خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان خدمتکار اجباری پارت 11

رمان خدمتکار اجباری پارت 11

رمان خدمتکار اجباری پارت 11
4.8 (96%) 10 votes

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

  • باید بدی.. و از اونجایی که پولات پیش پیش میره بابت قرضت از من به اون 30 سال و 9 ماه اضافه میشه.

با اینکه از غمگین شدنش خودم بیشتر ناراحت میشدم ولی فکر میکردم با این حرفم بهش بربخوره و یه جورایی ناراحت شه ازم.. ولی خیلی خونسردانه در جوابم گفت:

  • میدونید خیلی دلم میخواد نگران نباشم.. ولی نمیشه.. چون میترسم برای جبران خسارت دوستتون مجبور شید از یکی پول قرض بگیرید.. بعد برای اینکه قرض اونو پس بدید مجبور شید یه دختر بدبخت و بدزدید.. بعد برای اینکه اون دختر و نجات بدید مجبور شید یکی اززمینای پدریتون و بفروشید و سرآخر بازم با پسرعموهاتون درگیر شید.. اینه که دارم یه جورایی آینده نگری میکنم.

به معنای واقعی داغ کردم و اگه جراتش و داشتم دلم میخواست یه درس حسابی بهش بدم تا دیگه اینجوری پاشو از گلیمش درازتر نکنه.. ولی بدبختی اینجا بود که خودم شروع کردم و حالا هم باید تاوانش و پس میدادم.. باید قبل از اینکه شروع کنم به کل کل زبون شیش متری آنا رو در نظر میگرفتم!

دیگه نتونستم اون قالب خونسردی رو حفظ کنم و با حرصی آشکار گفتم:

  • نترس.. من یه اشتباه و دوبار تکرار نمیکنم.. چون دلم نمیخواد دوباره تو بعضی از شرایط پشیمون شم از اینکه چرا همچین کاری کردم.. درست مثل الآن……

اینو گفتم و اومدم بیرون.. قیافه ماتم زده آنا تو لحظه آخرم میگفت که دیگه حرفی برای گفتن نداره.. منم خیلی دلم میخواست اون جمله آخر و نمیگفتم ولی اگه نمیگفتم خوابم نمی برد. تقصیری نداشتم.. بلد نبودم با یه زن.. با یه دختر.. با یه جنس لطیف چه جوری برخورد کنم.. فکر میکردم اگه جوابش و ندم بازنده این بازی میشم و به شخصیت و غرورم برمیخوره..

با اینکه اصلاً از ته دل اون حرف و نزدم ولی باید میفهمید که با کی طرفه و انقدر اشتباهزندگی منو تو سرم نکوبه.. اگه اشتباهی هم بوده.. جبرانش کردم.. پس دیگه حرفی باقی نمی مونه!

دلم نمیخواست شب اول مسافرتمون اینجوری شروع بشه.. دلم نمیخواست اون قیافه بهت زده و آویزون آنا رو ببینم.. ولی بعضی وقتا واقعاً صبر آدم و لبریز میکرد.. شایدم حق داشت و من انتظار بیخود ازش داشتم که همیشه حرفم و گوش کنه و جوابم و نده.

لباسام و عوض کردم و آماده شدم برای خواب که تازه یادم افتاد از اتاقی که آنا قراربود توش بخوابه پتو و بالش برای خودم برنداشتم.

حالا چی کار میکردم؟ چه جوری میرفتم دوباره تو اون اتاق؟ من با فکر اینکه تا فردا شب باهاش چشم تو چشم نمیشم.. اون حرفا رو زدم. الآنم به قول خودش حاضر بودم رو زمین بخوابم ولی دوباره نرم تو اون اتاق!

چاره ای نبود باید امشب و بدون بالش و پتو سر میکردم.. رو کاناپه دراز کشیدم که دوباره حرفای آنا درباره هیکلم یادم افتاد و اینبار با یادآوریش لبخندی رو لبم نشست.. با اینکه کرم از خودم بود و اول من بودم که مسخره اش کردم ولی باز نیشم و زدم و ناراحتش کردم..

لعنت به من که همیشه باید آخر هر کار و حرفم با آنا پشیمونی و عذاب وجدان داشته باشم. خستگی امروز و راه و جاده انقدر شدید بود که اجازه فکر کردن بیشتر به این موضوع رو بهمنداد و خیلی سریع خوابم برد!

*

نمیدونم چقدر از خوابم گذاشته بود که یهو حس کردم سرم بلند شد و یه چیز نرم زیرش قرار گرفت و چند لحظه بعد هم سنگینی چیزی افتاد روم که باهاش گرما وجودمو احاطه کرد..

تو خواب و بیداری بودم و درک درستی از شرایط و موقعیتم نداشتم.. ولی با این حال لای پلکم و باز کردم تا ببینم کار کی بود که از پشت آنا رو دیدم که داشت میرفت سمت اتاقش..

پلکام دوباره سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم!

*

صبح که بیدار شدم اولین چیزی که توجهم و جلب کرد پتو و بالشی بود که موقع خواب نداشتم ولی حالا.. بلافاصله یاد نصف شب افتادم. فکر میکردم تو خواب دیدم آنالی رو… ولی حالا وجود این پتو و بالش نشون میداد که این دختر یه بار دیگه مهربونی رو در حقم تموم کرد و با وجود حرفای بیخود دیشب من بدون هیچ کینه و کدورتی به فکرم بوده و برام اینا رو آورده.

اون لحظه تنها آرزوم این بود که آنا تمام و کمال مال خودم بود تا میتونستم همین الآن برمسرتا پای وجود با محبتش و غرق بوسه کنم.. ولی افسوس.. اون دختر پاک و معصوم.. نه مال من بود.. و نه میتونست مال من باشه!

با کاری که دیشب کرد دیگه واقعاً روم نمیشد باهاش چشم تو چشم شم.. از طرفی عجله هم داشتم و نمیتونستم صبر کنم تا بیدار شه.. برای همین توصیه های لازم و تو یه کاغذ نوشتم و زدم به یخچال تا وقتی بیدار شد بخونه و خودمم رفتم سراغ کارام.

×××××

از خواب که بیدار شدم از سکوت خونه فهمیدم هیربد رفته.. برای همین رفتم بیرون.. برخورد دیشبش هنوز از یادم نرفته بود.. هرچقدر سعی کردم یه کم شوخی تو لحنش پیدا کنم وقتی داشت اون حرفا رو میزد نتونستم.. همینم باعث بهتم شد.. کاش زبونم لال میشد و باهاش کل کل نمیکردم که آخرش به اون جمله برسه..

یعنی واقعاً از اینکه زمینشو به حبیب فروخت و منو نجات داد پشیمون بود؟ پس چرا تا الآن چیزی بروز نمیداد؟ چرا تا حالا برخورد بدی ازش ندیدم که بخوام همچین برداشتی از قصدش بکنم؟ یعنی باید باور میکردم که این حرفش از روی عصبانیت نبود و واقعاً همچین نظری داشت؟

منی که عشق هیربد و داشتم تو وجودم پرورش میدادم.. به امید روزی که بتونم یه جوونهکوچیک از این عشق و تو وجود اونم زنده کنم.. حالا با این حرف واقعاً داغون شدم. کاش انقدر باهاش بحث و کل کل نمیکردم تا کار به اینجا کشیده نمیشد.

با اعصابی کلافه و داغون رفتم آشپزخونه.. داشتم فکر میکردم یعنی صبحونه چیزی خورده؟ که چشمم افتاد به یه یادداشت رو یخچال با دستخط هیربد:

* من دارم میرم سراغ کارام.. احتمالاً شب دیروقت برمیگردم.. سرم شلوغه واسه مسائل بیخودی زنگ نزن.. خودم حواسم به خورد و خوراکم هست! در ضمن در قفله.. چون یه کلید بیشتر نداشتم مجبور شدم در و خودم قفل کنم. هوس بیرون رفتن و از سرت بیرون کن.

*

انقدر اون لحظه از دستش عصبانی شدم که کاغذ و ریز ریز کردم و انداختم تو سطل آشغال..

یادداشت و که دیدم فکر کردم روش نشده بیاد حضوری ازم معذرت خواهی کنه و حرفاشو برام نوشته.. ولی انگار شکستن سد غرورش تقریباً غیرممکنه!!!!!!

تازه یه جوری داشت برخورد میکرد که انگار اونه که ناراحته.. دلم میخواست یه اس ام اس بهش میدادم و میگفتم اگه تو میخواستی هم من دیگه بهت زنگ نمیزدم.. ولی دیگه کافی بود هرچقدر خودم و کوچیک کردم.. سکوت بهترین جواب برای کم کردن روش بود.

برگشتم تو سالن و نگاهی به گوشه و کنار خونه انداختم.. حالا من تک و تنها تو این خونهچی کارکنم؟ خب معلومه.. باید کارم و انجام میدادم.. من با این بهونه دنبال هیربد راه افتادم که کاراشو بکنم.

دلم نمیخواست دوباره وقتی بحث پیش اومد یه متلک بارم کنه که من کار بلد نیستم و استخدامم به عنوان مستخدم اشتباه محض بوده!

یه صبحونه مختصر خوردم و مشغول تر و تمیز کردن خونه شدم.. مشخص بود که خیلی وقته کسی توش نیومده چون حسابی گرد و خاک همه جا رو برداشته بود و فقط تمیز کردن هال و پذیرایی تا ظهر وقتم و گرفت.

با حس گشنگیم رفتم تو آشپزخونه ببینم چی پیدا میشه.. یخچال که خالی بود. هیربد حتی یه کم خوراکی هم نخریده بود که بذاره تو یخچال.. خودش قرار نبود بیاد.. منم آدم نبودم؟

اگه دیشب اونجوری قهر نکرده بودم زنگ میزدم حرفایی که تو دلم بود و بارش میکردم..

ولی این دفعه دیگه محال بود کوتاه بیام.

از یخچال که ناامید شدم رفتم سراغ کابینتا.. خوشبختانه اونجا چندتا بسته نودلیت و سوپ آماده و یکی دوتا بسته که نمیدونم چی بود پیدا کردم.. واسه ناهار یه بسته از نودلیتا رو درست کردم و خوردم.

هنوزم آدم نشده بودم و مدام به این فکر میکردم که یعنی هیربد چیزی تا الآن خورده یا نه؟ولی بلافاصله به خودم جواب میدادم که به تو ربطی نداره.. همینکه بتونی شکم خودت و سیر کنی هنر کردی!

*

تا شب مشغول تمیز کردن خونه بودم.. دیگه واقعاً از کت و کول افتادم. هیربد نامرد حتی یه بارم زنگ نزد که ببینه تو چه وضعیتیم .من منتظر بودم بیاد و بگه از حرف دیشبش پشیمونه ولی حالا علاوه بر حرفی که دیشب زد با عملم داشت ثابت میکرد که چقدر از حضور من در کنارش پشیمون و ناراضیه.

شب با اینکه دلم میخواست بیدار بمونم تا هیربد بیاد و بهش بگم یه کم مواد خوراکی بخره ولی خستگی مانع شد و خیلی سریع خوابم برد..

*

2 روز دیگه هم به همین صورت گذشت ..اون روز سومین روزی بود که هیربد و ندیدم.. هم ناراحت بودم هم عصبانی. یعنی انقدر سرش شلوغ بود که کلاً یادش رفته بود من تو این خونه زندانی شدم؟ پس برای چی اصرار داشت منو با خودش بیاره؟ اگه قرار بود تنها بمونم از صبح تا شب خب تو همون خونه می موندم دیگه..

بدبختی بعدی اینجا بود که هیربد به خیال اینکه من بهش زنگ نمیزنم و چیزی برای خریدنسفارش نمیدم فکر میکرد همه چی هست.. خودشم غذاشو بیرون میخورد و شبا دیروقت میومد خونه.. مطمئن بودم از خستگی بیهوش میشه و اصلا سراغ یخچال نمیره که بفهمه هیچی توش نیست..

منم انقدر تو مصرف همون چندتا بسته غذای آماده صرفه جویی کرده بودم که کل این سه روز سر گشنه رو بالش گذاشتم.

سر یه لجبازی بچگانه تحت هیچ شرایطی نمیخواستم اول من برم طرفش.. اینبار دیگه واقعاً تقصیر اون بود که منو فراموش کرده بود و خودش و تا این حد غرق کارش کرده بود. حتی اگه کوچکترین جایگاهی براش نداشته باشم.. حتی اگه خدمتکارش باشم.. حتی اگه از آوردنم تو خونه اش پشیمون باشه..

دلم میخواست بدون بالاخره تا کجا میخواد پیش بره… البته بعیدم نبود که هیربد به کل قضیه اون شب و فراموش کرده و این غیبتش فقط به خاطر شلوغ بودن سرشه.. ولی خب … من یه کم ازش توقع داشتم.

وضعیت بدتر از گرسنه موندم پوست دستم بود.. از اونجایی که دستکشم نداشتن مجبور بودم بدون دستکش ظرف بشورم و حساسیت پوستم به مایع ظرفشویی زخمای بدی رو دستم ایجاد کرده بود..

کاش لااقل در و قفل نمیکرد و خودم میرفتم خرید.. هرچند اگه در باز بودم پولی برای خریدنداشتم.. هیربد تمام راه های ارتباط من با دنیای بیرون و قطع کرده بود و خودشم منو به چشم یکی از اسباب و وسایل خونه میدید که هیچ اعتنایی بهم نمیکرد..

×××××

ساعت 12 و نیم بود که رسیدم خونه.. بعد از 3 روز کار بی وقفه.. دیگه وقتش بود یه کم هم به خودم استراحت بدم و از این سفر اجباری لذت ببرم.

در و باز کردم و رفتم تو.. به امید اینکه آنا این قهر و دوری مسخره رو تموم کرده باشه و یه غذای خوشمزه در انتظارم باشه.

تو این 3 روز انقدر دیر میومدم که آنا خوابش میبرد.. ولی الآن صدای تلویزیونی که از تو هال میومد نشون میداد که بیداره..

با اینکه هنوز نمیدونستم برخوردم باید باهاش چه جوری باشه رفتم سمت هال.. ولی با دیدن آنا که رو کاناپه جلوی تلویزون خوابش برده بود سر جام وایستادم.

تو این سه روز سرم شلوغ بود و ذهنم درگیر کار.. ولی حالا که داشتم میدیدمش میفهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود.. حتی برای زنگ زدنا و ابراز نگرانیش برای خالی نموندن معده ام که همونم با بی رحمی ازش گرفتم.. لعنت به من و این رفتارای مسخره و بیخودم کههیچ دلیل قانع کننده ای براش نداشتم.

آروم طوری که سر و صدایی ایجاد نشه رفتم سمتش و کنارش رو زمین نشستم.. خیره شدم به صورت مهتابی و معصومش.

این چند روز فقط وقتایی که میومدم میرفتم آروم لای در اتاقش و باز میکردم و همینکه میدیدم با آرامش خوابیده با خیال راحت منم میومدم میخوابیدم. ولی الآن که از نزدیک میدیدمش حس میکردم یه کم صورتش لاغر شده.. نمیدونم شایدم اشتباه میکردم.

میل شدیدم برای دست کشیدن رو پوست لطیفش و سرکوب کردم.. دوست نداشتم یهو بیدار شه و من و تو این حالت ببینه.. تو فکرش بودم که یه جوری اون قضیه رو از دلش دربیارم ولی درست نبود قبل از آشتیمون این اتفاق بیفته.

میخواستم آروم بیدارش کنم بره سر جاش بخوابه که یهو چشمم افتاد به دستش که کنار صورتش رو کاناپه بود و به معنای واقعی ماتم برد.

تو این سه روز چه اتفاقی افتاده بود که من ازش بیخبر بودم؟ روی پوست سفید دستش جا به جا زخم و خراشیدگی بود.. طوری که صحنه خیلی دلخراشی و ایجاد کرده بود..

تقریباً مطمئن بودم که این زخما قبل از مسافرتمون رو دستش نبود.. چون انقدر واضح هستکه تو همون نگاه اول دیده بشه.

قیافه بهت زده و حیرونم و از دستش به صورتش میچرخوندم.. من احمق سه روز این دختر و به حال خودش گذاشته بودم و حتی یه بارم ازش نپرسیده بودم که اوضاعت تو این خونه چه جوریه؟

بعد از سه روز الآن تازه به فکرم رسیده بود.. اگه اتفاقی براش میفتاد چی؟ اگه یهو قلبش میگرفت … من حتی درم روش قفل میکردم.. همون روز اولم جوری باهاش اتمام حجت کردم که الکی زنگ نزنه که… پوووووووووووف.. بازم گند زدم .

من منظورم از اون حرف این بود که راه به راه به خاطر خالی بودن معده ام سوال پیچم نکنه ..چون غرق کار بودم و اگه جوابش و سربالا میدادم دلگیر میشد.. ولی انگار اینجوری بیشتر بهش برخورده بود که حتی یه بارم با هیچ دلیلی بهم زنگ نزد.

فکر کردم اینبارم تنهام که از کنار همه مسائل انقدر بیخیال رد شدم.. انگار نه انگار که اینبار همسفرم یه دختر ناز و خوشگل بود که الآنم احتمالاً دلش حسابی ازم پره.. و منم برای اولین بار غرورم و میذارم کنار و بهش حق میدم.

آنا همون شب اولی که رسیدیم با وجود اینکه من حالشو گرفته بودم بازم دلش برام به رحماومد و برام پتو و بالش آورد.. ولی من……

بی اختیار دستم و بلند کردم و زخمای دلخراش دستش و لمس کردم.. که یه لحظه صورتش درهم شد و بعد لای پلکاش و باز کرد. تصمیم نداشتم برم یا خودم و عقب بکشم.. باید می موندم و ازش توضیح میخواستم درباره این زخما..

از لای چشماش یه کم اینور اونور و نگاه کرد و وقتی چشمش به من و فاصله کممون افتاد با چشمای گشاد شده سریع بلند شد نشست..

  • سلام! کی اومدین؟

  • همین الآن.. تو چرا اینجا خوابیدی؟

  • من داشتم تلویزیون میدیدم که خوابم برد.. ببخشید. الآن میرم سر جام میخوابم. شما هم خسته اید میخواید استراحت کنید….

حرفاش حرفای همیشگی بود.. مهربونی هاش مهربونی های همیشگی بود.. ولی لحنش نه..

کاملاً میتونستم دلخوری و از توش تشخیص بدم.

  • بگیر بشین کارت دارم.

مثل همیشه حرف گوش کرد و نشست.. منم رو به روش نشستم رو مبل و خیره به صورتی کهحالا مطمئن شدم لاغرتر شده گفتم:

  • دستت چی شده؟

نگاهی به پشت دستاش انداخت و گفت:

  • اینجا دستکش نبود.. دستم به مایع ظرفشویی حساسیت پیدا کرد!

نفسمو با کلافگی فوت کردم و گفتم:

  • پس چرا همون موقع که دیدی دستکش نیست زنگ نزدی بگی دارم میام بخرم؟ نگاه شماتت باری بهم انداخت و گفت:

  • آخه نمیخواستم به خاطر مسائل بیخودی مزاحم کارتون بشم.

اشاره مستقیمش به یادداشتی بود که اون روز براش گذاشته بودم.. و بازم بهش حق میدادم که انقدر حق به جانب و ناراحت باشه..

  • منظور من از مسائل بیخودی این چیزا نبود.. تو وقتی دیدی که داری اذیت میشی.. باید زنگ میزدی بهم میگفتی. الآن فکر کردی اینجوری خیلی بهتره مثلا؟ تکیه دادم به مبل و ادامه دادم:

  • البته همشم ننداز گردن اون یادداشتی که از روی کلافگی و اعصاب خوردی نوشتم.. یهکمشم به خاطر این قهر مسخره ایه که راه انداختی.. مگه نه؟

ناباورانه بهم نگاه کرد.. حس کردم اگه قدرتش و داشت حاضر بود یه چاقو تو بدنم فرو کنه ..

ولی چاره ای نبود.. تنها راهی که به ذهنم رسید برای به حرف آوردنش عصبانی کردنش بود..

  • من قهر راه انداختم؟ من که دیگه اون شب.. چیزی بهتون نگفتم. شما … شما خیلی بی انصافانه حرفاتون و زدید و رفتید.. بعدشم که اون یادداشت مسخره.. دیگه … دیگه باید چیکار میکردم؟ ترسیدم.. با هر کارم … شما رو بیشتر از کاری که در حقم کردید پشیمون کنم.

خواستم جوابش و با یه لحن تند بدم که بشینه سر جاش ولی.. با دیدن دو قطره اشکی که از چشماش سرازیر شد وا رفتم.. نه.. مثل اینکه دل این دختر خیلی ازم پر بود.

دستی به صورتش کشید و با بغض و گریه ادامه داد:

  • در ضمن … حرفای اون شبم هم.. همش.. شوخی بود. هرچند شوخی بیخودی بود.. هرچند من اصلاً حق ندارم باهاتون شوخی کنم. ولی.. باور کنید منظوری نداشتم. هرکی ندونه.. شما بهتر ازهرکسی میدونید که با وجود شری که پشت جریان آشناییمون بود ولی.. آخرش حداقل برای من خیر تموم شد.. با اینحال قصد بی احترامی و نمک نشناسی نداشتم به خدا ..

معذرت میخوام.

صدای لرزون آنا و حرفایی که زد چنان منقلبم کرده بود که نه تونستم لب از لب باز کنم.. نهحتی نگاهم و ازش بگیرم.. من با قلب و روح این دختر چی کار کرده بودم؟

با گفتن شب بخیر از جاش بلند شد که تازه به خودم اومدم.. 3 روز گذاشتم این غم و این سوتفاهم تو دلش بمونه.. دیگه نمیذاشتم امشبم با گریه و ناراحتی بخوابه.

بلند شدم و با چند قدم بلند خودم و بهش رسوندم.. بازوش و گرفتم و چرخوندمش سمت خودم.. با همون چشمای خیس و غمگین زل زد تو چشمام.

این چشمای بارونی داشتن با قلب من چی کار میکردن؟ چرا خودم و مصمم میدونستم که حتماً غم این چشما رو از بین ببرم؟یعنی این دختر معنای خاصی واسه من و قلبم داشت؟ نگاه منتظرش و که دیدم به حرف اومدم:

  • خیلی بچه ای اگه فکر کنی که من اون شب اون حرفا رو جدی و با قصد و غرض زدم.

حالا بهت تو نگاهش نشست و چشماش برای یافتن حقیقت بین مردمک چشمام چپ و راست میشد..

  • نزدید؟

من اگه این دخترک مظلوم و خواستنی رو جوری تو بغلم میفشردم که صدای ترق تروقاستخوناش بلند میشد.. به کسی برمیخورد؟ – معلومه که نه!

شاید وقتش بود برای آروم کردنش یه بخش کوچیکی از حقایق دلم و بازگو میکردم..

همونطور که ناخودآگاه با دستم مشغول پاک کردن اشکای صورتش شدم گفتم:

  • اینو تا حالا بهت نگفته بودم.. چون حس میکردم خودت میدونی و احتیاجی به گفتن من نیست.. ولی حالا مستقیم بهت میگم تا بدونی.. من تو رو خدمتکار نمیدونم. تو … تو برای من مثل یه دوست می مونی.. یه همدم.. یه … یه همصحبت.. تو با اومدنت به زندگیم منو از تنهایی و انزوایی که چند سال گریبانم و گرفته بود درآوردی.. من باید به خاطر این ازت ممنون باشم. حالا چه طور میتونم از باز شدن پات به خونه و زندگیم ابراز پشیمونی کنم؟ به قول خودت با شر همراه بود ولی.. تهش واسه منم سبب خیر شد. رفتار اون شب و اون یادداشتم..

فقط به خاطر عصبانیتی بود که از خودم و حرفی که بهت زدم داشتم. همین..

×××××

نمیدونم چقدر طول کشید تا اینکه بالاخره باورم شد بیدارم و این چیزا رو تو خواب نمیبینم..

این واقعاً هیربد بود که داشت این حرفا رو بهم میزد؟

بعد از 4 ماه بالاخره یه کم از قالب غرور همیشگیش فاصله گرفته بود و این حرفای دلنشین وبه زبون آورده بود.. 4 ماه که سهله انقدر لذت این حرفا برام زیاد بود که حاضر بودم 4 سالم به خاطرش صبر کنم.

با اینکه معذرت خواهی نکرد.. با اینکه بازم یه زمینه ای غرورش تو حرفاش بود.. ولی همینم واسه منی که این 3 روز مردم و زنده شدم خیلی ارزش داشت.

چقدر الکی تو این 3 روز فکر و خیال کردم.. ولی حالا هیربد داشت میگفت همش سوتفاهم بوده.. سر یه کل کل و مسخره بازی.. دلم میخواست میپریدم بغلش و یه ماچ آبدار میکاشتم رو صورتش.. ولی حیف… حیف که هنوز در برابر این نگاه جدی.. دست و پام بسته بود..

لبخندی که رو لبام نشست واقعی و ازته دل بود و من به وضوح دیدم که چشمای داغ و عسلی هیربدم با دیدن لبخندم پر از آرامش شد.

  • حالا که خیالت راحت شد دیگه برو بگیر بخواب.. کارام سبک تر شده.. فردا با هم میریم دکتر..

  • دکتر واسه چی؟

  • واسه دستات..

  • نه لازم نیست.. خودش خوب…..

با طوفانی شدن آنی نگاهش سریع حرفم و پس گرفتم..

  • چشم.. هرچی شما بگید.. شبتون بخیر..

  • شب بخیر!

عین شوکه شده ها چرخیدم و رفتم سمت اتاق.. دیگه زبونم برای گفتن هیچ حرفی نمیچرخید.. ولی توی سرم غوغا بود …

نامرد ببین با دو سه تا کلمه ناقابل.. چه بلایی سر قلب و روح من میاری.. پس چرا همینا رو با بی رحمی از من دریغ میکنی؟

چقدر حس خوبی بود شکار یه لحظه از کسی که عاشقشی.. تا بفهمی اونم.. شاید عشق و علاقه ای بهت نداشته باشه.. ولی حداقل تو رو همصحبت و همدم میدونه!

چقدر این دو تا کلمه در نظرم شیرین اومد.. هیربد سرد و خشک و جدی.. بالاخره بعد از 4 ماه زبون باز کرد و من و همدم خودش دونست..

این یعنی اینکه حضور من تو خونه اش واقعاً موثر بوده و تلاشام برای جلب توجهش بالاخره نتیجه داده.. یعنی تونستم جام و تو خونه و زندگی و شاید یه گوشه خیلی کوچیک از قلبش باز کنم.. و این برای من یه اتفاق فراموش نشدنی و دوست داشتنیه..

از اون شیرین تر برام حسی بود که هیربد نسبت به گریه کردنم از خودش نشون داد.. شاید مستقیم حسش و به زبون نمیاوردش.. ولی من خیلی راحت غم و نگرانیی رو توی نگاهش و میدیدم وقتی که داشت به چشمای گریونم نگاه میکرد.

همینکه در صدد برومد تا اون اشکا رو از چشمام پاک کنه و با حرفاش آرومم کنه.. یعنی به اندازه کافی براش ارزش و اهمیت دارم و تمام فکر و خیالای این سه روز و باید بریزم دور.

بعد از دو شب.. بالاخره با کلی فکرای قشنگ تو سرم خوابم برد..

*

فردا صبح به خیال اینکه طبق روال این چند روز هیربد خونه نیست.. با همون قیافه خوابالو و موهاش آشفته درحالی که داشتم با دست مشت شده ام چشمام و میمالیدم رفتم تو آشپزخونه.

یهو با دیدن هیربد که رو صندلی آشپزخونه نشسته بود و داشت سیگار میکشید سر جام میخکوب شدم.. حقیقتش یادم بود که گفت فردا میریم دکتر.. ولی فکر کردن شاید منظورش بعد از ظهره که از سرکار اومد. اصلاً حدس نمیزدم که از صبح خونه باشه.

حالا اینا به کنار علت این عصبانیت و تند تند سیگار دود کردنش چی بود؟ مگه قضیه قهر و دلخوریمون همون دیشب تموم نشده بود؟ – سلام … صبح به خیر!

جوابم و با اخم غلیظی که بین ابروهاش نشوند داد.. بند دلم پاره شد.. باز چی شده بود؟ دیشب که همه چیز خوب بود.. نکنه دیشب داشتم خواب میدیدم؟  سوالم و به زبون آوردم:

  • اتفاقی افتاده؟

  • نمیدونم.. تو بگو..

  • من؟ من الآن از خواب بیدار شدم.. از کجا بدونم؟

  • الآن بیدار شدی؟ هه.. بعید نیست کل این سه روز و خواب بوده باشی.

با درموندگی به چهره عصبیش خیره شدم و گفتم:

  • به خدا نمیفهمم چی میگید!

یهو از جاش بلند شد و من به خیال اینکه داره میاد سمت من یه کم رفتم عقب.. ولی رفت سمت یخچال و درشو باز کرد.

با اشاره سر به طبقه های خالیش گفت:

  • این چیه؟؟ تو تو این سه روز چی خوردی؟

تازه مغز به خواب رفته ام داشت بیدار میشد.. پس علت عصبانیتش این بود.. بعد از سه روز ..

امروز فهمیده بود که هیچی تو این خونه نبوده..

  • من … خب.. چیزه ……

نفسای عمیق و عصبی ای که میکشید کاملاً اعتماد به نفسم و گرفته بود.. قرار بود سر این مسئله من طلبکار باشم.. ولی حالا کاملاً دست و پام و گم کرده بودم چون هیربد باز داشت جوری رفتار میکرد که من میشدم مقصر داستان.. ولی اینبار دیگه میخواستم کوتاه بیام.. چون تحت هیچ شرایطی تحمل قهر و دوری دوباره رو نداشتم!..

  • چیه چرا حرف نمیزنی؟ به نظرت اینم جزو اون مسائل بیخودی اومد که لزومی ندید به خاطرش یه زنگ به من بزنی آره؟

  • خب من فکر کردم.. شما … خودتون میدونید.

چنگی تو موهاش زد و نفسشو فوت کرد.. کاملاً مشخص بود که داره خودش و کنترل میکنه که یه وقت داد و بیداد نکنه..

  • من به اون دوست بیشرفم زنگ زدم اونم گفت همه چیز تو خونه هست.. رو حساب حرف اون بودم.. خودمم که بیرون یه چیزی کوفت میکردم میومدم. الآن بهش زنگ زدم میگه حواسم نبود دو هفته پیش خواهر شوهر خواهرم اومدن حتماً کار اوناس. حالا اینا به کنار ..رو اینجور چیزا اصلاً رو من حساب نکن فهمیدی؟ من عقلم واسه این مسائل کار نمیکنه.. باید تو این چند ماه با اخلاقیات من آشنا میشدی.. آنا میفهمی بحث سر اینه که تو سه روز کامل هیچی برای خوردن نداشتی؟ به نظرت این چیزی بود که تو بخوای قاطی قهر و لجبازیت کنی؟ اگه انقدر ازم بیزار شده بودی که حاضر نبودی صدامو بشنوی می تونستی یه اس ام اس یا یه یادداشت برام بنویسی تا من احمق بفهمم تو این خراب شده چه خبره..

کلافه تر و عصبی تر از اون بود که بخوام به خاطر اینکه خودش باید حواسش میبود سرزنشش کنم.. بالاخره اونم حق داشت.. تجربه مسافرت دو نفره رو نداشته تو زندگش.. لابد فکر کرده مثل همیشه تنهاس و خودشم بیرون یه چیزی میخورده..

میدونستم عصبانیت الآنش بیشتر از خودشه تا من.. برای آروم کردنش گفتم:

  • من گشنه نموند که… تو کابینت چندتا بسته نودلیت و سوپ آماده و هله هوله بود.. خودم سیر میکردم..

  • آنا.. الآن انقدر عصبانیم که این قدرت و دارم سرت و از بدنت جدا کنم خب؟ پس تا بلایی سرت نیاوردم از جلوی چشمم دور شو..

نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت اگه تا شبم اونجا وایستم.. هیربد آدم بلا آوردن به سر من نیست.. با همین فکر جرات گرفتم و بی توجه به حرفش رفتم طرفش..

قبل از اینکه متوجه نزدیک شدنم بشه سیگاری رو که دوباره داشت فندک روشن میکردسریع از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم:

  • با معده خالی سیگار نکشید.. میخوای خودتون و به کشتن بدید؟

نگاهش هنوز طوفانی و پر غضب بود.. دور توپ های طلایی چشماش پر از رگه های خون بود.. یعنی این مسئله انقدر براش سنگین اومده؟ نمیذاشتم سر همچین چیز بیخودی تا این اندازه خودش و داغون کنه ..

خیلی بی اختیار  بدون تصمیم گیری قبلی دستم و گذاشتم رو بازوی عضله ای و سفتش و همونطور که مشغول نوازشش شدم گفتم:

  • تو رو خد انقدر سر هرچیزی اعصاب خودتون و خورد نکنید.. من اگه چیزی واسه خوردن پیدا نمیکردم که الآن سر و مر و گنده جلوتون وای نستاده بودم.. اتفاقیه که افتاده. انقدری ارزش نداره که بزرگش کنید و بخواید با سیگار کشیدن خودتون و آروم کنید.

خیره بودم تو چشماش تا تغییراتی که تحت تاثیر این حرف و این نوازشم بود و ببینم.. که موفق هم شدم.. کم کم سایز چشماش به حالت عادی برگشت و اخمش کمرنگ تر شد..

ولی من باز آرامشی تو نگاهش نمیدیدم.. شاید دیگه تا اون حد عصبانی نبود.. ولی یه جور آشفتگی ته نگاهش موج میزد که ازش سر در نمیاوردم..

×××××

چه بلایی داشت سرم میومد؟ چی شد که یهو از این رو به اون رو شدم؟ من انقدر بی جنبه بودم و خودم خبر نداشتم؟ منی که 2 سال پیش حبیب بدترین صحنه ها رو از دخترا میدیدم و ککم هم نمیگزید.. حالا داشتم با نوازش دستای این دختر حالی به حالی میشدم؟

کاش به حرفم گوش میکرد و میرفت.. با اینکه عصبانیت و به کل از وجودم شست.. ولی یه درد دیگه انداخت به جونم که انگار قدرتش از عصبانیت بیشتر بود..

چی میشد اگه الآن تو دستام بلندش میکردم و لبام و میچسبوندم به لبای نازش و یه دل سیر میبوسیدمش؟ بعدشم میبردمش تو اتاق و…….

سریع روم و برگردوندم تا هم دستش از رو بازوش جدا شه.. هم این فکرای بیخود از سرم پاک شه.. چندتا نفس عمیق برای مسلط شدن به خودم کشیدم..

نه … این دختر حیف بود.. حیف بود برای اینکه اسیر هوا و هوس من بشه.. لیاقت این دختر یه عشق پاک بود.. پاک درست مثل خودش.. نه صرفاً یه غریزه کثیف و فکری آلوده. من آدم عاشق شدن و عاشقی کردن نبودم.. نباید این دختر غرق میکردم تو وجود خودم..

  • آقا هیربد؟

چقدر صداش ناز بود.. انگار برای اولین داشتم میشنیدمش. حتی صداشم میتونست تاثیرخودش و رو سیستم بدنی و هورمونیم بذاره.. ولی نباید میذاشتم.

من 4 ماه شب و روز کنارش زندگی کردم.. الآنم باید با همون چشم بهش نگاه میکردم..

اینجوری برای آرامش و امنیت خودشم بهتر بود..

چرخیدم سمتش و بی معطلی گفتم:

  • برو حاضر شو..

  • چی؟

  • حاضر شو بریم بیرون یه چیزی بخوریم.. اینجا که هیچی پیدا نمیشه.. بعدشم میریم خرید.

مطیعانه چرخید که از آشپزخونه بره بیرون.. ولی لحظه آخر برگشت و گفت:

  • دیگه عصبانی نیستید؟

اینهمه مهربونی واقعاً لازم بود که تو وجود این دختر جمع بشه و منو اینجوری از پا دربیاره؟ – تا وقتی این صورت لاغر شده تو.. این زخمای روی دستتو ببینم عصبانیم.. منتها نه از تو.. از خودم. پس اگه مهمه برات که عصبانیتم زودتر تموم شه لطفاً از این به بعد هرچی میگم گوش کن.

لبخندی زد و سرشو رو شونه اش کج کرد..

  • چشم..

رفت … ولی من تا چند دیقه محو فضای خالیش بودم.. فقط داشتم خدا خدا میکردم که با یه حرکت اضافی و اشتباهم امنیت و آرامش این دختر و از بین نبرم..

×××××

اون روز اول از همه رفتیم یه صبحونه مفصل خوردیم.. که من به شخصه تلافی این 3 روز گشنگی کشیدن و درآوردم.. هرچند نگاه های پر از خشم و سرزنش هیربد و به همراه داشت.. ولی خیلی بهم چسبید و دیگه هیچ جایی تو معده ام نمونده بود.

البته هیربدم نامردی نکرده بود و از هرچی که تو منو بود سفارش داد.. منم چون دلم میخواست همه رو امتحان کنم خودم و به مرز خفگی رسوندم.

حالم خوب بود.. کنار هیربد همیشه آرامش داشتم.. از دیشب که دوباره باهم آشتی کرده بودیم این آرامش بیشتر و بیشتر شده بود و لذت منم به همون نسبت بیشتر..

میدونستم تا آخر عمر نمیتونم این حس و دنبال خودم بکشونم و بالاخره یه جا یا باید از وجودم خطش میزدم.. یا به زبون میاوردمش و خودم و خلاص میکردم.. ولی از بعدش میترسیدم. از عکس العمل هیربد میترسیدم .

کاش خودش میفهمید و احتیاجی به حرف زدن و اعتراف کردن من نبود.. کاش یه جوری ازاین برزخی که گرفتارش شده بودم درم میاورد..

×××××

اون میخورد و من از خوردنش لذت میبردم.. عین احمقا به این فکر میکردم که کاش بیشتر از اینا گرسنگی میکشید تا این لحظه تکرار نشدنی و شیرین طولانی تر میشد.

در عین حال واقعاً داشتم از شرمندگی آب میشدم و از غضب میسوختم.. چرا یادم رفت که حتی یه سراغ از این دختر بگیرم؟

اون امانت بود دست من.. من مسئولش بودم.. وظیفه امه که هرروز وضعیتش و چک کنم تا کم و کسری ای نداشته باشه..

حالا که خودخواهانه اون و مال خودم کرده بودم و حقوق 30 سالشو پیش پیش ازش گرفته بودم تا برام کار کنه.. پس باید در عوضش حواسم بهش باشه و ازش مراقبت کنم..

حین خوردن غذاش که ناخودآگاه نگاهم و رو خودش میخکوب میکرد.. بازم با دیدن زخمای زننده روی پوست لطیف و سفید دستش عصبیم کرد.

این دختر واقعاً آسیب پذیر بود.. و از این عجیب تر رفتار خودم بود که دلم نمیخواست که کوچکترین آسیبی حتی به اندازه یه زخم رو تن و بدنش ببینم.. چون واقعاً باعث اذیت خودم میشد. هنوز نمیدونم اون یه هفته جهنمی تو خونه بهراد و چه جوری تحمل کردم و به آزار واذیت های اون عوضی ها فقط نگاه میکردم..

  • چرا شما نمیخورید؟

با صداش از فکر و خیال بیرون اومدم و صاف نشستم..

  • سیر شدم..

  • تو این دو سه روز چی میخوردید؟ همش غذای بیرون آره؟ بدون اینکه جواب سوالش و بدم.. خیره تو چشماش گفتم:

  • آنا به ترکی یعنی مادر آره؟؟ متعجب از این سوال یهوییم گفت:

  • بله.. ولی چه ربطی داشت؟

  • به نظرم اسمت زیادی رو شخصیتت اثر گذاشته..

تازه متوجه منظورم شد و گفت:

  • خب.. مگه فقط مادرا نگران آدم میشن؟ شما.. خودتون دیشب گفتید ما با هم مثل دوستیم ..

مگه دوستا نمیتونن نگران هم باشن؟

تو دلم پوزخندی به حرفش زدم و گفتم تو که راست میگی.. اگه انقدر به حرفی که زدیاطمینان داری پس چرا نگاهت و از روی میز نمیگیری ؟

ولی حرفام و تو دل خودم نگه داشتم و بازم سوالش و بی جواب گذاشتم:

  • دیگه نمیخوری؟

  • نه.. خیلی خوردم ممنون..

سری تکون دادم و حین بلند شدن از رو صندلی گفتم:

  • پاشو بریم..

*

بعد از صبحونه علی رغم مخالفت های زیادش که دیگه واقعاً رو اعصابم بود.. بردمش یه متخصص پوست و بعد از معاینه دقیق دستش و تشخیص یه سری دارو و پماد و یه سری توصیه.. برای تندتر شدن روند بهبودیش.. اومدیم  بیرون ..

×××××

هیربد علناً منو دایورت میکرد.. هرچی بهش گفتم احتیاجی به دکتر نیست و یه پماد ضدحساسیت بزنم خوب میشم گوش نکرد که نکرد.. منم برای اینکه میزان عصبانیتی که از خودش داشت کمتر شه.. دیگه حرفی نزدم تا هرکاری خواست بکنه .

میدیدم که برای این بی توجهیش عذاب وجدان داره و با اینکه به روش نمیاره ولی سعی میکنه جبران کنه واسه همین چیزی نگفتم تا وجدانش آروم بشه..

بعد از دکتر و گرفتن داروها رفتیم یه هایپر مارکت و هیربد به معنای واقعی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خرید. بدجوری در صدد برومده بود که این چند روز کوتاهیش و جبران کنه و واقعاً هم داشت از پسش برمیومد و من خوشحال بودم از اینکه هیربد از اون قالب بی تفاوتی سابقش فاصله گرفته و براش مهمه که کارای اشتباهش و جبران کنه.

*

بعد از جا دادن خریدا تو ماشین اومد سوار شد و من پرسیدم:

  • مگه چند روز دیگه قراره بمونیم که انقدر خرید کردی؟

  • مشخص نیست.. امروز و فردا که اداره جات تعطیله. از شنبه دوباره باید شروع کنم.. شاید یه هفته ده روز دیگه طول بکشه.

  • یعنی تا عید برنمیگردیم خونه؟

بی تفاوت گفت:

  • مگه عید چه خبره؟

  • عید عیده دیگه.. چه خبری باید باشه؟

  • منظورم اینه که چرا باید حتماً خونه باشیم؟ اینجا باشیم عید نمیشه؟

  • خب.. میشه.. ولی.. ولی آدم کلاً تو خونه خودش راحت تره.. بعدشم. باید خونه تکونی کنیم.. سفره هفت سینم بچینیم.

  • لباس نو بپوشیم و منتظر عمو نوروز بشینیم آره؟

لحنش بوی تمسخر میداد.. انگار داشت با یه بچه کوچیک دبستانی حرف میزد.. چرا باید همچین فکری کنه مگه عید فقط برای بچه هاس؟ لبامو برچیدم و با ناراحتی گفتم:

  • خب چرا مسخره می کنید؟ مزه عید و سال نو به همین چیزاشه دیگه.. وگرنه که با روزای دیگه چه فرقی میکنه؟ سال تو میشه.. ما هم باید نو بشیم.

  • خب راستشو بخوای برای من هیچ فرقی نداره.. به جز زیاد شدن ترافیک و عقب افتادن کارا به خاطر تعطیلی های الکی.. هیچی از عید نفهمیدم.

کاملاً بهش حق میدادم.. هیربد هیچ کس و نداشت.. نه عید دیدنی میرفت.. نه جشنیمیگرفت.. نه مسافرتی.. نه تفریحی.. بایدم عید با روزای فرقی براش نداشته باشه!

هرچند ما هم زیاد کس و کار نداشتیم.. ولی همون کسایی هم که سالی یک بار می دیدیمشون  هم  کافی بود برای اینکه یه کمم که شده.. به سر و وضع خودمون و زندگیمون برسیم.. تا سال جدید و با شادی و نشاط و روحیه خوب شروع کنیم.

  • ولی اگه برای تو خیلی مهمه که سال تحویل حتماً خونه خودمون باشیم.. سعی میکنم کارامو سریع تر راست و ریس کنم.

چه حس خوبی بود که هیربدم اون خونه رو خونمون میدونست.. من تو حرفام خیلی دقت میکردم که از این کلمه خونه مون استفاده نکنم.. حس میکردم ممکنه به هیربد بربخوره.. ولی الآن میدیدم که هیربدم همین حس و نسبت به اون خونه داره!

حقیقتاً اون خونه برام خاطرات خوبی به دنبال داشت.. همینکه من عاشق شدن و اونجا تجربه کردم کلی حس و انرژی مثبت ازش میگرفتم و طبیعی بود که بخوام سال نو رو هم اونجا تحویل کنم.

برای همین گفتم:

  • راستش دلم میخواد.. ولی دوستم ندارم که به خاطر این موضوع تو کارتون خللی ایجادکنید.. اگه نشدم مهم نیست. همینجا هم میتونیم عید بگیریم.

*

ظهر یه ناهار خوشمزه به جبران این چند روز.. درست کردم و بعد از جمع کردن ظرفا طبق عادتم مشغول شستنشون شدم..

روم سمت سینک بود و میخواست دستکشارو دستم کنم که یهو دستکشا از تو دستم کشیده شد و من بهت زده چرخیدم سمت هیربد که این کار و کرد.

نگاه متعجبم و که دید گفت:

  • بیا برو اینور کم منو حرص بده!

  • مگه چی کار کردم؟ میخوام ظرفا رو بشورم.

با اخمی که بین ابروهاش بود گفت:

  • مگه دکتر نگفت تا چند روز دستتو زیاد خیس نکن؟

  • خیس نمیشه که میخوام دستکش بندازم. برای همین دستکش خریدیم.

  • فعلاً پوست دستت حساس شده.. ممکنه حتی به همین دستکشم حساسیت پیدا کنه.. پسلازم نیست ظرفا رو بشوری..

  • نمیشه که… ظرفا همینجوری کثیف بمونه تو چی غذا بخوریم؟

هیربد بدون اینکه جوابم و بده با همون اخم غلیظی که بند دلم و پاره میکرد پیشبند و از تو گردنم درآورد و انداخت و گردن خودش و مشغول گره زدن بندش شد.

با چشمای بهت زده خیره پیشبندی شدم که برای قد و هیکل هیربد خیلی کوتاه و کوچیک بود.. درحالیکه نمیتونستم لبخندم و جمع کنم گفتم:

  • وای تو رو خدا بیشتر از این شرمندم نکنید.. شما میخواید ظرفا رو بشورید؟

  • اشکالی داره؟

  • معلومه که اشکالی داره.. این وظیفه شما نیست.. وظیفه منه!

  • حالا منم گاهی اوقات تو انجام وظایفت بهت کمک کنم آسمون به زمین نمیاد.

تا اومدم یه حرف دیگه بزنم سریع توپید:

  • دیگه حرفی در این باره نشونم. اگه انقدر پایبند وظایفتی اینم بدون اطاعت کردن از دستورات منم جزو همون وظایفیه که میگی..

به ناچار ساکت شدم و همونجا با تکیه به کابینت وایستادم.. نگاهم میخ دستای کفی هیربد شدو با ناراحتی و عذاب وجدان گفتم:

  • حداقل دستکش دستتون کنید..

  • اون دستکشا اندازه دست توئه.. تو یه دونه انگشت منم نمیره!

بی اختیار نگاهم افتاد به دستام.. راست میگفت.. دستام نصف دستای هیربد بود. دوباره نگاهم به دستاش کشیدهشد… انگشتای بلند و پُُرش با مهارت داشت دور ظرفا به حرکت در میومد.

بازم نتونستم ساکت بمونم و گفتم:

  • فکر نمیکردم ظرف شستن بلد باشید!

نیم نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت:

  • من سی سالمه! حداقل نصف عمرم و تنها زندگی کردم.. تو فکر کردی پس چه جوری زندگیم و می چرخوندم؟ هر روز یکی میومد کارام و میکرد؟

  • آره راست میگید.. به این فکر نکرده بودم.

برای اینکه بیکار نمونم یه دستمال برداشتم و مشغول خشک کردن ظرفایی که هیربد میشست شدم.. چقدر لذتبخش بود با هیربد کار کردن.. کنارش وایستادن و عطرش و استشمام کردن. چقدر دوست داشتم این لحظات همیشگی و دائمی باشه… ولی نمیشد انگار.. من میخواستم.. باتمام وجودم میخواستم.. ولی هیربد.. هیچ نشونه ای از خواستن تو وجودش نبود..

×××××

کاش این جسم کوچیک ولی دوست داشتنی تا ابد همینجا کنارم می موند و از جاش تکون نمیخورد.. ولی افسوس.. افسوس که زندگی من رو هوائه.. افسوس که نمیتونم آینده این دختر و در کنار خودم به عنوان خانوم خونم تضمین کنم.

کاش میشد.. کاش آدمای حیوون صفتی مثل عموزاده هام دور و بر خودم نداشتم و میتونستم با خیال راحت هر جور که دلم بخواد زندگی کنم.. حیف……

شستن ظرفای ناهار که تموم شد آنالی چایی دم کرد و کنار هم تو پذیرایی مشغول خوردن چایی شدیم که آنا یهو  گفت:

  • شام چی دوست دارید درست کنم؟

موقع ظرف شستن فکر برنامه شب و کرده بودم واسه همین گفتم:

  • چیزی نمیخواد درست کنی!

  • چرا؟

  • میخوام ببرمت یه جایی.. شامم همونجا میخوریم.. از این ظرف شستنم خلاص میشیم..

یه کم با شک نگام کرد و گفت:

  • اگه.. بگم کجا که مسلماً جواب نمیگیرم نه؟

  • نه.. خودت میفهمی..

چشماشو رو هم گذاشت و گفت:

  • باشه..

با همین یه حرکت کوچیک و بچگونه اش وجود منو غرق لذت کرد! شاید نمیتونستم برای همیشه واسه خودم بدونمش و تمام و کمال از وجودش لذت ببرم.. ولی میتونستم حداقل تا وقتی اینجاییم یه کم به خودم و افکارم و غرورم مرخصی بدم و زندگیم و اونجوری که دلم میخواد پیش ببرم. به خصوص حالا که خیالم یه کمم از بابت سپهر راحت شده بود و فعلاً استرس اومدنش و نداشتم!

×××××

  • حالا چرا چشمات و بستی؟ آوردمت اینجا که از طبیعت لذت ببری!

با صدای هیربد که ته مایه خنده رو میتونستم توش حس کنم چشمام و باز کردم به هوایدیدن لبخندش ولی با همون قیافه خونسرد همیشگیش روبه رو شدم..

با تکون خوردن جزیی کابین و کشیده شدن جزیی نگاهم به سمت پایین خودم و چسبوندم به صندلی ای که روش نشسته بودم و با ناله گفتم:

  • آخه من از ارتفاع میترسم!

بدون اینکه کوچکترین نگرانی و تعجبی تو نگاهش بشینه گفت:

  • میدونم!

  • میدونید؟ از کجا؟

  • یه بار لا به لای حرفات گفتی..

یه کم فکر کردم و وقتی یادم افتاد که خودم همچین چیزی رو بهش گفته بودم و وقتی به این فکر کردم که با چه زور و دیکتاتور بازی ای منو سوار این تله کابین کرد توپیدم:

  • میدونستید و من و آوردید اینجا؟

با آرامش سرش و بالا پایین کرد و من که لحظه به لحظه عصبانی تر و وحشتزده تر و متعجب تر میشدم گفتم:

  • میشه بگید چرا؟؟؟؟؟؟ خوشتون میاد از نقطه ضعف آدم استفاده کنید؟ شونه ای بالا انداخت که حرصم و بیشتر کرد..

  • خوب که آدم با ترساش رو به رو بشه و از بین ببردشون..

  • یعنی همه هدفتون از بین بردن ترس من بود؟

یه کم خیره شد تو چشمام و بعد نگاهش و گرفت.. حین زل زدن به منظره های پایین که هی داشتیم ازشون فاصله میگرفتیم گفت:

  • تو فکر کن آره!

میتونستم حدس بزنم که تنها دلیلی که هیربد تو ذهنش نداشت همینی بود که به زبون آورد ..ولی نمیتونستم بفهمم واقعاً چرا اینکار و کرد.. هیربد آدمی نبود که منو اذیت کنه اونم با نقطه ضعفام.. پس باید یه توضح قابل قبول تر بهم میداد و راضیم میکرد که……..

با تکون نسبتاً شدیدی که به کابین وارد شد جیغی از ترس کشیدن و بدون اینکه بفهمم دارم چی کار میکنم و خیلی غیر عادی با یه جهش بزرگ خودم و انداختم کنار هیربد و بازوی بزرگش و محکم نگه داشتم.

چشمام و بسته بودم و زیر لب داشتم دعا میکردم که این مسیر دلهره آور هرچه زودتر تمومشه و من یه نفس راحت بکشم که صدای هیربد به گوشم خورد..

  • اینم یه دلیل دیگه..

مطمئن نبودم که گوشام درست شنیده باشه حرفشو.. چون در حال دعا کردن بودم.. مطمئناً درستم نشنیدم.. چون چیزی که به گوش من رسید بعید میدونستم از زبون هیربد بیرون اومده باشه..

برای همین با تمام ترس و اضطرابم سرم و بلند کردم و خیره شدم بهش..

  • چی؟؟

برای اولین بار دیدم گوشه لبش به شکل یه لبخند کوچیک بالا رفت که زود جمعش کرد ..

سرش و انداخت پایین و خیره شد تو چشمام..

تازه داشتم میفهمیدم که چیکار کردم و چقدر کولی بازی درآوردم.. با نگاهی به دستام که محکم بازوی هیربد و نگه داشته بود خواستم خودم و عقب بکشم که دست هیربد سریع نشست رو دستم ونذاشت ازش فاصله بگیرم.

صدای قلبم انقدر بلند شده بود که به گوشش خودم میرسید.. ولی کاش به گوش هیربد نرسه تا بیشتر از این پیشش رسوا نشم..

منتظر یه توضیح درباره جمله قبلش بودم که گفت:

  • حرفم و پس میگیرم.. شاید بهتر باشه بعضی آدما هیچ وقت ترساشون و از بین نبرن!

زبونم به طور کامل قفل شده بود و هرچقدر سعی کردم با چشمام ازش بپرسم منظورش چی بوده فایده ای نداشت و بعد از چند ثانیه بالاخره روش و گرفت.. ولی حرکت انگشتش پشت دستم ادامه داشت..

من هنوز جمله اولیش و هضم نکرده بودم که با جمله دومیش اینجوری گیجم کرد.. یعنی منظورش به من بود؟؟ چرا دلش نمیخواست ترسام و از بین ببرم؟ یعنی.. یعنی به خاطر همین حرکتم؟ هیربد خوشش اومده بود که از ترس بهش پناه برده بودم؟ هدفشم از آوردنم به اینجا اونم وقتی میدونست ترس از ارتفاع دارم همین بود؟

از خدا من چه جوری باید این آدم و میشناختم وقتی هر روز و هر لحظه من و با کارش شگفت زده میکرد؟ یه روزایی جوری رفتار میکرد که میگفتم تحت هر شرایطی باید این احساس و به آتیش بکشم و از بین ببرم.. ولی یه روز دیگه با این حرفاش چنان لذتی تو قلبم ایجاد میکرد که دلم میخواست این حس و این علاقه رو هزار برابر کنم تا این لذتم به همون نسبت تو وجودم بیشتر بشه..

×××××

از چشماش میفهمیدم که گیج شده و معنی رفتار و حرفام و نمیفهمه.. میفهمیدم و باز هیچتلاشی برای فهموندن منظورم نمیکردم.. چون این توانایی و تو خودم نمیدیدم برای توضیح دادن.

همین دو تا جمله هم با سختی به زبون آوردم و امیدوار بودم که خودش پی به احساست درونیم ببره و نخواد سوال پیچم کنه..

نمیدونستم کارم درسته یا نه.. وقتی مطمئن بودم که با این شرایط و اوضاع آینده ای با آنا نخواهم داشت درست بود که با این حرفا فکرش و درگیر کنم یا نه.. ولی دست خودم نبود .انگار برای اولین بار داشتم میفهمیدم که از یه جایی به بعد.. تو یه رابطه دیگه هیچ چیز دست خود آدم نیست..

هنوز معتقد بودم که احساسم به این دختر عشق نبود.. درسته دوسش داشتم و دلم میخواست همیشه باهاش باشه.. ولی دیدم بهش دید عاشق و معشوقی نبود.. من حق عاشق شدن نداشتم و آنا هم باید اینو میفهمید.

این رفتارای تازه تازه ام.. فقط برای این بود که دلم و راضی کنم.. چون داشتم لذت میبردم و دلم نمیخواد این لذت و از خودم بگیرم.. شاید میشد در آینده یه چیزایی رو عوض کرد..

*

ماشین و که جلوی در خونه نگه داشتم ساعت 2 و نیم نصف شب بود.. ولی انقدر از حضورآنالی در کنارم و حرف زدنامون لذت بردم و انقدر این تفریح چند ساعته به مذاقم خوش اومده بود که احساس خستگی نمیکردم و برعکس.. انگار انرژیم دوبرابر شده بود .

دلم میخواست در کنارش بچگی کنم و همه کارایی که میتونستم چند سال پیش انجام بدم و ندادم حالا با آنا تجربه کنم..

-دستتون درد نکنه.. خیلی خوب بود..

با صدای آنا چرخیدم سمتش و محو لبخند قشنگی که رو لبش نشسته بود شدم ..هنوز جوابی بهش نداده بودم که با شیطنت اضافه کرد:

  • البته به جز تله کابین..

خیره تو چشماش صادقانه گفتم:

  • به منم خیلی خوش گذشت..

با چشمکی ادامه دادم:

  • به خصوص تو تله کابین.

تو ثانیه ای گونه هاش به قدری سرخ شد که تو نور کم چراغای کوچه قابل تشخیص بود ..یادش که میفتاد چه جوری اومد کنارم نشست و دستم و تو بغلش گرفت غرق خجالت میشد ومن غرق لذت..

ماشین و که خاموش کردم پیاده شد و منم پشت سرش راه افتادم سمت خونه.. داشتم با خودم فکر میکردم که چند روز دیگه اینجا بمونیم؟ به آنا گفتم ممکنه تا ده روز کارم طول بکشه ولی همچین چیزی نبود.. خیلی زودتر میتونستیم برگردیم..

از طرفی اینجا موندنمون خیلی داشت حالم و خوب میکرد و دلم میخواست به بهانه کار حتی شده تا یه ماه بمونم و از این مرخصی ای که به خودم داده بودم استفاده کنم.. ولی از طرفی هم دوست داشتم خواسته آنا رو برآورده کنم و عید و تو خونه خودمون بگذرونیم..

با صدای هین کشیده آنا از فکر و خیال درومدم که دیدم در حال سکندری خوردنه و قبل از اینکه بیفته زمین سریع بازوش و نگه داشتم و کشیدمش عقب..

تو راهروی تنگ جلوی در ورودی بودیم و تقریباً چسبیده بودیم به هم.. آنا که از هول افتادنش هنوز داشت نفس نفس میزد گفت:

  • پام گیر کرد به لبه چهارچوب.. داشتم میفتادما خوب شد گرفتینم..

سرش و که بلند کرد و خیره شد بهم منم تو همون تاریکی خونه زل زدم به چشماش که برقعجیبش چشمم و میخکوب کرده بود..

  • پات چیزیش نشد که..

نمیدونم لحنم یا صدام براش چه جوری بود که حس کردم چشماش گشاد شد از تعجب ولی به روش نیاورد و فقط گفت:

  • نه.. خوبم..

اون فاصله نزدیک انگار تمام اعضای بدنم و مختل کرده بود که بدون اینکه بخوام نگاهم کشیده شد سمت لباش و آروم گفتم:

  • خوبه!

لباش عین یه آهنربا داشت منو به سمت خودش جذب میکرد.. آب دهنم و قورت دادم و سرم و بردم جلوتر.. میفهمیدم دارم چیکار میکنم.. فقط ضربان قلبم که هی تندتر میشد داشت بهم میگفت تنها راه به آرامش رسیدنش همینه… پس انجامش بده.

فقط یه لحظه دیدم لبای آنا نیمه باز شد.. احتمالاً میخواست حرف بزنه یا تعجبش و به زبون بیاره که من نزاشتم و سریع لبام و چسبوندم به لباش..

همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاده بود و حالا که تو دل ماجرا بودم دیگه نمیتونستمازش دست بکشم.. یه صدایی مدام تو گوشم میگفت این کار اشتباهه و نباید بشه ..

ولی اصلاً دلم نمیخواست به حرفش گوش کنم. این لذتی که با بند بند وجودم حسش میکردم قدرتش خیلی خیلی بیشتر از اون صدای مزاحم بود.

تو همون حالت که آنا تقریباً خشک شده بود و من با شدت بوسیدنم و ادامه میدادم شونه هاش و گرفتم و چسبوندمش به دیوار پشت سرش..

فقط یه لحظه حس کردم دستاش داره میاد بالا که قبل از هر اقدامی با جفت دستام نگهشون داشتم که با جمع شدن صورتش و صدای خفه آخش به خودم اومدم و فاصله گرفتم..

دستم خورده بود به زخمای روی پوست دستش..با اینکه دردش اومد ولی افسوس خوردم که چرا زودتر اینکار و نکردم و با صدای آخش حواسم جمع نشد؟!

چیکار کرده بودم؟ با یه هوس و لذت آنی گند زدم به قول و قراری که با خودم داشتم.. حالا چه جوری باید جمعش میکردم؟

همینطور که نفس نفس میزدم خیره شدم به صورت آنا که اونم با خجالت سرش و انداخته بود پایین. اون چرا خجالت میکشید؟ من باید شرمنده میشدم که عین پسرای تازه به بلوغ رسیده نتونستم خودم و کنترل کنم و بعد از چند ماه بالاخره وا دادم.

میدونستم اشتباه کردم.. ولی نمیشد که بدون هیج توضیحی ول کنم و برم.. دیگه قضیه دوتاجمله نبود که خودم و بزنم به اون راه و جوری وانمود کنم که انگار اتفاقی نیفتاده. بحث آبروی آنا بود که به هیچ وجه دلم نمیخواست با این چیزا لکه دار بشه..

دستم و گذاشتم زیر چونه اش و سرش و آوردم بالا.. چشماش به گردنم دوخته شده بود و بالاتر نمیومد.. اصراری هم نکردم و تو همون حال گفتم:

  • نمیخواستم اذیت شی……. ببخشید!

باز من انگار وضعیتم خیلی بهتر بود که همین دو سه کلمه رو تونستم به زبون بیارم.. آنالی که کلاً خشک شده بود.. انقدری که نگرانم کرد..

با همون دستی که چونه اش و نگه داشته بودم تکونی به صورتش دادم و صداش زدم:

  • آنا؟؟؟؟؟ خوبی؟

با چند تا پلک به خودش اومد و چونه اشو آروم از تو دستم کشید بیرون.. درحالیکه سرش و تا جایی که میتونست پایین گرفته بود گفت:

  • بله.. من….. من خیلی خسته ام.. میرم بخوابم. شب بخیر!

رفت و من افسوس خوردم که چرا نتونستم حرفا و تضیحات بهتری بهش بدم.. الآن پیشخودش چی فکر میکنه؟ نکنه خیال کنه از این به بعد همین وضعیته و هر روز و هر لحظه قراره تکرار بشه؟ نکنه حس امنیت و آرامشش و وقتی کنار منه از دست بده و مدام ازم فاصله بگیره؟

نفسم و با حرص از این بی جنبگی خودم فوت کردم و رفتم تو.. از یه طرف به خودم حق میدادم. آخه منم که امامزاده نبودم.. اینهمه وقت آنا تو خونه ام بود و با وجود کشش شدیدی که بهش داشتم خودم و کنترل کردم.. ولی انگار امروز کلاً همه چیز از دسترسم خارج شده بود. خدا کنه آنا انقدری عاقل باشه که بفهمه این رفتار من قصد و غرض و نیتی بدی پشتش نداره..

هرچند میدونستم انتظار بیخودی از اون دختر داشتم.. نه میخواستم فکر کنه قصد سو استفاده ازش دارم و نه میخواستم بفهمه پشت این کارم علاقه بود.. پس باید چه فکری میکرد با خودش؟

امشب که نتونستم هیچ جوره ذهنم و جمع  و جور کنم.. باید حسابی فکر میکردم و تا فردا یه توضیح قابل قبول تری واسه این حرکت اضافه ام بهش میدادم.

خودم و انداختم رو کاناپه و بی اختیار دستم و رو لبام کشیدم.. لعنت به منی که نه تنها نمیتونستم از کارم پشیمون باشم. که حتی پیش خودم اقرار کردم بهترین تجربه بوسه ای بود که از بین تجربه های انگشت شمارم داشتم. اوایل جوونیم وقتی تازه با این احساس و لذتشآشنا شده بود یه تجربه هایی داشتم ولی.. هیچ کدوم به پای این چند ثانیه پر از لذت و آرامش با آنا نمیرسید.

×××××

تا صبح نتونستم چشم رو هم بزارم.. وقت تو جام دراز کشیده بودم و نگاه مات شده ام خیره سقف بود.. ذهنم حتی برای ثانیه ای از فکر اون بوسه کوتاه ولی شیرین بیرون نمیومد. تا حالا همچین حسی تو وجودم نداشتم.. وقتی برای اولین بار.. اونم با هیربد.. کسی که عاشقشم تجربه اش کردم بی نهایت برام لذت بخش بود.

هرچند.. خوب میدونستم هیربد یه جورایی تو حال خودش نبود و حواسش پرت شد از رابطه ای که بینمون هست.. وگرنه مثل این چند وقت هیچوقت همچین کاری نمیکرد .

اگه پشت این بوسه یه اعتراف به علاقه و عشق بود برام خیلی جذاب تر و لذت بخش تر میشد.. ولی میدونستم هیربد آدمی نیست که همچین اعترافی بکنه. نه به خاطر خدمتکار بودن من.. به خاطر غرورش.. یا .. زندگی و گذشته اش که من چیزی ازش نمیدونستم. ولی هرچی که بود مطمئناً مربوط به اون غمی میشد که اکثراً تو چشماش میدیدم.

خیلی دلم میخواست یه روز مینشست و درباره اش باهام حرف میزد.. خیلی دلم میخواستپیگیر این قضیه میشدم و یه جوری راضیش میکردم که برا تعریف کنه ولی میترسیدم بزنه تو برجکم ونخواد کسی دخالت کنه تو زندگی خصوصیش..

به پهلو رو تخت دراز کشیدم و بالش و تو بغلم محکم فشار دادم.. از تصور اینکه این بالش بازوی هیربده که همین امروز با همین شدت تو بغلم داشتمش لبخندی عمیق رو لبم نشست .

نمیخواستم تعبیری برای اون بوسه چند ثانیه ای ایجاد کنم.. دستپاچگی هیربد بعد از اینکه ازم جدا شد دستش و برام رو کرد.. منم انقدر تو این مدت بهش اعتماد داشتم که حالا با یه بوسه از بین نره .

ولی حداقل تو خلوت و تنهایی های خودم که میتونستم بهش فکر کنم و از حس تکرار دوباره اون لحظه خاص لذت ببرم..

میدونم درست نیست تا وقتی مال هم نشدیم به این احساس و فکر و خیال پر و بال بدم.. ولی دست خودم نیست.. هیربد و با تمام وجودم میخوام و تا وقتی این حس تو دلمه.. فکرشم از سرم بیرون نمیره..

*

از اونجایی که خواب به چشمم نیومد صبح زود بدون هیچ سر و صدایی از اتاق رفتم بیرون تاصبحونه آماده کنم.. هیربد روکاناپه غرق خواب بود و یه دستشم از ساعد گذاشته بود رو چشمش..

دلم میخواست برم یه ماچ محکم از لپش بگیرم.. ولی حیف که دست و بالم خیلی بسته بود .

همینجوریش نمیدونستم با اتفاق دیشب چه جوری میخواستم تو چشماش نگاه کنم ..

هرچند که اون شروع کننده بود و من هیچ تقصیری نداشتم.. ولی خب.. خیلی هم مقاومت نکردم یا پسش نزدم.. شاید اگه دستش به زخم پشت دستم نمیخورد.. هیچ کدوممون به خودمون نمیومدیم.

نگاهم و ازش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه.. با وسایلی که دیروز خریده بودیم یه میز مقوی و خوشگل چیدم و چایی هم دم کردم..

از همون آشپزخونه نگاهی به هال انداختم.. هیربد هنوز خواب بود.. یه فکری به سرم زد و برای عملی کردنش سریع رفتم تو اتاق و حاضر شدم. میخواستم تا هیربد بیدار شه برم نون تازه بخرم .

میدونستم به خاطر دیشب هنوز شرمنده اس و اگه بیدار شه میخواد مدام نگاهش و ازم بگیره .. برای همین سعی داشتم با عادی نشون دادن خودم این حس و از وجودش پاک کنم.. حتی اگه مجبور شم درباره احساس خودم دروغ بگم بازم این کار و میکنم..

آروم رفتم سمت شلوار هیربد که همونجا رو مبل انداخته بودش و از تو کیف پولش یه مقدار پول و کلیدای خونه رو برداشتم و رفتم بیرون .

×××××

با کش و قوسی به بدنم بلند شدم و سرجام نشستم.. نزدیکای صبح خوابم برده بود و هنوز از خواب سیر نشده بودم.. ولی دیگه باید بیدار میشدم.

هنوز استرس برخورد با آنالی و داشتم وباید تا وقتی بیدار میشد فکرم و سر و سامون میدادم واسه توضیح اتفاق دیشب..

راه افتادم برم سمت دستشویی که با دیدن میز پر و پیمون آشپزخونه سرجام خشکم زد ..

نگاهم از میز به کتری روی گاز افتاد که توش چایی داشت دم میکشید ..

پس آنا بیدار شده بود؟ خودش کجا بود؟ نکنه فقط واسه من صبحونه درست کرده بود و خودش رفته بود چپیده بود تو اتاقش که چشمش بهم نیفته؟

با کلافگی از این فکری که تو سرم بود رفتم سمت اتاق ولی هنوز به اتاق نرسیده بودم که ازلای در متوجه خالی بودن اتاق شدم. یعنی چی؟ پس آنا سر صبحی کجا رفته بود؟ بازم بی خبر؟ چرا این عبرت نمیگرفت از این کار و مدام تکرارش میکرد؟

هنوز عصبانیتم از تکرار این کار غیر عقلانیش بیشتر نشده بود که با شنیدن صدای در چرخیدم به عقب و آنا رو دیدم که با دوتا نون بربری توی دستش به هوای اینکه من بیدار نشم آروم از لای در اومد تو..

موقع بستن در تازه منو دید که وایستاده بودم و با اخم نگاهش میکردم.. یه لحظه کپ کرد ولی سریع به خودش اومد و در و بست..

  • سلام صبح بخیر!

این عادی بودنش یه کم خیالم و راحت کرد.. ولی با همون اخم گفتم:

  • کجا رفتی سر صبح؟

نونای توی دستش و آورد بالا و گفت:

  • رفته بودم نون بگیرم.. ببخشید مجبور شدم از جیبتون پول بردارم.

دستم و فرو کردم لا به لای موهام و نفس عمیقی کشیدم..

  • آخه مگه تو اینجاها رو میشناسی؟ اگه گم میشدی چی؟

چپ چپ بامزه ای نگاه کرد و حین رفتن سمت آشپزخونه گفت:

  • وا! مگه بچه ام؟ دیروز که با هم رفتیم بیرون دیدم سرکوچه نونوایی دارم حواسم بود کجا برم. بیاید تا سرد نشده بخوریم از دهن میفته ها..

بی اختیار گوشه های لبم رفت بالا.. خیلی خوب بود که داشت تظاهر میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.. ولی من هنوز مصر بودم که یه توضیحاتی بهش بدم.. دلم نمیخواست بشینه پیش خودش فکر و خیال کنه و رویا ببافه.. فقط خدا خدا میکردم منظورم و جوری بگم که ازم دلگیر و ناراحت نشه..

*

پشت میز نشسته بودیم و مشغول صبحونه خوردن بودیم.. ولی همه حواس من پی آنا بود .

درسته داشت سعی میکرد چیزی به روش نیاره.. ولی من خوب میفهمیدم که مثل همیشه نیست و یه کم خجالت و شرم تو وجودشه.. خجالتی که باید کلش تو وجود من می بود.

چاییم و که تا آخر سر کشیدم یه کم چرخیدم سمت آنا و گفتم:

  • باید باهم حرف بزنیم..

نگاه متعجبش چند ثانیه به میز خیره موند و بعد نیم نگاهی بهم انداخت..

  • چه حرفی؟

  • راجع به دیشب..

ساکت موند و من ادامه دادم:

  • ببین.. نمیدونم چی باید بگم درباره اش که بشه یه توضیح قابل قبول.. ولی فقط اینو میتونم که واقعاً دست خودم..

  • آقا هیربد!

اینبار من ساکت موندم تا ببینم چرا پرید وسط حرفم که بدون نگاه کردن بهم گفت:

  • من میدونم.. اصلاً احتیاجی به توضیح نیست. من.. من هیچ برداشتی یا فکر و خیالی درباره اون اتفاق نکردم. درسته.. خب.. یه مسئله طبیعی نیست.. ولی من فراموشش میکنم.. شما هم دیگه.. دیگه درباره اش چیزی نگید.. به هر حال ما داریم با هم تو یه خونه زندگی میکنیم .

نباید که این چیزا بینمون..

  • دیگه همچین چیزی پیش نمیاد.. قول میدم. نمیزارم.. نمیزارم تو خونه ام احساس عدم امنیت داشته باشی.. مطمئن باش اولین و آخرین بار بود..

لبخند لرزون و نصفه نیمه ای رو لبش نشست.. حتی وقتی داشت لیوان چاییش و برمیداشتهم دیدم که دستاش میلرزید.. دستپاچه بود انگار ولی گفت:

  • مطمئنم! ممنون!

دیگه چیزی نگفت و منم همونطور که خواسته بود توضیح وحرفی درباره اتفاق دیشب ندادم ..ولی هنوز یه چیزی تو دلم سنگینی میکرد. احساس میکردم آنا این حرفا رو از ته دل به زبون نیاورد.. انگار فقط خودش و مجبور کرده بود که اینجوری بگه تا خیال منم راحت بشه و دیگه پی این قضیه رو نگیرم..

شایدم.. شایدم انتظار داشت حرف دیگه ای از من بشنوه.. ولی باید میفهمید که انتظار بی جایی بود.. من به جز حرکت دیشب کاری نکرده بودم که آنا بخواد پیش خودش خیالاتی داشته باشه.. مطمئناً انقدری عاقل بود که همچین فکری نکنه.. درسته بهش گفتم خدمتکار نمیدونمش.. ولی معنی حرفم این نبود که دلم میخواد برای زندگی مشترک انتخابش کنم..

هرچند که اگه حق همچین انتخابی رو تو زندگیم داشتم.. مطمئناً آنا اولین و بهترین انتخابم محسوب میشد.. ولی.. این خانه از پایبست ویران بود..

×××××

سه چهار روزی میشد که از چالوس برگشته بودیم.. برعکس چیزی که هیربد گفت.. کارزیادی اونجا نداشت و دو روز دیگه هم موندیم و برگشتیم..

البته میدونستم دلیلش چی بود.. هرچقدر من خواستم چیزی به روم نیارم تا هیربد فکر نکنه از اون اتفاق چند ثانیه برداشت سویی داشتم.. بازم موفق نشده بودم انگار .

هیربد اصرار داشت بهم بفهمونه که هیچ احساسی پشت اون کارش نبوده و کاملاً اتفاقی و بدون برنامه ریزی همچین کاری کرده.

منم دیگه حرفی درباره اش نزدم.. ولی با یه کم دقت رو رفتار هیربد میتونستم بفهمم که یه کوچولو عقب نشینی کرده.. انقدر تو این مدت میشناختمش که بدونم هر کار و هر رفتارش برای چیه..

کاش یه روزی میومد که هیربد مینشست و باهام حرف میزد.. از درداش میگفت.. از احساسش میگفت. ولی شده بود مثل یه تیکه سنگ که هیچ راه نفوذی نداشت!

*

اون روز که از خواب بیدار شده بودم هیربد رفته بود.. منم که حس کردم به خاطر اینکه چشمش به من نیفته این کار و کرده دیگه میل به صبحونه نکشید و همونجا تو اتاقم موندم.. با اینکه به هیربد گفته بودم زود برگردیم تا من خونه رو برای عید تمیز کنم ولی دل و دماغیواسم نمونده بود..

هنوز تصمیم نگرفته بودم که از جام پاشم یا فکری برای ناهار بکنم که گوشیم زنگ خورد. با تعجب به ساعت نگاه کردم.. نزدیک 9 بود.

معمولاً کسی به جز هیربد بهم زنگ نمیزد. ولی آخه هیربد برای چی این ساعت بهم زنگ زده؟

گوشیم و برداشتم و با دیدن اسم هیربد که رو صفحه ام افتاده بود جواب دادم:

  • بله؟

  • بیدار شدی؟

  • سلام.. بله!

  • خیله خب.. همونجا تو اتاقت بمون.. بیرونم نیا. تا خودم بهت بگم!

با تعجب زل زدم به رو به روم.. هنوز علت این خواسته اش و نپرسیده بودم که با گفتن:

  • فعلا!

تماس و قطع کرد و من با حرص گوشیم و انداختم رو میز.. این دستوراتش کی قرار بود تمومبشه؟ باز چیکار کرده بودم که محکوم بودم تو اتاق زندانی بشم و بیرون نیام؟ اصلاً به این فکر نمیکرد که با این حرفا داره راه به راه دل منو میشکنه؟ خسته شده بودم.. تا کی قرار بود ادامه پیدا کنه؟

خودم و رو تخت کشیده عقب و تکیه دادم به دیوار و زانوهام و تو شکمم جمع کردم. دلم میخواست سرم و انقدر محکم بکوبم به دیوار که هم خودم از این وضع خلاص شم هم هیربد و خلاص کنم که انگار اون بدتر از من وسط باتلاق گیر افتاده بود.. ولی حیف که جراتش و نداشتم.

نیم ساعتی تو همون حالت نشسته بودم تا اینکه اول صدای قدم هایی که به اتاقم نزدیک میشد و شنیدم و بعد صدای چند تقه به در.. پشت سرشم صدای هیربد:

  • میخوام بیام تو!

خنده ام گرفت از جمله اش که نه یه خواهش پشتش بود نه درخواست.. کاملاً خبری و دستوری.. ولی قیافه عصبانی و دلگیر خودم و حفظ کردم و همونطور که از تخت میومدم پایین گفتم:

  • بفرمایید!

در و باز کرد و اومد تو ..از همون جلوی در با دیدن قیافه من اخماش از تعجب رفت تو هم وپرسید:

  • چته؟

  • هیچی.. امر کردید تو اتاقم بمونم و بیرون نیام منم موندم. مشکلی هست؟

میدونستم دارم بیخودی اوقات تلخی میکنم و حرف هیربد انقدری هم بد نبود.. ولی کلافگیم دست خودم نبود و دوست داشتم سر یکی خالیش کنم. کی بهتر از هیربد که انقدر حرصم میده؟

نفسش و فوت کرد و گفت:

  • نگفتم زندانی کن خودت و که.. پشت فرمون بودم نتونستم زیاد توضیح بدم. دو نفر و آوردم خونه رو تمیز کنن برای همین گفتم تو اتاقت بمونی.. الآنم حاضر شو میخوایم بریم بیرون.

برگشت بره که با هول و استرس گفتم:

  • واسه چی خونه رو تمیز کنن؟

  • مگه خودت نگفتی قبل از عید باید خونه تکونی بشه؟

لحظه به لحظه داشت تعجبم بیشتر میشد..

  • خب.. خب ..گفتم خودم خونه تکونی میکنم.. دیگه برای چی رفتید خدمتکار جدید آوردید؟

هیربد اینبار حسابی کلافه شد و چند قدم اومد طرفم..

  • تو تنهایی میخواستی کل این خونه رو تمیز کنی؟

ترسیدم از لحنش ولی سر جام موندم و خیره شدم تو چشماش..

  • مگه برای همین استخدام نشدم؟

یه کم تو سکوت بهم نگاه کرد و صاف وایستاد.. دوباره رفت تو قابل ریاستش و دستوری گفت:

  • همینکه گفتم آنا.. انقدر رو حرفم حرف نزن. هرچی گفتم و هرچی صلاح دونستم فقط بگو چشم. من خودم میدونم دارم چیکار میکنم! الآنم سریع لباس بپوش بیا بیرون.

این و گفت و رفت.. منم با عصبانیت رفتم سراغ کمد لباسام. هرچند که عصبانیتم ظاهری بود .

قلباً خوشحال بودم از این کارش.. چون هم توانایی تمیز کردن خونه به این بزرگی و اونم به شکل اساسی و درست و حسابی نداشتم.. هم اینکه همیشه خوشم میومد از این توجهاتهیربد. و اینکه هیچوقت منو به چشم خدمتکارش نمیدید.

لباسام و پوشیدم و رفتم بیرون.. با دیدن دوتا خدمتکار مردی که با وسایلشون اومده بودن بالا تا تمیزکاری و شروع کنن سلامی زیرلب دادم و رفتم پایین.

هیربد پایین پله ها وایستاده بود و داشت با گوشیش ور میرفت. رفتم سمتش و با صدای آروم که به گوش کارگرا نرسه گفتم:

  • آقا هیربد؟ همینجوری میخواید تنهاشون بزارید بریم بیرون؟ خطرناک نیست؟ بدون اینکه سرش و بلند کنه پرسید:

  • چه خطری؟

  • خب نمیخوام تهمت بزنم به کسی.. ولی از کجا میدونید مطمئناً؟ً

  • منظورت اینه که یه وقت دستشون کج نباشه؟

نمیخواستم از این کلمه استفاده کنم ولی حالا که خودش گفت به ناچار گفتم:

  • بله!

گوشیش و گذاشت تو جیبش و همینطور که میرفت سمت در با خونسردی گفت:

  • تو نمیخواد نگران این چیزا بشی.. من یکی هم آوردم که حواسش بهشون باشه..

میخواستم بپرسم پس کجاست که رفت بیرون و منم شونه ای انداختم بالا و پشت سرش راه افتادم. من که چیز با ارزشی تو این خونه نداشتم که نگران دزدیده شدنش بشم.. به خاطر خودش گفتم.

پام و که گذاشتم تو حیاط.. با دیدن مردی که کنار هیربد وایستاده بود و هیربد داشت یه چیزایی رو براش توضیح میداد سرجام موندم.

چند ثانیه بیشتر زمان نبرد تا شناختمش.. پس منظور هیربد از اینکه گفت یکی و آوردم این بود؟ همونطور که با قدم های بلند میرفتم سمتشون ذوق زده گفتم:

  • آقا یعقـــــــــــــوب؟؟؟؟؟

انقدر از دیدن یه آدم آشنا خوشحال بودم و انقدر دلم برای این مردی که با همه خشونت های وجودش مهربون و خوش قلب بود تنگ شده بود که بعید نبود وقتی بهش رسیدم بغلش کنم ..

ولی فقط یه لحظه چشمم به هیربد افتاد و با دیدن ابروهای بالارفته از  تعجبش سرجام وایستادم..

  • خوبید آقا یعقوب؟ دلم تنگ شده بود براتون..

میتونستم تشخیص بدم که آقا یعقوب از اون آدماییه که سختی های روزگارش خشن وسنگیش کرده.. با اینحال نتونست دربرابر اینهمه احساسی که تو لحن من بود مقاومت کنه و لبخندی هرچند کوچیک رو لباش نشست..

  • تو خوبی دختر؟ ماشالا از آخرین باری که دیدمت خیلی سرحال تر شدی.

تشکری کردم و سرم و انداختم پایین.. حق داشت. آخرین باری که من و دید تو عمارت بهراد عوضی بود که از دردای توی جونم حتی سرپا نمیتوستم وایستم. ولی هیربد.. با مهربونیاش من و دوباره به خودم برگردوند.

خنده دار بود.. گیر دوتا پسر عمو افتاده بودم که هر کدوم یه جوری داغونم کردن.. یکیشون جسممو.. یکیشونم قلب و احساسم و..

×××××

نگاهم از رو صورتش کنده نمیشد.. خوب فهمیدم که با حرف یعقوب رفت تو لک. یاد اون روزایی افتاده که تو خونه بهراد اسیر شده بود و خودش و به در و دیوار میزد تا یه راه نجات پیدا کنه افتاد.

حق داشت.. یادآوری اون روزا برای منم عذاب آور بود و اصلاً نمیتونستم فکر کنم که اگه همچین تصمیمی نمیگرفتم و آنا رو میسپردم دست حبیب ..الآن چه بلایی سر اون.. یا چه بلایی سر من میومد.

برای اینکه زودتر از این حال و ها خارجش کنم رو به یعقوب گفتم:

  • خب دیگه ما داریم میریم. حواست به خونه و کارگرا باشه. واینستن به حرف زدنا. میخوام تا شب همه کارا تموم شده باشه. ناهارم برای خودتون سفارش بده.

  • چشم آقا.. خیالتون راحت.

چرخیدم برم سمت ماشین که آنا گفت:

  • کاش میزاشتید حداقل یه چایی براشون درست میکردم.

با اخمای درهم از تعجب زل زدم بهش..

  • مگه صبح چایی نزاشتی؟

  • نه..

اینبار با عصبانیت توپیدم:

  • صبحونه نخوردی؟

نیم نگاهی پر از شرمندگی به یعقوب انداخت و آروم گفت:

  • میل نداشتم.

جلوی یعقوب خیلی سعی کردم صدام بلند نشه.. وگرنه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم. باز معلوم نیست با یه تماس من چه فکر و خالی کرده بود که با عالم و آدم قهر کرده بود و به خودش گشنگی داده بود.

  • بیا بریم.. خودشون چایی میزارن.

با قدم های بلند راه افتادم سمت ماشین و آنا هم بعد از خداحافظی هول هولکی با یعقوب دنبالم دویید.. سوار ماشین که شدیم.. قبل از اینکه من کوچکترین حرفی بزنم با استرس گفت:

  • به خدا اولش میل نداشتم.. بعدش میخواستم برم بخورم که شما زنگ زدی گفتی تو اتاق بمون دیگه مجبور شدم بمونم از قصد اینکار و نکردم که فوری چپ چپ نگام میکنید!

هرچقدر سعی کردم جلوی عریض شدن لبام و بگیرم نتونستم.. نتونستم و بالاخره سد لبخندم شکست جلوی این دختره چموش و با نمکی که کنارم نشسته بود.

همونجور که از هیچ طریقی نمیتونستم اون لبخند لعنتی رو جمع کنم چرخیدم سمتش و گفتم: – من کی چپ چپ نگاه کردم؟

نگاه متعجبش خیره لبام شده بود.. حق داشت. من خیلی سخت لبخند میزدم.. تو این چند ماه زندگیمون تو یه خونه اولین بار بود که داشت میدیدش و برای همین ماتش برده بود.

انقدر ساده و بی شیله پیله بود که خیلی سریع علت تعجبش و به زبون آورد.. با انگشت اشاره اش صورتم و نشونه گرفت و گفت:

  • خندیدی!

ماشین و روشن کردم و راه افتادم.. میخواستم محلش ندم که بل نگیره ولی ول کن نبود..

  • خندیدی به خدا.. وای باورم نمیشه!

  • این چه تصورات مسخره ایه که از من داری؟ مگه من از سنگم که هیچوقت نخندم؟ هیجان صداش برام جالب بود و میل به خندیدنم و بیشتر میکرد:

  • به خدا من اولین بار بود که میدیدم…. اه کاش عکس میگرفتم!

با چشمات مات شده از تعجب سرم و به سمتش چرخوندم که با دستپاچگی گفت:

  • آخه.. چیزه.. خیلی بامزه شده بودید.

دیگه چیزی نگفتم تا از این موقعیت سو استفاده نکنه.. میدونستم انقدر پرروئه که فقط منتظریه بشکن از طرف منه تا بپره وسط میدون و دِ برقص.. بعدش دیگه نمیتونستم کنترلش کنم و کار دوباره به دل شکوندن و عذاب وجدان گرفتن میکشید.

یه کم که گذشت و از فکر لبخند من بیرون اومد بالاخره پرسید:

  • کجا داریم میریم؟

دنده رو عوض کردم و گفتم:

  • میریم خرید.

  • خرید چی؟ تو خونه که همه چیز هست!

یعنی این دختر هیچ توقعی از من نداشت؟ با شنیدن کلمه خرید فقط خرید مایحتاج خونه به ذهنش میرسید؟ نزدیک پنج ماه تو خونه من داشت کار میکرد.. بدون حقوق. با همون چند دست لباسی که براش خریده بودم و چندتایی که خودش آورده بود. ولی بازم صداش درنمیومد. واقعاً اینهمه خوبی لازم بود که تووجودش جمع بشه؟ – میریم لباس بخریم. عید نیست مگه؟

  • شوخی نکــــن!

دوباره به یه اخم و به قول خودش چپ چپم حساب کار دستش اومد و سریع گفت:

  • ما که مهمونی نمیریم بخوایم لباس نو بخیریم.

  • مگه تو خونه لخت میچرخیم؟ بالاخره لباس واسه زندگی لازمه دیگه.. چرا هرچی میگم یه دلیلی برای مخالفت پیدا میکنی؟ – آخه…….

چند ثانیه منتظر موندم تا ادامه حرفش و بگه ولی سکوتش که طولانی شد پرسیدم:

  • آخه چی؟ باز چیه؟

انگار تردید داشت برای حرفی که میخواست بزنه.. ولی بالاخره تصمیمش و گرفت و گفت:

  • آخه آقا هیربد.. ما.. یه قول و قراری باهم داشتیم. قرار شد من در ازای پولی که برای نجاتم به اون آدم دادید براتون کار کنم و .. بشم.. بشم خدمتکارتون. میدونم شما لطف دارید به من و گفتید که به چشم خدمتکار به من نگاه نمیکنید.. ولی پس.. پس اگه خدمتکار نیستم نقش من تو اون خونه چیه وقتی شما برای کارای خونه اتون بازم کارگر میگیرید و یه پولی هم به اونا میدید؟ یا اینکه اینهمه خرج خورد و خوراکم میشه در صورتی که قرار بود حقوق من تا 30 سال برای شما باشه در عوض طلبم. این کاراتون من و واقعاً گیج میکنه.

چند بار خواستم وسط حرفش بپرم و نزارم ادامه بده. تا نزارم انقدر به خودش لقب خدمتکار وبچسبونه.. تا بازم مثل وقتی که تو چالوس بودیم بهش بگم که تو برای من دیگه خدمتکار نیستی و خیلی چیزا عوض شده.. ولی نتونستم.. آنا حق داشت.

من داشتم هر روز و هر لحظه گیجش ترش میکردم .از یه طرف خودم و به در و دیوار میکوبیدم تا یه وقت فکر نکنه پشت اون بوسه چند ثانیه ای اون شبم منظور خاصی بود و برای خودش رویا نسازه از زندگی مشترکی که در آینده با من داره.. از طرفی هم هربار که حرف از خدمتکار بودنش میزد میگفتم تو خدمتکار نیستی .

پس چی بود؟ آنا حق داشت یه نقشی برای خودش تو اون خونه داشته باشه. وقتی من انقدری از خودم و زندگیم مطمئن بودم که میدونستم هیچوقت نمیشه به عنوان شریک زندگی کنار خودم داشته باشمش. پس باید جفتمون قبول میکردیم که همون خدمتکاره.

با اینحال بدون اینکه احساس پشیمونی داشته باشم از کارم گفتم:

– بالاخره تو هر کار و شغلی یه سری مزایا به جز حقوقم هست مگه نه؟ اینم مزایای شغل توئه .

قیافه اش نشون میداد که قانع نشده.. ولی من توضیح بیشتری براش داشتم و مجبور بود که با همین توضیح نصفه و نیمه کنار بیاد. از ته دل امیدوار بودم که یه روزی از شر همه این توضیح پس دادنا و احتیاط کردن تو حرف و رفتار خلاص شیم و بتونیم هرجور که دلمون میخوادزندگی کنیم. ولی شدنی نبود.. برای من نبود..

×××××

خرید کردن با هیربد همونقدر که لذت داشت.. همونقدر هم باعث کلافگی میشد. بعضی وقتا انقدر درجه زورگوییش بالا میرفت که دلم میخواست وسط پاساژ جیغ بکشم از دستش.. از هرچی که میخواستم و نمیخواستم دو تا سه تا برمیداشت و این باعث کلافگیم میشد.

درسته یه کم تعارف و خجالت داشتم تو انتخاب وسایل و سعی میکردم جنسای ارزون تر و بردارم.. ولی بعضی از چیزا رو واقعاً احتیاجی نداشتم و هیربد بازم میزاشت به حساب رودرواسیم ..

تا جایی که دیگه صدام درومد و خواهش کردم که دیگه باهام تو مغازه نیاد.. وقتی دید خیلی از دست زورگفتناش عصبانیم بالاخره کوتاه اومد و کارتش و داد بهم که خودم برم تو مغازه و خودشم بیرون منتظرم وایستاد.

حالا که هیربد کنارم نبود با آرامش بیشتری به جنسای مغازه نگاه میکردم و هرچیزی که واقعاً احتیاج داشتم و میخریدم.. اهمیتم نمیدادم که نزدیک نیم ساعت بیرون منتظر من وایستاده .

انقدر حرصم داده بود که میخواستم از این طریق یه کم تلافی کنم.

بعد از نیم ساعت وقتی چیز خاصی تو مغازه توجهم و جلب نکرد خواستم برم بیرون که یهلحظه نگاهم به پیشخون مغازه و بدلیجاتی که زیر شیشه چیده شده بود افتاد و راهم و به اون سمت کج کردم.

زیر شیشه چند مدل حلقه ست و جفت بود که همه مدلاش به شکل خاصی تو هم چفت میشدن و شکل قلب به وجود میاوردن.. فروشنده که دید توجهم به اونا جلب شده یکیش و بیرون آورد و توضیح داد:

– از اینا هم میتونید به عنوان تو گردنی استفاده کنید هم اگه از هم جداشون کلید میشه حلقه زنونه و مردونه.. جنسم عالیه.. اگه پسندیدید سایز دستتون و براتون بیارم.

چیز ساده ای بود ولی نمیدونم چرا انقدر توجهم و جلب کرده بود.. دوسش داشتم.. کارت هیربد و دادم و یکیش و انتخاب کردم و با یه زنجیر ساده خریدم. البته میخواستم به عنوان تو گردنی ازش استفاده کنم و هدف دیگه ای نداشتم..

ولی یه صدایی مدام تو گوشم میگفت:

«خر خودتی! اگه هدف دیگه ای نداشتی چرا سعی داشتی حلقه مردونه اش حتی شده به صورت تقریبی هم به دستای هیربد بخوره؟»

جوابی به سوال ذهنم ندادم و بعد از حساب کردنش همونجا انداختم تو گردنم و رفتم بیرون..

نمیخواستم به هیربد نشونش بدم تا دوباره فکر کنه دارم رویا پردازی میکنم. این یه چیزی بود مربوط به خودم و احساسم!

از مغازه که بیرون اومدم هرچی چشم چرخوندم هیربد و ندیدم.. گوشیم و درآوردم که بهش زنگ بزنم که دیدم همون موقع از در پاساژ داره میاد تو..

گوشیم و برگردوندم تو کیفم و راه افتادم سمتش.. هنوز منو ندیده بود.. سرعت قدم هام و بیشتر کردم ولی قبل از من یه دختر از پشت سرش اومد تو پاساژ و نمیدونم با او لبخند مسخره ای که رو صورتش نشسته بود چی بهش گفت که هیربد چرخید سمتش.

نفهمیدم چی شد.. یا اون دختر کیه.. یا داره به هیربد چی میگه.. فقط احساس کردم تمام سلول های بدنم میخواد تو یه لحظه از عصبانیت منفجر بشه ..

تا اون لحظه فکر میکردم غیرت و تعصب فقط مال مرداس.. ولی الآن داشتم تو وجود خودم مشابهش و حس میکردم و میفهمیدم که چقدر حس مزخرفیه!!!!

درسته رابطه ای بین ما شکل نگرفته بود.. درسته از نظر هیربد ما فقط دوست بودیم که بنا به دلایلی باید با هم زندگی میکردیم.. ولی حسی که تو قلب و تو وجود من بود همچین چیزی نمیگفت..

حسی که باعث شد بی اختیار سرعت قدم هام بیشتر بشه و هرچه زودتر خودم و به هیربدبرسونم تا اسیر مکر و حیله اون دختری که از صد فرسخی معلوم بود هدفش چیه نشه..

به چند قدمیشون رسیدم.. هیربد پشتش به من بود و هنوز متوجه حضورم نشده بود.. دختره هم که فکرش و نمیکرد من ممکنه با هیربد باشم.. از طرفی هم نگاهش و از صورت هیربد جدا نمیکرد که متوجه شخص دیگه ای بشه..

قبل از اینکه چیزی بگم با صدای پر از خشونت و عصبانیت هیربد به جای اون دختره من سر جام میخکوب شدم..

  • میگی حرف حسابت چیه یا میخوای تا شب واسه من غر و غمزه بیای؟

دختره همینطور که یه دسته از موهای بیرون زده از شالش و بازی میداد با عشوه گفت:

  • وا.. چه بداخلاقی! حیف نیست آقای خوشتیپی مثل شما همچین رفتاری با یه خانوم داشته باشه؟

صدای هیربد لحظه به لحظه عصبی تر میشد.. درست مثل من که کم مونده بود گلوی این دختر و از حرص و خشم پاره کنم..

  • تا وقتی خانومی مثل تو انقدر خودش و حقیر میکنه اخلاق من همینه!

  • چه حقیری؟ یه شماره خواستم ازت.. چیز زیادیه؟

نمیدونم یه لحظه چی شد و چی به فکرم رسید.. ولی فقط خودم و داشتم با این بهانه گول میزدم که هیربدم از این حرفای دختره خوشش نمیاد و داره کلافه میشه.. با همین فکر که در عرض چند ثانیه تو سرم رشد کرد.. بدون اینکه بفهمم کارم درسته یا نه با یه قدم بلند کنار هربد وایستادم و دستم و دور بازوش حلقه کردم..

نگاه متعجب هیربد که به من افتاد خیره اش شدم و پرسیدم:

  • مشکلی پیش اومده عزیزم؟

خوشبختانه هیربد فقط واسه چند ثانیه تو بهت و تعجب این حرکتم موند و خیلی سریع فهمید هدفم از این کار عجیب غریبم چی بوده..

چشماش داشت میخندید ولی ظاهر جدی و همیشگی خودش و حفظ کرد و اونیکی دستش و گذاشت روی دستم که باهاش بازوش و نگه داشته بودم..

خدا خدا میکردم افت آنی دمای بدنم و متوجه نشه.. دلم میخواست آب بشم از خجالت و شرم.. مدام به خودم فحش میدادم که چرا همچین کاری کردی وقتی جنبه اتفاقات بعدش و نداری؟

  • نه فدات بشم.. چیزی نیست. این خانوم من و با یکی دیگه اشتباه گرفته بود!

نگاهی به دختره انداختم که مات و مبهوت داشت به من نگاه میکرد.. حتماً پیش خودش فکرمیکرد که محاله آدمی مثل هیربد با دختری مثل من باشه که چیز زیادی برای جلب توجه نداره.. ولی خب.. جواب هیربد بدجوری دندون شکن بود و جیگرم حسابی حال اومد.

دختره که دید تیرش به سنگ خورده بدون هیچ حرفی رفت بیرون.. حالا که با هیربد تنها مونده بودیم بیشتر داشتم به خاطر این کارم خجالت میکشیدم.

سرم و انداختم پایین و خواستم دستم و آروم از دور بازوی سفت و بزرگش بیرون بکشم که با اونیکی دستش محکم نگهم داشت و نزاشت ازش جدا بشم.

نگاه متعجبم و که بهش دوختم گفت:

  • بزار باشه.. اینجا پر از ماره.. واسه تله های بعدی که برام پهن کردن به درد میخوری..

با چشمای ریز شده از حرص نگاهش کردم..

  • خیلی خودتون وتحویل میگیریدا!!!! حالا اون دختره هوا به کله اش نخورده بود یه غلطی کرد.. شما زیادی جدیش نگیر.

-فعلاً که تو داشتی جدیش میگرفتی.. واسه من خیلی اهمیتی نداشت. مثل بقیه ردش میکردم بره..

در حالیکه میخواستم به زور دستم و از تو بغلش بکشم بیرون با حرص توپیدم:

  • پس از این به بعدم خودتون با این مارای خوش خط و خال بجنگید. من کاری باهاتون ندارم.

وقتی دیدم تلاشم برای بیرون کشیدن دستم بی فایده اس وایستادم سر جام و غر زدم:

  • میشه دستم و بدید!

بدون شک اون روز یکی از عجیب ترین روزای عمر من محسوب میشد.. چون لبخند هیربد و برای دومین بار دیدم. اینبار حتی عمیق تر از وقتی بود که تو ماشین خندید و انقدر این حالت لبخندش به صورتش میومد که با اون دستم سریع از تو کیفم گوشیم و درآوردم و در حال روشن کردن صفحه اش بودم که هیربد پرسید:

  • چیکار میکنی؟

  • میخوام عکس بگیرم ازتون.

با همون دستم که سفت و محکم نگهش داشته بود و نمیذاشت جداش کنم منو دنبال خودش کشید و غر زد:

  • بیا بریم بابا مگه من دلقکم؟

  • آقا هیربد تو رو خدا فقط یکی.. خواهش میکنم.

  • گفتم نه!

  • اذیت نکنید دیگه جون من!

یهو سر جاش وایستاد و با کلافگی به صورتم خیره شد.. منم هرچی التماس تووجودم بود ریختم تو نگاهم و بهش زل زدم که بالاخره کوتاه اومد و گفت:

  • خیله خب به شرطی که تو هم باشی.

از خدام بود مگه میتونستم نه بگم؟ سریع دوربین سلفی گوشیم و روشن کردم و دستم و گرفتم بالا.. ولی قد هیربد انقدر از من بلند تر بود که تو کادر جا نمیشد.

خودشم متوجه این موضوع شد که گوشی و از دستم گرفت و خودش مشغول شد..

  • بعد من میگم ممولی بهت برمیخوره.

انقدر ذوق این اولین عکس دو نفره مون و داشتم که اهمیتی به حرفش ندادم و با نیش باز شده زل زدم به دوربین و در عین حال حواسمم بود که هیربدم بخنده. نگاه منو که به سمت خودش دید دوباره لبخند جذاب و زیباش و رو لباش نشوند و عکس گرفت.

گوشی و برگردوند بهم و گفت:

  • بگیر.. آبروم و بردی!

حین نگاه کردن به عکسی که خیلی قشنگ شده بود گفتم:

  • عیب نداره می ارزید!

سرم و بالا نگرفتم ولی میفهمیدم که نگاهش از روم برداشته نشده. میدونستم اگه سرم و بالا بگیرم قدرت معنی کردن نگاهش و ندارم.. برای همین همونجوری خیره به عکس تو گوشیم به راهم ادامه دادم. این عکس مطمئناً یکی از زیباترین عکسایی بود که تو تمام عمرم داشتم..

*

روزای آخر سال بود و من دلم حسابی گرفته بود. درسته امسال در کنار هیربدی بودم که با تمام وجودم دوستش داشتم و با وجود همه ممنوعه هایی که تو رابطه امون بود.. روز به روز علاقه ام بهش بیشتر میشد..

ولی هر وقت که یادم میفتاد دیگه خانواده ای ندارم.. غم تموم عالم مینشست تو دلم. شیرین با همه بی معرفتی هاش بازم برام خانواده رو معنی میکرد و الآن دیگه اونم نداشتم.

نشسته بودم و با خودم فکر میکردم.. تو کمتر از یکسال چه بلاهایی که سرم نیومده بود.. یعنی میتونستم خدا رو شکر کنم که دیگه تموم شده و قرار نیست همچین بلاهایی یا مشابهش سرم بیاد؟

منی که تو همین چند ماه فهمیده بودم ممکنه تو زندگی آدم اتفاقاتی بیفته که هیچوقتفکرشم نمیکنه.. دیگه نمیتونستم با قطعیت همچین حرفی بزنم. باید هر لحظه خودم و آماده میکردم برای یه شرایط جدید..

به خودم که اومدم دیدم نزدیک یک ساعته که همونجا رو مبل هال نشسته بودم و غرق فکر و خیالاتم بودم. هیربد گفت میخواد دوش بگیره.. پس چرا انقدر طول کشیده بود دوش گرفتنش؟

بلند شدم و راه افتادم سمت پله ها ..حوصله ام سر رفته بود و با خودم گفتم حتی اگه کار داشت میشینم پیشش و یه کم باهاش حرف میزنم. هیربد این روزا به روش نمیاورد ولی من حس میکردم که با گذشته ها فرق کرده و راحت تر باهام هم کلام میشه.

گوشم و چسبوندم به در اتاقش و وقتی دیدم صدای دوش آب نمیاد چند ضربه به در زدم که بعد از چند ثانیه مکث گفت:

  • بیا تو..

در و باز کردم و رفتم تو ولی همون جلوی در با دیدن ظاهر آراسته و کت و شلوار پوشیده هیربد سرجام خشکم زد و حتی نتونستم بپرسم کجا داری میری..

تا اینکه خودش که مشغول بستن ساعتش بود نیم نگاهی به من انداخت و وقتی دیدی دارم باتعجب نگاهش میکنم گفت:

  • یکی از دوستام یه مهمونی آخر سال گرفته.. دارم میرم اونجا.. شامم نمی مونم.. یه ساعت میشینم زود برمیگردم.

با اینکه تمام وجودم و غم و ماتم گرفت ولی به روم نیاوردم و گفتم:

  • آهان.. باشه خوش بگذره.

سری تکون داد و یهو بی مقدمه گفت:

  • کراوات بلدی ببندی؟

×××××

چشماش که بعد از شنیدن حرفم گشاد شد  زل زد بهم خنده ام گرفت.. ولی ظاهرم و حفظ کردم و گفتم:

  • چیه؟

  • یعنی.. یعنی خودتون بلد نیستید؟

بدم نمیاد دوباره برم تو فاز کل کل و حالش و بگیرم.. ولی اون لحظه که این سوال و ازشپرسیدم یه هدف دیگه ای داشتم واسه همین گفتم:

  • نه.. زیاد اهل کراوات نیستم.. اگه بلد نیستی امروزم بیخیالش میشم.

  • من بلدم.. برای بابامم من میبستم.

انگار که دنیا رو بهش داده بودن.. خوشحال بود از اینکه یه چیزی رو من بلد نیستم و اون بلده.. با سر اشاره ای به کراواتی که رو تخت گذاشته بودم کردم و گفتم:

  • پس زحمتش و بکش.

نگاهش به تخت افتاد.. تردید داشت ولی بالاخره بعد از چند ثانیه راضی شد و رفت کراوات برداشت و اومد تو یه قدمیم وایستاد.. یقه پیراهنی که زیر کت پوشیده بودم و داد بالا و کراوات و انداخت دور گردنم..

رو پنجه پاهاش وایستاده بود بازم مجبور بود دستش و دراز کنه.. دوباره میل به اذیت کردنش تو وجودم بالا زد ولی عجیب بود که حرفی به دهنم نمیومد. چون همه حواسم پی گونه های اناری شده اش بود.

اگه میدونستم انقدر با کراوات بستن معذب میشه هیچوقت ازش نمیخواستم این کار و بکنه ..هرچند که شرایط خودمم دست کمی ازش نداشت. ضربان قلبم تند شده بود و تحت هیچ شرایطی نمیخواستم آنا بهش پی ببره.

بی اختیار دستام و گذاشتم رو کمرش.. چشماش گشاد شده اش که تو چشماش خیره شد کارم و اینجوری توجیه کردم:

  • دیدم خیلی رو پاهات بلند شدی.. نگهت داشتم که نیفتی!

عین آدم های گنگ و لال نگاهش فقط بین چشماش چپ و راست میشد و هیچی نمیگفت..

  • میخوای بلندت کنم که راحت تر باشی..

با این حرفم بالاخره به خودش اومد با چند تا پلک پشت سر هم حواسش و به یقه ام داد و گره کراوات و سفت کرد و یقه ام و انداخت روش..

  • نه.. تموم شد.

سریع صاف وایستاد و با یه قدم بلند رفت عقب.. دیدم که نفس عمیقی کشید که انگار چند دقیقه تو سینه اش حبس بوده.. ولی به روم نیاوردم و گفتم:

  • ممنون.

گوشی و سوییچم و برداشتم و با یه نگاه به دور و بر اتاق راه افتادم سمت در..

  • من زود برمیگردم. شامم نمیخواد درست کنی.. از بیرون میگیرم. فعلاً!

  • منم با خودت ببر!

عین آدمایی که بهشون برق وصل میشه سرجام ثابت موندم و نگاهم واسه چند ثانیه به رو به روم خیره موند. چی گفت؟ با من بود؟ از کی وقتی با من حرف میزد فعلش و مفرد به کار میبرد؟

چرخیدم سمتش.. نگاهش خیره به زمین بود.. نمیدونم چرا ولی حس کردم تو یه حال و هوای دیگه اس .

به خودم اومدم و گفتم:

  • نمیشه!

نگاهش از زمین جدا شد و تو چشمام خیره شد..

  • چرا؟ چون خدمتکارتم لیاقت ندارم همراهت باشم؟

تعجبم لحظه به لحظه بیشتر میشد.. این آنا بود که داشت این حرفا رو میزد؟ چرا دیگه هیچ اثری از خجالت چند دقیقه قبل تو وجودش نبود؟

جدا از لحن و نگاه عجیبش.. حرفش منو به فکر فرو برد.. حققتاً اون موقع که دعوت شدم بهاین فکر کردم که آنالی رو هم با خودم ببرم. ولی زیاد به این فکر پر و بال ندادم.. چون آدمای اطراف من اکثراً از یه قماش بودن و دوست نداشتم آنالی وسط اینجور آدما باشه.

دلم نمیخواست با تایید حرفش حالش و بگیرم.. باید از یه راه  دیگه قانعش میکردم که جایی توی اون مهمونی نداره.. واسه همین گفتم:

  • اونا لیاقت ندارن که همراهم و ببینن!

ساکت موند و چیزی نگفت.. ولی حس کردم قانع نشد. خواستم منم بدون حرف روم و بگیرم و برم ولی هرکاری کردم نتونستم.

اگه میرفتم این نگاه آنا که تهش یه کم خواهش و التماسم بود هیچ وقت از یادم نمیرفت .هرچقدرم که زود میرفتم و برمیگشتم.. این کارم یه جور ظلم بود در حق این دختری که از همه تفریحات طبیعی زندگی هم سن و سالاش محروم شده بود به خاطر من.

از طرفی همین که دار و دسته حبیب تو اون مهمونی نبودن خیالم و تا حدودی راحت میکرد .درسته که دلم نمیخواست کسی منو با یه دختر ببینه و خوشمزه بازی دربیاره.. ولی آنا ارزشش و داشت که یه کم از خودم بگذرم. به اون برقی که تو چشماش مینشست می ارزید.

  • دوست داری بیای؟

چشماش گشاد تر از حد معمول شد و لباش به دو طرف کش اومد:

  • آره خیلی!

دلم ضعف رفت برای اینهمه صداقت سادگیش ..

  • خیله خب.. برو حاضر شو!

عین بچه ها کف دستش و به هم کوبید و خواست از کنارم رد شه بره ولی یه لحظه وایستاد و گفت:

  • کارم یه کم طول میکشه ها..

با نگاهی به ساعت گفتم:

  • میخواستم زود برم و بیام.. ولی حالا تا بعد از شام می مونیم چاره ای نیست.

  • باشه زود حاضر میشم..

راه افتاد سمت صندلی تا بشینم که آنا دوباره برگشت و اینبار با تردید بیشتری پرسید:

  • میگم.. من….. چی باید بپوشم؟ یعنی.. چه جوری مهمونی ایه؟

یه کم تو سکوت به سرتا پاش نگاه کردم و بعد به ناچار راه افتادم سمت کمدم…. هرچی فکرکردم یادم نیومد که تو لباسایی که اون روز باهم خریدیم چیز مناسبی برای مهمونی امشب باشه..

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.