خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان خدمتکار اجباری پارت 13

رمان خدمتکار اجباری پارت 13

رمان خدمتکار اجباری پارت 13
5 (100%) 1 vote

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

چیدن میز که تموم شد گوشیم و برداشتم که بهش زنگ بزنم. حتی اگه نمیخواست بیادم همین صحبت یکی دو دقیقه ای برام بس بود..

سر سومین بوق صدای خسته اش تو گوشی پیچید:

  • بله؟

  • سلام!

  • بگو..

چشمام و تو کاسه چرخوندم.. یه کم محبت بلد نبود تو حرفاش به کار ببره!!!! همون چیزی بود که خودش گفت.. یه سنگ بی انعطاف!

  • میخواستم بپرسم کجایید؟

  • چطور؟

  • خب.. خب میخوام بدونم کی میاید!

  • خبریه؟

همیشه همینجوری بود یه چیزی که ازش میپرسیدم با یه سوال از جانب خودش جواب میداد و انقدر اون سوال در نظرش مهم بود که من دیگه سوال خودم و فراموش میکردم.

از خیر حرف زدن باهاش گذشتم و برای اینکه زودتر تموم شه این مکالمه نه چندان دلچسب فقط گفتم:

  • نه خبری نیست.. همینجوری پرسیدم..

  • باشه یه دقیقه گوشی..

پوف کلافه ای کشیدم و راه افتادم سمت هال.. بازم جوابم و نداد خب به جای اینهمه کلمه ای که بابت سوال از من صرف کرد یه کلمه میگفت کجاست یا کی میرسه راحت تر نبود؟

منتظر موندم تا چیزی بگه که همون موقع صدای خفیف چند تقه به ورودی بلند شد و من با لبخندی کش اومده راهم و به اون سمت کج کردم. پس اینبار بی مورد نبود که این سوالا رو میپرسید! میخواست اذیت کنه اونم وقتی خودش پشت در وایستاده بود..

با همون نیش باز شده و بدون هیچ فکر و احتمال اضافه ای در و به هوای دیدن هیربد باز کردم ولی با دیدن شخص دیگه ای.. لبخندم خشک شد و همون لحظه صدای هیربد تو گوشی پیچید:

  • آنا من باید قطع کنم نمیتونم صحبت کنم فعلاً..

تماس قطع شد و من خیره به شخصی که نزدیک به شیش ماه از آخرین دیدارم باهاش میگذشت گوشی و آوردم پایین ..

تمام اعضای بدنم تو کمتر از چند ثانیه از کار افتاده بود و من انقدر توان و انرژی تو خودم نمیدیدم که حتی به صورت کلامی پرتش کنم بیرون..

  • دعوتم نمیکنی بیام تو؟

با به زبون آوردن این جمله ای که حس انزجار و نفرتم و حتی بیشتر از قبل تقویت میکرد لطف بزرگی در حقم انجام داد.. چون بالاخره به خودم اومدم و با وجود اینکه هیچ ذهنیتی نداشتم که چرا و چه جوری پاش به اینجا باز شده با نهایت عصبانیتم غریدم:

  • تو اینجا چه غلطی میکنی؟

با دیدن لبخندش اینبار از خودم متنفر شدم.. که یه زمانی نه اینکه دلباخته باشم.. ولی از این لبخندهایی که زیاد بذل و بخشش میکرد خوشم میومد. ولی الآن با دیدنش فقط حرص و خشمم فوران میکرد..

  • بزار بیام تو حرف میزنیم باهم.

وقاحت و به نهایت خودش رسونده بود.. چه جوری میتونست انقدر راحت تو چشمای من نگاه کنه و باهام حرف بزنه اونم بعد از بلایی که سر زندگیم آورد..

بی اهمیت به حرفش با تمام عصبانیتم خواستم در و تو صورتش ببندم که نزاشت. زورش از من بیشتر بود که در و کامل باز کرد و بعد از کنار زدن من رفت تو.

تمام تنم از خشم و عصبانیت به رعشه افتاده بود و با همون حال دنبالش راه افتادم و جیغ زدم:

  • گمشو برو بیروووووووون.. آشغال بی صفت با چه رویی پاشدی اومدی اینجا؟

نگاهش به دور تا دور خونه خیره بود و با صدای جیغم بالاخره نگاهش و به صورتم دوخت..

  • صدات و بیار پایین آنی ..نیومدم دعوا اومدم باهم حرف بزنیم.

دستام و انقدر محکم مشت کرده بودم که ناخونام داشت پوست دستم و پاره میکرد..

  • ببند دهنتو من هیچ حرفی با توی عوضی ندارم. گمشو برو بیرون!

وقتی بی اهمیت به حرف من دوباره راهش و به سمت هال ادامه داد اینبار با همه نفرتم اسمش و صدا زدم:

  • آآآآآآآآآرششششش؟؟؟؟؟؟

یه لحظه وایستاد و چرخید سمتم.. ابروهاش رفت بالا و با پررویی تمام گفت:

  • نــــــــه! پس هنوز منو یادته. فکر کردم دیگه با این بند و بساطی که برای خودت ردیف کردی من و بلکل از کله ات انداختی بیرون!

میدونستم در حال حاضر مهمترین مسئله این بود که این آدم تو این خونه نباشه اونم وقتی هیربد نیست.. ولی انقدر حرفای نزده تو دلم جمع شده بود که نتونستم ساکت بمونم و چند قدم رفتم سمتش.

  • من این بند و بساط و ردیف کردم؟ یا توی آشغال پست فطرت؟ تو از اولم میدونستی که سر و کارت با چه آدماییه.. از اولم میدونستی و اومدی سراغ من. که اومدی به من پیشنهاد دادی تا از این طریق توجه اونا رو به سمت من جلب کنی که عوض بدهیت من و بدزدن. من چقدر ساده لوح و احمق بودم که گول حرفای توی بی سر و پا رو خوردم.

دستی از بالا تا پایین به صورتش کشید.. حالت چهره اش ناراحت و پشیمون بود.. ولی من یک درصدم باورش نمیکردم..

  • آره حق داری.. راست میگی من با این هدف جلو اومدم. ولی وقتی یکی دو هفته گذشت ..وقتی بیشتر شناختمت تازه فهمیدم که چه اشتباه بزرگی کردم و تویی که انقدر پاک و مظلوم بودی و تو چه هچلی میخواستم بندازم. خودت که شاهد بودی اون مدتی که باهم بودیم چقدر خودم و به این در و اون در زدم که یه راه نجات پیدا کنم و پول اون عوضی ها رو پس بدم.. ولی نشد. مجبور شدم بزارم برم آنی.. چرا باور نمیک……

  • خفه شــــــــــــو به من نگو آنـــــــــی!!!!!!! من همون بار که گول اراجیف تو رو خوردم برام بس بود.. دیگه خودت و بکشی هم باور نمیکنم. اصلاً …. اصلاً بر فرض که راست میگی.. بر فرض که بعدش پشیمون شدی.. بالاخره که چی؟ همون موقع که بهت احتیاج داشتم رفتی یا نرفتی؟

پوزخندی زدم و با همون حرصی که صدام و میلرزوند و عصبی ترم میکرد گفتم:

  • رفتی.. خیلی راحت! بدون اینکه فکر کنی من گیر چه آدمی افتادم. میدونی چه بلایی تو اون یه هفته سرم اومد؟ میدونی چند بار مردم و زنده شدم؟ میدونی تا اون عوضی دخترباز که فقط چشمش دنبال دخترای باکره میگشت برگرده و من و تحویلش بدن چند بار آرزوی مرگ کردم؟ فکر کردی همینکه یه دختر بی کس و کار و بی ننه بابا پیدا کنی که بندازی تو دام طلبکارات تمومه؟ به بعدش فکر نکردی؟ به آتیشی که به زندگی من افتاد فکر نکردی؟چه جوری میخوای جواب این کارات و پس بدی؟

  • بس کن تو رو خــدا.. یه جوری حرف نزن که انگار تو این مدت داشتی حمالی میکردی و هر شب به یه بی پدر مادری سرویس میدادی. یه نگاه سر و وضع خودت بنداز. اصلاً بدبخت به نظر نمیای.. از نظر من که خیلی سر حال تر و رو به راه تر از زمان آشناییمون شدی.. پس کاری که باهات کردم خیلی هم برات بد و گرون تموم نشد! خونه ای که با نامادریت توش زندگی میکردی کجا..

دوباره نگاهی به دور و برش انداخت و با پوزخند گوشه لبش ادامه داد:

  • این عمارت اعیونی کجا!

نه.. بازم نمیتونستم ساکت باشم و ببینم انسانیت و مردونگی هیربد و ربط میده به جنایتی که خود بیشرفش در حقم مرتکب شد..

  • بدبخت به نظر نمیام چون یکی از اونایی که گیرشون افتادم آدم بود! آدم بود و نزاشت من تو منجلابی بیفتم که خودم هیچ نقشی توش نداشتم. آدم بود و من وآورد تو خونه اش و بهم سرپناه داد. اونم وقتی از همه مثلاً آدمای دور و برم ضربه خورده بودم و دیگه هیچ کس و نداشتم!

  • هه! منظورت آقا هیربده آره؟

تمسخری که موقع به زبون آورد اسم هیربد از خودش نشون داد جری ترم کرد .. سرم با افتخار بالا گرفتم و با همه احساسی که به هیربد داشتم گفتم:

  • آره.. آدمی که یه هفته بیشتر نبود که منو شناخته بود ولی از آدمایی که چند ماه و چند سال داشتن باهام وقت میگذروندن آدم تر بود!

آرش با یه قدم بلند اومد سمتم..

  • ولی من اومدم ببرمت آنی.. من.. من از همون موقع پی ات بودم ولی تو دار و دسته حبیب! فکر میکردم اونجایی. اصلاً به ذهنمم نمیرسید داری تو خونه هیربد زندگی میکنی. تا اینکه دوستم تو رو با هیربد شب مهمونی یکی از رفیقاش میبینه و میشناستت. اون به من گفت با هیربد بودی وگرنه من از کجا باید میفهمیدم و میومدم سراغت؟

تازه داشت یادم میومد.. پسری که شب مهمونی ازم پرسید شما همسر هیربدید.. همونی که به نظرم آشنا میومد ولی اصلاً فکرم کار نمیکرد که کجا دیدمش. دوست آرش بود که یکی دوبار اومده بود تو بوتیکش. اون راپورت من و به آرش داده و حالا اون اومده که.. که چیکار کنه؟

  • حالا که چی؟ تا الآن نمیدونستی من کجام و چیکار میکنم.. حالا فهمیدی. گورت و گمکن!

  • چرند نگو آنا .. من میدونم اون هیربد تن لش زن بگیر نیست. تو هم فقط محض سرگرمی آورده تو این خونه. دیگه نمیدونم چی بینتون گذشته. نمیخوامم بهش فکر کنم.. ولی دیگه من نمیزارم دست این عوضیا به تو برسه.. با خودم میبرمت. همه اشتباهاتمم جبران میکنم قول میدم بهت..

بی اختیار با صدای بلند خندیدم.. چه خیالات خامی داشت این آدم. من هیربدی که شبانه روز قلبم براش میکوبید و ول میکردم و میرفتم با این آدمی که یه بار خودش و پست فطرتیش و بهم ثابت کرده؟

  • برو گمشو بیرون دیگه نمیخوام ریخت نحست و ببینم. من با تو جهنمم نمیام عوضی. چی با خودت فکر کردی که پاشدی اومدی اینجا؟ هیربد بیاد ببینه اینجایی زنده ات نمیزاره!

نیشخندی زد و با وقاحت هرچه تمام تر گفت:

  • اون حل شده.. حالا حالاها پیداش نمیشه..

خواستم بگم من همین الآن باهاش حرف زدم.. ولی یهو یادم افتاد هیربد آخر تماس گفت نمیتونم حرف بزنم و قطع کرد.. یعنی چی شده بود که انقدر یهویی گوشی و قطع کرد؟ نکنه این بی وجود عوضی یکی و فرستاده بود که بلایی سرش بیاره؟

درحالیکه تمام بدنم به نبض افتاده بود از استرس اتفاقی که ممکن بود برای هیربد افتاده باشه ..گوشیم و که هنوز تو دستم بود بالا آوردم که دوباره بهش زنگ بزنم و با هجوم آرش به سمتم و ضربه محکم دستش روی دستام گوشی پرت شد رو زمین و باتریش درومد..

وقتی برای جا زدن باتریش نداشتم و از اونجایی که زورمم به این آدم نمیرسید که پرتش کنم بیرون تنها راه نجاتم اون لحظه زنگ زدن به هیربد بود.. برای همین دوییدم سمت هال که با تلفن خونه بهش زنگ بزنم ولی هنوز دستم به تلفن نرسیده بود که لباسم از پشت کشیده شد و من با قدرت دست آرش به دیوار پشت سرم کوبیده شدم.

هنوز فرصتی برای پیدا کردن خودم و مشت و لگد انداختن پیدا نکرده بودم که آرش صورتم و محکم با یه دستش نگه داشت و پشت سرم و کوبوند به دیوار!

یه لحظه یه پرده سیاه جلوی چشمم کشیده شد که زود از بین رفت ولی دیدم هنوز واضح نبود وهمه جا رو تار میدیدم.. درد بدی از پشت سرم تو کل تن و بدنم پیچیده بود.

اتفاقات و درک میکردم.. میدونستم آرش تو یه قدمیم وایستاده و نباید اینجا باشه.. میدونستمباید بندازمش بیرون از خونه ولی هیچ توانی تو دست و پام نبود.. حتی زبونم هم نمیتونستم حرکت بدم .

انگار آرشم همین و میخواست که اینجوری ناتوانم کرد چون وقتی شروع کرد به حرف زدن لحنش هیچ رنگ و بوی پشیمونی نداشت..

  • نه اینکه عاشق چشم و ابروت باشما.. نــــه! کار این پسره واسم سنگینه.. از وقتی فهمیدم تو رو طاق زده واسه خودش کک افتاده تو شلوارم که یه جوری حالش و بگیرم. بیاد ببینه دوست دختر خوشگلش تو خونه اش نیست خیلی بد میشه مگه نه؟

عین آدمای گیج و منگ فقط داشتم به تصویر ناواضحش نگاه میکردم. کاش حداقل این زبون لعنتیم به کار میفتاد و با فحش و بد و بیراه خودم و خالی میکردم.

ضربان قلبم به طرز عجیبی بلند و نامنظم شده بود و من حتی قدرت بلند کردن دستم و فشار دادن قفسه سینه ام و هم نداشتم. اگه فشار دست آرش رو صورتم نبود بی شک نقش زمین میشدم .

خدا خدا میکردم حداقل دستش و برداره چون از این نزدیکی بیش از حدش داشتم روانی میشدم ولی آرش حرف نگاهم و نخوند و نزدیک تر شد..

به جای صورتم شونه هام و محکم نگه داشت و تن بی حس و بی حرکتم و کشوند تو بغلش ..

لباش و چسبوند به پوست گردنم و لب زد:

  • دلم برات تنگ شده بود ..ببخشید نمیخواستم اذیتت کنم.

چشمام و محکم بستم از شدت انزجار.. دستام و با هر سختی و مشقتی که بود بلند کردم و به پهلوش رسوندم تا ازش فاصله بگیرم.. با اینکه هیچ تعهدی نداشتم ولی احساس گناه میکردم از اینکه تو این آغوش اسیر شدم.. هرچقدرم که به میل و اراده خودم نباشه بازم برام آزار دهنده بود.

چشمام وکه باز کردم تاری دیدم از بین رفتن بود.. ولی آرزو میکردم که کاش برای همیشه کور میشدم و صحنه رو به روم و نمیدیدم. کاش چشمام از کاسه بیرون میفتاد و من چهره بهت زده و چشمای خون افتاده هیربد و که وسط هال خشک شده بود نمیدیدم.

در باز خونه که بعد از اومدن آرش نبسته بودم باعث شد که حتی صدای کلید انداختنشم زودتر از اومدنش نشنوم.. هرچند که اگه میشنیدم هم کاری از دستم برنمیومد.

با زمین افتادن دسته کلیدش از بین انگشتاش بالاخره آرش به خودش اومد و با وحشت فاصله گرفت.. چشمای گشاد شده اش که به هیربد زل زده بود نشون میداد که انتظار دیدنش و نداشته و یه جورایی نقشه اش نقش بر آب شده بود…..

تو کمتر از چند ثانیه انگار همه چیز یادش رفت.. همه اهدافی که پاش و به این خونه کشوندهبود و فراموش کرد و من بهت زده بی حس و حرکت و ول کرد و دویید سمت در.. وسط راهم تنه ای به هیربد که عین چوب خشک شده بود و حتی عکس العملی برای فرار آرش از خودش نتونست نشون بده زد و رفت..

منم فقط تونستم با چند تا قدم نصفه و نیمه خودم و به عقب بکشونم و با تکیه به دیوار سرپا وایستادم.. ولی نگاه به اشک نشسته ام حتی برای ثانیه ای از چشمای هیربد کنده نمیشد!

تقریباً یک دقیقه به همون شکل و تو همون سکوت و جو سنگین گذشت.. یک دقیقه ای که برای من به اندازه چندین سال طول کشید.. منی که ضربان قلبم دوباره به مرحله قرص خوردن رسیده بود ولی مگه میتونستم از کنار هیربد رد شم و برم سمت اتاقم.. یا از خودش بخوام برام بیاره؟

هیربدی که کم کم داشت اثرات خشم و نفرت همه وجودش و پر میکرد و من واقعاً نمیدونستم باید چی بهش بگم.. چون هیچ توانی برای دفاع از خودم نداشتم. یعنی میخواست به خاطر همین چند ثانیه ای که من تو آغوش آرش گیر افتاده بودم من و مقصر بدونه؟

آب دهنش و قورت داد و چند قدم اومد سمتم.. دور چشماش یه هاله قرمز بود که به وحشت مینداختم.. همه بدنم میلرزید و دستام داشت یخ میزد.. کاش هیربد میدید که چه عذابی دارم میکشم..

  • حالا دارم میفهمم چرا یهو دیشب دلت برای زن بابات تنگ شد..

مات و مبهوت زل زدم بهش.. منظورش چی بود؟

  • حالا میفهم تو اون مهمونی کوفتی با اون پسره پفیوز چی داشتید ور ور میکردید..

چشمام گشاد شد.. هیربد دیده بود که من با دوست آرش حرف میزنم و چیزی به روم نیاورده بود؟ ای خدا چرا من انقدر بدشانسم که حالا باید تو همچین موقعیتی گیر بیفتم؟ – از اولم هدفت همین بود نه؟ که به این لحظه برسی؟

صداش دورگه و ترسناک شده بود.. تا حالا همچین خشم و عصبانیتی ازش ندیده بودم و انگار این حرکت ناخواسته من بدجوری براش گرون تموم شده بود. آرش به چیزی که میخواست رسید.. ضربه بدی به من و هیربد زده بود بدون اینکه خودش متضرر بشه!

به سختی زبون از کار افتادم و حرکت دادم و فقط تونستم بگم:

  • مگه من چیکار……

انقدر تو حال و هوای خشم خودش بود که انگار اصلاً صدام و نشنید و با همون لحن ترسناک شده و چشمای گشادش ادامه داد:

  • پس همه اون حرفات.. همه اون مهربونیات.. همه اون مظلومیت هات تظاهر بود؟ که سر منو شیره بمالی آره؟؟؟؟ که گند بزنی به باورام؟؟

هیربد هی نزدیک تر میشد و من دلم میخواست تو دیوار پشت سرم فرو برم.. فقط میتونستم خیره بهش سرم و به چپ و راست تکون بدم و زیر لب بگم:

  • نه..

ولی هیربد اصلاً تو شرایطی نبود که صدای ضعیف و بیجون من و بشنوه.. فقط داشت حرفایی که تند تند تو سرش چرخ میخورد و تحویلم میداد..

  • چرا زودتر نفهمیدم که از همون اول هدفت همین بوده؟ مهربونیات فقط تا وقتی بود که اعتماد منو جلب کنی و قضیه بدهیت و اون 30 سالی که باید برام کار میکردی و کنسل کنی.. بعدشم با پولایی که به جیب زدی بزنی به چاک و به ریش من بخندی آره؟؟؟؟؟؟

چی داشت میگفت؟ چی داشتم میشنیدم؟ چرا درست همین لحظه ای که باید سرش جیغ میکشیدم و میگفتم درباره من از این فکرا نکن زبونم بند اومده بود؟ چرا نمیتونستم حرفام و بزنم و لالمونی گرفته بودم؟

هرچند که حق داشتم.. من چه فکری درباره هیربد میکردم و حالا هیربد داشت چه فکرایی درباره ام میکرد.. زبون من بند اومد از شدت بهت و حیرت. چه جوری باید این تعجب و رخوت و دردی که هنوز از سرم تو کل بدنم میپیچید و کنار میزدم و از لا به لای حرفای تلخ و آزار دهنده اش حرفای خودم و به گوشش میرسوندم؟

قبل از اینکه فکر کنم چه جوری میشه از این مخمصه دردناک و عذاب آور خلاص شد هیربد با یه جهش به سمتم اومد.. تمام عصبانیتش و اینبار از دستش به موهای سرم منتقل کرد و موهام و کشید عقب..

«خدایا مرگ من و همین الآن برسون.. التماست میکنم.. قبل از اینکه هیربد کار و به جاهای باریک تر برسونه مرگم و برسون خدااااااااااااااا……» موهام تو مشتش اسیر بود و نعره اش گوشم و کرد کرد:

  • بیشرف من به تو اعتماد کرده بودم.. چه جوری تونستی انقدر پست باشــــــــــی؟؟؟؟؟

دردی که تو سرم بود و حالا به این حرکت بعید و دور از باور هیربد شدیدتر شده بود بالاخره زبونم و باز کرد و از شدت درد جیغ کشیدم:

  • آقا به خدا من هیچ کاری نکـــــــــــردم!

دوباره شده بود آقا.. دوباره شده بود یه آدم ترسناک غریبه که حتی نمیتونستم آقا هیربد صداش کنم. چرا یهو انقدر خشن شد اونم وقتی هنوز مطمئن نبود که من کاری کردم؟ – خفه شــــــــــــو! خودم دیدمت آشغال.. چرا فکر میکردم تو با بقیه فرق داری؟ هااااااااان؟تو هم یه کثافتی مثل همه!

دیگه درد سرم و قلب پر نبضم و فراموش کردم. الآن درد حرفای هیربد خیلی بیشتر از اینا بود ..انقدری که میتونست به طول کامل از پا درم بیاره..

  • من.. من..

  • دیگه جات تو این خونه نیست.. میدونی که جای کثافتا کجاست؟

نمیفهمیدم چی میگه.. نمیفهمیدم میخواد چیکار کنه.. فقط با ترس بهش نگاه کردم که پوزخندی رو چهره سرخ شده از عصبانیتش نشست..

  • بیا تا بهت بگم..

از همون موهام منو کشوند و دنبال خودش برد.. نفسم حبس شد و مرگم و از خدا خواستم..

کاش دستم میشکست و در و برای اون آرش بی همه چیز باز نمیکردم..

فکر میکردم میخواد بره سمت پله ها ولی من و کشوند سمت در ورودی که یهو وسط راه وایستاد.. سرم و بلند کردم و با چشمای پر از اشکم زل زدم بهش که ببینم چرا وایستاد .. از همونجا خیره شده بود به میز چیده شده تو آشپزخونه.. فشار پنجه هاش که دور موهام بیشتر شد صدام و بلند کرد:

  • آآآآآآآآآخخخخخ..

سرش و چرخوند سمتم و پر حرص گفت:

  • عیشتون و بهم زدم آره؟ برنامه ها داشتید با هم. تو خونه من!!!! پس بیخود نبود که جلو جلو زنگ زدی آمارم و بگیری که ببینی کی میام.

سرش و بهم نزدیک تر کرد..

  • ولی اینجا رو رودست خوردی.. من دیگه انقدر احمق نبودم که گول اون تصادف ساختگی رو بخورم و خودم و علافش کنم تا تو با دوست پسر حرومزاده ات خوش بگذرونی. فهمیدم تو این خونه یه خبرایی هست!

راه افتاد سمت در ورودی من عاجزانه زجه زدم:

  • وایستا تو رو خدا.. کجا داری میبری منـــــــــــو؟ من اون میز و برای خودمون چیــــــــــدم.. من.. من اصلاً روحمم خبر نداشت که داره میاد!

  • اگه اینجوریه گه خوردی در و براش باز کردیییییییییییی!!!!!!

  • فکر کردم.. فک.. کردم تویی.. به خدا….. فکر کردم تویییییییی!

به هق هق افتاده بودم و نمیتونستم درست و حسابی حرف بزنم.. ولی با هر جون کندنی بودمنظورم و میرسوندم که انگار هیربد فکر چیزی که دیده بود و میخواست باور کنه نه حرفای منو..

  • آره.. آره تو راست میگی.. به زور اومده بود. تو هم که نمیخواستی.. نمیخواستی و اونجوری با آرامش تو بغلش بودی آره؟ خیلی پستی آنا.. خیلــــــــــــی!

به حیاط که رسیدیم و سوز سرمای بیرون تو تنم نشست کپ کردم. انقدری که دیگه نتونستم حرفی از ضربه آرش به سرم بگم.

درد قلبم طاقت فرسا شده بود و دیگه توانی برای توضیح دادن نداشتم. الآن من هرچی که میگفتم هیربد فکر میکرد دارم بهانه میارم تا کار بدم و توجیه کنم. پس چه جوری باید حرفم و بهش میفهموندم؟

از همون موهام من و هول داد رو زمین و داد کشید:

  • من یه آدم پست و نمک به حروم و تو خونه ام نگه نمیدارم. اون موقعی که به زور پات و اینجا بند کردم.. فکر کردم آدمی.. فکر کردم ارزشت خیلی بالاتر از این حرفاست.. ولی الآن میبینم اشتباه میکردم. شاید اون موقع واقعاً پاک بودی.. ولی الآن شدی یکی از همون آدمایی که همیشه ازشون فرار میکردم. پس انقدری ارزش نداری که باهام زیر یه سقف باشی .تا صبح همینجا می مونی.. بعدشم گورت و برای همیشه از این خونه گم میکنی و میری پیش همون دوست پسر بی همه چیزت!

جلوی چشمای ناباور من روش و گرفت و رفت سمت خونه.. من موندم و حیاط سرد و چشمایی که مدام پر و خالی میشد و هق هق بی صدای گلوم و سر پر درد و قلبی که هر لحظه امکان داشت از کار وایسته!

ولی دلم نمیخواست هیچ تلاشی برای دوباره به ضربان افتادنش بکنم.. شاید بهترین کار همین بود.. بزارم وایسته تا خلاص شم از بار همچین تهمتی!

هیربد بد کرد باهام.. ولی حقم داشت. هرکس دیگه ای هم که جاش بود و اون صحنه رو میدید دیوونه میشد.. چه برسه به هیربدی که نمیدونم چی تو گذشته اش بوده و آدمایی رو دیده که انقدر ریشه اعتمادش سست بود!

دم عمیق و لرزونی کشیدم و بازدمم و بریده بریده بیرون فرستادم و با گریه ولی صدای آروم وبی جون زار زدم:

  • خدایااااااا بکش منو خلاص شم از اینهمه بدبختــــــــی!

×××××

در هال و محکم کوبیدم و رفتم تو.. دیوونه شده بودم وخودمم این و خوب میفهمیدم.. ولیبدبختی اینجا بود که هیچ توانی برای کنترل خودم و خشمم و این رفتارم نداشتم .

اصلاً دیگه چه دلیلی برای کنترل کردنم وجود داشت؟ اگه تا الآنم این کار و میکردم فقط به خاطر آنا بود که اونم همین چند دقیقه پیش جلوی چشمام نابود شد و از بین رفت.

با قدم های بلند راه افتادم سمت آشپزخونه و بدون مکث ساعدم و کشیدم رو میز و با نعره ای که از خشم کشیدم همه ظرفایی روی میز و ریختم پایین. صدای بلند شکسته شدن ظرفا اعصابم و بیشتر تحریک کرد و اینبار رفتم سراغ قابلمه های روی گاز و همه اشون و بلند کردم و کوبیدم رو زمین.

نفسام عمیق و خشدار شده بود وتمام تنم نبض میزد.. فکم انقدر سفت بود که احساس میکردم دندونام میخواد خورد بشه..

میدونستم درجه دیوونگیم لحظه به لحظه داره بیشتر میشه ولی اگه این کارا رو نمیکردم مجبور بودم این عصبانیت و سر اون دختری که پرتش کردم بیرون خالی کنم. یه صدایی بهم میگفت حقشه.. ولی انگار اعضای بدنم از اون صدا پیروی نمیکردن..

نگاهی به انگشتام که خونی شده بود انداختم.. یادم نمیومد که با چیزی بریده باشمش ..سوزشی هم نداشت و این و گذاشتم به حساب اینکه عصبانیتم به حس های دیگه ام اجازه نمیده فعالیت کنن!

از آشپزخونه زدم بیرون که برم تو اتاقم ولی با چیزی که نزدیک هال رو زمین دیدم اخمام درهم شد و راهم و به اون سمت کج کردم.

نزدیکش که شدم تازه فهمیدم گوشی آناست و باتریشم از توش درومده و کنارش افتاده..

وضعیت فکر و ذهنم آشفته ودرهم بود ولی دیگه اینو میتونستم تشخیص بدم که گوشی با یه افتادن معمولی از دست به این حال و روز درنمیاد و حتماً باید با ضربه محکمی پرت شده باشه!

اهمیتی ندادم.. دیگه مهم نبود. دیگه هیچ چیز اون آدم برام مهم نبود. تنها چیزی که اون لحظه داشت تو سرم جولون میداد همون صحنه منزجر کننده ای بود که دیدم. به هرچیزی که میخواستم فکر کنم اون زودتر خودش و نشون میداد و نمیذاشت فکرم درگیرش بشه.

نگاهم و از گوشیش گرفتم و چرخیدم برم که دومین چیزی که ابروهام و از تعجب درهم میکرد جلوی چشمام جون گرفت.. این دیگه مثل یه باتری از گوشی در اومده در نظرم بی اهمیت نبود که رفتم سمتش و ذهنم و وادار کردم واسه چند ثانیه اون صحنه رو از خودش دور کنه.

رو یه تیکه از دیوار سفید هال لکه ای افتاده بود که کاملاً از اون فاصله قابل تشخیص بود ولینمیتونستم بفهمم چیه.. برام عجیب بود. یعنی لحظه ورودم انقدر از خود بیخود شده بودم که متوجهش نشدم؟

به یه قدمی دیوار که رسیدم دیگه احتیاجی به زمان نداشتم برای تشخیص اون لک.. خون بود که دیوار و قرمز کرده بود.. ولی چرا؟ خون کی بود؟ هنوز خشک نشده بود و تازگیش نشون میداد که مال همین چند دقیقه پیشه..

نگاه بهت زدم به دست راستم کشیده شد و خونیی که سر انگشتام و قرمز کرده بود. با اونیکی دستم یه کم خونا رو کنار زدم تا زخم دستم و پیدا کنم ولی زخمی در کار نبود.. اون خون اصلاً خون من نبود. از یه جای دیگه و توسط یه شخص دیگه به دست من و لابد به این دیوار چسبیده بود..

احتیاج به زمان زیادی برای فکر کردن نداشتم.. مگه تو این چند دقیقه دستم و به کجا زده بودم به جز سر آنالی؟ مگه به این دیوار تو این ارتفاع چی میتونست برخورد کنه به جز سر آنالی؟ یعنی.. یعنی این خون.. خون آنالی بود؟ به سرش ضربه خورده بود که اونجوری بی حس و بی جون تو دستای اون عوضی بی ناموس مونده بود و نمیتونست تکون بخوره؟ اون ..

حمال پست فطرت سرش و کوبونده بود به دیوار؟

من چی کار کردم؟ ای خدا من چیکار کردم؟ چرا نتونستم واسه چند دقیقه جلوی عصبانیتم وبگیرم و ازش توضیح بخوام؟ چرا دوباره دیوونه شدم؟ چراااااااا..

لعنت به من.. لعنت به اون شوکه شدن و عصبانیت بی موقع ام که حتی نتونستم جلوی اون پسره بیشرف حرومزاده رو بگیرم که حالا اینجوری مثل خر تو گل گیر نکنم!

با قدم های بلند دوییدم سمت حیاط.. بر فرض که به سرشم ضربه نخورده بود.. من تو این هوا چرا همینجوری ولش کردم و برگشتم تو خونه؟ چه گندی زدم؟ چه غلطی کردم؟ خدایا به دادم برس!

در و باز کردم و با هول دو سه تا پله رو پریدم پایین و نگاهم و دوختم به همونجایی که آنا رو انداختم رو زمین.. ولی نبود.. هراسون و وحشتزده سرم و به دور و بر چرخوندم که دیدمش ..چسبیده به دیوار خونه نشسته بود و تو خودش مچاله شده بود.. دقیقاً مثل قلب من که حس میکردم هر لحظه فشرده تر میشه..

قدم هام و به سمتش تند کردم و کنارش رو پاهام نشستم.. صدای نفسای عجیب غریبش وحشتم و بیشتر کرد.. دستم و گذاشتم رو شونه اش و با نهایت شرمندگی صداش زدم:

  • آنا؟

انقدر بی جون و ناتوان شده بود که با فشار کم دستم رو شونه اش تکون خورد و داشت نقشزمین میشد که محکم گرفتمش.. چشماش بسته بود و نفس نفس میزد.. فقط یه لحظه حواسم پی دستش رفت که داشت سینه اش و فشار میداد و صدای زیر لبی و نافهمونش و شنیدم که فقط کلمه قرص و از توش تشخیص دادم!

دنیا رو سرم خراب شد.. مسئله مهم تر از ضربه ای که به سرش خورد بیماری قلبیش بود که هیچ جایی از ذهنم و درگیر نکرده بود و من تازه داشتم به عمق غلطی که کردم پی میبردم.

دیگه معطلش نکردم تا با دست دست کردنم بیشتر از خودم منزجر بشم.. تن سرما زده و لرزون آنا رو توی دستام بلند کردم و راه افتادم سمت خونه. زیر لبم بدون اینکه اختیاری از خودم داشته باشم باهاش حرف میزدم. هرچند تو حالی نبود که بخواد حرفام و بشنوه و بفهمه..

  • آنا؟ آنالی من صدامو میشنوی؟ بمیرم برات.. بمیرت برات ببخشید. غلط کردم آنا. نفهمیدم چیکار دارم میکنم.. به خدا دیوونه شدم یه لحظه.. آنا تو رو خدا یه چیزی بگو.. آنالی ..

عزیزدلم؟؟؟؟ آنالی من….

انتظارم بیخود بود هیچ صدایی از آنا به جز صدای نفسای نصفه و نیمه و خشدارش در نمیومد.. نفسایی که هر کدوم من و یه کم بیشتر از قبل به سمت نابودی میکشوند ..

آنا رو بردم تو اتاقش.. خوابوندمش رو تخت و با اضطرابی که کمتر تجربه اش کرده بودم ازتو کشوی میزش قوطی قرصش و درآوردم.

تا حالا هیچوقت تو زندگیم انقدر احساس حماقت نکرده بودم.. حتی تو گذشته های پر از گند و کثافتم هم همچین اتفاقی نیفتاده بود که تا این حد از خودم متنفر بشم.. انقدری که دلم میخواست تمام قرصای آنا رو به جای خودش تو حلق خودم بریزم و راحت بشم از اینهمه عذاب وجدانی که یقه ام و چسبیده بود.

یکی از قرصا رو گذاشتم تو دهنش.. پارچ اتاقش خالی بود.. لیوانش و برداشتم و از شیر آب روشویی اتاقش پر کردم و رفتم بالا سرش..

دستم گذاشتم پر سرش تا بلندش کنم که صدای ناله اش بلند شد:

– آخخخخخخ..

آنا درد میکشید ولی من چشمام و محکم بستم و به جای سرش پشت گردنش و گرفتم تا دستم رو زخم سرش که هنوز نمیدونستم در چه حدیه نباشه ..

یه کم نیمخیزش کردم و آب و به خوردش دادم.. به پهلو خوابوندمش و خودمم نشستم لبه تختش.. دستم و گذاشتم رو کتفش و مشغول ماساژ سمت چپ بدنش شدم و با اونیکی دستم اشکاش و از رو صورتش کنار زدم..

چهره اش که از درد جمع شده بود کم کم داشت به حالت عادی برمیگشت و رنگ صورتشاز اون سفیدی مطلق خارج میشد. ولی هیچکدوم از اینا من و آروم نمیکرد. هنوز دلم میخواست یه چیزی برمیداشتم و خودم و خلاص میکردم از این همه ننگ و بدبختی ..

ولی اگه من میمردم آنا میخواست چیکار کنه؟ از دست گرگایی مثل اون آرش بیشرف به کی باید پناه میبرد؟ هرچند که منم نتونستم حامی خوبی براش باشم.. خودمم واسه چند دقیقه شده بودم یکی از همون گرگا! با این تفاوت که آنا از بقیه انتظار داشت که تبدیل شن به یه حیوون درنده و از من انتظار نداشت!

یه کم که گذشت و صدای نفساش آروم تر شد فکر کردم خوابیده ولی ناله وار و زمزمه مانند گفت:

  • هیربــــــــــد؟

دستام مشت شد با شنیدن صدای گرفته و لرزونش.. پایین تخت رو زمین نشستم و خیره شدم به صورت بی رنگ و روش..

  • جانم؟

پلکاش و از هم فاصله داد.. چشماش هنوز خیس بود..

  • چرا .. چرا اینجوری کردی.. باهام؟

دستی زیر چشماش کشیدم تا اشکاش بیشتر از این من و از خود بی خود نکنه..

  • دست خودم نبود آنا.. رفتارم دست خودم نبود. دیوونه شده بودم. نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.

  • من.. من اگه میخواستم.. با اون عوضی.. برم! تو.. تو این خونه باهاش.. قرار نمیذاشتم! به خدا.. چشم.. چشم دیدنش و ندارم هیربد.. چرا فکر کردی که..

هرچی بیشتر با اون زاری و ناتوانیش حرف میزد من بیشتر از خودم شرمنده میشدم. دستای سردش و تو دستام گرفتم و وسط حرفش پریدم:

  • میدونم آنا.. گفتم که اشتباه کردم. خون جلوی چشمام و گرفته بود..

مکثی کردم و با لحنی که سعی داشتم همه احساس شرمندگیم و به نمایش بزاره گفتم:

  • معذرت میخوام ..

میدونستم با دوبار ببخشید و اشتباه کردم دلخوری آنا برطرف نمیشه.. ولی حرف دیگه ای به زبونم نمیومد. دستی با کلافگی به صورتم کشیدم و گفتم:

  • اون بی وجود سرت و زد به دیوار؟

چشماش بیحال بسته بود و فقط سرش و آروم پایین آورد.. تو دلم فحشی نثار اون بی همه چیزکردم و بلند شدم.. تخت و دور زدم و رفتم پشت سرش..

موهاش و کنار زدم و مشغول بررسی شدم.. پشت سرش باد کرده بود روش خون خشک شده بود.. خونریزیش ولی بند اومده بود. من که نمیفهمیدم وضعیتش تا چه حد خطریه واسه همین دوباره صداش کردم:

  • آنا؟

صدای هوم کشدارش و که شنیدم گفتم:

  • خیلی درد داری؟ سرگیجه و حالت تهوع هم داری؟ بیحال نالید:

  • خوابم .. میاد! یه کم.. یه کم بخوابم. بعدش.. میگم همه چیو.. تو رو خدا!

چیزی نگفتم تا بخوابه ولی نمیتونستم همونجوری ولش کنم اونم وقتی تا چند دقیقه پیش داشت تو دستام از بین میرفت.. از اتاق رفتم بیرون که زنگ بزنم دکتر بیاد بالا سرش .

تا خیالم از بابت سلامتیش و اون ضربه ای که به سرش خورده راحت نمیشد نمیتونستم منتظر بشینم تا بیدار شه و برام تعریف کنه.

هرچند که هیچکدوم از این کارا و نگرانی هام رفتار زشت و احمقانه ام و توجیه نمیکنه. منباید همون لحظه ای که آنا بهم احتیاج داشت و میخواست مرهم دردی باشم که اون عوضی به جونش انداخته بود.. دردش و با حرفا و رفتارم بدتر کردم. حالا زمان میبرد تا دوباره براش میشدم همون هیربد قابل اعتماد!

بعد از تماس به دکتر یه شماره دیگه گرفتم و گوشی و گذاشتم دم گوشم.. تمام بدنم منقبض شده بود از حرص و عصبانیت.. وقتی صدای الوش تو گوشی پیچید بی معطلی گفتم:

  • یکی و میخوام برام پیدا کنی.. به اسم آرش قربانی! یه دوست داره به اسم شهریار پژوهش ..

آدرس مغازه اش و برات میفرستم. اگه لازم شد ازش حرف بکش.

  • چشم آقا!

تماس قطع کردم و برگشتم تو اتاق آنا.. تا وقتی دکتر میرسید باید پیشش میموندم و حواسم و جمع نفساش و ضربان قلبش میکردم. امشب به اندازه کافی از خودم بیشعوری و بی مسئولیتی نشون داده بودم. دیگه نمیخواستم با یه اشتباه دیگه وضعیت رابطه امون و خطری تر کنم!

×××××

چشمام و که باز کردم حال بهتری داشتم.. دردای قفسه سینه و سرم کمتر شده بود و نفسام راحت تر میرفت و میومد ..یعنی چند ساعت خواب انقدر تاثیر داشت تو حال آدم؟

هوا تاریک بود و این یعنی هنوز صبح نشده بود.. ولی گلوی خشک شده ام نمیزاشت دوبارهچشمام و رو هم بزارم و بخوابم ..

رو تخت نیمخیز شدم تا برم از پایین برای خودم آب بیارم ولی تازه اون موقع متوجه شدم که یه چیزی رو دستمه که با نیمخیز شدنم جا به جا شد.

تو اون تاریکی و با ذهن خوابالودم اولین چیزی که به ذهنم رسید حیوونی مثل موش بود و با همین فکری جیغی از ترس کشیدم که همون لحظه سنگینیش از رو دستم برداشته شد و تو ثانیه ای اتاق با نور چراغ خواب کنار تخت روشن شد و من تازه چهره بهت زده و چشمای سرخ هیربد و تشخیص دادم که رو زمین پایین تخت نشسته بود.

  • چیه آنا؟ خواب دیدی؟

تازه فهمیدم که سر هیربد رو دستم بود.. ولی فهمیدنش آرومم نکرد.. بیشتر آشفته شدم با یادآوری همه اتفاقات امشب و دردایی که تو جونم افتاد.

بدون اینکه بخوام لبام از دو طرف آویزون شد و همزمان با جاری شدن اولین قطره های اشک از چشمام صورتم و با دستام پوشوندم و زار زار گریه کردم. انگشتام که رو پیشونیم بود تازه متوجه باندی شدم که دور سرم بسته شده بود.. یعنی کار هیربد بود؟ خودش داغ میزاره رو دلم و خودش میشه مرهم؟

وسط گریه کردنم صدای کلافه هیربد تو گوشم نشست..

  • بسه آنا.. تو رو به هرکی میپرستی بسه! کم امروز زجر و مصیبت کشیدی حالا داری تکمیلش میکنی؟

دستام و از رو صورتم برداشتم و دلیل اصلی گریه ام و به زبون آوردم:

  • ازت انتظار نداشتم.. واقعاً نداشتم!

یه کم با شرمندگی به صورتم خیره شد و بعد بلند شد و لبه تخت نشست.. برای توجیه خودش گفت:

  • من که از چیزی خبر نداشتم آنا..

  • الآنم نداری! من که چیزی برات تعریف نکردم پس چه جوری یهو آروم شدی؟

اخماش درهم شد.. میدیدم که خودشم داره عذاب میکشه از رفتار امشبش شاید حتی بیشتر از من.. ولی باید جواب این قلب شکسته وپاره پاره شده من و میداد..

  • وقتی برگشتم خونه.. اول.. اول گوشیت و دیدم که پرت شده بود رو زمین و باتریش درومده بود. بعدشم ..لکه خون روی دیوار و انگشتای خونی خودم.. فهمیدم یه چیزی این وسط اشتباهه.. فهمیدم علت اینکه اونجوری تو بغل اون بی همه چیز مادر*** آروم گرفته بودی از لذت و آرامش نبود. به خاطر ضربه ای بود که به سرت خورده! همینا.. همینا کافیبود برام که بفهمم چقدر اشتباه کردم و چقدر بد قضاوت کردم.

صدای دورگه شده اش سرعت ریختن اشکام و بیشتر میکرد. کاش انقدر مظلوم نمیشد تا منم بهش حق ندم. کاش مثل همیشه با جدیت و خونسردی اعصابم و خورد میکرد و منم هرچی دلم میخواست بهش میگفتم تا بلکه یه کم آروم بشم.. ولی حالا.. با این تن صدای آروم و پشیمونش چی میتونستم بگم؟

  • نمیخوام منو ببخشی آنا.. چون اگه خودمم بودم نمیبخشیدم. ولی یه جوری راضیت میکنم که اتفاق امشب برات جبران بشه..

دوباره به چشمام خیره شد و اینبار با جدیت بیشتری گفت:

  • حالا بگو اون بی وجدان چیکار کرد باهات؟

با اینکه دیر بود برای تعریف کردن ولی گفتم. گفتم تا بیشتر از این عذاب نکشیم.. گفتم چه حرفایی بهم زد و منو چه جوری تو بغلش اسیر کرد.. حتی اینم گفتم که براش نقشه کشیده بود تا دیرتر برسه.. گفتم که به خاطر عشق و عاشقی نیست و میخواد فقط ضربه بزنه.. تا شاید هیربد بتونه کاری کنه تا دوباره پای اون عوضی تو خونه باز نشه و تن و بدن من و نلرزونه. بعد از تموم شدن حرفام هیربد که برای ثانیه ای نگاهش و از صورت خیسم نمیگرفت و لحظه به لحظه ناراحت تر میشد از شنیدن ماجرا.. یه کم خودش و بهم نزدیک کرد و منو کشوند تو بغلش.

هنوز ازش دلخور بودم ولی توانی هم برای پس زدن اون آغوش تو خودم نمیدیدم. برعکس تجربه چندش آور و زننده ای که با آرش داشتم اینیکی بدجوری داشت به روح و روانم انرژی میداد..

نفس عمیقی کشیدم و عطر هیربد و استشمام کردم و گفتم:

  • وقتی اومدی.. اولش خیلی خوشحال شدم چون.. چون از شر اون عوضی خلاص میشدم ..ولی.. ولی وقتی به خودم اومدم و دیدم تو چه موقعیتی هستم دنیا رو سرم خراب شد .بهت حق میدادم که شوکه و عصبانی بشی ولی.. انتظار داشتم که اول حرفام و بشنوی بعد حکمت و صادر کنی. شیش ماه اعتماد کم چیزی نبود که تو یه لحظه بخواد از بین بره..

فشار دستاش دور بدنم  بیشتر شد.. صداش و تا حالا انقدر شرمنده و خجالتزده نشنیده بودم..

  • آنا.. من آدم انحصار طلبی ام.. یا چه میدونم.. مغرور.. خودخواه! هرچی که دوست داری اسمش و بزار.. تو این چند سالم دخترای زیادی تو خونه و زندگیم نبودن که یه سری مسائل برام عادی بشه و راحت از کنارش رد بشم. اصولاً عصبانی نمیشم ولی وقتی موضوع مربوط به مهمترین مسائل زندگیم باشه.. کسی جلودار عصبانیتم نیست. اشتباه کردم خودمم قبول دارم ..

بازم ازت معذرت..

  • من نمیخوام ازم معذرت بخوای.. فقط.. یه کاری کن که هر روز ترس و وحشت این و نداشته باشم که یکی پشت در وایستاده و میخواد یه بلایی سرم بیاره.

  • نمیزارم.. خودمم تا اون عوضی رو سر جاش ننشونم خیالم راحت نمیشه.. باید بفهمه اومدن به حریم خونه من و غلط زیادی کردن چه عواقبی داره.

علی رغم میلم و فقط به خاطر اینکه حیا به خرج بدم از تو آغوش هیربد بیرون اومدم و زل زدم به دستام که صداش و شنیدم:

  • چیزی نمیخوای برات بیارم؟

  • یه لیوان.. آب فقط!

  • باشه الآن..

بلند شد بره که مکث کرد و دوباره پرسید:

  • گشنه ات نیست؟ میخوای یه چیز درست کنم بخوری؟

  • نه مرسی!

ولی یهو با خودم فکر کردم چرا گفت چیزی درست کنم مگه غذا نداشتیم؟ – ش.. شما شام خوردی؟ غذا درست کرده بودم!

نگاهش به جای صورت من یه کم به در و دیوار خیره شد و بعد زل زد به زمین..

  • گفتم که وقتی عصبانی بشم چیزی جلودارم نیست..

تازه یادم افتاد که وقتی تو حیاط بودم چون پنجره آشپزخونه هم به حیاط باز میشد صدای داد و بیداد هیربد و شکستن ظرف و ظروف و شنیده بودم.. احتمالاً قابلمه غذا هم به سرنوشت ظرفا مبتلا شده بودن.

لبخند بیجونی زدم و گفتم:

  • آره گفتی.. لابد تو اون شرایطم من و به شکل ظرف و ظروف میدیدی!

نفس عمیقی کشید و بدون حرف رفت بیرون.. نمیخواستم تو این ماجرای تلخ هیربد و مقصر صد در صد بدونم چون خودمم به نوبه خودم مقصر بودم.. ولی به این زودی فراموشم نمیشد و این یه کم کار و سخت میکرد!

هیربد با یه لیوان آب برگشت و داد دستم.. آب و که خوردم تشکری کردم که باز با کمک هیربد رو تخت دراز کشیدم..

  • بگیر بخواب که صبح باید بریم بیمارستان..

چشمای نیمه بازم کامل باز شد..

  • برای چی؟

  • برای عکس گرفتن از سرت.. دکتر گفت اینجوری نمیتونه تشخیص بده!

اینبار با حیرت بیشتری گفتم:

  • دکتر خبر کرده بودی؟

  • آره تو خواب بودی.. اومد یه سرمم وسط کرد رفت.

هنوز باورم نشده بود واسه همین دستم و از زیر پتو بیرو آوردم و آستین لباسم و دادم بالا که با دیدن چسب زخم روی ساعدم فهمیدم هیربد راست میگه..

  • این تلافی بود؟

تو تاریک و روشن اتاق زل زدم به صورت آرومش..

  • چی؟

  • اینکه به حرفم اعتماد نکردی و تا دستت و ندیدی باورت نشد دارم راست میگم!

لبم و به دندون گرفتم قصدم واقعاً این نبود.. ولی برای اینکه خیال هیربد نسبت به این قضیه خیلی هم راحت نباشه زبونم به متلک باز شد..

  • همچین حرکتی واسه تلافی کارت خیلی ساده نیست؟

  • پس دنبال یه تلافی بزرگتری..

شونه هام و انداختم بالا..

  • دنبالش نیستم.. ولی اگه موقعیتش پیش بیاد نه نمیگم.

هیربد سری به تایید تکون داد و حین بیرون رفتن از اتاق گفت:

  • اگه اینجوری آروم میشی اشکال نداره من راضیم.. شب بخیر!

رفت و منم بدون فکر کردن به فردا و فرداهای دیگه چشمام و بستم.. دیگه ذهنم گنجایش هیچ چیزی رو نداشت برای اون شب تکمیل تکمیل بودم!

*

لباسام و که پوشیدم کیفم و برداشتم و رفتم بیرون.. همون موقع هیربدم از اتاقش بیرون اومد و من و که حاضر و آماده دید سری به تایید تکون داد و گفت:

  • میرم ماشین و روشن کنم.

چیزی نگفتم و دنبالش راه افتادم ..از صبح که بیدار شدیم و وسط ظرف و ظروف شکسته آشپزخونه صبحونه خوردیم بعدشم حاضر شدیم که بریم بیمارستان جو سنگینی بینمون حاکم بود. تلخی اتفاقات دیشب هنوز تو وجود جفتمون نمایان بود.

هرچند که اینبار نگاه من به هیربد سرشار از دلخوری بود و نگاه هیربد پر از شرمندگی.. ولی بالاخره نمیشد از همه مسائل ساده رد شد و زود کوتاه اومد. هیربد باید میفهمید که کنترل نکردن عصبانیتش تو همچین مواقعی و پایه های سست اعتمادش ممکنه براش گرون تموم شه.

*

کارای عکسبرداری و صبر کردن برای حاضر شدنش و نشون دادنش به دکتر تا ظهر طول کشید و وقتی دکتر گفت عکسا مشکلی نداره از اتاقش اومدیم بیرون که هیربد سوییچ و گرفت سمتم و گفت:

  • برو بشین تو ماشین من برم صندوق بیام..

قبل از اینکه سوییچ و بگیرم با تردید گفتم:

  • میشه یه چیز بگم؟ یعنی ..قول میدی نه نگی؟ یه کم فکر کرد و با اخمای درهم گفت:

  • از قول دادن الکی خوشم نمیاد شاید مجبور شدم بگم نه!

میدونستم تا شبم اونجا وایستادم همچین قولی نمیده برای همین گفتم:

  • هزینه بیمارستان و با پول من حساب کن.. یعنی.. از همون کارتی که اون روز بهم دادی..

سرم پایین بود و منتظر شنیدن جوابش ولی انتظارم طولانی شد و چیزی به گوشم نرسید.. تا اینکه سرم و بلند کردم و به محض دیدن چشمای عسلی غرق خونش بی اختیار یه قدم به عقب برداشتم و گفتم:

  • چیه؟

  • این حرفات دیگه یه کم زیادی نیست؟

  • مگه حرف بدی زدم؟

  • من اون حساب و برات باز نکردم که واسه هر خرجت بهش دست بزنی.. تو هنوز تو خونه منی پس خرج و مخارجتم با منه..

  • پس اون حساب و ببند. دلم نمیخواد از این به بعد با کوچکترین مسئله ای فکر کنی که من خیالم از بابت پول راحته و هرکاری دلم بخواد میتونم بکنم.. چه فایده ای داره وقتی بازم نمیزاری از پولش خرج کنم؟

یه کم همونجا وایستاد و زل زد بهم.. میتونستم کلافگیش و تشخیص بدم و خدا خدا میکردم تو این بیمارستان حالا یهو داد و بیداد راه نندازه که بدون حرف دستش و به سمتم دراز کرد و دستم وگرفت.. سوییچ و با حرص و عصبانیت گذاشت تو مشتم و با صدای دورگه شده اش گفت:

  • دیگه نمیخوام چیزی بشنوم .. برو تو ماشین تا بیام!

خودشم با قدم های بلند و محکمش تو راهروی بیمارستان راه افتاد و من درحالیکه دستام مشت شده بود از عصبانیت تو دلم غر زدم:

« زورگوی اعصاب خورد کـــــــــــن! آخه کی میخوای یه کم ملایمت از خودت نشون بدی؟ عوض اینکه من طلبکار باشم به خاطر ترسی که دیشب تو دلم انداختی تو طلبکاری؟ ای خدا چرا انقدر این بنده ات پرروئه؟»

*

بیست دقیقه ای بود که تو ماشین نشسته بودم تا اینکه بالاخره هیربد سوار شد و بعد از پوف عصبی و حرصی ای که کشید گفت:

  • دختره انگار رو دور کند بود ..دو ساعت طول میکشید تا حساب کتاب کنه.. آخه یکی و بزارید که وارد باشه و کار مردم و راه بندازه دیگه!

خوب میفهمیدم که این غر زدنش به خاطر اون دختره مسئول صندوق نیست.. به خاطرکلافگی و عصبانیتیه که از خودش داره.. اونم سر همون اتفاق دیشب.

تو این بیست دقیقه ای که تو ماشین نشسته بودم خیلی فکر کردم.. به اینکه من نباید بزارم آدمایی مثل آرش تو زندگیمون و رابطه امون تاثیر بزارن .من که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم به جز هیربد ..نمیخواستم بزارم اونم انقدر راحت از دستم بره .

نباید یادم میرفت که من خودم بهش قول داده بودم.. که بهش کمک کنم. اینکه بعد از هر اتفاقی دلخور و ناراحت بشم و تا مدت ها باهاش حرف نزنم که معنیش کمک کردن نیست! هیربد باید یاد میگرفت که به آدما اعتماد کنه و با یه وزش باد تغییر مسیر نده.. در حال حاضرم تو زندگیش کسی به جز من نبود.. پس باید خودم بهش یاد میدادم.

شاید مسئله دیشب چیز کوچیکی نبود که زود فراموش بشه.. ولی حداقل میتونستم یه کم از ذهنم پسش بزنم و یه فرصت دوباره به جفتمون بدم.

هیربد که ماشین و روشن کرد و راه افتاد بی اختیار گفتم:

  • گشنمه!

با تعجب نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

  • الآن میرسیم خونه..

یه کم سرتق و بهانه گیر شدم..

  • من سرم درد میکنه نمیتونم غذا درست کنم!

ابروهاش لحظه به لحظه بالاتر میرفت.. ولی انقدر متعجب نبود که از جواب دادن بمونه..

  • اون موقع ها که مثل وروره جادو پشت سر هم حرف میزنی و رو اعصاب من رژه میری سرت درد نمیکنه؟ فقط واسه غذا درست کردن مشکل داری؟ میدونستم رو این مسئله حساس شده که با پررویی گفتم:

  • چرا خسیس بازی درمیاری اصلاً بریم یه جا غذا بخوریم مهمون من.. پول که دارم.

نفس عمیقی از بینیش کشید و انگشت اشاره اشو آورد بالا..

  • آنا.. اگه یک بار دیگه راجع به اون پول و حسابی که برات باز کردم حرفی بزنی و اعصاب منو..

قبل از اینکه جمله اش و کامل کنه انگشت اشاره اش و تو مشتم گرفتم و دستش و آوردم پایین..

  • خیلو خب.. توهم که اعصابت چینی ترک خورده اس فوری خورد میشه!

نگاهش میخ دستم بود که همچنان انگشتش و نگه داشته بود و خیلی سریع حالت اخم وعصبانیت از نگاهش رفت.. دستش و از تو دستم بیرون کشید وخودش دستم و نگه داشت ..

مات این حرکت عجیبش شدم که یهو پوست دستم با تماس لبش داغ شد.

تماس کوتاهی بود و زود فاصله گرفت ولی همونم قلب بی جنبه من و چنان زیر و رو کرد که دلم میخواست محکم بغلش کنم و به خودم فشارش بدم.

به همین راحتی با یه بوسه کوچیک میتونست همه دلخوری ها رو از وجودم پاک کنه ولی دق میداد تا انجامش بده و حتماً باید به مرحله آخر میرسید..

سکوت طولانی شده ماشین و بلاخره هیربد شکست و گفت:

  • کجا بریم غذا بخوریم؟

با یاد دوران دانشجوییم و گردش و تفریحات دوستانه ام گفتم:

  • من یه جایی و میشناسم.. البته از این باکلاس ماکلاسا نیستا.. ولی غذاهاش خیلی خوشمزه اس.

  • میریم همونجا..

با لبخندی که رغبتی برای جمع کردنش نداشتم صاف نشستم و چشمم و دوختم به خیابون .بعضی وقتا فراموش کردن و کوتاه اومدن میتونست خیلی بهتر و مفید تر باشه برای هر رابطه ای.. منتها به شرطی که برای طرف مقابل تبدیل به عادت نشه..

من اگه این حجم از پشیمونی رو تو نگاه هیربد نمیدیدم و قول دیشبش برای جبران و نمیشنیدم هیچوقت به این زودی سعی نمیکردم که اوضاع رو به شکل قبل برگردونم.. ولی وقتی میدیدم دور شدن از هیربد تو این شرایطی که خیلی بهش احتیاج داشتم ظلمه در حق خودم باید تلاش میکردم که نزدیکش بمونم. بدون فکر کردن به آینده ای که هیچ کدوم نمیدونستم چه تقدیری برامون رقم میزنه!

*

  • بخشیدی منو؟

نگاهم و از نمک پاش روی میز رستوران گرفتم و زل زدم بهش.. دلم میلرزید برای نگاهش .

به زبون نمیاورد ولی اینبار زبون نگاهش و خیلی خوب میفهمیدم .

حالت التماس گونه چشماش اذیتم کرد که سرم و انداختم پایین و گفتم:

  • دارم سعی میکنم فراموش کنم.. و بهت حق بدم!

  • این کار و نکن ..به من حق نده.. نزار پیش خودم فکر کنم که کارم اشتباه نبوده! منم ازدیشب دارم همین کار و میکنم. دارم به خودم تلقین میکنم که بدترین جنایت ممکن و مرتکب شدم. اینجوری دیگه تو هیچ شرایطی هوس نمیکنم یه بار دیگه خودم و تو این برزخ گیر بندازم!

  • نمیگم کار طبیعی ای بود که از هرکسی سر میزنه.. تو این مدت هم شناخت زیادی از گذشته و زندگی قبلی تو پیدا نکردم. ولی این و خوب فهمیدم که خیلی خیلی سخت اعتماد میکنی. به خصوص به دخترا. نمیدونم چی دیدی ازشون که همه رو مثل هم میدونی! ولی من یه کم بهت حق میدم. هنوز اتفاقی نیفته که بتونم خودم و بهت از هر نظر ثابت کنم تا اعتمادت قوی بشه.. پس تا اون موقع حق جبران اشتباهت و بهت میدم!

نگاهش کردم.. به وضوح دیدم که آروم تر شده. حتی اگه از حق خودم میگذشتم هم مهم نبود.. همین آرامش نگاهش منم آروم میکرد..

  • میدونم نسبت به گذشته ام کنجکاوی و منم باید همه چیز و برات تعریف کنم. حق داری بدونی! ولی دارم دنبال یه فرصت مناسب میگردم که از هر نظر ذهنم آزاد باشه.. که دغدغه های فکری مختلف اعصابم و دوباره به بازی نگیره و من و از خودم بیخود نکنه. شاید اگه بدونی من یه دوره قرص اعصاب و آرامبخش مصرف میکردم تا عین دیوونه ها در و پنجره خونه رو نشکنم باورت بشه که تو چه شرایطی سختی بودم. میترسم یادآوری دوباره اش همه اون حسای مزخرف و برگردونه.

مات و مبهوت زل زده بودم بهش و صدام در نمیومد.. مگه بهش چی گذشته بود که قرص مصرف میکرد؟ من فکر میکردم که نهایتاً یه شکست عشقی ساده یا خیانت باشه که داره آزارش میده.. ولی حالا انگار چیزی خیلی فراتر از اینا بود..

  • جریان این پسره حرومزاده که تموم شد.. یه روز میشینم. هرچی که باید بدونی و بهت میگم.

سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:

  • باشه.. من صبر میکنم.. راجع به.. راجع به آرشم.. میدونی که بیشتر از هرکسی دلم میخواد به خاطر اون کار زشتش مجازات بشه. ولی در کنارش دلم نمیخواد تو خودت و تو دردسر بندازی!

لبخندی رو لبش نشست که همه تلخی های وجودم و در عرض ثانیه ای شیرین تر از عسل کرد برام..

  • دردسری نیست فرفری!

با دیدن لبخندش انقدر ذوق کرده بودم که نمیتونستم اخم کنم ولی با چشمای گشاد شدهگفتم:

  • چرا بهم میگی فرفری؟

به موهای بیرون زده از شالم اشاره کرد و گفت:

  • خب به اونایی که موهاشون فره چی باید گفت؟

  • آخه یه جوری میگی انگار داری مسخره میکنی!

  • نه بابا چه مسخره ای..

دقیق تر به موهام خیره شد و گفت:

  • البته مسخره هم داره خب.. این موئه یا سیم تلفن؟

  • ببخشیدا الآن همه میرن دنیا دنیا پول خرج میکنن که موهاشون بشه مثل موهای من!

هیربد همونجوری خیره به موهام سری به تایید تکون داد و گفت:

  • هوم.. باشه!

یهو نگاهش و گرفت و سری به دور و بر چرخوند و گفت:

  • حالا بپوشونش بعداً درباره اش صحبت میکنیم؟ با پررویی گفتم:

  • مثلاً نپوشونم چی میشه؟ سیم تلفن مگه نیست؟ مردم همه تو خونه اشون دارن!

انتظار داشتم کم بیاره ولی اون پررو تر از من گفت:

  • واسه من سیم تلفنه شاید برای یکی دیگه نباشه!

با حرص شالم و کشیدم جلو و گفتم:

  • بعضی وقتا میتونی خیلی اعصاب خورد کن باشی میدونستی؟ اطرافیانت چه جوری طاقت میارن این رفتاراتو؟

  • اطرافیانم وقتی حرص میخورن مثل تو بامزه نمیشن منم اصراری واسه حرص دادنشون ندارم.

اینبار دیگه زبونم و به طور کامل برید.. دیگه چی باید میگفتم در جوابش! به من گفت بامزه ..حتی اگه موقع حرص خوردن در نظرش بامزه باشم برام خوشحال کننده بود. هیربد حرف نمیزد نمیزد ولی یهو یه چیزی میپروند که سریع گونه های آدم رنگ میگرفت .

شاید همین قناعت کردن محبتش باعث میشد که وقتی یه کلمه محبت آمیز از دهنش درمیادانقدر در نظرم خواستنی بشه.. این هیربد با هیربد دیشبی قابل مقایسه نبود.. کاش دیگه هیچوقت چیزی پیش نیاد که من بخوام اون روی هیربد و ببینم.. هیچوقت!

×××××

دکمه دومی پیراهنم و باز کردم و با خشم و عصبانیت تو گوشی فریاد زدم:

  • یعنی چی که نیست؟ یه هفته گذشته هنوز نتونستید یه حرومزاده یه لا قبا رو برام پیدا کنیـــــــــد؟ پس به چه دردی میخورید شما؟

  • آقا به روح بابام از هر کس و ناکسی سوال کردیم.. حتی سراغ اون رفیقشم که گفتید رفتید اونم غیب شده.. انگار فهمیدن که دنبالشونیم رفتن خودشون و تو صدتا سوراخ قایم کردن!

  • دِ آخه بی عرضه اگه خودشو و قایم نکرده بود که خودم پیداش میکردم و جر*ش میدادم ..پس واسه چی به شما سپردم؟ وقتی میگم برام پیداش کنید یعنی تا خود سوراخ صدم و باید بگردیــــــــد.. من اینجا دارم بال بال میزنم و گلو پاره میکنم اونوقت اون عوضی بی پدر مادر داره راست راست واسه خودش راه میره..

از زور فشار و دادهایی که میکشیدم به نفس نفس افتاده بودم که همون موقع منشیم در و باز کرد و با هول اومد تو.. نگاهی به چهره سرخ شده از خشمم انداخت و گفت:

  • آب بیارم براتون؟

عصبانیتم و سر اونم خالی کردم:

  • نه برو بیرووووون.. کی به تو گفت سرت و بندازی پایین بیای تـــــــــــو؟ به همون سرعتی که اومد رفت بیرون و من دوباره تو گوشی غریدم:

  • فقط سه روز دیگه بهتون مهلت میدم.. اگه تو این سه روز یه رد و نشونی ازش پیدا کردید که هیچ.. وگرنه با پای خودتون پامیشید میرید تو ده کوره های بی سر و صاحاب به تعداد خودتون قبر میکنید خودتونم میخوابید توش تا من بیام کارتون و تموم کنم.. شـــــــــــــد؟

قبل از اینکه صدای چشم آقا گفتنش و بشنوم گوشی و قطع کردم. چه فایده ای داشت شنیدن بله و چشم وقتی بازم عرضه نداشتن که از پس اطاعت یه دستور بر بیان و تو هر کاری کوتاهی میکردن!

یه هفته از وقتی که بهشون گفته بودم آرش و برام پیدا کنید گذشته بود و هنوز هیچ خبری از اون بی ناموس پست فطرت پیدا نکرده بودم .

آنالی چیزی به روم نمیاورد ولی میفهمیدم که از تنهایی تو خونه میترسه و از اون شب به بعد هر موقع رفتم خونه در از تو قفل بود. منم تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که شبا با وجود اینهمه کاری که رو سرم ریخته بود زودتر برم خونه تا نشینه برای خودش فکر و خیالکنه.

هنوز اعصابم به قدر کافی آروم نشده بود که تلفن زنگ خورد و برداشتم:

  • بله؟

صدای لرزون منشیم نشون میداد که هنوز از دادی که سرش زدم ترسیده..

  • یه خانومی اومدن باهاتون کار دارن..

بدون فکر گفتم:

  • بفرستش بیاد تو..

  • چشم..

میدونستم کیه.. مدرس ویولن بود.. میخواستم استخدامش کنم که بره خونه و به آنا ویولن تدریس کنه.. از وقتی فهمیدم به موسیقی علاقه داره به ذهنم رسید همچین کاری بکنم.. تنها فکری بود که باعث میشد یه کم از احساس عذاب وجدانم سر این موضوع که آنا مثل یه زندانی تو خونه ام گیر افتاده خلاص بشم.

اینجوری برای خودشم بهتر بود.. هم به یکی از علایقش میرسید و هم سرش تو خونه گرم میشد. دیگه کم کم میخواستم یه خدمتکار بگیرم برای خونه تا آنا خودش و موظف به انجام هرکاری نکنه ..

فقط باید اول میفهمیدم معلمی که براش استخدام کردم قابل اعتماد هست یا نه.. برای همین تو شرکت قرار گذاشتم که تا قطعی نشدنش آنا در جریان قرار نگیره.

سرم پایین بود وغرق فکر و خیال بودم که با صدای باز و بسته شدن در به خودم اومدم ولی قبل از اینکه سرم و بالا بگیرم صدایی منزجر کننده تر از کشیدن ناخون روی دیوار تو گوشم زنگ خورد:

  • سلام عزیزم!

نگاهم فقط چند سانت بالا اومد طوری که کفشاش و پاچه شلوار تنگ و کوتاهش تو مرکز دیدم بود.. تمام آرزوم تو اون لحظه این بود که وقتی سرم و بلند میکنم با اون موجودی که داره تو سرم چرخ میخوره رو به رو نشم. یه جورایی میترسیدم از نگاه کردن بهش و فهمیدن اینکه حدسم درست بوده ..

ولی خب.. مگه احتمال دیگه ای هم وجود داشت؟ از تن صدای اعصاب خوردن کنش که میگذشتم مگه کی دیگه جرات داشت با اینهمه عشوه و ناز به من بگه عزیزم؟

  • عیدت مبارک!

دومین جمله ای که بهم گفت دیگه شکم و به یقین تبدیل کرد و وقتی قدم هاش و دیدم که به میزم نزدیک شد از زور خشم بدون اینکه بخوام واکنشی به حضورش نشون بدم چشمام محکم بسته شد.

  • نمیخوای به دختر عموت خوش آمد بگی؟

بازم باید خدا خدا میکردم که اشتباه کرده باشم؟ دیگه چه جوری باید بهم میفهموند که خود بی وجودشه که با وقاحت جلوم وایستاده و شر و ور به هم میبافه؟ نورین.. دختر عمویی که همیشه عارم میومد به عنوان فامیلم به کسی معرفیش کنم درست مثل بقیه خانواده اش!

دیگه چاره ای نبود سرم و بلند کردم و زل زدم به چهره کریهش.. زیبایی هایی که بقیه تو ظاهرش میدیدن من با چند سال دقت هم نمیتونستم پیدا کنم. از نظر من همه اش سیاهی بود وزشتی..

کی اومده بود؟ ای خدا کی برگشته بود تو این کشور و تو این شهر؟ این شیطان ملعون بد طینت برای چی دوباره اومده بود اینجا؟ دوباره میخواست چه آتیشی به زندگیم بندازه؟ نتونستم ساکت بمونم و سوالم هرچند که دیگه فایده ای نداشتن پرسیدنش به زبون آوردم:

  • کی اومدی؟

  • دیشب رسیدیم..

  • برای چی؟

  • برای چی دیشب رسیدیم؟

دستم مشت شده ام و بردم زیر میز و گذاشتم رو پام که متوجه لرزش عصبیش نشه و اون لبخند مسخره روی لبش جون نگیره..

  • برای چی برگشتید؟

ابروهای پهن و بلوندش و فرستاد بالا که یعنی متعجب شده از این سوالم..

  • نرفته بودیم که تا ابد اونجا بمونیم.. هرچیزی یه دوره ای داره ..تموم که بشه آدم باید برگرده همونجایی که از اول بوده.. همونجایی که بهش تعلق داره..

اصلاً از حرفای مثلاً معنی دارش خوشم نمیومد.. اون لحظه فقط دلم میخواست از اون اتاق بره چون هواش بدجوری داشت برام نفسگیر میشد.. اگه از قبل میدونستم قراره برگردن خودم و آماده میکردم ولی این یهویی اومدنش حال و روزم واقعاً وخیم کرده بود..

سری مصلحتی در جوابش تکون دادم و چیزی نگفتم.. که اومد نزدیک و بالاتنه اش و کامل به سمتم خم کرد و کف دستاش و گذاشت رو میز.. انقدر عطرش تند و زننده بود که سرم وکشیدم عقب و سعی کردم واسه چند دقیقه نفس نکشم..

خیره تو چشمام با همون حالتای همیشگی و عذاب آورش گفت:

  • این دفعه برگشتنم با همیشه فرق داره.. این دفعه با امید اومدم! دیگه نمیزارم هیچکس امیدم و ازم بگیره و مجبور شم دوباره چند سال از همه چیزایی که عاشقانه دوسشون دارم جدا بشم.

انقدر گیج برگشتنشون بودم که هیچ حرفی به ذهنم نرسید تا در جوابش بگم و فقط برای اینکه شرش زودتر از سرم کنده بشه گفتم:

  • باشه.. موفق باشی!

لبخند عصبی کننده همیشگیش کنج لبش نشست و بالاخره صاف وایستاد ..

  • من دیگه باید برم.. فقط اومدم بهت سر بزنم ..خونه امون میای دیگه واسه خوش آمد گویی؟ مامانم خیلی دلتنگته..

تو دلم غریدم:

« همه تون برید به جهنم..»

ولی گفتم:

  • یه کم سرم شلوغه وقت کنم میام..

  • باشه..

چرخید بره و منم به خیال اینکه رفته مشغول ماساژ شقیقه هام شدم که یهو وسط اتاق برگشت و گفت:

  • راستی.. آنالی چطوره؟

انگار آهن مذاب رو سر و صورتم خالی شد.. تو یه لحظه گر گرفتم از گرما انقدری که دلم میخواست نعره بکشم.. این عفریته بیشرف آنالی رو از کجا میشناخت؟ منظورش از این سوال یهوییش چی بود؟ میخواست زنگ خطری و برای من به صدا در بیاره؟ پس.. پس هدفش از برگشتن همین بود؟ این پست فطرت میخواست تاریخ و برای من دوباره تکرار کنه؟

چشمام بسته بود ولی حس کردم اتاق داره دور سرم میچرخه.. نه.. دیگه نمیزاشتم.. دیگه نباید میزاشتم اون روزا تکرار بشه. من باید ثابت میکردم که از یه سوراخ دوباره گزیده نمیشم!

بعد از نفس عمیقی که تاثیر زیادی تو آروم کردنم نداشت.. زل زدم بهش و با ابروهای درهم شده گفتم:

آنالی ؟

یه لحظه انگار جا خورد ولی باز خونسردانه پرسید:

  • خدمتکارت دیگه!

ابروهام و ظاهری بالا انداختم و گفتم:

  • آهاااان ..زیاد به اسمش عادت ندارم چون اصلاً صداش نمیکنم.. خودش کارام و انجام میده! تو اون و از کجا میشناسی؟

فقط داشتم خدا خدا میکردم که نورین پی به لرزش ضعیف و عصبی صدام که خودم به خوبی متوجهش بودم نبره.. یه تای ابروش رفت بالا و مشکوکانه بهم خیره شد..

  • خبرا زود میپیچه!

  • پس وقتت و برای خبرای بی اهمیت تلف نکن!

  • حق با توئه.. منم معتقدم خبرای بی اهمیت ارزش وقت صرف کردن ندارن.. ولی در عوض برای خبر اتفاقی که مربوط به مهمترین مسئله زندگیم باشه همه وقت و انرژیم و صرف میکنم!

مکثی کرد و وقتی جوابی ازم نگرفت راه افتاد سمت در..

  • فعلاً..

رفت و من تو اولین اقدام دکمه های پیراهنم و باز کردم و با باز و بسته کردن لبه پیراهنم مشغول باد زدن شدم.. داشتم آتیش میگرفتم.. به معنای واقعی حس کردم که چند دقیقه تو  جهنم بودم. بعید میدونم.. بعید میدونم جهنم خدا عذاب آور تر از حضور این افعی تو اتاقم باشه..

در عرض چند دقیقه اومد و من و فکر و آرامش و زندگیم و با چند تا جمله زیر و رو کرد و رفت.. از کجا میشناخت؟ آنالی رو از کجا میشناخت؟ اسمش و از کجا میدونست؟ چی به گوشش رسیده بود که به خاطرش پاشده بود اومده بود اینجا؟ اصلاً مگه.. مگه اینا فرار نکرده بودن؟ پس چه جوری دوباره با وقاحت تمام پاشون به این شهر باز شده؟

جواب سوالام و خوب میدونستم که فقط از یه نفر میتونم بگیرم.. با دستایی که هنوز میلرزید از خشم و عصبانیت گوشیم و برداشتم و شماره بهراد و گرفتم..

سعی کردم با چند تا نفس عمیق این نفس نفس زدنای عصبیم و کم کنم ولی فایده ای نداشت و وقتی صدای بهراد تو گوشی پیچید من هنوز داشتم نفس نفس میزدم..

  • الو؟

  • بهــــراد؟

از صدای دورگه شده ام فهمید اوضاع خطریه که نگران پرسید:

چی شده؟

  • نورین اینجاست.. برگشته.. اون پتیاره بی همه چیز برگشته! چرا به من خبر نداااااااااادی؟؟؟؟؟؟؟؟

با صدای دادم کپ کرد و یه کم بعد گفت:

  • من نمیدونستم.. یعنی میدونستم که تصمیم دارن برگردن ولی فکر نمیکردم به این زودیا بیان .

  • آخه واسه چی برگشتـــــــــــن؟

  • مگه قرار نبود هیچوقت برگردن؟ از اولم فقط از دست شوهر سابق زن عمو مونس که هزارجور مدرک واسه رابطه های کثیف و پنهونیشون داشت فرار کردن.. یعنی یه جورایی اون یارو تهدید کرده بود که اگه برگردن میندازتشون زندان..

  • خـــــــــــب؟؟؟؟؟ الآن چی شده؟ بعد از چند سال پرونده اشون پاک شده؟

  • نـــــه! اون یارو چند ماهیه که سقط شده.. اینا تا شنیدن که دیگه خطری اینجا تهدیدشون نمیکنه تصمیم گرفتن که برگردن!

  • اون مرتیکه تا وقتی زنده بود چرا اقدام نکرد؟

چه میدونم لابد اونم از ترس آبروش لالمونی گرفته.. وگرنه دیگه کار به تهدید کردن نمیکشید که!

صدای نفس های کلافه ام که به گوش بهراد رسید گفت:

  • حالا تو چرا جوشی شدی؟ اومدن که اومدن ک* لقشون!

  • نورین الآن اینجا بود.. قضیه آنا رو میدونه! حتی به اسم میشناختش غیر مستقیم بهم حالی کرد که حواست باشه.. تو بهش گفتی؟

  • نه بابا من اصلاً اونا رو کجا دیدم؟ لابد از حبیب شنیده!

  • مگه حبیب اسم آنا رو میدونسته؟ تازه اونم آنای خالی نــــه.. برگشته به من میگه آنالی چطوره؟! مگه تو دور و بری های ما کی میدونه اسمش آنالی…..

با فکری که یهو از ذهنم رد شد مکث کردم و این سکوت یهوییم بهراد و متعجب کرد که پرسید:

  • چی شد؟

فکرم و به زبون آوردم و پرسیدم:

  • این.. پسره.. آرش.. حبیب و میشناسه مگه نه؟

آره دیگه یادت نیست مگه؟ تو مهمونی حبیب ما رو دید و شروع کرد زر زر کردن واسه قرارداد و شراکت.. خورده کاری های حبیبم انجام میده.. براش خبر میبره میاره.. چطور مگه قسر در نرفته؟ بعد از تهدیدای ما دیگه فکر نکنم دور و بر حبیبم آفتابی بشه.. اونم ازش شاکیه!

سری به دو طرف تکون دادم و با حرص گفتم:

  • بعید میدونم.. هنوز خبرچین حبیبه!

  • از کجا میدونی؟

  • یه هفته پیش دور از چشم من رفته بود خونه و آنا رو ترسونده بود.. میخواست با خودش ببرتش که مثلاً به من ضربه بزنه که من سر رسیدم. دیگه نمیدونم از حضور آنا تو خونه من چه برداشتی کرده که گذاشته کف دست حبیب و اون بی پدر عوضی هم راپورتش و به مونس و نورین داده!

  • هه بعید نیست.. حبیب و مونس پسرعمو دخترعمو ان.. برعکس ما و عموزاده هامون خیلی هم چیک تو چیکن! لابد اونم از تو حرصی بوده که خواسته اینجوری تلافی کنه!

چشمام و بستم و با همه عصبانیتم فحشی پدر مادر دار به حبیب دادم که بهراد با شک و تردید پرسید:

حالا تو چرا جوش آوردی؟ مگه چیزی بین تو و اون دختره هست که ترسیدی؟

تو یه لحظه تمام قول و قراری که این مدت با خودم و آنا داشتم  فراموش کردم.. یادم رفت که ازش خواستم کمکم کنه به شرایط نرمال زندگی برگردم.. یادم رفت بهش گفتم دیگه لازم نیست خودش و کنترل کنه تا احساسی بینمون نباشه.. همه لحظات و احساس خوبی که باهاش داشتم و میخواستم تلاش کنم برای دائمی شدن و فراموش کردم و در جواب بهراد گفتم:

  • معلومه که نه! خدمتکارمه.. چی باید بینمون باشه؟!

  • آره ولی خدمتکاری که برات ارزش میلیاردی داره ..اونا هم به همین شک کردن!

  • بیخود شک کردن.. برام ارزش داره چون مسئولیتش با منه.. چون زندگیش و به باد دادیم! نمیزارم دیگه دست اون حرومزاده ها بهش برسه و یه ضربه دیگه از این ماجرایی که من و تو با ندانم کاری براش درست کردیم بخوره و باز بشه آش نخورده و دهن سوخته!

  • اوکی.. ولی اگه یه بار اینجوری که الآن داری گلوت و واسه من پاره میکنی جلوی نورینم پاره کنی کار اون دختره تمومه..

میدونستم.. بهتر از هرکسی اینو میدونستم.. برای همین جلوش خودم و نسبت به اسم آنالی بی تفاوت نشون دادم. چون میدونم اون عوضی به کوچکرین مسائلی اهمیت میده و انقدر براش شاخ و برگ درست میکنه که تبدیل میشه به یه معضل و بعد بهش حمله میکنه.

ذهنم هنوز حتی به اندازه ذره ای آروم نشده بود که بهراد گفت:

  • من باید برم.. کاری نداری؟

  • بهراد! مطمئن باشم قضیه رو تو به گوششون نرسوندی؟

  • من چی و باید به گوششون میرسوندم هیربد؟ قضیه اینکه اون دختره خدمتکارت شده رو که سپهر همون موقع که برگشت ایران فهمید. خودتم که همین الآن گفتی هیچی بینتون نیست .پس من مرض دارم که واسه خودم داستان درست کنم و واسه این و اون تعریف کنم؟ حالت خوش نیستا!

راست میگفت.. نباید حتی به بهراد نشون میدادم که این وسط تو این چند ماه احساسی تو وجودم شکل گرفته.. باید حواسم و خیلی خیلی جمع میکردم .نه به خاطر خودم.. خودم اصلاً برم به جهنم.. فقط به خاطر آنا .

حتی اگه این وسط دلی شکسته میشد مهم نبود.. چون چیزای خیلی مهمتر تو این زندگی وجود داشت که من باید برای تکرار نشدنش با همه وجودم میجنگیدم.

  • باشه.. برو..

  • میگم.. هیربد؟

  • چیه؟

  • دختره رو.. میخوای رد کنی بره؟

چشمام و محکم بستم.. نمیدونم چرا هربار که به بهراد زنگ میزدم یه سوالی درباره آنا یا موندنش تو خونه ام میپرسید که اعصابم و خورد میکرد. هربارم میخواستم بشینم و به علتش فکر کنم ولی یادم میرفت. الآنم که ذهنم به کل تعطیل شده بود و باید همه تمرکزم و میزاشتم رو برگشتن اون قوم شیاطین!

  • نمیدونم یه فکری براش میکنم.. فعلاً

قبل از اینکه با یه سوال دیگه منو لای منگنه بزاره گوشی و قطع کردم . چرا یهو اینجوری شد؟ چرا یهو یه موشک پرتاب شد و درست وسط زندگی من فرود اومد؟

منی که تازه داشتم طعم روزای خوش و زندگی واقعی رو با آنا میچشیدم چرا باید دوباره مورد هجوم همه تلخی ها و کثافتای دور و برم قرار بگیرم .

چرا نورین دوباره پاش به زندگیم باز شد؟ تازه میخواستم همه چیز و با آنا از اول شروع کنم .میخواستم اون گذشته منحوس و پاک کنم. ولی حالا باید برای دوباره تکرار نشدنش خودم و به آب و آتیش میزدم. چون تحمل این یکی واقعاً خارج از توانم بود!

نگاهی به ساعت انداختم و سرم و با دستام فشار دادم.. وقت زیادی نداشتم تا برگشتن به خونه و گرفتن یه تصمیم درست و حسابی.. باید فکر میکردم و عاقلانه ترین راه و انتخاب میکردم .

باید یه چسب محکم به دهن قلبم میزدم تا شروع به صحبت نکنه. چون درست تو نقطه ای از زندگی قرار گرفته بودم که باید عاقلانه پیش میرفتم.. هرچند که پشت این تصمیم عاقلانه ای که داشت تو ذهنم چرخ میخورد همه احساس و علاقه ام به آنا قایم شده بود..

×××××

ساعت نزدیک 12 شب بود و هیربد هنوز برنگشته بود ..4 بار بهش زنگ زدم ..2 بار جواب نداد 2 بارم رد تماس کرد.. با رد تماس کردنش یه کم خیالم راحت شده بود که حداقل حالش خوبه و میتونه رد تماس کنه .

حتماً جایی کار داشت که نمیتونست صحبت کنه.. ولی آخه سابقه نداشت انقدر دیر بیاد.. به خصوص تو این چند روز بعد از اومدن آرش که میدونست از تنهایی تو خونه میترسم.. شبا زودتر از همیشه میومد .

با استرسی که نمیدونم چرا به جونم افتاده بود نشسته بودم رو مبل هال و زانوهام و تو بغلمگرفته بودم و خودم و تاب میدادم .

میدونستم دیگه محاله آرش پاش به این خونه باز بشه چون میفهمید که اینبار هیربد شوکه نمیشه و حسابش و با دفعه پیش یه جا صاف میکنه. ولی باز دست خودم نبود که انقدر میترسیدم.

با صدای چرخ کلید توی قفل در لبخندی رو لبم نشست و سریع از رو مبل پریدم پایین و رفتم سمتش.. در باز کرد و اومد تو.. جلوتر رفتم و سلامت دادم..

از گوشه چشم دید منو ولی برنگشت طرفم و مستقیم راه افتاد سمت پله ها.. متعجب دنبالش رفتم.. چش شده بود؟ ساعت 12 شب اومده بود اونم با این حال و روز که حتی جواب سلام منم نمیداد؟

وسط پله ها که رسید صداش زدم:

  • هیربـــــد؟

تمرین کرده بودم. خیلی تمرین کرده بودم که بالاخره اسمش و خالی صدا بزنم و حس کردم تو همچین موقعی لازم باشه که هیربد و حداقل از این طریق به خودش بیارم .

موفقم شدم چون وایستاد ولی همچنان پشتش به من بود.. میخواستم بپرسم چی شده ولیقبلش خودش زبون باز کرد و با یه جمله 5 کلمه ای دنیایی که برای خودم ساخته بودم و آوار کرد:

  • باید از این خونه بری!

گفت و بلافاصله باقی پله ها رو رفت بالا.. من موندم و هجوم صدها حس مختلف که در آن واحد به سمتم اومدن.. ولی بارزترینش ترس بود.. چی تو این جمله هیربد بود که انقدر ته دلم و خالی کرد؟

چی شده بود که بعد از این مدت از وقتی که قول داد شرایط و درست کنه دوباره همه چیز بهم ریخت؟ یعنی انتظار داشت من با همین یه جمله بار و بندیلم و جمع کنم و برم؟ بدون هیچ توضیحی؟ اصلاً کجا برم؟ کی و دارم که برم؟ هیربد همه زندگی و کس و کار من شده بود ..مگه میشد  همینجوری ولش کنم و برم؟ درسته به خواست هیربد اینجا بودم ولی حق نداشت هرموقع دلش خواست منو بیرون کنه!

تازه میخواست آرش و پیدا کنه.. تلافی اون شب و سرش دربیاره و امنیتی که تو این خونه داشتم و بهم برگردونه.. ولی حالا چیزای دیگه داشت میگفت!

این هیربد نبود.. یکی دیگه بود که این حرف به زبونش اومده بود.. هیربد برای بند کردن پایمن حاضر شد به من لقب خدمتکار بده و من و تا 30 سال بدهکار خودش بکنه با اینکه نبودم ..

حالا چی شده بود که عقیده اش برگشته بود و میخواست من با پای خودم برم؟؟

×××××

دکمه های پیراهنم و باز کردم و خودم و پرت کردم رو تخت.. چی گفتم به آنا؟ گفتم باید از این خونه بره؟ دلش و شکستم؟ گیجش کردم؟ بازیش دادم؟ پشت کردم به همه احساسات خوبی که باهم داشتیم؟

پس چرا احساس پشیمونی نمیکردم؟ چرا بعد از اون سکوت ممتد آنا که قلب و تیکه پاره کرد هنوز معتقد بودم که بهترین کار و انتخاب کردم و بعد از چند ساعت فکر کردن بهترین تصمیم و گرفتم؟

چون آنا مال من نبود.. نباید مال من باشه.. من لیاقتش و ندارم. من حق عاشقی کردن ندارم ..

حتی.. حق زندگی کردنم ندارم!

دیر اومدی عاشق کنی منو از هرچی عشقه دیگه بیزارم تو دوست داری عاشقم باشی چون دوست دارم نمیزارم من ظاهراً خوبم ولی از تو داغون داغونم نمیدونی از عشق و تنهایی بعدش من چیزایی میدونم نمیدونی

بلند شدم و رفتم سمت گاوصندوق گوشه اتاقم.. شیشه مشروبی که از دست غر غرای آنا توش قایم کرده بودم برداشتم.. خیلی وقت بود که دیگه با خوردن حالم خوب نمیشد چون یه دلیل دیگه داشتم برای خوب بودن حالم.. ولی الآن واقعاً به چیزی احتیاج داشتم که این فکر و خیال و از سرم بیرون کنه  .وگرنه تا صبح دووم نمیاوردم. شاید این مایع میتونست حتی به صورت موقتی این حال خراب و ازم دور کنه!

تو اگه باشی پیشم چشات همه اش بارونه اگه بت میگم برو دوست دارم دیوونه نمیخوام که عشق تو تو قلب من پا بگیره اونی که دوسش دارم جلوی چشمام بمیره

نشستم لب تخت و یک سومش و تو حلقم خالی کردم.. کاش محتویات این شیشه این قدرت و داشت که منو از پا دربیاره و زندگیم و تموم کنه. ولی نه.. زندگی تموم شده من به ضرر هیچکس به جز آنا نبود.. من باید میموندم و ازش محافظت میکردم..

به خاطر خودت میگم نمون پیشم برو

اگه بمونی پیشم عاشقت میشم بروبه خاطر خودت میگم تو رو خدا بفهم دیوونه میکنم تو رو دیوونه شم برو

چرا نمیومد؟ چرا نمیومد تو اتاقم تا ازم توضیح بخواد؟ با همون یه جمله راضی شده بود؟ شایدم هنوز تو شوک بود و نمیتونست کاری بکنه..

ولی من از ظهر خودم و آماده کرده بودم.. منتظرم بیاد و توضیح بخواد تا من با رفتارم کاری کنم که از خداش باشه رفتن از این خونه.. نزدیک شدن به من براش مثل نزدیک شدن به آتیشه.. پس اگه خودش انقدر احمقه که میخواد نزدیکم شه من نباید بزارم.

دیر اومدی عاشق کنی منو برو که این دیوونه تنها شه چیزی نگوحرفی نزن عشقم وقتی میگم برو بگو باشه من دوست دارم بفهم اینو بین من و این غم یه چیزی هست اینکه بهت میگم برو یعنی بالاتر از عشقم یه چیزی هست

بعد از نیم ساعت که من نصف بیشتر اون شیشه رو تو شکمم خالی کردم و باید کم کم منتظر سوزش معده ام می موندم.. بالاخره آنا بدون در زدن در اتاقم و باز کرد و اومد تو..

منم که منتظر این لحظه بودم بلند شدم و وسط اتاق خیره تو چشمای سرخ شده از گریه وشایدم خشمش وایستادم و نگاهش کردم.. کاش میفهمید.. کاش میفهمید حرف دل و زبونم یکی نیست. کاش میتونستم بهش توضیح بدم. کاش ازم توضیح نخواد..

اگه همه چیز و میگفتم ممکن بود لجبازی کنه و بگه من همه جوره میخوام باهات بمونم.. ولی من این و نمیخواستم.. پس بهتر بود چیزی ندونه و از یه راه دیگه دل میکند..

به خاطر خودت میگم نمون پیشم برو  اگه بمونی پیشم عاشقت میشم برو به خاطر خودت میگم تو رو خدا بفهم دیوونه میکنم تو رو دیوونه شم برو

×××××

نتونستم ساکت بشینم.. هرچی صبر کردم تا هیربد از اتاقش بیاد بیرون و خودش یه توضیحی درباره حرفش بده یا تو خوشبینانه ترین حالت بگه داشتم باهات شوخی میکردم نیومد.. منم محال بود با این فکر و خیال خوابم ببره پس باید اول تکلیفم و با این حرف هیربد روشن میکردم.

اینبار دیگه نمیخواستم کوتاه بیام.. مگه خود هیربد همین چند وقت پیش بهم نگفت پایحقت وایستا و نزار کسی پایمالش کنه.. الآن من کاملاً احساس میکردم که هیربد داره حق کشی میکنه.. اگه قرار بود ته ته ته همه چیز بشه رفتن من از این خونه. پس نباید من و وابسته میکرد. حق این کار و نداشت. من نمیزاشتم .

تو این نیم ساعتی که فکر کردم به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که همه چیز مربوط به گذشته هیربده.. همون گذشته ای که ازش داره فرار میکنه و توضیحی درباره اش نمیده ..ولی من مصر بودم که این توضیح و همین امشب ازش بشنوم..

گلوم و صاف کردم و با صدایی که لرزش خفیفی داشت گفتم:

  • من متوجه نشدم چی گفتی!

یه کم همونجوری که از لحظه ورودم خیره ام شده بود نگاهم کرد و بعد نگاهش و گرفت..

  • فکر کنم خیلی واضح گفتم!

  • آره کلمات و خیلی واضح ادا کردی.. ولی منظورت و اصلاً واضح نرسوندی..

  • از این واضح تر که باید از این خونه بری؟ سخته درک کردنش؟ به زبونای دیگه هم بخوای میتونم بهت بگم تا حالیت بشه..

اصلاً از لحن حرف زدنش خوشم نیومد.. هیربد حتی تو روزای اول ورودم به این خونه کههیچ احساسی نبود و من و فقط یه خدمتکار میدید اینجوری باهام حرف نمیزد.

با قدم های بلند و عصبیم رفتم سمتش.. دیگه ملایمت جواب نمیداد باید با جدیت برخورد میکردم و حرفایی که باید میشنید و به گوشش میرسوندم..

به یه قدمیش که رسیدم بوی تندی به مشامم خورد که خوب میدونستم چیه ولی بعید بود ازش که لب به این چیزا بزنه.. یعنی حداقل از وقتی من پیشش بودم کم پیش میومد.. یا اصلاً پیش نیومده بود ببینم مشروب خورده.. ولی انگار امشب کلاً ذهنش تعطیل شده بود که داشت کارای عجیب غریب انجام میداد.

بدون اینکه از جاش تکون بخوره با چشمای خمار شده اش خیره صورتم شد و منتظر شد ببینه چی میخوام بگم که تو اون فاصله وایستادم.

دستام و مشت کردم و غریدم:

  • داری منو از خونه ات بیرون میکنی؟

با جسارت خیره شد تو چشمام.. هیربد امشب خیلی بی رحم شده بود!

  • آره.. حرفیه؟

  • تو همچین حقی نداری!

نمیدونم درست میدیدم یا نه ولی ته چشماش غم بود.. اما چیزی که بروز میداد خیلی باهاش فرق میکرد.. یه پوزخند زد و با خشم گفت:

  • یه بار دیگه بگو!

  • گفتم .. تــــو.. همچین.. حقــــی.. نداااااااری!

صدای سیلیش تو اتاق پیچید و گوشم زنگ خورد.. ای کاش من چند دقیقه قبل از اومدن هیربد به خونه می مردم و هیچوقت این صحنه ها رو نمیدیدم. هیربد رو من دست بلند کرد؟ هیربدی که تو اوج عصبانیتشم این کار و نکرده بود؟ حالا به جایی رسیده بود که بهم سیلی بزنه؟ ای خدا چرا داری من و اینجوری شکنجه میکنی؟

مگه همین هیربد نبود که همیشه میگفت هیچوقت دست روت بلند نمیکنم و هیچوقت آسیبی از من بهت نمیرسه؟ پس چی شد؟ چقدر راحت داشت میزد زیر همه قول و قرارش!

تا خواستم سرم و صاف کنم سیلی های بعدی که شدتش کمتر از اولی بود.. پی در پی صورتم و سوزوند.. انقدری که دیگه نتونستم ساکت بمونم و جیغ زدم:

  • آآآآآآآییییییییییییی نــــــــــــــزن دردم میگیـــــــــــــره نزن !

دست از زدن برداشت و تو صورتم نعره کشید:

  • تو کی هستی که واسه من تعیین تکلیف میکنی؟ مگه تو خدمتکارم نیستــــــــــــــی؟

ترسیده بودم و قلبم تو سینه غوغایی راه انداخته بود.. هیربد چرا داشت اینجوری میکرد؟ به خدا این هیربد نبود.. یه آدم دیگه جلوی من وایستاده بود..

موهام و از پشت گرفت و کشید..

  • با چه جراتی این حرف و میزنــــــــی؟

میخواست بدونه؟ میخواست بدونه این جرات از کجا اومده؟ دیگه تا الآن خودش باید میدونست ولی حالا که داشت میپرسید باید بهش میگفتم..

ترسم و زدم کنار.. خیره شدم تو چشمای عسلیش .. وقت اعتراف بود انگار!

  • چون.. چون دوست دارم!

مردمک دو دوزده چشماش ثابت موند ..دستاش شل شد ولی ازم فاصله نگرفت.. یعنی انقدر براش تعجب آور بود شنیدن همچین حرفی؟ تا حالا خودش متوجه نشده بود؟ شایدم فکر میکرد چون این حرفا رو بهم زده ازش متنفر میشم و دیگه همچین چیزی رو به زبون نمیارم؟ نگاه ناباور و خمارش از چشمام به لبای لرزونم افتاد.. میتونستم بفهمم قصدش چیه.. ولیهمینکه صورتش و به قصد شکار لبام بهم نزدیک کرد سرم و کشیدم عقب ..

دوسش داشتم.. عاشقش بودم درست.. ولی اون لحظه ازش جواب میخواستم بابت این حرفایی که داشت بارم میکرد.. نمیخواستم این عشق و علاقه رو به گناه بکشونم و فردا صبح که همه چی یادش رفت دوباره روی حرفش وایسته و پرتم کنه از خونه اش بیرون. اونجوری دلم خیلی بیشتر میکشست!

به زور از حصار دستاش بیرون اومدم وچند قدم فاصله گرفتم ازش.. نگاهش باهام اومد و من با لبای لرزون و بغضی که تو گلوم بود گفتم:

  • حرف بزن باهام هیربد.. بگو چته!

انگار با صدام از اون خلصه ای که واسه چند ثانیه گرفتارش شده بود بیرون اومد و دوباره همون نقاب بی تفاوتی و تمسخرش و زد به صورتش و گفت:

  • هه.. دوسم داری؟ اشتباه کردی.. بهت گفته بودم خودت و کنترل کن..

  • آره… آره گفته بودی ولی فرداش حرفت و پس گرفتی یادت رفت؟

سکوت کرد و پشت به من رفت سمت میزش و کف دستاش و گذاشت روش.. خدا خدا میکردم قانع شده باشه که حرفاش ضد و نقیضه.. که انقدر داره من و بین زمین و هوا نگه میداره و رو دستش میچرخونه.. علناً شده بودم عروسک توی دستش.. چرا یه روز یه حرفیمیزد و فرداش یه چیز دیگه میگفت؟

بعد از سکوتی طولانی بالاخره به حرف اومد:

  • تو واقعاً خجالت نمیکشی؟

با کلافگی بهش نزدیک شدم و نالیدم:

  • از چی؟ چرخید سمتم:

  • از اینکه چند سال دیگه به بچه ات بگی بابات اربابم و بود و من.. خدمتکارش!

هوای اتاق گرم بود ولی من حس کردم بعد از شنیدن این حرف از زبون هیربد یخ زدم . .منجمد شدم و حتی در حال آب شدن بودم. از شرم.. از خجالت .. از شنیدن لقبی که خودش و پسر عموش بهم داده بودن و حالا داشت سرکوفتش و بهم میزد .

اگه انقدر جایگاه خدمتکار انقدر براش بی ارزش بود چرا به من نزدیک شد؟ اون موقع خدمتکار نبودم؟ مگه خودش بهم نگفته بود خدمتکار نمیدونمت.. مگه نگفت فقط بهونه ای بود که اینجا نگهم داره؟ امروز به هیربد چی گذشته بود که حافظه کوتاه مدتش و از دستداده بود..

نمیخواستم بیشتر از این پیشش خار و خفیف شم ولی دست خودم نبود که اشکام ریخت رو صورتم و من با ناراحتی و غصه ای که صدامم تحت تاثیر قرار میداد گفتم:

  • به من نگو خدمتکار!

  • مگه نیستی؟

«نکن هیربد.. انقدر زخم نزن.. چقدر کوتاه بیام؟ چقدر چشم پوشی کنم؟ منم ظرفیتی دارم ..

منم تا یه حدی میتونم تحمل کنم.. چرا میخوای من و از خودت دور کنی؟ چرا میخوای احساس قشنگی که بهت داشتم و لگدمال کنی؟ چرا میخوای تخم کینه و نفرت تو دلم بکاری؟»

اینا حرفایی بود که تو دلم به هیربد زدم.. ولی یه چیز دیگه به زبون آوردم:

  • بودم ولی فکر میکردم یه چیزایی عوض شده ..

صداش و برد بالا:

هیچی عوض نشده تو تا 30 سال خدمتکار منی هرجور دلم بخواد صدات میکنم هرکاریبخوام باهات میکنم.

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

2 دیدگاه

  1. سلام رمان شور عشق را نمیگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.