خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان خدمتکار اجباری پارت ۱۲

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

یه کم تو سکوت به سرتا پاش نگاه کردم و بعد به ناچار راه افتادم سمت کمدم…. هرچی فکرکردم یادم نیومد که تو لباسایی که اون روز باهم خریدیم چیز مناسبی برای مهمونی امشب باشه..

در کمد و باز کردم و ساک خریدی که از همون روز تو کمد مونده بود و درآوردم و رفتم سمتش..

  • بیا بگیر اینو بپوش.. میخواستم بهت عیدی بدمش.. ولی فضول بازیت نزاشت..

بسته رو ازم گرفت و همونجا لباس و از توش درآورد و با چشمای پر از شوق و حیرتش زل زد به پیراهن بلند و قرمزی که براش خریده بودم.

  • واااااااااااااای.. چقدر خوشگله!!!!!!!! اینو کی خریدید؟

  • همون روزی که رفتیم خرید و نزاشتی باهات بیام تو مغازه.. منم از این خوشم اومد خریدمش.

همینجوری که دستش و رو پارچه لباس میکشید با احساس گفت:

  • خیلی قشنگـــــــــــه دستتون درد نکنه!

خنده ام گرفت.. دوباره جمع شده بودم! اصلاً معلوم نبود این دختره کی با من خودمونیه وکی رسمی.. ولی این خیلی خوب معلوم بود که اگه یه کم بیشتر اونجا وایمیستاد به این لحن و رفتار خواستنیش ادامه میداد اتفاقات جبران ناپذیری میفتاد واسه همین گفتم:

  • برو دیگه دیر میشه ها.. حاضر شدی بیا اول من ببینم تو تنت.. اگه مناسب بود میریم وگرنه باید عوضش کنی یه چیز دیگه بپوشی!

  • باشه چشم.

اینو گفت و دویید بیرون و من برای هزارمین بار به این فکر کردم که چقدر راحت میشه این دختر و خوشحال کرد و من چقدر راحت از کنارش میگذرم!

*

یه ساعتی طول کشید تا بالاخره آنا حاضر شد و چند ضربه به در اتاقم زد:

  • میتونم بیام تو؟

  • بیا!

در و باز کرد و با خجالت و سر زیر افتاده اومد تو.. به معنای واقعی چشمام برق زد با دیدنش تو اون لباس قرمز و سر و روی آرایش شده.

کم پیش میومد آرایش شده.. یا نه.. اصلاً تا حالا ندیده بودم آرایش کنه و حالا این رنگ ولعاب خیلی رو صورت ملیح و دوست داشتنیش نشسته بود و در نظرم زیباتر از همیشه شده بود..

سرش هنوز پایین بود و من از فرصت استفاده کردم و سرتا پاش و از نظر گذروندم.. لباسش و از قصد پوشیده انتخاب کرده بودم ومشکلی نداشت. مشکل اصلی این زیبایی و جذابیت زاید الوصفش بود که داشت اذیتم میکرد. انقدری که پشیمون شدم از تصمیمم.. آخه آنا.. وسط اون همه مرد چشم چرون و هوسباز مست.. حیف بود!

با فکر اینکه خودشم همه جا کنارشم و نمیزارم کسی نگاه چپ بهش بندازه رفتم سمتش.. دلم نیومد از این ظاهر جدیدش تعریف نکنم و ساکت بمونم:

  • خوبه.. بهت میاد! خودت خوشت اومد؟

  • خیلی قشنگه دستتون درد نکنه.

-خواهش میکنم.. مانتوتو بپوش بریم..

راه افتادم سمت در که دوباره صدام زد:

  • آقا هیربد؟

  • دیگه چیه؟

  • چیزه.. میخوستم بگم.. شما هم.. شما هم خیلی خوشتیپ شدید..

چه جوری میشد؟ چه جوری امکان داشت؟ یه تعریف ساده.. اونم با این همه مکث و دستپاچگی انقدر به دل آدم بشینه؟ یعنی این حس های مختلف که با حرفا رو رفتارای آنا تو وجودم مینشست از چی بود؟

این دختر داشت جایی تو قلبم برای خودش پیدا میکرد؟ یا اشتباه فکر میکردم؟شایدم.. شایدم فقط داشتم خودم و گول میزدم..

سری تکون دادم و راه افتادم سمت در.. همراه و همپا شدن با احساسات این دختر.. یعنی نابودی خودش.. و من به هیچ وجه همچین چیزی رو نمیخواستم.

×××××

چهل دقیقه تو ماشین بودیم و دیگه تقریباً  داشتیم میرسیدیم.. تمام این چهل دقیقه برای من به استرس ولعن و نفرین گذشت.. لعن و نفرین برای اینکه چرا همچین چیزی از هیربد خواستم ..

من که طاقت استرس بعدش و نداشتم چرا بهش گفتم منم با خودش ببر؟

میدونستم اگه علت این ترس و اضطرابم و بهش بگم.. ممکنه منو به چشم یه دختر ترسو و بی عرضه ببینه ولی چاره ای نبود باید میفهمیدم قبل از رفتنم به اون مهمونی چی در انتظارمه .. برای همین گفتم:

  • میشه بپرسم کیا تو اون مهمونی هستن؟ ابروهای هیربد پرید بالا..

  • مگه تو همه دوستای منو میشناسی؟

  • نه خب.. منظورم اینه که.. از.. از همونایی که میشناسم ….. کسی اونجا نیست؟ اینبار اخماش درهم شد.. انگار منظور حرفم و فهمید که گفت:

  • نه.. حبیب و دار و دسته اش نیستن. اگه بودن تو رو با خودم نمیاوردم.

نفس حبس شده ام و بیرون فرستادم و خدا رو شکر کردم که قبل از به زبون آوردن اسمش فهمید منظورم چی بوده و انتظار توضیح نداشت ازم.

با اینکه هنوز با اون آدم برخورد جدی نداشتم و پام به خونه اش باز نشده بود.. ولی یه ترس عمیق و ناشناخته ای حتی با شنیدن اسمش تو دلم مینشست.

  • اینکه میگم حبیب اونجا نیست معنی این نمیشه که هرکاری دلت خواست بکنیا.. کنار خودم می مونی جایی هم نمیری که دوباره دردسر بشه.. آخه تو عادت داری.

با حرص و ناراحتی گفتم:

  • من مگه کسی و میشناسم که بخوام برم پیشش؟ چیکار دارم؟

  • کلاً میگم.. یه کلمه بگو چشم خیال جفتمون و راحت کن.

  • چشم هرچی شما بگید خوبه؟

همون موقع ماشین و پارک کرد و با اشاره به ساختمون رو به روش گفت:

  • اونجا معلوم میشه.. پیاده شو.

با نگاهی به ساختمون پیاده شدم.. دوباره استرس به وجودم برگشت.. ولی مدام به خودم تلقین میکردم که هیربد پیشمه و لازم نیست از چیزی بترسم.

هیربدم که از ماشین پیاده شد باهم راه افتادیم سمت ساختمون و من خواسته ای که اون لحظه واقعاً بهش احتیاج داشتم و به زبون آوردم:

  • دستتون و بگیرم؟

نگاه هیربد تو چشمام قفل شد.. امشب با این نگاه های مستقیم و خیره اش کار دستم میداد من مطمئن بودم. کاش یه حرفی هم پشت بندش میزد.. ولی فقط نگاه بود و من هیچی ازش نمیفهمیدم.

بازم بدون هیچ حرفی بازوش و جلو آورد و من از خدا خواسته سریع دستم و دورش حلقه کردم. اینجوری احساس امنیت بیشتری داشتم فقط خدا خدا میکردم که هیربد و معزب نکرده باشم.

وارد ساختمون که شدیم بعد از تحویل دادن لباسامون به مستخدمی که جلوی در وایستاده بود رفتیم تو..خیلی دلم میخواست به هیربد بگم بزار اول برم دستشویی یا یه اتاقی که آینه داشته باشه تا خودم و یه بار دیگه بررسی کنم ولی دیگه روم نشد.

تا همینجاشم زورکی اومده بودم به این مهمونی و نمیخواستم کاری کنم که هیربد حسابی پشیمون بشه از اینکه تصمیم گرفته بود منو با خودش بیاره.

بدون اینکه بخوام نگاهم به اینور و اونور خیره بود.. خونه میزبان این مهمونی از خونه هیربد کوچیک تر بود ولی وسایل و دکوراسیونش خیلی شیک تر و جذاب تر بود. مسلماً دوست هیربد مثل خودش زندگی بیروحی نداشت و از این مهمونی های پر زرق و برق زیاد میگرفت که خونه رو انقدر قشنگ دیزاین کرده بود.

همون لحظه از ذهنم رد شد که خوب شد من خدمتکار این خونه و این آدم نبودم .. وگرنه پدرم درمیومد برای تمیز کردن و راه انداختن مهمونیاش. بمیرم برای هیربد خودم که هیچ توقع اضافه و زیادی ازم نداشت!

انقدر تو یه لحظه احساساتی که بهش داشتم فوران کرد که بی اختیار فشار نسبتاً محکمی به بازوش که تو دستم بود دادم.. انقدری که هیربد متوجه شد و با تعجب نگاهم کرد ولی خوشبختانه همون لحظه یکی از دوستاش اومد سمتمون و شروع به احوالپرسی کرد..

بعد از اینکه خوش و بشش با هیربد تموم شد نگاهی به من انداخت و گفت:

  • خوشبختم خانوم زیبا ..

مکثی کرد و با آشفتگی گفت:

  • ببخشیدا من نمیتونم خیلی خوددار باشم و جلوی تعجبم و بگیرم. واسه همین صادقانه میگم کف کردم که دیدم هیربد با یه دخترخانوم اومد. آخه این دوست ما یه کم تارک دنیا شده!

من لبخندی زدم و هیربد با اعصبانیت گفت:

  • چرند نگو کیوان اینکه عادت ندارم هر هفته با یه دختر بگردم و مدام رنگ عوض کنم یعنی تارک دنیا شدم؟

کیوان زد به شونه هیربد و با خنده گفت:

  • شوخی کردم بابا!

هیربد چپ چپی نگاهش کرد و چرخید سمت من:

  • این کیوانه.. معاون شرکت و مایه سلب آرامش من!

رو به کیوان ادامه داد:

  • ایشونم آنالیه!

من و بدون هیچ لقب و پسوندی معرفی کرد.. هرچند خیلی دلم میخواست یه نسبتی با هیربد داشته باشم و یه اسم واسه این رابطه بینمون انتخاب کنم ولی همینکه من و خدمتکارش معرفی نکرد جای شکر داشت!

کیوان تا کمر دولا شد و گفت:

  • خوشبختم!

  • منم همینطور!

نیم نگاهی به هیربد انداخت و اینبار با تردید دستش و یه کم آورد بالا..

  • دست؟؟ میتونم بدم؟؟ نمیتونم بدم؟؟

هنوز حرفی از جانب من به زبون نیومده بود که هیربد مچ دستش و گرفت و تقریباً هلش داد سمت بقیه..

  • برو انقدر خوشمزه بازی درنیار واسه من..

کیوانم از همون فاصله با خنده گفت:

  • این اخلاق گندت و میشناختم که قبلش پرسیدم!

هیربد همونطور که به سمت یه قسمت از سالن حرکت کرد و منم با خودش برد زیر لب گفت:

  • هیچوقت این پسره آدم نمیشه..

بعد از سلام علیک با چند تا دیگه از دوستای هیربد با هم رفتیم یه گوشه نشستیم.. هیربد به بقیه هم من و فقط آنالی معرفی کرد و عجیب بود که هیچ کس به خودش حق فضولی بیشتر درباره رابطه ما رو نمیداد. انگار همه شون خیلی خوب هیربد و میشناختن و میدونستن نباید پا به حریمش بزارن و درباره مسائل شخصیش سین جیمش کن!

با رفتار عادی و نرمال هیربد و دوستاش که کاملاً به آدمای مهمونی خونه هیربد تفاوت داشتن درصد زیادی از استرسم از بین رفت و حالا راحت تر از بودن تو اون جمع در کنار هیربد لذت میبردم..

خوب یادم بود که وقتی هیربد اون مهمونی رو برای استقبال از پسر عموش گرفته بود ..حسرت میخوردم که چرا من نمیتونم مثل این دخترا لباس بپوشم و به جای خدمتکار هیربد کنارش بشینم و تو همه لحظه ها همراهش باشم.. ولی انگار خدا خیلی زود صدام و شنیده بودو این خواسته ام و براورده کرده بود .

حالا من تو یه مهمون بزرگ با یه لباس شیک و قشنگ که هدیه خود هیربده  و از گرفتنش بی نهایت خوشحال شدم.. کنار هیربدی نشسته بودم که عاشقانه دوسش داشتم و از هیچ طریقی نمیتونستم این واقعیت و انکار کنم. دیگه شده بود جزیی از وجودم!

تنها چیزی که تو اون لحظه داشت آزارم میداد نگاه دخترای جمع بود که حتی با وجود من به هیربد خیره میشدن و حتی پشت چشم برای من نازک میکردن. خیلی سخت نبود حدس زدن اینکه اونا از قبل برای تصاحب هیربد نقشه کشیده بودن و حالا که داشتن یکی دیگه رو کنارش میدیدن براشون گرون تموم شده بود.

نمیدونم چرا.. ولی همیشه تو مسائلی که مربوط به هیربد و احساس درونیم نسبت بهش میشد از خود واقعی و همیشگیم فاصله میگرفتم و یه جورایی بدجنسی تو وجودم رخنه میکرد..

درست مثل الآن که از عمد خودم و رو مبل بیشتر به هیربد نزدیک کردم و برای اینکه تیر خلاص و به سمت اون دخترا پرتاب کرده باشم دستم و گذاشتم رو پای هیربد.

احمقانه بود که فکر میکردم هیربد حواسش نیست و اهمیت نمیده به این حرکات ریز من ..چون خیلی سریع نگاهش از دستم که رو پاش بود به صورتم خیره شد و بعد دستش و از پشتم رد کرد و گذاشت رو شونه ام.

چیزی به منجمد شدنم نمونده بود.. احساس میکردم روح از وجودم رفته بیرون و من اصلاً تو این دنیا نبودم. تازه داشتم میفهمیدم چه غلطی کردم و چقدر کارم بیخود و بی معنی بود که هیربد سرش و بهم نزدیک کرد و تو گوشم گفت:

  • انقدر انرژیت و هدر نده.. من هیچوقت به اون دخترا کوچکترین توجهی نداشتم و ندارم!

دیگه چیزی به مردن و نابودیم باقی نمونده بود! هیربد ضربه نهایی رو زد و من و حسابی پیش خودم شرمنده کرد ..کاش عاقلانه تر رفتار میکردم که حالا همچین چیزی از زبونش نمیشنیدم!

به هر سختی و مشقتی که بود به خودم مسلط شدم و درحالیکه صدام بدجوری میلرزید گفتم:

  • خب.. خب من چیکار کنم؟ یعنی.. یعنی اصلاً به من ربطی نداره!

  • واسه منم جای سوال داره.. وقتی به تو ربطی نداره چرا انقدر خودت و اذیت میکنی؟

  • اشتباه برداشت کردید آقا هیربد.. اصلاً همچین چیزی نیست.

  • هرچند طبیعیه! درسته که قرار نیست رابطه ای بینمون باشه. ولی حالا که با هم اومدیم تو اینمهمونی این نگاه ها آزار دهنده میشه..

سر جاش صاف نشست و همزمان با بیرون فرستادن نفس حبس شده ام صداش و شنیدم که گفت:

  • نگران نباش.. این احساس متقابله!

  • بعید میدونم. چون همه نگاه هایی که به این سمته از جنس مونثه!

روش و چرخوند سمتم و نگاه بی قرارش و دوخت به چشمام.. همین نگاه کافی بود برای اینکه بفهمم اشتباه کردم ولی خودش گفت:

  • متوجه نشدی چون همه حواست به هم جنسای خودته! درست مثل من!

باور نمیکردم.. هیربد دوباره با یه جمله من و گذاشت تو برزخ و حالا با خونسردی داشت به دور و برش نگاه میکرد. یعنی باید باور میکردم که همون احساسی که من تو وجودم نسبت به این دخترا داشتم هیربدم نسبت به پسرا داشت؟ اصلاً مگه اینجا کسی بود که بخواد به من نگاه کنه و نگاهش باعث آزار هیربد بشه؟

هرچند که از لحظه ورود سنگینی یه نگاه و رو خودم حس میکردم ولی نمیدونستم منشاءش کجاست و الآن انگار هیربد اون و پیدا کرده که همچین حرفی زده.

  • دستت خوب شده!

با صدای هیربد از فکر و خیالم بیرون اومدم و نگاهش کردم که به پوست دستم زل زده بود و داشت انگشتش و روش میکشید..

حرارت بدنم لحظه به لحظه بیشتر میشد و آرزو میکردم که کاش هیربد متوجه این تغییر دما نشه..

گلوم وصاف کردم و گفتم:

  • آره.. پمادی که دکتر داده خیلی خوبه!

  • دیگه هیچوقت نزار اونجوری بشه.. چون.. بعدش من عذاب وجدان میگیرم!

هنوز جوابی برای این حرفش پیدا نکرده بودم که اینبار خیره شد تو چشمام و گفت:

  • باشه؟

منی که عین آدمای گنگ و لال فقط داشتم نگاهش میکردم فقط تونستم سرم و رو شونه ام به معنی باشه خم کنم و هیربدم به همین راضی شد که دیگه چیزی نگفت.

هیچ چیز از رفتار و حرفاش درک نمیکردم ولی اینو خیلی وقت بود که فهمیده بودم.. رفتار و احساسات هیربد باهم تناقض داره. انگار همیشه داره از یه چیزی فرار میکنه ..

برای همین تو حرف زدن با من انقدر دقت میکنه رو کلمات و جملاتش.. یا انقدر اصرار دارهکه هیچ برداشتی از حرفاش نداشته باشم. ولی بعضی وقتا مثل الآن حرفاش بدون اختیار خودش به زبون میاد و اون موقع دیگه کاریش نمیتونه بکنه.

کاش مینشست و از درداش با من حرف میزد.. کاش منو انقدری محرم میدونست که سفره دلش و باز کنه و انقدر خودخوری نکنه.. ولی انگار هنوز به اون درجه از نزدیکی نرسیده بودم که لایق درد و دل کردنش باشم.

*

بعد از شام من رفتم دستشویی تا یه کم به سر و وضعم برسم.. تو آینه دستشویی نگاهی به خودم تو اون لباس قرمز و خوشگل انداختم. هنوزم باورم نمیشد که هیربد همچین لباسی رو مختص من خریده.. مدام به خودم میگفتم نه بابا.. لابد واسه خواهرش یا یکی دیگه خریده و حالا که دیده من احتیاج دارم داده بهم.

دلم نمیخواست باور کنم هیربد با دیدن این لباس یاد من افتاده و به خاطر من خریدتش ولی منو انقدر لایق خودش نمیدونه که احساساتش و باهام شریک بشه.

کدوم یکی از رفتاراش و باید باور میکردم و احساسات خودمم بر اساس اون پیش میبردم؟ کاش یه جوری من و قانع میکرد و از این بلاتکلیفی نجاتم میداد.

بعد از نگاه کلی تو آینه و اطمینان از اینکه مشکلی تو ظاهرم نیست رفتم بیرون.. هیربد توسالن بود از دور دیدمش که داشت با یکی از دوستاش حرف میزد.. همینکه خواستم برم سمتش صدای شخصی رو از پشت سرم شنیدم:

  • ببخشید..

وایستادم و چرخیدم طرفش.. یه پسر جوون بود..

  • بفرمایید؟

نگاهش رنگ و بوی تعجب داشت.. درست مثل نگاه من که منتظر بودم ببینم حرف حسابش چیه و حالا تو سکوت فقط داشت نگاهم میکرد.

حالا میتونستم حدس بزنم که اون نگاه خیره از اول مهمونی مال این آدم بوده که از روم برداشته نمیشد.. ولی من که نمیشناختمش.. از کجا باید میفهمیدم چرا بهم زل زده بود؟

خوب که دقت کردم دیدم قیافه اش به نظرم آشناست.. ولی اون لحظه واقعاً به ذهنم نمیرسید که کی و کجا دیدمش.. انقدری تو ذهنم پررنگ نبود که تو چند ثانیه یادم بیاد..

همچنان منتظر بودم حرفش و بزنه تا اینکه گفت:

  • شما.. همسر آقا هیربد هستید؟

ابروهام تو هم فرو رفت..

  • باید به شما توضیح بدم در این باره؟

  • نه.. نه خب فقط کنجکاو شدم.. ببخشید قصد جسارت نداشتم.. با اجازه!

از کنارم رد شد و رفت.. منم مات و مبهوت به رو به روم نگاه کردم.. چی شد؟ دلیل نگه داشتنم و این سوال و الآنم این رفتن یهویی چی میتونست باشه؟

اگه انقدر براش مهم بود که جواب سوالش و بگیره چرا از خود هیربد نپرسیده بود و اومده بود سراغ من؟ چرا انقدر تعجب تو لحن و نگاهش بود وقتی که داشت باهام حرف میزد؟

جوابی برای سوالام پیدا نکردم و چرخیدم برم که اینبار با هیربد سینه به سینه شدم.. سرم و بلند کردم.. چهره به اخم نشسته اش منو ترسوند!

  • چیزی شده؟

با این سوالش فهمیدم خوشبختانه متوجه مکالمه کوتاه عجیب من با اون پسره نشده بود.. به نظرم لزومی هم نداشت که بیخودی فکرش و مشغول کنم برای همین گفتم:

  • نه چیزی نیست.. بریم.

با هم رفتیم نشستیم ولی همه حواس من جوری که هیربد متوجه نشه پی اون پسره بود که اصلاًنفهمیدم کجا رفت غیب شد.. فکرم و بدجور به خودش مشغول کرده بود. اینکه به نظرم آشنا میومد برام عجیب بود ..

آخه چرا باید تو مهمونی که خونه یکی از دوستای هیربد برگزار شده آدمی به نظر من آشنا بیاد؟ ولی خب این احتمالم وجود داشت که تو مهمونی خونه خود هیربد دیده باشمش و حواسم نبوده.. شاید بهتر بود بهش فکر نکنم تا هیربدم به این قضیه مشکوک نشه!

با قرار گرفتن سینی حاوی نوشیدنی جلوی صورتم حواسم و جمع کردم و آروم گفتم:

  • ممنون نمیخورم..

بعد از من هیربدم ردش کرد.. ولی انگار متوجه نگاه خیره من به سمت سینی شده بود که پرسید:

  • چرا اونجوری نگاه میکنی؟

  • چه جوری؟

  • نمیدونم.. با یه حالت حسرت!

نگاهش کردم.. دلم میخواست بگم تو که انقدر راحت نگاه من و میخونی پس چرا نمیتونیمعنی احساسی که تو قلبم نسبت بهت دارم و بفهمی و دست از عذاب دادنم برداری..

ولی فقط نفسم و فوت کردم و گفتم:

  • همیشه دلم میخواست یه بار امتحانش کنم!

  • چیو؟ مشروبو؟

  • اوهوم!

  • تا حالا نخوردی؟

  • نه.. یعنی.. میدونم بده و ضرر داره ها! ولی دست خودم نیست که دوست دارم ببینم بعدش چی میشه.

بدون هیچ فکر و هدف و برنامه ای حرفام و به زبون آورده بودم ولی انگار هیربد خیلی جدی گرفتشون که خدمتکار و صدا زد و یکی از گیلاسا رو برداشت و گرفت سمتم.

با چشمای گشاد شده زل زدم بهش..

  • چیکارش کنم؟

  • بخور دیگه.. بعدش هیچی نمیشه ولی حالا که کنجکاوی بخور که تو حسرتش نمونی! اصلاً فکرشم نمیکردم بعد از اون حرفم هیربد بخواد این خواسته ام و عملی کنه.. کاش زبونمآتیش میگرفت و همچین حرفی ازش درنمیومد که حالا اینجوری پیشش خجالت زده نباشم!

  • نه آقا هیربد.. منظورم این نبود که حتماً تجربه اش کنم.

هیربد یه کم گیلاس و گرفت عقب و خودش اومد جلوتر و تو گوشم گفت:

  • اگه جایی تنها بودی یا بدون مشورت و اجازه من میخواستی امتحانش کنی.. خودت میدونی چقدر از دستت عصبی میشدم. ولی الآن که خودمم پیشتم و حواسم بهت هست میگم بخور. که جفتمون خیالمون راحت باشه. ولی باید قول بدی که همین یه بار باشه!

نگاهم به محتویات خوشرنگ توی گیلاس افتاد.. وسوسه یه بار امتحان کردنش انقدری بود که زود کوتاه بیام. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:

  • باشه قول میدم.

  • پس بگیرش..

گیلاس و از دستش گرفتم.. هنوز تردید داشتم برای خوردنش.. ولی چون هیربد گفت پیشمه و حواسش بهم هست خیالم راحت بود.

سرم و یه کم بردم جلو ولی هیربد که چهارچشمی بهم زل زده بود سریع گفت:

بو نکن.. وگرنه نمیتونی بخوری!

در حالیکه سعی میکردم جلوی بقیه خیلی بروز ندم که اولین بارمه لیوان و به لبم چسبوندم. تو بعضی از فیلمای خارجی دیده بودم که یه نفس میخوردن و من به هوای اون خواستم همین کارو بکنم که دوباره هیربد گفت:

  • کم کم بخوریا.. یهو سر نکشی!

ولی دیگه دیر شده بود و من با فکر و خیالات احمقانه خودم تمام محتویاتش و یه جا تو حلقم خالی کردم و چشمام و از تلخی و سوزش عجیبی که اول تو دهنم پر شد و بعد گلوم و حسابی سوزوند محکم بستم.

نمیدونستم باید چیکار کنم.. تمام بدنم از سوزش گلوم گر گرفته بود.. تو چشمام اشک جمع شده بود و به محض باز کردن چشمام سرازیر شد.

هرچی آب تو دهنم بود قورت دادم تا شاید تلخی این زهرماری و که حالا واقعاً میفهمیدم چرا بعضیا بهش میگن زهرماری و از بین ببره ولی بی فایده بود.

دستم و گزاشتم رو گلوم و از پشت اشک توی چشمام خیره شده به هیربد که داشت به نگرانی نگاهم میکرد..

  • خوبی؟

  • گلوم سوخت..

  • تقصیره منه زودتر باید میگفتم همه رو یه دفعه نخور.. بزار برم برات آب بیارم .

رفت و با یه لیوان آب برگشت.. ولی از اونم یکی دوقلپ بیشتر نتونستم بخورم.. دهنم دوباره تلخ میشد. لعنتی به خودم و این کنجکاوی مسخره ام فرستادم. شروعش که اصلاً خوب نبود..

خدا ادامه اش و به خیر بگذرونه..

  • بهتری؟

سری تکون دادم و گفتم:

  • آره.. داره سوزشش کمتر میشه..

انتظار داشتم کنارم بشینه ولی یهو گفت:

  • پاشو بریم!

سرم و بلند کردم و با تعجب گفتم:

  • واسه چی؟

با نگاهی به دور و برم ادامه دادم:

  • مهمونی تموم شد؟

نه..

  • پس واسه چی میگید بریم؟

سعی میکرد نگاهش و به چشمام ندوزه..

  • همینجوری! بریم بهتره!

نفهمیدم چرا یهو اینو گفت ولی اصرار نکردم تا علتش و بدونم و بدون حرف بلند شدم و کنارش راه افتادم.. در حالیکه سرم لحظه به لحظه داشت سنگین تر میشد!

×××××

تو ماشین بودیم و داشتیم برمیگشتیم خونه ..نمیدونستم حواسم به خیابون باشه یا به آنالی که تقریباً رو صندلی ولو شده بود ..

اون موقع که نگاه پر از حسرتش و به سمت گیلاسای مشروب دیدم فکر کردم کار درستی میکنم که با ضمانت خودم اجازه میدم یه کم تست کنه تا بعداً تو یه موقعیت دیگه که حالا به هر دلیلی من نبودم این کار و انجام بده و حس کنجکاویش و از بین ببره.

ولی بعد از اینکه یه نفس سرکشید و الآن که صورتش رفته رفته قرمز تر میشد باید قبولمیکردم که کارم درست نبوده.. خدا خدا میکردم معده اش پس بزنه و بالا بیاره.. ولی هیچ علائمی از حالت تهوع تو وجودش نبود .

  • یه سوال بپرسم؟

چشمام و محکم باز و بسته کردم.. شروع شد.. یواش یواش داشت علائم مستیش ظاهر میشد و من نمیدونستم به یه آدم مست که اختیار حرفاش و نداره چه جوری حرف حالی کنم..

شیشه رو یه کم کشیدم پایین تا بلکه باد بهش بخوره و گفتم:

  • بپرس..

  • اون موقع که منو برای اولین بار دیدی…… میدونستی که میخوای منو بدزدی؟

یه کم فکر کردم تا اون روز یادم بیاد.. میدونستم لزومی نداره وقتی تو این حالته و حواسش زیاد جمع نیست حقیقت و بگم ولی با صداقت گفتم:

  • آره!

  • پس.. واسه همون اونجوری.. نگام میکـــــردی؟

  • چه جوری؟

یه جوری که….. یه جوری که….. نمیدونم! یه جور خاص…..

سری به چپ و راست تکون دادم.. فقط خدا کنه وقتی مستی از سرش پرید یاد این حرفاش نیفته وگرنه خیلی شرمنده و ناراحت میشد. دیگه کاملاً پشیمون شده بودم از اینکه بهش همچین اجازه ای دادم.

نمیخواستم جواب اینیکی سوالش و بدم و بگم از همون اول با اینکه میدونستم نامزد آرشی و با اینکه میدونستم فقط حکم یه طعمه رو داری واسه مون ولی توجهم بهت جلب شد و نتونستم نگاه ازت بگیرم.

اون موقع که خیلی راحت تر خودم و کنترل میکردم یا شایدم گول میزدم.. خیلی زود این جلب توجه فراموشم شد.. ولی کم کم که تو خونه بهراد شناختمش فهمیدم همچین بی موردم نبوده!

  • ولی مــــن.. میدونی….. از همون اول ازت ترسیدم…. اول منظورم بعد از دزدیدنم نیستـــــــــــا.. همون موقع که دیدمـــــت.. بعدشم….. بعدشم خیــــــــــلی بدتر شد! بهراد همش منو کتک میزد…. تو نمیزدی…. ولی من از تو میترسیدم…..

یهو زد زیر خنده و با خنده ادامه داد:

یادتــــــه؟؟؟؟؟ جواب بهراد و میدادم…. ولی با تو….. با تو که حرف میزدم صدام همشمیلرزیــــــد!

دوباره خندید.. اگه هر موقعیت دیگه ای بود از این خندیدن و شاد بودنش خوشحال میشدم ولی الآن که همه اش اثرات مستی بود در نظرم زیاد خوشایند نبود.

یهو کامل چرخید سمتم با همون چشمای خمار شده اش زل زد بهم:

  • یه چیز بگو دیگـــــه.. تو چرا هیچ وقت حرف نمیزنی؟ خسته نمیشی از ساکت موندن؟ ایندفعه دیگه واقعاً کلافه شدم و توپیدم:

  • بسه آنا.. تو هم چند دقیقه ساکت بمون برسیم خونه زودتر تا بیشتر از این پشیمون نشدم از غلطی که کردم!

  • خیله خــــــــــب باشه باشه.. بد اخلاق نشو تو رو خـــــــــــدا! خیلی بدم میاد وقتی بد اخلاق میشی.. مهربون باش همیشه….. مثل من! همیشه باهات مهربونم.. آخــــه.. آخه نمیتونم بداخلاق باشم! من که مثل تو بیرحم و سنگدل نیستم که!

این و راست میگفت.. آنا همیشه با من مهربون بود و برعکس اون من همیشه بداخلاقی میکردم.. چه خیری دیده بود از من که انتظار داشتم همه جوره این زندگی که براش ساخته بودم و تحمل کنه و صداش در نیاد؟ بالاخره یه جا کم میاورد..

خیلی مونده برسیم؟

به جای جواب دستام و دور فرمون محکم تر کردم.. اگه همینجوری به حرف زدنش ادامه میداد من لحظه به لحظه بیشتر از خودم عصبانی میشدم و این عصبانیت و طبق معمول سر خودش خالی میکردم.. پس به نفعش بود که ساکت شه ولی نمیشد..

  • هیربد؟؟؟؟؟ با توامـــــا!

یخ زد تمام بدنم در عرض چند ثانیه.. اولین بار بود که اسمم و بدون پسوند و پیشوند به زبون میاورد.. اینبار واقعاً برام لذت بخش بود حتی اگه تو حالت مستی باشه..

شاید هر کس دیگه ای که جای من بود از این موقعیت استفاده میکرد و حتی شده کلامی دل به دل این حرفا میداد و پا به پاش میرفت. ولی من دلم نمیخواست ارزش آنالی و تا این حد پایین بیارم که با چهارتا جمله و حرف هورمونام و بالا و پایین کنم.

خوشبختانه همون لحظه رسیدیم خونه و من بعد از یه نفس عمیق و بیرون فرستادن بازدمم گفتم:

  • پیاده شو رسیدیم..

ولی وقتی دستش و دیدم که چند بار به هوای پیدا کردن دستگیره در بالا پایین شد سری به دوطرف تکون دادم و خودم پیاده شدم و رفتم طرفش.. با این وضع محال بود بتونه قدم از قدم برداره!

در و براش باز کردم و دیگه واینستادم تا تلاش نافرجامش برای پیاده شدن و نگاه کنم ..

خودش بازوش و گرفتم و کشیدمش بیرون.

خیلی دلم میخواست حرصم تو همین بازوی نحیفش که وسط پنجه هام بود خالی کنم ولی آخه این طفلک چه گناهی داشت؟ تقصیر من بود که این اجازه رو بهش دادم. باید به عواقب و مستی بعدشم فکر میکردم که اون لحظه واقعاً فکر نکردم. چون هدفم این بود که بعد از اولین قلپ لیوان و ازش بگیرم که آنا گند زد به هدفم.

در و با کلیدم باز کردم و رفتیم تو.. داشتیم میرفتیم سمت پله ها که یهو پاهاش شل شد و خواست بیفته که از همون بازوش گرفتمش و کشیدمش بالا..

با دست آزادش لبه کتم و گرفت و آویزونم شد.. لبخندش دوباره رو لبش نشست و نگاهش از چشمام به سمت لبام کشیده شد و آروم گفت:

– چقدر این صحنه برام آشناس!!!

آب دهنش و قورت داد و زل زد تو چشمام..

تو هم یادته؟

دلم میخواست بگم مگه میشه شیرین ترین لحظه چند سال اخیر زندگیم و به همین راحتی فراموش کنم؟ ولی چیزی به زبونم نمیومد.. چون حالا منم مثل آنالی همه حواسم پی لبای سرخش بود و ذهنم مدام داشت اون بوسه خوشمزه و خواستنی رو بهم یادآوری میکرد..

میدونستم گوش دادن به صدای غرایزم و تکرار اون بوسه.. اونم وقتی آنا قدرت تشخیص خوب و از بد نداره.. یعنی از دست دادن آنا برای همیشه. چون به محض برگشتن هوش و حواسش یاد این فرصت طلبی من میفتاد و اون وقت دیگه هرگز حاضر نمیشد بهم نزدیک بشه..

با نزدیک شدن صورت آنا به صورتم درست تو لحظه آخر به خودم اومدم و سرم و کشیدم عقب..

  • نکن آنا!

وسوسه انقدر تو وجودم زیاد شده بود که هرلحظه ممکن بود کار دستم بده.. سریع روم و گرفتم و راه افتادم سمت پله ها و آنا رو هم با خودم بردم که صدای کلافه و عصبیش و شنیدم:

  • چراااااا؟؟؟؟؟ تو بکنی اشکال ندارهههههه؟ فقط من باید به هر سازی که تو میزنی برقصم؟نــتـــــرس منم از تو یاد گرفتم.. هرکاری دلم خواست میکنم.. فرداش میگم بهش فکر نکن ..

مگه نـــــــــه؟

به اینجا حرفش که رسید با عصبانیت چرخیدم سمتش که تو همون حالتم فهمید زیاده روی کرده و چشماش از دیدن خشمم گشاد شد.

شاید حرفاش منطقی بود و حقیقت داشت ولی برای من گرون تموم شد.. انقدری که چونه اش و محکم با یه دستم نگه داشتم و خیره تو چشمای ترسیده اش گفتم:

  • میخواد خوشت بیاد میخواد نیاد.. ولی اینو باید تو گوشت فرو کنی آنا.. نباید احساسی بینمون باشه ..پس خودتو کنترل کن!

پوزخندش عصبی ترم کرد..

  • شاید تو نتونی خودت و کنترل کنی!

دلم میخواست بگم درست فکر کردی.. منم احساس میکنم دیگه هیچ قدرتی برای کنترل کردن خودم دربرابر تو ندارم ولی باید خیالش و راحت میکردم.. باید همین امشب بهش میفهموندم که چی داره تو دل من میگذره ..باید امیدش و از خودم قطع میکرد.. این دختر داشت به من احساس پیدا میکرد و من نباید میزاشتم این اتفاق بیفته.

با اینکه بعید میدونستم تو این شرایطش حرفام به قدر لزوم تو ذهنش بمونه ولی گفتم:

  • من از خودم مطمئنم اگه یه سنگ تونست عاشق بشه منم میتونم!

نگاهش رنگ بهت و ناباوری گرفت ..شاید اگه یکی میدیدش فکر میکرد اثرات مستی از بین رفته ولی من خوب میدونستم اینم یکی از اثراتشه که یه لحظه آدم و خوشحال ترین فرد روی زمین میکنه و تو لحظه بعد همه غم و ناراحتی های دنیا رو به دلش سرازیر میکنه.

الآنم که با این حرفم حال بد آنا رو تکمیل کردم.. دلم خیلی براش سوخت. داشت پاسوز زندگی نابه سامان و آینده روی هوای من میشد.. حقش این نبود.. واقعاً نبود.

از پله ها بالا رفتیم و اینبار آنا بدون هیچ حرفی دنبالم اومد.. انگار هنوز تو شوک بود.. ولی چرا؟ یعنی انتظار حرف دیگه ای رو از من داشت؟

اصلاً مگه قرار بود رابطه ما به این جاها بکشه؟ مگه قرار بود احساس توش دخیل بشه که حالا انقدر ناراحت شده بود از تحقق پیدا نکردنش؟

در اتاقش و باز کردم و بردمش تو.. میخواستم مستقیم ببرمش سمت تخت که گفت:

  • میخوام دوش بگیرم.. برو بیرون!

دیگه داشت خونم به جوش میومد از این طرز حرف زدنش ..یه کم با حرص و عصبانیت

نگاهش کردم ولی وقتی یادم افتاد همه اینا به خاطر حماقت خودم چیزی نگفتم و رفتم بیرون ..بدون اهمیت به اینکه با این حالش میتونه تنهایی دوش بگیره یا نه. ولی بهتر بود سریع تر از این اتاق بیرون برم تا وسوسه حموم کردنش بهم غلبه نکنه!

این دختر قسم خورده بود که من و به مرز جنون بکشونه .کاش حداقل پشت بند این حرفایی که مدام قلب و احساسش و به بازی میگرفت میتونستم توضیحی هم داشته باشم.. کاش میتونستم بهش بگم چرا و چی شد که این حرفا به زبونم اومد و این افکار تو سرم جا گرفت.

تکرار دوباره اون حرفا یعنی زنده شدن روزا و خاطراتی که به هیچ وجه دلم نمیخواست از پستوی ذهنم بیرون بکشمش.. اون روزا باید برای همیشه دفن میشد و آنالی هیچوقت نباید درباره اش کنجکاوی میکرد.. هیچوقت..

×××××

از حموم که بیرون اومدم هنوز تو سرم احساس سنگینی میکردم.. یه جورایی گیج بودم و انگار هیچ درکی از شرایط اطرافم نداشتم.

لباسام و با همون حال نامیزونم پوشیدم ولی هرکاری کردم نتونستم رو تختم بخوابم .سردم بود.. نه سرمای جسمی که تنم و بلرزونه و احتیاج به پتو داشته باشه.. انگار روحم سردش بود و باید یه جوری گرمش میکردم. خوب میدونستم که گرمای روحم الآن تو اتاق بغلیه.. پستردید نکردم و راه افتادم.

نمیدونم چم شده بود که دیگه به نظرم هیچ چیزی عیب و زشت نبود.. انگار به خودم حق انجام هر کاری و زدن هر حرفی و میدادم و از این موضوع احساس رضایت میکردم. در عین حال که یه کلافگی و آشفتگی تو تمام سلول های تنم حس میکردم ولی جوری بود که دلم نمیخواست از این حال در بیام.

جلوی در اتاقش وایستادم.. انقدر عجله داشتم برای رسیدن به این اتاق که حتی موهامم خشک نکرده بودم و با همون سر و وضع آشفته اومدم.

نفس عمیقی کشیدم و در و بدون در زدن باز کردم ..انگار بعد از تمام روزایی که تو این خونه بودم و بعد از تمام حرفایی که بینمون زده شده بود بازم به خودم این حق و میدادم.

هیربد با بالا تنه لخت وسط اتاق وایستاده بود و داشت بر و بر من و نگاه میکرد. چه اهمیتی داشت اگه فکر میکرد که من یه دختر بد و بی حیام؟ مگه چیزی عوض میشد؟ اون که در هر صورت نمیخواست عاشق من بشه.. خودش همین چند دقیقه پیش گفت..

  • چیه آنا؟ چی شده؟

نگاه بی قرارم از بدنش به بالا کشیده شد و زل زدم به چشماش.. چه جوری باید میگفتم کهاومدم تا روح سرما زده ام و گرم کنی؟ درسته مثل همیشه شرم و خجالتی از بابت حرفایی که میخواستم بزنم تو وجودم نبود.. ولی ذهنمم یاری نمیکرد که کلمات و مرتبط کنم و به زبون بیارم..

یه کم اومد نزدیک تر و دقیق تر به چهره ام خیره شد..

  • هنوز چشمات قرمزه.. پوووووووف.. بیا بریم یه چیز بدم بخوری از این حال دربیای!

با نزدیک تر شدنش مسیر نگاهم دوباره عوض شد.. چشمم به سینه پهن و عضلانیش بود و تنها خواسته اون لحظه ام و با دو کلمه به زبون آوردم:

  • بغلم کن!

صداش برعکس منی که کاملاً ریلکس بودم پر از بهت و ناباوری شد:

  • چی؟

آب دهنم و دوباره قورت دادم.. حالا که تا اینجا اومده بودم محال بود از خواسته ام دست بکشم..

  • فقط همین یه بار.. چشمتو رو خدمتکار بودنم ببند.. بغلم کن!

نمیدونم چقدر گذشت.. ولی برای من خیلی طول کشید تا بالاخره هیربد با خودش و کناراومد و تونست حرفم و هضم کنه.. با یه قدم بلند خودش و بهم رسوند و سرم و به سینه اش چسبوند..

اگه میگفتم بهترین ثانیه های عمرم و داشتم سپری میکردم دروغ نبود.. دستاش عین پیچک دور تن پیچیده بود و احساس میکردم تو امن ترین حصار دنیا قرار دارم و هیچ نیرویی نمیتونه این و از بین ببره..

غرق لذت و آرامش بودم که صداش از کنار گوشم خوشیم و نابود کرد..

  • دووم نداره.. دل نبند!

چشمام و محکم بستم. اون آغوش و میخواستم حتی اگه به قیمت از بین رفتن غرورم باشه..

  • چیکار کنم که با دوام بشه؟

هیربد چند دقیقه پیش نبود.. اصلاً هیربد همیشگی جدی نبود.. انگار دلش بازی میخواست و من براش شده بودم سرگرمی..

-از عهده ات برنمیاد!

زده بودم به سیم آخر..

  • امتحان کن!

سرش و بیشتر به گوشم نزدیک کرد.. نفسایی که به پوست صورتم میخورد قابلیت به جنون رسوندم و داشت.. خیلی خودم و کنترل کردم که همونجا غش نکنم..

  • هر شب رو تختم تا صبح تو بغلم بخواب.. بدون عشق.. بدون احساس!

حدسم اشتباه نبود.. هیربد وسیله بازی و سرگرمی میخواست. چون همچین چیزی محال بود ..

ترجیح دادم بیخیالش بشم. این حرفا اصلاً نباید زده میشد.

خودم و از آغوشش کشیدم بیرون و خیره به زمین فقط گفتم:

-نمیتونم!

نزاشت فاصله بگیرم.. دستام و محکم دو دستش گرفت و من و کشوند سمت تخت..

  • دیگه راه مخالفت نداری.. این یه دستوره!

دیگه اثری از اون حس خلا و لذتی که تو وجودم حس میکردم نبود.. کم کم دوباره داشت آثار ترس و اضطراب به وجودم برمیگشت.. این حرفا و این لحن عجیب هیربدم این ترس و بیشتر میکرد.. ولی قدرتی هم نداشتم تا نگهش دارم و نرم سمت تخت خوابش..

فقط با صدایی که حالا لرزون شده بود و سست گفتم:

  • گفتم نمیتونم!

انگار اصلاً صدام و نشنید.. به تخت که رسیدیم طاقتم تموم شد و زدم زیر گریه و جیغ زدم:

  • ولم کـــــــــــــــــن!

در حال تقلا برای بیرون کشیدن دستم از تو دستش بودم که رفت پشت سرم وایستاد و اینبار از پشت بغلم کرد.. صداش کلافه بود و ناراحت:

  • اذیتت نمیکنم آنا.. قول میدم. فقط تو بغلم باش. امشب با حرفا و کارات دیوونه ام کردی .

میدونم خودتم اذیتی.. پس بزار کنار هم آروم بشیم .

چه جوری میتونستم به این لحن پر از خواهش نه بگم؟ هیربد قلق من و خوب میدونست .

مطمئن بودم که از احساس من به خودش خبر داشت برای همین میفهمید که من با چی آروم میشم. ولی سوال اینجا بود.. وقتی خودش میگفت نباید احساسی باشه.. پس چرا کنار من آروم میشد؟

هیچ توانی برای مخالفت نداشتم.. اون سستی و رخوتی که تو بدنم بود دست و پام و بسته بود به خصوص در برابر هیربد کاملاً خلع سلاح میشدم.

با کمک خودش رو تخت به پهلو دراز کشیدم.. خودشم تخت و دور زد و اون سمت کنارم

خوابیدم. اولین تجربه ام نبود که کنارش میخوابیدم. ولی هربار به یه دلیلی تو حال خودم نبودم و هوش و حواسم سر جاش نبود.. درست مثل الآن که بی اختیار پرسیدم:

  • چرا باهام حرف نمیزنی؟ به پشت خوابید و زل زد به سقف..

  • چی بگم؟

  • از.. از زندگیت. از اینکه.. چی شد.. چی شد که اینجوری شدی.. چی شد که تبدیل به سنگ شدی؟

  • طاقتش و ندارم.. طاقت مرور کردن دوباره اون روزا و تعریف کردنش و ندارم. اگه همه چیز و بریزم بیرون دیگه حتی همین هیربدی که داری میبینی هم نیستم.. خیلی بدتر و سنگ تر میشم .

یه نیم چرخ زد و خیره شد تو صورتم..

  • فکر کنم تو هم طاقتش و نداری که اون هیربد و ببینی!

  • ولی.. ولی الآنم خوب نیستی.. داری اذیت میشی. اگه با یکی درد و دل کنی حالت بهترمیشه.

  • میگم بهت.. یه روز که حال جفتمون خوب بود.. یه روز که خیالم از بابت همه چیز راحت بود میگم بهت.. مطمئن باش اون موقع همه چیز عوض میشه و دیگه هیچ چیز مثل الآن نیست ..

فقط دعا کن اون روز برسه..

تن صداش برام شیرین تر از لالایی های بچگیم بود و انقدر برام آرامش داشت که بی اختیار پلکام رو هم افتاد و خوابم برد..

تا لحظه آخر میدونستم اونجا خوابیدنم اشتباهه.. تا لحظه آخر دلم میخواست بیدار می موندم و با زور و اصرارم که شده از زیر زبون هیربد حرف میکشیدم.. ولی هیچ توانی تو خودم برای مقابله با خواب نبود و من تو دنیای بی خبری فرو رفتم.

*

صبح که چشمام و باز کردم اولین چیزی که جلوی چشمم قرار داشت صورت غرق خواب هیربد بود و بعد از اون نگاهم به دستم افتاد که لای پنجه ای هیربد بود..

دهنم رفته رفته باز تر میشد از تعجب.. من چیکار کرده بودم دیشب؟ من احمق با خوردن اونمشروب لعنتی چی به سر خودم آورده بودم؟ چرا با پای خودم پاشدم اومدم تو این اتاق و سر از تخت خواب هیربد دراوردم؟ الآن هیربد درباره من چه فکری میکنه؟

همه اتفاقات و حرفای دیشب یادم بود.. ولی تازه داشتم میفهمیدم که تک تکشون چقدر زشت و اشتباه بود.. اون حال خوش دیشبم که به خودم حق و اجازه هرکاری و میداد حالا از بین رفته بود و من آرزو میکردم که کاش تو خواب می مردم و اصلاً بیدار نمیشدم.

حالا بر فرض که من تو حال طبیعی نبودم و نصف شب سر از اینجا درآوردم.. بر فرض که هیربد نذاشت احساس تنهایی کنم و کنارم خوابید.. ولی اینهمه نزدیکی و این دستی که از گرما و حرارتش داشتم میسوختم لازم بود؟

هرکی ما رو تو اون حالت میدید فکر میکرد اولین شب زندگی مشترکمون و پشت سر گذاشتیم.. در حالیکه پرونده این احساس یه جورایی همون دیشب بسته شده بود..

هیربد با دست پس میزد و با پا پیش میکشید.. دیگه نمیتونستم بهش حق بدم.. وقتی انقدر با جدیت میگفت که نباید احساسی بینمون باشه.. حق نداشت بعدش منو بغل کنه.. منو کنارش بخوابونه و انقدر بهم محبت کنه.. حق نداشت منو بیشتر از اینی که هستم وابسته خودش کنه. هرچی بیشتر به این مسائل فکر میکردم کلافه تر و عصبی تر میشدم. حالم از خودم به هممیخورد به خاطر خوردن اون مشروب لعنتی و شوم که کارم و به اینجا کشوند.. که انقدر در برابر هیربد خفیف بشم .

اصلاً شاید.. شایدم هیربد از قصد اون اجازه رو بهم داد.. که از این طریق من و هرجور که دلش میخواد بازی بده و بشم اسباب تفریح و لذتش!

آروم دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و بدون کوچکترین سر و صدایی از رو تخت بلند شدم و رفتم بیرون.. اولش خواستم برم پایین و صبحونه هیربد و آماده کنم ولی پشیمون شدم.

یه زمانی این کار و با نهایت احساس و علاقه انجام میدادم و ازش لذت هم میبردم.. ولی الآن انگار همه انگیزه ام از بین رفته بود. فقط دلم میخواست برم یه گوشه بشینم و به حال روز آشفته زندگیم زار زار گریه کنم. تنها کاری که از آدم بدبخت و بی انگیزه ای مثل من برمیومد.

×××××

با نگاهی به جای خالی آنا رو تخت از جام بلند شدم.. نگاهی به ساعت انداختم و دستم و با کلافگی لا به لای موهام فرو کردم. تا همین یک ساعت پیش بیدار بودم .

میدونستم وقتی بیدار شه مستی و حالت های دیشبش دیگه به طور کامل از سرش بیرون میرهو از اینکه ببینه کنار من خوابیده شرمنده و خجالتزده میشه.. میخواستم به محض بیدار شدنش براش توضیح بدم ولی نفهمیدم کی و چه جوری خوابم برد.

راه افتادم سمت دستشویی.. انگار عواقب اشتباه دیشبم و اون اجازه بیخودی که برای خوردن مشروب به آنا دادم حالا حالاها تمومی نداشت. باید همچنان تاوان اشتباهم و پس میدادم.

*

وقتی پشت در اتاقش وایستادم دقیق نمیدونستم باید چی بگم که توجیه خوبی برای حرفا و رفتار دیشبم باشه.. ولی هرطوری که بود باید جمعش میکردم..

بعد از نفس عمیقی بدون در زدن رفتم تو که یهو آنا با چهره خیس از اشک و چشمای قرمز ولی عصبانی چرخید سمتم و تقریباً داد زد:

  • برای چی در نزده میاید تو؟ مگه اینجا اتاق من نیست؟ این حقم ندارم که وقتی تو اتاق خودمم آسایش داشته باشم؟ مثل خیلی از حقای دیگه که شما تشخیص میدید نداشته باشم؟ با تعجب زل زدم به چشماش که بدجوری داشت نگاهم و اسیر خودش میکرد..

  • چی شده آنا؟ گریه واسه چیه؟

  • هیچی.. دلیلی ندارم برای گریه مگه نه؟ همه چی آرومه منم خیـــــــــلی خوشبختم!

حدس میزدم اثرات پشیمونی بعد از خوردن مشروب زیاد باشه.. ولی دیگه نه انقدر. خودم اجازه اش و داده بودم و حالا خودمم باید آرومش میکردم.

چند قدم رفتم طرفش و بدون هدف دستم و به سمتش دراز کردم که خودش و کشید عقب و با حالت عصبی و پرخاشگر توپید:

  • دست به من نــــــــــزن.. بسه دیگه.. بسه دیگه خسته ام کردی! دیگه حق نداری دست به من بزنی.. دیگه حق نداری به من محبت کنی ..دیگه حق نداری منو ببری کنار خودت بخوابونی.. دیگه حق نداری بغلم کنی. فهمیدی یا نـــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟ بهت زده از این حرفای عجیب غریبش گفتم:

  • آنا دیشب تو خودت خواستی که..

  • آره من خواستم ولی تو نباید قبول میکردی.. منو میزدی.. از اتاقت مینداختی بیرون. ولی نباید به حرفم گوش میدادی .

یهو به سمتم هجوم آورد و شروع کرد مشت زدن به سینه ام..

  • وقتی با همه سنگدلی و نامردیت میگی نباید احساسی بینمون باشه پس حق نداری با این کارات توجه منو جلب کنی.. باید من و از خودت متنفر کنی میفهمی؟ باید دیشب با فحش و بد و بیراه من و از اتاقت پرت میکردی بیرون نه اینکه آغوشت و برام باز کنی و بعدش بهم بگی دل نبند! چی داره تو سرت میگذره که انقدر منو آزار میدی؟ چرا داری لذت میبری از تماشای عذاب کشیدن من؟ چــــــــــــرا؟؟؟؟؟

دلم برای مظلومیتش و حرفایی که به زبون میاورد آتیش گرفت.. من با این دختر چیکار کرده بودم که حالا اینجوری داشت زار میزد و ازم گله میکرد؟ حق داشت.. واقعاً حق داشت. نباید انقدر گیجش میکردم و احساساتش و به بازی میگرفتم.

مچ هر دو دستش و گرفتم تا دیگه نتونه مشت نزنه.. تا شبم اونجا وایمیستادم آسیبی به سینه من نمیرسید همه ترسم از این بود که دست خودش درد بگیره..

ولی با همون تقلا و حرصی که از من تو وجودش بود خواست جفت دستاش و از تو دستام بکشه بیرون که نذاشتم و وقتی دید موفق نمیشه با گریه زار زد:

  • گفتم به من دست نــــــــــــزن ..خیلی راحت بلدی به من بگی خودت و کنترل کن.. پس تو هم خودت و کنترل کن و دیگه سمت من نیـــــــــــا..

  • حرفم و پس میگیرم!

آنا که آماده شده بود برای زدن داد وفریاد های بعدیش با این حرفم یهو ساکت شد و باحیرت زل زد بهم ..

  • چی؟

خسته شده بودم.. هم خسته شده بودم و هم آنا رو خسته کرده بودم با این رفتارای ضد و نقیضم .نمیشد.. نمیشد زبونم یه چیز بگه و رفتارم یه چیز دیگه نشون بده. یا باید به طور کامل نزدیک شدن به آنا رو از ذهنم بیرون میکردم و میشدم همون سنگی که دیشب گفتم. یا باید حرفم و پس میگرفتم .

تو اون لحظه که آنا انقدر مظلومانه تو دستام داشت میلرزید.. هرچی فکر کردم دیدم راه دوم خیلی آسون تره. من نمیتونستم با آنا تو یه خونه باشم و احساساتم و کنترل کنم. دیگه خیلی احمقانه بود که اگه همچنان خودم و گول میزدم و میگفتم همچین احساسی تو وجودم نیست.

آب دهنم و قورت دادم و اینبار با اطمینان بیشتری گفتم:

  • حرف دیشبمو.. پس میگیرم.

دستاش و که دیگه حالا بی حرکت تو دستام مونده بود ول کردم و صورتش و با دستام قاب کردم و خیره شدم تو چشمای سیاهش..

  • دیگه نمیخوام خودت و کنترل کنی.. منم اینکار و نمیکنم.. ولی….. ولی زمان میخوام ازت .طول میکشه تا همه چیز همونجوری بشه که میخوام. این زمان و بهم میدی؟ حاضری صبر کنی تا بعد از چند سال زندگی یکنواخت و فکر و خیال ثابت ..شرایط و تغییر بدم و خودم و پیدا کنم؟

نگاه هراسونش بین چشمام در گردش بود.. انگار هنوز اطمینان نداشت به این حرفایی که برای اولین بار داشت از زبونم میشنید.. تا اینکه بالاخره یه کم از بهت درومد و گفت:

  • این.. این حرفات به خاطر اینه که.. الآن منو آروم کنی؟ مثل دیشب که…..

  • نه.. نه آنالی! دیگه انقدرم بیشرف نیستم . تا الآن داشتم خودم و گول میزدم.. ولی… ولی همون دیشب فهمیدم که نمیشه. میخوام واسه یه بارم که شده. شانسم و امتحان کنم. کمکم میکنی؟

اینبار زمان زیادی طول نکشید که همراه با لبخندی کوچیکی که رو لبش نشست گفت:

  • آره!

حرکت لبهاش مسیر نگاهم و عوض کرد.. وسوسه چشیدن طعمشون داشت بهم غلبه میکرد..

ولی باهاش مقابله کردم و لبام و چسبوندم به پیشونیش..

درسته میخواستم خودم و محک بزنم.. درسته که سخاوتمندانه بعد از اونهمه عذابی که بابترفتارای من کشید بازم حاضر شد بهم زمان بده تا خودم و پیدا کنم و زندگیم و تو اون مسیری که دلم میخواد پیش ببرم. ولی باید حواسم و حسابی جمع میکردم تا دوباره قلبش و نشکنم و اعتمادش و از بین نبرم .

همینکه میدیدم آنای من که چند دقیقه پیش داشت اونجوری گریه و زاری میکرد.. الآن با چند تا جمله و یه بوسه من انقدر آروم گرفته بزرگترین لذت بود برام.

احساس من به این دختر هوس نبود که خودم و خالی کنم.. سخت بود اعترافش برای آدمی مثل من بعد از اینهمه سال بی کسی و گوشه گیری.. ولی.. من عاشق شده بودم.. عاشق خدمتکارم ..

×××××

شمع و روشن کردم و نگاهم و به ساعت دوختم.. هنوز ده دقیقه مونده بود تا تحویل سال .

نگاهی کلی به سفره هفت سین انداختم و وقتی دیدم همه چیز مرتبه راه افتادم سمت پله ها.

هیربد تو اتاقش بود و داشت کار میکرد و سفارش کرد نزدیک سال تحویل برم و صداش کنم. تو حساب کتاب آخر سال شرکتشون مشکل ایجاد شده بود و هر روز تا دیروقت مشغول کار بود تا مشکل و حل کنه ولی هنوز حل نشده بود..

در اتاقش باز بود.. چند تقه مصلحتی زدم و رفتم تو.. انقدر غرق کارش بود که متوجهحضورم نشد و منم از فرصت استفاده کردم و با عشق بهش خیره شدم .

از بعد اون روزی که اون حرفا رو بهم زد و بعدش اون بوسه شیرین و رو پیشونیم نشوند ..

رفتارمون با همدیگه خیلی عوض شده بود. البته بیشتر هیربد که کاملاً اون پوسته سفت و سختش و شکونده بود و حالا داشت یه هیربد نرم تر و مهربون تر و بهم نشون میداد.

حرفی از احساسمون به همدیگه نزدیم.. ولی همینکه قبول کردیم زندگی کردنمون کنار همدیگه اونم بدون هیچ عشق و احساسی شدنی نیست یعنی یه امتیاز مثبت و یه قدم رو به جلو.

منی که هیچوقت فکرشم نمیکردم که هیربد تا این مرحله پیش بره و از من زمان بخواد برای تغییر زندگیش و پیدا کردن خودش.. حالا این اتفاق برام مثل معجزه شده بود و من هر ثانیه بیشتر ازش لذت میبردم.

به خودم که اومدم دیدم چند دقیقه دارم نگاهش میکنم و جالب بود که هیربد همچنان متوجه حضورم نشده بود.. گلوم و صاف کردم و صداش کردم:

  • آقا هیربد؟

هنوز سخت بود برام که پیشوند آقا رو از اسمش حذف کنم.. به همدیگه قول داده بودیم پس باید کم کم پیش میرفتیم نه یهویی و احساسی..

بالاخره با صدام سرش و از حساب کتابش دراورد و نگاهم کرد.. قبل از اینکه حرفی بزنهنگاهش رو لباسای تنم که نو بود و برای اولین بار میپوشیدمشون ثابت موند و من خجالت زده سرم و انداختم پایین.

طاقت دیدن اون برق تحسین توی نگاهش و نداشتم و قبل از اینکه حرفی هم بزنه سریع گفتم:

  • الآن سال تحویل میشه!

زیرچشمی دیدم که بعد از چند ثانیه بالاخره نگاهش و گرفت و با نگاهی به ساعت دور دستش از جاش بلند شد و اومد سمتم.

  • بریم.

سرم و بلند کردم و با نگرانی به چشمای خسته اش خیره شدم..

  • تموم نشده کارت؟

با دو انگشت چشماش و ماساژ داد..

  • نه هنوز.. نمیفهمم مشکل کجاست!

  • اینجوری که از پا درمیاین!

دستش و بلند کرد و قبل از اینکه حدس بزنم هدفش چیه یه دسته از موهای فر جلوی پیشونیمو گرفت و کشید پایین و ولش کرد که عین فنر دوباره برگشت سر جاش..

  • حلش میکنم.. تو نگران نباش فرفری!

اگه تو یه زمان و یه موقعیت دیگه بودیم مطمئناً جوابش و میدادم ولی  حال خوب اون لحظه ام و حاضر نبودم با هیچی حتی یه حرف و حرکت اضافه خراب کنم.. واسه همین جوابش و با لبخند دادم و جلوتر ازش رفتم بیرون.

کنار هم دور سفره نشستیم.. از قیافه هیربد مشخص بود که خیلی اهل اینجور کارا نیست و الآن به خاطر منه که داره تحمل میکنه. همینم خیلی برای من ارزش داشت.

ولی من درست مثل هر سال که تو این لحظه بی نهایت هیجان و اضطراب داشتم چشمام و بستم و زیر لب شروع کردم به دعا کردن. دعا برای آمرزش روح پدرم.. برای خوشبختی شیرین ..چون خیلی وقت بود که بخشیده بودمش.. از وقتی حس خوب علاقه به هیربد تو دلم جوونه زد شیرین و بخشیده بودم و الآنم براش آرزوی خوشبختی میکردم.

تنها کسی که آرزویی براش نداشتم خودم بودم.. انقدر تو این مدت درباره خواسته قلبیم با خدا درد و دل کرده بودم که دیگه روم نمیشد بهش چیزی بگم. از طرفی هم نباید خواسته ام و با زور به دست میاوردم شاید بهتر بود بزارم هرچی که صلاحمه همون بشه.

  • چی داری میگی زیر لب؟

با صدای هیربد چشمام و باز کردم و نگاهش کردم که با حرکتی بامزه بالاتنه اش و عقب کشید و هراسون گفت:

  • جادو جمبلم نکنی!

با خنده گفتم:

  • نه.. دارم دعا میکنم ..

جوری اخماش از تعجب درهم شد که انگار اولین بار بود همچین حرفی میشنید..

  • دعا واسه چی؟

حالا من داشتم که تعجب میکردم.. همچین سوالی هم کسی تا حالا از من نپرسیده بود!

  • خب.. موقع سال تحویل باید دعا کنیم دیگه. که خدا برآورده اش کنه!

  • یعنی خدا فقط موقع سال تحویل وایمیسته ببینه ملت چه دعایی دارن؟ اگه اینجوریه پس تو بقیه روزای سال واسه چی دعا میکنن؟

کلافه شدم..  این چه سوالی بود که میپرسید و منم هیچ جوابی نداشتم براش!

  • خب به ما از بچگی اینجوری یاد دادن دیگه.. آدم خودش حال بهتر میشه وقتی خواستههاش و با خدا مطرح میکنه و از آرزوهاش میگه..

برای اینکه سوال دیگه ای نپرسه نگاهی به تلویزیون انداختم و سریع گفتم:

  • الآن سال تحویل میشه سی ثانیه مونده..

  • آرزوی تو چیه؟

با این سوال یهوییش ناباور زل زدم بهش.. انتظار داشت چه حرفی از من بشنوه که اینجوری با کنجکاوی داشت نگاهم میکرد و مصر بود که حتماً جوابش و بگیره؟

هنوز جوابی براش پیدا نکرده بودم که با صدای توپ نگاهم دوباره به تلویزیون افتاد و بی اختیار دستم رفت سمت قلبم که ضربانش خیلی تند شده بود! نمیدونم اینهمه اضطراب هیجان یهویی چرا تو یه ثانیه به قلبم نشست انقدری که حتی هیربدم متوجهم شد و پرسید:

  • خوبی؟

از لحن نگرانش فهمیدم که فکر کرده دوباره قلبم درد گرفته برای همین بعد از نفس عمیقی لبخندی به روش زدم و گفتم:

  • خوبم.. عیدت مبارک!

دستش به سمت صورتم دراز شد و با انگشت شستش گونه ام و نوازش کرد..

  • عید تو هم مبارک!

نگاهش برای لحظه ای به لبام افتاد ولی سریع روش و گرفت و منم خجالت زده سرم و انداختم پایین .برای اینکه خیلی بینمون سکوت نباشه و جو و از سنگینی دربیارم ظرف شیرینی سر سفره رو برداشتم و گرفتم سمت هیربد..

یه کم شیطنت قاطی لحنم کردم و گفتم:

  • من که پول نداشتم مثل شما عیدی خوشگل خوشگل بخرم.. آخه رییس بدجنسم حقوقم و پیش پیش بابت طلبم گرفته.. عوضش براتون از این شیرینی ها پختم.

هیربد با لبخندی کج و یه وری که این اواخر زیاد ازش میدیدم دستش و دراز کرد و همینطور که یه دونه اش و برمیداشت گفت:

  • دیدی بهت گفتم اینا همش الکیه و دعای سر سال تحویل نمیگیره؟ چشمام و گشاد کردم..

  • چه ربطی داشت الآن؟

  • خب من دعا کردم تو سال جدید یه کم این زبونت کوتاه شه ولی الآن دیدم که دعاممستجاب نشد!

شونه ای بالا انداختم و با پررویی گفتم:

  • ربطی به زبون من نداره.. حرف حق تلخه!

دیگه حرفی نزد و شیرینیش و خورد.. منم به روم نمیاوردم ولی همه حواسم بهش بود که ببینم خوشش اومده یا نه.. انتظار تعریف و تمجید ازش نداشتم چون اصولاً اهلش نبود ولی امیدوار بودم که حداقل از حالت چهره اش بفهمم مزه دهنش چی بوده.. که یهو دولا شد و از ظرف شیرینی یکی دیگه برداشت..

انقدری از این حرکتش سر کیف اومدم که بی اختیار نفس راحتی کشیدم و لبخند رو لبم نشست. تعریف و تمجید از این بیشتر و قشنگ تر چی میتونست بشه؟ هیربد به جای حرف با عمل بهم نشون داده بود که از دستپختم خوشش اومده و همین برای من یه دنیا ارزش داشت!

شیرینیم و که خوردم دوباره چرخیدم سمت هیربد و سوالی که مدت ها ذهنم و به خودش مشغول کرده بود به زبون آوردم:

  • شما واسه عید برنامه ای ندارید؟

  • چه برنامه ای؟

  • مثلاً مسافرت..

  • نه!

با ابروهای بالا رفته اینبار پرسیدم:

  • کسی هم نمیاد خونه اتون؟

هیربد که تا الآن نگاهش سمت تلویزیون بود بعد از این سوالم مکثی کرد و خیره شد بهم..

  • سوال اصلیت و بپرس انقدر حاشیه نرو!

حالا که خودش اینجوری میخواست منم گفتم:

  • منظورم اینه که نمیرید پیش خواهرتون.. یا اون نمیاد پیش شما؟

  • واسه چی باید بیاد؟

  • خب.. تعطیلاته دیگه!

  • تعطیلات واسه ایرانه اونجا که تعطیل نیست. کار و زندگی داره.. منم هزارجور گیر و گرفتاری دارم دیگه وقتی واسه تفریح و مسافرت نمی مونه.

  • آخه.. آخه اینجوری که نمیشه! بالاخره خواهرتونه.. یعنی دلتون برای هم تنگ نمیشه؟ شونه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت:

  • انقدری به هم وابسته نبودیم. از همون بچگی راهمون از هم سوا بود.. همینکه سالی یکی دو بار زنگ بزنیم و یه خبری از همدیگه بگیریم کفایت میکنه.. بیشترش نه از نظر من فایده ای داره نه از نظر اون..

  • ولی از نظر من فایده داره..

جوری بهم نگاه کرد که انگار غیر مستقیم میخواست بگه تو چیکاره ای این وسط.. ولی بزرگواری کرد و هیچی نگفت.. منم یه کم خودم و جمع و جور کردم و گفتم:

  • البته خودتون میدونید.. ولی چون من خیلی دوست داشتم یه برادر یا خواهر داشته باشم .

حس میکنم اگه جای شما بودم هیچوقت انقدر بی تفاوت نمیشدم به این مسئله!

  • فقط دوست داشتن کافی نیست. خیلی عوامل دست به دست هم میده که یه خواهر از برادرش یا برعکس دور بشه و هرکدوم برای خودشون زندگی کنه!

  • خواهرتون متاهله؟

  • بود ..طلاق گرفته! فعلاً تا جایی که میدونم مجرده!

خیلی برام عجیب بود.. هیربد چه جوری میتونست انقدر بی اهمیت باشه نسبت به هم خونش؟هرچند اگه به رفتارش با خودم تو این چند ماه که پیش هم بودیم فکر میکردم میدیدم همچینم جای تعجب نداشت.. هیربد کلاً آدم خشک و سختی بود و احساساتش و بروز نمیداد. پس فرقی براش نداشت که اون طرف هم خونش باشه یا نباشه!

ترجیح دادم دیگه تو این مسئله دخالت و کنجکاوی نکنم.. من اگه زرنگ بودم باید یه فکری برای احساسات هیربد نسبت به خودم میکردم .. بقیه پیشکش!

بلند شدم برم سمت آشپزخونه که هیربد پرسید:

  • کجا؟

برم شام درست کنم..

  • نمیخوای عیدیت و بگیری؟ با ابروهای بالا رفته گفتم:

  • شما که عیدی منو قبلاً دادید!

  • این قضیه اش فرق میکنه ..

هنوز منظورش و نفهمیده بودم که بلند شد و اومد سمتم.. تو یه قدمیم وایستاد و از تو جیبپیراهنش یه کارت درآورد و گرفت سمتم..

با تعجب کارت و از دستش گرفتم و وقتی روش و خوندم تازه فهمیدم که کارت بانکیه!

تعجبم وقتی بیشتر شد که روی کارت اسم من نوشته شده بود.

سرم و بلند کردم و پرسیدم:

  • این چیه؟

یه کم تو چشمام نگاه کرد. حس کردم نگاهش شرمندگی داره..

  • حقوق این چند ماهی که اینجا کار کردی..

چشمکی زد و ادامه داد:

  • البته اضافه کاری و پاداشتم حساب کردم!

زبونم به طور کامل بند اومده بود.. چی داشت میگفت؟ این تغییر دیدگاه یهوییش برای چی بود؟ یه جورایی داشتم شاخ در میاوردم از این حرکتش ولی به هر جون کندنی بود به خودم اومدم و پرسیدم:

  • مگه قرارمون این نبود که ..که من حقوق نگیرم در عوض اون پولی که دادید برای نجاتم!

چرا این بود.. ولی.. یه چیزایی عوض شده نه؟ از اولم اشتباه بود که تو رو به عنوان خدمتکار

بیارم تو این خونه ولی بهونه دیگه ای نداشتم. این پولم ماه به ماه برات کنار میزاشتم تا اینکه چند وقت یه حساب برای خودت باز کردم که بتونی ازش استفاده کنی.

چشمام دیگه راه نداشت بزرگتر بشه..

  • شما بدون حضور خودم چه جوری برام حساب باز کردید؟ دستش و برد عقب و حین خاروندن پشت گردنش گفت:

  • پیدا کردن شناسنامه ات که کاری نداشت.. بقیه اشم که خب.. از همون قانون پارتی که خودت در جریانش هستی بهره بردم!

به ظاهر داشت جواب سوالام و میداد ولی من لحظه به لحظه گیج تر میشدم! اصلاً انتظار همچین چیزی رو نداشتم. اگه تو ذهنم فقط چند درصد بهش فکر میکردم الآن خیلی برام باور پذیرتر بود..

  • آخه.. آخه آقا هیربد اینجوری که نمیشه!

با کلافگی گفت:

  • چرا نمیشه؟

برای اینکه بعد از اون جریان.. من.. من بدهکار شدم. باید اون پولی که به خاطر من دادیدبه اون آدم و بهتون برگردونم. پس قضیه اون ۳۰ سال چی میشه؟ من اگه بخوام این پول و برای خودم خرج کنم که حالا حالاها نمیتونم بدهیم و صاف کنم و……..

با قرار گرفتن دستاش رو شونه هام حرفم نصفه تو دهنم موند و زل زدم بهش که ببینم چی میخواد بگه که با جدیت و آرامش گفت:

  • آنالی! هردومون خیلی خوب میدونیم.. که این پول حق خودته.. اون کسی که این وسط هیچ حقی نداشت من بودم. حق نداشتم از شرایط سخت زندگیت سو استفاده کنم و تو رو به عنوان خدمتکار بکشونم تو خونه خودم .من بابت نجاتت از دست حبیب بهت لطف نکردم .فقط گندی که با دزدیدنت به زندگیت زدم و جبران کردم .من به حبیب بدهکار بودم که با اون زمین حسابم و باهاش صاف کردم. هیچ ربطی به تو نداشت که حالا تو بخوای اون پول و بهم برگردونی.. اون حرفا و اون ۳۰ سالم فقط برای این بود که پای تو رو به اون خونه بند کنم و نزارم جایی بری. وگرنه الآن دیگه اون ۳۰ سال برای من باطل شده.

حس خوبی که با تک تک کلماتش به وجودم تزریق شد با جمله آخرش دود شد و رفت هوا.. منظورش چی بود که ۳۰ سال براش باطل شده؟

صاف وایستاد و با جمله بعدیش دوباره امید و به وجودم برگردوند و ضربان قلبم و بالا برد..

چون دارم سعی میکنم دائمیش کنم .۳۰ سال خیلی کمه..

من بال نداشتم ولی اون لحظه خودم و در حال پرواز تو آسمونا تصور میکردم.. درسته هیربد حرفی از علاقه و دوست داشتن نمیزد.. درسته که از من زمان خواسته بود تا شرایط و جوری هموار کنه که بتونه بالاخره از پوسته سنگیش دست بکشه و احساس و به وجودش برگردونه ..ولی گاهی اوقات با همین جمله های غیر مستقیمش به قدری من و ذوق زده میکرد که حس میکردم با همه موانعی که سر راهمون بود خوشبخت ترین دختر روی کره زمینم!

از اونجایی که دیدم هیربد تصمیمش و گرفته و با فکر و برنامه قبلی این کارت و به من داده دیگه مخالفتی نکردم و گفتم:

  • ممنونم.. که.. این بار سنگین و از رو دوشم برداشتید.. حالا دیگه خیالم راحت شد!

مکثی کردم و با اشاره به کارت ادامه دادم:

  • البته اگه این کارم نمیکردید راضی تر بودم.. چون از هر طرف حساب کنید.. من باز بهتون مدیونم. که بهم سرپناه دادید و اجازه دادید که اینجا زندگی کنم!

  • هیچوقت خودت و مدیون کسی ندون و حقت و پایمال نکن.. هروقت حتی اگه کوچکترین کاری برای کسی انجام دادی حقت و بگیر.. این محبت ها و مهربونی ها کم کم

هم به نظر بقیه وظیفه میاد.. هم خودت! تو این چند ماه هم حتی بیشتر از توانت کار کردی و زحمت کشیدی.. پس باید حقت و بگیری .

قدرشناسانه خیره اش شدم..

  • چشم!

  • الآنم برو حاضر شو.. شام میریم بیرون!

  • میخواستم شام درست کنم!

  • آدم روز اول عید مگه کار میکنه؟ حاضر شو بریم..

با لبخندی که هیچ جوره نمیتونستم از رو لبم حذفش کنم چرخیدم و راه افتادم سمت پله ها ..هیربد به روش نمیاورد ولی اگه میخواست میتونست شوهر خیلی خوب و ایده آلی باشه.. فقط تجربه کافی نداشت و تو بروز احساساتش ضعیف بود وگرنه میتونه همونی باشه که همه آرزوش و دارن!

*

تو ماشین نشسته بودیم و میخواستم طبق معمول گوشیم و وصل کنم به ضبط و آهنگ بزارم که اینبار هیربد نزاشت و کابل و ازم گرفت:

  • بده اینبار من میخوام یه آهنگ بزارم!

با نیم نگاهی به من و دیدن قیافه مات شده ام گفت:

  • چیه؟

  • هیچی آخه از این کارا نمیکردید!

  • حالا این دفعه دلم میخواد گوش بدم اشکالی داره؟

  • نه چه اشکالی؟

گوشیش و وصل کرد به ضبط و آهنگش و پلی کرد.. خیلی کنجکاو بودم ببینم چی باعث شده هیربدی که علاقه ای به گوش دادن موزیک نداشت توجهت به این ترانه جلب بشه..

آهنگ شادی بود که تا حالا نشنیده بودم.. پس صبر کردم به متن ترانه برسه که خوند:

تو اگر دست نجنبانی دلم پیر شود طفل نوپای غزل باز زمینگیر شود بیقرارم که به دست آورمت من یا نه ترسم از دست روی و تا ابد دیر شود همه تقدیر جهان بی تو نمی ارزد هیچ جز نگاه تو نگاهی که نمی ارزد هیچ اندکی فرصت شادی که در این دنیا هست بی تو این شادی و غم ها و جهان یک جا هیچ بانو جان فرفری موی غزل ساز منی بانو جان عشق خاموش غزل های منی بانو جان تو از این حال دلم بی خبری بانو جان جز دل من به کسی دل ندهی

عین یه مجسمه رو صندلی ماشین خشک شده بودم و سعی میکردم با نهایت جدیت و خونسردی به خیابون زل بزنم.. ولی دست خودم نبود که دلم میخواست با صدای بلند قهقهه بزنم از شوق این ترانه ای که با انتخاب هیربد داشت پخش میشد ..

چرا هیچ جوره نمیتونستم خودم و قانع کنم که این ترانه ربطی به من نداره و هیربدم فقط از ریتم و صدای خواننده خوشش اومده؟

چرا اون عبارت «فرفری موی غزل ساز» از تو سرم بیرون نمیرفت.. همین امروز بود که هیربدیه دسته از موهام و تو دستش بازی داد و بهم گفت فرفری.. یعنی میتونستم با همین منطق به این باور برسم که این ترانه انتخابی از زبون هیربد برای منه؟ دل من گرمای دست تو را میخواهد برق اغواگر چشمان تو را میخواهد باد هم اغوای اینهمه موی فر شد موی فردار و غزلدار تو را میخواهد من شدم در به در یک بله از لب هایت بس که یک عمر نشستم که بگویی شاید اینهمه ناز نکن من چه گناهی کردم که شدم عاشق آن روی چو قرص ماهت بانو جان فرفری موی غزل ساز منی بانو جان عشق خاموش غزل های منی بانو جان تو از این حال دلم بی خبری

بانو جان جز دل من به کسی دل ندهی

آهنگ که تموم شد تمام خواسته قلبی من این بود که تو سکوت فضای ماشین صدای ضربان بلند قلب من به گوش هیربد نرسه..

خواستم برای شکوندن این سکوت یه حرفی بزنم که خود هیربد گفت:

  • نظرت چی بود؟

سریع به سمتش چرخیدم و با دستپاچگی گفتم:

  • راجع به چی؟

  • راجع به آهنگ دیگه..

کم مونده بود همونجا روح از بدنم در بیاد.. کف دستام عرق کرده بود از استرس.. حالا من چی باید میگفتم؟ یعنی باید تشکر میکردم به خاطر این ترانه ای که حس میکردم برای من گذاشته بود؟ یه کم سبک بازی نبود اگه غرق احساسات میشدم و یهو میگفتم مرسی عزیزم؟ هنوز تصمیمی برای جواب نگرفته بودم که هیربد با بیخیالی محض همیشگیش گفت:

  • چند روز پیش یکی از بچه های شرکت برام فرستادش.. گفت گیتارش و من زدم گوشکن ببین چه جوریه! منم تا الآن وقت نکردم گوش بدم چیزی هم از موزیک حالیم نمیشه.. به نظر تو خوب بود؟

عین یه بستنی عروسکی زیر آفتاب مونده وا رفتم رو صندلی و هاج و واج بهش نگاه کردم ..پس اینهمه ذوق و شوق و رویاهای رنگارنگی که من تو تمام این چند دقیقه برای خودم ساختم بیخود بود؟

هیربد هم درست مثل من برای اولین بار بود که این آهنگ و میشنید پس چه جوری میتونست آگاهانه برای من گذاشته باشدش؟

چقدر ساده بودم که همچین فکری کردم.. همین امروز با خودم فکر کرده بودم که هیربد تو این چیزا تجربه زیادی نداره و اهل بروز احساساتش نیست ..پس چرا بازم گول خوردم؟ – نگفتی؟

با صداش به خودم اومدم ولی انقدر حرص تو وجودم بود از این احساس لگدمال شده و وارفته ام که صاف رو صندلی نشستم و به دروغ گفتم:

  • راستش من زیاد خوشم نیومد.. یه کم ابتدایی بود!

بازم خونسرد بود و اهمیتی به حرص پشت لحنم نداد..

  • باشه پس منم همین و بهش میگم!

دلم میخواست بگم علاوه بر این عوض من یه دونه پس گردنی هم نثارش کن که اینجوری حال خوشم و خراب کرد و از بین برد.. ولی خودم و کنترل کردم. باید یاد میگرفتم تا مثل هیربد باشم.. همینقدر سرد و بی تفاوت که تو همچین زمانایی ضربه نخورم از احساسات پاکم!

بقیه مسیر تو سکوت سپری شد و من با اینکه خیلی دلم میخواست از این روزای نرم شدن هیربد استفاده کنم و بیشتر باهاش حرف بزنم ولی اون لحظه که پیش خودم تا این حد تخریب شخصیتی شدم دیگه توانی برای حرف زدن نمونده بود ..

میترسیدم با هر حرف و کلمه اضافه ای یه ضربه دیگه به خودم وارد کنم. پس همین سکوت تو اون لحظه برام بهترین چیز بود!

با اینکه بی نهایت از دست خودم و هیربد و اون دوست بی مغزش که از آدمی مثل هیربد نظر میخواست عصبانی بودم ولی حداقل این جریان یه نکته مثبت برام داشت.. اونم این بود که اگه هیربد و میخواستم.. اگه بهش علاقه داشتم و دلم میخواست این حضور و این رابطه رو دائمی و همیشگی کنم باید همه این چیزا رو تحمل میکردم و دیگه خم به ابرو نمیاوردم ..

هیربد همین بود.. منم همینجوری شناختمش و عاشقش شدم پس لزومی نداشت به خاطر هرحرکت و حرفش دلخور و ناراحت بشم. تغییر کردن خوب بود.. ولی زمان میبرد.. من انقدر به احساسی که قلبم و به لرزه میندازه اطمینان دارم که این زمان و هرچقدر که باشه به هیربد میدم..

*

دو سه روز از عید گذشته بود.. عیدی که اصلاً نمیشد اسمش و عید گزاشت.. چون هیربد حتی از قبل تعطیلات هم بیشتر کار میکرد و شبا تا دیروقت تو شرکت می موند.

از طرفی دلم میسوخت براش که انقدر خودش و با کار خسته میکنه و از طرفی هم دلم برای خودم میسوخت.. که محتاج کوچکترین توجهی ازش بودم ولی نصیبم نمیشد.

ساعت نزدیک ۸ شب بود که من غذام آماده شد و مشغول چیدن میز شدم. نمیدونستم هیربد کی میاد ولی میخواستم زودتر از همیشه میز و بچینم که هم سر خودم گرم شه و هم اگه هیربد زود اومد وقتم و سر چیدن میز هدر ندم..

دلم میخواست حداقل امشب و یه کم به خودش مرخصی میداد چون واقعاً از تنهایی و بی همصحبتی خسته و کلافه شده بودم .

دیشب بهش گفتم دلم برای شیرین تنگ شده و میخوام باهاش حرف بزنم ولی شماره اش و ندارم.. با اینکه تعجب کرد از اینکه چرا من باید دلم برای زن بابای سابقم که یه جورایی بهم پشت کرد و رفت پی خانواده خودش تنگ بشه.. ولی اسم و فامیلش و گرفت و  گفت شماره اش و گیر میارم!

حق داشت تعجب کنه.. آدمی مثل هیربد که سالی یکی دوبار با خواهرش حرف میزد اونم نه از سر علاقه و دلتنگی فقط برای از سر بازکنی.. این حرف من هیچ جوره تو کتش نمیرفت!

چیدن میز که تموم شد گوشیم و برداشتم که بهش زنگ بزنم. حتی اگه نمیخواست بیادم همین صحبت یکی دو دقیقه ای برام بس بود..

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.