خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز) پارت۸

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد من وارد شوید

زمان پارت گذاری:هر روز ساعت۲۰

به کانال تلگرام ما بیپوندید و از رمان های خاص موجود در کانال استفاده کنید ای کانال ما: [email protected]

با تاسف به عطیه نگاه کردم و گفتم:
_از دست رفتی.

همه این حرفامون با صدای بلند نبود که سرمست غر بزنه. یهو دیدم کتاباشو جمع کرد و گرفت توی دستاش و گفت:

_جلسه ی بعد از همه چیزایی که توی این دو جلسه گفتم پرسش داریم. درضمن،

نیم‌نگاهی به من کرد و ادامه داد: فقط هم یه نفر جواب نده، از همتون جواب میخوام.

سیما علیپور یه دختر جلف و با لنزای آبی جیغش که شبیه گربه کرده بودتش و دماغ عملی نوک تیزش که برج ایفل و فتح می کرد با ناز گفت:

_استاد بعضی هاهم تازه امروز برا اولین بار ما درس جواب دادنشونو دیدیم.

دست به سینه شدم و لم دادم‌روی صندلیم و گفتم:
_فضول و بردن زیر زمین، پله نداشت خورد زمین.

صدای خنده ی ملایم بچه ها توی کلاس پیچید که سیما با حرص رو ازم‌برگردوند.

سرمست گفت: کاری به این چیزا ندارم. همه درستونو بخونید..

و با پوزخند بهم‌نگاه کرد و گفت: حتی اونایی که برای اولین بار درس خوندن.

لبام و با حرص جمع کردم و چشامو ریز کردم و زل زدم بهش که بی توجه پوزخندشو عمیق کرد و رفت بیرون.

با حرص نفسمو دادم بیرون و خودمو زدم به بیخیالی،این ترم این کی بود گیر ما افتاد.

مرتیکه خر، کاش منو از کلاس بیرون می کرد، ولی نه میخواد تو کلاس منو حرص بده چون تو کلاس نمی تونم دهن به دهن شم باهاش.

چند نفر سریع تا گفت خسته نباشید از کلاس رفتن بیرون، عطیه و برو بچه های خودمون مونده بودن.

واسه اینکه حواسم از سرمست پرت شه روی میزم ضرب گرفتم و با صدایی که بالا نبرده بودم شروع به خوندن کردم:

_ پاشو و بیا هم برقص با ریتم و لنگ ایرونی برقص
یه نگاه به راست یه نگاه به چپ دستمو بگیر پاشو و برقص
پایین برو بالا بیا قرش بده و عشوه بیا
فکرشو نکن که چی میشع
هرچی باید بشه میشه

سپهر با مسخره بازی گردن میزد جوری که فکر می کردم الانه که سرش از تنش جدا شه.

پژمان گفت: جووون ناز نفست.

پژمان با حالتی زنونه دستشو گذاشت روی دوش سپهر و صداشو نازک کرد و گفت:

_انقد سرتو تکون نده عشقم الان از جاش کنده میشه.

با شنیدن حرف و لحن صداش زدیم زیر خنده و وسایلمونو جمع کردیم و با خنده از کلاس رفتیم بیرون.

من و عطیه باهم از کلاس رفتیم بیرون و به سمت حیاط حرکت کردیم، عطیه با حرص بهم‌ نگاه کرد و گفت:

_خیلی اشغالی. تو هم بخونی شاگرد زرنگیا، احمق بخون نمره بالا بگیر دیگه.

با بیخیالی گفتم: ولش کن، حوصله داریا.

همینطور که حرف می زدیم رفتیم گوشه ی حیاط و من به یه ماشین تکیه دادم عطیه روبروم بود و به ماشین پشتم اشاره کرد و گفت:

_عجب ماشینیه.

برگشتم سمت ماشین ،عجب چیزی بود. دستی روش کشیدم و گفتم:
_چقدرم تمیزه.

عطیه سری تکون داد. اصلا نمیتونستم ماشینارو تشخیص بدم، پژو و سمند و قاطی می کردم؛ پورشه و فراری و قاطی می کردم.

_ماشینش چیه عطی؟

یهو یه صدایی ازپشت سرم گفت:
_اسپورتیج.

برگشتم سمت صدا که دیدم سرمست با غرور کنار ماشینش ایستاده که به ماشین اشاره کردم و به عطیه گفتم:

_میگن خدا بر حسب لیاقت آدم ها بهشون میده ها..

زیر چشمی به سرمست نگاه کردم که پوزخندی از غرور زد ولی با شنیدن ادامه ی حرفم نیشش بسته شد:

_ولی ایندفعه نمیدونم چرا از حد لیاقت آدما بیشتر بهشون داده.

با حرص نگاهم کرد و گفت:
_اره خدام‌ قیافه تورو دیده گفته تاکسی بش بیشتر میخوره.

با این حرفش آتیش گرفتم و بهش توپیدم:

_سگ تاکسی شرف داره به تویی که به این قراضه ی زیرپات که معلوم نیس بابات برات خریده یا دوست دخترت مینازی.

دوست دخترت و با لحن مسخره ای گفتم که با خشم نگاهم کرد و گفت:

_در حدی نمی بینمت که باهات دهن به دهن شم. برو کنار نمیخوام‌تن گدا گشنه هایی مثل تو به ماشینم بخوره.

با این حرفش از شدت خشم رفتم جلو محکم خوابوندم زیر گوشش عطیه هین بلندی کشید.

سرمست با تعجب و خشم به چشمام خیره شد. سعی کردم بغضم و قورت بدم و نزارم اشکام بریزه و این آدم منفور گریه مو ببینه.

نفس عمیقی کشیدم رفتم جلوتر و زل زدم توی صورتش و با عصبانیت و بغضی که داشت اذیتم می کرد گفتم:

_بدبخت بیچاره اگه یه روزاین ماشین و پول توی کارتت خالی شه تویه بدبختی هستی که هیچی نداره، به چیزی بناز که ارزش داشته باشه نه چرک کف دست. درضمن گدا گشنه من نیستم، گدا گشنه تویی که از بس رنگ پول و ندیدی فکر می کنی چون یه ماشین مدل بالا داری همه زیر دستتن.

تفی انداختم جلوی پاش و دست عطیه ی مبهوت و گرفتم و کشیدم و از اون آدم نفرت انگیز دور شدم.

وسط راه عطیه با حیرت و درد گفت:
_آیسان یه لحظه صبرکن.

از عصبانیت اصلا حواسم نبود کع دارم دستای این بدبخت و از جا می‌ کنم.

عطیع محکم شونم و گرفت و تکون داد و گفت:

_آیسان دستم شکست صبرکن یه لحظه، آیسان!

با گیجی برگشتم سمتش و با دیدن مچ دست سرخش که جای انگشتم روش مونده بود سریع مچشو ول کردم.

با شرمندگی گفتم:
_وای ببخشید اصلا حواسم نبود.

دستاش اوردم و بالا و با ناراحتی گفتم:
_ببخشید عطی، نگا چه سرخ شده.

بی توجه به حرفم دستش و گذاشت زیرچونم و سرمو کشید بالا.

با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: خدا لعنتش کنه، نگاه چجوری بغض کردی.

سریع آب دهنمو قورت دادم که گلوم بخاطر اون بغض لعنتی درد می گرفت. با دیدن دست عطیه دردش بیشتر شد.

عطیه با حرص گفت:
_ آیسان حرف بزن اینطوری نباش!

به دستش خیره شدم و با ناراحتی گفتم:
_دست…

با حرص وسط حرفم پرید و گفت:گور بابای دستم، عه، دست منه من هیچی نمیگم تو هی دست دست کن.

با بغض سرمو انداختم پایین که منو کشوند سمت نیمکت و نشوند روش.

لبام و کشیدم تو دهنم و با صدایی که از ناراحتی میلرزید گفتم:

_ازش متنفرم، دیدی چطور تحقیرم کرد؟ عوضی اشغال، حالم ازش بهم می خوره. غرور مو شکوند.

عطیه گفت: ولش کن بابا واسه کی خودتو داری ناراحت می کنی. توهم جوابشو دادی بی حساب شدین، خودتو بی خود ناراحت نکن.

یک دیدگاه

  1. سلام ادمین جان چرا پارتا اینقدر کوتاه هستن ؟نمیشه طولانی ترش کنید؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.