خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان تدریس عاشقانه پارت۱۲

رمان تدریس عاشقانه پارت۱۲

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

بدجوری دلم شکست.سر تکون دادم و آروم گفتم
_آها… پس من اشتباه متوجه شدم ببخشید.
نگاهم و ازش گرفتم و خواستم به سمت در برم که گفت
_ایران و دوست دارم چون از وقتی اومدم اینجا…داره اتفاقای خوبی واسه دلم می افته.
قلبم تند کوبید. برگشتم و با دیدن چهره ی قرمز شده از شرم پری حالم بد شد. یعنی منظورش پری بود؟
پس میخواستی کی باشه سوگل احمق؟لابد تو که مدام پاچه شو میگیری؟
دیگه نموندم تا مزاحم دل و قلوه گرفتنشون بشم و از کلاس بیرون رفتم.
حالا من چه مرگم شده بود که داشتم از حسودی می مردم؟به من چه اصلا؟لابد میخوای همین جا بشینی و گریه هم بکنی؟
با خودم درگیر بودم که کسی هم قدمم شد. برگشتم و با دیدن شایان مثل همیشه رنگ از رخم پرید.
آروم گفت
_هیش… درد سر درست نکن تو دانشگاه واسه خودتو با من بیا.

با تته پته گفتم
_تو… اینجا چه غلطی میکنی؟
نگام کرد و گفت
_از اونجایی که صبح و عصر با اون عیاش میپری مجبور شدم بیام تو دانشگاه.. سوگل به خدا فقط میخوام باهات حرف بزنم.
با مخالفت گفتم
_کلاس دارم.
جلو اومد و گفت
_میدونم نیم ساعت دیگه شروع میشه. تا اون موقع…
چشمم که به آرمان افتاد از ترس اینکه ما رو ببینه سریع رومو برگردوندم و تند گفتم
_باشه ساعت پنج میام کافه ی نزدیک دانش‌گاه فقط جون مادرت الان برو نمیخوام شر درست بشه.
عمیق نگاهم کرد و گفت
_ساعت پنج اگه توی کافه روبه روی من نبودی توی هر شرایطی هم که بودی به زور با خودم میبرمت سوگل اینو جدی گفتم
محکم نگاهم کرد و خداروشکر رفت…یک شاخ غول و که شکستم. می موند دومی و اصل کاری

نگاهم و دور تا دور کافه چرخوندم و بالاخره دیدمش. لعنتی کنار پنجره هم نشسته بود.
به سمتش رفتم و صندلی روبه روش و اشغال کردم و با اخم گفتم
_زود بگو میخوام برم.
خودش و جلو کشید و گفت
_یعنی میگی از مقدمه چینی خوشت نمیاد؟
فقط نگاهش کردم. سر تکون داد و گفت
_باشه…اول بگو چی میخوری؟
نفسمو فوت کردم و گفتم
_چیزی نمیخوام. حرف تو بزن میخوام برم.
بز خلاف خواستم گارسون رو صدا کرد و به عادت گذشته دو تا کیک و قهوه سفارش داد.
طاقت نیاوردم و گفتم
_واسه قهوه خوردن نیومدم…
دستاشو بهم قلاب کرد و گفت
_از اون استادت جدا شو.
پوزخند زدم و گفتم
_چشم. دستور دیگه ای هم دارین؟
_جدیم سوگل.میدونم هنوز رابطه ای بین تون نبوده که اون روز حرفم و باور نکرد اما تهش چی؟می فهمه بالاخره.
صدامو آروم کردم و گفتم
_این فضولیا به تو نیومده.
با جدیت گفت
_من نمی‌ذارم با کسی باشی.خودت میدونی اون قدر مدرک دارم ازت که اگه رو کنم اون یارو یه لحظه هم کنارت نمیمونه. تازشم. این استاد تازه وارد و تو میشناسی که از راه نرسیده زنش شدی؟عیاشه دختر جون عیاش… انقدر خری که نفهمیدی؟
با اخم گفتم
_خودت چی؟
نفس عمیقی کشید و گفت
_من عوض شدم سوگل. به قرآن راست میگم. امتحانم کن هر کار میخوای بکن. هر کاری میخوای بگو بکنم…فقط بهم اعتماد کن.
خواستم بلند بشم که دست شو روی دستم گذاشت و گفت
_هنوز حرفم تموم نشده.
دستمو از زیر دستش کشیدم.. نشستم و با عصبانیت گفت
_من تحمل دیدن ریختت و ندارم شایان. تو دنیا هیچ کس عوضی تر از تو نیست.بمیرمم یه بار دیگه بهت اعتماد نمیکنم..
مثل خودم با جدیت گفت
_منم بمیرم نمی‌ذارم مال کس دیگه ای بشی به هر قیمتی که شده.

شانس آورد گارسون سفارشا رو آورد وگرنه همین میز و توی حلقش میکردم.
بعد از رفتن گارسون گفتم
_هر غلطی که دلت میخواد بکن.
خواستم بلند بشم که عکسی و جلوم گذاشت و گفت
_خاطره شو برای اون استاد تازه وارد تعریف کردی؟
با دیدن عکس رعشه ای به تنم افتاد و نگاهمو اون طرف انداختم.نفسم و فوت کردم. دوباره نشستم و گفتم
_دست از سرم بردار شایان خواهش میکنم.
عکس و جمع کرد و با لبخند گفت
_قهوه تو بخور.
کلافه رومو برگردوندم و با دیدن آرمان رنگ از رخم پرید. بر خلاف تصورم متوجه ی من نشده بود. رد نگاهش و که دنبال کردم به پری رسیدم و ماتم برد.
شایان با طعنه گفت
_این همون نامزدت نیست؟
اخم کردم و با اعتماد به نفس گفتم
_من با خبر بودم.
پوزخند زد.دستمو کنار صورتم گذاشتم و رومو اون طرف کردم و گفتم
_یه جوری منو از این جا ببر.
بر خلاف خواستم لم داد روی صندلی و با لبخند محوی بهم زل زد.
زیر چشمی سمت آرمان و نگاه کردم و وقتی دیدم با لبخند با پری حرف میزنه آتیش گرفتم.
محو اونا بودم که دستی روی دستم نشست.
عصبی خواستم دستمو بکشم که مهلت نداد و بلند شد.
با صدای کشیدن شدن صندلی آرمان گذرا به این سمت نگاه کرد و یه ثانیه کافی بود تا چشمش منو ببینه.
حرفش قطع شد و ناباور به دست قفل شده ی منو شایان زل زد.
طوری خشکم زده بود که نمیتونستم بلند بشم و کاری کنم.
پری هم متوجه ی ما شد و با دیدن شایان چشماش از کاسه در اومد.
کم کم اخمای آرمان در هم رفت…منتظر یه جنگ جهانی بودم اما فقط نگاه بدی بهم انداخت و صاف نشست و دوباره مشغول صحبت با پری شد.

پوزخند شایان روی اعصابم بود. با لبخند محوی گفت
_بمون حساب کنم میام می رسونمت.
اون که رفت نگاه دلخوری به آرمان انداختم.
پری بلند شد تا به سمتم بیاد اما نموندم و از کافه بیرون زدم.دستم و برای اولین تاکسی بلند کردم و سوار شدم. با حرص پوست لبم و کندم…بیشتر از اینکه از بودنش با پری حرصم بگیره از این که هیچ واکنشی نشون نداد ناراحت شدم.. یعنی انقدر براش بی ارزش بودم که به خاطر محرم بودنمونم حاضر نبود بیاد و چیزی بگه؟
سرمو با ناراحتی تکون دادم. دیگه بهش فکر نمی‌کنم گور بابای همشون.

* * *
_نمیشه آقا بزرگ نمیشه.مگه تصمیم گرفتن واسه زندگی جوونا الکیه؟
آقا بزرگ با همون اخم و جذبه ی مخصوص خودش گفت
_اونا خودشون انتخاب کردن مگه رسوایی پسرت به گوشت نخورده؟
بازم بحث های تکراری. فقط داشتم نگاهشون میکردم تا ببینم ته این دعوا ها تکلیف من چیه.
آرمان هم با فاصله از من نشسته بود و با اخم وحشتناکی بقیه رو نگاه می‌کرد.
می دونستم الان هاست که بلند بشه و بگه من نمی‌خوام. حداقل خوبیش این بود که کسی باورش نمی‌کرد.
عمه که انگار توی روغن داغ افتاده بود جلز ولز می‌کرد
_من که میگم پسر من اهل اغفال کردن کسی نیست به زورم کاری نمیکنه هر چی بوده دو طرفه بوده حالا نباید پسر من یه عمر بسوزه که… راضی به این ازدواج نیست آقا بزرگ نکنید…
صدای آرمان نگاه همه رو سمت خودش کشوند
_من راضیم مامان.
حیرت زده نگاهش کردم. به چشمام زل زد و گفت
_پاش هستم.
مثل برق بلند شدم و نگاهش کردم.انگار با نگاهش بهم پوزخند میزد.

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

3 دیدگاه

  1. پارت ۱۳ کی میاد بیشتره ۳ روز شد که

  2. سلام
    پارت بعدی را نمی گرارید

  3. یه هفته گذشت پس کو پارت؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.