خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان خدمتکار اجباری پارت ۱

رمان خدمتکار اجباری

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

به نام خدا…

با برخورد آب سردی با صورتم بهوش اومدم ولی چشمام بسته بود و نمیتونستم جایی و ببینم لابه لای نفس نفس زدنم صدای خشن مردی و شنیدم که گفت:

-برو به آقا بگو زندس!

نمیدونستم چند ساعت گذشت که بهوش اومدم اصلا برام مهم نبود که بدونم فقط اینو میدونستم که با یه ندانم کاری احمقانه با پای خودم رفتم تو چاله بدبختی.حتی نمیدونستم خودم و تکون بدم چون به جز چشما و دهنم خودمم به یه صندلی بسته شده بودم.

ترسیده بودم، اینکه نمیتونستم بفهمم چی به چیه و چرا باید اینجا باشم وحشتم و بیشتر میکرد و خیلی سریع با فهمیدن اینکه تو بد مخمصه ای گیر افتادم گریه ام گرفت و شروع کردم به جیغ زدن با دهن بسته نمیدونستم من به چه کارشون میام که دزدیدنم؟؟؟؟؟؟؟

یه دختر معمولی بودم از یه خانواده متوسط رو به پایین که با نامادریم زندگی میکردم و از راه فروشندگی تو یه بوتیک لباس زنونه خرجم و درمیاوردم وجودم به چه دردشون میخورد؟

با گذر زمان گریه ام شدید تر میشد و جیغام بلند تر ولی صدام به قدری خفه بود که به به گوش خودمم نمیرسید ولی امیدوار بودم کسی متوجهم بشه و بیاد بهم بگه که علت آوردنم به این خراب شده چیه و چی از جونم میخوان.

نمیدونم چقدر گذشت که صدای باز شدن قفل در و بعد از اون هجوم باد سردی به داخلنشون میداد که یه نفر اومده سراغم.

تا اینکه صدای عصبی مردی به گوشم خورد:

  • چته عین توله سگ زوزه میکشی؟خفه شو دیگه اه چرتم پرید

 شروع کردم به تقلا کردن رو صندلی سعی میکردم با صداهای نامفهمومم بهش حالی کنم که حداقل چشما و دهنم و باز کنه.

انگار منظورم و فهمید چون صدای قدمهاشو که از سمت راستم بهم نزدیک میشد شنیدم و بعد دستمالی که دور دهنم بسته شده بود با شدت به پایین کشیده شد.

انقدر جیغ زده بودم و گریه کرده بودم که نفس کم آوردم و قبل از هرچیزی چند تا نفس عمیق کشیدم و با صدایی که از شدت هق هق بریده بریده شده بود گفتم:

  • این.. اینجا…….کُ کجاس؟ چ.. چرا منو آوردید…… این جا؟

  • زر زر بیخود نکن به وقتش میفهمی که واسه چی اینجایی یه بار دیگه زوزه بکشی خودم میام خفه ات میکنما

  • تو رو… خُ……خدا بذارید……. بذارید من برم

صدای خنده های چندش آورش حال خرابم و خرابتر کرد- مگه اومدی خونه خاله؟

  • خواهش میکنم ازتون

  • از این خبرا نیست دختر جون اینجا دیگه ته خطه، راه برگشت نداری مگه اینکه باهاشون راه بیای و هرکاری میگن بکنی

میخواستم بگم با کی ولی سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:

  • نترس اینجا برات خیلی هم جای بدی نیس.

نمیفهمیدم چی میگه فقط نالیدم:

  • بذارید……. برم تو رو خدا

دوباره زدم زیر گریه هیچی از حرفای اون مرد نمیفهمیدم شایدم خودم نمیخواستم بفهمم تا ترسم بیشتر نشه.مثلا میخواستم با گریه کردنم دلش برام بسوزه ولی اهمیت نداد و دوباره دستمال و دور دهنم بست.

با لحنی که مو رو به تنم سیخ میکرد داد زد:

  • دیگه زر زر اضافه نکن من میخوام برم بخوابم. حواست و جمع کن فقط اگه یه بار دیگهصداتو بشنوم دهنت سرویسه ها!

دو تا انگشتشو گذاشت رو گیجگاهم و سرمو به یه طرف هول داد و گفت:

  • فهمیدی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انقدر ازش ترسیده بودم که برای اینکه زودتر گورشو گم کنه سرمو تند بالا پایین کردم اونم راضی شد و رفت.

خیلی سعی کردم از توی حرفاش بفهمم که واقعاً منو برای چی آوردن اینجا ولی بازم هیچی نفهمیدم منظورش چی بود که اینجا ته خطه؟ مگه من چیکار کرده بودم که باید به ته خط میرسیدم؟

خدایا خودم و به خودت میسپارم، تو که بهتر از هرکسی میدونی که من یه عمر با آبرو زندگی کردم .میدونم که نباید خودسرانه رفتار میکردم و باید قضیه مزاحمت های این چند روز و به مامانم یا حداقل به آرش میگفتم ولی بچگی کردم خودت نجاتم بده. وااااای الآن شیرین تو چه حالیه از کجا به ذهنش میرسه که من کجام؟

با یادآوری شیرین و حدس زدن اینکه الآن تو چه وضعیتیه دوباره اشکام سرازیر شد. واقعا حماقت کردم .باید همون بار اولی که اون مزاحم و تو خیابون دیدم جریان و بهش میگفتم شاید دیگه کارم به اینجا نمیکشید.

نمیدونم چند ساعت گذشته بود ولی هم دست و پام به خاطر بسته شدن به صندلی خشک خشک شده بود و هم دهنم از شدت ترس و گریه مثل کویر بود از شدت تشنگی احساس میکردم دیواره های گلوم به هم چسبیده.

تا کی میخواستن منو تو همون وضعیت ول کنن؟چرا نمیومدن که تکلیفم و روشن کنن و حداقل بگن واسه چی اینجام؟ نکنه میخواستن انقدر اونجا بمونم تا از گشنگی و تشنگی بمیرم؟

از سرد شدن هوا و لرزی که تو تنم افتاد فهمیدم که شب شده ولی الآن مسئله مهمتر از سرما تشنگی و وضعیت بدی که با وجود بسته شدن به اون صندلی داشتم بود.

دوباره شروع کردم به جیغ زدن باید هرجور شده اون مرده رو دوباره میکشوندم تو اتاق .

میدونستم اعصاب درست حسابی نداره و ممکنه اینبار از شدت عصبانیت بلایی سرم بیاره ولی چاره ای نبود باید همه تلاشمو میکردم.

طولی نکشید که در باز شد و صدای قدم های تندی که بهم نزدیک میشد نشون میداد کهحدسم درسته و اون شخص خیلی عصبانیه.

دستمال روی دهنم و کشید پایین و قبل از اینکه بهم فرصت حرف زدن بده با پشت دستش دو تا تو دهنی محکم کوبید تو دهنم و تو گوشم نعره زد:

  • مگه بهت نگفتم خفه شو و دهنت و ببند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هــــــــــــان؟؟؟؟؟؟؟ نگفتــــــــــــم؟؟

طعم خون و توی دهنم و حرکتش از گوشه لبم به سمت چونه ام و حس کردم گریه ام گرفت دوباره. کارم به کجا رسیده بود .برای چند قلپ آب باید به همچین آدم رذلی التماس میکردم.

با تو دهنی سوم بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن بلافاصله چونه ام تو پنجه های محکم مرد عصبانی قفل شد.

همونجوری که فشار انگشتاشو دور چونه بیچاره ام بیشتر و بیشتر میکرد داد زد:

  • میگی چه مرگته یا دندوناتو تو دهنت خورد کنم؟؟؟؟؟؟

قبل از اینکه کاری که گفت و عملی کنه با صدای لرزونم میون هق هقم گفتم:

آب……. آب میخوام….. خیلی تشنمه

  • خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم پت.یاره…… من اینجا هیچ کاره ام گرفتی؟ فقط دستورایی که بهم داده میشه رو انجام میدم. الآنم بهم دستور داده شده که به تو نه آب بدم نه غذا حالیت شد؟؟؟؟؟؟ پس دیگه ببند در گاله رو

خواستم دوباره بهش التماسش کنم…… که با لحن به مراتب آروم تر و مودبانه تر شروع کرد به حرف زدن با کسی که نمی دونستم کیه:

  • ِاِ….. آقا شما چرا اومدید اینجا؟ سر و صدای این سلیطه کشوندتون؟ چیزی نیست از پسش برمیام شما تشریف ببرید.

دستش که رفت سمت دستمال تا دوباره دور دهنم ببندتش با گریه و زاری گفتم:

  • تو رو خدا مگه چی گفتم؟ فقط چند قلپ آب. خیلی تشنمه…… تو رو خدا

بی توجه به زاری و التماسم دستمال و دور دهنم محکم کرد و رفت بیرون و در و بست.

هیچوقت فکر نمیکردم تو دنیا با آدمایی برخورد کنم که تا این حد سنگدل باشن.

دیگه توان گریه کردنم نداشتم و فقط صدای ناله های ضعیفم از گلوم خارج میشد. به چند دقیقه نکشید که دوباره در باز شد و من به خیال اینکه برای ساکت نشدنم دوباره میخوام تنبیه بشم سریع خودم و خفه کردم تا دوباره از اون تو دهنی های دردآور نوش جان نکنم.

صدای قدم های کند و با آرامش شخصی که اومده بود هیچ شباهتی به قدم های تند اون مردعصبی نداشت. خیلی سریع با پیچیدن بوی عطر غلیظی تو مشامم فهمیدم خبری از اون آدم سنگدل و بیرحم که بوی عرق میداد نیست.

بی اختیار نفس راحتی کشیدم. هنوز نمیدونستم اون کیه و الآن برای چی اومده اینجا عضلاتم از ترس جمع شده بود و تا جایی که طناب دور دستا و بدنم اجازه میداد تو خودم مچاله شده بودم.

دستمال دور دهنم برداشته شد. اینبار با ملایمت بیشتر نه مثل دفعات قبل با خشونت. تا اومدم چیزی بگم جسم شیشه ای سردی به لبم برخورد کرد به دنبالش آب خنکی وارد دهنم شد.

بدون مکث سرمو خم کردم با ولع چند قلوپ آب خوردم. انقدر تشنه بودم که نذاشتم اصلاً لیوان و از لبم جدا کنه و همه رو تا ته سر کشیدم.

بعد از چند نفس عمیق دوباره اشکام جاری شد. حالا که مشکل تشنگیم رفع شده بود دوباره یاد منجلابی که توش اسیر بودم افتادم.

با گریه به شخص ناشناسی که حس میکردم دلش مثل نفر قبلی از سنگ نیست گفتم:

  • تو رو خدا بگید……. منو واسه چی آوردید اینجا تو رو خدا با لحنی که بی نهایت خونسرد بود گفت:

میفهمی. فعلاً چیزی نپرس!

صداشم به نظرم خیلی آشنا میومد

  • آخه شما کی هستید؟ چی میخواید از جونم؟؟؟؟؟؟؟

  • بهتره تا وقتی بهت اجازه داده نشده حرف نزنی. دیدی که آدمای اینجا انقدر دلرحم نیستن که با دیدن اشک و زاریت دلشون برات بسوزه.

با انگشت رد خونی که از گوشه لبم سرازیر شده بود و پاک کرد و گفت:

  • پس به نفعته که ساکت باشی اینجا کسی با کسی شوخی نداره. اگه یه بار دیگه سر و صدا کنی هیچ تضمینی نمیتونم بکنم که از زیر دست یعقوب سالم بیرون بیای. اوکی؟؟؟؟؟؟

لحنش که در نهایت جدیت و بدون هیچ شوخی ای بود چنان ترسی به جونم انداخت که فقط تونستم چند بار سرمو به بالا پایین کنم.

انگار ترس و لرزی که تو وجودم نشسته بود و دید و همینم راضیش کرد. دستمال و دوباره دور دهنم بست و رفت.

هم صداش برام آشنا بود و هم بوی عطری که زده بود.  با چند تا نفس عمیق خودم و آرومکردم تا یادم بیاد این آدم و قبلا کجا دیدم یا صداش و شنیدم که انقدر به نظرم آشنا میومد. تا اینکه بعد از چند دقیقه یادم افتاد. اتفاقاتی که مربوط به یکی دو هفته پیش بود..

 *

اون روز مثل اکثر اوقاتی که تو بوتیک بودم بیکار نشسته بودم و به خیابون خیره شده بودم که صدای نسیم همکارم که یه دختر مجرد هم سن و سال خودم بود و از پشت سرم شنیدم:

  • اوه اوه پسره رو ببین داره میاد اینجا!!!

قبل از اینکه روم و برگردونم و بفهمم داره راجع به کی حرف میزنه در مغازه باز شد و یه پسر جوون با قیافه جدی که انگار واسه دعوا اومده بود وارد شد.

بدون اینکه سلام بده با همون جدیتی که تو لحن صداشم تاثیر گذاشته بود گفت:

  • آرش کجاست؟

با شنیدن اسم آرش که صاحب بوتیک بود و نامزدم متعجب بهش خیره شدم. این آدم چیکار داشت با آرش؟چرا انقدر بی ادبانه اسمش و به زبون آورد؟ قبل از من نسیم جوابشو داد:

آقای قربانی بعد از ظهرا میان. اگه باهاشون کار دارید اون موقع تشریف بیارید

نسیم که اینو گفت سرم و انداختم پایین و مشغول بازی با گوشیم شدم. چون مطمئن بودم با خود آرش کار داره و من زیاد تو مسائل کاریش دخالت نمیکردم. ولی دوباره صدای نسیم و شنیدم:

  • آقا باشمام……. تشریف ببرید بعد از ظهر بیاید!

سکوت دوباره ای که به وجود اومد کنجکاوم کرد که ببینم جریان چیه. سرمو بلند کردم که نگاهم تو نگاه اون غریبه تقریباً عصبانی گیر افتاد.

جوری نگام میکرد که انگار ارث باباشو ازم میخواد. دروغ چرا از نگاهش ترسیدم انقدر که سیخ نشسته بودم و جرات گرفتن نگاهم رو هم نداشتم.

تا خواستم با لحن تند بهش بتوپم که نگاهش و بگیره به نسیم گفت:

  • بهش بگید فردا صبح که میام اینجا باشه.

داشت میرفت که دوباره برگشت و گفت:

  • در ضمن بهش اینم بگید که اگه اینبارم مثل قضیه خاموش کردن گوشیش بخواد منو بپیچونه. از یه راه دیگه وارد میشم.

اینو گفت و با نیم نگاه تهدید آمیزی به من که بازم از درکش عاجز بودم رفت. تو شوک اوننگاه های رعب آور و عجیب این غریبه مرموز بودم که با صدای نسیم به خودم اومدم:

  • میشناختیش؟

شونه هام و انداختم بالا و گفتم:

  • نه از کجا بشناسم؟ با آرش کار داشت

  • اینو که خودم فهمیدم میگم یعنی چیکارش داشت؟ مگه تو نامزدش نیستی؟ چرا کنجکاو نیستی که بفهمی؟

  • خب من خیلی دخالت نمیکنم تو کارای آرش. خودشم زیاد دوست نداره!

  • خب معلومه که مردا دوست ندارن کسی تو کارشون دخالت کنه. ولی تو باید خودت پاپیچش بشی و از زیر زبونش حرف بکشی. وگرنه نم پس نمیده که.

یه کم به فکر فرو رفتم با حرف نسیم شاید راست میگفت باید بیشتر کنجکاو میشدم درباره زندگیش. ولی خب این مرحله نامزدی برای همین چیزا بود دیگه. تا بیشتر همدیگه رو بشناسیم.

با این حال در جواب نسیم برای اینکه دوباره سوال پیچم نکنه گفتم:

اگه چیز مهمی باشه خودش بهم میگه.

غروب که آرش اومد مغازه و قضیه اون آدم عصبانی رو براش تعریف کردم. همونجوری که حدس زدم چیزی نگفت تا اینکه خودم پرسیدم و وقتی دید کنجکاوم خیلی سربسته گفت که اون مرده طلبکارشه .ولی نذاشت زیاد نگران بشم و گفت طلبش خیلی نیست و داره جورش میکنه منم خیالم راحت شد .

 *

فردا صبح که رفتم بوتیک بازم از آرش خبری نبود. با اینکه دیروز بهش گفتم که اون مرده گفته صبح میاد .نمیدونستم قراره بیاد یا به حرفش اهمیت نمیده دوست نداشتم با سوال کردنم فکر کنه که این قضیه برام مهم و حساس شده برای همین هیچی نگفتم و مشغول کارم شدم.

ساعت نزدیک یازده بود که سر و کله آرش با ظاهری به نسبت آشفته تر از چیزی که همیشه دیده بودم پیدا شد. جلوی نسیم نمیتونستم خیلی خودمونی باهاش حرف بزنم ولی ظاهرش نگرانم کرد که پرسیدم:

  • سلام چی شده؟

  • سلام هیچی

جواب سلام نسیمم سرسری داد و پرسید:

نیومده هنوز؟

  • نه پیداش نیست

نگاهی به خیابون انداخت و برگشت سمت من و نسیم.

  • خب شما میتونید برید. امروز خودم هستم تو مغازه

کاملاً میشد حدس زد چون دوست نداره جلوی ما کوچیک بشه و با طلبکارش بحث کنه ردمون کرد که بریم. دلم میخواست پیشش بمونم تا بهش ثابت کنم که قرار نیست با این چیزا پشتش خالی بشه و من همه جوره کنارشم. این احساسی که داشت یواش یواش ایجاد میشد این جسارت و بهم میداد برای همین صبر کردم تا اول نسیم بره.

نسیم که اون روز مهمونی دعوت بود با این حرف از خدا خواسته سریع کیفشو برداشت و خداحافظی کرد و رفت منم رو به آرش پرسیدم:

  • میخوای من بمونم؟

  • برای چی؟

  • خب برای اینکه تنها نباشی.

  • نه بابا مگه میخوایم چیکار کنیم؟ پولش و آماده کردم هر وقت اومد بهش میدم و خلاص مطمئنی؟ یعنی دیگه مشکلی نیست؟

  • از اولم نبود برو خیالت راحت

لبخندی بهش زدم. وقتی میگفت خیالت راحت ناخودآگاه خیالم راحت میشد. رفتم پشت پیشخون تا کیفم و بردارم که گفت:

  • راستی. من غروب میرم مسافرت.

  • مسافرت؟ کجا؟

  • میرم ترکیه جنس بیارم. حواست به مغازه هست دیگه؟

دلم گرفت از رفتنش ولی رابطه مون هنوز جدی نشده بود که بخوام از دلتنگ شدم بهش حرفی بزنم. برای همین فقط گفتم:

  • آره خیالت راحت حواسم هست. کی میای؟

-احتمالا یه هفته دیگه

  • باشه مواظب خودت باش

  • تو هم مواظب خودت باش

 با یه خداحافظی راه افتادم سمت در که دوباره صدام کرد و گفت:

یه بوس نمیدی واسه خدافظی؟

با خجالت سرم و انداختم پایین و رفتم طرفش. تو این دو سه هفته ای که از نامزدیمون میگذشت یکی دو بار روبوسی کرده بودیم ولی بازم خجالت میکشیدم.

دولا شد و صورتش و جلوم نگه داشت منم رو پنجه پام بلند شدم و گونه ش و آروم بوسیدم .دیگه صبر نکردم تا جواب بوسیدنم و بده و سریع چرخیدم سمت در که همون موقع یه نفر تو چهارچوب در مغازه جلوم قد راست کرد. فاصله امون انقدر نزدیک بود که بوی عطر خوشبویی که زده بود و به خوبی حس میکردم.

سرم هنوز پایین بود و برای اینکه از سر راهم بره کنار گفتم:

  • ببخشید

ولی از جاش تکون نخورد. تا اینکه سرمو بلند کردم و دوباره اون نگاه عصبی و آتشین ترس و به جونم انداخت و وجودم و لرزوند. این طلبکار آرش بود پس چرا من و اینجوری نگاه میکرد؟ اصلاً از کی اینجا وایستاده بود؟ یعنی صحنه بوسیدن آرشم دیده بود؟ با صدای آرش نگاهش و ازم گرفت به پشت سرم چشم دوخت:

  • اجازه بده نامزدم بره بعد تشریف بیار تو باهم صحبت کنیم.

بی حرف یه قدم عرضی به سمت راست خودش برداشت و از سر راهم کنار رفت. میدونستم یه نگاه دیگه به چهره جدی و عبوسش دوباره ترس به جونم میندازه برای همین دیگه سرم و بلند نکردم و سریع رفتم بیرون.

 *

یه هفته گذشت و دیگه از اون طلبکار ترسناک خبری نشد. دیگه نفهمیدم اون روز چه حرفایی بینشون زده شده که سر و کله اش دیگه پیدا نمیشه. فقط تلفنی که با آرش حرف زدم بهم کوتاه و مختصر گفت که باهم به توافق رسیدن.

منم همینکه میدیدم دیگه چیزی نیست تا آرامش زندگیم و روال روتین روزمره زندگیمو بهم بزنه راحت بودم و سرم به کارم گرم بود.

از این جریان و اومدن طلبکار به شیرین هیچ حرفی نزدم. میدونستم همینجوریشم با پیشنهاد ازدواج آرش و یهویی نامزد کردنمونم کنار نیومده و اگه کوچکترین عیب و ایرادی ازش پیدا کنه بالافاصله میگه نامزدی رو بهم بزن.از نظر خودمم اتفاق خاصی نبود که بخوام باهاش در میون بذارم. یه مشکل کوچیکی بود که برای همه پیش میومد و خدا روشکر خود آرش حلش کرد..

از وقتی بابام مرده بود و فقط من موندم و شیرین خیلی بیشتر رو کارام حساسیت نشون میداد .با اینکه مادر واقعیم نبود و از وقتی ده سالم بود با بابام ازدواج کرده بود ولی ذره ای از بدجنسی نامادری ها رو نداشت. نمیگم به اندازه مادر واقعیم ولی خب دوسش داشتم و از پارسال که بابام هم مرد بیشتر بهم وابسته شدیم.

جفتمون بی کس و کار بودیم و همدیگرو درک میکردیم. البته خانواده شیرین خارج از کشور بودن و  نزدیک ده دوازده سال بود که به خاطر ازدواجش با بابام طردش کرده بودن اما اون همچنان تصمیم داشت همینجا بمونه. میگفت اون خانواده جدیدشو پیدا کرده و اونا هم اگه واقعاً میخواستنش تو این چند وقته سراغش و میگرفتن.

وقتی درباره کارایی که میکنم ازم میپرسید تا جایی که میتونستم براش توضیح میدادم ولی بعضی وقتا هم یه خورده پنهون کاری و برای بهم نخوردن آرامش زندگیمون لازم میدونستم.

دوست نداشتم همه چیز و تمام و کمال بذارم کف دستش. چون میدونستم سر هرچیز بیخودی الکی حرص و جوش میخوره و اوقات خودش و من و تلخ میکنه.

 *

اون روز مثل همیشه بی توجه به سردی هوا و نم نم بارونی که به صورتم میخورد داشتم مسیر برگشت به خونه رو پیاده میرفتم و با هندزفریم آهنگ گوش میدادم.

وقتی به آهنگ مورد علاقه ام رسیدم طبق عادتم صداشو از تو گوشیم که تو جیب شلوارم بود زیاد کردم. بی توجه به باقی عابرایی که با چتر بالای سرشون با عجله از کنارم رد میشدن تو عالم خودم بودم و آهنگمو گوش میدادم.

تا اینکه یکی از پشت چند ضربه به شونه ام زد. سریع هندزفری مو قطع کردم و برگشتم طرفش. یه دختر جوون بود.

  • بله؟

  • اون آقا انگار با شما کار دارن هی دارن بوق میزنن متوجه نشدید

به جایی که اشاره کرد نگاه کردم کنار خیابون یه ماشین مشکی که اسمشم نمیدونستم پارک شده بود دختره انگار عجله داشت و سریع رفت منم گیج و مبهوت وسط پیاده رو مونده بودم.

تو اون حوالی به جز اون ماشین ماشینی نبود. پس مطمئناً خودش بود که باهام کار داشت.

راننده هم از اون فاصله معلوم نبود.

با شک و دو دلی رفتم سمتش و یه کم دولا شدم تا چهره راننده رو ببینم. یه پسر جوون بود که با دیدن نگاه پرسشگرم با اشاره سر بهم گفت برم سمتش.هنوز تشخیص نداده بودم که کیه. شاید مزاحم بود. با خودم گفتم میرم ببینم چی کار داره اگه میخواست کرم بریزه سریع بر میگردم.

با این هدف رفتم کنار ماشین و از شیشه سمت مخالف راننده دولا شدم و گفتم:

  • بله؟ با من کاری دارید؟

پسره برام آشنا نبود ولی لبخندی زد و گفت:

  • سوار شو!

تا حالا همچین مزاحمی ندیده بودم. اینهمه بوق زد و توسط این و اون صدام کرد که فقط بگه سوار شو؟ یعنی هدفش چی بود از این کار؟

  • چرا ماتت برده؟ سوار شو دیگه

لحن آمرانه ش به دلم ننشست. با اینکه هنوز گیج بودم ولی مطمئن نبودم از اینکه مزاحم باشه .

شاید کار دیگه ای داشت واسه همین گفتم:

  • اگه امری دارید بفرمایید

  • سوار شو میرسونمت. بارونه

میدونستم هدفش فقط رسوندن من نمیتونه باشه و سخت بود که باور کنم نیتش واقعاً خیره و میخواد من خیس نشم. پس بیخیال گرفتن جوابم شدم و با اخمهای درهم گفتم:

  • راضی به زحمت شما نیستم. خودم میتونم برم

  • حوصله تعارف تیکه پاره کردن ندارم. بیا بالا

  • کسی اصراری نداره که تعارف تیکه پاره کنید. به سلامت. دیگه هم مزاحم نشید لطفاً

به وضوح لرزش صدام و حس میکردم ولی باز خودمو نباختم و با اخم رومو برگردوندم و برگشتم تو پیاده رو و به مسیرم ادامه دادم.

صدای بوق زدناشو میشنیدم ولی برنگشتم نگاه کنم. دوباره آهنگ و پخش کردم تا حواسم پرت بشه و بالاخره وقتی ماشینش با سرعت از کنارم حرکت کرد خیالم راحت شد.

 *

شب تو اتاقم پشت کامپیوتر بودم که شیرین اومد تو و رو تخت نشست و گفت:

  • چرا شام نخوردی؟

  • میل نداشتم

با شک بهم نگاهی انداخت و گفت:

  • چی شده آنا؟

  • چی چی شده؟

  • چرا مثل همیشه نیستی؟ انگار ناراحتی. با آرش حرفت شده؟

با یاد اینکه از یه هفته هم گذشت و آرش هنوز برنگشته بود اخمام رفت تو هم ولی چیزی بهروم نیاوردم و گفت:

  • نه بابا .امروز مشتری تو مغازه زیاد بود خسته شدم

  • مثلاً من نمیفهمم تو از چیزی ناراحتی یا خسته ای؟ بگوچی شده با کلافگی گفتم:

  • ای بابا چرا یه چیزی که اصلاً وجود نداره رو انقدر پیش خودت بزرگ میکنی؟

  • یعنی مطمئن باشم چیزی نیست؟

  • آره عزیزم مطمئن باش. چیزی نیست

شیرین که انگار فهمید حوصله حرف زدن ندارم از جاش بلند شد و همونطور که میرفت بیرون گفت:

  • شب سردت شد شوفاژ و روشن کن امروز یکی اومد درستش کرد.

  • چه عجب. دیشب یخ زدم از سرما

  • پول نداشتم پول کارگر بدم. تازه امروز حقوق و ریختن. چی کار کنم؟

با رفتن شیرین به فکر فرو رفتم. یعنی درست بود که جریان دیر اومدن آرش و اون مزاحم وبهش میگفتم؟ آخه چیزی پیش نیومده بود که بخام دربارش حرف بزنم اون پسرم از نظر من یکی بود مثل بقیه مزاحما.

من که اصلاً راجع به این چیزا با شیرین که تنها عضو خانواده ام محسوب میشد صحبت نمیکردم. دوست نداشتم بیخودی نگرانش کنم.

همینجوریشم به قدر کافی اعصاب خوردی تو زندگی خودش داشت. ترجیح دادم فعلاً چیزی نگم تا ببینم چی میشه.

 *

دو سه روز دیگه هم گذشت و من اون مزاحم و بازم تو خیابون دیدم. چشمم حسابی ترسیده بود و همش حواسم و جمع میکردم. دیگه حرفی نمیزد فقط میدیدمش که هست .کم کم داشتم تصمیم میگرفتم که موضوع رو به شیرین یا حداقل به آرش بگم. درسته ایران نبود ولی شاید اگه بعداً این مزاحمت ها بیشتر میشد و بعد میفهمیدم از دستم ناراحت میشد..

بازم تو مسیر برگشت بودم و ماشینایی که تو خیابون بودن و زیر نظر گرفته بودم که چشمم خورد بهش. خودش بود .با همون ماشین مشکی که اون روز دیدمش. نمیدونم چرا انقدر ازش ترسیدم. شاید چون نگاهش مثل همیشه نبود و انگار که میخواست یکی و شکار کنه .تو کسری از ثانیه تمام تنم یخ کرد و ضربان قلبم به شدت بالا رفت. ولی یه جوری برخوردکردم که انگار متوجهش نشدم.

 سریع پیچیدم تو کوچه ای که به خیابون اصلیمون وصل میشد. کوچه خلوت بود ولی اگه سریع ردش میکردم به محل خودمون میرسیدم و تو این ساعت که ساعت تعطیلی مدارس بود معمولاً شلوغ میشد. قدم هامو تند تر کردم ولی صدای ماشینی که پشت سرم تو کوچه پیچید زانوهام و لرزوند. قبل از اینکه برگردم ببینم خودشه یا نه از کنارم رد شد و جلوم وایستاد.

برعکس تصوراتم این ماشین یه زانتیای سفید بود خیالم راحت شد که اون نیست. به خیال اینکه میخواد اونجا پارک کنه راهمو کج کردم که از کنارش رد بشم که همون موقع صدای کشیده شدن لاستیک رو آسفالت تو گوشم پیچید و بلافاصه یه ماشین دیگه کنار پام و پشت سر ماشین قبلی نگه داشت.

 دیگه احساس خطر کردم. باید سریع فرار میکردم. برگشتم تا از تنها راهی که برام مونده بود یعنی پشت سرم فرار کنم که همون موقع همون ماشین سیاه که رنگش مثل بخت و اقبال من بود با سرعت جای خالی رو پر کرد و منی که پا به فرار بودم با شکم افتادم رو کاپوتش و بعد از پشت خوردم زمین.

کف آسفالت کوچه پهن زمین بودم و چشمامو از شدت درد محکم بسته بودم. با افتادن سایه ای روی صورتم سریع چشمامو باز کردم و نیم خیز شدم کسی که بالا سرم وایستاده بود مرد نسبتاً قوی هیکلی بود که با نیم خیز شدنم به سمتم هجوم آورد و قبل از اینکه مغزم به کاربیفته یا فرصت جیغ زدن و کمک خواستن داشته باشم پارچه ای جلوی دهن و بینیم گرفت.

شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ کشیدن ولی دیگه بی فایده بود. تو اون کوچه خلوت صدای جیغای خفه ام به گوش کسی نمیرسید. کم کم با تنفس ماده ای که آغشته به دستمال بود داشتم از هوش میرفتم که تو لحظه های آخر قبل از بیهوش شدنم تصویر تار مرد سیاه پوش و قد بلندی رو دیدم که چند قدم به سمتم برداشت و دیگه چیزی نفهمیدم.

 *

این تمام ماجرایی بود که من و به اینجا که با چشم و دهن بسته به صندلی چسبیده بودم رسوند و حالا داشتم میفهمیدم که اون مزاحم احتمالا از طرف همون طلبکار آرش میومد سراغم.

یعنی همین آدمی که چند دقیقه پیش برام آب آورد. ولی بازم نمیفهمیدم که چرا باید اینجا باشم؟ من هنوز نه میشناختمشون نه میدونستم هدفشون از این کار چیه. یعنی من و دزدیده بودن تا از آرش پول بگیرن؟ آرش که ایران نبود. اصلا مگه آرش طلبش و باهاش صاف نکرده بود؟

عقل حکم میکرد که فعلا آروم بمونم تا بفهمم چه قصد و منظوری دارن .از طرفی هم دوست نداشتم فکر کنن من ساده و ضعیفم و در نتیجه میتونن هر بلایی که بخوان سرم بیارن و صدام در نیاد.

درسته ازشون میترسیدم. خیلیم میترسیدم ولی حداقل باید ظاهرمو حفظ میکردم. سخت بود امانهایت تلاشمو میکردم. نباید زود تسلیم میشدم وبه التماس میفتادم تا از ترسم سو استفاده  کنن.

دیگه هیچکی سراغم نیومد. دست و پام رو اون صندلی که حتی چند سانتم جا برای تکون خوردن نداشتم خشک شده بود و از ترسم جرات نداشتم یکی و صدا کنم بیاد این طنابا رو باز کنه.

علت این کاراشون و نمیفهمیدم. آخه دختری که با اتر بیهوشش کردن و گشنه و تشنه نگهش داشتن و از ترس و ضعفی که تو وجودش انداختن با دست و پای باز هم توان فرار کردن نداشت چه خطری میتونست براشون داشته باشه که اجازه کوچیکترین حرکتی رو هم بهش نمیدادن؟

انقدر با چشم و دهن و دست و پای بسته فکر و خیال جور واجور کردم و به تصوراتم شاخ و برگ دادم که مغزم از کار افتاد و خوابم برد.

 *

درست نمیدونم چقدر خوابیدم که با صدای باز شدن قفل در از خواب پریدم و با ترس و لرزی که به جونم افتاده بود منتظر موندم تا ببینم اینبار چه خوابی برام دیدن. صدای پاهاشون و میشنیدم که بهم نزدیک میشد. مشخص بود که این صدای پای یه نفر نمیتونه باشه. اینبار چندنفری به سرم نازل شدن. تصمیماتی که دیشب گرفته بودم و یه بار دیگه مرور کردم و با یه نفس عمیق از بینیم منتظر حرکتشون شدم.

طولی نکشید که پارچه ها از دور چشم و دهنم برداشته شد. نوری که از در به داخل میتابید چشمامو زد و قبل از اینکه بفهمم اونا کین که اومدن سراغم مجبور شدم چشمامو ببندم.

اشکی که در اثر سوزش چشمام بود از لای پلک های بسته ام سرازیر شد.

چشمام هنوز بسته بود که چونه ام توسط پنجه های قوی شخصی که انگار تمام حرصشو میخواست اون لحظه رو من خالی کنه قفل شد و سرم با خشونت بالا رفت.

  • چشاتو باز کن ببینم تحفه

از شدت کنجکاوی برای اینکه بفهمم اون شخصی که صداش با صدای اون دو نفر دیشبی فرق داشت کیه بلافاصله چشمامو باز کردم و نگاهم با نگاه اون کسی که چونه ام بی رحمانه داشت تو دستش فشرده میشد برخورد کرد. قیافه اش کاملاً غریبه بود و هیچ شناخت قبلی ازش نداشتم.

با نگاهی زننده و خریدارانه جوری که انگار میخواد منو به بردگی بگیره نگام کرد. اصلاًنگاهشو دوست نداشتم. وقتی خوب و با دقت زیاد و از همه جهات صورتم و برانداز کرد خطاب به شخصی که پشت سرم وایستاده بود با لحنی سرشار از تمسخر و تحقیر گفت:

  • اینو دزدیدی که بدیم جای طلبمون؟ حبیب تو روی این عتیقه تفم نمیندازه!

چشمام گشاد شد و زل زدم بهش.این چی داشت میگفت برای خودش؟ منو بدن جای طلبشون؟ به چه حقی؟ مگه دشمنی و خصومتی با من داشتن؟ یا مگه مالشون و خورده بودم؟ مشکلی اگه با آرش داشتن باید با خودش حل میکردن. واسه چی اومده بودن سراغ منی که تا یه ماه پیش هیچ نسبتی باهاش نداشتم جز فروشنده مغازش.

با دهن باز مونده زل زده بودم بهش که صدای طلبکار آرش یعنی همون کسی که دیشب بهم آب داد و از پشت سرم شنیدم:

  • تو فکر بهتری داشتی؟ اینجوری با یه تیر دو نشون زدیم. مطمئن باش خونواده اش دست از سر آرش برنمیدارن. از یه طرف زهرمون و به اون آشغال میریزیم و از یه طرفم بدهیمون به حبیب و صاف میکنیم. در ضمن. مگه حبیب و نمیشناسی؟ ریخت و قیافه تا وقتی براش مهمه که دختره باکره نباشه ! اگه باکره باشه که قیافه ش مهم نیس.

با شنیدن حرفاش با چنان شدتی سرمو به پشت چرخوندم که رگای گردنم گرفت. حدسمدرست بود. اون کسی که پشت سرم واییستاده بود همون طلبکار ترسناک آرش بود که هر دوباری که دیدمش با این نگاه کل وجودمو میلرزوند. پس حالا داشتم میفهیدم که ترسم بی مورد نبوده .

قدرت حرف زدنم و از شدت بهت و ترس از دست داده بودم و فقط چشم دوخته بودم به دهن اون دو تا که اونجوری با وقاحت داشتن درباره ام حرف میزدن.

  • تو از کجا میدونی باکره اس؟ مگه نمیگی دوست دختر آرشه؟ یعنی اون دیوس عوضی تاحالا بهش دست نزده؟

  • دست زده یا نزده رو نمیدونم ولی من و که میشناسی اگه اونی نبود که میخواستیم الآن اینجا نبود. وقتی بیهوش بود شهره رو آوردیم بالا سرش معاینه اش کرد. راسته کار حبیبه.

بغض گلوم و گرفت. اینا تو بیهوشی با من چی کار کرده بودن؟ یعنی میشه که آدما انقدر پست فطرت باشن؟ یعنی الان باید خوشحال باشم که دنبال دختر باکره بودن و بلایی تو بیهوشی سرم نیاوردن؟

پسره که حالا نیشش تا بناگوشش باز شده بود با دست زد رو شونه اونیکی که انگار حتی تو صحبت با دوستاشم جدیت خودش و داشت و اون اخم هیچوقت از صورتش کنار نمیرفت – پس دمت گرم داش هیربد. کارت درسته!

دیگه خونم به جوش اومد. از بهت و زبون لال شده من داشتن سواستفاده میکردن و واسه خودشون میبریدن و میدوختن. ولی من آدمی نبودم که ساکت بشینم و صدام در نیاد به خصوص وقتی عصبانی میشدم هرچی از دهنم درمیومد بار طرف میکردم.

با صدایی که از شدت ترس و بغض میلرزید سرشون جیغ زدم:

  • آشغالای عوضــــــــی چه گهی دارید میخورید برای خودتون؟ من و دزدیدید که به آرش ضربه بزنید؟ مگه من کیه اونم؟ اصلاً مگه شهر هرته؟ به چه حقی این کارو کردید؟ تا الآن خانواده ام رفتن پیش پلیس. دیر یا زود پیداتون میکنن و دهنتون و……..

مشتی که تو دهنم کوبیده شد و درد ضربه های دیشب و تازه کرد اجازه ادامه صحبت و بهم نداد. مشت مال همون پسری بود که امروز تازه باهاش آشنا شده بودم. اونیکی پسره که من با لقب طلبکار آرش میشناختمش و اسمش هیربد بود اومد سمتش و بهش توپید:

  • چی کار میکنی بهراد؟ اگه صورتش و درب و داغون کنی حبیب نگاشم نمیکنه ها

  • آخه ببین دختره چه گهی داره میخوره واسه خودش!

  • خب بذار بخوره مگه هرچی اون میگه همون میشه؟

با این حرف بهراد بلند بلند خندید و برگشت سمت من:

  • راست میگیا .دختره هنوز نفهمیده که دیگه هیچ راه فرار و نجاتی نداره.

چند قدم دیگه اومد طرفم. دستاشو گذاشت رو زانوشو و خم شد. جوری که صورتش جلوی صورتم قرار گرفت.

  • خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم. یه بار میگم برای همیشه دیگه خودت حواست و جمع کن. چون اینجا کسی قرار نیست جواب سوالاتو بده. تا جایی که حقته بدونی بهت میگم. ما یه جورایی هم بدهکاریم هم طلبکار. بدهکار آدمی به اسم حبیب و طلبکار نامزد مفت خور و عوضیت که پولمون و خورده و یه آبم روش. این آقا حبیب ما تو دنیا کلاً از دوتا چیز خیلی خوشش میاد. یکی پول. یکی هم زن و دختر. البته دختر باکره رو خیلی بیشتر دوست داره طوری که بی توجه به مبلغ بدهیش رو هوا میزنتش. تا اینجاش اوکیه؟

مات و مبهوت زل زده بودم بهش و صدامم در نمیومد .صاف وایستاد و همونطور که جلوم رژه میرفت ادامه  داد:

  • خداییش ما هم خیلی تلاش کردیم که پولمون و از اون پسره آرش پس بگیریم و بدهیمون و با حبیب صاف کنیم. ولی عوضی یه ساله که داره مارو سر میدوئونه. ما هم از این راه وارد شدیم. هم یه دختر گیر آوردیم که جای طلبمون بدیم به حبیب. هم حسابمون با آرش صاف میشه. چون به قول هیربد خانواده ات راحتش نمیذارن به هرحال تو مغازه درپیت اون کار میکردی دیگه. الآنم که بی ناموس ول کرده و در رفته. ولی بالاخره برمیگرده اون موقع یه مدت میره آب خنک میخوره. در ضمن در شهر هرت بودن اینجا هم که شکی نیست. ولی برای اینکه خیالت و کلاً راحت کنم باید بگم که دست پلیسای گرامی به هیچ جایی بند نیست. چون ما کارمون خیلی تمیز انجام میدیم بدون رد و نشون. اون پسره هم فعلا انقدر ترسیده که از سوراخ موشش درنمیاد .اصلاً کی دیده که هیربد تو رو دزدیده؟ پلیس که بدون مدرک هیچ کاری نمیکنه.. میکنه؟ امیدوارم دیگه سوالی برات نمونده باشه. البته اگه دندوناتو دوست داری بازم زر اضافی بزن.

نمیفهمیدم. یعنی واقعا آرش فرار کرده بود؟ ولی من که تو این مدت تلفنی باهاش حرف میزدم. پس چرا چیزی بهم نگفت؟ یعنی از همون اول داشت بهم دروغ میگفت؟ بغضی که راه نفسمو بسته بود شکست و با هق هق و زاری گفتم:

  • مگه شما آدم نیستید؟ من کجای.. کجای این قصه تونم که حالا باید تاوان پس بدم؟ من و آرش فقط چند هفته س که نامزدیم چرا. ….. چرا من باید جورشو بکشم؟ مگه من…… مالتونم… که میخواید جای طلبتون بدید. زندگی…… زندگی آدما… انقدر براتون بی ارزشه؟؟؟؟؟؟؟

هیربد از جلوی دیدم خارج شده بود و فقط اون پسره که اسمش بهراد بود جلوم قرارداشت.

با خونسردی عجیبی که ترس و اضطراب وجودم و صد برابر میکرد گفت:

  • با عرض شرمندگی قرعه به نام تو افتاد. ما خیلی وقت بود تو فکرش بودیم که جای طلبمون یه دختر واسه حبیب جور کنیم. ولی با دیدن تو گفتیم چه بهتر. اینجوری زهرمون و به ملکی هم میریزیم. بشین به شانس بدت لعنت بفرست.

به دنبال حرفش خنده بلند و حال بهم زنی سر داد و همونطور که دوباره میومد طرفم گفت:

  • البته شایدم شانست بد نباشه ها. اگه اصول اولیه کار و بلد باشی خیلی با حبیب حال میکنی.

دستشو به طرف صورتم دراز کرد و با انگشتش کشید رو لبای متورم و زخمیم…

  • حالا که دقت میکنم میبینم بد تیکه ای هم نیستی. شاید قبل از حبیب خودم یه حال کوچیک باهات کردم.

سرم و تا جایی که جا داشتم کشیدم عقب.

  • دستتو به من نزن ### رذل

با این حرفم چهره اش برافروخته شد و مشتش برای کوبیده شدن به صورتم رفت بالا ولی با صدای هیربد همونجا موند.

  • بهراد بس کن دیگه. این دختره باید سالم بمونه.

بهراد نیشخندی زد و مشتشو به جای صورتم محکم کوبوند رو شونه چپم. از درد نفسم رفت ولی لبمو به دندون گرفتم تا صدام در نیاد. دوست نداشتم از درد کشیدنم لذت ببره. سرشو به گوشم نزدیک کرد و با لحن پر استهزایی گفت:

  • زبونت درازه. کوتاش میکنم هیربد با عصبانیت گفت:

  • چه مرگته تو؟ مگه نمیگم باید تا وقتی حبیب برگرده حواست باشه آش و لاشش نکنی؟

  • نظرم عوض شد داش هیربد. حبیب که فعلاً رفته دوبی. یه هفته دیگه برمیگرده. چرا تا اون موقع این دختر باید واسه ما بلااستفاده باشه؟ – چی تو سرته بهراد؟ نمیتونی آروم بگیری نه؟

  • از دخترای زبون دراز خوشم نمیاد. مخصوصاً وقتی بدونن جونشون تو دست ماس و بازم ادا اصول بیان.. دوتا راه براش میذارم. یا تو این یه هفته هر شب به من یه حال اساسی میده و منو راضی نگه میداره.

هیربد پرید وسط حرفش و توپید:

  • زر مفت نزن.اون موقع که دیگه حبیب نمیخردش.

  • نترس داداش من. اون یه مورد و براش دست نخورده نگه میدارم. دخترا هزار تا جا واسه حال بردن دارن

با نفرت نگاش کردم و منتظر فرصتی بودم تا دوباره منفجر بشم. میدونستم با همچین آدم آشغالی با هر حرفم باید منتظر یه دردی باشم ولی ارزششو داشت. همینکه میدیدم از حرفام حرص میخورده و عصبی میشه برام کافی بود.

هیربد با بی خیالی و بی حوصلگی از رفتار بهراد گفت:

  • بی خیال این راه شو.

  • خب یه راه دیگه هم هست. اینکه تو این یه هفته این دختره بشه کلفت ما و هر کاری بهش میگیم و ازش میخوایم برامون انجام بده. از پخت و پز گرفته تا نظافت خونه و توالت شستن.

برگشت سمتم:

  • آدم باید خیلی خر باشه که بخواد راه دوم و انتخاب کنه. مگه نه خانوم کوچولو؟ مطمئن باش تو راه اولی نمیذارم به تو هم بد میگذره. یه هفته خانومیتو میکنی و شب به شب حال و هولتو. در ضمن….. از صفر کیلومتری هم در میای و یه چیزایی هم برای وقتایی که با حبیب هستی یاد میگیری هوم؟ نظرت چیه؟

زبونم از این همه گستاخی بند اومده بود .فقط میتونستم نگاه سرشار از خشم و نفرتم و بهصورتش بپاشم که هیربد گفت:

  • بهراد این هفته رو بی خیال شو و بشین سر جات. تا حبیب بیاد و قال قضیه کنده بشه. من یکی دیگه حوصله یه دردسر جدید و ندارم

  • بذار خودش انتخاب کنه که چی میخواد. ما هم به نظرش احترام میزاریم

دوباره خم شد سمتم جوری که صورتش اینبار با فاصله کمی از صورتم قرار گرفت خیره به لبام با بی شرمی گفت:

  • خب خانوم کوچولو ما منتظریم یه هفته خانومی و انتخاب میکنی یا یه هفته کلفتی؟! البته سوال نداره. یه هفته اولی بیشتر بهت میچسبه نه؟ ولی روت نمیشه به زبون بیاری. عیب نداره درکت میکنم. با ما راحت باش. بگو

سرمو تا جایی که جا داشتم به عقب هول میدادم. اینبار نگاهم رنگ ترس داشت ولی خشم هنوز از وجودم پاک نشده بود. جوابم مشخص بود ولی زبونم قفل شده بود و نمیتونستم لب از لب باز کنم.

نیشخندی رو لبای بهراد شکل گرفت و همونطور که صورتشو نزدیک تر میکرد گفت:

  • سکوتت و به رضایتت تعبیر میکنیم. پس فعلاً بوس منو رد کن بیاد.

تنها کاری که میتونستم اون لحظه بکنم این بود که هر چی آب تو دهنم بود جمع کنم و بانفرت بپاشم تو صورتش. از بهتش استفاده کردم و به زور. در حالیکه از شدت نفس نفس زدنم کلماتم بریده بریده شده بود گفتم:

  • دستتم…… بهم نمیرسه……. عوضی بی ناموس

بهراد با نفرت صورت سرخ شده از خشمشو پاک کرد و به ثانیه نکشید که عین ببر به سمتم حمله ور شد و دستشو دور گلوم حلقه کرد. همونطور که حلقه انگشتاشو تنگ تر میکرد با صدایی از زور عصبانیت دو رگه شده بود تو گوشم نعره زد:

  • باشه ### آشغال خودت خواستی. تو لیاقت نداری که حتی****** منو بخوری! فکر کردی چون دزدیدمت یعنی ارزش داری؟ هوا برت داشته؟ نخیــــــر.کور خوندی. اگه کسی تو روت نگاه میکنه فقط به خاطر اون پرده لای پاهاته. اون نباشه دو زارم نمی ارزی. لیاقتت فقط پاک کردن گند و کثافتای توالته نه بیشتر.فقط بشین و تماشا کن که تو این یه هفته چه بلایی سرت میارم

داشتم خفه میشدم هرچی خون توی بدنم بود انگار به سمت صورتم هجوم آورده بود و صورتم میخواست بترکه. از شدت کمبود هوا به خر خر افتاده بودم. هیربد و میدیدم که به زور میخواد بهراد و ازم جدا کنه ولی صداشو نمیشنیدم. دیگه صدای بهرادم نمیشنیدم.

کم کم دیدم هم داشت تار میشد که دستش از دور گلوم برداشته شد و من با یه دم عمیق وخش دار به سرفه افتادم. سرفه هام بی جون ولی از ته حلقم بود.انگار گلوم داشت پاره میشد. یه کم که سرفه کردم یواش یواش نفسام عادی شد و شنواییم برگشت صداهاشون و هرچند ضعیف ولی میشنیدم:

  • یه نگاه به خودت بنداز ببین یه الف بچه به چه روزی انداختتت. بذار هر زری میخواد بزنه چرا انقدر جوش میاری؟

  • زورم میاد از این عنتر حرف بخورم هیربد. چشممو رو زرای قبلیش بستم و بهش لطف کردم که گفتم یه هفته با من باش بهت بد نمیگذره. دیدی که برگشت چه گهی خورد؟

  • به درک……. این مسخره بازیتو همین جا تموم کن بهراد. حبیب که بیاد اولین جایی که تو این دختره ببینه صورتشه اگه تو هربار که از کوره در میری بزنی یه ورشو کبود کنی که حبیب میاد ترتیب خود ما رو میده

  • نترس. صورتشو تا جایی که بتونم سالم نگه میدارم. ولی خودت که میدونی با یکی دشمن بشم شدم. کوچکترین گهی بخوره باید تاوانشو پس بده. حبیبم اگه چیزی گفت جوابشو خودم میدم. من حالا حالاها با این موش کثیف کار دارم .نمیذارم بدون اینکه طعم ضرب دستم و بچشه از اینجا بره. باید بفهمه در افتادن با بهراد کامیاب یعنی چی!

نمیدونم چرا تو اینجور مواقع که حرف زدنم بیشتر به ضررم بود نمیتونستم جلوی زبونم وبگیرم با گریه داد زدم:

  • موش کثیف تویی و هفت جد و آبادت حیوون

تو یه لحظه دستشو از تو دست هیربد کشید بیرون و با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند. تا بفهمم میخواد چی کار کنه پاشو بلند کرد و یه لگد محکم نثار شکمم کرد. که از شدت ضربه با صندلی پرت شدم رو زمین. ضربه درست جایی خورد که دیروز به کاپوت ماشین خورده بود. از درد اشکام با شدت بیشتری سرازیر شد.

  • آدمت میکنم. صبر کن!

با صدایی بلندی داد زد:

  • یعقوب. یعقوووووووب بیا اینجا ببینم!

یعقوب که انگار همون مرد عصبانی دیشبی بود که از قضا ضرب دست اونم چشیده بودم سریع خودشو رسوند و گفت:

  • بله آقا؟

  • دستای این پتیاره رو باز کن

اومد سمتم و طنابا رو از دور بدن و دستام باز کرد. همه استخونام خشک شده بود. صدایترق توروق مفصلام و میشنیدم ولی بی توجه به همشون فقط به خاطر وضعیتی که توش گیر افتاده بودم و اینطور که معلوم بود راه نجاتم نداشتم گریه میکردم.

یعقوب بازومو گرفت و با خشونت بلندم کرد و نگه داشت. به زور رو پاهام وایستاده بودم و اگه یعقوب نگهم نداشته بود نمیتونستم تعادلم و حفظ کنم.

هیربد رفت یه گوشه با تکیه به دیوار وایستاد. جوری عادی و خونسرد بود که انگار هیچ اتفاق غیر معمولی تو زندگیش نیفتاده بود و روزی صد بار داره این صحنه ها رو میبینه

بهراد اومد جلوم وایستاد. چینی که به بینیش افتاده بود نشون میداد که اونم مثل من از نگاه کردن به صورتم چندشش میشد.

  • کلفتیت از همین الآن شروع میشه. تو این خونه چند تا آدم گردن کلفت تر از من هستن که باید هر ظهر و شب شکمشون سیر بشه .کل عمارتم باید هر روز گوشه به گوشه اش تمیز بشه.کوچکترین گرد و خاکی که ببینم شب و باید تو قفس سگا بخوابی. آدمایی که اینجان میدونن من با کسی شوخی ندارم.کاری که بگم میکنم.مطمئن باش میکنم. پس به نفعته که هر کاری که من و هیربد بهت میگیم مو به مو انجام بدی. وگرنه اتفاقات ناگواری میفته!

ته مونده توانم و جمع کردم و نالیدم:

-زنگ بزنید به آرش.. باید باهاش حرف بزنم!شاید اگه……اگه بفهمه من اینجام برگردهو……طلبتون و بده!

  • فعلا که گوشیش خاموشه . خط تو هم سوزوندیم که نتونن ردمون و بزنن. ولی خیلی امید داری بهش به بچه ها میسپارم پیگیری کنن و تو اولین فرصت بهش اطلاع بدن. منتها. تا اون موقع شما کلفت این دم و دستگاه تشریف داری

خوی سرکشم خاموش شده بود و حالا داشتم با حقیقت زندگیم مواجه میشدم و میفهمیدم که تازه بدبختیام داره شروع میشه. واقعا راه فراری نداشتم از اینجا و بدجوری گیر افتاده بودم .انگار جدی جدی باید قبول میکردم که تبدیل به کلفت بشم. هرچند اگه صد بارم به عقب برمیگشتم. بازم کلفتی کردن و به تبدیل شدن به یه دختر خراب ترجیح میدادم ولی فهمیدن اینکه این کینه بهراد زندگیمو تو این خونه به جهنم تبدیل میکنه کار سختی نبود.

تازه متوجه لباسای تنم شده بودم. شلوار جین مشکی و تی شرت جذب سورمه ای مال خودم بود ولی از مانتو و روسریم خبری نبود.

  • لباسامو چرا درآوردید؟ بهراد پوزخند زد:

  • باید به این زندگی عادت کنی. تو خونه حبیب از همین دو سه تیکه لباسی که الآن تنته همخبری نیست.

اینو گفت و با هیربد راه افتادن سمت در. یعنی باید بهشون التماس میکردم؟ نه. اونا قلبشون از سنگ بود. التماسم فقط این توهم و براشون ایجاد میکرد که بهشون محتاجم. من تا وقتی که خدامو داشتم پس امیدم داشتم که از این خراب شده نجات پیدا کنم. تو دلم فقط از خدا میخواستم که به شیرین صبر بده تا بتونه غم نبودم و طاقت بیاره!

یعقوب گفت:

  • به من ربطی نداره ها. ولی هرچی میگه گوش کن. تجربه بهم ثابت کرده کاری که میگه رو عملی میکنه.

با تعجب نگاش کردم تازه داشتم قیافه شو میدیدم. یه مرد میانسال با موهای کم پشت و جو گندمی بود. چهره اش جوری درهم بود که انگار هیچوقت اخماش باز نمیشه.

  • من اینجا نگهبان و باغبونم. یه بار که خیلی خسته بودم جوری خوابم سنگین شد که متوجه نشدم دزد اومده تو عمارت. تا بیام به خودم بجنبم یکی از گلدونای قدیمی و قیمتی رو برداشت و برد. آقا بهرادم منو انداخت تو قفس سگا. اینم شد نتیجه اش.

با چشمای گشاد شده مسیر نگاهشو دنبال کردم و رسیدم که انگشتای دستش. خوب که دقتکردم دیدم انگشت دومی دست راستش فقط یه بند داره! نفسم تو سینه حبس شد. یعنی تا این حد بی رحم بودن که این بلا رو سر نگهبانشون بیارن؟ اونم به خاطر اینکه خوابش سنگین شد؟

دوباره چشمه اشکم جوشید و تمام التماسم و ریختم تو نگاهم و خیره شدم به یعقوب. نمیدونستم چرا از اون کمک میخواستم. اونم مثل من اونجا اسیر دست اون دوتا سنگدل بود و انگار کم کم رفتار و سنگدلیشون رو اینم تاثیر گذاشته بود ولی گفتم:

  • حالا من……. من باید چی کار کنم؟

  • من چه میدونم .چمچاره کن!

برگشت سمتم. انگار با دیدن چهره درمونده و چشماس خیس از اشکم دلش برام سوخت.

چون پوفی کرد و گفت:

  • هیچ راه نجاتی نداری. حتی بتونی از زیر دست سگا جون سالم به در ببری و با سیم خاردارای بالای دیوار کنار بیای و از این باغ و عمارت بزرگ خلاص بشی. تازه میرسی به یه ناکجا آبادی که با پای پیاده دو روز طول میکشه تا به شهر برسی. پس فکر فرار و به کل از سرت بیرون کن.

تموم شد. تیر خلاص و زد. انگار باید تقدیری که با بی رحمی برام رقم خورده بود اونم بهخاطر اشتباه یه آدم دیگه  میپذیرفتم. من حالاحالاها اینجا موندگار بودم! یعنی آرش به همین راحتی میخاست فراموشم کنه؟درسته مدت زیادی از نامزدیمون نمیگذشت ولی بالاخره من به خاطر اون اینجا گیر افتاده بودم. نامردی بود که عین خیالش نباشه.

  • حالا که اینجا موندنی هستی به حرفشون گوش کن تا وضعیتت از اینی که هست جهنمی تر نشه.باهاشون راه بیا. به خصوص با بهراد. آدم بی رحمیه. هرکی و فقط تا وقتی که بهش نیاز داره نگه میداره و برعکس وقتی ببینه حضورش به ضررشم هست به راحتی از سر راهش کنار میزنه. به فکر اینم نباش که پلیس میگیرتشون و به سزای عملشون میرسن. تو این مملکت زبون همه با پول بسته میشه. حتی پلیسا. دیدم که میگم.

امیدم با حرفای یعقوب به کل ناامید شد. یعنی باید به همین راحتی قبول میکردم که سرنوشتم همینه و باید باهاش کنار بیام؟

  • حالا هم بیا برو یه آب به دست و صورتت بزن و برو سر کارت. مگه نشنیدی چی گفت؟ باید به اندازه هفت هشت تا نره خر غذا درست کنی.

اشکام و پاک کردم و دنبالش راه افتادم. به کمک دیوار تعادلم و حفظ میکردم و هر لحظه امکان داشت از شدت ضعف نقش زمین بشم. شکم و شونه چپم درد شدیدی داشت. به احتمال زیاد جفتش کبود شده بود.

وسط اونهمه بدبختی و گرفتاریم خنده ام گرفت. با این وضعی که داشتم از پسهیچ کاریبرنمیومدم و لابد شب به ملاقات سگا میرفتم. باید تو اولین فرصت یه چیز میخوردم تا بتونم کارارو انجام بدم. حالا که سرنوشت این تقدیر و برام نوشته بود. منم باید تا جایی که بتونم تغییرش بدم باهاش کنار میومدم.

 *

از اون اتاقک نمور و تاریک و سرد رفتم بیرون. دور و برم یه باغ خیلی خیلی بزرگ با کلی گل و گیاه و دار و درخت بود که این اتاقک قسمت انتهاییش واقع شده بود. همونطور که دنبال یعقوب راه افتاده بودم به اطرافم نگاه میکردم. تا چشم کار میکرد باغ و دار و درخت بود. حتی مسیر خروجم نمیدیدم که بخوام بفهمم راه در رو داره یا نه…

باید عاقلانه رفتار میکردم. اگه همش دنبال نقشه واسه فرار بودم متوجه میشدن و زندانیم میکردن. ولی اگه به همین نقش کلفتیم ادامه بدم شاید یه چیزایی دستگیرم بشه و بتونم سر فرصت مناسب فلنگ و ببندم. باید محافظه کارانه عمل میکردم. تصمیم گرفتم کاری به کارشون نداشته باشم به خصوص به بهراد. ولی فقط تا وقتی که اونم به من کاری نداشته باشه.

هیچ تضمینی نداشتم که اگه یه بار دیگه درباره ام چرت و پرت بگه بتونم جلوی زبونم و بگیرم!

بالاخره به اون ساختمون اصلی عمارت رسیدیم. بیرونش که نشون میداد خیلی بزرگه. یهساختمون دو طبقه بود فکر کنم. ولی دنیا وقتی رو سرم خراب شد که رفتیم تو و من با چشم خودم دیدم که تو چه بدبختی بزرگی افتادم. توش مثل یه قصر بود. اینا که خونه به این بزرگی داشتن. پس چرا نمیفروختنشون تا طلبشون و بدن؟ یعنی فروختن یه خونه سخت تر بود از دزدیدن یه دختر بدبخت و بی کس؟

حرفای بهراد تو گوشم تکرار میشد که گفت باید هر روز کل اینجا رو نظافت کنی. جوری که از تمیزی برق بزنه. من چه جوری میتونستم این کار و بکنم؟ طبقه پایینش فقط چند تا سالن مختلف و بزرگ داشت چه برسه به بالا که احتمالاً چند تا اتاق خواب توش بود!!!

با درموندگی به عظمت اون عمارتی که آرزو داشتم رو سر صاحباش خراب بشه خیره بودم که با صدای یعقوب حواسم جمع شد:

  • دستشویی اونجا کنار راه پله اس آشپزخونه هم که معلومه اولین در سمت راست. ساعت نزدیکه دهه برو تا دیر نشده کارتو شروع کن!

برگشت بره که چند قدم دنبالش رفتم:

  • آقا یعقوب؟

وایستاد و با همون چهره خشمگین و همیشه درهمش برگشت سمتم!

  • من. من نمیدونم باید چی کار کنم. چی درست کنم؟ تو رو خدا شما یه کم راهنماییمکنید!!!

  • مگه آشپزی بلد نیستی؟

  • نه زیاد. اونم نه برای اینهمه آدمی که فقط منتظر یه ایرادن تا رو سرم خراب شن!

یه نگاه به دور و برمون انداخت و با صدایی که سعی میکرد زیاد بلند نشه گفت:

  • این آدمایی که میگی حتی اگه بهترین غذا رو هم درست کنی و بذاری جلوشون ایرادشون و میگیرن. باید تحمل کنی! سرت تو کار خودت باشه و جوابشون و نده. این برات بهتر از اینه که بخوای به فکر نوع غذا باشی.

برگشت بره که دوباره صداش کردم و اینبار با عصبانیت نگام کرد که هول شدم ولی گفتم:

  • مم……. ممنون!

چند ثانیه بی حرف نگام کرد و بعد و رفت. حالا که میفهمیدم اونم مثل من اینجا اسیره رفتارای عصبی دیشبشو درک میکردم. مخصوصاً وقتی فهمیدم به خاطر یه سهل انگاری چه بلایی سرش آوردن دیگه نمیتونستم ازش به خاطر اون دو تا تو دهنی کینه داشته باشم. اونم داشت برای حفظ موقعیت خودش از دستورای اونا پیروی میکرد.

از سکوتی که فعلاً تو خونه بود استفاده کردم و سریع رفتم تو دستشویی. کلیه هام داشتمیترکید و به زور خودم و کنترل کرده بودم که شلوارم و خیس نکنم.

تو آینه دستشویی که چشمم به خودم افتاد گریه ام گرفت. چقدر داغون بودم. به بهراد حق دادم که اونجوری درباره صورتم حرف میزد.

گریه هایی که از دیشب یه لحظه هم ولم نکرده بود باعث شده بود چشمام قرمز و متورم بشه و کل آرایشم دور چشمام و قسمتی از صورتم پخش بشه و نمای بدی و ایجاد کنهه. سریع صورتم و شستم و حالا تنها چیزی که صورتم و زننده میکرد کبودی و بادکردگی لبام بود.

از دستشویی رفتم بیرون. سرم پایین بود و داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که با صورت محکم رفتم تو شکم یه نفر. سریع فاصله امو حفظ کردم و سرمو بلند کردم. یه مرد قد بلند و قوی هیکل با کله کچل بود. فهمیدم باید یکی از اون نره خرا باشه. با دیدن من پوزخندی زد و همینطور که از کنارم رد میشد ضربه ای به شونه ام زد و رفت سمت دستشویی .

دستم و به شونه ام که هنوز درد میکرد گرفتم. یه جورایی داشتم سکته میکردم. من اگه این آدما رو تو تلویزیون میدیدم میترسیدم. حالا چه جوری با یه گله اشون تو این خونه سر کنم؟ اصلا اینا تو این خونه چیکار میکردن؟ کارشون همین دزدیدن دخترا بود؟ یعنی به جز من دختر دیگه ای هم تو این خونه بود؟

زیر لب فقط خدا خدا میکردم که خودش آخر و عاقبت من و با اینا به خیر کنه. برای اینکه باکس دیگه ای رو به رو نشم سریع خودمو انداختم تو آشپزخونه.

همون اول با یادآوری اینکه چه کارایی باید تو این خونه و این آشپزخونه بکنم در و دیوار مثل آواری رو سرم خراب شد. نمیدونستم تهدیداشون تا چه حد واقعیه و آیا باید تجربیات یعقوب و جدی بگیرم یا نه. ولی اصلاً به امتحانش نمی ارزید. دوست نداشتم الکی الکی برم تو قفس سگا و خودمو نقص عضو کنم. باید تا جایی که راه داشت و در توانم بود اوامرشون و انجام میدادم.

اما مسئله اینجا بود که من اصلاً اهل آشپزی و کارای خونه نبودم و به جز چند تا غذای معمولی و آسون هیچ چیز دیگه ای بلد نبودم درست کنم. اکثر وقتا شیرین کارای خونه رو انجام میداد. چون من میرفتم سر کار و اون تو خونه خیاطی میکرد. ولی خوب میدونستم که باید همه تلاشم و بکنم تا کسی از اینا متوجه این موضوع نشه تا بخواد برای اذیت کردنم ازش سو استفاده کنه.

با صدای قار و قور شکمم چشم از دیوار و کابینتای آشپزخونه که بزرگیش به اندازه پذیرایی خونه ما بود برداشتم و رفتم سراغ یخچال. با دیدن چند تا نون باگت دست بردم و یه تیکه کندم و سریع خوردمش. عین قحطی زده ها شده بودم. همون یه تیکه نون برای منی که از دیروز جز کتک چیزی نخوردم لذیذترین غذا بود.

حین خوردنم نگاهی به باقی وسایل یخچال انداختم . جز سوسیس و کالباس و تخم مرغ وچند بسته ناگت و چند قوطی تن ماهی چیز دیگه ای توش نبود. معلوم بود غذاهاشون و از بیرون سفارش میدن و یا همین آشغالا رو میخورن. شایدم اصلا زیاد اینجا نمیموندن که برای خودشون مواد غذایی تهیه کنن .ولی تو اون لحظه این برای من بهتر بود. میتونستم با همین موجودی یخچال یه چیزی براشون درست کنم که فقط شکمشون پر بشه. اگه هم اعتراضی کردن میگم چیز دیگه ای تو یخچال نبود.

مشغول بررسی محتویات یخچال بودم که با شنیدن صدای بهراد از پشت سرم میخکوب شدم:

  • نیم ساعته داری چه گهی میخوری که یه چایی نذاشتی؟

برای کنترل خشمم چشمامو محکم بستم و دستامو مشت کردم. بهونه گیریاش از همین الآن شروع شده بود. فقط خدا خدا میکردم زبون تند و تیزم از کار بیفته تا بهونه دیگه ای دستش ندم.

  • هوووووووی کره خر با تو نیستم مگه؟

به همین راحتی کنترلم از دستم خارج شد. در یخچال و محکم کوبیدم بهم و برگشتم سمتش:

  • کره خر خودتی و بابات!!

با دیدنش تازه یادم افتاد من چه جایگاهی دارم و اون چه کارایی میتونه بکنه. واسه  پشیمونیدیر شده بود چون بلافاصله با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند و تا مغز هنگ کرده ام بخواد بهم فرمان فرار بده موهام تو پنجه هاش به طرز وحشیانه ای اسیر شد.

از موهام کشید و سرم و تا جایی که صورتم رو به روی صورتش باشه کشید بالا . از درد نفسم رفت. قدش خیلی از من بلند تر بود و برای اینکه صورتم در موازات صورتش باشه به زور نوک پام به زمین میخورد. هراسون به چشمای کاسه خونش زل زده بودم که از لای دندوناش گفت:

  • فقط یه کلمه دیگه زر اضافه بزن تا با همین موهات دارت بزنم.

زبونم قفل شده بود و تنها عضوی از بدنم که تو اون لحظه تکون میخورد مردمک چشمام بود که بین چشمای آتیشی بهراد در نواسان بود.

  • با خودم گفته بودم اگه زبون درازت کوتاه باشه کاری به کارت ندارم. ولی الآن میبینم تو لیاقت ملایمت من و نداری. باید باهات مثل یه حیوون رفتار بشه.

  • اگه…… اگه نمیخوای. چیزی بگم. تو هم توهین نکن!

  • هه! مثل اینکه یادت رفته من صاحبتم و هر حقی نسبت بهت دارم؟ تو لازم نیست به من بگیچی بگم و چی نگم.. من هر دستوری رو با هر لحنی که بهت بگم تو باید فقط بگی چشم.

فهمیدی؟

درد کشیده شدن تار موهام داشت نفسم و میبرد ولی اون عوضی هیچ توجهی به دردی که چهره امو به شدت درهم کرده بود نمیکرد!

  • حالا هم برای اینکه آدم بشی نقشه ها برات دارم. شرمنده خانوم کوچولوی پررو امروز روز خیلی سختیه!

بدون اینکه ذره ای فشار مشتشو کمتر کنه تا موهام آزاد شه منو به همون شکل دنبال خودش کشوند و برد سمت سالن پذیرایی.

همونجوری که منو دنبال خودش میکشوند داد زد:

  • آهااااااااااای. همه بیاید تو سالن. زووووووود!

انقدر تند راه میرفت که نمیتونستم پا به پاش راه برم در نتیجه رو زمین کشیده میشدم. به سالن که رسیدیم منو از همون موهام پرت کرد رو زمین.

درد شونه ام که حالا با این ضربه بیشترم شد از یه طرف و درد کشیده شدن موهام از طرف دیگه داشت نفسمو میبرید ولی صدام در نیومد. فقط چشمامو بسته بودم وسرم و با دستام محکم نگه داشته بودم. میدونستم اینا انقدر عوضی و بی رحم هستن که از درد کشیدن منلذت میبرن و منم تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم این لذت و بهشون بدم.

صدای قدم های چند نفر و میشنیدم که بهم نزدیک میشد. همونجوری که رو زمین نشسته بودم چشمامو باز کردم و اول از همه یه جفت پا جلوی چشمم اومد که نمیدونستم مال کیه. تا سرم و بلند کردم نگاهم تو نگاه هیربد که موشکافانه براندازم میکرد قفل شد. بازم اون ترس لعنتی تو وجودم نشست..

انقدر که از هیربد میترسیدم از بهراد نمیترسیدم. اون زبونی که جلوی بی تربیتی های بهراد داشتم جلوی همین نگاه خشک و جدی و خشن هیربد از کار میفتاد. نمیدونم چرا ولی این ترس از روز اول تو وجودم رخنه کرده بود.

کم کم هفت هشت نفر آدم گردن کلفت و هیکلی اومدن تو سالن و من با دیدنشون وحشت زده از جام بلند شدم و به یه گوشه امن دورتر از همشون پناه بردم.

بهراد همونطور که اون نگاه کثیفشو بهم دوخته بود اومد طرفم و با صدای بلندی گفت:

  • این دختره از امروز کلفت این عمارته. کار اصلیش آشپزی و نظافت خونه اس که حتی اگه سرشم بره باید انجامش بده. اما اگه این وسط شما هم باهاش کاری داشتید وظیفه اشه که انجام بده و اگه دیدید داره پررو بازی در میاره مختارید به هر شکلی که دوست داریدمجازاتش کنید!

نگاهم داشت بین تک تکشون رد و بدل میشد و هیچ حرفی به ذهنم نمیرسید که بزنم که یکیشون با لحن زشت و چندشی خندید:

  • آقا بهراد ما خیلی چیزا دوست داریم. یعنی هرکاری میخوایم باهاش بکنیم؟ بهراد که منظورش و خوب گرفت پوزخند زد و گفت:

  • حالا استثنائن اون یه مورد و بیخیال شید. چون بعد از یه هفته باید جای طلبمون بدیمش دست حبیب. دیگه خودتون که در جریانید حبیب دنبال چه جور دختراییه وگرنه از این خانوم کوچولو یه جور دیگه پذیرایی میکردیم.

به دنبال این حرفش همه شروع کردن به خندیدن. با نفرت به چهره های کریح تک تکشون نگاه میکردم که چشمم باز رو هیربد ثابت موند. خنده و قهقهه که هیچ. حتی یه لبخند معمولی هم رو صورتش نبود. هیچی از نگاهش نمی فهمیدم سرد و خالی بود. حاضر بودم قسم بخورم که جز خودش و منافعش نه کسی و میدید و نه اصلاً براش اهمیت داشت.

داشتم فکر میکردم حتی اگه اون وسط من بمیرم هم چهره اش هیچ تغییری نمیکنه ولی با حرفی که رو به جمع زد فهمیدم شاید اشتباه فکر میکردم:

  • اینم یادتون باشه که این دختره برای ما حکم مال و داره. پس وای به حالتون اگه با آسیبرسوندن بهش کاری کنید که حبیب بهش نگاهم نکنه. چون اونموقع با من طرفید.

هرچند بازم بیشتر به خاطر خودش این حرف و زد تا من ولی تا حدودی خیالم راحت شد و حس کردم میتونم به عنوان پشتیبان تو این مدت روش حساب کنم. حداقل مطمئن بودم که به خاطر خودشم که شده به من آسیبی نمیرسونه و خطری از جانب اون منو تهدید نمیکنه. ولی نمیدونستم وقتی اون آدمی که اسمش حبیب بود برگرده باید چیکار میکردم و به کی پناه میبردم؟

بهراد رفت طرفش و با چند ضربه ای که رو شونه اش زد گفت:

  • سخت نگیر پسرعمو. این چند وقته خیلی درگیر کار و طلبکارا بودیم و روحیه مون داغونه.

بذار یه کم با این دختره خوش باشیم بلکه روحمون تازه بشه.

تازه اونجا بود که فهمیدم این دوتا پسرعموان. حالا راحت تر میتونستم یه سره به جدشون فحش بدم که همچین تحفه هایی رو پس انداختن!

هیربد با اخ غلیظیی که به جای بهراد تن وبدن منو لرزوند دستشو از شونه اش پرت کرد و از سالن خارج  شد.

بهرادم با حالتی که انگار این عصبانیت هیربد یه چیز عادی و معمولیه اول رو به جمع گفت: – خیله خب دیگه برید سر کارتون! باید تا وقتی حبیب بیاد همه کارا انجام بشه.

بعد رو به من ادامه داد:

  • شما هم تشریف ببرید مادمازل. ولی حواستو جمع کن که همه کاراتو با دقت انجام بدی چون هیچ بخششی تو کار ما نیست و با کوچکترین حرکت اشتباهت تنبیه میشی.

پشتشو کرد به من و رفت!

از اون لحظه به بعد زندگی کلفتی من شروع شد. هرچند سخت بود که به این راحتی این زندگیو قبول کنم ولی به خودم قول داده بودم تا وقتی راهی برای فرار از اینجا پیدا کنم باید اوامرشون و انجام بدم و با کوتاهیم مسبب ناقص شدنم نشم.

درست کردن ناهار و موکول کردم به ظهر چون با توجه به موجودی یخچال کار زیادی نداشت. اول رفتم دخل و دون کابینتای آشپزخونه رو زیر و رو کردم تا جای همه وسایل و یاد بگیرم.

امیدوار بودم برای تمیز کردن سرامیکای کف تی پیدا کنم ولی هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم و مجبور شدم با یه سطل آب و چند تا دستمال برم سراغ نظافت.

خیلی سخت بود. کار کردن برای منی که تو خونه دست به سیاه و سفید نمیزدم و حالا اینجا جلوی چشم اینهمه آدم هیز و عوضی واقعاً کار سختی بود. سخت تر این بود که باید باور میکردم هیچ راه دیگه ای ندارم و مجبورم که این کار و انجام بدم. برای حفظ پاکی و نجابتمم که شده باید اینکارو میکردم!

تا خود ظهر مشغول نظافت کف و گردگیری وسایل سالن طبقه پایین بودم. سرم و انداخته بودم پایین و کار میکردم. اشک میریختم و کار میکردم. حتی گاهی اوقات سنگینی نگاهشون و رو خودم حس میکردم ولی برای اینکه چشمم به اون نگاه هیز و زننده اشون نیفته سرم و بلند نمیکردم.

ساعت ۱۲ بود که رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن ناهار شدم. به تعدادشون برنج گذاشتم و با سوسیس و چند تا تخم مرغ سر و ته ناهارشون و هم آوردم.

قبل از اینکه سر و کلشون پیدا شه سریع یه بشقاب برداشتم و توش غذا کشیدم. میخواستم ببرمش برای یعقوب چون احتمال میدادم که قاطی اینا غذا نخوره.

جاش همون اتاقک ته باغ بود که صبح ازش بیرون اومدم. از آشپزخونه داشتم میرفتم بیرون که یکیشون اومد سر راهم. بی توجه بهش داشتم میرفتم سمت در که یه لحظه وایستادم و برگشتم که دیدم با طرز بدی زل زده به باسنم.

خشمم و به سختی مهار کردم و گفتم:

  • به اربابت بگو ناهارتون حاضره. برید بخورید. کوفت جونتون!

پوزخندی زد:

  • به اربابم بگم داری برای یعقوب غذا میبری برات بد میشه ها!

چند قدم بهم نزدیک شد و با وقاحت گفت:

  • شایدم راضیم کردی و بهش نگفتم!

فهمیدن اینکه اون غذا رو برای کی دارم می برم سخت نبود. چون بیرون عمارت به جز یعقوب کس دیگه ای نبود ..

نگاهمو با نفرت ازش گرفتم و زیر لب گفتم:

  • عوضی!

قدم هام و تند تر کردم تا دیگه صدای نحسشو نشنوم و رفتم بیرون .یه لحظه از تهدیدیش ترسیدم ولی سریع بیخیالش شدم. من وظیفه امو انجام داده بودم. اون حرفی از بیرون نرفتن از عمارت بهم نزده بود که حالا بخوام خلاف قوانینش عمل کنم.

رفتم دم اتاق یعقوب و در زدم. با صدای خشنش جواب داد:

  • کیـــــــه؟

یه لحظه خواستم برگردم ولی تحمل یعقوب در نظرم راحت تر از اونا بود.

با تته پته گفتم:

  • می .میتونم…… بیام تو؟

به ثانیه نکشید که در با شدت باز شد و قیافه خشن و بهت زده یعقوب اومد جلوی چشمم.

  • تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟؟؟؟؟

ظرف غذا رو گرفتم بالا و با مظلومیتی که دل خودمم به رحم میاورد گفتم:

  • غذا آوردم برات.

  • بیخود کردی. برگرد عمارت انقدرم واسه خودت و من دردسر درست نکن.

خورد تو ذوقم ولی به روم نیاوردم.

  • بذار تا وقتی که ناهارشون و بخورن من اینجا باشم. اصلاً دلم نمیخواد چشمم به ریخت نحس هیچکدومشون بیفته. تو رو خدا!

یعقوب بدون اینکه هیچ تلاشی برای پایین آوردن صداش بکنه گفت:

  • لازم نکرده. بهت گفتم برگرد یالا.

با ناامیدی گفتم:

  • خیله خب. حداقل غذاتو بگیر.

یه کم نگام کرد که سریع گفتم:

  • تو بخور بعدش بهم بگو که چه جوریه. اونا برای اینکه بهونه ای واسه تنبیه داشته باشن مسلماً هیچی بهم نمیگن.

دهنش و باز کرد تا یه داد دیگه بزنه ولی با دیدن التماسی که تو چشمام بود نفسشو فوت کرد و بشقاب و با خشونت از تو دستم کشید.

  • حالا برو رد کارت.

رفت تو و در و محکم بست. انگار قلب همه ساکنین این عمارت از سنگ شده بود که از هیچ طریقی نمیشد بهشون نفوذ کرد.

هرچی فکر کردم دیدم نمیتونم الآن برم تو ساختمون. برای همین همونجا نشستم رو زمین و به دیوار اتاق یعقوب تکیه دادم و زانوهام و تو بغلم جمع کردم.

خیلی خسته بودم. برای اینکه کوچکترین بهانه ای به دستشون ندم همه جای سالن پایین و برق انداختم و حسابی از کت و کول افتادم. ولی شاید تازه یک سوم از کل اون ساختمون بزرگ تمیز شده بود و من برای تمیز کردنش نباید انقدر زود از پا در میومدم. یعنی الآن آرش کجا بود؟ داشت برای خودشون خوش میگذروند و من اینجا اسیر دست یه عده آدم بیرحم شده بودم که هر لحظه ممکن بود یه بلایی سرم بیارن و من هیچ قدرتی نداشتم که از خودم دفاعکنم؟ تنها امیدم یعقوب بود که یه کم دلش باهام صاف شه که اونم انگار مثل بقیه نفوذ ناپذیره.

دلم میخواست بگم خدا کنه شیرین رفته باشه سراغ پلیس. ولی با حرفی که صبح بهراد زد فهمیدم اگه رفته باشه هم فایده ای نداره و دستشون به من نمیرسه.

سرم و گذاشته بودم رو زانوهام تا یه کم استراحت کنم که با صدای باز شدن در اتاق یعقوب از جا پریدم. برگشتم سمتش که دیدم زل زده بهم.

با عصبانیت همیشگیش توپید:

  • تو که هنوز نرفتی.

لحنش به مراتب ملایم تر شده بود. یعنی میشد امیدوار باشم که از غذام خوشش اومده؟

  • تا وقتی غذاشون تموم نشه نمیرم. من مگه کلفتم که گوش به اوامرشون بدم؟

با کلافگی نگاهی به مسیر اتاقش تا ساختمون انداخت و وقتی مطمئن شد که فعلاً کسی اون دور و ورا نیست که ببینتمون گفت:

  • بیا برو تو.

با خوشحالی از جام بلند شدم و رفتم تو. از بین تمام آدمای این خونه سنش از همه بیشتر بودواسه همین میتونستم بهش اعتماد کنم. یه جورایی جای دخترش بودم و امیدوار بودم که اعتمادم اشتباه نباشه و حداقل یه کم از اون عوضیایی که با نگاهشون درسته میخوردنم بهتر باشه.

نیم ساعت تو اتاق یعقوب موندم و به نصیحت هایی که در عین عصبانیت و خشم بیان میکرد گوش میکردم. از بلاهایی که سر آدمای خودش میاورد بهم میگفت و شانس منو برای فرار کمتر و کمتر میکرد و ترسم از این آدما رو بیشتر. ولی من محال بود وایستم و تماشا کنم که منو دو دستی تقدیم اون آدم کنن. میتونستم بفهمم که حتی از خودشونم عوضی تر بود. پس باید تا قبل از اومدنش یه فکری به حال خودم میکردم.

 *

برگشتم تو ساختمون. در و که باز کردم اول از همه بهراد و دیدم که جلوی در وایستاده بود و عین حیوون وحشی برام دندون تیز کرده بود. بقیه دار و دسته اش هم پشت سرش وایستاده بودن. انگار منتظر بودن که فرمان صادر کنه و اونا بلافاصله اجراش کنن.

بی اختیار همونجا جلوی در میخکوب شده بودم و نمیتونستم قدم از قدم بردارم. فکر نمیکردم انقدر زود به وعده ش عمل کنه .میون جمعیت چشمم خورد به همون پسری که منو فروخت. داشت با یه پوزخند نگام میکرد. باورم نمیشد .یعنی واقعاً کارم انقدر بد بود؟ یا شایدم فقطدنبال بهونه برای آزارم میگشتن.. هرچند این آدما احتیاج به بهونه هم نداشتن.

بهراد چند قدم به سمتم اومد:

  • کدوم گوری بودی؟

انکار کردن مسخره ترین کاری بود که میتونستم بکنم. مگه بیرون از عمارت جای دیگه ای بود که بخوام برم؟

  • رفته بودم واسه آقا یعقوب غذا ببرم.

  • هه. آقا یعقوب؟

چند قدم دیگه بهم نزدیک تر شد:

  • بگذریم. تو به این آت و اشغالی که درست کردی میگی غذا؟ اخم کردم وطلبکارانه گفتم:

  • هیچی تو یخچال این خراب شده پیدا نمیشد. اگه غذای درست حسابی میخواید وسایل درست حسابی هم باید بخرید. من فقط همینو تونستم بپزم.

از حاضر جوابیم کفری شد. با نفرت بهم خیره شد و با قدمهای بلند و عصبانیش فاصله رو کمکرد:

  • من دهن تو یکی و سرویس میکنم. فقط وایستا و نگاه کن.

تا بیام به خودم بجنبم و از دستش فرار کنم موهامو از پشت گرفت و دنبال خودش کشوند.

انگار جور دیگه ای نمیتونست منو همراه خودش ببره که هربار از همین روش استفاده میکرد. موهای  نازنینم داشت کنده میشد و پوست سرم انگار میخواست پاره بشه. صدای جیغ ریزم بلند شد ولی لبم و گاز گرفتم .باید تا آخرین حد توانم تحمل میکردم.

منو پرت کرد وسط سالن و در گوش یکی از آدماش یه چیزی گفت و اونم سریع رفت بالا. رو به یکی دیگشون گفت ببندش به ستون وسط. اونم سریع اطاعت کرد و با یه طناب منو محکم به ستون بست. ذهنم میگفت یه اتفاق بدی قراره بیفته و به همین راحتی نزارم هرکاری میخوان بکنن. ولی هیچ کاری از دستم برنمیومد. اگه ترسم و بیخیال میشدم زورم بهشون نمیرسید. بدون اینکه کوچکترین صدایی ازم در بیاد. فقط با چشمای وحشت زده و گرد شده داشتم بهشون نگاه  میکردم.

پسره که برگشت تو دستش یه چیزی بود که نفهمیدم چیه. اونا رو داد به بهراد و بهرادم رفت درست رو به روم وایستاد و با یه پوزخند زننده نگام کرد.

صداش و انداخت تو سرش و گفت:

  • بچه ها جمع شید میخوایم دارت بازی کنیم. سیبل هدفمونم این دختره س.

همه با خنده دورش جمع شدن و من با گیجی به اون وسیله نوک تیزی که تو دستش بود و تازه فهمیدم دارته خیره شده بودم.

باور نمیکردم که این حرف و جدی زده باشه. مگه میشد؟ مگه اینا انسانیت سرشون نمیشد؟ فقط میخواستن من و بترسونن یا همچین قصدی داشت؟ به قیافه پلیدش که نمیخورد اهل شوخی باشه. ولی اگه. اگه میزدن تو چشمام یا جای دیگه که ناکار میشدم چی؟ یعنی مرگ و زندگی یه آدم انقدر براشون بی ارزش بود؟ اصلا مگه هیربد بهشون نگفته بود که باید منو سالم نگه دارن؟ پس چرا به حرفش گوش نمیدادن؟ صدای یکیشون و شنیدم که گفت:

  • آقا بهراد دهنشو ببندم؟

  • نه لازم نیست. دلم میخواد ببینم کسی که اونجوری بلبل زبونی میکنه واسه من وقتی از درد جیغ و داد میکشه چه شکلی میشه.

نگاه پر از نفرتم دوختم به چشمای شرورش .فقط نگاهش کردم ولی تو دلم بهش گفتم:

« اگه بمیرم هم نمیذارم صدای جیغم و بشنوی عوضی »

  • خب… اولیش و خودم میزنم. فقط یادتون باشه که این امانته حبیبه. به نقاط غیر حساسش بزنید. مثلاً اینجا.

بلافاصله بعد از آخرین کلمه اش. سوزش شدیدی بالای زانوم ایجاد شد که نفسم و تو سینه حبس کرد. سوزنش کوتاه بود و حس کردم که خیلی فرو نرفت ولی زمینم نیفتاد و همونجا تو پام موند. کم مونده بود اشکم دربیاد ولی گوشه لب آش و لاشم و به دندون گرفتم و نزاشتم.

صدای دست زدن و تشویق بقیه مثل سوهان رو اعصابم کشیده میشد. دارت همینطوری رو پام مونده بود و من حتی نمیتونستم درش بیارم. چند بار پام و محکم به زمین کوبیدم که حداقل بیفته ولی فایده ای نداشت. نوبتی شروع کردن به بازی ای که تهدیدی بود برای جون من.

ضربه بعدی خورد تو شکمم. که خوشبختانه تو بدنم نموند و افتاد ولی سوزش و دردش سر جاش بود. نفر بعدی که اومد رو به روم وایستاد حس کردم ناشیه. خودشم انگار استرس داشت که به جای حساسی نخوره. با ترس بهش خیره شدم. نفسام به سختی میرفت و میومد . چشمام و بستم و تو دلم برای سالم موندم جونم دعا کردم که یهو سینه ام سوخت. ضربانقلب بیمارم به طرز شدیدی زیاد شده بود. هاج و واج به دارتی که به صورت افقی رو قفسه سینه ام فرود اومده بود خیره شدم و زبونم از ترس بند اومده بود.

زد به قفسه سینه ام؟ قلب من همینجوریش قسطی میزد. حالا با تحریکای اینا به کجا قراره برسه؟ دیگه نتونستم دردش و طاقت بیارم و صدای ناله ام بلند شد. با درموندگی بهشون نگاه کردم بلکه دل یکیشون به رحم بیاد. ولی نه تنها تو قیافه هیچکدوم اثری از تاسف نبود. بلکه کلی هم سر کیف اومده بودن.

 صدای بهراد و شنیدم که گفت:

-اَاَاَاَاَاََه. حواست کجاس؟ مگه بهت نگفتم نقاط حساسش نزن. جای اینا بمونه که دیگه حبیب نگاشم نمیکنه.

دردی که تو جای جای بدنم حس میکردم نمیذاشت به وقاحت و پررویی بهراد فکر کنم. دلم میخواست با صدای بلند جیغ میکشیدم از درد. ولی نگاهم که به چشمای مشتاق بهراد میفتاد پشیمون میشدم و صدام و تو گلوم خفه میکردم. نمیفهمیدم چرا باید انقدر از ضعیف کشی خوشحال باشه.

بهراد که متوجه کنترل کردنم شده بود با حرص یه دارت برداشت نشونه گرفت:

– مثلاً میخوای بگی خیلی قوی هستی که صدات در نمیاد آره؟ هه! ارواح عمت… من اگهجیغ تو رو در نیارم که بهراد نیستم.

حس کردم اون دارت و با نهایت قدرتش پرتاب کرد که فقط یه لحظه حواسم جمع شد سرم و کشیدم کنار. دارت صورتم و زخم کرد و تو ستون پشت سرم فرو رفت. عین مجسمه خشک شدم. باورم نمیشد. اگه فقط یه ثانیه دیرتر سرم و کنار میکشیدم مستقیم میخورد به چشمم یا دور و برش.

انگار خود بهرادم از این کارش متعجب شده بود که صداش در نمیومد. همینطور صدای دور و بریاش که تا الآن داشتن میگفتن و میخندیدن.

درسته تو بد وضعیتی گیر افتاده بودم. ولی هنوز انقدری از زندگی بیزار نشده بودم که راضی به مرگم باشم و دعا کنم که یکی از دارتاشون صاف بشینه وسط پیشونیم تا بخوره تو گلوم راه نفسم و ببنده.

هرچند این سوزنی که قفسه سینه ام و سوراخ کرده بود ذره ذره داشت بیشتر اوضاع رو برام وخیم میکرد.

نگاه ملتمسانه ام به چهره تک تکشون میدوختم تا بلکه یکیشون بیاد و این سوزنای اعصابخورد کن و از تو بدنم دربیاره. ولی در عین حال میدونستم که تا بهراد اجازه نده هیچکدوم از جاشون تکون نمیخورن.

بهراد زودتر از همه به خودش اومد و با لبخند یه وریش گفت:

  • شانس آوردی. تیرم خطا رفت ! وگرنه الآن داشتی به سمت آسمون پرواز میکردی.

درحالیکه ضربان قلبم مدام تندتر میشد و نفسام کند تر با نفرت بهش چشم دوختم:

  • شایدم .. شایدم تو شانس آوردی!

لبخند از رو لبش رفت چشماش ریز شد.

  • تو چی خیال کردی واسه خودت؟ اینکه گفتیم قراره بندازیمت تو بغل طلبکارمون و باید سالم نگهت داریم یابو برت داشت؟ فکر کردی هر زری که دلت بخواد میتونی بزنی و ما هم چون کارمون لنگه وایستیم بر و بر تماشات میکنیم؟

نفسم اینبار تو سینه حبس شد وقتی با چهره برزخیش اومد طرفم:

  • تو هنوز بهراد و نشناختی. من اگه از یه آشغالی مثل تو بدم بیاد و خونم و به جوش بیاره. یههفته که سهله یه روزم تحملش نمیکنم و میندازمش جایی که لیاقتشه. پس فکر نکن خیلی در امن و امانی که چاک دهنت و هرموقع دلت خواست باز کنی.

دستشو گذاشت پشت گردنم و با انگشت شستش گلوم و فشار داد:

  • شد یا نـــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم چند ثانیه گذشت ولی دیگه داشتم خفه میشدم که دستش و برداشت و من به سرفه افتادم. سرم پایین بود و داشتم از اعماق وجودم سرفه میکردم که صدای پر از خشم هیربد و شنیدم:

  • هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی بهراد؟ سیرک راه انداختی تو این خراب شده؟ این بچه بازیا چیه؟؟؟؟؟؟

سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم .دلم میخواست با نگاهم بفهمونم به جای این حرفا بیا این سوزنارو از تن و بدن من در بیار. ولی حواسش به من نبود و رو به بهراد ادامه داد:

  • مثل اینکه تو یادت رفته تو چه مخمصه ای افتادیم نه؟ فقط داری دنبال سرگرمی میگردی واسه خودت.

  • نه یادم نرفته. ولی بلبل زبونی این عنترم رو مخمه. به نظرت من آدمیم که ازش بخورم؟ ازاول گفته بودم باهام راه نیاد بد میبینه. حالا هم که انتخاب خودشو کرده باید بچشه!

گفت و رفت. هیربدم یه کم وایستاد و خیره خیره نگاهش کرد. بعد خواست دنبالش راه بیفته بره که تازه نگاهش افتاد به من. چشماش رو دارتی که تو قفسه سینه ام جا خوش کرده بود ثابت موند. نمیدونستم التماس کردن به این آدم کار درستیه یا نه. ولی دیگه تحمل این درد سوزش داشت از توانم خارج میشد.

ولی قبل از اینکه چیزی بگم روشو گرفت و راه افتاد با صدای بلندی گفت:

  • کسری این آت و آشغالا رو از بدنش در بیار دست و پاشم باز کن.

با اینکه جوری برخورد میکرد که انگار عارش میاد خودش بهم دست بزنه ولی بازم ممنونش بودم که هرچند به خاطر نیفتادن تو دردسر منو از دست این عوضیا نجات داد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.