهی برانداز گر به سرتا پام انداخت و لبخند عصبی کننده اش عمیق تر شد..

  • هرچند بعید میدونم.. ولی امیدوارم بدنت طاقتشو داشته باشه.

*

بهراد به وعده اش عمل کرد. اون روز مرگ و جلوی چشمم دیدم. از شدت آزار و اذیتاشون دلم میخواست خودمو بکشم. ولی حیف که جراتشو نداشتم. همش با خودم میگفتم خدا بامنه.. همه اینا رو تحمل میکنم عیب نداره. ولی من خدا رو دارم. نمیذاره به پاکی ونجابتم آسیبی وارد شه. درد اینا رو میتونستم یه جوری تحمل کنم ولی درد روحی و عذاب وجدان بعد از اون کار.. محال بود از عهده ام بربیاد!

دلم واسه شیرین تنگ شده بود.. یعنی الآن داشت چی کار میکرد؟ چه جوری با ناپدید شدنمکنار اومده بود؟ چقدر نگرانم شده . خدایا بهش صبر بده. دلم برای آرش هم.. نمیدونم تنگ شده بود یا نه! از وقتی اینجا گیر افتادم و این بلاها سرم اومده همون یه ذره احساسی که بهش داشتم هم از بین رفت .

حس بدی میگرفتم وقتی یادم میفتاد که به من درباره طلبکارش دروغ گفت و اصلاً حسابشون و تسویه نکرده بود. این وسط نمیدونم نقش من تو زندگیش چی بود؟ اون که انقدر گرفتاری داشت تا حتی به خاطر فرار کنه. واسه چی اومد خواستگاری؟

یه دستم به پهلوی پر دردم بود و یه دستم دستمال گردگیری .داشتم اتاق هیربد و تمیز میکردم. خودش از صبح بیرون رفته بود و هنوز برنگشته بود.

داشتم رو میزشو دستمال میکشیدم که نظرم به یه بسته قرص جلب شد. برداشتم و روش و خوندم. اوه اوه. قرص و میشناختم. جزو معدود قرصایی بود که اسمش و میشناختم. چون واسه زخم معده بود.. بابام بعضی وقتا مصرف میکرد.. یعنی هیربدم زخم معده داشت؟

نمیدونم چرا برام مهم شد یهو.. شاید چون نسبت به بقیه اهالی اون خونه کمتر اذیتم میکرد یا به عبارتی نسبت بهم بی تفاوت تر بود بیشتر درباره ش کنجکاو شده بودم.

تو این شرایطی که من براشون حکم یه اسباب بازی و داشتم و هرکدوم داشتن به نوعی باهامسرگرم میشدن هیربد تنها کسی بود که کاری به کارم نداشت و دلش نمیخواست از این وضعیت سودی ببره. هرچند که با اون بروهای همیشه گره خورده اش بیشتر از بقیه میترسوندم.

با شنیدن صدای بهراد قرص و گذاشتم سر جاش و رفتم سمت اتاقش. تصمیم گرفته بودم دیگه دهن به دهنش نذارم. دوست نداشتم صحنه دیشب یا چیزی به مراتب بدتر از اون و شاهد باشم. چون مسلماً اونم همچین چیزی رو میخواست فعلاً باید محافظه کارانه عمل میکردم..

در زدم و رفتم تو. به محض دیدنم غرید:

  • کدوم گوری بودی؟

  • داشتم. اتاق آقا هیربد و تمیز میکردم.

پوزخندی زد و گفت:

  • لازم نکرده.. هیربد تنها کسیه که کار کردن یا نکردنت براش کوچکترین اهمیتی نداره. پس وقتتو بذار برای من و کارایی که بهت میگم.

تو این یه مورد حق با اون بود. هیربد یه لیوان آبم خودش میرفت و از یخچال برمیداشت .درحالیکه بهراد حتی اگه تو آشپزخونه بود از من میخواست که بهش بدم. اونم با بدترین لحن.

سرم و انداختم پایین و هیچی نگفتم که یهو توده عظیمی از لباس جلوی پام رو زمین افتاد .

سرمو بلند کردم.. بهراد با اشاره چشم و ابرو بهشون گفت:

  • تا یک ساعت دیگه شسته شده و اتو کشیده و مرتب تو کمدم باشن.

ابروهام داشت میچسبید به موهام.. نمیتونستم حرفش و هضم کنم!

  • یک ساعت؟ چه جوری خشکشون کنم؟

  • اون دیگه مشکل من نیست. میخوای فوتش کن تا خشک شه ولی سر یک ساعت میام سراغت و وای به حالت اگه انجام نشده باشه. فهمیدی؟ به ناچار لباسا رو برداشتم تا بیشتر از این وقت و تلف نکنم..

داشتم میرفتم سمت در که گفت:

  • صبر کن.. لباسای منو قاطی لباس بقیه این بزمجه ها تو ماشین نمیندازیا!

  • پس چی کار کنم؟

  • میری پشت ساختمون. تو باغ یه شیر آب هست ..با اون آب همه لباسا رو میشوری.

نفسمو فوت کردم.. مثل اینکه لیاقت نداشت باهاش با ملایمت رفتار کنم. هرچی کوتاه میومدم بدتر میکرد!

  • حالا چرا اونجا؟ تو حموم همینجا با دست میشورم!

  • د نه د. آب لوله کشی اینجا کلر داره.. اگه کلر رو لباس بمونه بعد از چند ساعت بدنم کهیر میزنه. ولی منبع آب پشت ساختمون فرق میکنه. کلرم نداره. حالا هم برو سر کارت حرف اضافیم نزن.

با خشم نگاهش کردم. کاملاً مشخص بود که داره واسه آزار دادن من این دروغا رو سر هم میکنه. فقط مونده بودم چرا مغزش و واسه کارای بهتری به کار نمینداخت تا اینجوری تو هچل نیفتن و گیر بدن به من بیچاره.

  • قبل از اینکه من بیام اینجا به کدوم بدبختی این شر و ورارو تحویل میدادی؟ با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند و چونه امو تو پنجه های قویش گرفت:

  • شر و ور خودت میگی و هفت جد و آباد بی ناموست فهمیدی؟ دیگه گه اضافی نخور.

فضولیش به تو یکی نیومده. برو رد کارت تا یه ساعت و نکردم نیم ساعت.

چونه امو ول کرد و سرم و به عقب هول داد. با نفرت رومو ازش گرفتم و گفتم:

  • تو هیچی به جز یه آدم عقده ای بدبخت نیستی.

*

با برخورد دستم به آب شیر توی باغ تازه فهمیدم چرا بهراد کثافت این تز و داده بود. آبش حتی از آب توی یخچالم سرد تر بود و اون هوا که اواسط پاییز بود این سرما رو تشدید میکرد .

نمیدونستم اگه نتونم سر وقت کارش و انجام بدم قراربود چیکار کنه. ولی نمیتونستم ریسک کنم و وقت و تلف کنم. واسه همین سعی کردم اهمیتی به سرمای آب ندم و دونه دونه لباسا رو برداشتم و شروع کردم به شستن.

ده دیقه گذشته بود که دستام از شدت سرما بی حس شده بود. مدام از تو آب درش میاوردم و توش ها میکردم و دوباره مشغول میشدم. نفهمیدم کی اشکم جاری شد. لباسارو چنگ میزدم و واسه بدبختی و شانس گندم گریه میکردم. چه بلایی داشت سر زندگیم میومد؟

من یه هفته پیش اصلاً به همچین چیزی فکرم نمیتونستم بکنم. چه برسه به اینکه خودمو تو این وضعیت تصور کنم. همه دغدغه زندگیم تکراری بودن لباسام تو قرارام با آرش بود. ولی الآن افسوس میخوردم که کاش به جای فکر کردن به لباس بیشتر به خود آرش و انتخابم فکرمیکردم.

همه ترس و هراسم از این بود که یه هفته این بدبختی ها و مصیبت ها رو تحمل کنم و آخرشم برم جایی صد پله بدتر از اینجا! نمیدونم چرا امید داشتم که خدا با دیدن زجرایی که دارم اینجا میکشم دلش به رحم بیاد و نزاره پام به جاهای کثیف تر باز بشه.

با صدای شنیدن قدم های کسی با ترس سرمو برگردوندم. نمیدونستم چقدر گذشته ولی مطمئناً هنوز ک ساعت نشده بود که اومد سراغم.

با دیدن هیربد بی اختیار نفس راحتی کشیدم و از جام بلند شدم و زیر لب گفتم:

  • سلام.

بدون اینکه جوابمو بده با همون نگاه پر از اخم و کنجکاویش نگاهی به دستام انداخت و گفت:

  • چیکاری میکنی؟

  • لباسای پسر عموتون و میشورم.

نمیدونم چرا نمیتونستم بهش مثل هیربد بگم آقا. شاید اینجوری میخواستم بیشتر حرصشو دربیارم. یا اینکه یه وقت خیال نکنه جدی جدی آقا بالاسرمه..

  • چرا اینجا؟

حدسم درست بود. بهراد خالی بسته بود. چون اگه واقعاً همچین مشکلی داشت هیربد باید ازش خبرداشته باشه. ولی این نگاه متعجب چیز دیگه ای میگفت.

  • گفت.. گفت آب لوله کشی توی ساختمون کلر داره و بدنش به کلر حساسیت داره.

یه کم نگام کرد و بعد نگاهش و به دستای قرمز شده از سرمام دوخت و نفسشو با کلافگی فوت کرد و بدون اینکه دیگه بهم نگاه کنه رفت سمت ساختمون..

امید داشتم حداقل اون یه جورایی دستورات مسخره بهراد و نقض کنه و بگه لازم نیست همچین کاری. ولی انگار نه انگار .خیلی آدم خشک و جدی ای بود. منم نباید ازش انتظار بیجا داشته باشم. تو این یکی دو روزکاملاً فهمیده بودم آدمیه که به جز خودش و منافعش به هیچ چیز دیگه ای اهمیت نمیده.

فقط ۱ ساعت و نیم ساعت طول کشید تا لباسای بهراد خشک شد. البته بازم نم داشت که میخواستم بقیه اشو با اتو خشک کنم.

چیزی که برام جای سوال بود این بود که چرا سر یک ساعت نیومد سر وقتم؟ خوشبینانه ترینحالت و در نظر گرفتم … اینکه احتمالاً خوابش برده یا شاید یادش رفته. سریع لباسا رو جمع کردم و رفتم تو.

وقتی کار اتو تموم شد دقیقاً ۱ ساعت و چهل دقیقه از زمانی که بهراد تعیین کرده بود گذشته بود. از اولم میدونستم تو یه ساعت از پس همه این کارا برنمیام. با اینحال آروم رفتم سمت اتاقش و بدون اینکه در بزنم لای در و باز کردم و رفتم تو. انگار تو اتاقش نبود. خوشحال از این پیروزی های مکرر و تعجب از اینکه واسه یه بار رو شانس بودم.. رفتم سمت کمدشو لباساشو آویزون کردم..

در کمدشو بستم و همینکه برگشتم باهاش سینه به سینه شدم که باعث شد جیغی از ترس بکشم و بچسبم به کمد.

نگاه خونسرد بهراد که برق شرارت توش به خوبی معلوم بود سراسر وجودم و لرزوند. نگاهی به ساعت انداخت و گفت:

  • گفته بودم سر یک ساعت میاریشون. نه دو ساعت و چهل و سه دقیقه .

مظلومانه گفتم:

  • لباسا دیر خشک شدن.

  • اشکالی نداره.. تاوانشو که دادی میفهمی وقتی یه حرفی میزنم باید انجام بشه. دیگه چرا وچه جوریش برام مهم نیست.

راه افتاد سمت کمد کوچکتری که اون سمت اتاقش بود .. مونده بودم میخواد چی کار کنه که گفت:

  • ا ساعت و ۴۳ دقیقه کارت بیشتر طول کشید. حالا از ۳ دقیقه اش صرف نظر میکنم. ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه میکنه به عبارتی ۱۰۰ دقیقه.

یه خط کش فلزی بلند از توش درآورد و رو به من ادامه داد:

  • به ازای هر دقیقه یه ضربه. منصفانه اس نه؟

ماتم برد.. یعنی واقعاً میخواست ۱۰۰ تا ضربه با خط کش فلزی بهم بزنه؟ این آدم چیزی به اسم قلب تو سینه اش بود؟ چیزی به اسم احساس تو وجودش بود؟ چه جوری تا این حد سنگ شده بود؟

اومد یه قدمیم وایستاد و گفت:

  • کف دستاتو میاری بالا. تا دونه آخرش همونجا نگه میداری وگرنه به ازای هربار که دستتو کشیدی بیست تا ضربه دیگه اضافه میشه … فهمیدی؟

چیزی نگفتم تا اینکه با دادش از جا پریدم.

  • یالاااااااااااااااااا!!

بی اختیار کف دستام و رو به بالا گرفتم .. ترسیدم اگه باهاش لج کنم بدتر کنه. از این آدم هرچیزی برمیومد. چشمامو بستم و منتظر چشیدن طعم ضربه های خط کش برای اولین بار ت عمرم شدم!

یکی زد.. دووم آوردم. دومی و سومی هم دووم آوردم. تا ۱۰ تا صدام در نیومد.. خیلی میسوخت ولی تحمل میکردم. یازدهمی و به قدری محکم زد که آخم بلند شد ولی سریع لبمو به دندون گرفتم..

چشمام بسته بودم و هرچی صبر کردم ضربه بعدی و حس نکردم. آروم لای چشمامو باز کردم که دیدم بهراد زل زده بهم. انگار میخواست کوچکترین عکس العملم و شکار کنه.

عوضی سادیسمی میخواست زجر کشیدنم و با چشم خودش ببینه؟ از بس پیشش صدام درنیومده بود مشتاقانه منتظر کوچکترین درد کشیدنم بود. اصلاً دوست نداشتم این برق اشتیاق و تو چشماش ببینم.. ولی مگه من چقدر تحمل داشتم؟

ضربه هایی که به جای قبلی میخوردن خیــــــلی درد داشتن. انقدری که اقرار کردم تا حالا همچین دردی تو عمرم نچشیده بودم.

دوباره شروع کرد به زدن. دیگه نمیتونستم طاقت بیارم.. ضربه ها هرچی میگذشت دردشبیشتر میشد و صدای درد کشیدن منم بلند تر. اشک صورتم و خیس کرده بود و نگاه درمونده ام از کف دست قرمز و خونمرده شده ام به صورت بهراد رد و بدل میشد.

نمیدونستم چند تا زده. برام مهم نبود. فقط میخواستم هرچی زودتر تموم بشه. چون دیگه واقعاً نمیتونستم تحمل کنم. کم کم از جای ضربه رد باریک خون بیرون میزد و سوزشش شدید تر میشد.

نمیدونم چقدر گذشته بود که دست از زدن برداشت. از شدت ضربه های محکمی که میزد خودشم به نفس نفس افتاده بود. چند قدم ازم فاصله گرفت. خط کش و پرت کرد یه گوشه و یه سیگار روشن کرد.

چشمام مدام سیاهی میرفت از دردی که تو این چند دقیقه کشیدم. انقدری که دیدم تار شده بود و درست و حسابی نمیدیدمش.

صداشو شنیدم که گفت:

– شد شصت تا. بقیه اشو بهت ارفاق میکنم تا بتونی به کارای خونه برسی و بهونه ای نداشته باشی واسه از زیر کار در رفتن. حالا هم برو رد کارت. این تنبیه واسه همیشه تو یادت بمونه. تا بفهمی وقتی بهراد ازت میخواد یه کاری و سر وقت انجام بدی. بااااایـــد سر وقت انجام بدی.

سرم گیج رفت و داشتم میفتادم که دستم و گرفتم لبه میز ولی دوباره صدای ناله پر دردم بلند شد. بلافاصله دستم و کشیدم و بدون توجه به بهراد که خیره به من داشت سیگار میکشید رفتم بیرون.

در و بستم و همینکه برگشتم برم سمت پله ها خوردم به یکی. از شدت ضعف نتونستم تعادلم و حفظ کنم و داشتم از پشت میفتادم که اون طرف شونه هام و گرفت و نگهم داشت.

سرم و بلند کردم که دیدم هیربده. باید حدس میزدم. چون اگه کس دیگه ای بود اگه میدید دارم میفتم یه لگدم میزد که شدت پرت شدنم بیشتر باشه و بزنه زیر خنده.

نگاهم و گرفتم و سرم و انداختم پایین .. داشتم راهمو میرفتم که ساعد دستم و گرفت و به سمت خودش چرخوند…

نگاهم به چشماش افتاد که زل زده بود به کف دستم. دلم میخواست یه ذره مهربونی.. نرمش..

شرمندگی یا هر حس دیگه ای و تو نگاهش بخونم ولی نگاهش سرد و یخی بود.. سرشو که بلند کرد فهمیدم اشتباه کردم.. نگاهش پر از خشم بود.. ولی نمیدونستم از چی..

تا اینکه با عصبانیت توپید:

– گوش کن ببین چی میگم دختره آب زیر کاه.. وای به حالت اگه بخوای با چموشی وسرکشیات کاری کنی تا بهراد تحریک شه و بلایی سرت بیاره و حبیب از خریدنت منصرف بشه. مطمئن باش اگه بفهمم همچین نقشه ای تو کله ات هست خودم با همین دستام خفه ات میکنم. فهمیدی؟

نگاهم سراسر بهت بود و حیرت.. چی داشت میگفت واسه خودش؟ مگه من از جونم سیر شده بودم؟ یعنی پسر عموی دیوانه خودش و نمیشناخت؟

من که داشتم کارمو میکردم. خودش دید که بهراد مجبورم کرده بود با آب توی باغ لباساشو بشورم. پس چرا باید همچین نقشه ای واسه خودم بکشم؟ اصلاً مگه من اون آدم حبیب نام و میشناختم که بدونم چه سبک دخترایی مد نظرشه تا خودم و چیزی بر خلاف میلش درست کنم؟

معلوم نیست جد این دوتا به کی برمیگشت که انقدر اینا مغرور و خودخواه و دیوانه شده بودن.

دستم و از تو دستش با زور بیرون کشیدم و با پشت دست اشکای مزاحمی که گونه ام و خیس کرده بود پاک کردم و بدون اینکه کوچکترین جوابی بهش بدم رفتم پایین.. زندگیم و نابود کرده بودن. تبدیلم کرده بودن به یه کلفت بی جیره و مواجب. حالا طلبکارم بودن .

خیلی خنده دار بود!

×××××

همونجا وایستادم و رفتنش و نگاه کردم. خودمم فهمیده بودم چه حرف مسخره ای زدم. چون میدونستم بهراد دوباره دیوونه شده بود که بی دلیل و با دلیل به جونش میفتاد و کتکش میزد.

وگرنه مگه آدمی پیدا میشه که خودش بخواد این بلاها سرش بیاد؟

رفتم تو اتاق بهراد. رو به پنجره داشت سیگار میکشید. انتظار داشتم الآن شنگول ببینمش که تونسته بود تو این دو سه روز برای چندمین بار زورش و به این دختره نشون بده. ولی انگار برعکس بود. چون معمولاً وقتی سیگار میکشید که از چیزی کلافه باشه.

رفتم جلو و گفتم:

  • تو چته بهراد؟ این کارا چیه میکنی؟ این دختره برای ما فقط حکم یه کالا رو داره. میفهمی اینو؟ یا خودت و زدی به اون راه؟ آخه ارزش داره انقدر به خاطر آزار و اذیتش وقت صرف کنی و خودتو عصبی و کلافه کنی؟

  • رفتارش برام گرون تموم شده هیربد. تا حالا کسی نتونسته بود رو حرف من حرفی بزنه. یا کاری بکنه. همیشه همه راضیم میکردن. ولی این …

  • به درک.. به جهنم. تو که دیگه قرار نیست اینو ببینی. میخوایم بدیمش دست حبیب. حداقل یه کاری نکن حبیب رغبت نکنه نگاش کنه. تو این گیر و دار یا باید پولشو جور کنیم که خودتم خوب میدونی نمیشه. یا یه آدم دیگه براش پیدا کنیم. اونم کلی زمان میبره .این دخترههم رو دستمون می مونه .چون دیگه نمیتونیم ولش کنیم تا بره سراغ پلیس.

بهراد انگار اصلاً حرفای منو نمیشنید. تو یه حال دیگه بود.

  • ۶۰ تا خط کش خورد ازم. اولش که اصلاً صداش درنیومد. آخراشم باید خیلی گوشاتو تیز میکردی تا میتونستی ناله هاش و بشنوی. این رفتارش داره عصبیم میکنه. من دلم میخواد کسی و که اذیت میکنم صدای جیغ و دادشو بشنوم. ولی این دختره به جز آخ و اوخ معمولی هیچ کاری نمیکنه. آخه مگه میشه انقدر خودداری کردن. مثلاً میخواد چی و ثابت کنه؟

راست میگفت.. واسه منم جای سوال بود. جیغایی که دیشب تو باغ میکشید هم از ترس بود نه از درد. نمیدونم اینهمه تحمل و از کجا آورده بود. به نظر نمیرسید سن زیادی داشته باشه. یا خیلی سختی کشیده باشه. یه دختر معمولی بود مثل بقیه. البته.. به جز این یه مورد.

همونطور که میرفتم سمت در گفتم:

  • اون دختره فقط همین اندازه برام اهمیت داره که تا یه هفته سالم نگهش دارم که دست حبیب برسه.. همین. تو هم لازم نیست به چیز دیگه ای فکر کنی..

×××××

به زور داشتم کار میکردم..  دستام با کوچکترین حرکتی تیر میکشید و تا مغز استخونم ومیسوزوند.. تو یکی از کابینتا یه بسته باند پیدا کردم و دستامو بستم.. خونریزیش کم بود و زود قطع شد ولی شاید اگه با یه چیزی دورش و میبستم کمتر دردش و حس میکردم.

با هر بدبختی ای بود براشون شام درست کردم و بعد از شامم با دستای داغونم ظرفاشون و شستم. بهراد خوب جایی و برای ضربه زدن به من نشونه گرفته بود. طوری که کار کردنم و مختل میکرد و اونم بیشتر میتونست از این طریق آزارم بده و مجازاتم کنه.

همینکه اومدم یه کم رو صندلی آشپزخونه بشینم و خستگی در کنم یکیشون اومد تو وگفت:

  • آقا بهراد گفت یه ظرف میوه و چایی بردار بیار!

پوفی کشیدم و دوباره از جام بلند شدم.. مثل اینکه خورد و خوراکشون تمومی نداره.. چایی آماده بود فقط باید میذاشتم آب بجوشه. چایی ساز و روشن کردم و تا آماده بشه یه ظرف میوه چیدم و بردم گذاشتم رو میز.

بهراد و هیربد بودن با یکی دو نفر دیگه که برای اولین بار میدیدمشون. تو این گیر و گرفتاری مهمونم دعوت میکردن. جالب بود!

همشون با صدای بلند داشتن حرف میزدن و میخندیدن به جز هیربد که بیشتر شنونده بود و نگاهش بیشتر به سمت تلویزیون بود تا اونا.

دوباره رفتم تو آشپزخونه و چند تا چایی ریختم و گذاشتم تو سینی.. لبه های سینی داشتکف دست آش و لاش شده امو داغون تر میکرد.

با قیافه جمع شده از درد سینی و گذاشتم رو میز که یهو نگاهم جلب هیربد شد که داشت با خونسردی یه کیوی برای خودش پوست میکند.

چشام چهارتا شد.. میخواست کیوی بخوره؟ مگه از ناراحتی و زخم معده اش خبر نداشت؟ این میوه براش مثل سم بود. چه جوری باید بهش حالی میکردم که این کارو نکنه؟

یه لحظه خواستم بی اهمیت بهش برم رد کارم. به من چه که میخواد خودشو به کشتن بده. مگه این نبود که منو از زندگی بی دردسرم آواره این جهنم کرد؟ مگه همین آقا هیربد نبود که منو دزدید؟ اونم واسه گناه یه نفر دیگه و به خاطر هدف کثیفی که دارن؟

چرا خودش بود ولی.. ولی من که مثل اینا رذل نیستم. درسته کوچکترین اهمیتی به من نمیده و هرکاری هم که میکنه فقط برای اینه که سالم به دست حبیب برسم. ولی از حق نگذریم.. به هر حال از دیروز تا حالا چند بار جونم و نجات داده بود و اگه نبود بهراد دخلمو میاورد..

با همه خشونت و سنگدلی هاش.. با وجود حرفی که ظهر بهم زد و قلبم و شکوند ولی باید برای نیمچه توجهاتش یه جبرانی میکردم. همین دیشب. اگه به ذهنش نمیرسید که قرصم و بیاره و بهم بده تلف شده بودم!

نه.. نمیشد ساکت موند. من انسانیت داشتم. نمیتونستم وایستم ببینم یه آدم داره خودشو دستیدستی به کشتن میده. حتی اگه اون شخص دشمنم باشه.

انقدر بین گرفتن تصمیم مردد بودم که یهو به خودم اومدم و دیدم یه تیکه از کیوی پوست کنده شده رو با چاقو داره به دهنش نزدیک میکنه و میخواد بخورتش.. نفهمیدم چی شد و این جرات و از کجا پیدا کردم که یهو به سمتش هجوم بردم و کیوی و از سر چاقویی که تو دستش بود قاپیدم.

با دیدن ۴ تا چشمی که با تعجب بهم خیره شده بودن.. تازه فهمیدم چی کار کردم.. مهموناشو حواسشون گرم حرف زدن خودشون بود .. ولی با این حرکتم اول هیربد و بعد بهراد با بهت و حیرت بهم خیره شدن و جوری نگاه کردن که انگار ازم توضیح میخواستن. دیگه کار از کار گذشته بود باید به این نگاه پر از سوالشون جواب میدادم.

سرم و انداختم پایین و با تته پته گفتم:

  • ش … شما نباید.. کیوی بخوری. براتون خوب نیست!

هیچ صدایی از هیربد نشنیدم ولی بهراد با همون لحن پر از تمسخر همیشگیش گفت:

  • براش خوب نیست؟؟ مگه چشه خانوم دکتر دوزاری؟

به دنبال این حرف و شنیدن صدای قهقهه بقیه سرم و بلند کردم و به چهره تک تکشون زلزدم.. هیربد نمیخندید و همون یه نمه تعجبم از تو چشماش رفته بود و باز داشت با نگاه خونسرد و بی تفاوتش نگام میکرد.. ولی میتونستم بفهمم هنوز برای سوالش جوابی پیدا نکرده.. شاید همون سوالی که بهراد ازم پرسید تو نگاهش بود. ولی حاضر نبود به زبون بیارتش.

حرص بهراد بعد از بلایی که سر دستام آورد هنوز تو جونم بود. زل زدم بهش که داشت با پوزخند نگام میکرد و با حرص گفتم:

  • آقا هیربد زخم معده دارن. فکر کنم تو که پسر عموشی باید این و بهتر از من بدونی.

بهراد که حالا بهت و حیرتش صد برابر شده بود.. با یه جهش بلند از رو مبل بلند شد و تا بیام به خودم بجنبم با پشت کوبوند تو صورتم و داد زد:

  • باز تو گنده تر از دهنت گه خوردی پتیـــــــــــاره؟ دستشو دوباره بلند کرد و گفت:

  • بزنم نصف صورتتو از ریخت بندازم؟؟؟؟؟؟؟ آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  • بهراااااااااااااد … بیا بگیر بشین.

با فریاد هیربد دست بهراد اومد پایین و نگاه پر از نفرتشو ازم گرفت و رفت سر جاش نشست. منم با حس خونی که از بینیم جاری شد سریع دستمو گرفتم جلوش و با سر بالا گرفته رفتم سمت آشپزخونه.

همونطور که صورتم و تو سینک ظرفشویی میشستم زیر لب غر میزدم:

  • آخه دختر فضول. به تو چه ربطی داره؟ خوب شد زد دماغتو داغون کرد؟ هرچند از حسودیش داشت اینجوری میکرد. ولی خدایی خیلی خوشم میاد وقتی میتونم حرصش بدم ..

اصلاً خوب کردم. از این به بعد بازم این کار و میکنم تا بسوزه.. همونجوری که منو هر روز داره میسوزونه.

صورتم و شستم و همینکه چرخیدم هینی کشیدم وچسبیدم به سینک. هیربد تو چهارچوب در وایستاده بود و داشت با سردی نگام میکرد … اون لحظه واقعاً ازش ترسیدم.. چون میدونستم اومده بازخواستم کنه و من هیچ حرفی نداشتم که بهش بزنم!

با قدم های آروم اومد سمتم..  منم که دیگه جا نداشتم عقب برم.. همونجا وایستادم و سرمو انداختم پایین.

کفشاشو دیدم که اومد درست تو یه قدمیم وایستاد. انقدر نزدیکم بود که با هر نفسم حجمعظیمی از بوی عطرش راهی مشامم میشد. همون عطری که بار اول تو مغازه حسش کرده بودم و هنوز بوش تو مجراهای بینیم مونده بود انگار.

  • از کجا فهمیدی من زخم معده دارم؟

خونسردی صداش بیشتر از خشم صدای بهراد منو به وحشت و استرس مینداخت. واسه همین لال شده بودم و داشتم فکر میکردم که الآن من چی باید بگم.

  • با توام.. کری یا لالی؟

بدون اینکه سرمو بلند کنم با تته پته گفتم:

  • من.. چیزه.

  • وقتی باهات حرف میزنم سرت و بلند کن و تو چشمام نگاه کن. الآن که خوب داشتی واسه بهراد بلبل زبونی میکردی. چرا به من که میرسی موش میشی؟

چه جوری باید بهش حالی میکردم نگاه تو خلی ترسناک تر از خشونت بهراده برام؟ امیدوار بودم هیچوقت مجبور نشم جواب این سوال و بدم.

سرمو بلند کردم و خیره تو چشمای آتیشیش با اون نگاه نافذش گفتم:

  • ظهر که.. داشتم اتاقتون و تمیز میکردم.. رو میزتون.. بسته قرصاتون و… دیدم. بابای منمزخم معده داشت.. برای همین.. قرصا رو شناختم.

یه لحظه از اینکه واسه بابام فعل ماضی به کار بردم پشیمون شدم.. دلم نمیخواست بفهمن انقدر بی کس و کارم تا با خیال راحت هر بلایی خواستن سرم بیارن و نترسن از اینکه کسی کاری به کارشون نداره. هرچند فکر کنم این موضوع اهمیت زیادی نداشت براشون.

نمیدونم چقدر گذشت ولی مدت زیادی سکوت کرده بود.. سرمو بلند کردم که ببینم چرا حرفی نمیزنه که یهو با دیدن نگاهش غافلگیر شدم.

زل زده بود به من.. ولی نه مثل همیشه بی تفاوت و خشک. اینبار نگاهش رنگ داشت. رنگی از غم و ناراحتی. ولی شاید فقط یک ثانیه طول کشید. شایدم اشتباه دیدم چون بلافاصله بعد از دیدن نگاهم تغییر حالت داد و  اینبار با خشم گفت:

  • اولاً.. تو غلط میکنی بی اجازه پا توی اتاق من میذاری. حالا به هر دلیلی. حتی نظافت.. دوماً.. غلط میکنی بی اجازه وسایل شخصیم و برمیداری و نگاه میکنی. سوماً.. غلط میکنی رو خورد و خوراکم نظر میدی و تو کارایی که به تو مربوط نیست دخالت میکنی. اینکه مثل بهراد راه به راه بهت گیر نمیدم دلیل نمیشه که فکر کنی برام تافته جدا بافته ای. یادت نره جایگاهت تو این خونه چیه!

بغض بدی تو گلوم نشست.. من همچین فکری دربارش نکرده بودم دوباره داشت مثل ظهربرای خودش میبرید و میدوخت.

کاش میرفت و میذاشت راحت گریه کنم ولی هنوز همونجا وایستاده بود و انگار منتظر جواب بود و منم با صدای لرزونم گفتم:

  • یادم نمیره.. فقط … فقط ترسیدم که یهو.. حالتون …

با دیدن خشم توی نگاهش از ادامه حرفم صرف نظر کردم و فقط گفتم:

  • باشه. ببخشید!

دهنش برای گفتن حرفی باز شد ولی حرفی نزد و نگاه متعجبش دوخته شد به بینیم. موندم داره به چی نگاه میکنه که یهو پشت لبم داغ شد.. دستمو سریع گرفتم جلوی بینیم. باز داشت خونریزی میکرد.

یه کم همونجا وایستاد و نگام کرد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت بیرون. خوبی به اهالی این خونه نیومده بود. ولی من نمیتونستم راحت از این قضیه بگذرم.. من داشتم کاری و میکردم که هرکس دیگه ای ممکن بود تو این شرایط انجام بده. بهتر بود اونا خودشون و درمان  میکردن.

×××××

با اعصابی داغون رفتم تو باغ و یه سیگار روشن کردم… نمیدونم اعصابم چرا و از دست کیخورد بود. ولی خورد بود. نمیدونستم میخوام اون لحظه خودم و خفه کنم یا اون دختره رو .دختری که در عرض دو سه روز چند بار فکر من و به خودش مشغول کرده بود. این مشغولیت ها تو زندگی یکنواخت و بسته من اصلاً طبیعی نبود.

چرا باید زخم معده من براش مهم باشه؟ چرا باید یادش بمونه و حواسش باشه که چیزی نخورم تا اون و تشدید کنه؟ اصلاً چرا بی احتیاطی کردم و قرصامو دم دست گذاشتم؟ منی که تو اینهمه سال نذاشته بودم کسی از این دردم بویی ببره نباید از این بی عقلیا میکردم .

هرچند اگه تو این سالها هم از این اشتباها میکردم بازم کسی متوجه نمیشد.. یا اگرم میشد هیچ اهمیتی براش نداشت.. ولی این دختره که دو روزه اومده تو این خونه.. اونم با این وضع فجیع. با اینکه میدونه واسه ما حکم یه جنس قابل معامله رو داره. نسبت به زخم معده کسی که قراره بفروشتش حساس شده و میخواد یه جورایی کمکش کنه.

اصلاً برام قابل قبول نیست .تو هیچ منطق و قانونی همچین چیزی جایی نداره. چرا باید همچین کاری بکنه؟ چراااااااااا؟ یعنی همش به خاطر جلب ترحم بود که دلم براش بسوزه و ندمش دست حبیب؟ ولی اگه هدفش این بود چرا در برابر بهراد حاضر جوابی میکرد؟ میتونست خلی راحت تر باهاش کنار بیاد!

– هیربد ؟ کجا موندی پس بابا؟ بیا تو دیگه!

دستی واسه بهراد که جلوی در وایستاده بود به معنی الآن میام تکون دادم و اونم رفت تو .

سیگارمو زیر پام له کردم. حرف اون دختره تو گوشم تکرار شد.

« فکر کنم تو که پسر عموشی باید این و بهتر از من بدونی…»

آره. بهراد پسر عموم بود ولی هیچ وقت نفهمید که من زخم معده دارم. الآنم که توسط این دختره فضول فهمید بازم به روی خودش نیاورد. یعنی اصلاً براش اهمیتی نداره.

ما تو همچین خانواده ای بزرگ شده بودیم. خانواده ای که بویی از خانواده بودن نبردن.

خانواده ای که هیچ کدوم از اعضاش رنگ محبت و دوست داشتن و نچشیدن. شاید برای همینه که کارای این دختره انقدر برام عجیب و دور از واقعیته. ولی من حتی تا حالا مشابهشم ندیده بودم. یعنی مشکل از منه یا اون؟

×××××

روزای موندم تو این عمارت همینجوری داشت پشت سر هم میگذشت بدون اینکه بخواد اتفاق خاصی بیفته یا راهی جلوی پام سبز شه برای فرار از این مصیبت. هیچ راهی نبود. به معنای واقعی اسیر بودم و نمیدونستم باید چه جوری باهاش کنار بیام.

یه جورایی هنوز تو شوک بودم و اتفاقات باورم نشده بود .نمیدونستم کی قراره از این شوک بیرون بیام. فقط خدا خدا میکردم که با یه شوک جدید رو به رو نشم.

طبق معمول این چند روز تو آشپزخونه و مشغول آشپزی و نظافت بودم که یکی از آدمایبهراد اومد و بازوم و گرفت دنبال خودش کشوند. با ترس بهش خیره شدم.

-ولم کــــن.. کجا میبری منو؟

  • حرف نباشه آقا بهراد کارت داره.

  • آخ بمیره این آقا بهراد که من از شرش خلاص شم.

  • زر اضافه نزن!

با فشاری که به بازوم آورد نالیدم:

  • ول کن دستم و.. خودم میام دیگه..

ولی بی اهمیت به حرفم همونجوری کشون کشون منو تا سالن اصلی برد و هولم داد وسط سالن که نتونستم تعادلم و حفظ کنم و افتادم زمین.

همونجوری که رو زمین نشسته بودم سرم و بلند کردم و بهراد و دیدم که داره با تلفن حرف میزنه و هیربدم یه کم اونور تر پشت پنجره سرتاسری سالن وایستاده بود به باغ نگاه میکرد.

مونده بودم علت این احضار ناگهانیشون چی بوده که یهو صدای بهراد توجهم و جلب کرد: – نمیدونم چرا انقدر ادعای زرنگی میکنی و فکر کردی هیچوقت دستمون بهت نمیرسه. یعنی همینکه فرار کنی و بری اونور یعنی کار تمومه؟ دیدی که بالاخره شمارتو گیر آوردیم.

یه حسی بهم میگفت اونور خط آرشه. نمیدونم چقدر درست حدس میزدم ولی همینکه بهراد چرخید و چشمش به من افتاد سریع گوشی و زد رو اسپیکر و با پخش شدن صدای آرش فهمیدم که حدسم درست بود.

  • اصلاً خوب کاری کردم که فرار کردم. حالا میخواید چیکار کنید؟ من مگه پولم و از سر راه آوردم که همینجوری دو دستی به شما تقدیم کنم؟ برید ببینم چه غلطی میخواید بکنید..

بهراد با صدای بلند خندید و گفت:

-یه غلطایی کردیم. شاید جالب باشه برات که بدونی.

بعد خیره شد به من و با اشاره چشم و ابرو بهم فهموند که باهاش حرف بزنم. آب دهنم و قورت دادم با بغضی که تو گلوم بود صداش زدم:

-آرش؟؟؟

هیچ جوابی نداد و من امیدوار بودم که از بهت و تعجبش باشه این سکوت.

خودم و رو زمین به سمت بهراد کشیدم و با صدای بلندتر و لرزون تری گفتم:

-آرش اینا منو دزدیدن.. میگن عوض طلب توئه.. مگه .. مگه نگفتی حسابت و باهاشون صافکردی؟ پس اینا چی میگـــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟ آرش تو رو خدا بیا منو از دستشون نجات بده آآآآآآآآآآآآررررش!!!!

دیگه به گریه افتادم و از ته دل زجه شدم:

-آرش منو کردن کلفت خودشــــــــــــون.. مگه تو نمیگفتی میخوای خانوم خونت بشم؟ پس چه جوری راضی میشی که واسه اینا کلفتی کنــــــــــــم؟ هــــــــــــــان؟ آرش اینا هم میخوان منو چند روز دیگه بدن به طلبکارشون. میخوان ازم سو استفاده کنن میفهمــــــــــــی؟ چرا هیچی نمیگــــــــــــــی؟ تو رو خدا بیا من و از دستشون نجات بده آرش من دارم میمیرم اینجــــــــــــــا!

صورتم از اشک خیس شده بود و نفسم از هق هق داشت بند میومد. ولی به زور صدای خودم و خفه کردم تا اگه آرش حرف زد صداش به گوشم برسه. ولی بازم سکوت بود و سکوت .

انقدری که فکر کردم تماس قطع شده.

دیگه این سکوت نمیتونست نشونه تعجب باشه. تا الآن باید یه عکس العمل و یه حرفی از خودش نشون میداد. اصلاً شایدم تعجب نکرده بود از این موضوع! یعنی اینهمه وقت من یه امید واهی تو دلم داشتم؟

×××××

با فک منقبض شده و اخمای درهم زل زده بودم به صورت خیس از اشک دختره که نگاهش از گوشی بهراد کنده نمیشد. نمیدونم چه انتظاری داشت از اون پسره. فکر میکرد الآن میخواد بگه من برمیگردم و تو رو نجات میدم و طلبمون و صاف میکنم؟

حاضر بودم شرط ببندم که از اولم با همین هدف وارد زندگیش شد. چون آرش خوب میدونست که ما اون پول و برای حبیب میخوایم و اینم خوب میدونست که حبیب چه جور آدمیه .

لابد نشسته بود و با خودش فکر کرده بود که با فرارش ما به فکر صاف کردن طلبمون از یه راه دیگه میفتیم و این دختره رو جلوی چشممون به عنوان نامزدش معرفی کرد تا سریع به ذهنمون برسه و ازش استفاده کنیم. همچین کاری از آرش برمیومد که آدمی بود صد پله رذل تر از ما.

بالاخره بعد از چند دقیقه صدای آرش درومد:

  • من.. من کاری از دستم برنمیاد که برات انجام بدم!

قیافه دختره به محض شنیدن این حرف وا رفت و مات و مبهوت به گوشی خیره موند. یعنی واقعاً انتظار دیگه ای داشت؟ چرا به آدمی مثل آرش که تو قماش ما همه به اسم نامرد و عوضی میشناختنش انقدر راحت اعتماد کرده بود؟ هرچند ما خودمونم گول زبون بازی هاشو خوردیم که کارمون به اینجا کشید.

آرش اینبار با صدای بلندتری انگار خطاب به بهراد گفت:

  • وقتتون و تلف کردید اگه فکر کردید من به خاطر اون دختره میام و خودم و به شماها تحویل میدم. اون هیچ ارزشی واسه من نداره. هرکاری دلتون میخواد بکنید.

گوشم به شر و ورای آرش بود ولی نگام میخ دختره که بدون پلک زدن پشت سر هم داشت اشک میریخت. حس میکردم تو این چند روز امید داشت که آرش یه کاری براش بکنه و با این حرفایی که تحویلش داد به کل نا امید شد… انگار تازه داشت میفهمید که تو چه منجلابی گیر افتاده و دیگه راه نجاتی نداره.

بهراد و گوشی و از اسپیکر درآورد و گفت:

-اینبار که گذشت و ما حسابمون و با همین دختره صاف میکنیم. ولی دفعه دیگه چشمم بهت بیفته یا حرف از شراکت و همکاری و این مزخراف از طرفت بشنوم میدم سگام قیمه قیمت کنن. حالیته یا نه؟

به محض قطع کردن تماس دختره یه نفس عمیق کشید و با صدای بلند به هق هق افتاد. تو این چند روز ندیده بودم اینجوری اشک بریزه و گریه کنه. بیشتر درحال بلبل زبونی بود و کم پیش میومد که انقدر مظلوم بشه.گریه اش جوری بود که آدم باید خیلی خودش و کنترلمیکرد تا دلش براش نسوزه و بهش بی تفاوت باشه  .

ولی قبل از اینکه به دلم اجازه ترحم بدم بهراد چرخید سمتش و توپید:

  • ببر صداتو سرم رفت. انقدرم واسه من ادای آدمای مظلوم و در نیار. انگار مثلا ما نمیدونیم چه سلیطه ایه. اتفاقا گیر خوب کسی افتادی. واسه تو امثال همین آرش خوبه که بر*ینن به هیکلت و بندازنت تو آتیش. تا زبونت کوتاه بشه و دیگه نتونی هرچی دلت میخواد قرقره کنی.

دختره بی اهمیت به زخم زبونای بهراد داشت برای خودش گریه میکرد که اینبار بهراد سرش داد زد:

-بلند شو گمشو از جلوی چشمـــــــــــم. تو مگه کار نداری تو این خونـــــــــه؟

سریع از جاش بلند شد و دویید رفت سمت آشپزخونه منم دوباره چرخیدم سمت پنجره و یه سیگار از جیبم دراوردم که روشن کنم.

  • میگم ولی عجب بی ناموسیه این آرش. من خودمم یه درصدی احتمال میدادم که اگه بفهمه دختره اینجاس و میخوایم بدیمش دست حبیب به غیرت نداشتش بربخوره و بیاد پول و بده .ولی انگار عوضی مخصوصاً به ما حالی کرد این دختره نامزدشه که با غیب شدنش مستقیمبریم سراغش.

با حرف بهراد به فکر فرو رفتم. یاد اون روز که رفتم مغازه آرش و همون موقع دختره از مغازه رفت بیرون افتادم. حس کردم که آرش اول منو دید و بعد دختره رو مجبور کرد که ببوستش .به قول بهراد میخواد جوری وانمود کنه که عاشق معشوقن تا ما به عنوان اولین گزینه برای ضربه زدن بهش به اون فکر کنیم.

دختره بیچاره. با یه اعتماد بیجا.. از چاله آرش درومد و افتاد تو چاه ما. بعدشم میخواد بیفته تو جهنم حبیب. دیگه باید اقرار کنم که کارمون نهایت بی انصافیه!

×××××

دو روز دیگه هم گذشت.. بعد از شنیدن حرفای آرش دیگه به پوچی رسیده بودم. دیگه نه امید داشتم کسی از بیرون این خراب شده بیاد و نجاتم بده نه امید داشتم که خودم بتونم راهی پیدا کنم. هر روز و هر ساعت استرسم به مراتب بیشتر و بیشتر میشد.. یکی دو بار تو وقتای استراحتم میرفتم تو حیاط و راه های بیرون رفتن و بررسی میکردم.. ولی هر بار به در بسته میخوردم.

یعقوب راست گفته بود.. هیچ راه فراری از این خراب شده وجود نداشت. درا  همیشه قفلبود و بالای دیوارا هم سیم خاردار یا شیشه های بریده گذاشته بودن. همه جا هم دوربین و دزدگیر و از این چرت و پرتا کار گذاشته بودن تا یه وقت یکی دست از پا خطا نکنه.

با اینکه تو این چند روز با آزاراشون خیلی اذیت شدم. ولی اگه قرار بود انتخاب با من باشه بین مونده تو این خونه و رفتن تو خون اون عوضی که ندیده ازش متنفر بودم. موندن و انتخاب میکردم.

هرچند اینا هم فقط به خاطر همون حبیب و بعضی وقتا هم به خاطر حضور هیربد  کاری به کارم نداشتن وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم  میاوردن.

بعد از بلایی که آرش با حرفاش سرم آورد. دیگه به نظرم هیچ چیز از هیچ کس بعید نبود. احساس حماقت میکردم که به حرف شیرین گوش ندادم و گول حرفای صد من یه غاز آرش و خوردم. کاش انقدر زود باهاش وارد رابطه نمیشدم تا نتونه این دام و برام پهن کنه.

*

اون روز هیربد خونه نبود. کلاً برعکس بهراد زیاد تو خونه بند نمیشد. یکی دو بار از زبون آدماشون شنیدم که رفته خونه خودش. فکر کردم اونم همینجا زندگی میکنه. ولی حدسم اشتباه بود .

از اون شبی که نذاشتم کیوی بخوره و بعدشم اون حرفا رو بهم زد دیگه زیاد تو کاراشدخالت نمیکردم و سمتش نمیرفتم. ولی با اینحال کار خودم و میکردم. تا اونجایی که ممکن بود موقع غذا خوردن حواسم بود. غذاهای تند درست نمیکردم یا سر میز فلفل و سس و چیزایی که براش ضرر داشت و دم دستش نمیذاشتم.

نمیدونم میفهمید یا نه ولی تمام سعیمو میکرد تا به صورت نامحسوس این کارا رو انجام بدم تا دوباره به این موضوع حساس نشه و فکر نکنه قصد و غرضی پشت کارم هست. پیش خودم برای این کارام دلیل داشتم و اون این بود که نمیخواستم تنها ناجیم تو این خونه  طوریش بشه .

هرچند که فقط تا وقتی سالم به دست حبیب برسم حواسش بهم بود. ولی همونم نباید از دست میدادم.

شب شده بود ولی هیربد هنوز بر نگشته بود. شامشون و خورده بودن و منم داشتم ظرفا ی شسته شده شام و جمع و جور میکردم که یکیشون اومد تو آشپزخونه.

به خیال اینکه میخواد از تو یخچال یه چیز برداره و کوفت کنه پشتمو بهش کردم و به کارم ادامه دادم که یهو هیبت گنده اش و پشت سرم حس کردم. از عقب خودشو چسبونده بود بهم طوری که بین تن مثل غولش و کابینتا گیر افتاده بودم..

با آرنجش به تخت سینه اش فشار آوردم و با حرص گفتم:

  • برو گمشو اونور تن لش!

سرشو آورد پایین و بغل گوشم زمزمه کرد:

  • بی ادب نشو خانومی!

بوی تند و مزخرف مش*روبش که بهم خورد حالت تهوع گرفتم. یه کمم ترس برم داشت .خیلی با اینجور آدما برخورد نداشتم ولی شنیده بودم که آدمای مست و نمیشد به راحتی کنترل کرد.

با این حال نذاشتم ترس زیاد بهم غلبه کنه.با زور بیشتری هولش دادم که یه کم ازم فاصله گرفت و تو همون حین  دستشو از پایین به بالا رو باسنم کشید و زیر لب گفت:

  • جوووووووووون. عجب چیزی هستی تــــو.

دیگه کنترلم و از دست دادم. چرخیدم سمتم و با نهایت زورم کوبوندم تو صورتش.

  • دستتو بکش آشغال حرومزاده!

صدای سیلی و دادی که کشیدم بهراد و کشوند تو آشپزخونه. کاش به جای بهراد که انگار اونم کله اش داغ بود هیربد میومد و من و از دست این غول بیابونی نجات میداد.

  • چی شده پیمان؟

  • داشتم از عقب باهاش حال میکردم جفتک انداخت کره بز.

بهراد مستانه خندید و همونطور که میچرخید تا بره گفت:

  • بیارش اینجا.

با بهت به مسیر حرکت بهراد خیره شده بودم که یقه لباسم تو دستای پیمان مشت شد و من و کشون کشون دنبال خودش تا سالن کشوند و پرت کرد وسط اون جماعت مست از خدا بی خبر.

اون لحظه مرگم و از خدا خواستم. میدونستم آخر این نگاه های پر از شهوت و هوس به کجا قراره ختم بشه و من تو دلم فقط عاجزانه از خدا میخواستم که یا همینجا جونم و بگیره یا نذاره همچین اتفاقی بیفته. من دیگه هیچی برام نمونده بود غیر از نجابت و پاکیم. نمیتونستم ازش دست بکشم.

از جام بلند شدم و همونطور که با چشمای هراسونم بهشون زل زده بودم عقب عقب رفتم که از پشت خوردم به همون غول بیابونی. شونه هام و نگه داشت و نذاشت تکون بخورم.

بهراد با همون لبخند مضحک و زننده اش اومد طرفم و رو به روم وایستاد. چشمای خون افتادش نشون میداد که خودش و تا خرخره تو مش*روب غرق کرده. انگشتشو آورد بالا و با پشتش گونه امو نوازش کرد.

از شدن انزجار صورتمو جمع کردم و سرم و برگردوندم ولی اون بی توجه به حرکت منمسیر حرکت انگشتشو به سمت پایین ادامه داد. از چونه و گلوم رد شد و رفت سمت قفسه سینه ام.

از ترس نفس نفس میزدم. ولی خودم و نباختم و شروع کردم به تقلا کردن با اینکه اون عوضی محکم نگهم داشته بود ولی با تمام توانم خودمو تکون دادم تا دستش به جاهای دیگه نخوره.

با دیدن تلاش من قهقهه بلندی زد که به دنبالش صدای خنده بقیه هم بلند شد. با ترس و وحشت بهشون زل زده بودم. تمام تنم داشت میلرزید و ضربان قلبم بیشترین سرعت عمرش و تجربه میکرد

دوست نداشتم انقدر ضعیف جلوه کنم که به خودشون اجازه بدن هرکاری دلشون خواست باهام بکنن. ولی واقعاً صحنه رعب آوری بود. وسط یه مشت آدم مست از خدا بی خبر اسیر شده بودم که ممکن بود بدون توجه به خواسته ات هر بلایی سرت بیارن و آبرو و پاکیتو لکه دار کنن.

بهراد رو به یکی از آدماش گفت:

  • مسعود. تو شروع کن. میدونید که من از نظاره کردن بیشتر از عمل کردن لذت میبرم. فقطحواستون باشه که از خود بیخود نشید و نفهید دارید چیکار میکنید.

مسعود خندید و همونطور که میومد طرفم گفت:

  • ای به چــــــشم. شما جون بخواه مهندس!

اومد جلوم وایستاد. شونه هام و گرفت و از دست پیمان کشیدم بیرون.. بدنش کاملاً باهام مماس بود و بازوم داشت تو فشار دستش له میشد.. با هوس و شه*وت زل زده بود به چشمای هراسونم که حس کردم سرش هی داره نزدیک تر میشه.

قبل از اینکه کوچکترین تماسی باهام برقرار کنه مغزم بهم فرمان داد و منم اطاعت کردم .چون دیگه چاره ای نداشتم زانوهام آزاد بود و منم با تمام قدرت به سمت بالا ضربه زدم و ضربه زانوم صاف نشست بین دو تا پاش. با ضرب هولم داد رو زمین و صدای نعره پر دردش گوشم و کر کرد.

افتاده بودم رو زمین و اونم از شدت درد پخش زمین شد و مدام به خودش میپیچید. یکی دو نفر رفتن طرفش و من اون وسط وحشت زده فقط داشتم به عواقب کارم فکر میکردم.

نگاهم افتاد به بهراد که یه سیگار روشن کرد. نگاه عجیب و خاصش خیره به من بود. نه حرفیمیزد نه حرکتی میکرد حتی ناکار شدن آدمشم براش مهم نبود. بقیه هم انگار گوش به فرمان اون بودن.

انقدر شوکه شده بودم که حتی از رو زمین نمیتونستم بلند شم. نفس نفس میزدم و نگاهم و مدام به در ورودی میدوختم تا هیربد بیاد و من واز دستشون نجان بده. نمیدونستم اینهمه امید به این موجود بی تفاوت و سرد از کجا تو وجودم ایجاد شده بود. اصلاً نمیدونستم قراره امشب بیاد یا نه ولی هرچی که بود میدونستم تو این شرایط به دادم میرسه.

صدای داد و بیداد مسعود آروم تر شد و من همینکه خواستم تصمیم بگیرم از جام بلند شم.. مسعود چند نفری که دورش جمع شده بودن و کنار زد و با یه خیز بلند اومد سمتم. پاشو برد بالا و با لگد کوبید تخت سینه ام. نفسم رفت. طوری که  حتی نتونستم جیغ بکشم.

فقط با چشمای از حدقه درومده زل زده بودم بهش که پاشو برای زدن ضربه های بعدی بلند میکرد. به سختی خودمو به پهلو چرخوندم و ضربه های محکم بعدیش یکی یکی رو پهلوم نشست و من فقط داشتم بی صدا جیغ میکشیدم.

جیغ و داد کردن به خاطر درد آخرین چیزی بود که اون لحظه میخواستم.. چون از صدای تشویق اطرافیانش برای محکم تر زدن میفهمیدم که چقدر دلشون میخواد درد کشیدن من و ببینن .

ولی بعد از دو سه تا لگدی که با بیرحمی کوبوند دیگه طاقت نیاوردم و صدای ناله پر دردمبلند شد و همونجور که حدس میزدم صدای تشویق و همهمه بقیه هم اوج گرفت. من فقط داشتم تو دلم به خودم لعنت میفرستادم که با یه حماقت کارم و به اینجا کشوندم. حماقتی به اسم آرش.

نمیدونم چقدر گذشت ولی دیگه داشتم از حال میرفتم. تو اون حالم میدونستم که نباید بذارم این اتفاق بیفته. بیهوش شدن من همون چیزی بود که میخواستن چون ممکن بود حتی از جسم بیهوشمم نگذرن. هرچند که این بدن نیمه جونم هم کاری و از پیش نمیبرد.

وقتی بالاخره لگداش تموم شد منو برگردوند و نشست رو شکمم .از لای چشمای نیمه بازم بهش نگاهش کردم. که دستش رفت سمت جیبش و یه چیز از توش درآورد. ذهنم فقط داشت به دردام فکر میکرد وقدرت تجزیه و تحلیل برای فهمیدن اینکه چی تو دستشه رو نداشتم.

یقه لباسم و کشید پایین و با اون چیزی که حالا فهمیدم چاقو  بود یه خط درست زیر شونه و نزدیک سینه ام انداخت که تمام تنم سوخت و اشکام با شدت بیشتری جاری شد.

سرشو آورد جلو و با حرص از لای دندوناش گفت:

  • این یادگاری واسه همیشه از طرف من برات بمونه تا یادت نره چه جوری تلافی گه اضافهای که خوردی و درآوردم.. فهمیدی؟

از روم بلند شد و من با ناتوانی دستمو بلند کردم و گذاشتم رو زخمم. کف دستم خونی شد ولی لباس مشکیم چیزی نشون نمیداد. درد پهلو و استخون دنده ام انقدر زیاد بود که متوجه این سوزش نمیشدم.. شایدم انقدری شدید نبود و فقط یه خراش ساده بود. ولی هرچی بود مطمئن بودم همونجوری که گفت جاش واسه همیشه برام یادگاری می مونه.

با کمک یه دستم سعی کردم نیمخیز بشم.  بهراد و دیدم که همچنان داشت سیگار میکشید. پس چرا اون نگرانی ای که هیربد نسبت به منی که میخواستن با حبیب معامله کنن داشت تو وجود بهراد نبود؟ چرا راحت مینشست و تماشا میکرد تا کسی که براشون به اندازه طلبشون می ارزه رو با چاقو تیکه پاره کنن؟ یعنی آزار و اذیت کردن من حتی بیشتر از طلب براش مهم بود؟

یکی از آدماش که انگار زیادی خورده بود و تو هپروت بود رفت طرفش و گفت:

  • آقا بهراد. نمیزاری ما هم یه فیضی ببریم؟ جون داداش خیلی نعشه ام. ناموساً دست رد به سینه امون نزن.

نمیدونم چرا حس میکردم مستی بهراد خیلی وقته پریده و کاملاً هشیاره. با اینحال همونطورکه سیگارشو خاموش میکرد گفت:

  • هر کاری خواستید باهاش بکنید. فقط گفتم که حواستون باشه به اونجایی که باید سالم باشه..

  • رو چــــــــــشمم..

چرخید سمت بقیه و با اشاره بهشون اومد طرفم ..چند ثانیه طول کشید تا مغزم حرفی رو که زد تجزیه و تحلیل کنه و بفهمم چه خاکی به سرم شد. اون یه نفر بود و این بلا رو سرم آورد .

وای به حال اینکه چند تا چندتا بیفتن سرم.

ای خدا من الآن چی کار کنم؟ با این تن پر دردم چه جوری از پسشون بر بیام؟ نفسام از شدت ترس و استرس به شماره افتاده بود و هق هقم یه لحظه هم قطع نمیشد. اشکام رو صورتم جاری شد و من فقط تونستم به کمک دستام همونجوری که رو زمین نشسته بودم خودم و بکشم عقب. میدونستم تلاشم کاملاً بیخوده. ولی دیگه چیکار باید میکردم؟ وایمیستادم تا آبروم و ببرن؟

از شدت گریه چشمام تار میدید ولی میدیدمشون که هموجوری که میومدن سمتم یکی یکی

داشتن لباساشون و در میاوردن. یعنی باید التماسشون کنم؟ اصلاً میفهمیدن که دارم التماسشون میکنم ؟ نه… تو اون شرایط هیچی حالیشون نبود… پس باید چی کار میکردم؟  با این حال با همون هق هقم بریده بریده گفتم:

– تو… تو رو … خـــدا. جلو نیاین.. تو رو خدا!

هر نفسم با درد همراه بود و من حتی نمیتونستم با صدای بلند تر از این ازشون خواهش کنم. منی که با دیدن این شرایط داشتم پس میفتادم چه جوری میخواستم چند روز بعد اون گنده شون و تحمل کنم؟

با اینکه دیروز آرش آب پاکی و ریخت رو دستم ولی نمیدونم چرا هنوز امید داشتم. امید داشتم یه جوری از اینجا خلاص شم. نمیدونم این امید از کجا شکل گرفته ولی بود!!!

دیگه کاملاً دوره ام کرده بودن و یکیشون که با بدن نیمه برهنه اش اومد سمتم من دستامو گرفتم جلوی صورتم و از ته دل جیغ کشیدم که همون موقع صدای باز شدن در سالن اومد و به دنبالش سکوت سنگینی ایجاد شد.

یه لحظه حس کردم تنها صدایی که اون لحظه میاد صدای برخورد دندونای من به هم بود.

دستای لرزونم و آروم از رو صورتم برداشتم و مسیر نگاه بقیه رو دنبال کردم که به قیافه بهت زده هیربد رسیدم.

دیدن اون همه آدم نیمه برهنه دور من حتی هیربد همیشه خونسردم به تعجب انداخته  بود و عجیب بود که به جای این عوضیا من داشتم ازش خجالت میکشیدم و از ته دل دعا میکردم که این کورسوی امیدم و با بی محلی و بی تفاوتی های همیشه از بین نبره و تلافی قضیه اون شب و دخالتی که تو کارش کردم و درنیاره.

×××××

تعجب واژه کوچیکی بود درباره احساس اون لحظه من. چون داشتم شاخ درمیاوردم. هیچ جوره تو کتم نمیرفت. این عوضیا چرا همشون لختن؟ بالا سر این دختره چی کار میکنن؟ این دختره چرا این شکلی شده؟ قیافه رنگ پریده و هراسونش فرقی با یه جنازه نداره. پس اینا همیشه از غیبت من سو استفاده میکنن و میریزن سرش؟

فقط داشتم خدا خدا میکردم که دیر نرسیده باشم. نگاهم تو کل سالن چرخید. بطری هایخالی مشروب نشون میداد که قبلش حسابی از خجالت هم درومدن و حالا می خواستن با این دختره بدبخت لذت و مستیشون و بیشتر کنن..

وسط اونهمه اعصاب خوردی یه صدای داشت تو سرم پخش میشد که میگفت:

«دختره بدبخت؟ یعنی واقعاً دلت براش سوخته؟ اگه دلت میسوخت پس الآن اینجا چیکار میکنه؟ وسط یه جماعت مستی که هیچی حالیشون نیست؟»

نمیدونم میتونستم اسم حسم و دلسوزی بذارم یا نه.. ولی آخه کی میتونه این چشمای خیس و هراسون و ببینه و دلش نسوزه؟

وسط اون سکوتی که بعد از اومدنم تو جمع ایجاد شده بود نفهمیدم این دختره چی تو نگاهم دید که سریع از جاش بلند شد و افتان و خیزان خودشو بهم رسوند و پشتم وایستاد. یه جورایی انگار از من به عنوان سنگر استفاده کرده بود .یعنی انقدر در نظرش فرق داشتم با آدمای این خونه؟

صدای ضعیفشو از پشتم شنیدم:

– تو رو..  خدا … نذار .. نذار… بلایی سرم بیارن … تو رو خدا!

این چی داشت میگفت؟ داشت از من کمک میخواست؟ از منی که چند روز دیگه قرار بوددو دستی تقدیم حبیبش کنم؟ چه امیدی به من بسته بود؟ الآن اینجوری به ترس و لرز افتاده بود اون موقع میخواست چیکار کنه؟ از کی کمک میخواست تا نجاتش بده؟ – خواهش میکنم.. همه امیدم تویی..

با چنان سرعتی چرخیدم سمتش که از جا پرید و دستشو محکم گذاشت رو دهنش تا دیگه حرفی نزنه. چشماش داشت ترس و درد و فریاد میزد و من تو خودم این توانایی و نمیدیدم که بخوام آرومش کنم. چون اصلاً این کار وظیفه من نبود.

برگشتم سمت بقیه که دیدم همشون با قیافه های ناامید و شکست خوردشون داشتن لباساشون و می پوشیدن. نگاهم افتاد به بهراد که کلاً بی خیال جو سنگین به وجود اومده که مقصر صد در صدش بود داشت سیگار میکشید.

نگاه منو که متوجه خودش دید گفت:

  • چی کارشون داری هیربد عین اجل معلق سر رسیدی و عیششون و تیش کردی؟ میذاشتی حال و هولشون و میکردن دیگه. شدی مامور امر به معروف؟

روم و کردم سمت دختره تا بهش بگم بره بیرون تا من بیام که دیدم نیست. کی رفته بود که من نفهمیدم؟ با اون حالش چه جوری میخواست تا ته باغ……

سعی کردم بهش فکر نکنم..  چرخیدم سمت بهراد و رفتم طرفش.

  • خفه شو بهراد.. چرا چرت و پرت میگی؟ خودتو زدی به اون راه یا واقعاً تو عالم دیگه ای؟ مستی هنوز عوضی؟

  • مست کدومه بابا؟ این دختره حمال عوضی انقدر اعصابمون و خورد کرد و جفتک پروند که مستی همون اول کار پرید.

متعجب نگاه کردم که گفت:

  • زد مسعود بدبخت و ناکار کرد اونم حرصی شد افتاد به جونش و کتکش زد.. بعدشم که تا خواستن دوباره برن طرفش شما تشریف آوردی.

پس اون بدبخت قبل از این ترسی که به جونش انداخته بودن حسابی کتکم خورده بود؟  – حالا تو چرا داری جوش اون و میزنی؟ با عصبانیت گفتم:

  • من جوش کسی و نمیزنم. من فقط به فکر آینده خودمم که توی نادون داری دستی دستی تباهش میکنی. با این آدمایی که دور خودت جمع کردی. فکر کردی همینجوری پیش بره اون دختره سالم میرسه دست حبیب؟ اصلاً عقل تو سرت هست؟ خودت که تا خرخره خوردی. چه جوری میخواستی جلوی این بی مغزای بی مصرف و بگیری که دست از پا خطا نکنن؟

  • شلوغش نکن هیربد. گفتم که مست نبودم. خودم حواسم بود اگه میخواستن زیاده روی کنن جلوشون و میگرفتم. قبلشم گفتم واسه حبیب سالم نگهش دارید.

میدونستم بهراد معمولاً انقدر نمیخورد که از خود بی خود بشه و اگه کسی میخواست کاری کنه که به ضرر ما تموم شه جلوش و میگرفت. چون با باطل شدن اون دختره.. بهرادم به اندازه من ضرر میکنه و جریان امشبم فقط یه عشق و حال کوچیک بود .پس علت این عصبانیتم چی بود؟ چرا آتیش خشم و عصبانیتم خاموش نمیشد؟ حتی با دیدن مسعود که دستش لای پاهاش بود و صورتش از درد جمع شده بود خشم و غضبم بیشترم میشد.

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.