خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان خدمتکار اجباری پارت 15

رمان خدمتکار اجباری پارت 15

رمان خدمتکار اجباری پارت 15
5 (100%) 1 vote[s]

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

نشست.. ولی فقط داشتم خدا خدا میکردم که مجازاتشون در حد کتک زدن باشه و کار به مسائل دیگه نکشه!

من که توانی برای مقابله با این دوتا آدمی که چند برابر خودم بودن و نداشتم.. برای همین حاضر بودم تا حد مرگ کتک بخورم ولی به دست این آدما بی آبرو نشم.. چون اون موقع ضررش به دو نفر میرسید.. خودم که بدون شک خودم و میکشتم و راحت میشدم.. ولی هیربد وقتی میفهمید همچین بلایی سرم اومده اونم وقتی همه تلاشش و داشت میکرد که من در امنیت باشم دیوونه میشد و هیچوقت خودش و نمیبخشید.

تو نگاه اون دو نفر که حالا با سرم وایستاده بودن هیچی نبود.. خالی خالی.. پس مطمئناً خواهش و التماسم فقط انرژی خودم و از بین میبرد. اونا در نهایت همون کاری و میکردن که دستورش و گرفته بودن.

آرزو کردم که کاش اگه قراره از حضور من تو این خونه برای تحقق نقشه هاشون علیه هیربداستفاده کنن همینجا و زیر دست و پاشون بمیرم.. ولی دست خودم نبود که میخواستم از خودم محافظت کنم..

اون لحظه تنها کاری که برای دفاع از خودم میتونستم انجام بدم پوشوندن سر و صورتم بود و خیلی نگذشت که تن و بدنم آماج ضربه های پر قدرت دست و پاشون قرار گرفت و من شکستم.. وقتی به این فکر کردم که هیربد قراره شاهد نتیجه این مجازات بی رحمانه باشه..

شکستم!

×××××

  • آقای کامیاب حواستون هست؟

نگاه مات شده ام و از میز گرفتم و دوختم به صورت پر از سوال حسابدارم ..نفهمیده بودم چی گفت و جوابم به سوالش منفی بود.. اصلاً هوش و حواس درست و حسابی برای درک توضیحاتش نداشتم و برای اینکه نه اون و خسته کنم نه خودمو تکیه دادم به صندلی و گفتم:

  • ممنون آقای پناهی.. بقیه اش بمونه برای فردا.. الآن ذهنم درگیر یه موضوع دیگه اس..

دفتر دستکش و از رو میز جمع کرد و گفت:

  • باشه هر موقع امر کنید میام و دوباره براتون توضیح میدم..

سری تکون دادم و با گفتن با اجازه رفت بیرون.. در و که بست نفسم و با کلافگی فوت کردم و سرم و گذاشتم رو دستای قلاب شده ام روی میز..

به جرات میتونستم بگم که سخت ترین و جهنمی ترین روزای عمرم و داشتم سپری میکردم ..چهار روز از رفتن آنا میگذشت و من هنوز به یه نتیجه و تصمیم قابل قبولی برای عوض کردن این شرایط نرسیده بودم .

هنوز میترسیدم.. از اینکه دستم به قدر کافی پر نباشه.. یا اینکه وسط راه دوباره نارو بخورم و نقشه هام نقش بر آب شه.. اون موقع دودش تو چشم کسی جز آنا که بازم بهم امید بسته بود و من ناامیدش کرده بودم نمیرفت.. باید حساب شده تر عمل میکردم.

این دلتنگی ام امونم و بریده بود.. از طرفی دلم میخواست حداقل چند روز یه بار برم پیشش تا این دلتنگی نه من و از پا دربیاره نه اونو.. ولی از طرف دیگه میگفتم اونجوری جفتمون دوهوایی میشدیم. ولی اگه به این نرفتن و تماس نگرفتن ادامه میدادم کم کم برامون تبدیل به عادت میشد و مجبور میشدیم باهام کنار بیایم.

یه صدایی که شدیداً حس میکردم صدای وجدانمه مدام بهم میگفت حداقل بهش زنگ بزن ..اینکه هر روز و هر دقیقه از محمودی حالش و میپرسی و آمارش و میگیری به درد اون نمیخوره. اون دختر بهت وابسته شده.. بهت علاقه مند شده.. خودت باعث این احساس شدی پس نسبت بهش مسئولی ..

ولی من تو اکثر مواقع این صدا رو خفه میکردم چون در مقابل اون صدا یه تصویرایی ازگذشته جلوی چشمام جون میگرفت که بیشتر به این عقیده ایمان میاوردم که آنالی باید از من دور باشه.. حداقل تا وقتی که همه چیز خوب پیش بره..و یه کم همچین چیزی سخت بود..

با به صدا در اومدن زنگ گوشیم سرم و از دستام بلند کردم و نگاه کلافه ام و دوختم به شماره ناشناسی که از تلفن ثابت بود و رقمای اولش معلوم کرد که مال کدوم منطقه اس و احتمالاً کی پشت این خطه.. یک از اون سه نفر که من تو این سه چهار روز بیشتر از هر زمان دیگه ای به خونشون تشنه بودم..

گوشیم و برداشتم و با اکراه جواب دادم:

  • بله؟

  • سلام پسرم!

با شنیدن صدای مونس و استفاده از کلمه پسرم چشمام و محکم بستم و دستام از حرص مشت شد.. دلم میخواست داد بزنم و بگم زنیکه عوضی.. مادرم هم منو پسر خودش نمیدونست چرا تو باید منو پسرم صدا کنی!

  • سلام!

  • خوبی؟ کجایی تو؟ دلم برات تنگ شده.. فکر کردم وقتی بشنوی اومدم میای دیدنم.

  • شنیدم برگشتید.. ولی یه کم تو شرکت کار ریخته .. سرم شلوغ بود..

  • به هر حال ما باهم فامیلیم.. نون و نمک همو زیاد خوردیم.. چندسال دوری و غربت نشینی ما این نسبت فامیلی رو از بین نمیبره..

تو دلم غریدم:

«متاسفانه..»

ولی در جوابش گفتم:

  • به هر حال.. بزرگترا که میرن.. ناخودآگاه فاصله ها بیشتر میشه. خدا عمو رو رحمت کنه ولی تا وقتی اون بود.. دلیل بیشتری برای رفت و آمد داشتیم.

غیر مستقیم میخواستم بهش بفهمونم که با مردن عموم دیگه من هیچ نسبتی با تو ندارم که بخوام به خاطرش تو و بچه های مزخرف تر از خودت و تحمل کنم ولی پررو تر از این حرفا بود که گفت:

  • حالا اینا رو ول کن.. وقت واسه این حرفا زیاده.. زنگ زدم بگم امشب بیا خونه ما یه دیداری تازه کنیم..

تا اومدم مخالفت کنم و بهانه بیارم.. دستمو خوند و سریع گفت:

  • از الآن گفتم که کارات و راست و ریست کنی.. قراری هم اگه داشته باشی به خاطر زنعموت عقبش میندازی دیگه مگه نه؟ شام منتظرتم.

به خودم گفتم مرگ یه بار شیونم یه بار میرم و خودم و خلاص میکنم و بعد از یکی دو ساعت برمیگردم.. هنوز برای باقی ارث و میراث پدر بزرگم و کارای محضریش به همدیگه احتیاج داشتیم .. برای همین به هر طریقی باید باهم کنار میومدیم و همدیگه رو تحمل میکردیم.

دستی به صورتم کشیدم و بالاجبار گفتم:

  • باشه..

  • خوبه.. پس میبینمت. خدافظ..

بدون خدافظی گوشی و قطع کردم و بلافاصله بعدش شماره محمودی رو گرفتم.. باید اول خیالم از بابت آنا راحت میشد بعد ..

مثل همیشه فوری جواب نداد یه کم طول کشید تا صداش توگوشی پیچید:

  • بله آقا؟

  • کجایی؟

شوکه شد از سوالم که چند ثانیه طول کشید و گفت:

  • من؟ خب.. همون.. همونجا جلوی ساختمونم دیگه آقا!

  • پس چرا انقدر دستپاچه ای؟

  • آقا.. راستیَتش.. گلاب به روتون یه دقیقه رفتم تا دست به آب.. برگشتم دیدم شما زنگ زدی فکر کردم خدای نکرده اتفاقی افتاده.. هول برم داشت!

پوف کلافه ای کشیدم و پرسیدم:

  • خیله خب.. از صبح رفتی سراغ خانوم؟

  • بله آقا .. زنگ زدم.. پرسیدم چیزی لازم ندارن گفتن نه!

یه لحظه خواستم بپرسم حالش خوب بود ؟ ولی جلوی زبونم و گرفتم.. دوست نداشتم از فردا محمودی برای اینکه جواب این سوال من و بده رو حالات و رفتارش دقیق بشه و با نگاه هاش آنا رو آزار بده ..

هرچند که این سوال پرسیدنم نداشت.. احساسمون به همدیگه متقابل بود و مطمئناً دلتنگی هامون هم شکل و رنگ مشابه داشت.. یعنی آنا هم به اندازه من خودش و تو جهنم حس میکنه؟

  • خیلو خب.. حواست و جمع کن.. فردا پس فردا یکی و میفرستم جات تو برو یه کماستراحت کن .

  • خیالتون راحت باشه آقا..

  • حق الزحمه اتم محفوظه .. خیالت جمع راضیت میکنم.. فقط چهارچشمی حواست باشه.

  • چشم آقا.. آقاجونم گفته بود که شما مو لا درز حساب کتابتون نمیره..

  • منم رو حساب اعتمادی که به پدرت داشتم گزاشتمت سر این کار .. چون اون آدمی که قراره ازش محافظت کنی خیلی برام مهمه!

  • خیالتون تخت تخت باشه.. مثل جفت چشمام ازش مراقبت میکنم!

  • باشه.. کاری داشتی یا مشکلی پیش اومد تماس بگیر.. فعلاً!

گوشی و قطع کردم و بلند شدم تا برم سمت خونه.. تو این ترافیک تا برم خونه یه دوش بگیرم و راه بیفتم سمت اون خونه عذاب کلی طول میکشه.. زودتر برم شاید راحت تر بهونه پیدا کردم که بزنم بیرون!

*

با دردی که تو تن و بدنم پیچید چشمام و باز کردم و به عنوان اولین جمله ای که به زبونماومد زیر لب گفتم:

  • خدا از رو زمین برتون داره!

تا حالا کسی و انقدر از ته دل نفرین نکرده بودم.. ولی دردی که تو تک تک استخونام و از اون شدیدتر تو قلب و قفسه سینه ام بود باعث میشد که بی اختیار بخوام باعث و بانی این کار و لعنت کنم..

هرچند که.. بی دقتی و بی احتیاطی خودم این بلا رو سرم آورد.. اگه همون موقع که محمودی اومد و اون خبر دروغ و بهم داد به هیربد زنگ میزدم و مطمئن میشدم از حالش ..

الآن به اینجا نمیرسیدم..

ولی هول و اضطراب بیش از حدم.. کار دستم داد و باعث شد هم خودم ضربه بخورم و هم مطمئناً هیربد و تو هچل بندازم..

سوزش و نبضی که چند جای صورتم حس میکردم میگفت که علی رغم محافظ کردنم.. این قسمت هم از آسیب هاشون بی نصیب نمونده ..ولی بدتر و نفسگیر تر از همه اشون درد قلبی بود که ضربانش بدجوری نامیزون شده بود و با هر زبونی میخواست بهم بفهمونه که قرص لازم داره برای ادامه فعالیتش!

کف دستام و گذاشتم کنار بدنم رو زمین سرد سرامیکی و خواستم یه کم خودم و بکشم بالاو نیمخیز بشم ولی درد قفسه سینه ام مانع شد و صدای ناله و درد کشیدنم بلند شد.. ولی حتی نفس هامم برای درد کشیدن یاریم نمیکردن و خوب میدونستم که این علائم رفته رفته با نخوردن قرصام بیشتر میشه.

حالا من چه جوری باید از این جلادای بی صفت میخواستم که قرصام و بهم بدن! اون لحظه ای که به خیالم میخواستم برم سراغ هیربد.. فکر میکردم که کارمون به داد و دعوا بکشه برای همین قرصام و انداختم تو کیفم که یه دردسر دیگه براش درست نکنم.. ولی نمیدونستم صد برابر بدتر از اون دردسر در انتظارمونه!

داشتم دنبال یه راه بی دردسر بدون صدا کردن اون آدما.. برای زنده موندن میگشتم و تو ذهنم بود که اگه راهی پیدا نکردم صدام در نیاد تا بلکه خلاص شم از این زندگی ولی همون لحظه در باز شد و دختر جوون و ریزه ای دویید اومد تو و کنارم نشست..

اتاق تاریک بود و چشمای نیمه بازم و نمیدید که یه کم با دقت نگاه کرد و بعد پرسید:

  • بیداری؟

به سختی سرم و تکون دادم ولی همون تکون دادن سر هم درد شدیدی تو گردنم پخش کرد و صدام و درآوردم:

  • آخخخخخخخخخخخ!

  • ای وای! خیلی درد داری نه؟

چیزی نگفتم چون نه توانش و داشتم نه وقتشو.. باید بهش میفهموندم که به قرصام احتیاج دارم..

  • من فرشته ام.. خدمتکارشون.. یعنی یکی از خدمتکاراشون! بهم گفتن بیام بهت سر بزنم ببینم بهوش اومدی یا نه.. الآن من برم چی بگم بهشون؟ بهوش اومدنت انگار فرقی با بیهوشی..

با دستای کم جونم آستین لباسش و گرفتم که ساکت شد و من همونطور که با اونیکی دستم قفسه سینه ام فشار میدادم نالیدم:

  • قرص.. قرص میخوام!

  • قرص؟ چه قرصی؟ مسکن؟ برای دردت میگی؟

  • قـ.. قلبم.. قلبم درد .. میکنه! قرصام و. . بیار! آآآآآآآآآآآیییییییییی!

با دستپاچگی از جاش بلند شد و زل زد بهم..

  • از کجا بیارم؟

مطمئناً من جزو بدشانس ترین آدمای رو کره زمین بودم که تو اون لحظات سخت و پر از دردباید به آدمی که یه ذره از عقل و حواسش استفاده نمیکرد تفهیم میکردم که قرصام جای دیگه ای به جز کیفم نمیتونه باشه.. ولی در حال حاضر محتاج همین آدم بودم و نمیشد از دستش بدم..

اینبار با صدایی که از شدت درد بلند و دورگه شده بود تقریباً داد زدم:

  • کیفـــــــــــــــم.. تو کیفمه.. بـ.. رو.. دارم میمیرم.. برو!

دویید رفت بیرون و من تو خودم مچاله شدم.. انقدر جای مشت و لگداشون درد میکرد که حتی نمیتونستم کوچکترین تکونی بخورم و حداقل به پهلو دراز بکشم .

اشکی که کاسه چشمام و پر کرده بود به یاد هیربد رو صورتم چکید.. خودم و نمیدیدم ولی مطمئن بودم که وضعیت اسف باری پیدا کردم.. هیربدی که به جای انگشتاش رو صورتم.. با اون شرمندگی و عذاب نگاه میکرد.. چه جوری میخواست تحمل کنه که من و تو این وضعیت ببینه..

ولی.. از طرفی دیدن دوباره اش بود که بهم امید تحمل این لحظه های پر از درد و میداد ..دوست نداشتم منو با این حال و روز ببینه چون میدونستم فقط برای عذاب دادنش همچین نمایشی ترتیب دادن.. ولی خوشحال بودم که شادیشون خیلی دووم نمیاره و هیربد تلافی این کارشون و سرشون درمیاره!

بعد از یک دقیقه دختره که اسمش فرشته بود برگشت و من با دیدن قوطی قرصام توی دستش فهمیدم زنده موندنم براشون مهمه که انقدر سریع قرصام و بهم رسوندن.. پس قصد جونم و نداشتن و هدفشون فقط شکنجه کردن بود.. شایدم.. شکنجه کردن هیربد!

قرص و که به کمک فرشته خوردم چشمام و بستم و سعی کردم با نفس های عمیق یه کم خودم و آروم کنم.. ولی اینبار درد استخون های دنده ام مانعم میشد.. اصلاً نمیدونستم چند دقیقه زیر دست و پاشون بودم.. ولی میدونستم تا لحظه ای که از هوش رفتم کتکاشون ادامه داد.. و اینکه انگار قدرت ضربه هاشون خیلی بیشتر از آدمای خونه بهراد بود که هر بار یه جوری با ضرب دستشون آشنا میشدم .

شاید در ظاهر مسئله بی اهمیتی به نظر برسه ولی.. ترس و وحشت بدی تو دلم مینداخت و کاملاً میشد لمس کرد که اگه از همون اول به جای خونه بهراد تو این خونه گیر میفتادم ..

خلاص شدنم به راحتی خلاصی از اونجا نبود! ولی بازم هیربد بود.. میومد.. نجاتم میداد ..

مطمئن بودم!

چشمام و که باز کردم دیدم فرشته هنوز همونجا نشسته و داره تو تاریکی به زور نوشته های روی قوطی قرصم و میخونه ..

نگاه من و که دید گفت:

  • مامانبزرگ منم از این قرصا میخورد!

مسخره بود که اون وسط.. بین همه مجهولات و درگیری های ذهنم با این دختر هم کلام شدم وپرسیدم:

  • دیگه.. نمیخوره؟

شونه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی عجیبی گفت:

  • نمیدونم.. باید یه سر برم اون دنیا ازش بپرسم!

سری تکون دادم و چیزی نگفتم.. دلم میخواست بپرسم به خاطر همین مرض قلبیش از دنیا رفته یا نه.. یعنی ممکن بود منم یه روزی این بیماری از پا دربیاره؟

اولا از فکر کردن به مرگ میترسیدم.. ولی امروز.. اضطراب و استرس وحشتناکی رو تحمل کردم که فهمیدم بعضی وقتا مرگ.. راحت ترین و بی دردسر ترین تقدیر آدماس! که انگار خدا آسون به هرکسی نمیدتش.. حداقل اون موقع که بهش احتیاج داره نمیده..

من اون لحظه واقعاً به مرگ احتیاج داشتم.. یه خواب راحت و بدون فکر.. نه کسی و داشتم نگرانم بشه و نه دلتنگ.. فقط هیربد بود که اونم مطمئناً خیلی راحت کنار میومد.. مگه این سه چهار روز نتونست به راحتی تحمل کنه و حتی یه زنگ به من نزنه.. پس مشکلی هم با مردنم نداره!

  • چیزی میخوری برات بیارم؟

با صدای پچ پچ مانند فرشته دوباره چشمام و باز کردم و دیدم که سرش و آورده نزدیک صورتم تا صداش به بیرون نرسه..

  • شام مهمون دارن.. تو آشپزخونه هم کلی غذا هست.. یه کمش و کش برم هیچکی نمیفهمه خیالت راحت..

بی اهمیت به ادامه حرفش و فقط با اضطرابی که از جمله اولش تو دلم نشست نالیدم:

  • مهـ.. مهمون؟ کـ..یه؟ کیه مهمونشون؟ دوباره شونه هاش و انداخت بالا..

  • من چه میدونم.. به ما که نمیگن!

یه کم مکث کرد و دوباره گفت:

  • البته الآن که رفتم قرصت و ازشون بگیرم شنیدم که داشتن میگفتن شب که هیراد اومد بهش نشون میدم.. فکر کنم مهمونشون همین باشه!

حین ماساژ کتف پر از دردم گفتم:

  • هیراد؟

  • آره یه همچین اسمی داشت!

پس خودش بود.. مهمونشون هیربد بود که فرشته اشتباهی اسمش و هیراد شنیده.. با فهمیدن اینکه تا چند ساعت دیگه میبینمش .. دوباره اون احساس متضاد خوشحالی و ناراحتی تو وجودم نشست.. ولی خوشحالیم خیلی بیشتر بود انگار.. چون حس میکردم هیربد که در جریان بلایی که سرم آوردن و خیانتی که محمودی کرد قرار بگیره.. دیگه منو از خودش جدا نمیکنه و این دوری مسخره بالاخره تموم میشه..

فقط باید این چند ساعت و دووم میاوردم که تحمل کردنش با فکر دیدن هیربد و برگشتن به خونه اش اصلاً کار سختی نبود..

  • نگفتی؟

فرشته بود که پرسید و من درحالیکه چشمام در اثر خوردن قرص دوباره داشت رو هم میفتاد زیر لب زمزمه کردم:

  • چیو؟

  • ای بابا! چیزی میخوری یا نه؟سرم و به بالا تکون دادم و گفتم:

  • اشتها.. ندارم! یه دل سیر.. کتک خوردم!

  • هی خدا.. من انقدر از این کتکا خوردم.. البته نه از اینا.. از.. یکی دیگه! تو هم عادت میکنی!

صداش کم کم برام تحلیل میرفت و خواب و رخوتی که تو جونم نشست اجازه نداد تا بهش بگم من قرار نیست اینجا بمونم تا به چیزی عادت کنم.. تا چند ساعت دیگه که هیربد بیاد ..

خلاص میشم از این جهنم مسلم ..

ولی اگه قرار بود بمونم.. مطمئناً مینشستم پای درد و دل این دختر که مثل من خدمتکار بود و میفهمیدم که اون چرا و به چه دلیلی کتک میخورده! از جماعتی که انگار میخواستن دوباره نظام برده داری و بنا کنن که انقدر راحت شخصیت آدما رو با زور و قدرتشون زیر سوال میبردن..

×××××

تو ماشین نشسته بودم و به یاد هردفعه ای که رو صندلی کناریم آنالی نشسته بود و بلافاصله بعد از سوار شدن تو ماشین آهنگ پخش میکرد و باهاش زمزمه میکرد.. گوشیم و وصل کردم و همزمان با پخش شدن آهنگ یه سیگار روشن کردم..

زندگی کردن با آنا حتی سلیقه و عادت هامم تغییر داده بود.. منی که اصلاً گوش دادن به موسیقی برام مهم نبود و اگرم قرار بود گوش بدم فقط به ریتم و آهنگش فکر میکردم تا متن ترانه.. حالا خودم میگشتم دنبال آهنگ هایی که به شرایطم بخوره..

شاید تاثیری تو زندگی نمیزاشت.. ولی حداقل آدم یه کم آروم میشد وقتی میفهمید این دردی که تو سینه اش داره مختص خودش تنها نیست و کسای دیگه هم برای تسکیل درداشون این آهنگا رو گوش میدن!

..چه شبا پنجره رو بستم تا عطر یادت نره از خونه من..

..چه شبا که یاد تو بارون شد تا سرازیر شه از گونه من..

..چه شبا که با خودم جنگیدم بلکه سرنوشتم و عوض کنم..

..عشق با من متولد شده بود نمیشد سرشتم و عوض کنم..

..کاش مهرت به دلم نمینشست تا که مبتلای پاییز نشم..

..عشق من کاش ندیده بودمت تا با تنهایی گلاویز نشم..

..کاش ای کاش کنارم بودی تا ببینی که چقدر دلتنگم..

..تا ببینی که دارم به خاطرت با گذشته خودم میجنگم..

صدای آهنگ و تا آخرین ولوم بالا بردم و پک محکمی به سیگارم زدم.. گذشته.. همه چیز به اون گذشته لعنتی ربط پیدا میکرد.. گذشته ای که آنا فقط در جریان نصفه بی اهمیتش قرار گرفت و من شک داشتم که درباره ادامه اش باهاش حرف بزنم .

خجالتی که از کارم میکشیدم به کنار.. میترسیدم آنا این مسئله رو به قدر کافی جدی نگیره یا فکر کنه دارم براش بهونه میارم.. ولی منی که جز به جزئش و دیده و لمس کرده بودم میدونستم که این مسئله انقدری جدی و خطرناک هست که حتی نشه سرش ریسک کرد..

گذشته تلخ من با یه اشتباه کوچیکم رقم خورد ولی نتیجه اش به قدری بزرگ و غیر قابل جبران بود که تاوانش و داشتم تو زمان حال.. با از دست دادن با ارزش ترین سرمایه ام پس میدادم..

..حتی تو تلخ ترین لحظه ها هیچکی اندازه تو شیرین نیست..

..حتی تو شادترین لحظه ها هیچکی اندازه من غمگین نیست..

..بغض مثل رود راهی میشه و توی دریای گلو میریزه..

..بین ما سنگ ترین دیواره اما عاقبت فرو میریزه..

..کاش مهرت به دلم نمینشست تا که مبتلای پاییز نشم..

..عشق من کاش ندیده بودمت تا با تنهایی گلاویز نشم..

..کاش ای کاش کنارم بودی تا ببینی که چقدر دلتنگم..

..تا ببینی که دارم به خاطرت با گذشته خودم میجنگم..

*

در حیاط که توسط آیفون باز شده بود و کامل باز کردم  و رفتم  تو.. در حالیکه تا همین  لحظه دعا میکردم که کاش یه بلایی سر یکیشون  میومد و من از اومدن به خونه اشون معاف میشدم راه افتادم سمت ساختمون..

خیلی وقت بود پام و تو این خونه نزاشته بودم.. خونه ای که به جز مهمونی های پر زرق و برق و بیخودشون و نگاه های حال به هم زن و سو استفاده کردن های نورین از تنهایی من هیچ خاطره دیگه ای ازش ندارم.. در اصل تنها خاطراتی که از این خانواده داشتم مثل یه لکه سیاه تو ذهنم باقی مونده!

پیشاپیش میدونستم که قراه چند ساعت جهنمی رو تو این خونه در کنار این سه تا آدمی که چشم دیدنشون ونداشتم سپری کنم..

آرزوم بود که کاش همونقدر که من ازشون نفرت داشتم اونا هم از من بیزار بودن.. هرچند که درباره سپهر و مونس میتونستم تقریبا مطمئن باشم ولی نورین.. برق توی چشماش اون روزی که اومده بود شرکت زنگ خطرای بدی رو برام به صدا درآورد.. زنگ خطرایی که میگفتن این دختر باز فکر و خیالاتی داره.

اون موقع ها که کسی تو زندگیم نبود هم هیچوقت نگاهم به سمتش جلب نمیشد چه برسه به الان که طعم عشق و با حضور آنا تو زندگیم چشیده بودم.. آخ آنا.. الان داشت تنها تو اون خونه چیکار میکرد؟ هرچقدر فحش و بد و بیاره نثارم کنه بازم کمه..

به جلوی درشون که رسیدم خدمتکارشون در و باز کرد و بعد از دادن کتم به دستش رفتم تو.. سپهر و نورین و مونس وسط سالن خونه اشون وایستاده بودن و هرکدوم با لبخندای مخصوص به خودشون نگاهم میکردن.. برعکس منی که هیچ جوره نمیتونستم حتی به لبخند کوچیک رو لبم بنشونم..

به نظرم احتیاجی به ظاهر سازی ام نبود.. اونا از خیلی وقت پیش من و میشناختن و میدونستن برعکس خودشون از محبت های ظاهری و ساختگی بیزارم..

با سپهر و مونس دست دادم و وقتی نوبت به نورین رسید خواست مثل یه شیر درنده به سمتم هجوم بیاره برای بوسیدن که بدون هیچ حرف و توضیحی سرم و کشیدم عقب..

سکوتی که یهو تو خونه حاکم شد نشون میداد که از این حرکتم تعجب کردن چون من سالهای پیش راحت با همه روبوسی میکردم و اهمیتی به این قضیه نمیدادم..

ولی پنج شیش ماه بود که همه عقاید و تفکرات من توسط یک شخص عوض شده بود و از این تغییر نه تنها ناراضی نبودم که خوشحالم بودم..

میدونستم اگه بر فرض محال از این عقیده ام باهاشون حرف بزنم هیچی به جز یه قهقهه پر از تمسخر نصیبم نمیشه ولی من حتی یه روبوسی ساده رو هم خیانت به عشق و علاقه پاکم میدیدم.. چیزی که از درک و فهم این جماعت خارج بود.

خوشبختانه نورین اصراری به روبوسی مجدد نکرد و فاصله گرفت منم با تعارف مونس به سمت سالن اصلیشون به راه افتادم.

رو مبل که نشستیم مونس با محبتی که نمیدونم چرا انقدر سعی میکرد مادرانه باشه گفت:

  • چقدر عوض شدی.. بزرگتر شدی انگار!

  • دیگه سن ما از بزرگ و کوچیکی گذشته حالا دیگه باید بگیم پیر شدم..

قبل از مونس نورین با اعتراض گفت:

  • عـــــه کی همچین حرفی زده؟ اتفاقاً به نظر من که قیافه ات نسبت به چند سال پیش خیلی هم مردونه تر و جذاب تر شده!

سپهر بود که منو از عذاب جواب دادن به حرف نورین نجات داد:

  • اگه پیر شدن اینه پسرعمو جان.. پس باید اعتراف کنم که اونور همه طالب پیرمردان!

اهمیتی به حرف دوپهلو و لبخند مسخره اش ندادم و سرم و انداختم پایین که دوباره مونس به حرف اومد:

  • ولی یه چیزت تغییر نکرده هنوزم مثل اون موقع ها کم حرف و ساکتی!

سری تکون دادم و درحالیکه سعی میکردم بهشون حالی کنم علاقه ای به کش پیدا کردن این بحث که در ادامه میرفت سمت بچگی و تربیت و خانوادگی و این چیزا ندارم گفتم:

  • سعی میکنم به وقتش و به اندازه حرف بزنم.. مطمئناً تاثیرش خیلی بیشتره!

لبخند رضایت بخش نورین نشون میداد که چقدر خوشش اومده از این حرفم.. کاش میتونستم یه خصوصیتی تو وجودم پیدا کنم که مطمئن بشم نورین ازش بدش میاد و اون خصوصیت انقدر پرورش بدم که دیگه به طور کامل ازم بیزار بشه..

بعد از سکوتی چند دقیقه ای اینبار سپهر به حرف اومد:

  • خب؟؟ پسر عمو.. نگفتی چرا زمینامون و ناقص کردی!

خودمو برای این سوال آماده کرده بودم که گفتم:

  • به پولش احتیاج داشتم ..

رو به مونس که اونم با کنجکاوی نگاهم میکرد تا جواب سوال پسرش و بدم گفتم:

  • وگرنه فامیلتون من و مینداخت زندان!

مونس که مشخص بود خیلی از این حرکت من عصبانیه وبه زور داره خودش و کنترل میکنه گفت:

  • حبیب هیچوقت تو رو نمینداخت زندان .. اون دوست داره.. دوسال باهاش زندگی کردی..

  • کار دوست و دشمن نمیشناسه ! زیر دست همون حبیب یاد گرفتم که وقتی قرار خودت و بالا بکشی حتی برای کمک به پدرتم به عقب برنگرد چون از بقیه جا می مونی .

به مبل تکیه دادم و پامو انداختم رو پام..

  • از طرفی فکر کردم کی بهتر از حبیب برای شریک شدن با شما.. همون بلایی که میخواستید سر اون زمینا بیارید وقتی که سندش به نام من بود.. الآن میتونید با کمک حبیب انجامش بدید. سپهر با حرص و عصبانیت گفت:

  • حبیب راضی نشده.. میخواد تو زمین خودش مرکز تجاری بسازه.. ما هم فعلاً دستمون انقدری پر نیست که باهاش شریک بشیم.. میدونی که چقدر اهل بریز و بپاشه!

  • خب پس شما هم سهمتون و به حبیب بفروشید تا هیچکی ضرر نکنه! تجربه کار کردن باهاش بهم یاد داده که از این پیشنهاد استقبال میکنه..

درسته این حرف و زدم ولی خوب میدونستم که همچین چیزی شدنی نیست ..چون سالها بود که داشتن روی این زمینا نقشه میکشیدن و محال بود که با پول فروشش بتونن تو زمان مناسب قبل از بالا کشیدن قیمت ها جایی و پیدا کنن که موقعیت عالی اونجا رو داشته باشه ..

سپهر تا خواست حرف دیگه ای بزنه نورین پرید وسط و گفت:

  • حالا ول کنید این بحثای کار و پول و زمینو.. میز و چیدن.. بریم شام بخوریم..

رو به سپهر ادامه داد:

  • یادت که نرفته..

سپهر سرش و به علامت مثبت تکون داد و من نفهمیدم منظورش از این حرف چی بود.. بعیدمیدونستم قبل از اومدن من سپهر و پخته باشه که پیش من حرفی از این مسئله نزنه و یه جورایی احترام مهمون بودنم و نگه داره.. از شعور نداشته اش همچین چیزی بعید بود..

برامم زیاد اهمیت نداشت که ته و توی این نگاه های معنی دارشون و در بیارم.. همین چند دقیقه تحمل کردنشون کافی بود که دلم بخواد هرچه زودتر خودم و از این شرایط نجات بدم و برگردم خونه ام و مثل هر شب به سوگ تنهایی و دلتنگی برای آنا بشینم..

*

بعد از شامی که چیز زیادی از گلوی من پایین نرفت دوباره برگشتیم تو سالن و من داشتم کم کم خودم و آماده میکردم که مونس جلوتر از من گفت:

  • ببخشید بچه ها.. من سر دردم شروع شده.. باید قرص بخورم بعدشم میخوابم.. شبتون بخیر..

بلند شد بره که منم خواستم از فرصت استفاده کنم و حین بلند شدنم گفتم:

  • اتفاقاً منم باید برم.. تو خونه یه سری کار دارم که باید حتماً تا فردا انجام بشه..

هنوز بلند نشده بودم که سپهر دستش و گذاشت روی رون پام که دوباره بشینم و گفت:

  • کجا پسر عمو؟ تازه سرشبه.. بشین کار دارم بهت..

رو به مونس ادامه داد:

  • شما برو مادر.. شبت خوش..

مونس رفت و من با کلافگی از اون جمعی که حالا دو نفرشون باقی موندن دست سپهر و از روی پام برداشتم و دستی به صورتم کشیدم ..

  • نمیدونم چرا انقدر کلافه ای ولی الآن میگم یه چیز بیارن آرومت کنه..

یکی از مستخدماش و صدا کرد و بهش سفارش مشروب داد غافل از اینکه من کلافگیم بیشتر شد به یاد آخرین باری که لب به اون زهرماری زدم و نتیجه اش شد رد قرمز شده انگشتام رو صورت مثل ماه آنا..

من بهش سیلی زدم و اون چند دقیقه بعد باهام اومد تو دستشویی و کثافتی که به بار آورده بودم و تمیز کرد و کمکم کرد که رو پاهام وایستم. پرستیدن همچین دختری واجب نبود؟

لعنت به من که الآن به جای صرف کردن وقتم با اون مجبور بودم که اینجا بشینم و به اراجیف و خزعبلات این دوتا گوش بدم..

مستخدم که اومد سپهر گیلاس هر سه تامون و پر کرد .. نورین و سپهر خیلی سریع گیلاس اولشون و خوردن ولی من با اکراه چند قلپ مزه مزه کردم و گیلاس و گذاشتم رو میز..

سرم وانداختم پایین و با پام رو زمین ضرب گرفتم.. دیگه کم کم میخواستم بدون هیچتوضیح و بهانه ای بلند شم برم که سپهر گفت:

-اون دختره .. خدمتکارت !

سرم و بلند کردم و خیره شدم بهش.. باید حدس میزدم بالاخره از یه جا بحثشون به سمت آنالی کشیده میشه و بیخودی من و به خونه اشون دعوت نکردن..

منتظر نگاهش کردم که یه قلپ دیگه بالا کشید و با خونسردی گفت:

-الآن اینجاس..

تو ثانیه ای تمام تنم یخ زد و ضربان قلبم اوج گرفت.. چی داشت میگفت؟ آنا باید الآن تو خونه خودش باشه نه اینجا.. میخواستن من و دست بندازن؟ میخواستن من و بازی بدن و بعدش به ریشم بخندن؟ میخواستن فقط عکس العملم و شکار کنن که ببینن واکنشم به همچین حرفی چی میتونه باشه؟

آره .. حتماً همینه.. نورین که اون روز اومد و من بهش گفتم آنا رو فرستادم شهرستان ..

همچین نقشه ای کشیدن که مثلاً من و بچزونن.. چون.. چون محاله که آنا اینجا باشه.. محاله ..

من الآن باید چیکار میکردم؟ چی باید میگفتم بهشون؟ چه عکس العملی نشون میدادم؟

قبل از اینکه ذهنم و وادار به پیدا کردن جمله و کلمه کنم با صدای بلندی رو به یکی ازآدماش که جلوی در ورودی گوش به فرمان وایستاده بودن گفت:

-بیارینش..

این دیگه نمیتونست ساختگی باشه.. کی و میخواستن بیارن؟ چیزی که فکر میکردم یه بلوف ساده اس همینجوری داشت جدی تر میشد..

هرکاری کردم نتونستم جلوی اون نگاه بهت زده ام و بگیرم و اون دوتا حیوون روانی هم با دیدن نگاهم زدن زیر خنده و سپهر گفت:

  • البته ببخشید بدون اجازه ات آوردیمشا.. آخه به نورین گفته بودی عذرش و خواستی.. منم اون شب تو مهمونیت از کار کردنش خوشم اومد.. گفتم بیاریمش اینجا.. حیفه همچین خدمتکارایی از دست آدم بره ..

هنوز درکی از حرفش پیدا نکرده بودم که نورین گفت:

  • ولی من که خیلی ازش خوشم نیومد.. زیادی زبون دراز و بیشعوره!

پاش و انداخت رو پاش و با لبخند خبیثانه ای رو به من ادامه داد:

  • مجبور شدم از همین روز اول برای ادب کردنش اقدام کنم.. جلوتر گفتم که وقتی دیدیششوکه نشی!

اگه قدرتش و داشتم.. قبل از اینکه چیزی ببینم بلند میشدم و فرار میکردم از این خونه. چون احتمالا چیزی که قرار بود باهاش رو به رو بشم.. خارج از ظرفیت و تحملم بود و من دیگه واقعاً نمیدونستم باید چیکار کنم. با اینکه تو همین چند دقیقه تا سر حد مرگ ترسیده بودم ولی خدا خدا میکردم که یهو یکیشون بزنه زیر خنده و بگه داشتن باهام شوخی میکردن.. ولی ..

ولی صدای قدم هایی که داشت نزدیک میشد و صدای ناله های بیجون و زیر لبی دختری که به گوشم میرسید همه خوش بینی هام و از بین برد.. دیگه انگار باید با این واقعیت وحشتناک رو به رو میشدم!

سرم و به سمت صدا چرخوندم .. آب دهنم و قورت دادم و خیره شدم به دختری که داشتن کشون کشون میاوردنش.. خدایا! چه جوری باید چیزی که میدیدم و باور میکردم؟ آخه چه طور همچین چیزی ممکنه؟ این دختر.. عشق منه؟ چه بلایی سرش آوردن؟

نزدیکمون که شدن آنا رو انداختن وسطمون رو زمین.. چند جای صورتش کبود و زخمی بود و میتونستم حدس بزنم که این کبودیا رو تن و بدنش خیلی خیلی بیشتره..

دستام و که از حرص و اضطراب به لرزش افتاده بود مشت کردم و سعی کردم نفس های تندو عصبی شده ام و کنترل کنم تا صداش به گوش این دوتا آشغال پست فطرت نرسه..

آنای من بیحال بود و هنوز کامل چشماش و کامل باز نکرده بود که منو ببینه.. این بی پدر و مادرا چیکارش کرده بودن که انقدر ناتوان شده بود؟ اگه.. اگه دوباره حمله قلبی بهش دست میداد و قرصاش بهش نمیرسید چی؟ خدایا من الآن باید چیکار کنم؟ به دادم برس..

هنوز تو شوک دیدن آنا بودم که سپهر از جاش بلند و مبلی که روش نشسته بودیم و دور زد ..

دستاش و گذاشت رو شونه ام و  صدای نحسش و کنار گوشم شنیدم:

-گیلاست و پر کن.. امشب تا صبح با این دختره نمایش داریم!

خدایا چرا این ترس و از وجودم پاک نمیکنی و این قدرت و به من نمیدی که برگردم و مشتم و بکوبونم تو صورت این حیوونی که میخواد از عشق من برای نمایش و لذت خودش سو استفاده کنه؟

وضعیت آنا شوکه کننده بود و دور از باور.. انقدری که نمیتونستم هیچ تکونی به اعضای بدنم بدم یا حتی کلمه ای به زبون بیارم.. ولی هنوز یه واقعیت تلخ و یه تصویر آزار دهنده تو ذهن من وجود داشت که بزرگترین مانع بود برای خشک شدن اعضای بدنم!

چشمای پر از شرارت و پلیدی نورین که حتی اندازه میلیمتری هم از روم برداشته نمیشد منتظرشکار کوچکترین عکس العمل ناشی از نگرانی و توجه من به آنا بود.. نشون دادن این عکس العمل جلوی چشمای این دوتا مساوی بود با نابودی آنا.. و بعد از اون نابودی خودم..

ولی جواب این قلبی که داشت از سینه ام بیرون میپرید و این نفسایی که به سختی میرفت و میومد و این فشارهای عصبی که داشت از پا درم میاورد و همش به خاطر دیدن آنا تو اون وضعیت بود و چی باید میدادم؟

من .. در چه صورتی باید اسم خودم و عاشق میزاشتم؟ اگه الآن تلافی این عمل زشتشون و سر اون تا بیشرف درمیاوردم و آنا رو از اینجا میبردم عاشق بودم؟ یا اینکه بدون هیچ حرفی نظاره گر این نمایش میشدم تا یه وقت بلایی بدتر از این سرش نیاد؟ عشق واقعی کدوم بود؟ به حرف کدومیکی باید گوش میدادم؟

  • بسپارش به عهده من سپهر جان! یه نمایشی براتون راه بندازم که حظ کنید!

با صدای نورین نگاهم و از آنا گرفتم و دوختم بهش که بلند شده بود و راه افتاده بود سمت آنا.. کنارش رو پاهاش نشست و با یه کم زل زدن تو صورتش چهره اش و جمع کرد و گفت:

  • دختره بد ترکیب! این که بیهوشه هنوز!

سرش و بلند کرد و با صدای بلند و نکره اش داد کشید:

یه پارچ آب بیاریــــــــــد!

مکثی کرد و با خنده چندش آوری ادامه داد:

  • یخ باشـــــــه!

قبل از اینکه اون پارچ آب یخ رو سر و صورت آنا خالی بشه.. من یخ بستم.. من خالی شدم ..من مردم و زنده شدم.. کاش همونجا و همون لحظه می مردم تا مجبور نباشم لحظه های عذاب آورد بعدی رو ببینم و تحمل کنم.. ببینم و سکوت کنم .. ببینم و دم نزنم! کاش من جای آنا بودم و آنا جای من.. چقدر سخته هیربد همیشه بودن تو این شرایط و اوضاع!

پارچ آب و که دادن دست نورین بلافاصله خالیش کرد رو صورت آنا و آنای بیچاره و زجر کشیده من با هول و استرس و یه دم عمیق از جا پرید و چشماش و که با وجود بادکردگی های دورش به زور باز میشد با بیحالی و ضعف دوخت به دور و برش..

دلم میخواست داد بزنم.. نعره بزنم.. ولی خودم و کنترل کردم و برای اینکه خیلی هم نسبت به این قضیه بی تفاوت نباشم رو به نورین گفتم:

  • چیکار کرده که به اینروز انداختینش؟

یه کم از عصبانیت جمع شده تو وجودم و بیرون ریختم و اینبار رو به سپهر گفتم: من که هنوز اخراجش نکردم.. برای چی آوردینش اینجا؟ دزدیدینش؟

  • هیر.. بد؟

با صدای ضعیف و پر از التماس آنا که اسمم و صدا میزد قلبم از حرکت وایستاد ..پشت این یه کلمه نحس و شوم که اسم من بود چی میخواست ازم؟ که نجاتش بدم؟ چه طوری؟

اصلاً چه جوری از اینجا سر در آورده بود؟ خودش رفته بود بیرون و اینا دزدیده بودنش یا کار اون محمودی بی ناموس بود؟ اگه کار اون باشه.. پس حتماً فهمیدن که من آنا رو اونجا قایم کرده بودم و این یعنی یه امتیاز منفی برای من تو این رقابت ناعادلانه!

×××××

با برخورد آب سرد که نه منجمد شده ای به صورتم جیغ خفه ای کشیدم و نیمخیز شدم.. ولی بیشتر از اون نتونستم بدن پر دردم و بلند کنم..

نفسم چند ثانیه بند اومده بود از دمای آب و وقتی بالاخره راه تنفسیم باز شد تمام تنم به رعشه افتاد.. صدای برخورد دندونام به همدیگه رو میشنیدم و تو دلم لعنت میفرستادم به این دختر که نمیدونم از چی پر بود که داشت با این کارا سر من خالیش میکرد..

هنوز موقعیت و شرایطم و درک نکرده بودم که صدای تنها عشق زندگیم تو گوشم پیچید:

چیکار کرده که به اینروز انداختینش..

مات و مبهوت سرم و چرخوندم و دیدمش.. رو مبل نشسته بود و حالا خطاب به پسر عموش میپرسید:

  • من که هنوز اخراجش نکردم.. برای چی آوردینش اینجا؟ دزدیدینش؟

لبخندی محو رو لبم نشست به خاطر حس امنیتی که با دیدن هیربد تو وجودم حس کردم ..امنیتی که جای خالیش بدجوری تو این چند روز رو سر زندگیم سایه انداخته بود.. عدم امنیتی که همراه شده بود با دلتنگی شدیدی که الآن با دیدنش داشت رفع میشد.. حتی اگه تو بدترین شرایط عمرم بودم..

ضربان قلبم تند و بلند شده بود وقتی بی اختیار جلوی عموزاده هاش صداش کردم:

  • هیر.. بد؟

با تمام وجودم حسش کردم.. دیدمش.. صداش کردم.. ولی هیربد جوابم و نمیداد.. از لای چشمای متورمم زل زده بودم بهش و میدیدم که اونم داره بهم نگاه میکنه.. ولی خشکم زد وقتی هیچ حسی تو نگاهش ندیدم .

یعنی چی؟ چرا هیربد انقدر سرد و بی تفاوت بود نسبت به این مسئله که آدمای پسر عموش منو تا سر حد مرگ کتک زده بودن و من چند ساعت بیهوش بودم؟ نکنه هنوز بهوش نیومده

بودم و همه اینا رو داشتم تو خواب میدیدم؟ ولی.. ولی آخه حتی تو خواب و تصوراتم همهیربد تا این حد سرد و بی حس نبود!

فکر میکردم عصبانی بشه از دستم وقتی بفهمه گول نقشه محمودی رو خوردم.. ولی بعد از اینکه من و از اینجا برد.. اما عین مجسمه خشک شده فقط داشت نگاهم میکرد.

تا اینکه صدای نورین نگاه جفتمون و به سمت خودش کشوند:

  • هیربد؟؟؟؟ از کی تا حالا کلفت نوکرا اربابشون و با اسم کوچیک صدا میزنن؟ رو به هیربد پرسید:

  • هوم؟ چرا انقدر رو دادی به این دختره؟

هیربد فقط داشت نگاهش میکرد.. هیچ جوابی نداشت که بهش بده! تا حالا انقدر گیج و مستاصل ندیده بودمش .. انگار فقط جسمش اینجا بود و روح و فکرش شاید تو گذشته اش!

بالاخره بعد از چند دقیقه جهنمی هیربد زبون باز کرد و گفت:

  • میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟ این نمایش چیه راه انداختید؟ واسه چی خدمتکار من و آوردید تو این خونه و مخصوصاً منم کشوندید اینجا که ببینمش؟

هیربد حین حرف زدن نگاهش بین سپهر و نورین جا به جا میشد درحالیکه نگاه وا رفته من حتی ثانیه ای هم از روش برداشته نمیشد ..

چه خیالات خامی داشتم که تو این چند ساعت همش با خودم فکر میکردم هیربد که بیاد و من و تو این حال و روز و ظاهر درب و داغون ببینه مثل یه پرنده عاشق به سمتم پرواز میکنه و من و میگیره تو بغلش و بعد از چند تا داد و بیداد و نعره هایی که وجودم و میلرزوند میبره بیرون..

ولی هیچکدوم از تصوراتم به واقعیت تبدیل نشد به جز داد و بیدادی که اونم به خاطر من نبود.. به خاطر خودش بود که چرا علافش کرده بودن تا من و.. تا خدمتکارش و نشونش بدن!

این حرفا رو هیربد داشت از ته دل میگفت؟ چرا نگاهم نمیکرد تا از چشماش بفهمم؟ سپهر که پشت مبل هیربد وایستاده بود اومد سمت منو در جواب هیربد گفت:

  • ما ندزدیدیمش.. کلاغه به گوشمون رسوند که هیربد خدمتکارش و تو یه آپارتمان زندانی کرده.. ما هم از اون زندان درش آوردیم چون فکر کردیم دیگه لازمش نداری! در ضمن..

کنار من رو پاهاش نشست و من از ترس خودم و کشیدم عقب و از گوشه چشم دیدم که هیربد یه لحظه با دستای مشت شده نیمخیز شد ولی سریع دوباره نشست سرجاش!

سپهر با نگاهی به چهره زخم و زیلیم گفت:

  • ما این خانوم کوچولوی بی ادب و ندزدیدیم.. خودش با پای خودش و با میل خودش اومداینجا.. مگه نه؟

مات و مبهوت در حالیکه سعی میکردم لرزش عصبی بدنم و کنترل کنم بهش خیره شدم که چشماش و برام گشاد کرد و با لحن ترسناکی گفت:

  • مگه نـــــــه؟

لحنش وادارم کرد که حرف بزنم.. شاید.. شاید اگه این رفتار سرد و عجیب و از هیربد نمیدیدم.. به اعتماد حمایتی که مطمئناً ازم میکرد اصلاً به ریخت نحس این پسره نگاهم نمیکردم.. ولی الآن.. میترسیدم که اگه جوابش و ندم جلوی هیربد بیفتن به جونم و اون موقع ساکت و بی حرکت موندنش برام خیلی گرون تر تموم میشد!

  • من.. . خودم .. اومدم . ولی شما به من.. درو….

قبل از اینکه حرفم و کامل به زبون بیارم ضربه محکمی از پشت دستش تو دهنم کوبونده شد که هینی کشیدم و دستم و محکم گرفتم جلوی لبم..

  • فقط جواب سوالی که ازت میپرسم و بده! زر اضافه نزن..

عین بچه ای که از پدر و مادرش در برابر غریبه ها انتظار کمک و حمایت داره.. با چشمای پر از اشکم خیره شدم به هیربد.. سرش پایین بود و میخواست جوری وانمود کنه که انگار این صحنه رو ندیده.. ولی دست مشت شده  و استخون سفید شده انگشتاش نشون میداد که دیده..

ولی بازم عکس العملی قرار نبود نشون بده!

فقط یه لحظه سرش و بلند کرد و همون لحظه قطره های اشکم رو صورتم چکید و هیربد با کلافگی بلند شد و با صدای دورگه شده اش گفت:

  • میخواستم اخراجش کنم.. قرار بود خانواده ش بیان دنبالش. منم دنبالِ..یه خدمتکار دیگه بودم. گفتم تو این مدت بره تو این خونه بمونه. زندانی کردن دیگه چه صیغه ایه؟ سپهر بلند شد و رو در روی هیربد وایستاد..

  • خانواده ش؟ ما که شنیده بودیم بی کس و کاره!

  • اشتباه شنیدید.. یه خاله داره که شهرستانه!

  • خب.. پس فکر کنم خیلی براش مهم نیست که همچین خواهرزاده ای داره.. وگرنه تا الآن میومد دنبالش!

نمیفهمید چه خبره.. سپهر این اطلاعات و درباره من از کجا گیر آورده بود؟ منظور هیربد از این حرفا چی بود؟ یعنی دیگه حاضر شده بود من و بفرسته خونه خاله ام؟

بگو مگوی هیربد و سپهر ادامه داشت و منم عین آدمای گیج و منگ داشتم نگاهشون میکردمکه یهو با حس کشیده شدن موهام جیغی از درد کشیدم و با فشار دست نورینی که بالا سرم وایستاده بود برای اینکه از شدت درد موهام کم کنم بلند شدم وایستادم.

با صدای جیغم نگاه اون دوتا هم به سمت من برگشت.. سپهر با بی تفاوتی نگاهم میکرد و هیربد با بهت..

«بیا هیربد.. نگاه نکن.. بیا من و از دست این عفریته نجات بده.. من و دارن جلوی چشمات شکنجه میکنن.. چرا هیچکاری نمیکنی پس؟ با هیربد من چیکار کردی؟ با هیربدی که طاقت درد کشیدن من و نداشت چیکار کردی لعنتی؟؟؟؟؟»

این حرفایی که بود که خطاب به هیربد تو دلم میزدم ..امیدوار بودم که از چشمام بخونه ولی حالا داشت به نورین نگاه میکرد که تو همون حال که موهام تو دستش بود گفت:

  • میگم هیربد.. اصلاً هرچی.. اصلاً همینی که تو میگی. مگه یه دختر خدمتکار چه ارزشی داره که بخوای براش جوشی بشی؟ ما کلفت میخواستیم اینو آوردیم. تو هم که دیگه نمیخواستیش .فقط ببخشید که نمیتونیم عین تو با ملایمت با کلفتامون رفتار کنیم. یه کم پررو بازی هاشون بهمون برمیخوره!

هیربد چند قدم بهمون نزدیک شد.. با وجود همه رفتارای عجیبش در طول این شب نحس وطولانی بازم امید تو دلم نشست که الآن میاد و با یه سیلی تو صورت نورین من و تو بغلش میگیره و با خودش میبره..

ولی بازم بهم نگاه نکرد و فقط انگشت اشاره اش و به سمتم گرفت..

  • من به خاطر این جوشی نمیشم. از این دارم میسوزم که چرا منو برای این نمایش کشوندید اینجا؟ چی با خودتون فکر کردید؟ مگه من اسباب بازی دست شماهام؟

خدایا بس نبود؟ مگه یه آدم در عرض چند دقیقه چقدر باید بشکنه و صداش در نیاد؟ مگه قلب آدم چقدر توانایی بی انصافی کسی که چند ماه همه کس و کارش شده بود و همه امیدش به اون بود و داشت؟ هیربد نمیدید اینهمه عجز و التماس نگاهمو؟ یا میدید و خودش و به ندیدن میزد؟ به خاطر چی؟ یا شایدم.. به خاطر کی؟

با این حرف هیربد نورین بالاخره موهام و ول کرد و من دوباره پخش زمین شدم .سرم و بلند کردم و به هیربد که با چشمای پر از خون زل زده بود به نورین خیره شدم.. پشت این نگاه نه عشقی بود نه علاقه ای.. پس نمیتونستم بگم هیربد به خاطر نورینه که داره با من بی محلی میکنه!

  • چه اسباب بازی ای پسر عمو؟ ما فقط حوصله امون سر رفته بود.. خواستیم یه کم تفریحکنیم. تو هم که دیگه فامیل و کس و کاری به جز ما نداری. گفتیم تو هم تو این شادیمون سهیم بشی. از طرفی هم میخواستیم بدونی خدمتکارت اینجاس که خیالت راحت بشه و دیگه دنبالش نگردی.

  • من علاقه ای به این تفریحات مسخره شما ندارم. اینو خودتونم خوب میدونید. فقط نمیدونم چرا نمیخواید باور کنید و دست از سرم بردارید!

برای اولین بار دیدم که لبخند نورین موقع حرف زدن با هیربد از بین رفت و با عصبانیت توپید:

  • قرار نیست دست از سرت برداریم. من برگشتم که دستت و تو دستم بگیرم. کاری که باید چند سال پیش میکردم ولی نشد.. الآن وقتشه.. پس سعی نکن ازم فرار کنی! میدونی که هیچی نمیتونه تو راه رسیدن به خواسته هام مانع بشه برام؟

ای خدا چی داشتم میشنیدم؟ نورین دلبسته هیربد بود؟ نکنه این بدرفتاری هایی که با منم داره به خاطر همین مسئله بود.. ولی.. ولی هیربد با این بی محلی کردناش ثابت کرد که هیچ علاقه و احساسی به من نداره که بخواد حسادت نورین و تحریک کنه. پس چرا نمیزاشتن من برم و به درد و بدبختی خودم بمیرم؟

انتظار بیخودی بود که دلم میخواست هیربد در جواب نورین.. بگه من میخوام زندگیم و آیندهام و با این دختری که تو کلفت و بی ارزش میدونیش بسازم! هیربدِ امروز اصلاً منو لایق نگاه کردن هم نمیدید.. چه برسه به ساختن یه زندگی مشترک و عاشقانه!

ولی حداقل ته دلم دوست داشتم به نورین بگه که هیچ علاقه ای به زندگی کردن باهاش نداره و همونطور که امشب امید منو با این رفتارش ناامید کرد.. کاری کنه که نورینم ازش قطع امید کنه. ولی جز سکوت هیچی ازش نشنیدیم و بعد از مکثی طولانی بالاخره نگاهش و از نورین گرفت و راه افتاد که بره..

دست خودم نبود که دنبالش خودم و رو زمین کشیدم.. هیربد تو این چند ماه تنها پناه من بود و الآن که انقدر احساس بی پناهی داشتم میخواستم برای آخرین بار ازش کمک بخوام حتی اگه به قیمت از بین رفتن ته مونده غرور و عزت نفسم باشه..

با گریه و عجز و التماس صداش زدم:

  • هیربــــــــــــــــد!

قدم هاش شل شد و وایستاد.. اما برنگشت ..

  • منو .. منو ببر هیر.. بد.. منو.. ببر.. اینا.. اینا منو میکشـــــــــن! تو رو خدا ..

با لحن و صدایی که حتی از روزای اول آشناییمونم سردتر بود بدون اینکه برگرده گفت: – قرار بود یه جای دیگه برات کار پیدا کنم.. فکر کن اینجا همونجاس! جلوی زبونت و بگیرکه کاری باهات نداشته باشن..

اینو گفت و رفت.. منم هاج و واج به در بسته شده خونه خیره موندم.. چی گفت؟ قرار بود برای من کار پیدا کنه؟ کی همچین قراری گذاشته بودیم؟ چرا اینجوری باهام حرف زد؟ چرا.. چرا میخواست جلوی اینا وانمود کنه که هیچ رابطه ای به جز ارباب و خدمتکاری بین ما نیست؟ چرا همه لحظات خوبی که با هم داشتیم و فراموش کرد؟ چرا با بی رحمی بهم فهموند که براش فقط یه خدمتکارم؟

منو تنها گذاشت و رفت؟ اونم وقتی دید که تو چند ساعت چی به روز من آوردن و ممکنه تو روزای بعدی هزار برابر بدترش و سرم بیارن؟ اینهمه بی رحمی در عرض سه چهار روز تو وجود هیربد جمع شده بود؟ هیربدی که روز آخر اونجوری تو بغلش گرفته بودتم و گفته بود چه جوری ازت دل بکنم؟ حالا چقدر راحت دل کند و رفت!

  • اه! این پسره هم که همیشه گند میزنه به حال آدم.. مینشست سرجاش خوش میگذشتا! عین یابو سرش و انداخت پایین رفت..

پشتم بهشون بود و هنوز خیره به در به امید برگشتن هیربد.. فقط صدای سپهر و شنیدم ..

نمیدونم چه حرکتی از نورین دید که ادامه داد:

  • چیه؟ بد میگم مگه؟! هرچقدر تیپ و قیافه و هیکلش ردیفه.. اخلاقش دوزار نمی ارزه! نگوکه تو هم عاشق اخلاقش شدی.. همین ظاهرشه که چشت و گرفته!

دستم و ستون بدنم کردم و سرم و انداختم پایین.. قطره های اشک دونه دونه از چشمام میفتاد کنار دستم و من حتی جرات نداشتم برگردم سمتشون. آرزو میکردم که کاش نامرئی میشدم و هیچوقت نمیتونستن من و ببینن که بخوان بلایی سرم بیارن و من و تو دستاشون بازی بدن .

کاش انقدر راحت از زور و قدرتشون استفاده نمیکردن و من به این حال ناتوان و زار نمینداختن تا میتونستم از خودم دفاع کنم .. ولی انگار چاره ای نداشتم جز اطاعت کردن اوامرشون!

  • با این دختره میخوای چیکار کنی؟

بحثشون که به سمت من کشیده شد آروم همونجوری که رو زمین نشسته بودم چرخیدم سمتشون و نورین و دیدم که داشت با غیظ و عصبانیت نگاهم میکرد.

  • خیالم از بابت هیربد یه کم راحت شد.. ولی از این دختره نه! فعلاً میخوام نگهش دارم ..

باهاش کار دارم. کارم که باهاش تموم شد ردش میکنم بره!

بعد با صدای بلندی اسم همون خدمتکاری که برام قرص آورده بود صدا کرد:

  • فرشتـــــــــــــه.. بیا این جنازه رو از اینجا ببر.. حالم داره بهم میخوره از ریختش!

فقط با نفرت نگاهش کردم.. اگه تو شوک رفتار هیربد نبودم بی اهمیت به بلایی که ممکنبود بعدش سرم بیارن جوابش و میدادم.. ولی دیگه ذهنم گنجایش هیچی رو نداشت! بس بود برای امشب هرچقدر دیده و شنیده و گفته بودم..

قبل از اینکه فرشته برسه سپهر گفت:

  • بلا ملایی سرش نیاری.. شاید بعداً به دردمون خورد..

نیشخندی زد و ادامه داد:

  • منظورم هفته دیگه اس..

  • چه خبره هفته دیگه؟ باز نیومده مسخره بازیتو شروع کردی؟

  • همین کاری که تو مسخره میدونیش درآمدش اندازه درآمد یک سال اون شرکت فکسنی بابامونه!

  • بر فرض که اینجوری باشه.. جنس از کجا میخوای جور کنی؟

  • بیشتر از ده روزه که برگشتیم خواهر من.. فکر کردی تو این مدت بیکار نشستم.. تا هفته دیگه تکمیله تکمیله.. خیالت تخت..

نمیفهمیدم دارن درباره چی حرف میزنن.. اهمیتی هم برام نداشت حرفاشون. هرچی که بودمطمئناً کار خلاف بود. تو دلم میگفتم به من کاری نداشته باشن.. بعدش هرکاری دلشون خواست بکنن. ولی بعید میدونستم اینطوری باشه. اینا حالا حالاها با من کار داشتن.

با اومدن فرشته و نورین با اشاره به من گفت..

  • برش دار ببر تو اتاق خودت. یه چیزی هم بده کوفت کنه جنازه اش نمونه رو دستمون ..

حواستم بهش باشه خیال خودکشی به سرش نزنه که از چشم تو میبینم.. فعلاً باهاش کار دارم ..

ولی بعداً اگه خواست به درک واصل شه میتونه بره.. مختاره!

دیگه نفهمیدم چی به هم گفتن و به کمک فرشته بلند شدم و راه افتادم سمت جایی که نمیدونستم کجاست.. ولی خوشحال بودم از اینکه حداقل اون شب دیگه قرار نیست ملکه عذابم بشن. هرچند که انگار خودشونم خوب میدونستن که امشب به اندازه تمام عمرم عذاب کشیدم با دیدن بی تفاوتی های هیربد ..

کاش قلم پام میشکست و هیچوقت از خونه بیرون نمیرفتم ..کاش گوشام کرد میشد و هیچوقت صدای محمودی و دروغاش و نمیشنیدم.. کاش هیربد هیچوقت تصمیم نمیگرفت که من و از خونه اش ببره تو اون ساختمون لعنتی.. اصلاً کاش.. کاش هیچوقت پام به خونه و زندگی هیربد باز نمیشد.. کاش هیچوقت نمیدیدمش .

منی که یه زمانی آشنا شدن با هیربد و فارغ از همه دردها و مصیبت هایی که داشت.. یه اتفاقخوش یمن و دوست داشتنی تو زندگیم میدونستم.. حالا کارم به جایی رسیده بود که باید اظهار پشیمونی میکردم از این آشنایی و رابطه ای که انگار باید فاتحه میخوندم براش!..

×××××

شماره شاهد و گرفتم وگوشی و گذاشتم رو اسپیکر و پرتش کردم رو داشبورت.. دیگه به کدوم یکی از آدمام میتونستم اعتماد کنم؟ شاید شاهدم یکی باشه مثل محمودی کثافت.. ولی فعلاً تنها کسی بود که میشد روش حساب کرد برای پیدا کردن اون عوضی ..

پام و رو گاز فشار دادم و با آخرین سرعت ویراژ دادم تو خیابون نحسی که ای کاش هیچوقت به سمتش نمیروندم تا بدترین لحظه های عمرم و سپری کنم.. چی گذشت به من تو این چند دقیقه؟ به کی میتونستم بگم از دردم؟ از این لحظات جهنمی که حتی حاضر نبود برای دشمنم بخوامش.. لحظاتی که حتی سخت تر و دردناک تر بود از اون خاطره شوم توی گذشته!

صدای شاهد که به گوشم رسید حواسم و جمع کردم:

  • بله آقا؟

با بلند ترین تن صدایی که تا حالا داشتم و برای خودمم بی نهایت عجیب بود فریاد زدم:

  • اون محمودی حرومزاده رو تا فردا برام پیداش کنیـــــــــــــــــد! گوشای کرت و باز کن

بفهم چی میگــــــــــــــم.. فقط تا فردااااااااااااااااااا! حالیت شــــــــــــــــــد؟ وگرنه هربلایی که میخوام سر اون بیارم سر تو و اون بی عرضه هایی که دورت جمع کردی و پول مفت از من میگیرید میارم.. فهمیدی یا نــــــــــــــه؟ با تته پته گفت:

  • آقا.. چی شده؟ محمودی مگه گم شده .. که پیداش کنیم؟

  • از من توضیح نخوااااااااااااه.. فقط کاری که بهت گفتم و انجام بــــــــــــــــده!

مشتم و چند بار محکم کوبوندم رو فرمون و همزمان با هر مشتی که میکوبیدم نعره زدم:

  • اون .. بی پدر مادر.. دیو*س .. باید.. تا فردا. . پیداش بشــــــــــــــــــــه!

  • چـ..چشم آقا چشم.. میرم بچه ها رو جمع کنم!

تماس قطع شد و من درحالیکه به نفس نفس افتاده بودم و چشمام مسیر و تار میدید ماشین و کشیدم گوشه خیابون و نگه داشتم..

سرم و گذاشتم رو فرمون و چشمام و بستم.. نه.. اینجوری آروم نمیشدم. اینجوری درد نمیکشیدم. باید کاری میکردم تا مثل آنا درد بکشم.. آنا داشت درد میکشید.. امشب.. جلوی چشمای خودم. ولی من پست فطرت نتونستم کاری براش بکنم.. من آشغال امیدش و ناامیدکردم و اومدم بیرون. من عوضی حتی نتونستم با نگاهم بهش امیدواری بدم که از اونجا میکشمش بیرون. من بی صفت با حرفام خوردش کردم..

انقدر این فکرا و تنفر از خودم و تو سرم پرورش دادم که بی اختیار سرم از فرمون فاصله دادم و پیشونیم و محکم کوبوندم بهش.. درد داشت ولی مطمئناً یک صدم درد آنا که کبودی های صورتش دل هرکسی رو خون میکرد هم نبود.. برای دومین بار سرم و بلند کردم و کوبیدم ..

سومین بار.. چهارمین بار ..

بار پنجم حرکت خون و از گوشه پیشونیم حس کردم و گیج و منگ شدم سرم و بیحال به صندلی تکیه دادم و چشمام بستم.. کاش همین حرکتم کارساز باشه.. کارساز باشه و کارم و تموم کنه.. کاش این چشمایی که بسته شده رو دیگه هیچوقت نتونم باز کنم تا اینهمه زشتی و کثیفی این دنیا رو نبینم .

چه فایده داره دیدن وقتی نمیتونی کاری کنی تا دنیا از حضور این آدما پاک بشه و عوضش آدمایی مثل آنا.. پاک و ساده و مهربون مدام تکثیر بشن!

آنا چه جوری پاش به اون جهنم باز شد؟ سپهر عوضی گفت با پای خودش اومده و آنا هم تایید کرد.. ولی میخواست بعدشم یه چیزی بگه که اون بی وجود زد تو دهنش..

یعنی بعد از رفتن من باهاش چیکار کردن؟ رفتارم به قدر کافی سرد بود که مطمئن بشن رابطهو احساسی بین ما نیست؟ نکنه یه وقت قلب آنا رو بیخودی شکسته باشم و اونا در هر صورت کار خودشون و بکنن و رذالتشون و بازم به نمایش بزارن؟!

اگه اون آرش بی پدر مادر.. همه چیز زندگی آنا رو نمیزاشت کف دست حبیب و حبیبم به گوش اونا نمیرسوند.. با چهارتا دروغ و رو کردن یه خانواده ساختگی برای آنا از اون خراب شده نجاتش میدادم. ولی الآن هیچ راهی به ذهنم نمیرسید برای نجاتش!

ماشین و دوباره به حرکت درآوردم و راه افتادم سمت خونه.. اینو خوب میدوستم که نمیشد آنا رو از اونجا بیرون بکشم.. ولی یه راهی بود که از شر توطعه های اون حیوون روانی نجاتش بدم .البته اول باید حسابم و با اون محمودی عوضی تسویه میکردم!

×××××

  • بیا یه ذره از این بخور دیگه چرا لجبازی میکنی؟

سرم و چرخوندم و چشمای پر از اشکم و دوختم به فرشته که برای چندمین بار داشت اصرار میکرد که بهم غذا بده و من بدون هیچ حرفی دستش و رد میکردم..

اینبار با همون بغضی که تو گلوم بود و نمیتونستم پسش بزنم نالیدم:

  • نمیخورم.. از.. از گلوم پایین نمیره چیزی!

انقدر ترحم برانگیز شده بودم که چشمای فرشته هم با دیدن حال و روزم پر از اشک شد ولیسریع بینیش و کشید بالا و سینی غذا رو گذاشت کنار دیوار..

  • میزارم اینجا.. هرموقع تونستی بخور باشه؟ امروز خیلی اذیت شدی.. ضعف میکنیا!

نفهمیدم چرا .. شاید فقط برای اینکه شده حتی واسه چند دقیقه فکر هیربد و امشب و از سرم بیرون کنم خواستم یه کم با این دختری که خیلی نمیشناختمش و نمیدونستم چقدر با اونا فرق میکنه حرف بزنم..

رو به فرشته پرسیدم:

  • همیشه.. اینجورین؟

  • چه جوری؟

بغضم ترکید و با گریه گفتم:

  • سر شما هم .. از این بلا ها.. میارن؟

فرشته یه کم با غم به چهره ام نگاه کرد و گفت:

  • خدا رو شکر زیاد اینجا نیستن.. یعنی مادره و خواهره که چند سالی بود اونور آب بودن ..ولی آقا هی میومد و میرفت.. وقتی نیست ما خیلی راحتیم. ولی وقتی میان.. همیشه بداخلاقن و باید تحملشون کنیم.

دستی به چشمای خیسم کشیدم.. ولی صورتم از درد جمع شد به خاطر دردی که تو پهلوم نشست.. با دقت بیشتری به چهره اش نگاه کردم.. به نظر میومد هم سن و سال من باشه با اینحال پرسیدم:

  • چند سالته؟

  • 30 سال!

از من بزرگتر بود.. ولی جثه کوچیکش سنش و کمتر نشون میداد .

  • چند وقته که.. اینجا کار میکنی؟!

انگار خودشم متعجب شده بود از این سوالای من اونم تو این شرایط اسف بارم.. ولی واقعاً اون لحظه به یه حواس پرتی احتیاج داشتم..

  • من که چند ماهه کار میکنم.. یعنی جای مامانم میام اینجا.. از وقتی که مامانم کمرش و عمل کرده و فعلاً استراحت مطلقه ..از بچگی همینجا زندگی کردیم.. یعنی بهادر خان پدر آقا سپهر.. که بابام و خیلی قبول داشت.. دستور داد یه خونه تو همین باغ برامون بسازن .بابامم سرایدار و نگهبان عمارته! اون که رفت ..یه کم رفتارشون با ما بد شد.. ولی انگار خودشونممیدونستن اگه ما رو رد کنن.. هیچکس دیگه ای رو پیدا نمیکنن که با این حقوق بخور و نمیر انقدر ازش کار بکشن و از کارش راضی باشن.

سرش و انداخت پایین و با غصه گفت:

  • منم.. یه بار شوهر کردم و از اینجا رفتم. یعنی یه جورایی برای اینکه زودتر از این خونه و آدماش خلاص شم .. چشم بسته شوهر کردم. ولی شوهرم آدم درستی از آب در نیومد. بعداً فهمیدم که.. من و واسه تو سری زدن به خاطر وضعیت خانواده ام گرفته که هرچی بگه صدام در نیاد.

حالا دیگه اونم داشت مثل من اشک میریخت.. دو تا دختر زجر کشیده.. از دوتا دنیای متفاوت با دوتا سرنوشت مختلف بودیم .. با اینکه اولین روز آشناییمون بود ولی انگار غم توی دل همدیگه رو خیلی درک میکردیم که همین اول کار نشسته بودیم پای درد و دل همدیگه..

  • نتونستم تحملش کنم.. به بابام گفتم. اونم پشتم وایستاد و.. با اثبات اینکه دست بزن داشت و خرجی نمیداد و این چیزا.. طلاق گرفتم و دوباره برگشتم اینجا. چند ماه بعدشم.. مامانم عمل کرد و من مجبور شدم بیام اینجا به جاش کار کنم.. وگرنه یکی دیگه رو استخدام میکردن و ما رو از نون خوردن مینداختن!

بینیش و بالا کشید و با تکیه به دیوار زانوهاش و تو بغلش جمع کرد:

  • ولی زیاد کاری به کار من ندارن. میدونن تازه کارم و پشتم به بابام گرمه.. زیاد به پر و پام نمیپیچن!

حق داشت.. راست میگفت.. منم اگه یکی و داشتم که پشتم وایمیستاد.. کسی حق نداشت از گل نازک تر بهم بگه.. نه اینکه هرکی از راه رسید یه جوری تو دستاش بازیم بده!

با همه ماتمی که با فکر کردن به این موضوع تو دلم مینشست گفتم:

  • خوشبحالت!

با تعجب گفت:

  • الآن کجای این مصیبت نامه ای که برات تعریف کردم خوشبحالم بود؟

  • همینکه.. همینکه یه خانواده داری.. یه.. یه پدر داری که پشتت وایمیسته و طلاقت و از شوهرت میگیره.. یا.. یا با حضورش تو این خونه.. نمیزاره کسی حرف نامربوط بهت بزنه یا ..بدرفتاری کنه. یعنی خوشبختی.. یه نگاه به من بنداز.. از سر بی کس و کاریه که.. به این حال و روز افتادم!

نگاه به غم نشسته اش تو صورتم چرخید و سرش و انداخت پایین..

  • آره خب.. به اینجاش فکر نکرده بودم!

یه جورایی میدونستم حرفی که میخواستم بزنم شدنی نیست.. ولی باید همه راه هایی که پیش روم بود و امتحان میکردم قبل از اینکه همه چیز برام به پایان برسه ..

یه کم خودم و بهش نزدیک کردم و با صدای آروم تری گفتم:

  • تو.. تو نمیتونی کمکم کنی.. که از اینجا.. فرار کنم؟ من اگه.. اینجا بمونم.. میمیرم!

به ناراحتی جواب داد:

  • من نمیتونم.. یعنی اگه بخوام همچین کاری بکنم باید به بابام بگم که 24 ساعته باید جلوی در عمارت نگهبانی بده.. بعد از اینکه تو بری میفهمن کار من و بابام بوده.. یا فکر میکنن بابام کوتاهی کرده تو وظیفه ش.. اون موقع برامون خیلی گرون تموم میشه..

سرم و پایین انداختم و با اشکی که رو دستم چکید بازی کردم..

  • حق داری.. ببخشید..

فرشته خودش و به سمتم کشید و دستش و گذاشت رو زانوم..

  • این مدتی که تو این عمارت بیشتر میرم و میام.. فهمیدم که خلاف ملاف میکنن.. مخصوصاً تو مهمونیاشون.. ولی تا حالا نه دیدم نه به گوشم رسیده که آدم بکشن! پس چرا فکر میکنی اگه اینجا بمونی میمیری؟ مگه قرار نیست تو هم خدمتکارشون باشی؟ سرت به کار خودتباشه و حرفشون و گوش بدی که کاری به کارت ندارن.. شنیدم زدی تو گوش نورین خانوم ..واسه همون این بلا رو سرت آورده! حالا نمیدونم چرا و سر چی.. ولی باید خودتم یه کم بیشتر حواست و جمع کنی. تا وقتی اونا پول و زور و قدرتشون از ما بیشتره.. چاره ای جز اطاعت کردن و دولا راست شدن نداریم. چون خدا هم بیاد پایین و بگه حق با ماست.. تو کت هیچکی نمیره!

نفس عمیقی کشیدم و بازدمم و از سینه پر دردم بیرون فرستادم.. حرفاش منطقی بود.. ولی منی که خدمتکار بودن و برای آدمی مثل هیربد تجربه کرده بودم. دیگه نمیتونستم واسه اینجور آدما که حتی نمیشد اسمشون آدم گذاشت کاری بکنم و صدام در نیاد!

آخ هیربد.. آخخخخخخ.. چه جوری با قلب و احساس من بازی کردی. چقدر راحت ازم گذشتی.. چقدر راحت من و انداختی تو دهن شیر و خودت رفتی..

  • تو نمیخوای بگی؟ سرم و بلند کردم و پرسیدم:

  • چیو؟

  • اینکه چی شد پات به اینجا باز شد ..به سن و سالت نمیخوره خدمتکار باشی.. زورت کردنبه این کار آره؟ یا.. یا فروختنت؟

آه عمیقی کشیدم .. داستان زندگیم.. دیگه مثل راز نبود که بخوام از کسی مخفیش کنم. منی که داشتم به اسم خدمتکار دست به دست میشدم.. انگار دیگه باید قبول میکردم که این لقب اجباری رو باید تا آخر عمر با خودم حمل کنم.. پس لزومی نداشت که از کسی مخفی بمونه.

با همه ضعف و بیحالیم که لحظه به لحظه بیشتر میشد.. شروع کردم به تعریف داستان تلخ زندگیم که من و به اینجا رسوند.. تا این شب که هیربد با من مثل یه تفاله رفتار کرد و رفت ..

که همه امیدها و آرزوهام و زیر قدم های محکمش له کرد و رفت..

همه چیز و گفتم.. به جز عشق و علاقه قلبیم به هیربد.. عشق و علاقه ای که دیگه از امشب ..مثل قبل به قدرتش ایمان نداشتم.. شاید علاقه امون واقعی نبود که نتونستیم به داد همدیگه برسیم. نه من تونستم از راز دل هیربد سر در بیارم و کمکش کنم که از پس مشکلاتش بربیاد ..نه هیربد تونست منو از این وضعیت نجات بده و عشقش و پیش همه به زبون بیاره.. پس لزومی نداشت درباره اش با کسی حرف بزنم تا به سخره گرفته بشه احساساتم!

تنها چیزی که امشب از رفتار هیربد دستگیرم شد.. این بود که نمیخواست به پسر عمو و دختر عموش بفهمونه که ما تو این چند ماه.. مثل دوتا دوست و همخونه خوب کنار همدیگه زندگی کردیم. چرا ؟ یعنی ازشون میترسید؟ یعنی اونا از هیربد آتو داشتن و با فهمیدن همچینموضوعی تهدیدش میکردن؟

چه جوری باید باور میکردم که این وسط مسئله ای دیگه بود که اهمیتش برای هیربد از من و عذاب نکشیدنم خیلی خیلی بالاتر بود.. چرا تا الآن و تو این مدت که باهاش زندگی میکردم متوجهش نشده بودم؟

یعنی مجبور بودم که این تقدیر جدیدم هم قبول کنم؟ بس نبود؟ تا الآن هر بلایی سرم اومده بود باهاش کنار اومدم که اذیت نشم.. ولی این دیگه خیلی زیاد بود ..

مگه یه آدم 23 ساله در طول زندگیش چند بار میتونه دزدیده شدن و شکنجه شدن و عذاب کشیدن و تحمل کنه و دم نزنه؟ چه جوری باید به حرف فرشته گوش میدادم و در برابر اوامرشون ساکت می موندم.. وقتی علناً منو دزدیده بودن.. اصلاً من چرا باید میفتادم تو این خاندان عجیب الخلقه ای که هرکدومشون به نوعی آزارم میدادن؟ گناه من این وسط چی بود؟

×××××

ماشین و کج و کوله وسط حیاط بزرگ سوله پارک کردم و خواستم پیاده بشم.. ولی یه لحظه مکث کردم و حلقه یادگاری آنا رو از دستم درآوردم و گذاشتم تو داشبورت.. وجود اون حلقه تو دستم یعنی حضور آنا و من تو این لحظه که باید خشن ترین و بی حم ترین آدمزندگیم میشدم بهتر بود که واسه چند دقیقه مهربونی های آنا رو از ذهنم دور میکردم ..

پیاده شدم و با قدم های بلند راه افتادم سمت سوله و شاهد با هیکل گنده اش با دیدنم بدو بدو اومد سمتم..

صورتش خندون بود از شوق پیدا کردن به قول خودش به موقع اون آدم ولی با دیدن اخم غلیظ من سرش و انداخت پایین و منتظر وایستاد که بهش برسم ..

از کنارش رد شدم و بدون اینکه توقف کنم گفتم:

  • امنه اینجا؟

  • خیالتون راحت امنه امنه!

وایستادم و خیره شدم به صورتش.. برای اینکه این شادیش و زائل کنم گفتم:

  • سه روز طول کشید تا پیداش کردید..

  • آقا.. آقا به خدا سخت بود. ناکس تو دم و دستگاه خودمون بود و بلد بود چه جوری خودش و قایم کنه که عقل جنم نرسه.. ولی یکی دو تا سوتی داده بود که تونستیم ردش و بگیریم. سه روزم که خیلی زیاد نیست آقا..

دلم میخواست هوار بکشم سرش که سه روز برای تو زیاد نیست.. برای آنایی که تو اون خونهو زیر دست سه تا روانی پست فطرت داره کار میکنه و جون میکنه سه ساله.. برای منی که تو خونه خودم با فکر کردن به وضعیت آنا دارم شکنجه میشم سه قرنه ..

ولی انقدر خشم و غضبم از آدمی که توی اون سوله بسته شده بود داشت فوران میکرد که وقتی برای داد و بیداد کردن سر شاهد نداشتم و راه افتادم سمت در ورودی..

این مسئله دیگه مثل جریان آرش نبود که از یادم بره.. آسیبی که این بیشرف به من و آنا زد خیلی بیشتر از اون حرومزاده بود.. هرچند که اگه دستم به اونم برسه بلایی بدتر از محمودی سرش میارم.. چون هنوز معتقدم اون باعث شد که پای نورین دوباره به این کشور باز بشه!

پام و که توی سوله گزاشتم سرش چرخید سمتم.. بچه ها بسته بودنش به صندلی و حسابی از خجالتش دراومدن ولی نه اون قدری که یه شعله از شعله های آتیش وجودم خاموش بشه.. نه اونقدری که کبودی ها و زخم ها و ناله های آنالی رو از یادم ببره.. نه اونقدری که این واقعیت و که دیگه هیچوقت نمیتونم داشته باشمش و حداقل واسه چند ثانیه از ذهنم کنار بزنه..

سرعت قدم هام و کم کردم.. دلم میخواست این نگاه وحشتزده اش و بیشتر ببینم و حالت التماسش شدیدتر شه.. التماسی که رو من سنگ شده هیچ تاثیری نداشت.

توی اینهمه سالی که افتاده بودم تو کارای مختلف و آدمای زیادی دور و برم بودم.. کم نارونخورده بودم از این و اون.. ولی سر هیچکدوم این حس مجازات تو دلم تا این حد رشد نکرد که اینهمه آدم و بسیج کنم برای پیدا کردنش و حسابش و کف دستش بزارم.

با دستایی که تو جیب شلوارم فرو کرده بودم رو به روش وایستادم و به این فکر کردم که اون موقع ها آنا نبود .. کسی که آسیب میدید من بی ارزش بودم.. اونم نه آسیب جانی .

ولی الآن با ارزش ترین دارایی من توسط این حیوون بی همه چیز آسیب دیده و سه روزه تو خونه ایه که نمیدونم چه بلایی داره سرش میاد.. این تو منطق من.. یعنی گناه کبیره! گناهی که مجازاتش مرگ نیست.. بلاییه که تهش آرزوی مرگه!

خیره به چشمای کبودش بودم که خطاب به اون دو نفری که کنارش وایستاده بودن گفتم:

  • برید بیرون!

بعد از رفتنشون یه دستم و از جیبم دراوردم.. انگشت اشاره ام و از تو پارچه ای که محکم دور دهنش بسته بودن رد کردم و در حالیکه سعی میکردم دستم به پوست کثیفش نخوره پارچه رو کشیدم پایین!

به محض آزاد شدن دهنش شروع کرد به التماس کردن..

  • آقا گه خوردم.. آقا غلط کردم.. آقا نفهمیدم دارم چیکار میکنم آقا عفو کنید من و.. قولمیدم دیگه….

حوصله شنیدن اراجیف و گریه زاریش و نداشتم و این بی حوصلگی رو با یه مشت محکم که تو فکش کوبوندم نشون دادم و خیره به انگشتای دستم با ظاهری خونسرد گفتم:

  • دهنت و ببند.. فقط وقتی سوالی ازت پرسیدم حق استفاده از اون زبون کثیف و بی ارزشت و داری.. فهمیدی چی گفتم؟

خونی که تو دهنش جمع شده بود و تف کرد کنار پاش و با درد نالید:

  • چشم آقا!

پوزخندی زدم و گفتم:

  • آقا؟ تو منو صاحبکار و بالادست خودت میدونی که بهم میگی آقا؟ از این بعد حق نداری بهم بگی آقا.. آقای تو اون کسیه که بهت دستور میده و تو اطاعت میکنی!

دور زدم و پشتش وایستادم.. صدای کف کفشم که تو اون سوله خالی میپیچید لرزش تن و بدنش و بیشتر میکرد و دل من و تا حدودی خنک تر..

پشت سرش وایستادم و سرم و به سمتش خم کردم و تو گوشش گفتم:

  • ولی برای اینکه خیلی خودمونی نشیم.. میتونی منو جلاد صدا کنی!

عین یه دختر بچه شروع کرد به هق هق کردن و من برای صدمین بار عارم اومد از داشتن همچین آدمی تو دم و دستگاهم..

  • آقا به من رحم کنید.. من زن و بچه دااااااااارم.. به خدا من..

قبل از اینکه با این حرفا منو بیشتر از این از پوسته خونسرد و خشکم بیرون بکشه موهام کوتاه سرش و از پشت کشیدم و تو گوشش نعره زدم:

  • مگه توی حرومزاده به اون دختر رحم کردی که من به زن و بچه تو رحم کنم هــــــــــــــان؟ بیشرف من به تو اعتماد کرده بودم.. تو گه زدی به زندگی من و حالا انتظار داری من ببخشمـــــــــــت؟ بهت رحم کنــــــــــم؟ به توی لاشی بی وجـــــــــــــود؟ اینجوری میگفتی مثل چشمام ازش مراقبت میکنــــــــــــم؟

سرش و با ضرب به جلو پرت کردم انقدری که پایه های عقب صندلیشم از رو زمین بلند شد و دوباره برگشت سر جاش..

  • باید بدم تو جفت چشمات سیخ داغ فرو کنم.. وقتی نتونستی از اون دختر مراقبت کنی پس از چشماتم نمیتونی.. چه بهتر که اصلاً نداشته باشیشون..

  • آقــــــــــا! گوه خوردم آقااااااا .. نکنید این کاروووو!

راه افتادم و دوباره رو به روش وایستادم.. خیره به صورت منفور و خیس از اشکش گفتم:

  • کار زیاد دارم باهات.. از رحم و مروتم خبری نیست.. پس وقت و انرژیت و با ننه من غریبم بازی تلف نکن که این آدم رو به روت یه انبار باروته و منتظر یه جرقه برای روشن شدن.. پس حواست و جمع کن که با کارای اضافه ات.. نه من و قاتل کنی.. نه بچه هات و یتیم..

نمیدونم لحنم چقدر موثر بود ولی چشمای ترسیده و تکون های تند و با عجله سرش به معنی تایید حرفام میگفت که لحنم تاثیر کافی و گذاشته.. لحنی که خودمم ازش متعجب بودم. من همیشه ساکتی که فقط تو مواقع لزوم حرف میزد و به ندرت عصبانی میشد.. چی به روزم اومده بود که یه نفر حتی از تن صدامم میترسید؟

سیگاری از جیبم درآوردم و حین روشن کردنش پرسیدم:

  • اون دختر و چه جوری از خونه کشوندیش بیرون؟ با چه بهونه ای؟

حالت ماتمزده چشماش بیشتر شد ولی میدونست چاره دیگه ای جز جواب دادن به سولام نداره..

  • گف.. گفتم.. آقا هیربد تو شرکت حالش.. بد شده! داره.. مدام اسم شما رو صدا میزنه ..

هول و دستپاچه شد.. باهام اومد!

قلبم انگار جایی حوالی گلوم میزد .. که انقدر راحت داشتم ضربان تندش و حس میکردم ..کم بود؟؟ اینهمه دلیلی که تو این چند روز برای نابودی داشتم کم بود که حالا با حرفای این بی وجود داشت چند برابر میشد؟

آنا به خاطر من گول این بیشرف و خورد و از اون خونه در اومده و به آدمی که خودم براش گذاشته بودم اعتماد کرده.. آنا الآن به خاطر من تو دهن شیر گیر افتاده.. به خاطر مهربونی هایی که همیشه و از همون روزای اول ازم دریغ نمیکرد.. اونوقت من باهاش چیکار کردم؟ در جواب حرف و نگاه های ملتمسانه اش.. روم و گرفتم و رفتم بیرون! حق داره از من متنفر بشه.. حق داره..

نفس عمیقی کشیدم و چشمام و محکم باز و بسته کردم.. الآن وقت احساساتی شدن نبود ..باید همچنان مثل فولاد آبدیده میشدم تا میتونستم روح زخم خورده ام و با زخم زدن به این آدم بیشرف که از احساسات پاک یه دختر سو استفاده کرده بود تسکین بدم!

پک محکمی به سیگارم زدم و گفتم:

  • کدومشون بهت پیشنهاد همکاری داد؟ دختره یا پسره؟

  • آقا به قرآ….

  • فقط جواب سوالـــــــــــــــــم!

چشماش و محکم بست و پر درد زمزمه کرد:

  • دختره!

  • از کی؟

  • از.. از همون روزی که.. اومده بود در.. در خونه اتون!

تمام وجودم منقبض شد با شنیدن حرفش .. یعنی آنا تمام اون مدتی که دور از چشم من تو اون خونه زندگی میکرد تو خطر بوده و من رو حساب اعتماد کورکورانه ام به پدر این آدم ولش کرده بودم و سراغی ازش نمیگرفتم! لعنت به من بی وجود و بی غیرت!

انگار متوجه روند صعودی خشمم شد که سریع با دستپاچگی گفت:

  • آقا به خدا اون موقع.. فقط پیشنهادشو داد.. گفت.. گفت با من کار کن… ولی من که قبول نکردم.. بعد از.. بعد از چند روز مج.. مجبور شدم به خدا مجبور شدم قبول کنم.. ولی اون دختره.. منو گول زده بود .. من اصلاً فکر نمیکردم قضیه دزدی باشه.. به من گفت فقط یه شب تا صبح لازمش داره که بهش یه چیزایی رو حالی کنه.. بعدشم تهدیدش میکنه صداش در نیاد و منم دوباره برش میگردونم تو همون خونه و آبم از آب تکون نمیخوره! من بعداً فهمیدم قضیه دزدی بوده!

این حرفا از نورین عفریته بعید نبود.. چون همیشه نقشش و خیلی خوب بازی میکرد.. ولی بازممنو قانع نمیکرد که بهش حق بدم و از گناهش بگذرم..

  • سر چی؟ سر چی حاضر شدی به من نارو بزنی؟

  • بچه ام مریضه آقا! بهم .. پیشنهاد پول کلون داد .. منم برای عملش به پول احتیاج داشتم..

ناچار شدم قبول کنم.. وگرنه .. من به گور هفت جد و آبادم میخندم که به شما نارو بزنم..

پوزخندم به خنده بی صدایی تبدیل شد که وحشت نگاهش و بیشتر کرد.. چقدر ساده بود این آدم که فکر میکرد با ردیف کردن دوتا جمله دروغ میتونه من و تحت تاثیر احساسات قرار بده و با چشمای پر از اشک شده آزادش کنم که بره..

تو دروغ بودن حرفش شک نداشتم.. چون بیشتر از خود بی وجودش با پدرش در ارتباط بودم و مطمئناً اگه همچین مشکلی بود پدرش زودتر از اینا برای گرفتن مساعده میومد سراغم.. ولی حتی اگه داشت راستش و میگفت هم من انقدری قانع نمیشدم که از مجازاتم صرف نظر کنم.

سیگارم و انداختم زیر پامو لهش کردم.

  • شاید بد نباشه بدونی.. که به ازای هر یه دونه دروغ و دوََنگی که تحویلم میدی.. یه پله به مرگ اونم به بدترین شکل ممکن نزدیک تر میشی. اگه تو این مدت که داری مثل سگ تو دم و دستگاه من دم تکون میدی منوشناخته باشی میدونی که از پس این کار خیلی راحتبرمیام!

سرم و بلند کردم و زل زدم بهش..

  • درد تو پول نبود.. چون خوب میدونستی همچین کاری انقدری برام مهم هست که بابتش پولی که میخواستی رو بهت بدم و دهنت و ببندم. پس اون دهن کثیفت و باز کن و بنال بگو واسه چی همدست شدی با اون خوک کثیف تر از خودت؟ دوباره صدای ناله اش بلند شد:

  • آقا! گفتم که غلط کردم.. گوه خوردم! تا آخر عمرم نوکریت و میکنم و میشم غلام حلقه به گوشت.. فقط به من رحم کن آقا.. تو رو جون عزیزترین کست..

ضربه پشت دستم که به صورتش خورد.. انقدری محکم بود که از پهلو پرتش کنه رو زمین ..

  • منو قسم نده کثافت دیــــــــــــــــو.س!

با حرص رفتم طرفش و یقه لباسش و گرفتم و کشیدمش سمت خودم.. کنترل خونسردیم و از دست دادم و تو صورتش هوار زدم:

  • بهت میگم سر چی منو فروختی به اون هرزه عوضی.. انقدر به من ک.. شعر تحویلنـــــــــــــــده!

نمیدونستم چی میخواد بگه که انقدر ترسیده بود و دوباره به گریه افتاد:

  • آقا نفهمیدم.. به خدا نفهمیدم دارم چیکار میکنم.. شیطون رفت تو جلدم.. دیر به خودم اومدم.. غلط کردم.. غلط کردم.. غلط کردم..

با همون صندلی برگردوندمش سر جاش و بدون اینکه دستام و از رو یقه اش جدا کنم محکم چند بار تکونش دادم و از لای دندونام غریدم:

  • حرف بزن.. بگو سر چی منو بدبخت کردی.. بگو واسه چی به خاک سیاه نشوندیم ..

بگــــــــــــــو!

با عجز و گریه هوار کشید:

  • بهم گفت اگه باهاش همکاری کنم.. میزاره که یه شب تا صبح باهاش…….

اختیار کارام بعد از شنیدن این حرف دیگه دست خودم نبود که انگشتام از دور یقه اش باز شد و با بهت و دهن نیمه باز مونده عقب عقب رفتم..

گوشام داشت سوت میکشید و سرم در آستانه منفجر شدن بود ..حالا نوبت من بود که ترسبرم داره.. ترسی که از اون دختره بدطینت داشتم و حالا با این حرف صد پله بدتر شد ..

آدمی که انقدر خودش و شخصیتش و پایین میاره و برای تحقق اهدافش به این بی حیثیت تر از خودش پیشنهاد همخوابگی میده .. مطمئناً خیلی کارای دیگه از عهده اش برمیاد برای کنار زدن موانع و رسیدن به خواسته هاش.. هرچند که این از خیلی وقت پیش به من ثابت شده بود.

پشتم و کردم بهش و دستام و محکم رو صورتم کشیدم.. چه جوری باید باور میکردم که یه آدمایی مثل محمودی و نورین تا این حد پست و حقیر باشن..

ولی در برابر اونا .. آدمایی مثل آنا وجود داشته باشن که حاضر نباشن پاکیشون و با هیچ چیز عوض کنن.. ولی باز برگ برنده دست این حیوونا بود و آنای معصوم و بی گناه من باید چوب گناه های دیگرون و میخورد!

مجازات اصلی برای محمودی یا حتی نورین نبود.. من باید اول خودم و مجازات میکردم که همچین مریض جن.سی و ناسالمی رو.. گذاشته بودم که حواسش به آنا باشه. اگه یه شب بیخیال قول و قرارش با نورین میشد و میرفت سر وقت آنا برای تخلیه نیاز و روح بیمارش چی؟ من چه غلطی باید میکردم اون موقع؟

  • آقا به جون یه دونه بچه ام.. نفهمیدم چی کار دارم میکنم.. وسوسه شدم.. زنم .. آقا به پیغمبرزنم چند ساله که مرض روانی گرفته.. اصلاً به من نگاهم نمیکنه.. چه برسه به اینکه …….زیر فشار بودم آقا.. چشمام کور شده بود! شما بزرگی کن و ببخشید.. بزرگی کن و رحم کن..

در عرض فقط چند ثانیه چنان آتیشی تو وجودم شعله کشید که دیگه نفهمیدم چیکار باید بکنم و چیکار نکنم.. فقط طبق دستور غریزه ام که شدیداً خشن و پر غضب و نفرت شده بود حمله کردم به سمتش و دست های مشت شده ام و به جای جای صورتش کوبوندم تا بلکه این حجم از حرصی که تو وجودم بود خالی بشه.. ولی با هر ضربه ای که به صورتش میزدم و عربده پر از دردش و میشنیدم انگار بدتر و بدتر میشد..

خودمم حس کردم که حنجره ام در حال پاره شدنه وقتی تو گوشش نعره میزدم:

  • آخه پفیــــــــــــــــــوز.. آخه قرم.ساق.. آخه بی نامـــــــــــــــــوس؟ من برای چی باید به توی حیوون رحم کنم هــــــــــــــــان؟ به تویی که فقط غریزه دارییییییییییی.. رحم کنم که چی بشــــــــــه؟ پس فردا به خاطر شهو.تت بیفتی رو زندگی یکی دیگه و بدبختش کنــــــــــــــی؟ من اگه بخوام به زن و بچه ات رحم کنم باید سرت و گوش تا گوش ببرم میفهمــــــــــــی؟ نه اون زن بدبختت شوهر جا.کشی مثل تو میخواد نه اون بچه بیچاره ات یه بابای لاشی بی غیرت.. زنده بمونی واسه چــــــــــــــی؟ که از اینور و اونور خبر هرزگیات به گوششون برسه و آب شن از خجالت به خاطر وجود نحس تــــــــــــــو؟ تو باید التماسم کنی بکشمت .. چون اون موقع پیش اون دوتا خیلی آبرومند تر از الآنی که هیچ فرقی با یهتیکه کثافت نداااااااااری!

نفهمیدم چقدر داشتم یه سره میزدمش و دق و دلیم و با حرفام سرش خالی میکردم ولی میفهمیدم که صدای داد و بیدادش قطع شده و بالاخره شاهد و دو نفر دیگه اومدن و به زور منو ازش جدا کردن..

  • آقا ولش کن.. داره میمیره.. خونش میفته گردنتون دردسر میشه ها. این بی حیثیت ارزش نداره که!

همینطور که نفس نفس میزدم.. قبل از اینکه آتیش عصبانیتم حتی یه کم خاموش بشه و تصمیماتم دلسوزانه تر بشه رو به شاهد گفتم:

  • زنده نگهش دارید.. ولی یه کاری کنید که تا آخر عمرش از مردونگی بیفته.. اگه لای پاش فلج بشه و دیگه نتونه به خاطرش حتی تو روی یه زن یا یه دختر دیگه نگاه کنه.. شاید تازه قدر زنش و بدونه و دیگه هوس هرزگی به سرش نزنه و زندگی بقیه رو هم به گوه نکشه!

قیافه شاهد درهم شد.. ولی انقدری رو این تصمیمم مصمم بودم که نتونست مخالفتی بکنه و همونطور که سرش و مینداخت پایین گفت:

  • چشم آقا!

با یه نگاه دیگه به صورت منفور و داغونش که هیچی ازش معلوم نبود راه افتادم سمت در ..شاید اگه آنا کنارم بود.. با همه مهربونیاش نمیزاشت این آدم و اینجوری مجازات کنم.. ولی من .. وقتی تحت تاثیر مهربونی های آنا بودم و زندگی و رفتارم و به خاطرش تغییر میدادم که کنارم بود.. الآن که دیگه آنایی نیست.. پس باید خودم و روح و روانم و از راه و روشی که بلدم آروم نگه دارم.

اون لحظه ای که خبر پیدا کردنش و بهم دادن و من اومدم اینجا.. اون ته و توی ذهنم با خودم فکر کردم که اگه دلیلش به قدر کافی محکم بود و تونست دلم و به رحم بیاره.. اگه قضیه تهدید خانواده و ناچار شدنش بود.. با چهارتا مشت و لگد و داد و بیداد ولش کنم بره..

ولی وقتی به این فکر میکنم که آنای بیچاره من.. به خاطر هرزگی و شهـ.وت یه حیوون اسیر اونا شده.. دیگه هیچ رحم و مروتی باقی نمی نمونه.

به اون دوتا عموزاده های بیشرفم نمیتونم حالی کنم که آنا مهمترین آدم و مهمترین سرمایه من تو زندگیمه.. ولی به بقیه که زورم میرسید.. باید میفهموندم. تغییری تو اصل ماجرا ایجاد نمیشد و آنای من برنمیگشت پیشم.. ولی حداقل انقدر پیش خودم شرمنده نبودم که نتونستم هیچ کاری برای مجازات این آدما بکنم!

×××××

  • چرا داری میلرزی؟ نترس.. کاریت نداریم که!

نصفه شب منو کشوندن تو یه انباری .. چشمام و با یه پارچه و دست وپامم با طناب به صندلی بستن.. دارم از ترس جون میدم و این آدم سادیسمی میگه نترس.. مگه میشه؟ صدای خنده های نورین خط میندازه رو اعصاب و روانم و سپهره که میگه:

  • حوصله مون سر رفته بود.. گفتیم یه کم باهات بازی کنیم.. البته بازی دردآوریه ولی خب ..

از قدیم گفتن بازی اشکنک داره دیگه ..

  • این دختره انقدر یبسه که به درد بازی کردنم نمیخوره..

  • اون با من نگران نباش..

همچنان دارم میلرزم از ترس و اضطراب.. ولی میدونم همین ترسمم مایه لذت اون دوتاس ..

ببین.. بازی راحتیه .. تنها قانونی هم که داره اینه که تو توش حق حرف زدن نداری.. حتی یه کلمه. طبیعیه که هر قانون شکنی هم یه تنبیه داره .

به نا به در خواست نویسنده صاحب اثر ادامه رمان خدمتکار اجباری را از کانال نویسنده خانوم گیسو خزان پیگیری کنید 

جهت اتصال به کانال نویسنده از اینجا کلیک کنید 

ویا آدرس کانال گیسو خزان را در تلگرام کپی و وارد شوید: [email protected]

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

11 دیدگاه

  1. وقتی قرار نیست کامل بذارید از همون اولم نباید بذارید یا اینکه بگید ک قرار نیست کامل گذاشته بشه!!!!!!!!!!!واقعا مسخرست

  2. Yani chiiiiiiiiiii, age qarar nis kaml bzarid bayad az avval bgid! chtor nmidunid ino!

  3. یعنی متاسفم واستون وقتی کاریو انجام میدید یا تا تهش برید یا بگید که عرضه این کارو نداریم
    هع

  4. چرت ترین رمان
    نویسنده ی عزیز شما انگار از ازار و اذیت خوشتون میاد که رمان اینجوری نوشتین.البته قصد توهین ندارم 😑😑

  5. لطفا ادامشو بزارید ما تلگرام نداریم چیکار کنیم حداقل بعد پایان رمان ادامشو اینجا بزارید

    • کارهای واقعا چرا خوب آقا ما که تلگرام نداریم چه کار کنیم.این رمان قبلا تکمیل شده و کامل توی کانال گیسو خزان قرار گرفته حالا برای چی کامل نمی گذارید.

  6. چرا بقیش رو نمیزارین این دیگه چ وضعشه یعنی چی اخه مردم مسخره شما نیستن که همش تله برا پوله اینقد میمونین اخرش خودتون کاملش رو میزارین

  7. واقعاچرامردمومسخره میکنین یارمانونزار اگه هم میزآری کاملش کن مامانی که تلگرام ندارم چیکارکنیم.ارزش رمان وخودتونوبااینکارپایین میارین ماروهم پشیمون بخاطر انتخاب

  8. واقعاچرامردمومسخره میکنین یارمانونزار اگه هم میزآری کاملش کن ماهایی که تلگرام ندارم چیکارکنیم.ارزش رمان وخودتونوبااینکارپایین میارین ماروهم پشیمون بخاطر انتخاب

  9. اخه چرا رمانو تا اخر نميزارين؟ حداقل تو كانال تا اخر ميزاشتين.

  10. این چه کار مسخره ای هست که انجام میدین ؟بقیه رمان هم همین جا بزارین .این یه رفتار توهین امیز و غیر حرفه ای هست.تلگرامم که جواب نمیده .کاملش کنین.همین جا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.