خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان خدمتکار اجباری پارت 10

رمان خدمتکار اجباری پارت 10

رمان خدمتکار اجباری پارت 10
4.9 (98.48%) 66 votes

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

×××××

تو خواب و بیدار بودم که حس کردم یکی پتو انداخت روم.. انقدر اون روز خسته بودم و انرژی ازم کم شده بود که هیچ توانی برای باز کردن پلکام نداشتم و دوباره خوابیدم..

نمیدونم چقدر گذاشت که اینبار با درد شونه ام به مرز خواب و بیداری رسیدم.. زمین سفت بود و چون به پهلو خوابیده بودم شونه ام درد گرفته بود..

آروم چرخیدم که به اون سمت بخوابم ولی به محض چرخیدنم با جسمی رو به رو شدم که کنارم دراز کشیده بود و سرش رو همون بالشی بود که من سرم و روش گذاشته بودم.

هنوز میل و رغبتی به باز کردن چشمام نداشتم.. یعنی از یه حدی که بازتر میکردم از شدت خواب و خستگی میسوخت.. ولی مصر بودم که تو همون حالت بفهمم اون چیه.. یا.. یا کیه..

خوب که دقت کردم دیدم چشماش بازه و اونم داره به من نگاه میکنه.. انگار ذهنم از همه چیز و همه کس خالی بود. هیچ درکی نداشتم از اینکه کجام.. یا این آدم کیه.. یا تو چه شرایطی قرار دارم.

حتی نمیتونستم خودم و عقب بکشم و این فاصله یه وجبی رو بیشتر کنم. انگار تو خلاء بودم ..ولی با اینحال یه صدایی مدام بهم میگفت بلند شو.. این گرمایی که داره از این شخص میگیری و این لذتی که داری ازش میبری درست نیست…..

خواستم به اون صدا گوش بدم و از جام بلند شم ولی قبلش دستی بازوم و نگه داشت و اوننیمچه فاصله هم از بین برد و من کامل تو اون آغوش محکم و گرم حل شدم..

نوازش دستای پر از آرامشی رو روی کمرم حس کردم و بعد صدای بم و گیرایی که تو گوشم زمزمه کرد:

– به هیچی فکر نکن آنا.. فقط بگیر بخواب. من نمیذارم از چیزی بترسی. خیالت راحت..

اون صدا و اون نوازش برام مثل معجزه عمل کرد.. انقدری که همون یه ذره هشیاری هم کامل از بین رفت و من مست از آغوشی که طعم آشنایی برام داشت فرو رفتم تو رویاهای شیرین دخترونه ام..

*

چشمام و که باز کردم کش و قوسی به بدنم دادم و با دیدن ساعت که هفت و نیم و نشون میداد بلند شدم و نشستم.. هنوز تو همون اتاقی بودم که دیشب هیربد یه جورایی توش زندانیم کرده بود.. ولی….. ولی موقعی که داشتم میخوابیدم نه زیر سرم بالش بود نه روم پتو.. یعنی کار هیربده؟

سریع از جام بلند شدم و نگاه گنگم و به دور و برم دوختم ولی با چیزی از ذهنم رد شد خیره به دوار رو به روم میخکوب سر جام موندم..

انگار تازه داشت یادم میومد که دیشب یه اتفاقاتی افتاده بود.. یه صحنه هایی از ذهنم رد شدکه نشون میداد هیربدم تو همین اتاق کنارم دراز کشیده بود ..

نمیدونم چقدرش رویا بود چقدرش واقعیت ولی گرمایی که دیشب از وجود هیربد گرفتم ..گرمایی که خیلی شباهت داشت به اون شبی که تو اتاق ته باغ خونه بهراد تو بغلش خوابیده بودم.. هنوز به خوبی حسش میکردم.

شایدم چون با فکر و خیال هیربد خوابیده بودم همچین توهمی تو ذهنم ایجاد شده بود. ولی آخه.. خیلی واقعی و ملموس بود چه جوری میتونست وهم و خیال باشه؟

هنوز به نتیجه قطعی نرسیده بودم که صدای چرخش کلید توی قفل به گوشم رسید و بعد لای در باز شد.. هر چی منتظر موندم نه در به طور کامل باز شد و نه هیربد اومد تو..

انگار فقط هدفش این بود تا نشون بده که مدت زندانی بودنم تموم شده و میتونم برم بیرون ..

منم از خدا خواسته پتو و بالشی که میدونستم برای اتاق هیربده رو برداشتم و رفتم بیرون..

نمیدونستم پرسیدن درباره دیشب کار درستیه یا نه.. ولی واقعاً برام مهم بود که بدونم. هیربدی که اونجوری ازم عصبانی بود و سرم داد کشید چه جوری تونست چند ساعت بعدش به سمتم جذب بشه ..

اصلاً مگه خودش مدام نمیگفت که حد خودم و بدونم و پام و از گلیمم دراز نکنم. پس چراداشت با این محبت های لذتبخش اراده منو سست میکرد و من و بیشتر به خودش وابسته میکرد؟؟

جلوی در اتاقش وایستادم و چند ضربه به در زدم.. بعد از چند ثانیه صداش به گوش رسید:

– بیا..

از همین جا و از همین یه کلمه میتونستم تشخیص بدم که هنوز سر جریان دیروز سر سنگین ..

ولی پس.. قضیه دیشب چی بود؟ اصلاً بر فرض که تو رویا دیده باشم کنارم خوابیده.. برای چی بالش و پتو برام آورده بود یا برای چی بدون حرف زدن در اتاق و باز کرده بود اگه قرار بود همچنان قهر بمونه؟

در و باز کردم و رفتم تو.. لباسای بیرونش و پوشیده بود و داشت ساعتش و دور دستش میبست.. حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت.. انگار میدونست درد این شکنجه های روحی برام خیلی بیشتر از دعوا و کتکه.. چه جوری میتونستم بی محلیش و طاقت بیارم؟

زیرلب سلام دادم که بی جواب موند و راه افتادم سمت تخت.. بالش و گذاشتم سر جاش و پتو رو انداختم روش و مرتبش کردم.

برای عجیب بود.. رو این بالش و پتوی دیگه ای نبود.. پس هیربد تا صبح کجا خوابیده بود؟اصلاً چرا رخت خواب خودم و نیاورده بود؟ یا .. یا اگه انقدر دلش برام سوخته بود چرا بیدارم نکرده بود که سر جام بخوابم؟

با صدای پاش که داشت از اتاق بیرون میرفت به خودم اومدم و سریع دوییدم دنبالش.. باید جواب سوالم و میگرفتم وگرنه دق میکردم..

  • آقا هیربد؟

وایستاد ونیم چرخی به سمتم زد..

انگشتام و تو هم پیچوندم و با استرس گفتم:

  • دی.. دیشب ..

دلم میخواست قبل از اینکه جمله ام و کامل به زبون بیارم عکس العملش و ببینم.. یه چیز تو مایه های گرفتن نگاه و دستپاچه شدن. ولی مثل همیشه جدی بود و منتظر ادامه جمله ام:

  • دیشب چی؟

نه.. امکان نداشت.. حالا دیگه مطمئن شم خواب و رویا بود و به زبون آوردنش فقط آبروم وپیش هیربد میبرد. لابد بلافاصله میخواست بگه یعنی انقدر دلت میخواد شبا پیش من بخوابی که برای خودت رویا بافی میکنی؟

  • زودباش کار دارم..

سریع حرفم و عوض کردم و گفتم:

  • دیشب.. دیشب درباره حرفاتون.. خیلی فکر کردم. راستش.. حق با شما بود.. من.. من اشتباه کردم. نباید بدون اجازه میرفتم بیرون. نباید برای خودم حق و حقوق قائل میشدم. اونم وقتی شما از اول همه چیز و برای من روشن کرده بودید.. ببخشید.. دیگه تکرار نمیشه.

سرم پایین بود و صدای نفس عمیقی که کشید به گوشم خورد.. بعدش صدای خودش که گفت:

  • امیدوارم!

یه جوری گفت امیدوارم که انگار میخواست بگه بعید میدونم.. ولی حرف دیگه ای نزد و راه افتاد بره که از کنارش رد شدم و حین رفتن سمت پله ها گفتم:

  • الآن صبحونه رو آماده میکنم..

  • لازم نیست. صبحونه با یکی قرار دارم. بیرون میخورم.

سرعت قدم های من کم شد و برعکس من هیربد با قدم های بلندش از کنارم رد شد و رفت .غم عمیقی تو دلم نشست.. یعنی چی صبحونه با یکی قرار دارم؟ چرا یه جوری گفت که حتی اگه قرارش کاری هم باشه جیگر من آتیش بگیره؟

کاش عصبانیت و دلخوریش همون دیشب تموم میشد.. ولی اینجور که معلوم بود حالا حالاها میخواست با این رفتارش منو از کرده خودم پشیمون کنه..

به پایین پله ها که رسیدم هیربد از در بیرون رفت و من با شنیدن صدای چرخیدن کلید توی قفل در غم توی دلم بیشتر شد.. دوباره اعتمادش بهم از بین رفته بود و منی که به زور بعد از اون فرار نافرجامم جمعش کرده بودم حالا باید دوباره تلاش میکردم واسه به دست آوردنش .

ولی مسلماً با این رفتاری که در پیش گرفته بود امکان نداشت که تلاشم نتیجه بده..

*

یه هفته ای میشد که از بحث و بگو مگوی اون روز و بعدشم زندانی شدن من تو اتاق گذشته بود.. به معنای واقعی احساس پشیمونی میکردم..

شاید اون لحظه ای که تصمیم گرفتم خودم برم و به بابام سر بزنم احساس خوبی داشتم و بعداز چند وقت زندانی بودن لذت میبردم از این استقلال نصفه و نیمه.. ولی الآن.. وقتی میدیدم نتیجه اش شده دور شدنم از هیربد خیلی پشیمون و ناراحت بودم.

هیربد همچنان ظاهر جدی و غیر قابل نفوذ خودش و حفظ کرده بود و دیگه هیچ حرفی نمیزد.. حتی بعضی وقتا دلم میخواست دوبارهمثل اون شب داد و دعوا راه بندازه ولی فقط چند کلمه باهام حرف بزنه.. ولی نه دیگه چیزی از او شب به روم آورد و نه حرف تازه ای میزد.

صحبتامون مثل روزای اول اومدنم به این خونه خلاصه شده بود تو سلام و خداحافظ که اونم هیربد یکی در میون جواب میداد.

دعای هر روز و هر شبم شده بود حس کردن دوباره توجهات و مهربونی های هیربد.. ولی وقتی میدیدم اون هیچ تمایلی به دوباره نزدیک شدنمون نداره منم خودم و بی میل نشون میدادم و ازش فاصله میگرفتم.. ولی فقط خدا میدونست که تو دلم داره چی میگذره.

*

اون روز هیربد دیراومده بود و من از صبح اصلاً ندیدمش.. کاش میشد یه جوری بهش میگفتم حتی اگه شده یه ساعت واسه ناهار بیا که من بتونم ببینمت ولی…….

سر میز شام بودیم که خیلی بی مقدمه و البته معمولی گفت:

  • بعد از شام برو وسایلتو جمع کن فردا میخوایم بریم چالوس!

نمیدونستم از اینکه بعد از چند وقت سر صحبت و با یه جمله نسبتاً طولانی باز کرده تعجب کنم.. یا از حرفی که به زبون آورد.

فقط با بهت گفتم:

  • چی؟

سرشو بلند کرد و با آرامش خاصش خیره شد تو چشمام. هیربد.. همون هیربد یه هفته گذشته بود.. با همون نگاه سرد و بی محبت که تاب تحملش و نداشتم!

  • واضح نگفتم؟

  • چرا.. ولی … خیلی یهویی بود!

تازه داشت خون به مغزم میرسید و سوالای مختلف تو سرم شکل میگرفت..

  • میتونم بپرسم واسه چی؟

از اینکه میدیدم حرفاش و به زور به زبون میاره و حوصله ای برای این مکالمه نداره دلم شکست.. تاوان کار من انقدر سنگین نبود که مستحق همچین رفتاری باشم.

  • یه سری کار دارم که اونجا باید انجامشون بدم.. معلوم نیست چقدر طول میکشه برای همینتو هم باید باهام بیای. بیخودی برای خودت دنبال دلیل و منطق نباش.

هر کلمه از حرفاش که با سردترین لحنی که تا حالا ازش شنیده بودم به گوشم مییرسید.. مثل تیغ تیزی بود که توقلبم فرو میرفت و با هر نفسم دردش بیشتر میشد.

نمیدونم از روی لجبازی بود یا نه.. اصلاً نفهمیدم اون لحظه چی به ذهنم رسید که گفتم:

  • نه من … نمیتونم بیام.

چند ثانیه بی حرف به میز خیره شد.. انگار داشت حرفم و تجزیه و تحلیل میکرد.. آخرشم به نتیجه ای نرسید که چشماشو تنگ کرد و با لحن تهدید آمیزی کفت:

  • چی؟

مطمئن بودم که صدام و شنید ..این چی هم بیشتر حالت تهدید آمیز داشت تا پرسشی ..

میخواست ببینه جرات دارم یه بار دیگه حرفم و تکرار کنم یا نه.

با اینکه لحظه به لحظه بیشتر داشتم ازش میترسیدم ولی هنوز به تصمیمم اطمینان داشتم.. این رفتار هیربد منو داشت خیلی اذیت میکرد ..

تو این خونه میتونستم برم تو اتاقم و جلوی چشمش نباشم تا اذیت بشم. ولی اگه میرفتیم جایی که مجبور بودیم از صبح تا شب کنار هم باشیم و من بازم شاهد این رفتاراش بودم.. خیلی برام گرون تموم میشد..

  • گفتم نمیتونم بیام.. شما برید کارتون و بکنید من همینجا می مونم. حتی درم روم قفل کنید ..

اگه دوست دارم حصارم بکشید که خیالتون راحت باشه تو نبودتون قرار نیست بزارم و برم. حالا که دارید واسه کار میرید دلم نمیخواد اونجا هم دردسرامو با خودم بیارم و جلوی دست و پاتون باشم.

×××××

فشار دست مشت شدم هر لحظه داشت بیشتر میشد ..باز چی به سرش زده بود این دختره؟ یعنی واقعا فکر کرده بود که من دارم ازش میپرسم یا مثلاً تعارف میکنم؟

بعد از یه هفته ای که مدام ازم فرار میکرد و نگاه و توجهاتش و دریغ میکرد.. حالا یه موقعیتی پیش اومده بود که میتونستیم این شرایط دوباره عوض کنیم.. درسته داشتم برای کار میرفتم ولی میخواستم این وسط یه کم تفریحم محسوب بشه برای آنایی که تو این خونه حبس شده بود.

شایدم میخواستم برگشتن سپهر به خراب شده خودش و از این طریق جشن بگیرم.. نمیدونمچرا تا وقتی اون ایران بود مدام استرس داشتم و شبام با فکر و خیال میگذشت.. ولی الآن خیلی راحت تر بودم!

بعد از همه اینا حالا آنا داشت برام بازی درمیاورد ..اون باید میومد.. من چه جوری میتونستم که چند روز تنهاش بذارم و برم؟ اصلاً چه جوری بدون دیدنش سر کنم؟ نکنه میخواست همین و ازم بشنوه؟ اگه اینطوره که خیلی احمق و نادونه.. من این حرف و به خصوص بعد از این یه هفته به زبون نمیارم ..

شاید اگه رابطه امون مثل قبل بود دست و پا شکسته بهش حالی میکردم که واقعاً میخوام اونم تو این سفر باشه.. ولی الآن…….

باید از یه راه دیگه قانعش میکردم:

  • واسه تو چه فرقی میکنه اینجا یا اونجا؟

  • خب.. اینجا خونه خودتونه..

  • اگه قراره دردسری هم باشه اونجا باشه بهتره.. حداقل جلوی چشم خودمی.

  • باور کنید قول میدم اگه خونه بمونم هیچ کاری نکنم که باعث دردسرتون بشه. گفتم که همه درا رو قفل کنید و..

  • الآن اصلاً مسئله قفل بودن یا نبودن در نیــــــــست!!!!

با صدای بلندم از جا پرید و نگاه هراسونش و دوخت بهم ..گاهی اینهمه اصرار و لجبازیش کلافه ام میکرد و من نمیتونستم خودم و دربرابرش کنترل کنم..

به هر حال منم خصوصیات خودم و داشتم.. باید درکم میکرد! همیشه که نمیشد من به ساز نا کوک اون برقصم.. بعضی وقتا منم ازش توقع داشتم..

با اینکه نمیتونستم یه روزم بدون آنا دووم بیارم ولی غرورمم نمیذاشت زیاد اصرار کنم و با لحن آروم تری برای اینکه فکر نکنه زیادی راغبم به این سفر دو نفره پوفی کردم و گفتم:

  • ممکنه یکی دو هفته طول بکشه.. تو مطمئنی که میتونی تو این مدت تنهایی تو خونه دووم بیاری؟

نگاهش بین چشمام رد و بدل شد.. برق اشک و دیدم که تو چشماش حلقه زد ولی سریع سرش و انداخت پایین.

  • بله!

  • از تنهایی نمیترسی؟

  • نه به هر حال یه جوری کنار میام.

اون لحظه واقعاً دلم میخواست سرشو از تنش جدا کنم.. چرا انقدر تخس و لجباز بود؟ مگهقرار بود چه اتفاقی بیفته که انقدر به نیومدن اصرار داشت؟

نکنه به خاطر همون شب و حرفایی که به هم زدیم بود؟ نکنه.. نکنه اون شب متوجه حضورم تو اتاق و شب تا صبح خوابیدن تو بغلم شده بود و حالا بهم اعتماد نداشت برای یه سفر مشترک؟

کاش از اول پیشنهاد این سفر و قبول نمیکردم که حالا تو همچین دوراهی مزخرفی گیر کنم!

یه لحظه خواستم عصبانیتم و سرش خالی کنم و  بگم نکنه منتظر یه فرصت بودی تا تو خونه تنها بمونی؟ ولی خیلی سریع پشیمون شدم..

هم حوصله بحث و دعوای جدید و نداشتم.. هم دیگه تو این چند ماه خوب شناخته بودمش.. اون نه جایی و داشت که بره و نه کسی و داشت که بخواد در نبود من بیارتش اینجا. اگرم کاری میکرد از روی شیطنت های ذاتیش بود و هیچ نقشه پلیدی تو سرش نداشت.

ولی واقعاً میترسیدم.. درسته آنا گفت از تنهایی نمیترسه ولی من از تنها موندنش تو خونه می ترسیدم.. اگه اتفاقی براش میفتاد.. من چه جوری باید خودمو به موقع می رسوندم؟

اون لحظه نتونستم بیش از حد اصرار کنم.. یه جاهایی غرورم واقعاً بهم چیره میشد و من بااینکه میدونستم بعدش پشیمونیه ولی بالاجبار ازش اطاعت میکردم. دقیقاً مثل الآن که سعی در مخفی نگه داشتن عصبانیتم کردم و با بی تفاوتی گفتم:

– خیله خب.. حرفی نیست. هر طور راحتی.. منم بیشتر از این اصرار نمیکنم. پس دیگه خودت با شرایط بعدیت کنار بیا..

سرش و بلند کرد و من خیره شدم تو چشماش.. حلقه اشک هنوز تو چشماش بود .. همینطور غمی که توش لونه کرده بود….

برای اینکه بیشتر از این خودم با نگاه کردن به چشماش عذاب ندم بلند شدم و راه افتادم سمت پله ها.. تو همون حین حرفایی که باید به آنالی میزدم و تو دلم هوار میکشیدم:

«دختره احمق.. چرا یه کاری می کنی که هم خودتو ناراحت کنی هم منو؟یعنی واقعاً فکر کردی که میتونی یه هفته شایدم ده روز تو این خونه تنها بمونی؟ خیله خب.. اتفاقاً خوبم شد. این برات درسی میشه.. تا دیگه نسنجیده و از رو لجبازی حرف نزنی و وقتی بهت یه چیزی میگم بدون ولی و اما و اگر بگی چشم.. باید بفهمی که این حرف گوش نکردنت بعضی وقتا برات گرون تموم میشه..»

×××××

تا آخر شب که خواستم برم تو اتاقم دیگه اصلاً هیربد و ندیدم چه برسه به اینکه حرفی بزنهبهم.. انتظار داشتم که یه تعارف خشک و خالی دیگه هم بکنه..

هزار بار به خودم لعنت فرستادم به خاطر این حرفی که از دهنم درومد.. حقیقتا دوست نداشتم اینهمه مدت بدون اون سر کنم.. ولی.. حس میکردم اینجوری بهتره.

علاوه بر رفتار سرد و آزار دهنده هیربد ..شاید میخواستم اینجوری یه کم خودمو محک بزنم تا ببینم چقدر میتونم بدون هیربد دووم بیارم.. ولی وقتی داشتم یهویی تصمیم میگرفتم اصلاً به این فکر نکردم که اگه بعد از یکی دو روز پشیمون شدم چی کار باید میکردم..

منی که یه امروز و از صبح تا شب هیربد و ندیدم داشتم دیوونه میشدم و از نگرانی بال بال میزدم.. یعنی واقعاً میتونستم دووم بیارم.. اونم یکی دو هفته؟ اون نگاه آخری که هیربد بهم انداخت.. میگفت حتی اگه بعد از دو سه روز خودم و بکشم هم برنمیگرده ..

به هر حال تصمیمی بود که عاقلانه یا غیر عاقلانه خودم گرفته بودم.. پس دیگه نباید غر میزدم. دندم نرم باید مینشستم و تحمل میکردم. کاری که مدت هاست تو این خونه انجامش میدم.. تحمل!!!!!

قبل از خواب.. خواستم برم تو اتاق هیربد برای خدافظی.. ولی به هوای اینکه فردا صبح زودواسه درست کردن صبحونه بیدار میشدم و همون موقع ازش خدافظی میکنم رفتم تو اتاق خودم و گرفتم خوابیدم. امشب به اندازه کافی بینمون تنش ایجاد شده بود..

*

آلارم گوشیم و برای ساعت 5 گذاشته بودم و تا به خودم بجنبم و بیدار شم ساعت شد 6.. مطمئناً هنوزم خیلی از هیربد  زودتر بیدار شده بودم.. دلم میخواست هرطور شده قبل از رفتن ببینمش..

دروغ چرا امید داشتم که شاید دلش برام بسوزه و یه بار دیگه ازم بخواد که باهاش برم.. دیشب موقع خواب با ترسایی که بی دلیل به جونم افتاد به طور کامل از تصمیمم پشیمون شدم..

اگه هیربد یه بار دیگه حتی با کوتاه ترین جمله ازم میخواست باهاش برم ..در اون صورت بود که با کله میرفتم.. بدون فکر به همه اتفاقات خوب و بدی که ممکن بود تو این سفر بیفته.

همینطور که از پله ها میرفتم پایین پیش خودم غر میزدم:

  • آخه احمق روانی.. دیشب خیلی محترمانه بهت گفت که باهاش بری دیگه. مجبور بودی انقدر قر بیای که حالا به غلط کردن بیفتی؟ اصلاً حقته ..انقدر تو تنهایی بمون تا بپوسی.

رفتم تو آشپزخونه و همینکه خواستم برای گذاشتن چایی اقدام کنم با یادداشتی که رو دریخچال دیدم مسیرمو به اون سمت کج کردم ..

بیخودی ضربان قلبم زیاد شد. هرچند که همچین بیخودی هم نبود.. تقریباً حدس زده بودم که محتوای اون کاغذ چی میتونه باشه و وقتی با چشمای خودم دیدم وا رفتم..

  • خواب بودی بیدارت نکردم. من دارم میرم.. امیدوارم انقدر بزرگ شده باشی که بدونی وقتی تنهایی نباید کار غیر عاقلانه ای بکنی. درم قفل نکردم تا فکر نکنی تو این خونه زندانی هستی.. هرکاری دوست داری بکن من دیگه جلوتو نمیگیرم. کاری داشتی زنگ بزن.. فعلاً!

توکسری از ثانیه غم تموم عالم ریخت تو وجودم.. هیربد رفت؟ به این زودی؟ ساعت هنوز 7 هم نشده بود.. کاش حداقل دیشب ازش خدافظی میکردم و بیخودی منتظر امروز نمی موندم ..

حالا من چی کار کنم؟ این تنهایی مسخره رو چه جوری طاقت بیارم؟

عین دیوونه ها تو آشپزخونه دور خودم میچرخیدم.. خواستم برم سمت تلفن تا بهش زنگ بزنم ولی بغضی که بی اجازه تو گلوم بزرگ شده بود اجازه حرف زدن بهم نمیداد.

حالا که خونه خالی بود راحت میتونستم بهش اجازه بدم تا سر باز کنه.. اینجوری خیلی بهتر بود حداقل آروم تر میشدم.. یعنی میشد؟ یکی دو هفته سر کردن بدون هیربد ؟ خدایا کمکم کن……

خودم و انداختم رو زمین و زار زار گریه کردم.. عجیب بود ولی دلم نمیخواست هیربد در وباز بزاره.. دلم نمیخواست منو به حال خودم ول کنه.. دلم نمیخواست به همین راحتی قبول کنه حرفمو بعدشم بزاره بره.. دلم میخواست منو به زور با خودش میبرد..

مشتام و محکم کوبوند به زمین و جیغ زدم:

– خیلی نامردی هیربــــــــــــد.. خیلی نامــــــــــــردی!!!!!!!!

*

تا عصری یه گوشه نشسته بودم و با یادآوری حماقتم بی اختیار اشکم سرازیر میشد.. حتی ناهارم نخورده بودم. جرات زنگ زدن به هیربدم نداشتم.. چون حس میکردم هنوز از دستم عصبانیه و اگه تو این شرایط با تندی جوابمو بده حالم بدتر میشه.. اگرم صدای گرفته از گریه ام و میشنید اون عصبانی تر میشد .

اگه مسئله نرفتن و حرف گوش نکردنم انقدر که تو ظاهر دیشبش نشون میداد براش عادی بود.. تا الآن باید خودش یه زنگ بهم میزد و حالم ومیپرسید.. ولی….. هیچ خبری ازش نبود.

برام عجیب بود که تو همین روز اول به این حال و روز افتادم.. تو روزای قبل این ساعت اکثراً تنها بودم.. یا حتی وقتی هیربد بی خبر تا دیر وقت سر کار می موند گاهی پیش میومد که تا  10-11 شب تنها بودم ولی هیچوقت  به این وضع دچار نمیشدم.

یه صدایی بهم میگفت چون اون روزا امید داشتم که بالاخره برمیگرده.. ولی حالا چی؟ چقدرباید مینشستم و زانوی غم بغل میگرفتم تا هیربد بیاد؟

کم کم هوا تاریک شد و من با واقعیت تازه تری رو برو شدم.. من از تنها موندن تو اون خونه می ترسیدم. تا حالا پیش نیومده بود شب و تو این خونه تنها سر کنم و واقعاً نمیدونستم با چه فکری این پیشنهاد و دادم .

تصمیمم واقعاً غیر منطقی و غیر عقلانی بود که فکر میکردم هیربد به خاطر ناراحت شدنم از این پوسته سرد و بد اخلاقی که دورشه بیرون میاد و من و هرجور شده با خودش میبره..

نگاه هراسونم و دوخت به اینور و اونور..این خونه درندشت که هر آن یکی میتونستم از بالای دیوارا بپره تو و با شکستن چند تا شیشه بیاد تو خونه چه امنیتی برای یه دختر تنها داشت؟ حالا اینا به کنار اگه مثل اون روز یه سوسک ناقابل تو خونه پیدا میکردم باید تا خود چالوس دنبال هیربد میدوییدم.

لحظه به لحظه داشتم بیشتر به خریتم ایمان میاوردم.. البته حداقلش این بود که به یه نتیجه رسیدم.. اینکه زندگی بدون هیربد دیگه برام ممکن نیست.

جدا از عشق و علاقه ای که گریبانم و گرفته بود.. واقعاً بهش وابسته شدم بودم. خودم و باوجود اون کامل میدونستم.. هرچند دور از دسترس و غریبانه ولی به هر حال بود و همین حضورش برای آروم شدنم کفایت میکرد.

برای کمتر شدن فکر و خیالم تلویزیون و روشن کردم و نشستم جلوش.. مسخره بود اگه میگفتم حتی جرات رفتن تا آشپزخونه و پختن غذا رو هم نداشتم.

از تصور اینکه موقع کار کردنم یکی از پشت بیاد تو آشپزخونه و زل بزنه بهم موهای تنم سیخ میشد.. میدونستم همچین چیزی محاله ولی باز نمیتونستم بهش فکر نکنم.

نمیدونم چند ساعت بدون اینکه بدونم چه برنامه ای داشت پخش میشه زل زده بودم به صفحه تلویزیون و به این فکر میکردم که اگه به هیربد زنگ بزنم و گریه و زاری کنم.. یعنی برمیگرده؟

هیربد نشون نمیداد هیچوقت.. ولی آدم دلرحمی بود. شک نداشتم یه جوری خودش و میرسوند.. در ضمن خودش تو یادداشتش نوشته بود اگه کاری داشتی زنگ بزن..

با شنیدن صدای چرخیدن کلید توی قفل در ورودی عین فنر از جا پریدم و نگاه هراسونم و دوختم به در.. تصوراتی که همین چند دقیقه پیش میگفتم محاله حالا داشت واقعی میشد!  آب دهنم و قورت دادم و خیره به در که حالا لاش باز شده بود موندم ..قبل از اینکه اقدامیکنم یا برای گرفتن کمک جیغی بکشم هیکل ورزیده هیربد تو چهارچوب در نمایان شد و من با ذوقی که تمام تنمو میلرزوند نفس حبس شده امو بیرون دادم..

«خدایا شکرت … خدایا شکرت.. میدونستم طاقت تنها موندنم و نداره و برمیگرده.. اگه …

اگه برنمیگشت به صبح نکشیده دق میکردم..»

هنوز متوجه حضورم نشده بود.. یه کم که جلوتر رفتم منو دید و با اخمای درهم طوری که انگار عجله داشته باشه بدون هیچ حرفی راه افتاد سمت پله ها.

زیاد ناراحت نشدم چون میدونستم از اینکه رو حرفش حرف زدم از دستم عصبانیه.. برای همین با عجله دنبالش رفتم و گفتم:

  • سلام..

بدون اینکه وایسته یا برگرده طرفم سرشو تکون داد و یکی دو پله رفت بالا که اینبار گفتم:

  • مشکلی پیش اومده؟ چرا برگشتید؟

وایستاد و نیم چرخی به سمتم زد و با همون اخمی که سرتا پای وجودم و به رعشه مینداخت گفت:

  • لب تابم جا مونده بود.. اجازه میدید برم برش دارم؟

لحنش بوی خشم و تمسخر میداد.. سرمو انداختم پایین و شرمزده گفتم:

  • بفرمایید!

اونم بدون معطلی رفت بالا.. استرس همه وجودم و گرفت. نباید دوباره خریت میکردم و میذاشتم بره.. اینبار مطمئناً می مردم. حالا که خدا دلش برای گریه و زاری هام سوخته و یه فرصت دیگه بهم داده منم باید ازش استفاده میکردم. حتی اگه به قیمت زیر پا گذاشتن غرورم باشه.. شاید تو جا موندن وسایل هیربد یه حکمتی بوده.

داشتم تو دلم خدا خدا میکردم که اگه بهش بگم منم باهات میام بد باهام برخورد نکنه که با همون سرعتش از پله ها اومد پایین.

سریع بلند شدم رفتم سمتش و با ترس و لرز گفتم:

  • دارید میرید؟

دوباره سرشو تکون داد و خواست از کنارم رد بشه که سریع گفتم:

  • میگم..

وایستاد و چرخید طرفم.. جون کندم تا بگم:

  • اون… اونجایی که میرید.. کی.. کاراتون و میکنه؟

  • مهمه برات؟

  • بله … خب.. راستش.. میگم یعنی.. اگه … اگه سختتونه که……

با کلافگی روشو ازم گرفت و با قدم های بلندش رفت سمت در.. بغض گلوم و گرفت و نزدیک بود اشکم دوباره دربیاد که حین بیرون رفتن از در گفت:

  • اگه تا نیم ساعت دیگه حاضر شدی که شدی.. وگرنه میرم.

رفت و در و بست … من موندم و دهن باز شده ام و ساعتی که داشت به تندی میگذشت و بهم میگفت وقت زیادی ندارم.

حتی فرصت فکر کردن به این اتفاقی که برام حکم معجزه رو داشت هم نداشتم.. با سرعت خودمو رسوندم به اتاقم که حاضر شم.

فقط همون لحظه که داشتم پله ها رو دو تا یکی بالا میرفتم با صدایی از شوق میلرزید گفتم:

  • عاشقتم هیربد!

×××××

نیم ساعت تبدیل شد به چهل و پنج دقیقه.. اینا که سهل بود برای آنالی تا 2 ساعتم حاضر بودم اونجا معطل بمونم.. من که کل روز و به خاطر ناز کردن خانوم علاف شده بودم این یکی دو ساعتم روش.

فقط امیدوار بودم پی به نقش بازی کردنم نبره.. امیدوار بودم نفهمه که من از صبح تا حالا تو شرکتم به هوای اینکه فکر کنه رفتم ولی در واقع پامو اصلاً از شهر بیرون نذاشتم.

امیدوار بودم نفهمه با یه نقشه ساختگی برگشتم خونه.. تا ببینم در چه حالیه و اینبار هرجور شده با خودم ببرمش.. و چقدر امیدوار بودم که نقشه ام عملی بشه و اگه بازم این دختر برای اومدن سرتق بازی در میاورد دیگه نمیدونستم باید چی کار کنم جز اینکه کولش میکردم و به زور با خودم میبردم.

تو ماشین نشسته بودم که با خوردن چند ضربه به شیشه از فکر و خیال بیرون اومدم ..

شیشه رو کشیدم پایین که گفت:

  • میشه در صندوق عقب و بزنید.

بدون حرف در و باز کردم.. فکرم پیش چشماش بود. دیگه بعد از اینهمه مدت متوجه شده بودم که وقتی خودشو با گریه خفه میکنه این حالتی میشه و رگه های قرمزش میزنه بیرون..

دختره نادون با یه تصمیم بی فکر و لحظه ای هم باعث آزار خودش شده بود هم من.

با پلاستیکی که دستش بود اومد جلو نشست و گفت:

  • ببخشید معطل شدید.

نفس نفس میزد و معلوم بود برای اینکه سر وقت حاضر شه کلی تلاش کرده.. نتونستم نسبت به این رفتارش بی تفاوت باشم.

همونطور که ماشین و به حرکت در میاوردم گفتم:

  • چی میشد اگه عین آدمیزاد همون دیشب وسایلتو جمع میکردی و میومدی؟

  • خب … خب آخه.. فکر میکردم میتونم.. بعد .. دیدم واقعاً سخته.. حق با شماست.. عجولانه تصمیم گرفتم.. معذرت میخوام.

دیگه وقتی خودش قبول داشت اشتباه کرده و معذرت خواهی میکرد من چی میتونستم بگم؟ انگار همه اعصاب خوردی ها ناراحتی هام با همین یه جمله و با دیدن چشمای سرخش از بین رفت..

با نگاهی به پلاستیکی که با خودش آورده بود تو ماشین گفتم:

  • این چیه با خودت آوردی؟

  • فلاسک چای.. گفتم تو راه بخوریم.

ابروهام بالا رفت ..فایده مسافرت بایه خانوم همین بود.. من اصلاً به ذهنمم همچین چیزی نرسیده بود.

  • تا چالوس چند ساعت راهه؟

  • 4- 5 ساعت..

  • هیـــــع.. یعنی امروز شما نزدیک 10 ساعت رانندگی کردید و الآن دوباره دارید این مسیر و میرید؟

  • نه.. وسط راه متوجه شدم و برگشتم..

  • چی؟ مگه میشه؟

دیدن دوباره آنا و این مکالمه بدون دلخوریمون بعد از چند وقت انقدر فکرم و مشغول کرده بود که نفهمیدم چی دارم میگم.. یه جورایی کلاً از مرحله پرت بودم.

  • چرا نشه؟

  • آخه… من که 5 صبح بیدار شدم شما رفته بودید.. بعد.. از 5 صبح تا الآن فقط نصف راه و رفتید؟

تازه فهمیدم چه گندی زدم و تو دلم هرچی فحش بود نثار خودم کردم:

«لعنت بهت هیربد … چرا حواستو جمع نمیکنی تا اینجوری جلوی یه الف بچه گاف ندی؟؟همین مونده این بفهمه جریان اصلی چی بوده دیگه تا یه عمر با اون زبون تند و تیزش ولم نکنه..»

مجبور شدم برای رفع گندی که زدم یه دروغ دیگه سر هم کنم.

  • صبح رفتم شرکت.. یه سری از کارام مونده بود که تا انجام بشه طول کشید.

آهانی گفت ومنم دیگه توضیح بیشتر و جایز ندونستم.. اصلاً لزومی نداشت براش توضیح بدم ولی دلم نمیخواست فکر کنه دارم ازش کناره گیری میکنم و دوباره اشکش سرازیر بشه..

چشماش داشت داد میزد که امروز به قدر کافی گریه کرده..

یه کم که گذشت گفت:

  • شما شام خوردید؟

  • نه وقت نشد..

یه لحظه به فکرم زد چرا هیچ وقت من این سوال و ازش نمیپرسم؟؟ حالا چون اون زخم معده نداره دلیل نمیشه که بتونه همیشگی گشنگی و تحمل کنه.. این غرور من بعضی وقتا خودمم اذیت میکرد..

گلوم و صاف کردم و پرسیدم:

  • تو چی؟

  • منم نخوردم..

  • از چشمای قرمز شده ات معلومه که کل روز و نشست و یه ریز گریه کردی.. پس میشه حدس زد که حتی ناهارم نخوردی.

برگشت سمتم و با چشمای بهت زده نگام کرد.. واقعاً احمق بود.. واقعاً.. چرا از اول انقدر قر و قمیش اومد که بعدش بشینه به خاطرش گریه کنه؟ ولی انقدر پررو بود که حاضر نبود اینو بپذیره..

  • کی گفته من گریه کردم؟ دیشب خوب نخوابیدم.. ظهرم خوابم نبرد.. چشام به خاطر اون قرمزه..

اهمیتی به حرفش ندادم چون جفتمونم خوب میدونستیم که داره دروغ میگه.. برای همین روی حرفم پافشاری کردم و گفتم:

  • برو خدا رو شکر کن که لب تابم جا موند و برگشتم خونه.. وگرنه تا فردا هم دووم نمیاوردی.

این دفعه ساکت موند و هیچی نگفت.. اگه جوابم و میداد و زبون درازی میکرد راضی تربودم.. تا اینکه اینجوری مظلومانه زل بزنه به دستاش و سکوت کنه.

حالا بدبخت یه اشتباهی کرده بود و خودشم میدونست اشتباهه.. منم نباید راه به راه بهش یادآوری میکردم.. در ضمن.. اینم خوب میدونستم که تصمیم دیشبش به خاطر رفتار سرد من تو یه هفته اخیر بود. برای همین یه کم بهش حق میدادم..

برای اینکه از دلش دربیارم گفتم:

  • تو داشبورد یه بیسکوییت هست.. بردار بخور تا برسیم یه جا شام بخوریم.

  • نه ممنون.. من..

  • تعارف نکردم.. گفتم بخور.. یه چایی هم برای من بریز.

  • چشم!

دو لیوان چایی ریخت و با بسته باز شده بیسکوییت گذاشت رو داشبورد.

  • بزنید کنار چاییتون و بخورید.. موقع رانندگی سخته.

این دختر منو بدجوری دست کم گرفته بود. لابد فکر کرده بود از اون آدمایی ام که موقع رانندگی باید دو دستی فرمون و بچسبم و چشمام و از جاده جدا نکنم؟

  • ساعت 9 و ده دیقه اس.. وقت نگه داشتن الکی رو نداریم.. بده ببینم چایی و!

  • آخه میترسم بریزه روتون.. مگه کلاً چقدر طول میکشه یه چایی خوردن؟

دیگه بحث نکردم باهاش دولا شدم و لیوان چایی و برداشتم.. یه دستم رو فرمون بود و یه دستم هم به لیوان.. یه لحظه خواستم فرمون و ول کنم تا هم یه بیسکوییت بردارم و هم هنر رانندگی بی دستم و بهش نشون بدم که آنا با دست خودش یه بیسکوییت برداشت و گرفت نزدیک دهنم!

نه مثل اینکه لذت این از هنرنمایی بیشتر بود.. میتونستم با یه گاز کل بیسکوییت و بخورم ولی از قصد با دندون نصفش کردم تا بیشتر طول بکشه..

کارام در نظر خودمم عجیب بود.. شده بودم عین بچه ها.. برای رسیدن به ذره ای لذت خواسته ام از چه راه هایی وارد میشدم.. منی که هر کاری و با عجله انجام میدادم تا زودتر تموم شه و به زندگی عادیم برسم.. حالا برای یه لج و لجبازی از صبح تا شب صبر کرده بودم تا این مسیر و با آنا طی کنم.

دست آنا که جلوتر اومد.. سرم و بردم طرفش و خواستم تیکه دوم بیسکوییت و بخورم که انگشت آنا هم رفت تو دهنم که البته سریع کشیدش بیرون.. خیلی احمقانه داشتم فکر میکردم که کاش با دندونام نگهش میداستم و نمیذاشتم بکشه بیرون…….

ولی خیلی سریع به خودم اومدم و این فکرای مزخرف و از سرم بیرون کردم.. یعنی باید بیرونمیکردم. علاوه بر این یکی دو هفته که باید تو یه خونه کوچیک کنار هم سر میکردیم یه برگشتی هم در کار بود.. نباید کار به جایی می رسید که دیگه نشه جمعش کرد.. آنالی هنوزم برای من………

  • بازم میخورید؟

نیم نگاهی بهم انداختم.. انقدر بهم مزه داده بود که دلم میخواست تمام اون بسته بیسکوییت و از دستش بخورم و انقدر طولش بدم که حالا حالاها تموم نشه.. ولی بر خلاف خواسته ام زمزمه کردم:

  • نه خودت بخور!

چاییشو که خورد گفت:

  • شما تو ماشینتون آهنگ ندارید؟

  • نه.. من زیاد اهلش نیستم. اکثر اوقاتم تو ماشین تنهام.. واسه همین کسی هم آهنگی نمی ذاره که اینجا بمونه.

روش و چرخوند سمت شیشه:

  • حیف شد..

یادم افتاد که چند بار از اتاقش صدای آهنگی که با گوشیش پخش میشد و شنیده بودم برای همین گفتم:

  • تو مگه تو گوشیت آهنگ نداری؟

  • دارم..

کابل ضبط و دادم دستش..

  • خب گوشیت و وصل کن آهنگ بزار..

  • وای میشه؟؟ شما اذیت نمیشید آهنگ بزارم؟

با اینکه بیشتر دلم میخواست صدای خودشو بشنوم تا صدای آهنگو ولی برای اینکه دلشو نشکنم گفتم:

  • بذار..

به محض وصل کردن گوشیش و پلی کردن آهنگ صدای همون آهنگ زمستون که هم اون روز بارونی و هم چند بار دیگه از تو اتاقش شنیده بودم بلند شد.

صداش و بلند مرد و روش و چرخوند سمت شیشه..

اینبار داشتم با دقت بیشتری به آهنگ گوش میدادم.. سعی میکردم با گوش آنا بهش گوشکنم تا ببینم چی باعث شده که این آهنگ انقدر براش عزیز باشه که مدام گوش کنتش.

زمستـــــــــون..

تن عریون باغچه چون بیابون درختا با پاهای برهنه زیر بارون نمیدونی تو که عاشق نبودی چه سخته مرگ گل برای گلدون گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه واسه هم قصه گفتن عاشقانه چه تلخه چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون

با رفتن دستش به سمت صورتش فهمیدم دوباره تحت تاثیر این آهنگ قرار گرفته و داره گریه میکنه.. چقدر انقدر از این آهنگ تاثیر میگرفت؟

نتونستم کنجکاویمو مهار کنم:

  • این آهنگ و خیلی دوس داری نه؟

بدون اینکه نگام کنه همونطور که مشغول بازی با انگشتاش بود گفت:

  • کلا آهنگای این خواننده رو دوست دارم..

دلم میخواست بگم آره تو که راست میگی!!پس چرا فقط این آهنگشو گوش میدی؟ ولی ترجیح دادم سکوت کنم.. شاید پیش خودش دلایل شخصی داشت.. دلایلی که داشت عین مته مغز منم سوراخ میکرد ولی من به طرز عجیبی اصلاً نمیخواستم بهش فکر کنم.

*

با رسیدن به رستوران بین راهی که اغلب تو سفرام به چالوس از اونجا غذا میگرفتم و کیفیت غذاهاش نسبت به بقیه رستورانای بین راه خوب بود ماشین و نگه داشتم و پیاده شدیم.

موقع غذا خوردن حواسم بهش بود.. با چنان اشتهایی داشت غذاشو میخورد که دلم میخواست میتونستم یه دل سیر کتکش بزنم.

آخه واسه چی به خودش گشنگی داده بود؟؟ نتونستم ساکت بشینم و همونطور که از شدت عصبانیت وسط غذام یه سیگار روشن میکردم با حرص گفتم:

  • یه چیز میگم آویزه گوشت کن.. وقتی خودت بر اساس عقل و شعورت تصمیم میگیریباید انقدر جنم داشته باشی که تا آخرش وایستی و پا پس نکشی. نه اینکه با عذاب دادن خودت مثلاً ثابت کنی که اشتباه کردی.. مطمئن باش اگه شانس باهات یار نبود من هیچوقت برنمیگشتم پس باید با شرایطت کنار میومدی.. اینبار ازت میگذرم. ولی اگه یک بار دیگه خودت تصمیم بگیری به یه روز نکشیده جا بزنی و تسلیم شی ثابت میکنی که هنوز بچه ای.. این برات درس خوبی هم میشه که تو هر جریانی اول خوب فکر کنی بعد عاقلانه تصمیم بگیری.. متوجه حرفام میشی؟

بی اختیار باهاش تند شده بودم.. ولی خب لازم بود بعضی وقتا. بعضی چیزا رو باید بهش حالی میکردم.. باید یه کم بزرگ میشد.

از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم:

  • جریان آب زندگی همیشه در جهت شنا کردن ما نیست.. بعضی وقتا باید بدون فکر کردن به اینکه چرا تو این مسیر قرار گرفتی برای نجات خودت حتی خلاف جهت آب شنا کنی..

البته… اگه بخوای یه چیزایی رو هم به خودت هم اطرافیانت ثابت کنی.. وگرنه که هیچی.

بعد از چند دقیقه که به سکوت گذشت.. بالاخره سرشو انداخت پایین و گفت:

  • چشم من … قول میدم.. همه سعیمو بکنم تا دیگه.. تکرار نشه… معذرت میخوام.

من نمیخوام که تو راه به راه ازم معذرت خواهی کنی.. فقط میخوام تو این زندگی.. که هیچ معلوم نیست فردا واسه آدم چی قراره پیش بیاد قوی و محکم باشی و بتونی خودتو از اون رودخونه ای که گفتم نجات بدی.. حتی اگه هیچکس و تو زندگیت نداشته باشی.. میتونی؟ اینبار سرشو بالا گرفت و مصمم گفت:

  • بله میتونم!

  • خوبه.. حالا اگه بازم گرسنه اته دوباره سفارش بدم.

  • نه دیگه.. کافیه.. ممنون!

*

نشسته بودیم تو ماشین و من باز غرق یه آهنگ دیگه شده بودم که با کلمه به کلمه اش قیافه این دختری که کنارم نشسته بود میومد جلوی چشمم.

تو با تمـــــام قلب من نیومده یکــــی شدی به قصـــــد کشتن اومدی تمام زندگی شدی بیا به قلـــــب عاشقم بهونه جنـــــــون بده  اگه مثل من عاشقی تو هم به من نــشون بده  من که بریــــدم از همه به اعتماد بــــودنت  دیــگه باید چیکار کنم واسه بدست آوردنت  از لحظه ای که دیدمت بیرون نمیرم از خودم دیگه قراره چی بشـــــه بفهمی عاشقت شدم درد منو کــی میفهمی عاشقتم چون بی رحمی دوری ازم تا رویا شــــی عاشقتم هرچی باشی درد منو کــی میفهمی عاشقتم چون بی رحمی دوری ازم تا رویا شــــی عاشقتم هرچی باشی

زیر چشمی نگاش میکردم.. دیگه غمگین و ناراحت نبود.. داشت همراه ریتم آهنگ خیلی ریز خودشو تکون میداد و فکر میکرد چون روش اونوره منم نمیبینمش.

اگه بهــــــم نمیرسیـــم تو با تمام من برو همیـــــن برای من بسه که آرزو کنم تو رو به من که فکر میکنی پر میشم از یکی شدن همیـــن برای من بسه که فکر میکنی به من درد منو کی میفهمی عاشقتم چون بی رحمی دوری ازم تا رویا شــی عاشقتم هرچی باشی

قبل از اینکه فکرکنم چرا باید با این آهنگ یاد آنا بیفتم صدای آهنگ و کم کرد و گفت: میشه یه سوال بپرسم ازتون؟ نفس عمیقم و فوت کردم و گفتم:

  • این سوالای تو تمومی نداره؟

  • خب.. قبول کنید که طبیعیه.. آدم وقتی چند وقت با یکی زندگی میکنه حالا… به هر دلیلی.

دلش میخواد یه سری چیزا رو ازش بدونه.

  • یعنی منم اینجوریم؟!

  • نه.. خب پس بذارید به حساب کنجکاویم.

خنده ام گرفت.. اسم فضولیش شده بود کنجکاوی.. ولی مگه من همین و نمیخواستم؟ که اون حرف بزنه و منم گوش بدم؟ پس چرا داشتم دست دست میکردم؟ – یعنی تا الآن چیزایی که از من شنیدی کنجکاویتو برطرف نکرد؟

  • تا حدودی چرا ولی بازم خیلی کم بود.

  • واسه این مدتی که کنار همیم همین قدر کافی نیست؟ یهو برگشت گفت:

من که مسائل خصوصی تر زندگیتونو میدونم.. این چیزی که میخوام بپرسم اصلاً در اونحدی نیست که شما نخواید جواب بدید.. باور کنید از اینهمه بحث و کل کل کمتر زمان میبرد.

ابروهام پرید بالا.. چقدر از حرص خوردنش خوشم میومد… تند تند حرف میزد و چشمای درشتش درشت تر میشد.. وسطا یه مکث چند ثانیه ای برای نفس گرفتن میکرد و دوباره از اول!

هیچی نگفتم تا بدونم چقدر رو پرسیدن سوالش مصره تا اینکه گفت:

  • خب حالا بذارید من بپرسم.. نهایتش اینه که اگه نخواستید جواب نمیدید دیگه.

نه مثل اینکه خیلی مصره!

  • خیله خب بپرس.

  • شما درس خوندید؟

  • یعنی تا این حد بهم میاد که بیسواد باشم؟

  • هیییییییییییع.. نه به خدا منظورم این نبود. یعنی.. چطوری بگم.. میخواستم بپرسم تو چه رشته ای درس خوندید. همین.

ولی اونی که پرسیدی با این خیلی فرق داشت.

  • بله میدونم.. معذرت میخوام..

نفسمو فوت کردم و گفتم:

  • من کامپیوتر خوندم!

  • راست میگید؟!!!

  • انقدر تعجب داشت؟

  • آره خیلی.. برای اینکه منم کامپیوتر خوندم..

ایندفعه منم تعجب کردم ولی به روم نیاوردم و آنا گفت:

  • دنیا چقدر کوچیکه.. دو نفر با یه رشته تحصیلی خیلی اتفاقی و تصادفی با هم تو یه خونه زندگی میکنن.

واقعاً این مسئله انقدر براش عجیب و جالب بود؟ اگه میدونستم انقدر ذوق میکنه زودتر بهش میگفت که تو دانشگاه چی خوندم..

من هیچی نمیگفتم و فقط اون داشت حرف میزد..

ولی کار خدا رو ببین.. شما شدی مدیر یه شرکت و یه کارخونه بزرگ.. منم شدم.. کلفت! دلم براش کباب شد.. چجوری می تونستم این ذهنیتش و از بین ببرم؟ چه جوری می تونستماین لقب و از کنار اسمش پاک کنم؟ چه جوری بهش می گفتم من هیچوقت تو رو کلفت خودم نمیدونم؟ تو همدم تنهایی منی و اگه نبودی زندگیم تو همون جهنمی که بود ادامه پیدا میکرد؟

برای اینکه از حال و هوای این موضوع خارجش کنم با شوخی گفتم:

  • فکر میکنم به خاطر اینه که من درسم از تو بهتربوده.

  • ببخشیدا.. ولی رشته تحصیلیتون چه ربطی به شغل الآن شما داره؟ قصد بی احترامی ندارم..

ولی من فکر میکنم شما از قانون پارتی بهره بردید.

وا رفتم.. یه الف بچه چه جوری زد تو پرم.

  • البته نمیگم درستون بد بوده ها.. ولی تو این مملکت حتی اگه با معدل بیستم فارغ التحصیل بشی بازم تا پارتی نباشه هیچ کاری نمیتونی بکنی. شما هم که همه دم و دستگاهتون از باباتون بهتون رسیده!

حرفش حق بود.. منم منکر این نمیشدم که خیلی جاها با پارتی بازی و زیر میزی کارمو پیش بردم. با اینحال نخواستم بهش رو بدم و گفتم:

ولی به هر حال توانایی های خود افرادم نمیشه نادیده گرفت.

یعنی منظورتون اینه که شما توانایی مدیر شدن داشتید و من نه؟

  • شاید..

در ظاهر خودم و نسبت به این مکالمه بی تفاوت نشون میدادم ولی تو دلم داشتم به این سرخ شدن جبهه گرفتنش میخندیدم.

  • خواهش میکنم مسئله منو قاطی این ماجرا نکنید آقا هیربد.. من با میل خودم نرفتم تو اون خونه. شما و پسر عموتون به زور منو بردید.

  • خودت خواستی بمونی..

  • آخه مگه چاره دیگه ای هم داشتم؟

  • آره.. میتونستی بدهیتو بدی..

  • از کجا میاوردم؟

  • دیگه مشکل خودت بود!

  • شما پولدارا همتون زورگویید..

  • مگه تا حالا چند تا پولدار زورگو مثل من دیدی؟

همون شماو پسر عموهاتون واسه من و هفت تا نسل بعدیم کافیه.

  • همین که بهت اجازه داده شده انقدر راحت و گستاخانه هر حرفی دلت میخواد بزنی بروخدا روشکر کن.. کدوم آدمی به کسی که قراره براش کار کنه همچین اجازه ای میده؟ – واقعاً دست شما درد نکنه.. نمیدونم چه جوری میتونم این لطف و جبران کنم.

  • تو واسه من دردسر درست نکن.. جبران کردن پیشکش..

  • دردسری هم اگه بوده باعث و بانیش فک و فامیلای شما بودن.. وگرنه من که دیگه کسی و ندارم.

وای خدا.. چرا انقدر این دختر پررو بود؟ حقش بود با دو تا داد جانانه کاری میکردم تا مثل موش بچسبه به گوشه صندلی و دیگه صداش در نیاد.. ولی.. بدبختی اینجا بود که داشتم از این مکالمه لذت میبردم..

اصلاً یادم نمیاد آخرین باری که انقدر با یه نفر حرف میزدم کی بود.. جالب اینجا بود که از حرفام ناراحتم نمیشد و پا به پام داشت میومد..

  • به هر حال این زندگیه که خودت انتخاب کردی.. مجبوری تا آخر پاش وایستی.

  • بله میدونم.. حرفی هم نیست. حداقلش اینه که تو سن 52 سالگیم به یه نتیجه خوب می رسم.. اونم اینکه که وقتی خودم بر اساس عقل و شعورم تصمیم میگیرم.. باید انقدر جنم داشته باشم که تا آخرش وایستم و پا پس نکشم.

دختره موزی.. داشت حرفی که تو رستوران بهش زدم و به خودم برمیگردوند.. چرا انقدر سر و کله زدن با این دختر انرژی میخواست؟

  • همینم خوبه.. بعضیا تو اون سنم هیچ درسی از زندگیشون نمیگیرن.

ساکت موند و من از صدای نفساش میفهمیدم که داره حرص میخوره.. ولی قبل از اینکه در جوابم حرف دیگه ای بزنه اینبار من گفتم:

  • حالا من یه سوالی میپرسم!

جمله ام سوالی نبود برای همین فقط منتظر بهم خیره موند منم سوالی که تو این یه هفته خیلی ذهنم و مشغول کرده بود و به خاطر سردی رابطه بینمون نتونستم درباره اش حرف بزنم و پرسیدم:

  • تو.. اون روزی که رفتی بیرون.. بی اجازه!!!! قبول دارم رفتی سر خاک بابات.. ولی هرچقدر حساب میکنم.. میبینم نمیشه آدم از صبح بره و شب برگرده.. این وسط یه جای دیگه هم رفتی.. کجا بوده؟

  • نه به خدا جایی نرفتم..

  • خب چرا انقدر طول کشید؟

یه کم من من کرد و گفت:

  • میشه.. میشه جواب سوالتون و ندم؟

  • نه!

  • آخه اگه بگم باز دعوام میکنید..

انقدر مظلومانه این جمله رو گفت که کم مونده بود ماشین و بزنم بغل و سرش و محکم بچسبونم به سینه ام ..ولی خودم و کنترل کردم و فقط گفتم:

  • دعواهامون و همون روز کردیم و حرفامون و زدیم.. تکرار دوباره اش دیگه فایده نداره ..

هرچند هر بار که بهش فکر میکنم از دستت عصبانی میشم.. ولی دیگه گذشته! حالا بگو..

  • تا بعد از ظهر سر خاک بابام بودم.. بعدشم سوار مترو شدم و برگشتم.. میخواستم بیام سوار تاکسی بشم که یه موتوری کیفم و زد ..

مات و مبهوت برگشتم سمتش که با دیدن نگاه من ساکت شده بود و توپیدم:

  • خــــــــــب؟؟؟؟؟؟

هیچی دیگه.. دوییدم دنبالش ولی بهش نرسیدم.. بعد یه موتوری دیگه گفت من میرم میگیرمش.. نزدیک نیم ساعت چهل دقیقه نشستم همونجا.. تا بالاخره کیفم و برام آورد.. منم سریع اومدم خونه..

انقدر عصبانی شدم که ماشین و زدم کنار.. کمربندم و باز کردم و چرخیدم سمتش.. قبل از اینکه چیزی بگم خودش با هول و استرس گفت:

  • قول دادید دعوا نکنیدا!

خنده ام گرفت.. ولی جدیتم و حفظ کردم و گفتم:

  • قول دادم؟

  • بله..

  • یادم نمیاد!

یه کم فکر کرد و انگار فهمید قولی از زبون من نشنیده که گفت:

  • خب حالا مگه چی میشه این یه بار و دعوا نکنید؟

دلم سوخت براش.. نباید میزاشتم کار به جایی برسه که واسه حرف زدن معمولی هم انقدر استرس بگیره که نکنه دعواش کنم.. اینجوری همیشه همه چیز و ازم مخفی میکرد و حرفاش و تو دلش نگه میداشت..

  • خیله خب دعوا نمیکنم چون خودت متوجه اشتباهت شدی.. ولی دفعه بعد.. البته وقتی با اجازه خودم پات و از خونه بیرون گذاشتی.. اگه همچین اتفاقی افتاد فقط به خودم زنگ میزنی.. اگه باز گوشیتم پیشت نبود از یه مغازه ای جایی زنگ میزنی تا خودم و برسونم .فهمیدی؟ دلم نمیخواد.. آنا.. واقعاً دلم نمیخواد وسط خیابون درمونده و مستاصل بمونی و بزنی زیر گریه. باشه؟

انگار درک حرفایی که تازه داشت ازم میشنید خیلی براش سخت بود که زبونش قفل کرده بود و فقط سرش و آروم به سمت شونه اش کج کرد..

منم برای اینکه دیدن این حالت های خواستنیش تحریکم نکنه چرخیدم سمت فرمون و ماشین و به حرکت دراوردم.. دلم نمیخواست همش به خاطر اشتباهات تو دلش ترس ایجاد کنم. یه کم امنیت هم براش لازم  بود. باید میفهمید من فقط صاحبکار و اربابش نیستم و هرجا که لازم باشه ازش دفاع میکنم.

چند دقیقه ای بدون حرف نشسته بود که یهو بی مقدمه گفت:

میخواید بنزین بزنید آره؟

  • نه..

  • ولی بنزینتون کمه!

  • تا چالوس میرسونه..

نمیدونم واسه چی پرسید.. ولی حس کردم کلافه اس..

  • به بنزین دیگه چی کار داری تو؟

  • به بنزین کاری ندارم.. فقط……

  • فقط؟

سرشو گرفت بالا و با مظلومیت گفت:

  • دستشویی دارم!

مونده بودم اون لحظه بهش بخندم یا عصبانی بشم .. آخه چرا واسه همچین چیزی انقدر رنگ به رنگ میشه و دست دست میکنه؟ ولی الحق که قیافه اش دیدنی بود!

شانس آورد که تو شهر بودیم و من سریع کنار یه پارک ماشین و  نگه داشتم تا بره کارشو بکنه.. اونم با یه تشکر زیرلب سریع پیاده شد و رفت..

واقعاً جا داشت که اون لحظه خدا رو شکر کنم که بخت باهام یار بود و آنالی هم همراهم اومد.. وگرنه اگه قرار بود این مسیر و تنهایی برم اونم درحالی که آنا تو خونه تنها مونده بود..

مسلماً دیوونه میشدم. اگه بلایی سرش میومد.. حتی اگه زنگم میزد که خودم و برسونم.. این مسیر و با چه عذاب و استرسی میخواستم برگردم؟ خدا واقعاً بهم رحم کرد..

نیم ساعتی از رفتنش گذشته بود و من هنوز تو ماشین نشسته بودم ..دستشوییش به نظرم طول کشیده بود.. کم کم داشتم نگران میشدم و خواستم برم دنبالش که گوشیم زنگ خورد ..

خودش بود..

سریع جواب دادم:

  • بله؟

  • آقا هیربد؟

صدای نگران و پچ پچ مانندش ضربان قلبم و تند کرد..

  • چی شده؟؟؟؟؟؟ کجا موندی پس؟

  • من.. تو دستشوییم.. چند تا پسر از تو پارک دنبالم اومدن.. الآنم پشت در وایستادن.. میترسم بیام بیرون.. هرچی اینجا وایستادم نرفتن ..میشه…….

همونجا بمون بیرونم نیا.. فهمیدی؟

  • چشم.

سریع از ماشین پیاده شدم و راه افتادم.. اصلاً از اولش حماقت کردم که گذاشتم این وقت شب تنهایی پاشه بره.. بعضی وقتا عجیب حس میکردم که تو این موارد بی تجربه ام.. واقعاً هم بودم. نه تجربه دوست دختری داشتن تو زندگیم بود.. نه اهل افتادن دنبال دخترای مردم بودم .به ذهنمم نمیرسید دوتا الدنگ بی ناموس این وقت شب بیفتن دنبال ناموس مردم و ترس تو دلش بندازن.

رفتم سمت دستشویی و از دور 2 تا پسر عوضی رو دیدم که جلوی در دستشویی برای بیرون اومدن آنا کمین کرده بودن.. خون به صورتم دوید..

تمام عضلاتم ناخودآگاه منقبض شده بود و دلم میخواست صورت تک تکشون و میاوردم پایین.. با قدم های محکم و تندم رفتم سمتشون.. باید اول با ملایمت رفتار میکردم.

پشتشون به من بود و داشتم صداشون و میشنیدم:

  • بیا بیرون دیگه تحفه.. یه ساعته اون تو داری اورانیوم غنی میکنی؟

  • ولش کن بابا.. بیا بریم.. الکی علاف شدیم اینجا..

  • نه بمون قیافه اش باحال بود.. خوشم اومد. از این بی بی فیسا بود..

  • اگه اینکاره بود تا الآن میومد بیرون.

  • همشون اینکاره ان.. مطمئن باش الآنم داره آرایش میکنه خودش و واسه ما خوشگل کنه ..

اینکاره نبود این وقت شب تنها تو پارک چیکار میکرد؟

تازه داشتم میفهمیدم که تنها فرستادنش تو این خراب شده چه اشتباه بزرگی بود. انگار دخترا تو این جامعه خراب باید تو هر مکان و هر لحظه ای به بقیه بفهمونن تنها نیستن و صاحب دارن.. تا کسی براشون دندون تیز نکنه.. خون خونم و میخورد.. من اجازه نمیدادم کسی این فکر و راجع به آنا بکنه.

وقتی بهشون رسیدم با چند ضربه نه چندان آروم زدم رو شونه یکیشون و وقتی برگشت گفتم:

  • دستشویی مردونه اون طرفه..

  • عـــه؟؟ نه بابا؟ منتظر بودیم شما بگید……

دوباره پشتشو کرد به من.. ولی اونیکی پسره که قیافه پر از خشم منو دید گفت:

  • خواهرمون اون توئه.. منتظریم بیاد بیرون. شما بفرمایید..

در حالیکه میل شدیدی داشتم که مشتم و تو صورتشون پیاده کنم ..گوشیمو درآوردم وشماره آنا رو گرفتم.

صدای هراسونش خشمم و نسبت به این دو نفر بیشتر کرد..

  • بله؟

  • به جز تو کس دیگه ای هم تو دستشویی هست؟

  • نه.. فقط من این توام..

  • بیا بیرون.

  • ولی….

  • نترس.. من اینجام.

اون دو تا هم زل زده بودن بهم و مونده بودن دارم با کی حرف میزدم.. آنا که بیرون اومد و چشمش خورد به اون دو تا سریع از کنارشون رد شد و اومد پشت من سنگر گرفت.

خیره به اون دوتا با اشاره ای به آنا پرسیدم:

  • این خواهرتونه؟

قیافه های وار رفته اشون نشون میداد که کم آوردن.. ولی اون پسر اولیه بازم کوتاه نیومد. – حالا هرکیه.. عشقمون کشید اینجا وایستیم. باید به شما جواب پس بدیم؟

دوستش از قیافه ام کاملاً به وخامت اوضاع پی برده بود چون زیر زیرکی داشت خفه اش و با کشیدن آستینش مجبورش میکرد که برن.. ولی دیگه دیر شده بود چون تو یه لحظه دستمو بردم بالا و چنان مشتی تو صورتش کوبوندم که اگه دوستش نمیگرفتش پخش زمین میشد.

  • حمال عوضی واسه چی میزنی؟

پوزخندی زدم و حرف خودش و بهش برگردوندم:

  • عشقم کشید بزنم.. باید بهت جواب پس بدم؟

ضرب دستم حالشو جا آورد چون دیگه لال شد.. منم چرخیدم سمت آنا که عین مجسمه خشک شده بود و فقط داشت نگاه میکرد.. دستشو گرفتم و با خودم بردمش.

×××××

عین یه مجسمه بی حرکت شده بودم.. فقط فشار دست هیربد که منو دنبال خودش میکشوند وادار به حرکتم میکرد وگرنه خودم هیچ قدرتی نداشتم.

تا حالا ندیده بودم دست رو کسی بلند کنه.. حتی اون موقع که اسیرشون بودم هم دست رو من بلند نکرده بود.. ولی از خونی که بلافاصله از بینی پسره جاری شد میشد فهمید چه ضرب دستی داره. هرچند دور از باورم نبود.. این عضله هایی که برای خودش ساخته همچین اثراتیهم داشت!!!!

یه لحظه ترسیدم ازش.. با این خشمی که تو وجودش بود و این سرعتی که منو دنبال خودش میکشوند.. اگه یهو عصبانیت تموم نشده باشه و بخواد با یه سیلی به من تخلیه اش کنه.. چی کار میکردم؟

وای نه.. تحت هیچ شرایطی دلم نمیخواست از هیربد کتک بخورم. حاضر بودم عصبانیتش و با داد و بیداد سرم خالی کنه.. ولی کتک نه.. کتک همه ذهنیت منو نسبت بهش عوض میکرد..

امنیتی که تو ماشین با حرفاش سراسر وجودم و گرفته بود با همین حرکتش از بین رفت ..

نفهمیدم با چه فکری سرجام وایستادم و با کشیده شدن دستش اونم وایستاد و چرخید سمتم ..چشماش دو تا کاسه خون بود.. همینم ترس منو بیشتر کرد. منتظر بود تا ببینه برای چی نگهش داشتم ولی من از ترس داشتم زهره ترک میشدم و قدرت تکون دادن زبونم و نداشتم.

نفهمیدم چهره ام تا چه اندازه وحشت زده بود ولی حس کردم که نگاه هیربد یهو عوض شد و با اخمی که اینبار به خاطر تعجب و دقت تو چهره هراسونم بود بهم خیره شد.

آب دهنم و با ترس قورت دادم و خواستم قبل از اینکه صدای دادشو بشنوم حرف بزنم کهگفت:

  • چت شده تو؟ چرا رنگت پریده؟

لحنش اصلاً عصبی و خشمگین نبود.. ولی نگاهش هنوز می ترسوندم.

  • آقا.. بخدا من. نمیخواستم … اینطوری بشه.. تو رو خدا ببخشید…… اصلاً.. اصلاً غلط کردم که دستشوییم گرفت.. من… من……

  • چی داری میگی آنا؟؟؟؟؟ تب داری؟ چرا داری هذیون میگی؟

هیچی نگفتم و فقط نگاش کردم که یهو اونیکی دستشو برد بالا و من به خیال اینکه حدسم به واقعیت تبدیل شده و میخواد بزنه تو صورتم تو خودم جمع شدم و دستم و گرفتم جلوی صورتم.

ولی وقتی از ضربه خبری نشد آروم از لای انگشتام نگاش کردم که دیدم دستش لای موهاشه و بهت زده داره به من و عکس العمل مزخرفم نگاه میکنه.

وقتی دیدم از کتک خبری نیست.. آروم دستمو آوردم پایین و صاف وایستادم. اونیکی دستم هنوز تو دست هیربد بود و از فشاری که بهش وارد میکرد میفهمیدم که داره به سختی خشمشو کنترل میکنه.

سرم پایین بود که با قرار گرفتن انگشتاش زیر چونه ام مجبور شدم مستقیم تو چشماش نگاهکنم.. نمیدونم تو اون تاریکی درست دیدم یا نه.. ولی یه لحظه حس کردم تو چشماش یه غمی هست که دیدنش بدجوری داشت اذیتم میکرد.

  • یک بار بهت گفته بودم که حق نداری از من بترسی.. یعنی بعد از اینهمه مدت هنوز نفهمیدی که من تحت هیچ شرایطی آسیبی بهت نمیرسونم؟ تا اومدم حرف بزنم گفت:

  • لابد الآن دوباره میخوای معذرت خواهی کنی.. آره؟ دقت کردی از هر ده تا جمله ات 9 تاش معذرت خواهیه؟

  • خب.. آخه ترسیدم.. فکر کردم از دست منم عصبانی هستید!

  • تو این وسط چه گناهی داشتی مگه؟ تاوان لش بازی یه سری آدم علاف و مگه تو باید پس بدی؟

بی اختیار نفس راحتی کشیدم.. انگار یادم رفته بود که هیربد من آدمی نیست که بخواد کسی و بی گناه مجازات کنه یا دست روم بلند کنه. عکس العملم واقعاً بدون فکر و غیر ارادی بود.

  • بله حق با شماست.. دست خودم نبود.

یه کم خیره خیره نگام کرد و بعد ازم فاصله گرفت..

نفسشو فوت کرد و گفت:

  • با اینکه بعضی وقتا دلم میخواد یه دل سیر کتکت بزنم ولی هیچوقت به خودم این اجازه رو نمیدم که بخوام دست روت بلند کنم مطمئن باش!

نمیدونم چرا از حرص خوردنش خوشم میومد.. از بس تو قالب سرد وبی تفاوت دیده بودمش.. وقتی میدیدم اینجوری داره از چیزی حرص میخور خوشم میومد. واسه همین بی اختیار خنده ام گرفت. خنده ای که بعد از این چند وقتی که به قهر و دلخوری گذشت حالم و حسابی خوب کرد..

با بلندتر شدن صدای خنده ام روش و به سمتم چرخوند.. چپ چپ بامزه ای نگام کرد و رفت سمت ماشین.. منم دنبالش راه افتادم.

×××××

تا خود چالوس یه ریز حرف زد.. بدون اینکه از منم بخواد همراهیش کنم.. هرچند گاهی وسطای حرف زدنش از منم سوال میپرسید و نظر میخواست.. منم با یکی دو کلمه جوابش و میدادم. ولی خب.. بیشتر دلم میخواست اون حرف بزنه تا خودم.

از خاطراتش گفت.. از پدرش گفت.. از مادرش گفت.. از نامادریش گفت.. از اون پسرخالهبی وجودش و خواسته های بی شرمانه اش گفت. از شادی ها و غم های زندگیش.. که شاید یک هشتم غم های منم نبودن.. ولی همونا هم برای به زانو درآوردن جسم ظریف و روح لطیفش کافی بود.

خلاصه انقدر حرف زد که اصلاً نفهمیدم کی رسیدیم چالوس و حتی یکی دوتا خیابونم اشتباه رفتیم.. ولی واقعاً دلم میخواست اون مسافت طولانی تر بود و ما دیرتر میرسیدیم.

منی که همیشه زیاد موندن تو جاده کلافه ام میکرد و با آخرین سرعت میرفتم تا زود به مقصد برسم حالا حتی بعضی جاها یه کم از سرعتم کم میکردم تا حتی اگه شده نیم ساعت دیرتر برسیم و من از حضور این فرشته کوچولوی کنار دستم لذت ببرم.

به کوچه که رسیدیم بالاخره یادش افتاد که بپرسه:

  • کجا داریم میریم؟

  • دوستم اینجا یه خونه کوچیک داره.. کلیدشو گرفتم که این چند روز اونجا بمونیم.

  • عه چه خوب.. فکر کردم تازه باید بگردیم دنبال یه جایی که به با هم موندنمون گیر ندن.

  • فکر کردی من انقدر بی فکرم که تو رو بردارم و راه بیفتم برم جایی که نمیدونم قراره کجا بمونم؟

  • نــــــــــه.. اختیار دارید این چه حرفیه؟ من که همچین جسارتی نکردم.. فقط.. همینجوری محض کنجکاوی پرسیدم.

  • این کنجکاویت آخر کار دستت میده ببین کی گفتم.

نمیدونم کجای حرف من و شوخی برداشت کرد که زد زیر خنده. من ندید بدیدم که مثل همیشه غرق خنده هاش شدم. خنده ای هم شادم میکرد و هم حسرت تو دلم میذاشت ..

حسرت اینکه کاش منم میتونستم پای ثابت خنده هاش باشم و همراهش قهقهه بزنم ..

کاش……

*

ماشین و تو حیاط خونه پارک کردم و کلید و دادم به آنا که بره تو.. خودمم بعد از برداشتن ساکا از صندوق عقب رفتم تو خونه.

قبلاً چند باری اینجا اومده بودم.. خونه لوکس و تروتمیزی بود. فقط تنها ایرادش این بود که کوچیک بود و یه اتاق خواب داشت.. باید این چند روز و یه جوری سر میکردیم.

آنا که از همین لحظه ورود داشت همه جای خونه سرک میکشید و به قول خودش کنجکاویش و برطرف میکرد با دیدن من با یه لبخند اومد سمتم و دستش و برای گرفتن ساکش دراز کرد.

  • دستتون درد نکنه.. بدید به من.

دستم و کشیدم عقب و همونطور که راه افتادم سمت اتاق خواب گفتم:

  • میذارمش تو اتاق.

آنا هم دنبالم اومد.. ساک و گذاشتم تو اتاق و برگشتم سمت آنا که داشت گوشه و کنار اتاق و با دقت و وسواس نگاه میکرد.

  • تو شبا اینجا بخواب.. من تو هال رو کاناپه میخوابم.

همونطور که انتظار داشتم گفت:

  • وای نه.. من اینجوری راحت نیستم. سختتون میشه تو هال.. شما اینجا بخوابید من میرم رو کاناپه.

واقعاً فکر میکرد ساعت 2 نصف شب زمان خوبی برای کل کل کردن با منی که خستگی از سر روم میبارید و فردا صبح زود هم باید بیدار میشدم بود؟ دست به کمر نگاش کردم و گفتم:

  • عادت داری سر هر مسئله ای تعارف تیکه پاره کنی؟ مثلاً چرا باید سختم بشه؟

  • خب…….

نگاه خجالت زده اش و رو تن و بدنم چرخوند و ادامه داد:

  • خب شما.. با این قد و هیکلتون……

دویید سمت میز کنار تخت و بعد از  زدن چند ضربه روش ادامه داد:

  • البته بزنم به تخته.. چشم نخورید.. ولی خب…. جا نمیشید که!

میلم به قهقهه زدن و با گاز گرفتن گوشه لبم مهار کردم.

  • نکنه من و با هالک اشتباه گرفتی؟

  • وای.. آقا هیربد.. چرا متوجه منظورم نمیشید؟ اصلاً ولش کنید.. منم باهاتون تعارف نکردم ..

شما اینجا بمونید.. من میرم تو هال.

همینکه خواست بره راهشو سد کردم و دستم و گذاشت تخت سینه اش تا وایسته.

  • اتفاقاً منم اصلاً تعارف نکردم.. اینجا هم تویی که باید به حرف من گوش بدی.. نه من به حرف تو.. پس هرچی میگم بگو چشم!

راه افتادم سمت در ولی هنوز یه چیز رو دلم سنگینی میکرد.. برگشتم سمتش و گفتم:

  • در ضمن.. فکر نمیکنم هیکل من خیلی غیرمعمولی باشه.. توبهتره یه فکری به حال خودت کنی .

رگ شوخیم باد کرده بود و دست خودمم نبود..

  • حالا که تو منو تو ذهنت یه شخصیت کارتونی ترسیم کردی بزار منم واسه تو یکی و پیدا کنم..

یه کم ادای فکر کردن و درآوردم و گفتم:

  • ممول چطوره؟ به نظر من کاملاً مناسبه.. موهات و بنفش کنی کپی خودش میشی!

عین برنج وا رفته وسط اتاق وایستاده بود و هیچی نمیگفت.. و من تعجبم از خودم بود که دست از اذیت کردنش برنمیداشتم.. شده بودم عین بچه های دو ساله. انگار آنا هم از همین تعجب کرده بود که مثل همیشه با زبون درازش جوابم و نمیداد و ماتش برده بود..

رفتم بیرون ولی لحظه آخر دوباره سرم و از لای در فرستادم تو و با خونسردی گفتم:

  • راستی اینجا هواش بگیر نگیر داره.. بعضی شبا یهو طوفان میشه.. حواست باشه پنجره و باز نذاری.. چون احتمال اینکه باد ببرتت خیلی زیاده!

با فکر اینکه تیر آخر و من زدم و حریفم و شکست دادم خواستم بیام بیرون که یهو به خودش اومد و فهمید اگه دیر بجنبه موقعیت و از دست میده که با هول گفت:

  • پس منم پیشنهاد میکنم که شما رو زمین بخوابید.. چون بالاخره اون کاناپه امانت دوستتونه.

یهو دیدید نصف شب خواستید تو جاتون جا به جا شید پایه هاش شکست یا فنراش در رفت..

درست نیست تو این چند روز خسارتی به وسایلشون وارد کنیم.

به همین راحتی بازی رو برگردوند به نفع خودش و حالا من بودم که شدم برنج وا رفته!

دلم میخواست بگم آخه ماکارونی.. خیلی از دخترای هم سن و سالت آرزوشونه که یکی و با بدن رو فرم من داشته باشن.. حالا تو داری اینجوری واسه من کری میخونی؟ ولی چیز بهتری به ذهنم رسید و با حفظ غرورم گفتم:

تو نگران این قضیه نباش.. حتی اگه یک درصد همچین اتفاقی بیفته.. انقدر دارم که یه ست کامل مبلمان برای دوستم بخرم تا خسارتش جبران شه.. به نظرم بهتره تو بیشتر حواست و جمع کنی.. چون اگه چیزی و بشکنی یا خراب کنی پولش و خودت باید بدی.. و از اونجایی که پولات پیش پیش میره بابت قرضت از من به اون 30 سال و 9 ماه اضافه میشه.

دانلود_رمان_خدمتکار-اجباری-گیسو

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.