خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز) پارت۲۱

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد من وارد شوید

زمان پارت گذاری:هر روز ساعت۲۰

به کانال تلگرام ما بیپوندید و از رمان های خاص موجود در کانال استفاده کنید ای کانال ما: [email protected]

تنم داغ شده بود. لعنتی نمی تونم منکر این بشم که خیلی جذابه. پوفی کشیدم و لباسو در اوردم و سریع لباس خودم و پوشیدم.

دستی به موها و شالم کشیدم و پیراهن و گذاشتم روی دستم و از اتاق پرو بیرون اومدم.

رفتم سمت فروشنده و بهش گفتم: همینو میخوام مرسی‌.

لبخندی زد و سری تکون داد. به اطرافم نگاه کردم. کجا رفته بود با کلافگی برگشتم سمت فروشنده و گفتم: چقدر میشه جناب؟

لباسم و مرتب تا کرد و گذاشت توی نایلکس و گفت:
_حساب شد خانم‌. همسرتون حساب کردن.

با گیجی نایلکس و ازش گرفتم و تشکر کردم و از مغازه رفتم بیرون. بیرون از مغازه هم نبود با حرص فحشی زیرلب بهش دادم.

من و گذاشته بود رفته بود. مرتیکه خر به خودش زحمت نداد منو برسونه، چقدر یه ادم میتونه گاگول باشه.

از پاساژ رفتم بیرون و به اطرافم نگاه کردم‌، بله رفته بود ماشینشم تو پارکینگ نبود.

فحش ناموسی به خودش و ماشینش و تربیتش دادم و حرکت کردم سمت خیابون تا دربست بگیرم.

همونطور که فحش می دادم و حرص می خوردم یه ماشین ایستاد و سوار شدم و ادرس خونمونو دادم.

گوشیمو در اوردم تا زنگ بزنم به مامانم که دیدم اس ام اس اومد برام. بازش کردم و دیدم دامون پیام داده ” یه مشکلی پیش اومده مجبور شدم‌برم آژانس بگیر مواظب باش”

پوزخندی زدم و گوشیو پرت کردم توی کیفم. بیشعور معلوم‌نیست چیشده که منو ول کرد رفت.

*دامون

با تماس بارانا و شنیدن صدای پر بغضش نمیدونم چطوری از پاساژ زدم بیرون.
ولی وقتی به خودم اومدم که پشت فرمون بودم و داشتم میتازوندم سمت خونه مجردیش.

یه لحظه یاد ایسان افتادم که وسط خرید ولش کردم و تند تند براش یه پیام دادم و فرستادم.

بیشتر گاز دادم و رسیدم به خونه ی بارانا. به سرعت پیاده شدم و زنگ واحدشو فشردم.

با شنیدن صداش دلم لرزید و گفتم: منم بارانا.
سریع در باز شد و منم رفتم‌داخل و به سمت واحدش حرکت کردم. دو طبقه بودن و چهارتا واحد اینم طبقه ی اول بود.

در خونش باز بود و تقه ای به در زدم و رفتم داخل. اروم کفشو در اوردم و رفتم‌توی خونه.

رفتم جلوتر که دیدم روی مبل نشسته و سرش و گرفته توی دستاش و موهای بلندش دورش و گرفته. اروم رفتم سمتش و دستم و گذاشتم‌روی موهاش و گفتم:
_سلام.

سرشو بلند کرد که چشمای درشت مشکیش قرمز و پر از اشک بود با گیجی گفتم: چیشده بارانا؟

با گریه گفت: دامون؟ دوست دارم بمییرم.

اذیتم کرد بااین حرفش، دستش و محکم چنگ زدم و گفتم: چرت و پرت نگو. چیشده میگم؟

یهو بلندشد و خودشو محکم پرت کرد توی بغلم و بلند بلند گریه کرد. کمرشو گرفتم‌توی دستام و به خودم فشردمش.

موهاش و نوازش کردم همونطور که توی بغلم‌بود نشستم. اروم زیرگوشش گفتم: حالا بگو چیشده؟

با بغض گفت: من زشتم؟
با گیجی گفتم: نه!
_من بی پولم؟
_نه.
_من اخلاق ندارم؟
با تعجب گفتم: چی میگی؟

از شدت گریه چشمای درشتشو نوک بینیش قرمز شده بود. دستی روی گونه ی خیسش کشیدم که با ناله گفت:
_بهم خیانت کرد، آرشام‌بهم خیانت کرد.

صدای شکسته شدن‌ دوباره ی قلبم و شنیدم. داشت بخاطر عشقش جلوم گریه می کرد؟

سعی کردم به روی خودم نیارم و گفتم:چطور فهمیدی؟ کی بهت گفته؟

با هق هق گفت: خودم دیدم، یه دختره رو بغل کرده بود داشت یه چیزایی زیرگوشش می گفت بخدا خودم دیدم. رفته بودم شرکتش میخواستم خوشحالش کنم. دیدم کسی نیست اونجا. رفتم توی اتاقش دیدم. دختره رو دیدم خیلی هم ازم زشت تر بود.

با زجه اینارو می گفت و من فقط گوش می دادم، چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم.

بعد از نیم ساعت گریه کردن توی بغلم یهو حس پر از نفرتی اومد توی چشماش و چنگی به تیشرتم‌ زد و گفت: بهم خیانت کرد؟ بهش خیانت می کنم. اون هنوز منو نشناخته.

با خشم گفتم: چیکار میخوای بکنی؟
پوزخندی زد و گفت: اینکار.
یهو با دستاش صورتمو قاب گرفت و محکم لبای نازشو گذاشت روی لبام.

توی بغلم بود و داشت زیرم لذت میبرد، زیر بوسه ها و قربون صدقه های پر حرارتم.

یهو با شنیدن صدای زنگ گوشی با منگی پریدم، که بارانا با گیجی بلند شد و رفت سمت گوشیش.

با هیجان گفت: آرشامه، بقران آرشامه. وای خدایا!

با عصبانیت گوشی و از دستش گرفتم و پرت کردم یه کناری و گفتم: الان فقط باید زیر من باشی‌ فهمیدی؟

با حرص گفت: چی میگی تو؟ برو بیرون از خونم.

از شدت خشم داغ کردم و گردنش و گرفتم پرت کردم روی تخت و گفتم: زر زیادی بزنی فیلمتو میگیرم موقعی ک زیرمی میدم ب آرشام جونت. لال شو.

با حیرت نگاهم کرد که رفتم روش و بی توجه به جیغ و گریه هاش کارمو کردم. لذتی نبردم ولی حس میکردم خالی شدم و ازش انتقام گرفتم.

با نفس نفس بارانای گریون و پرتش کردم یه طرف و بلند شدم.

با عصبانیت گفتم: من بازیچه ی دستت نیستم بارانا خانوم. اینکارو کردم تا بفهمی عروسک خیمه شب بازی بودن یعنی چی.

با گریه گفت: ازت متنفرم دامون.

دلم لرزید. اون حق نداشت از من متنفر بشه، من هنوز دوسش داشتم.

ولی خودمو کنترل کردم و پوزخندی زدم و لباسمو پوشیدم و سریع از خونش زدم بیرون.

نشستم توی ماشین و با یاداوری بدنش و زیبایی بغض کردم. دوسش داشتم هنوزم.

محکم ضربه ای به فرمون زدم وماشین و روشن کردم و با سرعت به سمت مطبم تازوندم.

چه بد بود که خودم روانشناس بودم اما نمی تونستم روانمو اروم کنم، ازین علاقه ی بچگی دست بکشم.

*ایسان
با ذوق لباسمو می پوشیدم و هی تو خونه راه می رفتم. مامان نگاهم میکرد و بهم می خندید.

هی جلوی ایینه با خودم حرف میزدم و مثل پرنسسا برخورد میکردم.
مامان اومد جلو و با خنده گفت:
_تو میخوای شوهرداری کنی؟ تو هنوز بچه ای بچه جان.

نیشم و باز کردم و رفتم جلو و ماچ محکمی روی لپاش کاشتم و گفتم:
_ولکن عشقم خودمو عشششقه..

مامان بوسه ای روی پیشونیم‌ زد و با محبت گفت: دخترقشنگم چقدر بزرگ شده، چقدر خانم شده وقت ازدواجش رسیده.

لبخندی زدم و گفتم: مامانی خیلی دوست دارم.

چشماش پر از اشک شده بود که لبخندی زد و بلند شد رفت سمت اشپزخونه. نفس عمیقی کشیدم و زیرلب گفتم:
_منو ببخش.

***

بالاخره روز عقد رسید. روزی که داشت سرنوشتم و تغییر می داد. بی توجه به دامون با قلب پر از استرس و دستای لرزون به سفره ی عقدم خیره بودم.

عطیه بالا سرم بود و دخترعمه هام و دخترداییام بالاسرم پارچه رو نگه داشته بودن وقند میسابیدن.

فامیلای دامون خیلی فیسی بودن و همشون با افاده یه کنار ایستاده بودن و به ما نگاه می کردن و پچ‌پچ میکردن.

سرمو بلند کردم که بارانا رو دیدم. به ارومی برگشتم سمت دامون که دیدم خیره شده به بارانا.

پوفی کشیدم که بارانا رفت کناری ایستاد و لبخندی زد. دوباره به دامون‌نگاه کردم که دیدم محو بارانا شده که مادرش با طعنه زیرگوشش گفت:
_میخوای بگم بیاد جای آیسان بشینه؟

جوری گفت که منم شنیدم بی توجه سرمو انداختم پایین که از توی آیینه دیدم داره بهم نگاه می کنه. اسکله کلا داره نگاه میکنه مرتیکه!

یهو برگشت توی ایینه باهم چشم توی چشم شدیم. چشم غره ای بهش رفتم که نیمچه لبخندی زد.
زیرلب زهرماری گفتم که اروم زیرگوشم گفت:
_بزار عقد کنیم بعد زبون درار بچه پررو.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: همینه که هست.

خندید و زیرچشمی به بارانا نگاه کرد. لجم گرفت، داشت باهام حرف میزد که لج اون دختره رو دراره.

بالاخره عاقد شروع کرد به خوندن خطبه ی عقد. ضربان قلبم رفت بالا خدایا کمکم کن من می ترسیدم. از آینده و از همه چی.

مغزم پر بود و قلبم لبریز از نگرانی. خدایا اگه کارم درست نیست همین الان یه کاری کن تموم شه، خدایا یه کاری کن. خدایا خواهش میکنم اگه درست نیست یه کاری کن.

یهو با شنیدن صدای مادرم سرمو بلند کردم که اروم گفت: همه منتظرن مامان جان. بله رو بگو عروسکم.

اب دهنمو قورت دادم و با توکل به خدا گفتم: با اجازه ی بزرگترا، بله.

صدای کل و و هیاهوی همه بلند شد. همه اومدن تبریک گفتن و هدیه دادن. فقط می ترسیدم، من تا حالا ریسک نکرده بودم توی زندگیم. خیلی می ترسیدم.

با صدای دامون از فکر اومدم بیرون که به پیرمرد مهربونی که روی ویلچر نشسته بود اشاره کرد و گفت:
_پدربزرگم.

با تعجب به پدربزرگش نگاه کردم. این نمیخواست به دامون ارث بده؟ این مهربان؟ چرا روی ویلچره؟

با بهت گفتم: سلام پدرجان. خوشحالم از دیدنتون. من آیسانم.

لبخندی زد و با صدای ارومی گفت: سلام دخترم. به خونواده ی ما خوش اومدی.

لبخندی زدم. ناخوداگاه مهرش به دلم افتاده بود. مهربونی نگاهش ناخوداگاه منو جذب خودش کرد و رفتم سمتش.

اروم نشستم روبروش و با لبخند گفتم: واقعا خوشحالم از ورود به خونوادتون و دیدن شما..

دستشو اورد سمت سرمو اروم نوازش کرد. با مهربونی لبخندی زدم و بلند شدم. دیدم دامون و مادر پدرش با حیرت دارن بهمون نگاه می کنن.

با تعجب گفتم: چیزی شده؟

دامون با تعجب گفت: اقاجون تو تاحالا منو نوازش نکردی، اونوقت این قنچ تازه وارد و ناز کردی؟ اونم تو اولین دیدار؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.