خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز) پارت۹

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد من وارد شوید

زمان پارت گذاری:هر روز ساعت۲۰

به کانال تلگرام ما بیپوندید و از رمان های خاص موجود در کانال استفاده کنید ای کانال ما: [email protected]

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم. عطیه راست میگه،هرچی گفت جوابشم شنید دیگه.

عطیه اروم شونم و نوازش کرد و گفت:
_من برم برات آب بخرم.

سری تکون دادم که سریع رفت اب خرید و دادم بهم. با خوردن آب دلم آروم‌ گرفت و احساس بهتری بهم دست داد.

گمشه مردک عوضی،هرچی گفت جواب دادم ک هرچی که خودش لایقش بود بهم گفت.

برگشتم سمت عطیه و با مهربونی نگاهش کردم و گفتم:
_مرسی که هستی عطی.

محکم‌گونمو بوسید و گفت: فداتشم خواهری.

یهو سپهر از راه رسید و گفت:
_به به. عطیه خانم خوب بقیه رو ماچ می کنی به ما میرسی پیف‌..

عطیه وسط حرفش پرید و گفت:
_ساکت شو. الا جای شوخی نیست حال آیسان خوب نیست.

سپهر نگاهم کرد و گفت:چرا چته بلبل؟

چپ چپ نگاهش کردم که عطیع جواب داد:
_با سرمست دعوا افتاد.

_سرمست کیه؟ همین استاده؟

عطیه سر تکون داد و گفت:اره همین استاده ک تو کلاسش بودیم.

سپهر اخم کرد و گفت:چیشد تیکه انداخت؟

عطیه خندید و گفت: نه بابا کل کل کردن باهم. اینا چند بار باهم‌برخورد داشتن و یسره مثل خروس جنگی دارن همو میگیرن.

سپهر به منه ساکت که داشتم به مکالمشون گوش میدادم نگاه کرد و گفت:
_ایسان که همیشه خروس جنگیه.

با حرص گفتم: میزنم تو سرتا.

سرش و اورد پایین و گفت: با کمال میل بانو.

یهو عطیه محکم زد وسط کلش که تق صدا داد. سپهر با حرص نگاهش کرد و دستش و گذاشت روی سرش و گفت:

_چته امازونی؟

عطیه با حرص بدتر از خودش گفت:
_کوفت کاری. مرض، چرا به من نمیگی بانو؟

ازکارشون خندم گرفت و زدم زیر خنده. عطیه ی حسود. سپهر نیشش واشد و گفت:
_تو ملکه ی منی خوشگلم.

عطیه با ناز و کرشمه چشم غره ای رفت و مثلا قهر کرد. از دیدن حالت و ناز اومدنش عقی زدم و گفتم:

_چندش حالم و بهم زدی.

سپهر چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_سکوت. برا من عشوه نیاد برای کی عشوه بیاد؟

مث ماست نگاهش کردم که عطیه خنده ی پیروزمندی کرد و نیشش تا ته وا شد.

یهو سپهر زیرگوش عطیه یه چیز گفت گه بلند شدن و دست همو گرفتن و رفتن.
اونم بی توجه به من. سرفه ای کردم که برگشتن به من نگاه کردن.

با حرص به عطیه گفتم:
_کجا؟
یهو عطیه خندید و گفت: وای تورو یادم رفت. ما میریم یه جایی و برمیگردیم، این کلاس و نمیایم.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: برو گمشو.
بوسی برام فرستاد و گفت: عاشقتم.
_بمیر باو.
سپهر گفت:خدانکنه عه.
به قیافه ی پر از ذوق عطیه ایشی گفتم و کیفمو چنگ‌زدم و بلند شدم و به طرف دستشویی حرکت کردم.

فکرم درگیر حرفای اون استاد عوضی بود‌. بدجور با حرفاش منو چزونده بود. سرم و انداختم و رفتم توی دستشویی.

کیفم و گذاشتم رو لبه ی پنجره و زل زدم به خودم توی اینه. از قیافم ناراحتی میبارید.

گور باباش، کی هست که من بخاطرش ناراحت بشم؟
نیشم و باز کردم و خیره شدم به نوک دماغم. شروع کردم قیافه ی مسخره در اوردن و به خودم ریز ریز می خندیدم.

سرمو بلند کردم و با دیدن قیافه ی پشت سرم سکته کردم. چشام درشت شد از تعجب.

پوزخندی زد و گفت: به خل و چل ها هم میخوری.
باز شروع کرد. چقدر ازش بدم میومد. اصلا این اینجا چیکار می کرد؟!

با حرص گفتم:
_تو اینجا چیکار می کنی؟

ابروهاشو داد بالا و استیناشم تا کرد و اومد سمت شیر اب و گفت:
_من؟

سرش و اورد بالا که موهای لخت مشکیش ریختن جلوی چشمای زمردیش. چشاش و ریز کرد و لبخندی زد و گفت:
_به در نگاه کن.

برگشتم سمت در و با دیدن نوشته ی روی در مخم سوت کشید.

با دیدن کلمه ی قرمز “مردونه” فهمیدم چه سوتی عظیمی دادم. چشامو بستم و روی هم فشردم، الان بهونه دادم دست این مشنگ تکون میخوره به روم میاره.

با پررویی برگشتم سمتش که دیدم داره آروم میخنده. با تشر گفتم:

_چیه؟ به چی می خندی؟

با خنده نگاهم کرد و گفت:
_الان به این نتیجه رسیدم که واقعا چشات مشکل داشت که هی می خوردی به من.

با حرص داشتم نگاهش میکردم. حرفی برای گفتن نداشتم، بعد از شستن دستش اومد جلو تر و خم شدتوی صورتم.

ابروهاشو داد بالا و گفت:
_میدونی اگه یکی از دانشجوها بیاد داخل و من و تو رو توی این وضع و مخصوصا تویی که تو دستشویی مردونه ای رو ببینه،چی میشه؟

منم یه قدم رفتم جلوتر با لبخند پر از عشوه ای گفتم:
_و میدونی وقتی ببینه تو اینطور خم شدی تو صورت من و منم دارم با لبخند نگاهت می کنم چی میشه؟

یهو با سرعت میگ میگ عقب کشید، اخمی کرد و گفت: برو کنار میخوام رد شم.

با لحن خنده داری گفتم:
_واقعا تنها جایی که برای رد شدنه جاییه که من ایستادم؟

لبام و غنچه کردم و ژست فکر کردن گرفتم که عصبی شد و تنه ای بهم زد و از دستشویی رفت بیرون.

دست به سینه ایستادم و ابرویی بالا انداختم و با شیطنت لبخندی زدم و برگشتم سمت در که دیدم‌همزمان پژمان اومد توی دستشویی.

با دیدنم چشماش چهارتا شد. با حیرت گفت:
_تو اینجا چیکار می کنی؟

محکم زدم تو کلم و گفتم:
_ولکن منو. خل شدم اشتباهی اومدم اینجا.

چشاش و ریز کرد و گفت:
_سرمست ازینجا اومد بیرون؟

سرمو تکون دادم و با بیخیالی گفتم: اری. دستشویی مردونستا. پ ن پ انجلینا جولی میاد بیرون.

یه تای ابروشو داد بالا و بی توجه به بلبل زبونیم گفت:
_تو و این همزمان باهم اینجا بودین؟

دیگه داشت خیلی پررو میشد. با حرص گفتم:
_دیگه خیلی داری سوال میپرسی. برو خودتو تخلیه کن تو دستشویی مخت پوکیده. خدافظ.

بعدم بی توجه به قیافه ی مشکوکش از دستشویی اومدم بیرون.

تا اومدم بیرون دیدم سپهر با سه چهارتا از دوستاش دم دستشویی ایستادن دارن کر کر می کنن.

با دیدن من هنگ کردن، قبل اینکه سوال بپرسن با تشر گفتم:
_هیس. بسه! به پژمان خان محسنی جواب پس دادم‌. سوالاتونو ازون بپرسین‌.

سپهر دهنشو باز کرد که با جیغ جیغ گفتم: ساکت!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.