خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان خدمتکار اجباری پارت 14

رمان خدمتکار اجباری پارت 14

رمان خدمتکار اجباری پارت 14
5 (100%) 2 votes

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

صداش و برد بالا:

  • هیچی عوض نشده تو تا 30 سال خدمتکار منی هرجور دلم بخواد صدات میکنم هرکاریبخوام باهات میکنم.

مکثی کرد و ادامه داد:

  • الآنم به عنوان رییست بهت دستور میدم.. که از این خونه بری.. تو هم به عنوان خدمتکارم به جای اینهمه چرت و پرت ردیف کردن یه کلمه باید بگی چشم.. شد؟

حالا دیگه مطمئن شده بودم که هیربد فراموشی گرفته.. شایدم همه این حرفاش اثرات این الکلی بود که مصرف کرده بود.. ولی هرچی که بود بدجوری داشت دل میشکوند.

چقدر ذوق کردم اون روزی که سنگینی 30 سال کار کردن و تسویه حسابمون و از رو دوشم برداشت وحالا میدیدم که شادی زودگذر و بی دلیلی داشتم .

هنوز حرفی به زبونم نیومده بود که باز هیربد گفت:

  • الآنم.. دیگه نمیخوام ببینمت.. برو گمــــ…

هنوز جمله ای که میتونست یه ضربه کاری دیگه به روح و روان من وارد کنه رو به زبون نیاورده بود که یهو یه دستش و گذاشت جلوی دهنش و با اونیکی معده اش و فشار داد و همونجوری که به زور تعادلش و حفظ میکرد دویید سمت دستشویی اتاقش..

لعنت به من که باز نتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم و با اضطراب و نگرانی پشت سرش راهافتادم.. شک نداشتم بد شدن حالش به خاطر خوردن مشروب بود.

درسته از وقتی اومده بود داشت من و میکوبوند با حرفاش.. درسته هنوز گیج و حیرت زده بودم و نمیتونستم درک کنم اتفاقات اطرافمو ولی هنوز ازش متنفر نشده بودم که بخوام نسبت به این حال و روش بی اهمیت باشم. سلامتی هیربد از همون روزای اول آشناییمون برام مهم شده بود و این واقعاً دست خودم نبود.

خودش و انداخت تو دستشویی و قبل از اینکه در و ببنده من با یه دستم محکم نگهش داشتم و رفتم تو.. فرصت اعتراض نداشت چون بلافاصله بالا آورد و چشمای گشاد شده من خیره اون حجم از خونی بود که داشت از دهن هیربد بیرون میریخت..

دست و پام شل شد و ناباورانه زمزمه کردم:

  • هیربــــــد؟

هیربد که انگار اولین بارش نبود با همچین صحنه ای رو به رو میشه تعجب نکرد.. شاید حالش انقدر بد بود که قدرت تعجب کردنم نداشت و وقتی حس کردم داره بالا تنه اش به یه سمت کج میشه فهمیدم که حدسم درسته.. معلوم نبود چقدر تو خوردن مشروب زیاده روی کرده بود که معده بیمارش و به این روز انداخته بود..

سریع با دوتا دستام بازوش و نگه داشتم که تعادل و حفظ کنه و شیر آب و باز کردم.. شنیدمکه زیر لب با همه بیحالیش غر زد:

  • برو بیرون!

اهمیتی به حرفش ندادم چون تو این شرایط زور و قدرت من خیلی بیشتر بود.. مشتم و از آب پر کردم و چند بار پاشیدم به صورتش.. در حالیکه حال خودمم میزون نبود و دستام به شدت میلرزید.

کف دستم و گود کردم و گرفتم زیر آب و پرش کردم.. با اونیکی دستم کمک کردم هیربد خم شه و دستم و گرفتم جلوی دهنش..

  • دهنت و بشور..

تا حالا انقدر مظلوم و ناتوان ندیده بودمش.. انگار همین هیربد نبود که چند دقیقه پیش با تلخ ترین و گزنده ترین حرفا منو از خودش رنجونده بود.

چند بار دیگه هم این کار و تکرار کردم تا تلخی و طعم خون تو دهنش به طور کامل از بین بره و بعد همونطور که بازوش و نگه داشته بودم بردمش بیرون..

میدیدم که هنوز قدم هاش و نمیتونه کامل برداره و چشماشم مدام روی هم میفتاد ولی اصرار داشت که خودش راه بره و توپید:

  • میرم.. خودم…. برو تو… تو اتاقت!

ولی من بی اهمیت به حرفش گفتم:

  • بیا بریم بیمارستان هیربد!

  • نمیخواد!

  • ولی خون بالا آوردی.. ممکنه خطرناک باشه!

  • گفتم …. نمیخواااااااااااااد.. انقدر پیله نکن!

کلافه از اینکه حتی تو این شرایطم دست از غد بازی هاش برنمیداشت نشوندمش لبه تخت و کمکش کردم که دراز بکشه.. صورت رنگ پریده و چشمای بی حالش و که میدیدم دلم براش آتیش میگرفت. به هیچ وجه نمیتونستم حتی تو دلم بگم حقته.. تا تو باشی اونجوری منو با حرفات نچزونی ..

دراز کشید و ساعدش و گذاشت رو چشماش.. منم نشستم لب تختش..

  • چیزی میخوری بیارم؟ سرد و آروم زمزمه کرد:

  • نه!..

با اینکه میدونستم تو این شرایط معذبه که من پیشش باشم و حال و روز آشفته اشو ببینم.. ولیاز جام تکون نخوردم.. باید میفهمیدم که چی هیربد من و به این روز انداخته ..

چی شده که در عرض چند ساعت تبدیل به یه آدم دیگه شده.. تبدیل به همون سنگی که خودش گفت و من ازش مترسیدم..

سرم و انداختم پایین و خیره شدم به انگشتام.. همزمان با چکیدن اولین قطره های اشکم رو دستم با بغض و ناراحتی گفتم:

  • من.. میدونم علت این رفتارات چیه!

از گوشه چشم دیدم که دستش و از رو چشماش برداشت و بهم خیره شد.. یه نیمچرخ به سمتش زدم که دیدم داره با بهت بهم نگاه میکنه ..

چشمای گشاد شده اش نشون میداد که درکی از حرف و منظور من نداره.. ولی من باید هرچی که تو دلم بود و بیرون میریختم..

  • همش به خاطر اون روزیه که .. آرش اومد اینجا. تو .. تو به ظاهر حرفای من و باور کردی ..

ولی هنوز دلت باهام صاف نشده! لابد تا الآن نشستی فکر کردی.. دیدی دیگه نمیتونی با آدمی که انقدر ذهنیتت و خراب کرده….. زیر یه سقف زندگی کنی!

دستی به چشمای خیسم کشیدم:

  • اگه اینو به زبون میاوردی و میگفتی.. به این دلیله که دیگه نمیخوام ببینمت.. برام خیلیتحملش آسون تر بود. با اینکه تا قیام قیامتم قبول نمیکنم که تو اون قضیه گناهکار بودم. ولی این رفتارات.. خیلی داره اذیتم میکنه. حقم نیست که بعد از چند ماه زندگی کردن کنار هم ..

این چیزا رو بشنوم..

دیگه نتونستم جلوی بغض و گریه ام و بگیرم.. احتیاج داشتم با صدای بلند گریه کنم برای همین خواستم بلند شم و برم تو اتاق گریه کنم که دست هیربد دور مچم نشست و من و از حرکت نگه داشت..

دوباره نشستم سر جام و زل زدم به صورتش.. نگاهم نمیکرد.. چشماش میخ نقطه ای از سقف بود .. انگار داشت تو یه عالم دیگه سیر میکرد.. بدون حرف منتظر موندم ببینم چی میخواد بگه که گفت:

  • من از بچگی.. خانواده نداشتم.. یعنی داشتم.. ولی انگار نبودن. بود و نبودشون هیچ تاثیری تو زندگیم نداشت. منم هیچوقت احساس بزرگ شدن تو یه خانواده رو درک نکردم.

با قلبی که ضربانش اوج گرفته بود بیشتر به سمتش چرخیدم و همه وجودم گوش شد تا حرفاش و بشنوم.. هیربد بالاخره میخواست از گذشته هاش حرف بزنه و من محال بود که این فرصت و از دست بدم حتی اگه ازش دلخور و ناراحت باشم..

  • پدر و مادرم.. اصلاً بچه نمیخواستن.. خودشون دوتا با هم.. خوش بودن.. به اصرارپدربزرگم بچه دار شدن. کلا زندگیشون تو دستای اون میچرخید. بچه اولشون که دختر شد ..بازم به اصرار پدر بزرگم وبدون اینکه رغبتی داشته باشن.. دوباره بچه دار شدن و اینبار من به دنیا اومدم! اولا که حالیم نبود .. تو خانواده و فک و فامیلم انگار همه همینجوری بار اومده بودن.. مامان بابامم پسرعمو دختر عمو بودن و ژن همو داشتن. سرد و بی احساس! ولی بزرگتر که شدم.. وقتی مدرسه رفتم.. حس کردم یه چیزی بین خانواده ما و بقیه همکلاسی هام.. درست نیست. اونا اصلاً شبیه ما زندگی نمیکنن! وقتی تعریف میکردن از تفریحاتشون .. شاخ درمیاوردم. در صورتی که شاید.. نصف پول و رفاه مالی ما رو نداشتن .. ولی خوش بودن!

چنان غم و حسرتی تو صدای بی حال و کم جون هیربد بود که قلبم و به آتیش کشید. یه حدسایی زده بودم.. از رابطه سردی که با خواهرش داشت حس میکردم خانوادگی اینطور باشن. ولی فکر نمیکردم این مسئله انقدر برای هیربد مهم بوده که بعد چند سال هنوز با حسرت ازش حرف میزنه. فکر میکردم خودشم ذاتاً همین شکلیه!

  • ماهرخ .. خواهرمم مثل اونا بود .. ولی من انگار ژنم باهاشون فرق داشت که همیشه .. چشمم تو خونه دنبال یه محبت و یه دست نوازش از پدر و مادرم میگشت. ولی هیچوقت نصیبم نشد .حق اعتراضم نداشتم .. اصلاً کی به حرف من اهمیت میداد؟ فکر میکردن .. همینکه خرج خورد و خوراک و تحصیل و لباس های شیک و پیک و میدن برای بزرگ کردن یه بچهکافیه! یعنی اگه حساب کنی .. من از همون بچگی تو این خونه تنها بزرگ شدم.. فقط کنارم 3 تا آدم دیگه هم زندگی میکردن.

دستم بی اختیار نوازشگونه رو پوست دستش کشیده میشد.. منم با فوت مادر و پدرم خودم و بدبخت و بیچاره تصور میکردم ولی الآن با این حرفای هیربد حس میکردم که حداقل یه قدم ازش جلوترم.. چون خاطرات خوب و محبت های بی بدیلشون تا ابد تو ذهنم هست.. در صورتی که هیربد هیچ خاطره به یاد موندنی و قشنگی از گذشته و پدر و مادرش نداره!

  • ماهرخ که بزرگ تر شد .. واسه تحصیل فرستادنش خارج. من موندم رو دستشون .. چون دیگه کسی نبود من ودم به دقیقه بسپارن بهش و خودشون به مهمونی های دوره ای و سفرای دور و نزدیکشون برسن. سنمم برای گرفتن پرستار زیاد بود.. برای همین من و گذاشتن پیش پدربزرگم.. یه جورایی میخواستن بهش بفهمون تو که انقدر اصرار داشتی ما بچه بیاریم حالا مسئولیتشم گردن بگیر. دیگه کاری به این نداشتن که گناه اون بچه چی بوده که داشته عین یه اسباب بازی تو دستشون دست به دست میشده.

چهره اش سخت شد و محکم وقتی داشت ادامه ماجرای زندگیش و تعریف میکرد:

  • پدربزرگمم یه آشغالی بود لنگه همون دوتا.. وقتی با اینکه تو خونه اش بمونم مخالفت نکرد

.. فکر کردم لابد از شدت علاقه ایه که به من داره و دلش میخواد پیش خودش باشم .. تا زیر دست دوتا آدم بی محبت و خوش گذرون. ولی بعداً فهمیدم قبول کرد چون .. بود و نبود منتو اون خونه هیچ فرقی براش نداشت. دیگه همون چند کلمه ای که در طول روز با پدر و مادرم حرف میزدم هم ازم گرفته شد. جواب سوالامم به زور میداد .. حتی حق حرف زدن با خدمتکارا وباغبونای خونه هم نداشتم چون به شان و مقامش نمیخورد. تنها دلخوشیم روزایی بود که عموم برای سر زدن به پدرش میومد خونه و بهراد و با خودش میاورد ..بهرادم بدتر از من یه پسر بچه منزوی و گوشه گیر بود و اکثر اوقات مریض بود.. ولی انگار اونم وقتی من و میدید از حالت همیشگی خودش .. فاصله میگرفت و تو اون یکی دو ساعت باهم خوش بودیم.

لبخند تلخی رو لبش نشست و گفت:

  • باورت نمیشه ولی.. ولی من جزو .. معدود بچه هایی بودم که از تابستون متنفر بودم. دلم میخواست .. زودتر مدرسه ها باز بشه و من برگردم پیش آدمایی که بشه باهشون حرف زد و ..

دوست شد!

پلکای هیربد کم کم داشت رو هم میفتاد و من برای اینکه وسط تعریف کردن خوابش نبره تکونش دادم و با التماس گفتم:

  • هیربد بگو .. بعدش چی شد؟

تا اینجایی که تعریف کرد چیزی دستگیرم نشد که این رفتاراش و توجیه کنه .. کناره گیریها و رفتارای سرد اوایل آشناییمون و میتونستم به بزرگ شدن تو یه خانواده سرد و بی احساس ربط بدم.. ولی اینکه بعد از شیش ماه یهو تغییر رفتار بده و بخواد من و از خونه اش بیرون کنه .

مطمئناً ربطی به این قضیه نداشت.

هیربد داشت از یه چیزی فرار میکرد و من این و خوب میدونستم.. حالا باید میگشتم و از لا به لای گذشته پر حسرتش علت این فرار و این غم توی چشماش و پیدا میکردم!

با صدای من دوباره هشیار شد و ادامه داد:

  • همین شکلی بزرگ شدم. پدر مادرم و ماهی یه بار.. اونم به زور میدیدم. دیگه منم هیچ تمایلی به دیدنشون نداشتم. شاید از اول مثل اونا نبودم .. ولی وقتی دیدم نباید انتظار توجه و محبت تو این خانواده داشت .. برای راحتی خودمم که شده تصمیم گرفتم بشم مثل خودشون .بعد از دانشگاه خوشحال بودم.. خیال میکردم پدربزرگم برای دک کردن منم که شده .. یه خونه جدا برام میگیره و .. منو با اعتبار خودش میفرسته تو بازار کار .ولی این کار و نکرد ..

میتونست بکنه ولی نکرد .. چون یه فکرای دیگه داشت برای دک کردن من..

سری به دو طرف تکون داد .. به وضوح حس میکردم که هرچی پیش میرفت ناراحتی و غمش از اتفاقاتی که تو زندگیش افتاده بود بیشتر میشد.

  • گفت باید از این به بعد .. بری پیش حبیب زندگی کنی. تا زمانی که اونجایی .. حسابی راهو چاه کار کردن و یادت میده.. حبیب و دورادور میشناختم و میدونستم چیکاره اس.. ولی فکر میکردم .. پدر بزرگم خوب نمیشناستش که این حرف و میزنه .. برای اینکه روشنش کنم گفتم.. حبیب تو کار خلافه .. اگه شما به من سرمایه بدید و بعضی جاها خودی نشون بدید ..

من کم کم خودم فوت و فن کار و تجارت و یاد میگیرم. گفت میدونم کار حبیب خلافه .. اگه بخوای از بقیه زودتر جلوبزنی باید خلافم قاطی کارت کنی .. وگرنه چند سال فقط درجا میزنی و به جایی نمیرسی. منم پول و اعتبارم و صرف آدمی که هنوز هیچ تجربه ای نداره نمیکنم .

اینبار من بودم که از عصبانیت دستام و مشت کردم.. اون آدم چی با خودش فکر کرده بود که انقدر راحت با آینده نوه اش بازی میکرد؟ فقط چون پول و اعتبار داشت به خودش همچین اجازه ای میداد؟ هیربد پاک و مظلوم و فرستاد پیش حبیب تا ازش یه هیولا تو دنیای تجارت و تو زندگی خودش درست کنه؟ این آدم انسان بود؟

  • حرف حرف اون بود و .. منم راهی برای .. مخالفت نداشتم.. میدونستم با درسی که خوندم

.. به جایی نمیرسم و اگه میخوام موفق بشم .. باید همین راهی و برم که پدربزرگم میگه .. چون نه پولی داشتم که خودم تنهایی شروع کنم.. درسته توجهی بهم نداشت .. ولی اون مدتی که پیشش بودم .. جوری من و به پول خودش وابسته کرده بود که دیگه بلد نبودم فقیرانه زندگی کنم. برای همین قبول کردم و رفتم پیش حبیب .اولش .. حتی خوشحال بودم .. حبیبیه آدم خوش مشرب بود .. با کلی آدم و خدم و حشم دور و برش. جوری که آدم حوصله اش سر نمیرفت .. برای منی که از اون خونه سوت و کور در اومده بودم خیلی جالب بود زندگی کردن تو همچین جایی.. با مهمونی های یه شب در میونی که برگزار میکرد.. ولی من فقط داشتم ظاهر و میدیدم و وقتی به دستور پدر بزرگم .. من و با باطن کار و تجارت و گاهی زندگیش .. آشنا کرد .. دیگه هیچ چیز جالبی برام نداشت. هر روز و هر لحظه ازش منزجر تر میشدم ولی این احساس فقط تو وجود خودم بود.. چون باید در ظاهر منم همراه حبیب میشدم تا به پدر بزرگم از پیشرفت کاریم گزارش بده و تاییدم کنه!

بالاخره نگاهش و از سقف گرفت  و به صورتم خیره شد.. چشماش حالت عجیبی داشت.. تا اینجوری ندیده بودمش. انگار بدترین و تلخ ترین اتفاق ذهنش همون لحظه جلوی چشمش بود و هیربد داشت به اون نگاه میکرد .

با این شرایط خانوادگیش بعید میدونستم مرگ پدر و مادرش جزو اتفاقات خیلی تلخ براش محسوب بشه. پس چی گذشته بود بهش تو اون روزای لعنتی که هیربد من و انقدر پریشون و آشفته میکرد؟

  • دور و بر حبیب .. دخترای زیادی بودن. میرفتن و میومدن .. بعضیا رو که خوشش میومد .. بیشتر نگه میداشت پیش خودش و بعضیا رو .. سریع ردشون میکرد برن .اون موقع ها که من کنارش بودم و .. یه جورایی شده بودم دست راستش.. عوض طلبش یه دختر گرفته بود ..

اسمش .. اسمش دریا بود..  چشماش آبی بود .. مثل اسمش!

ضربان قلبم بی دلیل تند شد با شنیدن اسم اون دختر و لرزشی که تو صدای هیربد ایجاد شد وقتی داشت باهاش حرف میزد.. انگار دیگه داشت میرسید به نقطه ای از زندگیش که تاثیرش امروز و فرداش و از هم میپاشوند!

  • جزو .. معدود دخترایی بود که کسی .. برای حبیب نیاوردش! خودش پسندیدش و بابتشم کلی پول داد .ولی اون .. از همون روز اولی که .. پاش به عمارت حبیب باز شد .. چشمش منو گرفت! ولی من .. به چشم بقیه دخترایی که .. پر بودن دور و بر حبیب بهش .. بهش نگاه میکردم.

با استرس خیره چشمای پر از خواب و خمار هیربد شده بودم که هرجور شده امشب همه حرفاش و بزنه .. ولی این صدای رو به تحلیل میگفت که همچین چیزی محاله!

  • حبیب بعد از اینکه خریدش .. درگیر یه کار مهم شد و.. نتونست هفته اول .. باهاش وقت بگذرونه.. توهمون هفته….. دریا بهم نزدیک شد! سعی کرد .. سعی کرد دل من و به دست بیاره …. منم … منم بعد از چند بار برخوردمون. . حس کردم خیلی ازش بدم نمیاد.. ولی برام جای سوال بود که .. چرا انقدر زود .. با شرایطش کنار اومد و حتی.. حتی به گفته خودش عاشق شد! تا اینکه بعداً .. بعداً فهمیدم .. اصلاً دختر نبوده و .. حبیبم از خونه های فسادی  که .. توش کار میکرده خریدتش! بازم .. بازم ازش زده و متنفر .. نشدم! گفتم هرکی که گذشتهای داره ….. اگه الآن واقعاً بخواد .. اگه این احساسی که ازش حرف میزنه … واقعی باشه .. با خودم میبرمش و نمیزارم دست حبیب بهش برسه. چون .. حس میکردم که حرف زدن باهاش .. حالم  خوب میکنه .

مسخره بود ولی بی اختیار داشتم حسادت میکردم به اون دختر.. به اینکه قبل از من اون بوده که هیربد و تحت تاثیر قرار داده ..هرچند که هیربد تا اینجایی که تعریف کرد عاشقش نبوده .. ولی خب بالاخره یه حسی اون وسط بوده که من خیلی دلم میخواست بدونم سرانجامش چی شده..

هیربد که ساکت شد از ترس اینکه نخوابه تکونش دادم و گفتم:

  • هیربد..

  • هوووووووووووم؟

  • بگو دیگه .. چی شد؟

مطمئن بودم وقتی هوش و حواسش کامل سر جاش بود محال بود که جوابی به سوال و اینهمه اصرارم بده ..برای همین حس کردم بهترین زمانی که ازش حرف بکشم همین لحظه اس.. – این حرف و .. به خودش نگفتم .. چون هنوز از خودم مطمئن نبودم.. ولی اون خیلی مطمئنبود که گفت .. از این زندگی خسته شده و دیگه .. پاش و تو اتاق حبیب نمیزاره! چون .. چون از لحظه ای که من و دیده.. احساس کرده یه زندگی جدید و داره شروع میکنه! میدونستم از آدمی که شغلش همچین کاری بوده.. نباید انتظار داشت ولی … وقتی با جدیت بهم گفت که تا پای جونش با حبیب مخالفت میکنه.. ترجیح دادم امتحانش کنم و ببینم چقدر راست میگه..

یه روز که من نبودم ..  حبیب سرش خلوت شده بود و …. خواست دریا رو ببره تو اتاقش … فرداش که برگشتم .. از بقیه شنیدم. که اولش مخالفت کرده با حبیب .. ولی وقتی چند تا سیلی از .. حبیب خورده و یه کم که .. حبیب باهاش لاس زده .. با رضایت خودش رفته تو اتاق. کمرم شکست وقتی با خنده بهم میگفتن .. سر و صداش تا صبح تو کل خونه پیچیده بود!

ناخودآگاه دستم رفت سمت دهن باز موندم.. بیخود نبوده که ریشه های اعتماد هیربد انقدر سست و متزلزل بودن.. دختری که با وجود زمان کم آشناییشون بهش اعتماد کرده بود .. با یه شب نبودنش همه قول و قراراش و فراموش کرده بود. چطور تونست همچین کاری بکنه؟ اگه خودش و میشناخت و میدونست از پسش برنمیاد برای چی هیربد و امیدوار کرده بود؟ – فرداش که حبیب رفت .. رفتم تو اتاقشون.. لخت رو تخت خوابیده بود .. تو آرامش کامل ..رفتم بالا سرش و…. با نفرت بهش نگاه کردم. نتونستم بزارم برم.. باید این نفرت و حس انزجارم و تف میکردم تو صورتش.. دستم و گذاشتم رو شونه اش و تکونش دادم. به خیالاینکه حبیب دوباره اومده سراغش.. لبخندی زد و گفت و برو دیگه واسه امروز بسه پررو میشی.. میتونی بفهمی چه حالی بودم؟ میتونی بفهمی چی کشیدم؟ وقتی جوابی ازم نگرفت چشماش و باز کرد و با دیدن من ….. وحشت زده بلند شد و ملافه تخت و کشید رو بدنش..

با تحقیر بهش نگاه کردم که زد زیر گریه ..گفت دست خودم نبود ….. عادت کردم به این کار.. زود وا میدم.. سخته .. طول میکشه تا بشم یه دختر نجیب و معمولی ..به دروغ گفتم .. منم این و میدونستم. فقط منتظر بودم خودتم به این باور برسی و این چرندیاتتو .. واسه یه نفر دیگه ردیف نکنی که بعدش.. مجبور شی .. اینجوری جلوش به عجز و گریه بیفتی! گفت .. گفت تو کمکم کن درست میشم. ولی من .. محال بود که با این دختر باشم و ….. بتونم این صحنه ای که دیدم و … از ذهنم بیرون کنم .خیلی راحت و … در عرض چند دقیقه… همه تصورات من و از بین برد. طوری که دیگه تا وقتی اونجا بود .. تو صورتش نگاه نکردم. ولی اون …. همیشه نگاهش به من بود. دختری که …. از عشق و عاشقی دم میزد …. ولی طاقت چهارتا چک و لگد و برای پاک موندنش نداشت … هیچ ارزشی نداشت که … به خاطرش با حبیب بجنگم و برای داشتنش … تلاش کنم..

نفس عمیقی کشید و بازدمش و لرزون بیرون فرستاد..

– واسه همین بود که .. وقتی تو رو دیدم . که تو خونه بهراد….. حاضر .. حاضر شدی بری تودهن سگا.. ولی نری تو اتاق بهراد. خیلی برام عجیب بود.. من …. تو خونه حبیب .. همچین آدمایی رو دیده بودم و.. فکر میکردم همه مثل اونان.. ولی تو.. تصوراتم و .. بهم زدی.

یه چیزایی برام روشن شده بود.. حالا داشتم رفتارای سرد و نسبتاً خشک روزای اول آشناییم با هیربد و درک میکردم.. حالا داشتم نبود یه زن یا حتی یه دوست دختر تو زندگیش و درک میکردم.. حالا میفهمیدم اون روزی که من و تو بغل آرش دید از چی بود که اونجوری پریشون و عصبانی شد.. لابد بازم همین خاطرات تلخ و سیاه جلوی چشماش نمایان شد و حالش و بد کرد.

درسته که این چیزایی که هیربد گفت میتونه جزو بدترین و تلخ ترین خاطرات و تجربیات آدم باشه.. درسته که حالا راحت تر میتونستم درکش کنم و بهش حق بدم ولی.. هنوز برام مجهول بود که این گذشته چه ربطی به رفتار امشبش داشت و چرا میخواست من و از خونه اش بیرون کنه؟

اگه همون قضیه ای که تو ذهنم بود و به خودشم گفتم صحت داشت .. نمینشست برام داستانی رو تعریف کنه که تهشم بگه تو دیدم و نسبت به آدما عوض کردی! اصلاً اگه انقدر ازم زده شده بود هیچوقت از گذشته هایی که انقدر کنجکاوش بودم حرف نمیزد. پس چرا نگفت علت این حرفاش چی بوده؟

با فکر اینکه شاید تو ادامه چیزای مهمتری دستگیره ام شه خواستم دوباره صداش کنم ولی باشنیدن نفس های سنگین شده اش فهمیدم دیر جنبیدم و اینبار خوابه خوابه!

دلم نمیومد با اون حالی که تو دستشویی داشت و بلایی که سر معده اش آورده بود بیشتر از این اذیتش کنم و مجبورش کنم که بیدار شه و حرف بزنه ..

ولی پس من چی؟ تا صبح چه جوری دووم میاوردم و تحمل میکردم تا بالاخره جواب همه سوالات ذهنم و ازش بگیرم.. اصلاً .. اصلاً میتونستم امیدوار باشم هیربدی که فردا صبح از خواب بیدار میشه .. مثل چند دقیقه پیش شروع میکنه به حرف زدن از رازهای مگوی زندگیش؟ یا پشیمون میشه از اینکه چرا تو حالت نیمه هشیارش ناخواسته اینهمه اطلاعات راجع به زندگیش به من داده!

بدون اینکه نتیجه قابل قبولی از حرفا و رفتار آزار دهنده امشب هیربد بگیرم از جام بلند شدم ..

با نگاهی به چهره مظلوم و غرق خوابش روش و کشیدم و رفتم بیرون .

اگه امشب حرف از رفتنم نمیزد و فقط از گذشته هاش میگفت .. فردا یه روز جدید تو زندگیم رقم میخورد. روزی که من نصف بیشتر گذشته هیربد و فهمیده بودم و حالا با دونستنش قدم هام و محتاطانه تر برمیداشتم .

مسلماً محبت هام و بهش بیشتر میکردم و کاری میکردم حسرت هایی که توی بچگی تو دلشداشته و باهاشون بزرگ شده رو تو همین سن فراموش کنه.. ولی حیف که هیربد.. داشت با دستای خودش همه چیز و از بین میربد .چه تو زندگی من چه تو زندگی خودش!

*

تا صبح نخوابیدم.. رو زمین نشسته بودم و چسبیده بودم به دیوار مشترک اتاقم با اتاق هیربد و به حرفاش فکر میکردم.. به گذشته هیربد و آینده خودم..بدون اینکه بتونم واسه حتی یه کدومش نتیجه قابل قبول و قانع کننده ای پیدا کنم..

به محض شنیدن کوچکترین صدایی از اتاق هیربد که نشونه بیدار شدنش بود بلند شدم. یه جورایی مطمئن بودم دوباره با همون هیربدی که دیشب از بیرون اومد رو به رو میشم ولی باید شانسم و امتحان میکردم و میدیدم دوباره هیربد راضی میشه برام حرف بزنه یا نه؟

بدون در زدن آروم در اتاق و باز کردم و وقتی دیدم لباس تنشه رفتم تو.. پشتش به من بود و با شنیدن صدای قدم هام به سمتم برگشت..

قبل از اینکه حرفی بزنم نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:

  • لباسات و که هنوز عوض نکردی.. وسایلت و جمع کردی؟

این حرف و این لحن سرد خیلی سریع همه امیدم و ناامید کرد و دوباره غم تموم عالم و بهدلم نشوند ولی بازم راضی نشدم و  رفتم سمتش و گفتم:

  • هیربد؟

دوباره چرخید و پشت به من وایستاد ولی قبلش دیدم که چشماش و محکم بست.. اما تو لحن صدای هیچ تغییری ایجاد نشد وقتی گفت:

  • دیگه نمیخوام هیچ حرفی بشنوم..

  • ولی من میخوام بشنوم. حرفای دیشبت نصفه موند.. باید بقیه اش و برام بگی..

  • نه بایدی وجود داره واسه تو.. نه بقیه ای. پس بیخودی منتظر نباش. تا دوباره عصبانیم نکردی برو حاضر شو باید بریم..

  • آخه کجا بریم؟ من که جایی و ندارم برم. انقدر از من متنفر شدی که راضی میشی برم تو کوچه و خیابون بخوابم و هر کس و ناکسی به خودش اجازه بده که…..

هنوز جمله ام تموم نشده بود که با خشم و عصبانیت چرخید سمتم و داد کشید:

  • من بیشرف بی غیرت کی بهت گفتم برو تو کوچه و خیابون بخواااااااااااااب.. اعصاب داغون من و با حرفات داغون تر نکن برو حاضر شـو بهت میگــــــــــــــــم!

وقتی دید با همون قیافه ماتم زده و ناباورم همونجا وایستادم و بهش خیره شدم نفس عمیق وکلافه ای کشید و دستش و محکم کشید رو صورتش و گفت:

  • یه چند روز میری خونه دوستم ..بعدش باید یه فکر اساسی کنم برات. کارای ویزا و پاسپورت ممکنه طول بکشه اگرم بخوام غیر قانونی ردت کنم باز باید منتظر بمونیم یه آدم قابل اعتماد پیدا کنم..

درحالیکه با هر کلمه از حرفاش چشماش گشادتر میشد با صدای بلند گفتم:

  • هیچ معلوم هست چی داری میگـــــــــــــی؟

×××××

دلم میخواست در جوابش میگفتم نه.. خودمم نمیدونم چیکار دارم میکنم و چی میگم.. فقط اینو میدونم که باید تو کمترین زمان بیشترین فاصله رو ازم بگیری.. حتی به اندازه یه کشور .

ولی با همون قالب خشک و غیر قابل نفوذم گفتم:

  • گفتم باید بفرستمت بری اونور.. چرا جدیداً انقدر همه چیز و دیر میگیری..

عصبی شد و اومد طرفم..

  • برای اینکه جدیداً داری حرفای عجیب غریب و مسخره میزنی که از درک من خارجه..

  • پس درکت و ببر بالا..

  • شاید بهتر باشه تو سطح توقعت و بیاری پایین!

کاش میشد.. کاش میشد زبون باز میکردم و بهش میگفتم اینکه میخوام عزیزترین آدم زندگیم و کسی که باهاش برای اولین بار عشق و تجربه کردم ازم دور باشه توقع زیادیه؟ کاش میفهمید که خودم تو چه جهنمی دارم دست و پا میزنم ولی ناچارم به سکوت .

ناچارم چون آنا رو خوب میشناسم.. میدونم انقدر جسارت تو وجودش هست که بیخیال همه خطرهای احتمالی سر راهمون بشه و بخواد بازم تو همین خونه بمونه. ولی من شاید به اندازه آنا جسارت ندارم. جسارت ندارم از اون اتفاق حرف بزنم.. اتفاقی که شاید مقصر صد در صدش نبودم.. ولی با حماقت و اشتباهم باعثش شدم..اشتباهی که دیگه محال بود مرتکب بشم.

  • گفتم دیگه نمیخوام در این باره بحث کنم پس زود برو وسایلت و جمع کن که بریم.

با چشمای سرخ شده اش یه کم نگاهم کرد و گفت:

  • خیلوخب.. اگه انقدر دلت میخواد از من دور باشی حرفی نیست. هیچی زوری نمیشه.. ولی نه با تو جایی میام نه پام و از این کشور خارج میکنم. خودم میرم یه جایی که دیگه چشمت به من نیفته!

لرزش پر از بغض صداش عصبیم کرد ولی به روم نیاوردم و با اخم توپیدم:

  • مثلاً کجا رو داری که بری؟

  • میرم پیش خاله ام..

زیاد طول نکشید تا یادم بیاد این خاله ای که داره ازش حرف میزنه مادر همون نره خر بی ناموسیه که یه بار سر خاک پدر آنا دیدمش و حسابش و کف دستش گذاشتم..

آنا با خودش چی فکر کرده بود؟ اینکه گفتم از این خونه برو یعنی حق اینو داشت که پاش و هرجایی بزاره  و با اون پسرخاله بیشرفش همسفره بشه؟

  • که بری بشینی ور دل اون پسر خاله پفیوزت آرهههههههههههههه؟؟؟؟؟

بر خلاف تصورم از صدای دادم نترسید و حتی عقب نشینی هم نکرد.. بلکه با یه قدم بلند فاصله امون و کمتر کرد و خیره شد تو چشمام..

  • وقتی قرار نیست دیگه همدیگه رو ببینیم.. وقتی دیگه کاری به کار هم نداریم و هرچی که بینمون بوده و نبوده قراره تموم بشه دیگه چه فرقی میکنه من کجا برم و چیکار کنم؟ اون موقع که همچین پیشنهادی دادی باید فکر این چیزا رو میکردی..

دیگه داشت کفرم و درمیاورد..

  • باشه.. حالا که انقدر دم دراوردی منم دوباره حرف اون شبم و که گفتم اون 30 سال وفراموش کن پس میگیرم. تو فکر هنوز خدمتکار و بدهکار منی ولی دیگه حق نداری تو خونه من بمونی.

  • هه.. میدونم.. تو عادت داری حرفت و پس بگیری. بدون اینکه فکر کنی شاید یه احمق نادونی روی اون حرف حساب کرده باشه..

یه صدایی مدام تو گوشم میگفت ولش کن هیربد.. ولش کن بزار بره.. مگه تو همین و نمیخوای؟ که با دور شدن خودت ازش محافظت کنی.. خب همینکه از این شهر بره پیش خاله اش یعنی به قدر کافی از تو دور میشه که خطری تهدیدش نکنه ..

ولی خیلی سریع این صدا رو پس زدم.  اگه فقط خاله اش بود مسئله ای نداشت.. اصلاً خودم راهیش میکردم. ولی با وجود برخورد کم و کوتاهم با اون پسره مطمئن بودم که خطرش کمتر از اون بیشرفا نیست. من مسئول آنا بودم و باید از هر خطری محافظتش میکردم .

شایدم.. دلم بود که اجازه نمیداد همچین تصمیمی بگیرم و میگفت ممکنه چند وقت دیگه آبا از آسیاب بیفته و دوباره بتونی لحظات خوشت با این دختر و تمدید کنی.. شایدم بتونی دائمیش کنی. البته اگه تا اون موقع دیگه جایگاهی تو قلب آنا داشته باشم.

  • همینکه هست.. باید تو این مدت من و میشناختی که تو این جور مواقع شوکه نشی. الآنمدیگه برو حاضر شو من قرار نیست تا شب منتظرت وایستادم.

خوب میفهمیدم که دلش پر بود از حرفای نگفته و گوشش خالی بود از حرفای نشنیده ای که من باید بهش میگفتم.. ولی احتمالاً اگه یه کلمه دیگه میگفت اشکاش جاری میشد. برای همین سریع روش و بدون هیچ حرفی گرفت و رفت بیرون.

خوب میدونستم که برای چندمین بار دلش و شکوندم. ولی هرچقدر تو ذهنم مقایسه میکردم میدیدم که این خیلی بهتر بود از اتفاقی که داشت تو ذهن من چرخ میخورد.

جدا شدن از آنا اونم بعد از شیش ماهی که شبانه روز کنار هم بودیم.. عذاب بود.. درد بود ..

اصلاً خود خود مرگ بود.. ولی باید ترجیحش میدادم به هرچیز دیگه ای.

دیروز وسط همه فکر و خیالام یه نقشه دیگه هم به ذهنم رسید که اینبار من اون عوضی ها رو دور بزنم و پاشون و از زندگیم ببرم. اینکه همراه آنا فرار کنم به جایی که عقل جنم بهش نرسه.. شدنی بود ولی احتیاج به فکر و برنامه ریزی و آماده کردن شرایط و مقدمات داشت.

پس چه بهتر اگه تو این مدت که من به زمان احتیاج داشتم برای عملی کردن این نقشه و تصمیم ناگهانیم .. خیالم از آنا راحت میشد.

*

از اتاق که بیرون رفتم همون لحظه آنا هم از اتاقش بیرون اومد و چمدونی که برای خودشجمع کرده بود و گذاشت جلوی پاش.. همون چمدونی بود که بعد از رفتن به خونه اشون با خودش آورده بود و این یعنی به لباسایی رو که من براش خریده بودم و برنداشته بود.

وقتی برای جر و بحث سر همچین مسئله ای نداشتم و در حالیکه سعی میکردم نگاهم به چشمای پف کرده اش نیفته رفتم سمتش تا چمدونش و بردارم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد..

با نگاهی به صفحه اش و دیدن شماره آدمی که از دیشب دم در به عنوان نگهبان گذاشته بودم جواب دادم:

  • چیه؟

  • آقا یه خانومی اومدن. میگن دختر عموتونن.. بزارم بیان تو.

تمام تنم سفت و منقبض شد از تصور ملاقات دوباره در عرض یک روز با اون آدم وقیح که پاشده بود تا اینجا اومده بود.. اونم وقتی آنا هنور تو خونه بود .

ولی نباید نسبت به هیچ مسئله ای حساسش میکردم.. اون یه مریض روانی بود که سر و کله زدن باهاش عواقب خیلی بدی داشت.

  • بزار بیاد.

گوشی و قطع کردم و چمدون آنا رو برداشتم و دوباره گذاشتم تو اتاقش و برگشتم سمتش..

  • فعلاً بمون تو اتاق تا خودم صدات کنم.. در اتاقتم از تو قفل کن.. هیچ سر و صدایی هم ایجاد نکن. تا نگفتمم بیرون نیا.. فهمیدی؟

  • جوری سرد وبی احساس بهم نگاه کرد که یه لحظه جا خوردم. تا حالا سابقه نداشت همچین نگاهی ازش ببینم.. نگاهی که قدرت زیادی برای نابودی و ناامیدی آدم داشت..

ولی حضور اون آدم یا شایدم حیوونی که پایین بود نمیزاشت بیشتر بهش فکر کنم. به محض رفتن آنا تو اتاق و شنیدن صدای قفل کردن در راه افتادم سمت پله ها.

با شنیدن صدای ضربه هایی که به در ورودی میخورد چند تا نفس عمیق برای مسلط شدن به خودم کشیدم و در و باز کردم.

نورین با همون لبخند منزجر کننده اش به گرمی سلام داد و با نگاهی به سر تا پام گفت:

  • جایی میخوای بری؟

سری به تایید تکون دادم و برای اینکه شاید زودتر گورش و گم کنه گفتم:

  • آره.. بیرون کار داشتم.

پشت دستش و گذاشت رو شونه ام و از جلوی در کنارم زد و رفت تو..

  • زیاد وقتت و نمیگیرم پسر عمو.. چه خبره بیرون نگهبان گذاشتی؟ اتفاقی افتاده؟

«آره.. به خاطر حضور نحس شماها..»

  • تو این محل دزد اومده.. محض احتیاط یکی و گذاشتم حواسش باشه.. از این ورا؟ تا وسط سالن رفت و با نگاهی به دور و بر گفت:

  • مامان میخواست برای شام دعوتت کنه..

چرخید سمتم..

  • بهش گفتم من میام بهت خبر میدم. چون دلم خیلی واسه اینجا تنگ شده بود!

تو دلم هرچقدر فحش نثارش کردم بازم کمش بود.. آخه مگه تو چقدر به این خونه رفت و آمد داشتی که حالا احساس دلتنگی نسبت بهش پیدا کردی.

ولی حرفی نزدم و در جواب جمله اولش گفتم:

  • از مامانت تشکر کن.. دعوتم بمونه برای یه وقت بهتر.. فعلاً ایجایید دیگه؟ با صدای بلند خندید و من دستام مشت شد..

  • فعلاًً؟؟؟؟؟ واسه همیشه برگشتیم پسر عمو فعلاً چیه!

میدونستم ولی میخواستم مطمئن بشم. دلم میخواست یه امید کوچیک همچنان تو وجودم باقی بمونه که دیدم فایده ای نداره..

  • باشه پس.. حتماً یه وقت بهتر میام!

  • چرا؟ چرا امروز نه؟

  • کارای شرکت ریخته بهم.. حساب کتابای آخر سال با هم جور درنمیاد.. چند وقته درگیر اونم. باید زودتر حل و فصلش کنم.

با لبخند چند قدم بهم نزدیک شد و دستش و گذاشت رو شونه ام..

  • میدونم اگه یه چیزی رو نخوای.. آسمون و زمین و بهم بدوزم هم فایده ای نداره.. پس دیگه بیشتر از این اصرار نمیکنم .

دستم و بلند کردم و گذاشتم رو دستش.. به خیال اینکه قصد ناز و نوازشش و داشتم لبخندش پهن شد رو صورت پر از آرایشش ولی من دستش و از رو شونه ام برداشتم و یه قدم عقب رفتم.

  • خوبه که من و میشناسی!

برعکس تصورم ناراحت نشد و حتی چشماش برق زد..

  • آره .. خوب میشناسم.. بهتر از هرکسی میدونم چقدر دست نیافتنی هستی و همینم عزیزت کرده .

اگه یه کم دیگه به این حرفا و این لحن مسخره و مثلاً اغواگرش ادامه میداد بدون شک بالا میاوردم.. ولی خوشبختانه بیخیال شد و همینکه میرفت سمت در گفت:

  • مامان و امروز راضی میکنم. ولی دفعه بعد هرجور شده باید بیایا گفته باشم.

هنوز جوابی براش پیدا نکرده بودم که یهو برگشت سمتم و گفت:

  • راستی! اون دختره کجاست؟ مگه باهات تو این خونه زندگی نمیکنه؟

تازه داشتم خوشحال میشدم که دیگه حرفی از آنالی نزد و شاید همین نشونه ای بود برای اینکه جدیت اون دختر برای من از ذهنش رفته باشه.. ولی اشتباه فکر میکردم.

گلوم و صاف کردم و گفتم:

  • صبح زود رفته شهرستان پیش خاله اش.. یکی از فامیلاشون فوت کرده بود. احتمالاً بهش میگم دیگه نیاد و همونجا بمونه .

سخت بود به زبون آوردن همچین چیزی درباره آنا ولی مجبوراً گفتم:

  • این چند وقته زیاد سر به هوا شده بود .. منم حوصله دردسر نداشتم.

با ابروهای بالا رفته گفت:

  • خوب کردی.. به هرحال موندنش تو این خونه هم درست نبود. تو هم که تو کارت دشمن زیاد داری. یهو یکی به گوشش میرسید و یه ماموری چیزی میفرستاد خونه.. حالا تا بیای بهش ثابت کنی فقط خدمتکارت بوده و رابطه خاصی با هم نداشتید هم کلی زمان میبره هم برای اون دختره بد میشه!

هه.. حاضر بودم قسم بخورم تنها دلیلی که این وقت صبح پاش به خونه من باز شده به زبون آوردن همین جمله پر از کنایه و تهدید بود ..

میدونست که من خیلی زود منظورش و میگیرم و لزومی نداشت حرفاش و مستقیم بزنه. همین اشاره کوچیک که ممکنه برای اون دختره بد بشه بهم فهموند که تصمیم دیروزم به هیچ وجه اشتباه نبوده!

  • من دیگه میرم.. سرت خلوت شد بهم خبر بده.. فعلاً!

رفت و من و بازم با حس های مزخرفی که همیشه از این آدم میگرفتم تنها گذاشت. چقدر زندگیم خوب بود وقتی اینا نبودن و آنالی رو داشتم.. با چشیدن طعم این لذت ها و شیرینی ها از این به بعد چه جوری باید این زندگی زهرماری و تحمل میکردم؟ دیگه از کجا آرامش میگرفتم؟

بعد از چند دقیقه که همون پایین مونده ام به نگهبان جلوی در زنگ زدم و پرسیدم:

  • خانومی که الآن اومد رفت؟

  • بله آقا!

  • مطمئنی؟ ماشینش تو کوچه نباشه؟ باید برم بیرون نمیخوام دنبالم راه بیفته!

  • نه آقا خودم دیدم ماشینی که باهاش اومده بود از کوچه رفت بیرون. یه ماشین قرمزم بود ..

از رنگش مشخص میشه که داره میاد یا نه!

  • باشه.. تو هم آماده شو با ما میای!

  • چشم آقا..

تماس و قطع کردم و راه افتادم سمت پله ها ..حالا دیگه مصمم تر شدم برای بردن آنا از این خونه اونم وقتی این آدم به خودش اجازه میده که وقت و بی وقت بدون خبر پاشه بیاد اینجا و مثلاً مچ بگیره .

ولی منم قرار نبود آنا رو بفرستم بره و خودم ساکت یه گوشه بشینم و به نمایش های مسخره اشون نگاه کنم.. اولویت ذهنم گرفتن یه تصمیم درست حسابی بعد از رفتن آنا بود.. تا ابد قرار نبود همه چیز همینطوری بمونه.. بالاخره یه روزی باید جلوی این جماعت و میگرفتم .

منتها وقتی که دستم پر باشه!

*

من و آنالی با سوار ماشین بودیم و نگهبانم با موتورش پشت سرمون.. همون اول که همه جا رو خوب چک کردم و مطمئن شدم که ماشین نورین در حال تعقیبمون نیست دیگه توجهی به دور و برم نداشتم چون همه حواس من به آنا بود ..

ولی آنا جوری سرش و به سمت شیشه چرخونده بود که کوچکترین دیدی به صورتش نداشته باشم. این برای منی که دلم میخواست تو این لحظه های آخر بیشتر ببینمش تا بلکه کمتر دلتنگش بشم عذاب بود.

با اون رفتاری که از دیشب تا حالا نشون دادم هم نمیتونستم دوباره برگردم به فاز ملایمت و مهربونی با این دختر. حالا که تا اینجا اومدم باید بقیه راهم میرفتم و آنا رو بیشتر از اینی که هست سردرگم نمیکردم.

شاید شاید شاید یه جایی یه روزی تونستم کاری کنم تا دوباره تقدیرمون به هم وصل شد ..ولی تا قبلش نمیخواستم بیخودی آنا امیدوار بشه. چون در افتادن با اون خانواده کار سختی بود و اگه موفق نمیشدم آنا برای چندمین بار میشکست.

زندگی کردن با من هیچی براش نداشت جز احساس زندانی شدن ..از یه زندان داشتم میبردمش تو یه زندان دیگه و به مراتب بدتر.. چون اونجا دیگه هیچکسم نبود که بتونه باهاش چند کلمه حرف بزنه. ولی حداقل خیالم راحت بود از اینکه هرکاری میکنم فقط به خاطر خودشه..

جلوی ساختمون که نگه داشتم آنا خیلی سریع و بدون هیچ حرفی خواست پیاده بشه که سریع مچ دستش و گرفتم و نگهش داشتم..

با نگاهی به نگهبان که جلوتر از ما سوار موتورش بود رو به آنا گفتم:

– ببینمت!

سرش و بیشتر به سمت شیشه چرخوند و من مصرانه دستم و زیر چونه اش گذاشتم و به زور صورتش و به سمت خودم چرخوندم..

نگاهم که به چشمای خیس و چونه لرزونش و گونه ای که رد انگشتای بیرحمم و رو خودش جا داده بود افتاد بند و آب دادم.. همه خودداری کردنم تو ثانیه ای نیست و نابود شد و فقط دلم میخواست کاری کنم تا این قلب تیکه پاره شده من و آنا آروم بگیره.

نه.. نمیتونستم.. جدا از همه مشکلاتی که دور و اطرافمون وجود داشت نمیتونستم این لحظه رو از خودمون دریغ کنم.. باید لذت اون لحظه رو دوباره لمس میکردم حتی اگه واسه آخرین باش باشه.

قبل از اینکه اشکای پر شده تو کاسه چشمش فرو بریزه و داغ دلم و سوزناک تر کنه شونه هاش و گرفتم و کشوندمش سمت خودم و دستام و دورش حلقه کردم.

تکونای ریز بدنش زیر دستام نشونه شروع گریه اش بود و من قصد نداشتم ساکتش کنم ..

شاید همین گریه یه کم سبک میکرد بار غمی رو که روی سینه اش داشت.

یه کم از خودم جداش کردم و لبام و چسبوندم به پیشونی خیسش و بعد پیشونیم و گذاشته رو جای بوسه.. با دستام اشکاش و پاک کردم و بدون اینکه اختیاری رو حرفام داشته باشم گفتم:

  • چه جوری ازت دل بکنم؟

انگار تعجب کرده بود از این حرفم اونم وقتی از دیشب تا حالا با نهایت سردی باهاش حرف میزدم و هیچ احساسی پشت حرفام نبود. نمیخواستم اذیتش کنم با این حرفا ولی اگه نمیگفتم دق میکردم..

با لبایی که به پایین متمایل شده بود گفت:

  • کی مجبورت کرده دل بکنی؟

خودم.. گذشته ام.. تو حیفی!

خدا خدا میکردم دوباره بحث گذشته رو وسط نکشه.. ولی گفت:

  • پس بزار خدمتکارت بمونم..

«کاش میشد.. کاش..»

  • حتی برای اینکه خدمتکارم بمونی هم حیفی!

  • نمیفهممت هیربد.. نمیفهمم.. این کارت خیلی نامردیه!

چشمام و محکم بستم.. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

  • آنا.. فقط اینو بدون که تو یه دوراهی بد و مزخرفی گیر افتادم که یه سرش همینجاییه که میبینی.. نپرس اونیکی راه چیه چون من بهتر از هرکسی میدونم شدنی نیست. یعنی بمیرمم حاضر نیستم سراغ اون راه برم.. انقدری که ترجیح میدم در نظر تو یه آدم نامرد و بیشرف باشم.. میتونی بفهمی تو چه عذابی ام به خاطر گرفتن این تصمیم؟ میتونی بفهمی از دست دادن مهمترین و عزیزترین آدم زندگیم واسه خودم چقدر سخت و دردناکه یا نه؟

ازش فاصله گرفتم و قبل از اینکه با حرفای پر از بغض و احساسش دوباره تحت تاثیر قرار بگیرم گفتم:

پیاده شو..

خودمم پیاده شدم و بعد از برداشتن چمدون آنا از صندوق عقب راه افتادم سمت ساختمون که یه آپارتمان پنج طبقه بود ..

در ورودی و باز کردم و منتظر موندم که اول آنا بره و پشت سرشم من رفتم.. آنا دیگه هیچ حرفی نمیزد و نگاه مات و غمگینش از رو زمین کنده نمیشد. منم دیگه حقی نداشتم که بهش بگم از این حال و هوا در بیا.. خودم باعثش بودم و هیچ دلیلی برای از بین بردنش نداشتم..

وارد خونه که شدیم چراغا رو روشن کردم و همونطور که میرفتم سمت پنجره ها گفتم:

  • خیالت راحت باشه دیروز یکی و فرستادم همه جا و ملافه های روی تخت و تمیز کرده ..خودمم قبل از اینکه برمم خونه یخچالش و پر کردم.. صاحبشم در جریانه لازم نیست به خاطرش عذاب وجدان بگیری. چند سالی هست داره خارج زندگی میکنه و اینجا رو نگه داشته که هر وقت خواست برگرده اسیر هتل و خونه فک و فامیل نشه..

پرده های جلوی پنجره رو کشیدم و چرخیدم سمت آنا که با تعجب بهم نگاه میکرد.. برای توضیح کارم گفتم:

  • شناختی از همسایه های اینجا ندارم.. ولی برای اطمینان پرده ها رو نکش..

با اخم سرش و انداخت پایین و من مشغول توضیح بقیه مسائل شدم..

جواب تلفن و نمیدی.. نه تلفن این خونه رو نه گوشی خودت وقتی دیدی تماس مشکوکه و شماره ناشناس. فقط وقتی من یا این نگهبان پایین بهت زنگ زدیم جواب میدی.. بهش میگ یه میس بهت بندازه اسمش و محمودی سیو کن..

کلیدای خونه رو گذاشتم رو میز وسط اتاق و گفتم:

  • در و از تو همیشه قفل میکنی.. روی کسی هم باز نمیکنی حتی اگه همسایه باشه با یه دختر هم سن و سالت که هوس کنی باهاش حرف بزنی..

منتظر شنیدن اعتراضش بودم که زیاد طول نکشید و به گوشم رسید:

  • مگه اسیر گرفتی؟ این کارا برای چیه؟ من با هرکس که خودم صلاح بدونم معاشرت میکنم..

  • بهتره فعلاً با هرکسی که من صلاح میدونم معاشرت کنی به نفع خودته..

پشتم بهش بود ولی صدای نفس های پر حرصش و میشنیدم و سعی میکردم بهش بی تفاوت باشم..

  • از خونه بیرون نمیری.. کاری اگه داشتی یا چیزی نیاز داشتی به همین محمودی زنگ میزنی.. بیست و چهار ساعته پایینه و کاری اگه داشته باشی انجام میده..

لازم نیست..

  • اونم من تشخیص میدم نه تو..

  • فکر نمیکنی با اینهمه زورگویی هات داری به شخصیت من توهین میکنی؟

  • نه چون همه این زورگویی هام به صلاحه خودته!

  • اینکه تبدیل بشم به یه آدم منزوی و خونه نشین که عین مجرمای جنایتکار حق بیرون اومدن از سلول انفرادیشون و حرف زدن با بقیه رو ندارن به صلاحمه؟ من این صلاح و نخوام کی و باید ببینم؟

مسلماً دلایلی که واسه این کارام داشتم برای خودم منطقی بود.. ولی نمیتونستم با این دلایل آنا رو قانع کنم پس بهتر بود که از همون راه زور و اجبار وارد میشدم..

چرخیدم سمتش و قاطعانه گفتم:

  • تو مجبوری که بخوای.. اینو یادت نره!

حالت چهره اش از عصبی بودن درومد با ناراحتی و غم اومد سمتم..

  • هیربد.. به خدا هر مشکلی که باشه.. ما میتونیم با کمک همدیگه از پسش بربیایم.. آخه چرا تنهایی تصمیم گرفتی پس نقش من چی بود تو این زندگی؟

دستشو میکشه رو صورتش و با کلافگی بیشتری میگه:

  • قرار شد شرایط و درست کنی.. قرار شد.. قرار شد من بهت زمان بدم. قرار شد بهت کمک کنم.. ولی تو بازم داری تنهایی همه مشکلاتت و پشت سر میزاری..

  • از اولم قرار نبود برای حل این مشکلات از تو کمک بگیرم. این چیزی نیست که من بتونم کس دیگه ای رو توش دخیل کنم ..خودم باید از پسش بربیام خودمم تلاش میکنم.

برای لحظه ای دیدم که چشماش برق افتاد و ابروهاش از هم فاصله گرفت..

  • یعنی.. یعنی این شرایط موقتیه؟ میخوای همه چیز و درست کنی؟

«ای خدااااااااااااا من چه جوری میتونستم اینهمه امید لونه کرده تو این چشما رو ناامید کنم؟ چه جوری باید بهش میگفتم حریفم خیلی قدرتر از اونه که بشه به سادگی از پسش براومد..»

  • نمیخوام امیدی داشته باشی.. شاید.. شاید این شرایط موقتی باشه و شایدم دائمی. ولی قرار نیست دست رو دست بزارم.. شاید.. اگه هفت هشت ماه پیش بود این کار و میکردم ولی الآن ..

دیگه داشتم زیاده روی میکردم.. من میخواستم جوری رفتار  کنم که آنا از من متنفر بشه و این خودش باشه که دیگه نخواد اسم منو بیاره.. نه اینکه بهش انگیزه بدم برای روزای آینده ای که اصلاً معلوم نیست من بتونم از پس این شیاطین سایه انداخته رو زندگیم بربیام یا نه..

قبل از اینکه با یه حرف دیگه وضعیت و از این پیچیده تر نکنم با یه خداحافظی زیر لب روم وچرخوندم که برم بیرون ولی دوباره با صداش سرجام وایستادم..

  • هیربد؟؟

کاش انقدر قشنگ اسمم و صدا نمیزد.. کاااااش..

یه نیم چرخ به سمتش زدم و وقتی دیدم همینطور که داره میاد طرفم دستش پشت گردنشه کامل چرخیدم تا ببینم داره چیکار میکنه که گردنبندش و از گردنش درآورد.

با تعجب داشتم بهش نگاه میکردم که از تو آویز گردنبند که به شکل دوتا حلقه تو هم فرو رفته بود یکیش و جدا کرد و با تردید گرفت سمتم..

نگاهم از حلقه توی دستش به صورتش خیره شد تا توضیحی براش بده که گفت:

  • هیچ.. هیچ یادگاری ای از من نداری.. این پیشت باشه.. البته.. اگه دوست ندارم.. اگه نداری هم که هیچی..

من محو چهره اش و این همه مهربونی وجودش بودم و از شدت بهت کاری ازم برنمیومد و آنا انگار اینهمه مکث و تعللم و نشونه دوست نداشتن دید که ناامیدانه دستش و میخواست عقب بکشه که سریع ساعدش و نگه داشتم و با اونیکی دستم حلقه رو از بین انگشتش درآوردم.

من بهش یه گونه کبود شده و یه قلب پر از سوزش و یه احساس لگدمال شده به یادگاریگذاشته بودم و اون .. شاید با ارزش ترین چیزی که داشت!

حلقه رو مثل یه شی با قیمتی با ارزش تو مشتم نگه داشتم و با نگاهی به چهره خسته و درمونده اش رفتم بیرون.. دیگه بیشتر از این طاقت نداشتم و باید هرچه زودتر خودم و از اون خونه ای که منبع عشق و آرامشم و تو خودش داشت دور میشدم..

ممکن بود تا مدت ها نتونستم بیام و بهش سر بزنم.. بعید نبود نورین هر لحظه در حال تعقیب کردن من باشه .. به هیچ وجه نباید آدرس این خونه رو پیدا میکرد پس بهتر بود با یه تصمیم احساسی و دلتنگی برای آنا همه چیز و با دستای خودم به باد ندم..

بعد از سفارش های لازم به محمودی برای اینکه حواسش چهارچشمی به اون خونه باشه گفتم:

  • میگم بچه ها برات یه ماشین بیارن که شبا تو همون ماشین بتونی بخوابی.. فقط میخوام حواست حسابی جمع باشه.. یکی دو روز دیگه که یه آدم مطمئن پیدا کردم میفرستم که شیفتی وایستید و خسته نشید. هرچیز مشکوکی هم دیدی بهم خبر بده.. نمیخوام حتی یه ثانیه دیر بشه..

  • باشه آقا خیالتون راحت راحت باشه..

تو دلم گفتم کاش میشد.. کاش میشد که خیالم راحت باشه.. ولی حتی با فرستادن آنا به اینخونه هم نتونستم ذره ای احساس راحتی داشته باشم.. هنوز امنیتش به طور کامل فراهم نبود و من برای زودتر برنامه هام و برای عوض کردن این شرایط ترتیب میدادم..

×××××

عین آدمای گیج و منگ وسط سالن اون خونه وایستاده بودم و همچنان به فضایی که چند دقیقه پیش توسط هیربد پر شده بود نگاه میکردم.. چقدر راحت در عرض یه نصفه روز همه چیز از هم پاشید ..

همه رویاهای دخترونه و فانتزی های قشنگی که با بهتر شدن اخلاق هیربد برای خودم میساختم تو چشم زدنی از بین رفت و من باز تنها شدم.. بدون اینکه بفهمم میتونم امیدی به این آینده داشته باشم یا نه..

بعد از چند دقیقه بالاخره نگاهم و گرفتم و رفتم سمت چمدون.. ولی قبلش کلیدارو از روی میز برداشتم و در و از داخل قفل کردم.. حداقل اینو فهمیدم که هیربد اونجوری که من فکر میکردم از من متنفر نشده و پشت این درخواست عجیب و بیرحمانه اش به منم فکر کرده ..

ولی نمیدونستم این چه فکریه که انقدر باعث عذابم میشه..

من حاضر بودم هر شرایط سخت و طاقت فرسایی رو که هیربد ازش حرف زد و تحمل کنم

ولی فقط کنارش باشم.. امنیت من تو حصار بازوهای هیربد بود.. نه تو این آپارتمان و با یه در قفل شده و یه نگهبانی که بیست و چهار ساعته حواسش به این خونه اس!

هیربد هیچ دلگرمی و امیدی به من نداد.. ولی نگاه پر از غمش بهم فهموند که خودشم به هیچ وجه از این شرایط راضی نیست و ممکن بود بعد از چند روز از این تصمیمش پشیمون بشه و یا برگرده دنبالم.. یا یه فکر اساسی برای حل کردن مشکلاتش بکنه.. منم چاره ای نداشتم جز اینکه صبر کنم..

×××××

دم دمای صبح بود که برگشتم خونه ..تا شب تو خیابونا چرخیدم و پام و تو خونه نزاشتم ..خونه ای که دیگه آنا حتی به عنوان خدمتکار قرار نبود توش پا بزاره از جهنم هم بدتر و عذاب آورتر بود..

شاید اگه از همون روز اول خودم و محکم نگه میداشتم و افسار دلم از دستم در نمیومد الآن انقدر احساس پشیمونی نداشتم.. ولی این احساس هم برای من گرون تموم شد و هم برای اون دختر.

از همون صبحی که از خونه درومدم نه اون به من زنگ زده بود و نه من به اون ..میدونستممنتظرمه که زنگ بزنم و بپرسم که راحته و مشکلی نداره یا نه.. ولی من هرچی میخواستم بپرسم از محمودی میپرسیدم و سعی میکردم تا حد امکان به آنا زنگ نزنم.

تو این شرایطی که همه چیز با هم قاطی شده بود.. حتی شنیدن صدای آنا از پشت تلفنم ممکن بود اراده ام و سست کنه و باعث شه کار غیر عقلانی و احمقانه ای انجام بدم .

راه افتادم سمت آشپزخونه.. معده ام بدجوری به سوزش افتاده بود .. هنوز از دنیا نبریده بودم که بخوام خودم و با گشنگی کشیدن به کشتن بدم. اینبار امید داشتم که این شرایط و تغییر بدم و جلوی اون خانواده وایستم.. پس باید سر پا میموندم و ذهنم و متمرکز میکردم که کارام دقیق و حساب شده پیش بره.

در یخچال و باز کردم چشمم به غذایی خورد که آنا دیشب درست کرده بود و مشخص بود که خودشم چیزی ازش نخورده.. منتظر من مونده بود و منم که با بدترین و زشت ترین رفتار از انتظار درش آوردم..

دو سه لقمه بیشتر از گلوم پایین نرفت.. آدمی بودم که عادتام دیر از سرم میفتاد و الآن نمیدونستم باید با عادت همسفره بودنم با آنا و دیدن غذا خوردن شیرین و لذت بخشش چه جوری کنار بیام ..

هیچوقت به روم نمیاوردم.. با اینکه میدونستم دوست داره یه چیزایی رو از زبونم بشنوه ولیهیچوقت بهش نمیگفتم که چقدر از تک تک حالت ها و اداهاش لذت میبرم.. اگه یه فرصت دوباره به دست بیاریم.. اگه همه چیز جوری کنار هم قرار بگیره که بتونیم بدون هیچ دغدغه ای باهم زندگی کنیم. حتماً به عنوان اولین حرف اینو بهش میگم.

در اتاقم و که باز کردم.. با دیدن جایی که دیروز آنا وایستاده بود و با چشمای بهت زده به من نگاه میکرد غم تمام عالم ریخت تو دلم..

صداش هنوز توی گوشم بود وقتی که با اون لرزش پر از بغض گفت:

  • دوست دارم!

چقدر ساده و صادقانه اعتراف به عشقش و به زبون آورد و من حیوون صفت چه جوری بهش حمله کردم.. مطمئنم جای انگشتام رو پوست سفیدش تا چند روز می مونه ..

دستی به صورتم کشیدم و حین باز کردن دکمه هام زیر لب با حرص توپیدم:

  • دختره احمق آخه چی از من دیدی که عاشقم شدی؟ آخه مگه من لیاقت پاکی و صداقت تو رو دارم؟ لیاقت من بی عرضه امثال همین نورینه که هرجور دلش میخواد بازیم بده و منم از ترسم نتونم دم بزنم!

پیراهنم و درآوردم و محکم کوبوندمش رو تخت.. دم و بازدمم عمیق و عصبی شده بود.. ازدست خودم شاکی و کلافه بودم.. از اینکه نمیتونستم این تابو رو بشکنم و اون عوضی رو از سر راهم کنار بزنم.

اون موقع کسی و نداشتم که بخوام به خاطرش بجنگم و تاوان پس بدم.. ولی الآن همه زندگیم ازم دور شده بود به خاطر اون پست فطرت جانی.. من بدون آنا هیچ بودم.. پس باید ..

باید.. باید یه راهی پیدا میکردم تا زندگیم و به خودم برگردونم.

اینبار همه چیز فرق میکرد.. مگه خود نورین نگفت که اینبار با امید برگشته؟ خب منم امید داشتم.. باید اینو بهش میفهموندم..  نه مستقیم و رو در رو.. با رفتار و عملم.

دستم و بلند کردم و حلقه یادگاری آنا رو که تو انگشت دومم جا گرفته بود به لبم چسبوندم به یاد اولین آخرین بوسه ای که از لباش گرفتم.. طعم اون بوسه انقدر خواستنی و رویایی بود که بخوام به هر قیمتی که شده دوباره به دستش بیارم..

اون دختر تنها سهم من از این زندگی مزخرفی بود که تو هیچ دوره سنی ای ازش لذت نبردم.. تمام لذت من تو این پنج شیش ماه خلاصه میشد پس باید تا آخر عمرم تمدیدش میکردم. زندگی و سرنوشت این و به من بدهکار بود. منم آدم طلبکار باقی موندن نبودم!

خودم و انداختم رو تخت تا با یکی دو ساعت خواب به ذهنم استراحت بدم بلکه بتونه به یهنتیجه و راه حل قابل قبول برسه.. یعنی باید میتونست. این جای خالی شده توی قلبم و توی خونه ام انقدری فشار بهم وارد میکرد که برای از بین بردنش هرکاری بکنم..

×××××

رو مبل خونه دوست هیربد که شده بود خونه موقت یا شایدم زندان موقت من نشسته بودم و صفحه گوشیم و بالا و پایین میکردم ..

هیچ برنامه یا بازی جالبی تو گوشیم نبود که بخوام باهاش سرگرم شم ولی تو این سه چهار روزی که اینجا بودم طبق یه قانون نانوشته گوشی از دستم زمین نمیفتاد.

چون.. چون امید داشتم که بالاخره هیربد بهم زنگ بزنه و از حالم خبر بگیره.. ولی درست از همون روزی که پاش و از این خونه بیرون گذشت نه خودش اومد و نه تماس گرفت.. فقط هر روز یه تماس چند ثانیه ای از آقای محمودی داشتم که میگفت:

  • چیزی احتیاج ندارید؟ منم فقط میگفتم:

  • نه..

تنها حرفی که با یه موجود زنده در طول روز از زبونم خارج میشد همین یه کلمه بود ..کاشمیشد که در جواب آقای محمودی میگفتم چرا.. هیربد و احتیاج دارم.. بیشتر از هر زمان دیگه ای بهش احتیاج دارم .

ولی صدای غرورم مدام تو گوشم پخش میشد که میگفت زبون به دهن بگیر.. به اندازه کافی من و خورد کردی.. حالا صبر کن تا یه کمم اون برای به دست آوردنت پا پیش بزاره و از غرورش بزنه. هرچند که میدونستم دور شدن هیربد از من به خاطر غرورش نیست..

برای اینکه سکوت خونه بیشتر از این آزارم نده از تو پوشه آهنگام یه آهنگ پلی کردم که مناسب حال و روزم بود و میتونستم ساعت ها بشینم و باهاش گریه کنم. ولی چه فایده داشت گریه وقتی کسی نبود که اشکات و از روی گونه هات پاک کنه؟ ..قد من روی کره زمین هیچکسی تو رو دوست نداره..

..هیچکسی نمیتونه توی عشق ادای منو حتی دراره..

..هیچکسی مث منه دیوونه عاشق دیوونه ها نمیشه..

..من بگم میشه عاشق تو شم تو بگی عزیزم آره میشه..

..من توی این شهر کسی رو جز تو ندارم تو چرا تازگیا ناسازگاری..

..من همه دنیامو پای تو میریزم همه دنیام باشه پیشت یادگاری..

از تو گالریم عکس دو نفره ام با هیربد و که توی پاساژ گرفتیم باز کردم و با دیدن لبخندی که با زور و اجبار من رو لبش نشوند اختیارم و از دست دادم و زدم زیر گریه ..لبام و چسبوندم به صفحه گوشیم و با تمام وجودم چهره اش و که با لبخند دوست داشتنی تر از همیشه میشد بوسیدم..

..روی کره زمین مث من کسی به تو نمیاد..

..خودتو خود خدا میدونید مث من هیچکسی خود تو رو نمیخواد..

..هی عکست و هر روز میبوسم بی تو توی خونه میپوسم..

..حس میکنم یه چند روزیه دیگه منو نداری دوسم..

..من توی این شهر کسی رو جز تو ندارم تو چرا تازگیا ناسازگاری..

..من همه دنیامو پای تو میریزم همه دنیام باشه پیشت یادگاری..

سرم و به پشتی مبل تکیه دادم و با خیال راحت از اینکه کسی صدای گریه ام و نمیشنوه به هق هق افتادم و عقده های این چند روزی که جلوی خودم و گریه ام و گرفته بودم خالی کردم..

..من به تو وابسته شدم از نبودنت خسته شدم..

..دو روزه از من فاصله ات ببین چقده شکسته شدم..

..به مردنم راضی شدم این روزایی که دورم ازت..

..روزایی که فکر میکنم یکی رو آوردی وسط..

..یکی رو آوردی وسط..

یه کم طول کشید تا متوجه شدم لا به لای صدای آهنگ و گریه های بلند من  یه صدای دیگه ای هم به گوشم میرسه و اونم صدای زنگ و ضربه های تند و با عجله به در سالنه..

سریع آهنگ و قطع کردم و دستی به چشمای خیسم کشیدم.. احتمال میدادم آقا محمودی باشه.. احتمالاً کاری داشته که اومده تا پشت در و وقتی صدای گریه ام و شنیده هول کرده.

سریع بلند شدم و رفتم سمت در.. از چشمی نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم خودشه شالم و رو سرم کشیدم و لای در و باز کردم ..

حدسم اشتباه بود.. چون آقای محمودی انگار اصلاً متوجه گریه کردن من نشده بود و با هول و استرس گفت:

  • خانوم.. باید با من بیاید.

انقدر اضطراب لحنش زیاد بود که ضربان قلب منم تند شد..

چرا؟ اتفاقی افتاده؟مستاصل و درمونده گفت:

  • نه.. حالا .. بیاید تو راه بهتون میگم.

گیج و منگ زل زدم بهش.. هیربد به من گفته بود از خونه بیرون نرم و حالا آدمی که گذاشته بود تا حواسش به من باشه داشت میگفت باهاش برم؟ یه چیز این وسط درست نبود..

  • تا نگید کجا که من نمیام.. تو رو خدا بگید چی شده..

سری با تاسف تکون داد و وقتی دید مصرم که بدونم به ناچار گفت:

  • حال آقا هیربد بد شده.. خودش مستقیم نگفته که شما بری پیشش.. ولی مثل اینکه شنیدن همش اسم شما رو میاورده..

تمام تنم تو ثانیه ای یخ زد و فقط تونسته ام بگم:

  • مـ معده اش؟ معده اش دوباره کار دستش داده؟ یه کم با تعجب نگام کرد و بعد سریع گفت:

  • بله.. بله مث اینکه معده شه .. من که اونجا نبودم خانوم. فقط بهم زنگ زدن گفتن داره شماره صدا میکنه .

میدونستم اگه هیربد بفهمه که از خونه بیرون رفتم حتی اگه به خاطر خودش باشه عصبانی میشه.. ولی این مسئله چیزی نبود که بخوام سرش تردید کنم ..

دلتنگی این چند روز بی خبری و حالا هم این اضطرابی که با حرف آقای محمودی به جونم افتاد باعث شد با صدای لرزونم بگم:

  • باشه.. شما.. شما برید من الآن میام.

سری تکون داد و رفت پایین منم دوییدم تو اتاق که حاضر بشم.. معلوم نبود که دوباره به خودش گشنگی داده بود یا مثل اون شب شکمش و با مشروب پر کرده بود که حالش بهم خورده بود.

عصبانیت و داد و بیدادش و به جون میخریدم ولی تا با چشم خودم نمیدیدم که حالش خوبه و مشکلی نداره محال بود تو این خونه بمونم و به در و دیوارش زل بزنم. شایدم.. شایدم همه اینا بهانه بود و علت اصلی اینهمه عجله ام برای رفتن دیدن دوباره خودش بود..

*

تو ماشین بودیم و من با استرس به اطراف نگاه میکردم ..خیلی اونجاها رو نمیشناختم ولی میدونستم که مسیر خونه هیربد نبود ..

خودم و یه کم رو صندلی کشیدم جلو و از آینه ماشین رو به آقای محمودی گفتم:

کجا داریم میری؟

  • شرکت آقا هیربد.. مسیرش تو طرح ترافیکه باید از میانبر بریم..

تازه یادم افتاده بود که اون ساعت از روز هیربد شرکته.. یعنی احتمال اینکه دوباره مشروب خورده باشه وجود نداشت.. پس چرا حالش بد شده بود؟

نمیدونستم چقدر راهه تا اونجا ولی استرس نمیزاشت آروم بگیرم و دوباره پرسیدم:

  • خیلی مونده برسیم؟ طاقت ندارم میخوام بهش زنگ بزنم ..

  • خانوم الآن زنگ بزنید یا جواب نمیدن.. یا اگه بدن عصبانی میشن از اینکه من شما رو دارم میبرم.. ممکنم هست دوباره حالشون بد بشه. بزارید لااقل شما رو اونجا ببینه که دیگه نتونه مخالفت کنه با رفتنتون.

حرف حق جواب نداشت.. دوباره به صندلی تکیه دادم و چشم به خیابون دوختم. انگار هیربد و همه میشناختن و میدونستن وقتی کار بر خلاف میلش انجام بشه چقدر جوشی و عصبانی میشه. ولی این احساسی که قلب من و به ضربان انداخته بود این چیزا حالش نمیشد ..

هم خوشحال بودم هم متعجب از اینکه چرا آدم هیربد با با دل من راه اومده و یه جورایی از دستورات هیربد سرپیچی کرده. احتمالاً انقدر هیربد براش مهم بوده که نمیتونسته دست رو دست بزاره وهیچ کاری نکنه.. ولی دلیلش هرچی که بوده به نفع من تموم شده بود.

دستام و تو هم قفل کردم و شروع کردم به دعا خوندن. نمیدونستم هیربد تو چه وضعیتیه ..

حتی نمیدونستم مشکل معده اشه یا چیز دیگه .. ولی اون لحظه تنها چیزی که میتونست آرومم کنه تا وقتی برسیم و من خودش و ببینم و خیالم راحت بشه همین دعا کردن بود .

*

  • پیاده شید.. رسیدیم..

با صدای آقای محمودی به خودم اومدم و نگاهم و به دور و بر دوختم.. تا حالا شرکت هیربد نرفته بودم ولی همیشه فکر میکردم شرکتش باید تو یه منطقه تجاری باشه.. نه این محله سوت و کور وکوچه خلوتی که اکثر خونه هاش ویلایی بود..

یه کم ترس برم داشت.. دست خودم نبود ولی اون خونه ای که جلوش نگه داشته بود و الآنم جلوی درش وایستاده بود به نظرم اصلاً شبیه یه شرکت نبود. درسته بعضیا یه خونه مسکونی رو تبدیل به شرکت میکردن ولی بعید میدونستم هیربد با اون همه دم و دستگاهش همچین کاری بکنه!

کیفم و برداشتم و برای اینکه جواب سوالام و قبل از رفتن به اون خونه بگیرم پیاده شدم.. با تردید و قدم های آروم رفتم سمت آقای محمودی و گفتم:

  • شــ… شرکت هیربد اینجاس؟

بله.. مگه تا حالا نیومدید؟

لحن آروم و خونسردش یه کم خیالم و راحت کرد ولی فقط یه کم.. هنوز نگاه پر از شک و تردیدم به دور و بر دوخته میشد به دنبال یه عابر یا یه نشونه از حضور هیربد.. ولی حتی ماشینشم این دور و بر پارک نبود..

  • نه ولی فکر نمیکردم شرکتش یه همچین جایی باشه..

نگاهم هنوز به کوچه بود که با صدای تک خنده آقای محمودی زل زدم بهش..

  • درست فکر کردید!

هنوز درکی از حرفش پیدا نکرده بودم که همون موقع در بزرگ خونه ای که جلوش وایستاده بود باز شد و از توش دوتا آدم گنده و قوی هیکل بیرون اومدن که منو یاد آدمای عمارت بهراد و ترس و وحشتی که ازشون داشتم مینداختن..

نگاهشون از من به آقای محمودی کشیده شد و بدون هیچ حرفی بهش زل زدن و بعد از اینکه اون سرش و به علامت مثبت تکون داد دوباره به من خیره شدن!

دیگه احتیاجی به فکر کردن نبود برای اینکه بفهمم چه حماقتی کردم و تو چه هچلی افتادم ..نگاه مهاجمانه اون دوتا آدم و نگاه پر از خونسردی آقای محمودی نشون میداد که با پای خودم افتادم تو تله ای که نمیدونم کی و چرا برام پهن کرده.. ولی دیگه مطمئن بودم که هیربد .. هیچ نقشی این وسط نداشته و شاید.. ترس از همین خونه و همین آدما بوده که من و از خودش دور کرده!

در حالیکه تمام تنم از ترس میلرزید چند قدم عقب عقب رفتم و به محض اینکه اون دوتا اولین قدمشون و به سمتم برداشتن چرخیدم و پشت بهشون شروع کردم به دویدن و جیغ زدن:

  • کمــــــــــــــــــک.. کمکم کنیـــــــــــــــــد.. به دادم برسیـــــــــــــــد..

ولی انگار انتظار بیخودی بود که فکر میکردم الآن آدما با صدای جیغم یکی یکی از خونه هاشون میان بیرون و من و نجات میدن.. چون انگار تو اون محله فقط خونه بود.. بدون هیچ ساکنی.

با اینحال به دوییدنم و جیغ زدن همراه با گریه ام ادامه دادم ولی خیلی طول نکشید که صدای پای اون دوتا که حالا داشتن مثل من میدوییدن بهم نزدیک شد و یکیشون از پشت مانتومو تو مشتش گرفت و اونیکی سریع جلوم وایستاد و راهمو سد کرد..

  • ولم کنیــــــــــــــد ولم کنید عوضیــــــــــــــا واسه چی منو آوردید اینجـــــــــــا؟ چی از جونم میخواااااااااااااید؟؟ کمـــــــــــــــک..

مشت و لگد پرت میکردم تا نتونن دستام و بگیرن و مدام جیغ میزدم تا اینکه صدای یکیشون و شنیدم:

خفه اش کن بابا..

دست بزرگ و محکمی جلوی دهنم قرار گرفت و جوری فکم و نگه داشت که حتی برای گاز گرفتن دستشم نمیتونستم آرواره هام و از هم فاصله بدم..

ولی دست از تقلا برنداشتم و با چشمای محکم بسته شده جوری به اون تا مشت و لگد میزدم تا شاید خدا خواست و مشتم به جای حساسشون خورد و ولم کردن. هرچند میدونستم آدمی که برای کشوندن من به اینجا نقشه و برنامه کشیده به این راحتی نمیزاره فرار کنم.

بالاخره زور اون دوتا به من غلبه کرد و یکیشون از پشت اونیکی دستش و دور بدنم حلقه کرد که نتونم دستامو تکون بدم و اونیکی پاهام و از رو زمین بلند کرد و من و دنبال خودشون کشوند..

میترسیدم.. میترسیدم از اینکه همه اینا نقشه های بهراد باشه.. میترسیدم از اینکه برگشته باشه و بخواد انتقام قسر در رفته سری پیش و از من بگیره. میترسیدم دوباره تو اونه خونه با خودش و آدماش و شکنجه های روحی روانیش رو به رو بشم.

دفعه پیش هیربد بود.. آقا یعقوب بود.. به امید اونا روزای جهنمی رو تو اون خونه میگذروندم چون میدونستم نمیزارن بهم آسیبی برسه ولی الآن چی؟ مطمئنم که هیربد حالاحالاها نمیفهمید من اینجام .

تو این چند روز تنها راه ارتباطی من و اون آقای محمودی بود که اونم خائن از آب درومد و جفتمون و فریب داد.. میتونه خیلی راحت به نقش بازی کردنش ادامه بده و به هیربد گزارش غلط از وضعیت من برسونه و این یعنی ناامید شدن یکباره همه امیدهای من.

تا توی خونه من و با همون وضع بردن و من بازم با وجود دست و پای اسیر شدم سعی میکردم از چنگالشون بیرون بیام و خودم و نجات بدم.. ولی بی فایده بود..

از شدت گریه و جیغ های خفه ای که میکشیدم نفس کم آورده بودم.. طوری که وقتی بالاخره منو گذاشتن زمین و دستشون و از جلوی دهنم برداشتن به سرفه افتادم و چندتا نفس عمیق کشیدم تا نفسام کم کم به حالت عادی برگشت…..

آب دهنم و قورت دادم و با ترس سرم و بلند کردم تا ببینم کجام و با کی طرفم که چشمام رو شخصی که رو به روم وایستاده بود ثابت موند..

حدسم درباره اینکه تو این خونه با پسرعموی هیربد رو به رو بشم درست بود ..فقط رو اسم پسرعموش اشتباه فکر کردم.. چون به جای بهراد.. سپهر بود که رو به روم وایستاده بود و داشت با لبخندی عمیق و به ظاهر دوستانه نگاهم میکرد ..

برخورد زیادی با هم نداشتیم ولی همون برخورد کوتاه انقدری تاثیر گذار بود که تا همیشه این چهره تو ذهنم ثبت بشه.. چهره ای که درست مثل همون شب مهمونی هیربد زننده و کریه بود..

اگه اون لحظه با بهراد رو به رو میشدم کمتر تعجب میکردم و حداقل اینجوری شوکه نمیشدم ..بهراد یه کینه قدیمی و یه دلیل قانع کننده تر برای دزدیدن من داشت.. ولی سپهر چی؟ با من چه خصومتی داشت که من و با نقشه اینجا کشونده بود؟ چه بلایی میخواست سرم بیاره؟

انقدر تو بهت دیدن غیر منتظره سپهر بودم که مستقیم فقط به خودش نگاه میکردم و با نزدیک شدن دختری که تازه داشتم میدیدم کنار سپهر وایستاده بود نگاهم بهش خیره شد.. برام غریبه بود و تا حالا ندیده بودمش ولی میتونستم حدس بزنم کیه.. خواهر سپهر و تنها دختر عموی هیربد!

دختره تو یه قدمیم وایستاد و با دقت به سر تا پام خیره شد.. ولی انگار نتیجه مطلوبی از این بررسی دقیق نگرفت که چهره اش جمع شد و جوری نگام کرد که انگار داره از دیدنم چندشش میشه..

بعد سرش و چرخوند سمت سپهر و پرسید:

  • اینـــــــــــه؟

لبخند سپهر عمیق تر شد..

  • خود خودشه!

نگاه دختره دوباره به سمت من برگشت..

  • هه.. حالا دیگه شک ندارم حرفایی که به گوشم رسیده یه مشت چرندیات مزخرفه.. هیربد محاله به همچین دخترایی حتی نگاه بندازه! سلیقه اش انقدر چیپ و بی ارزش نبود!

چشمای ناباور من عین پاندول ساعت بین سپهر و این دختره که هنوز مطمئن نبودم کیه جا به جا میشد و اینبار سپهر لبخندش محو شد و توپید:

  • دیگه من نمیدونم ..اگه نمیخوایش بدم بچه ها ببرن یه جا خارج از شهر بندازنش..

ضربان قلبم تند شد و نفسام به شماره افتاد.. چی داشتن میگفتن؟ چرا یه جوری حرف میزدن که انگار من یه تیکه آشغالم؟ منظورش از اینکه گفت اگه نمیخوایش چیه؟ این دختره برای چی باید منو میخواست؟

سکوت دختره نشون میداد که داره به حرف سپهر فکر میکنه و بعد از چند لحظه که تصمیمش و گرفت گفت:

  • نچ.. فعلاً بزار بمونه.. یه احتماله دیگه.. منم میخوام همه احتمالات و در نظر بگیرم .

میخواستم کم کم خودم و از اینهمه بهت و ناباوری بیرون بکشم و با چهار تا جیغ این حرصی که از حرفاشون تو دلم بود و خالی کنم که همون لحظه صدای یه زن دیگه ای از اون سمت سالن بلند شد و من بی اختیار گردن کشیدم تا ببینمش.. یه زن میانسال بود که رو مبل نشسته بود و پاش و انداخته بود رو پاش و یه سیگار بین انگشتاش دود میشد..

  • نوریــــــــــــن.. چرا میخوای وقتت و بیخودی با این مسائل بی اهمیت هدر بدی؟ مثل اینکه یادت رفته دلیل اصلی برگشتنمون چیه! نکنه دلت میخواد دوباره برگردی به اون خراب شده ؟

از همونجا با صدای بلند جواب داد:

  • نه دلم نمیخواد برگردم.. ولی اول باید خیالم از این طرف راحت بشه. دوست ندارم همه وقتم و صرف اون کنم و برگردم ببینم دوباره همه چیز از دستم رفته. ایندفعه دیگه نمیزارم مامان!

دیگه صدایی از مادرش نشنیدم چون همه حواسم رفت پی سپهر که با سر با دوتا آدمی که هنوز منو محکم نگه داشته بودن اشاره کرد و اونا هم با فشاری که به بازوهام وارد کردن خواستن من و دنبال خودشو بکشونن که بالاخره به خودم اومدم و پاهام و رو زمین محکمکردم..

  • وایستید ببینــــــــم.. کجا میبرید منـــــــــو؟ رو به سپهر جیغ کشیدم:

  • واسه چی منو آوردید اینجــــــــــــا؟ واسه چی با دروغ من و کشوندید تو این خونــــــــــــه؟ چی از جونم میخوااااااااااید؟ مگه من اسباب بازی شماهام که هرجور دلتون میخواد درباره ام حرف میزنیـــــــد؟ تا نگید اینجا چه خبره و با من چیکار میخواید بکنید قدم از قدم برنمیداااااااارم!

همونطور که صورتم داغ کرده بود از خشم و تمام تنم میلرزید زل زدم به صورتشون که نورین با ابروهای بالا رفته خیره به من و خطاب به سپهر گفت:

  • چه سلیطه ایه!

سپهر تک خنده ای کرد و همونطور که میومد سمتم گفت:

  • بهت که گفتم!

کنار نورین وایستاد و زل زد به من ..نمیدونم چرا انقدر سعی میکرد با من مهربون باشه ولی منخوب میدونستم که اینم تو عمل لنگه همون حبیب آشغاله!

  • کاری باهات نداریم نگران نباش.. فقط شنیدیم هیربد اخراجت کرده.. ما هم تازه برگشتیم ایران دنبال یه آدم قابل اعتماد میگشتیم برای مستخدمی که تو به ذهنمون رسیدی.

باور نمیکردم.. هیچکدوم از این حرفای مسخره رو باور نمیکردم.. هیربد من و اخراج کرده بود؟ کی همچین مزخرفی رو به گوششون رسونده بود؟

  • شما.. همیشه وقتی میخواید یکی و استخدام کنید با دروغ و نقشه میکشونیدش خونه اتون؟ اصلاً.. اصلاً چرا فکر کردید که من .. دنبال کارم؟ یا.. یا از کجا فهمیدید که قابل اعتمادم؟ من و با این حرفا گول نزنید.. دلیل اصلیتون که به خاطرش منو آوردید اینجا چی بوده؟

سپهر تا خواست یه حرف دیگه بزنه نورین با دست مانعش شد و اینبار خودش رو به من گفت:

  • نه انگار خیلی هم امل و صاف و ساده نیستی .. خوب فهمیدی که حرفای سپهر یه مشت چرندیاته ..حالا که اصرار داری من دلیل اصلیش و بهت میگم..

قدش از من خیلی بلندتر بود.. همینطور هیکلش که کاملاً چهارشونه بود با استخون بندیدرشت.. انقدری که در کنارش مثل موش بودم.. ترسی هم که از چشمای پر از شرارتش تو جونم نشست.. باعث شد که واقعاً شبیه همون موش ترسو بشم..

دولا شد تا صورتش مقابل صورتم قرار بگیره و با خونسردی گفت:

  • اینکه الآن اینجایی به خواست منه.. دلم میخواد بدونم هرزه ای که هیربد براش اینهمه مایه گذاشته کیه و چه شکلیه .. یا اینکه چه رابطه ای باهاش داره.. فقط زیرخوابشی یا این وسط دل و قلوه ای هم رد و بدل شده!

از کلمه ای که به کار برد چنان عصبی و منقلب شدم که نفهمیدم چی شد ..اون آدم که از سر و وضع و طرز لباس پوشیدنش جلوی اینهمه آدم مشخص بود چیکاره اس داشت به من تهمت هرزگی میزد؟ یا حتی به هیربد؟ چه جوری باید ساکت می موندم؟

تو یه حرکت دستم و محکم از دست کسی که نگهم داشته بود بیرون کشیدم و با همه قدرتم حرص این چند دقیقه عذاب آور و خالی کردم تو صورتش..

با صدایی که در اثر بغض و خشم لرزون شده بود خیره به صورت مات مونده اش گفتم: – اینکه پول و دارایی و کس و کارت از من بیشتره.. دلیل نمیشه هر کثافتی که از دهنتدرمیاد و لایق خودت و اطرافیانته به من نسبت بدی.. پس حواست و جمع کن که داری چه حرفی رو به کی میزنی!

انتظار داشتم که مثل همه دخترا دستش و بزاره رو جای سیلی و عصبانیتش و با فحش و داد و بیداد سرم خالی کنه.. ولی انگار خیلی آبدیده تر از این حرفا بود که بعد از تموم شدن حرفم خنده بلندی سر داد و رو به سپهر که اونم داشت با تعجب نگاهمون میکرد گفت:

  • میبینی؟ من نمیخواستم از همین لحظه کارم و باهاش شروع کنم.. گفتم حداقل روز اول مهمون نوازی کرده باشیم.. ولی خودش یه جاش میخاره ..

پنجه هاش و چند بار باز و بسته کرد و با اشاره به ناخونای بلندش گفت:

  • منم استاد خاروندنم ..

سپهر چشماش و تو کاسه چرخوند و همونطور که میرفت سمت اون زن میانسال گفت:

  • میبینی مادر؟ دخترت اسباب بازیش و پیدا کرد ..

نورین رو به دوتا آدمی که کنارم بودن گفت:

  • ببریدش.. میخوام حسابی برای ضیافت امشب آماده اش کنید.. دوست دارم چهره هیربد ووقتی که داره به بدن آش و لاش این پتیاره نگاه میکنه ببینم..

صدای قهقه سپهر بلند شد و من قلبم از حرکت وایستاد.. فقط خدا خدا میکردم که این حرفش و برای آزار دادن من به زبون آورده باشه.. حتی یک درصدم نمیخواستم به این فکر کنم که اگه هیربد بیاد و من و اینجا ببینه چی میشه.. مسلماً دیوونه میشد از خشم و عصبانیت .

حالا داشتم درک میکردم که چرا انقدر یهویی من و از خودش جدا کرد.. مطمئناً بی ربط نبود به برگشتن این خانواده که تو همین چند دقیقه فهمیدم که چه جور آدمایین. یعنی هیربد میخواست من و از شر اینا در امان نگه داره ؟ ولی امنیت من پیش خودش که خیلی بیشتر بود!

اینبار که دستم و کشیدن و من و با خودشون بردن.. دیگه قدرتی برای مقاومت کردن نداشتم ..

همه فکرم پی حرفی بود که از دهن اون دختره درومد.. ضیافت امشب.. هیربد!

هرچند که ته دلم خوشحال بودم که هیربد میومد و من از دست اینجا نجات میداد و با خودش میبرد.. ولی اون لحظه ای که سپهر و خواهرش بی صبرانه و با نهایت بیرحمیشون منتظرش بودن.. اصلاً در نظر من خوشایند نبود که بخوام برای رسیدنش لحظه شماری کنم!

*

منو با خودشون بردن تو یکی از اتاقای خالی و بدون وسیله اون خونه و پرتم کردن رو زمین ..

با ترس برگشتم سمتشون و با کمک دستام خودم وعقب کشیدم تا جایی که رسیدم به دیوار.

جفتشون داشتن آروم آروم بهم نزدیک میشدن.. میدونستم مجازات سختی در انتظارمه به خاطر اون سیلی که کاملاً عادلانه و باحق تو صورت اون دختره بی شخصیت نشست.. ولی فقط داشتم خدا خدا میکردم که مجازاتشون در حد کتک زدن باشه و کار به مسائل دیگه نکشه!

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.