خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار من

***پارت ها به ترتیب انتهای صفحه***

 زمان پارت گذاری هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

قسمتی از رمان:

#استاد_خلافکار
#پارت۱
چند تقه به در کلاس زدم و وارد شدم.
با ورودم همه ی نگاه ها به سمتم برگشت و رشته ی کلام استاد از دستش در رفت.
فوری شروع به آنالیز صورتش کردم.
چشمای سبز،صورت شش تیغ… خودش بود.امیر کیان فرهمند.

خیلی سریع دست و پام و جمع کردم و در غالب یه دانشجوی سال اولی فرو رفتم و گفتم
_می تونم بشینم؟
می دونست قراره امروز یه دانشجوی انتقالی داشته باشه برای همین پرسید :
_لیلا سماوات؟
سری تکون دادم که گفت
_بفرمایید!
تشکری کردم و میز اول نشستم. عمدا این کار و کردم تا ریز ریز رفتارش رو زیر نظر بگیرم.
مشغول تدریس شد و من فقط نگاهم پی رفتار و نوع حرف زدنش بود.
توی کارش مهارت داشت،طوری که هیچ احدی شک نکنه شغل واقعی این استاد چیه!
به همین دلیل من برای این مأموریت انتخاب شدم. چون تنها کسی که می تونست نقش مقابل این استاد عوضی هیچی ندار باشه یه بازیگر ماهر مثل خودشه!
به محض تموم شدن کلاس از جام بلند شدم و زودتر از بقیه به سمتش رفتم.باید خودم و بهش نشون میدادم باید گزینه ی بعدیش من می بودم.
یه دانشجوی به اصطلاح بی کس که خانواده ای نداره.. یه طعمه ی خیلی خوب.
با دیدنم لبخند کوتاهی زد و گفت
_تدریس چطور بود؟
سعی کردم حسابی توی نقشم فرو برم و گفتم
_عالی استاد منتهی من به مبحث و نفهمیدم میشه دوباره برام توضیح بدید؟
سری تکون داد… کم کم کلاس داشت خلوت میشد.
جزوه مو جلوش باز کردم و یه بخشی و نشون دادم.
وقتی خم شد روی میز دستم رو کنار دستش گذاشتم و با خم شدن صورتم رو نزدیکش بردم.
تا اونجایی که می دونستم دخترای بی کس و کاری و انتخاب می کنه که در وهله ی اول اندام خوبی داشته باشن.
وسط توضیح دادن برگشت و نگاه خاصی به صورتم انداخت و نگاهش سر خورد روی دکمه ی مانتوم که به عمد باز شده بود.

دیگه کسی توی کلاس نمونده بود. بدون اینکه به روی خودش بیاره دوباره نگاهش رو روی برگه انداخت و ادامه ی توضیحش رو از سر گرفت

اگه تمام اطلاعاتش رو نمی دونستم فکر می کردم این استاد دانشگاه جز تدریس فکر دیگه ای نداره.
توضیحش که تموم شد خودکار و به سمتم گرفت و گفت
_متوجه شدین؟
سری تکون دادم و گفتم
_بله استاد ممنون.
کیفش رو برداشت و گفت
_مانتو تون مناسب دانشگاه نیست.
با تعجب ساختگی نگاهی به سر تا پای خودم انداختم و گفتم
_واقعا؟ایرادش چیه؟
موقع رد شدن از کنارم نگاهی به صورتم انداخت و پچ زد
_ایرادش رو یه مرد می فهمه
نموند که جوابی بشنوه و از کلاس بیرون رفت.
* * * * *
امروز که بارون میومد بهترین موقعیت برای نزدیک شدن بهش بود.
یک هفته می گذشت و من هنوز کاری نکرده بودم.در واقع اون اصلا توجهی به من نمی کرد….
ده دقیقه ای بود که زیر بارون توی مسیری که ازش رد میشد ایستاده بودم و کم کم داشت لرزم می گرفت که بالاخره ماشینش رو از دور دیدم.
دستام و به هم مالیدم و خودم رو حواس پرت نشون دادم.
طبق انتظارم ماشینش کنار پام ایستاد. شیشه رو پایین داد و گفت
_چرا زیر بارونی؟
با خجالت ساختگی گفتم
_تاکسی گیرم نیومد.
عینکش رو از چشم برداشت و با نگاه خیره ای به صورتم گفت
_سوار شو می رسونمت.
خودم و زدم به موش مردگی و گفتم
_مرسی استاد مسیرم بهتون نمیخوره.
_مگه کجا میری؟
اسم محله رو که گفتم چند لحظه ای مات صورتم موند..اسم فقیر نشین ترین محله ی تهران و آوردم.
با جدیت حرفش رو تکرار کرد
_سوار شو

دیگه مخالفتی نکردم و سوار شدم. توی ماشین بوی عطر تندش پیچیده بود….
راه افتاد،کمی از مسیر رو که رفتیم سر حرف رو باز کردم
_یه جایی سر راهتون کنار ایستگاه پیادم کنین استاد کوچه های خونه ی ما تنگه ماشین شما توش جا نمیشه!
نگاه معناداری بهم انداخت و گفت
_بهت نمیاد بچه ی پایین شهر باشی.
ابرو بالا انداختم
_چه طور؟
_از لحن صحبت کردنت و نوع راه رفتنت همین طور کلماتی که استفاده میکنی!
توی دلم سوتی به حواس جمعی‌ش زدم. بابا این یارو خیلی زرنگ بود.
لبخند محوی زدم و گفتم
_تا قبل اینکه پدر مادرم و از دست بدم بچه ی بالا شهر بودم.
این بار ابروی اون بالا پرید
_مردن؟
سری تکون دادم
_نه خواهر و برادری دارم نه فامیلی خوابگاه دانشجویی هم بهم ندادن.
چیزی نگفت،این حرفا رو کنار دیوار می گفتم ترک برمی داشت اما اون مثل چغندر فقط سر تکون داد.
نیم ساعت بعد داشت زور می زد تا از یه کوچه باریکه رد بشه ماشین بزرگش محال بود دیگه یه قدم دیگه برداره.
دست به سمت دستگیره بردم و گفتم
_همین جا پیاده میشم
نگاهی به اطراف و زنای فضول همسایه انداخت و گفت
_این جا مناسب یه دختر نیست.
با قیافه ی مغموم لبخند تلخی زدم و گفتم
_میدونم استاد، ممنون که منو رسوندین. خداحافظ.
پیاده شدم و زیر سنگینی نگاهش راه افتادم.تا لحظه ای که بپیچم توی کوچه همون جا ایستاده بود.
به محض وارد شدن به کوچه باریکه کسی بازوم رو گرفت و چسبوندتم به دیوار و تا به خودم بیام چاقویی رو جلوی چشمم گرفت و گفت
_واسه ما ناز می کنی تا با بالا بالا ها بپری؟ خانوم کوچولو اینا تو رو واسه خاطر یه گرمم گوشتت میخوان اما من کلا تو رو میخوام خوشگلم.

میشناختمش! بیکار ترین پسر محله جواد.
اگه این جوجه فوکولی منو می ترسوند که کلام پس معرکه بود
پام و بالا بردم تا ضربه فنیش کنم که کسی از پشت یقه ش رو گرفت و مثل یه گونی شلغم پرتش کرد اون ور

سر بلند کردم و با دیدن کیان تغییر موضع دادم و تبدیل شدم به یه دختر ترسو و بی محافظ
با اخم رو به جواد توپید
_گمشو پی کارت تا آش و لاشت نکردم.
مثل سگ ترسید!باید هم بترسه، هیکل امیرکیان دست کمی از یه غول نداشت.
با دو پای اضافه فرار کرد.
به سمتم من برگشت و پرسید
_خوبی؟
با اشک توی چشمم و بغض توی صدام گفتم
_خیلی ترسیدم استاد.
نزدیکم شد و گفت
_اینجا مناسب یه دختر تنها نیست.
با سر پایین افتاده گفتم
_مجبورم استاد.
نفسش و فوت کرد و گفت
_خونت کدومه؟
به آخرین در توی کوچه اشاره کردم و گفتم
_اون
سری با تاسف تکون داد و بعد از یه خورده دل زدن گفت
_با من بیا
خودش به سمت ماشینش رفت. پشت سرش رفتم و گفتم
_کجا استاد؟
با جدیت گفت
_میریم خونه ی من تا فردا خودم برات درخواست خوابگاه بدم.
در ماشین و برام باز کرد و با چشمای سبزش نگاهم کرد و گفت
_از من که نمی ترسی
_نه استاد نمی ترسم. اما میرم خونه ی خودم مزاحم شما نمیشم.
در و بیشتر باز کرد و خیره نگاهم کرد. مردد گفتم
_آخه…
قرار این نبود پا توی خونه ش بذارم اگه آرش می فهمید؟اصلا کلی آدم منتظر گزارش من بودن.
پوست لبم رو جویدم.مهم به اتمام رسوندن کارم بود.گور بابای بقیه.
دل و زدم به دریا و سوار شدم. لحظه ی آخر برق چشاش و لبخندش خوف به دلم انداخت.

برای خواندن رمان استاد خلافکار از اینجا وارد شوید

منبع اصلی این محتوا:۶۰tip.ir میباشد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.