خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد شیطون من(عروسک ناز) پارت6

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز) پارت6

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز) پارت6
5 (100%) 1 vote[s]

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد من وارد شوید

زمان پارت گذاری:هر روز ساعت20

به کانال تلگرام ما بیپوندید و از رمان های خاص موجود در کانال استفاده کنید ای کانال ما: [email protected]

بدون اینکه من و حرفم و آدم حساب کنه از پله ها رفت بالا. خون خونم و می خورد، آشغال یه عکس العمل نشون نداد.

برگشتم سمت سحر و گفتم:
_توی احمق چی بود گفتی؟

با تعجب گفت:
_خود احمقت این چی بود گفتی؟ به استاد گفتی روانی! بدبخت این ترم افتادی.

با گفتم: میدونم خودم. به درک، انداخت که انداخت.

دوست سحر گفت: چرا باهاش اینطوری حرف زدی؟

_این اولین دعوامون نیست، اگه بدونین چه حرفایی بهش زدم من و دم دانشگاه از زبون دار می زنین.

سحر با تاسف سری تکون داد و گفت:
_خاک برسرت.

با بیخیالی شونه بالا انداختم: به ناخن کوچیکه ی دست راستم‌. من دیگه برم باید بشینم درس بخونم.

سحر یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
_نه بابا؟ دومین روز دانشگاه؟! تو؟! درس!؟

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
_بله پس چی فکر کردی؟

ازشون خداحافظی کردم و سریع به سمت خونه حرکت کردم.وقتی رسیدم بازم گسی خونه نبود، شونه ای بالا انداختم و گوشیمو در اوردم به عطیه زنگ زدم.

خودمو پرت کردم روی مبل و لم دادم ک گوشی و گذاشتم‌روی بلندگو بعد چند تا بوق صدای بیحال عطیع پیچید تو گوشی:

_الو؟ بله؟

با تعجب گفتم: عطی؟ چطوری؟ کجایی؟

_خوبم. اومدم خونه چیشده؟

مشکوک پرسیدم: اومدی خونه؟

_اره آیسان بگو توروخدا خستم‌.

بلند گفتم: بمیر بابا مگه داشتی می دادی؟

یهو گفت: ارومتر بابا چخبرته؟

از جا پریدم و با تعجب گفتم:
_ جدی جدی داشتی می دادی؟!

با ناراحتی گفت: ولکن آیسان.

جیغ کشیدم: خفه شو جواب منو بده. دادی رفت؟!

یهو صدای بوق گوشی بلند شد. قطع کرد پدرسگ. هییین داد، رفت به سپهر داد، خاک بر سر احمقش کنن، ابله!

هرچی بهش زنگ زدم جواب نداد. بیخیال شدم، خودش فردا سر کلاس بعم میگع چخبر بوده.

بد که بهش نگذشت کلی حال کرده مطمئنم سپهرم احمق نیست بیاد دخترونگیش و بگیره خودش و بدبخت کنه.

چشمم به کیفم خورد و لبخند مرموزی زدم. سریع کیف و گرفتم و رفتم سمت اتاقم. لباسم و تند تند عوض کردم و ارایشم و با شیر پاک کن پاک کردم.

متنفر بودم توی خونه آرایش داشته باشم. سریع جزوه ی عطیع رو در اوردم گذاشتم توی کتابخونم و جزوه ی خودم و با ماژیک شفاف و خودکار گرفتم و نشستم روی زمین کنار تختم و شروع کردم به خوندن.

انقدر محو خوندن درس بودم که نفهمیدم کی مامان و بابا اومدن. یهو دیدم در اتاق باز شد و مامان و بابام با تعجب و خوشحالی دارن نگاهم می کنن.

نیشم و باز کردم وگفتم: سلام.

بابا با خوشی گفت: داری چیکار میکنی؟

با مسخره بازی گفتم: دارم نقاشی میکشم.

بابام چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_زهرمار، بهت نمیگم برخوردت و خانم وار کن؟

محکم زدم به پیشونیم‌گفتم: بابا شروع نکن.

مامان گفت: بس کنین. آیسان داری درس می خونی؟!

شونه ای بالا انداختم‌و به جزوم نگاه کردم و گفتم:اره مگه چیه؟

مامان با تعجب گفت: روز اول دانشگاهت دیروز بود اونوقت امروز داری درس می خونی؟! تو؟!

بابا با لبخند رضایت بخشی گفت:
_کم کم داری بزرگ میشی.

ازین تعریفش دلم غنچ رفت و نیشم تا بناگوشم باز شد و چشام برق زد.

بابا و مامان خسته نباشیدی بهم گفتن و رفتن از اتاقم بیرون. ساعت و نگاه کردم پنج شده بود، بخاطر دیر خوردن صبحانم ناهار نخورده بودم و مامانم یکی صدام نزد، هعی چه مادر نگرانی دارم من.

گوشیم و گرفتم تا یه زنگ به عطیه بزنم ببینم کدوم گوریه، شاید واقعا خودشو داده رفت.

بعد چند تا بوق با صدای خوابالود جواب داد:
_چیه آیسان؟

_خواب بودی؟

_نه پس کرم دارم صدامو الکی شبیه خروس کنم.

غش غش خندیدم و گفتم: شاید. در چه حالی؟

با حرص گفت: اگه میزاشتی خواب بودم. تو داری چه غلطی می کنی؟

با ذوق گفتم: من؟! درس.

با تعجب و تمسخر گفت: تو!؟ شوخی نکن بابا.

_به جون تو دارم میخونم. دارم درس سرمست و برای فردا می خونم.

با خنده گفت: اسکل با سرمست پنجشنبه داریم.

با حیرت داد زدم:چییییییی!؟

بلند زد زیر خنده و گفت: یه بارم رفتی درس بخونی. خاک برسرت حداقل به برنامت نگاه کن.

اره راست میگفت. فردا نداشتم. خاک بر سر خنگم کنن. این‌ همه الکی درس خوندم.

بلند بلند بهم می خندید و بریده بریده گفت:
_واقعا خاک تو سرت کنن. نشستی خوندی برای فردا، خر زدی؟

لجم گرفت و با حرص گفتم:
_خیلیم خوبه. آلزایمر ندارم که تا پنجشنبه یادم می مونه. بزغاله.

صدای خنده هاش حرصم و در می اورد دوست داشتم اونجا بودم و خفش می کردم.

_کوفت، آشغال، عوضی، ک*نی.

یهو دیدم ساکت شد. با غیض گفتم:
_چرا ساکت شدی؟!

نفس عمیقی کشید و گفت: هیچی.

_از چی ناراحت شدی؟ بهت فحش دادم؟ خیلی بی جنبه ای بابا واقعا که..

داشتم رگبارش می بستم که وسط حرفم پرید:
_نه بابا. یاد یه چیز افتادم.

_یاد چی؟ کو*ن؟

تک خنده ای کرد و گفت: خدا نکشتت آیسان.

_نه جدی ک*ون ناراحتت کرد؟ چشم، میگم باس*ن. بیا از اول بهت فحش بدم.
کوفت، آشغال، عوضی باس*ن.

با این حرفم جفتمون باهم زدیم زیر خنده. فحش باحالیه، ازین بعد از هرکسی که خوشم نیومد بهش میگم باس*ن.

مطلب پیشنهادی

رمان همسردوم خان زاده پارت19

Rate this post رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.