خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت ۷

رمان استاد خاص من پارت ۷

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

با رسيدن به خونه،از عماد خداحافظي كردم و وارد خونه شدم…
خدا ميدونست چقدر بخاطر ديشب و امروز بايد جواب پس بدم!
نفس عميقي كشيدم و درِ ورودي به خونه رو باز كردم و با ديدن بابا كه بي توجه به روزنامه ي تو دستش،از بالاي عينكش داشت بهم نگاه ميكرد با لبخند گفتم:

_ سلام بابا جون
كه روزنامش و جلوي صورتش گرفت و جواب داد:
_ سلام مارمولكِ بابا!
از تعجب چشمام گرد شد كه مامان با خنده اومد توي سالن:
_ سلام عزيزم،دلخور نشو باباته ديگه!
و خنده هاش شدت گرفت كه شونه اي بالا انداختم:
_ دختر به اين خوشگلي،كجاش شبيه مارمولكه؟!
بابا روزنامه رو كنار گذاشت و جواب داد:

_ حرص نخور بيا اينجا بشين كارت دارم باباجون
آروم خنديدم و رفتم روي مبل،كنار بابا نشستم كه گفت:
_ خب چه خبر،ديشب رفتيد دنبال ارغوان خانم؟
با اينكه من و عماد نرفته بوديم اما روم نشد حقيقت و بگم و سري به نشونه ي آره تكون دادم كه مامان گفت:

_ پس ديشب حسابي خوش گذشته!
با يادآوري بلاهايي كه عماد سرم آورده بود مخم سوت كشيد و تو دلم به اين حرف مامان خنديدم و بعد جواب دادم:

_ آره خيلي،جاتون خالي بود
و بعد بلند شدم:
_ ديشب تا صبح با ارغوان حرف زديم اصلا نخوابيدم من برم يه كم بخوابم
و بعد راه افتادم سمت اتاق و بعد از درآوردن لباسام خودم و انداختم روي تخت.
كم كم داشت خوابم ميبرد كه با به صدا دراومدن زنگ گوشيم مثل فنر از جا پريدم و بعد از نثار چندتا فحش به مخاطب پشت تلفن،گوشي رو توي دستم گرفتم و با ديدن اسمِ آوا جواب دادم:

_ سلام مزاحم هميشگي
صداي خنده هاش توي گوشي پيچيد:
_ سلام بي ادب!خوبي؟!
احوالپرسي گرمي كرديم كه آوا گفت:
_ پاشو وسايلات و جمع كن امشب بيا پيش من و مهيار
روي تخت دراز كشيدم و جواب دادم:
_ واسه چي؟!
_ رامين رفته ماموريت يه دو روزي نيستش منم حوصلم نميگيره باز مهيار و بردارم بيايم اونجا،تو بيا كه كليم باهم حرف داريم!
و خنديد كه با لحن بامزه اي گفتم:

_ رو آب بخندي ما چه حرفي داريم باهم؟!
صداي خنده هاش بالاتر رفت:
_ يعني جون يلدا من تا نفهمم ديشب چه اتفاقايي افتاده يه لحظه آروم نميگيرم!
يه كمي خنديدم و بعد جواب دادم:
_ چيه لابد فكر كردي همه مثل رامينن و خيال برت داشته؟!
با مكث جواب داد:
_ خدا ميدونه،حالا وقت اين حرفا نيست،زود بيا واسه شام منتظرتم
و بعد خداحافظي كرديم.
نگاهي به ساعت انداختم نزديك ٣بود.
پس حالا وقت داشتم كه يه كمي بخوابم…

حوالي ساعت ٦بود كه از خواب بيدار شدم و يك ساعت بعد شروع كردم به آماده شدن.
دكمه هاي مانتوم و بستم و شالم و روي سرم انداختم و بعد از برداشتن كيف و لباسام از اتاق زدم بيرون.
سوييچ رو ازروي جاكفشي برداشتم و بعد از خداحافظي با مامان و بابا راهي خونه ي آوا شدم و از جايي كه خونه هامون خيلي بهم نزديك نبود ٣٠دقيقه اي طول كشيد تا بالاخره رسيدم!
ماشين و توي پاركينگ پارك كردم و رفتم طبقه ي سوم،درست طبقه اي كه واحدِ آوا اينا اونجا بود.

وارد خونه كه شدم بوي هيچ غذايي به دماغم نخورد و با ديدن بهم ريختگي خونه فاتحه ي خودم و خوندم و فهميدم كه شام و موندن بهونست و آوا خانم كوزت دعوت كرده!
همينطور داشتم با خودم فكر ميكردم و موهاي مهيار و نوازش ميكردم كه آوا از تو آشپزخونه اومد بيرون و با ديدن چهره ي گرفتم گفت:
_ خوبي يلدا؟!
چشمم و تو خونه چرخوندم و گفتم:
_ تنهايي و اينا بهونه بود نه؟
كه خنديد و چپ چپ نگاهم كرد:
_ بهونه كه نه ولي خب يه كمكي كني جايِ دوري نميره كه،بالاخره من با اين بچه ي تو شكمم نميتونم زياد خم و راست شم كه

زل زدم تو چشماش و گفتم:
_ تو هنوز ٥ماهتم نشده اونوقت نميتوني خم و راست شي؟!اصلا شكمت اومده بيرون؟!
كه صداي خنده هاي مهيار هر جفتمون و به خنده انداخت و با لحن بامزه ي خودش گفت:
_ مامانم ميخواد شكم گنده شه خاله يلدا؟!
آوا پوفي كشيد:
_ بفرما تحويل بگير،صدبار گفتم هر حرفي و جلو بچه نبايد زد…اينم نتيجش
زير چشمي نگاهش كردم و بعد همراه مهيار رفتم روي مبل نشستم:

_ به من چه كه بچتم كشيده به خودت و فضوله عزيزم!
خنديد و چندثانيه بعد اومد كنارم نشست:
_ حالا بگو ببينم شام چي ميخوري؟!
با حالت مسخره اي بو كشيدم و جواب دادم:
_ همين غذايي كه درست كردي ديگه،گشنه پلو
كه آروم زد روي بازوم:

_ ميخواستم زنگ بزنم غذا سفارش بدم ولي حالا كه خودت به گشنه پلو تمايل بيشتري داري حرفي نيست!
و قهقهه زد كه حالت مظلومانه اي به خودم گرفتم:
_ من غلط كردم آوا،رحم كن!
دستم و تو دستاش گرفت و چشمكي زد:
_شرط داره!
كه پوفي كشيدم:

_ لابد شرطشم اينه كه پاشم چادر ببندم كمرم و خونت و جارو بزنم؟!
سري به نشونه ي تاييد تكون داد:
_ اونكه سرجاشه،چه گشنه پلو بخوري چه يه غذاي توپ!
زير لب آهاني گفتم و ادامه دادم:

_ پس چي؟!
كه با حالت خاصي نگاهم كرد و گفت:
_ ديشب كه ما رفتيم خوش گذشت؟!
سري به نشونه ي تاسف تكون دادم و روم و برگردوندم كه دوباره صداش و شنيدم:

_ به جون يلدا نگي همون گشنه پلو رو ميذارم جلوت
و خنديد كه اداي خنديدنش و درآوردم:
_ گفتم كه همه مثل شما هول نيستن!بنده ديشب در اتاقِ خواهر شوهرِ گرامي سحر كردم!
چپ چپ نگاهم كرد:
_ الكي؟!…

لبام و براش غنچه كردم و گفتم:
_جون تو
که نیشگون آرومی از بازوم گرفت:
_كوفت،جمعش كن اين ادا هات و فقط عماد جونت دوست داره نه من،فقط من و ياد شتر ميندازي!
با تاسف براش سری تكون دارم:
_حيف كه ني ني داري…وگرنه سرت و گوش تا گوش بريده بودم ضعيفه!
بلند شد و با خنده سمت آشپز خونه رفت و گفت:
_كم چرت و پرت بگو،بيا يكم ميوه بخور تا زنگ بزنم غذا بیارن

از روی مبل بلند شدم تا برم پیشش که گوشیم زنگ خورد و با دیدن شماره عماد گل از گلم شکفت و گفتم:
_صدات درنیاد آوا، عماد داره زنگ میزنه
و بعد تماس رو وصل كردم و با سكوت گوشام رو تيز کردم،
صداي نفس كشيدنش به گوشم ميخورد:
_لالي؟!
دستام و جلوي دهنم گرفتم كه صداي خندم و نشنوه:
_آره واقعا مثل اينكه لالي!
آوا با چشم هاي گشاد شده از اين قيافه و حركت هاي من تو آشپزخونه كپ كرده بود و عماد هم داشت همينجور پشت سر هم فحش ميداد که گوشي و از خودم كمي دور كردم و با اشاره به آوا گفتم كه بياد پيشم
آوا هم بعد كلي گيج بازي بالاخره منظورم و فهمید و اومد كنارم،آروم تو گوشش گفتم:
_تو جواب بده سلام و احوال پرسي اينا!

آوا هم که خواهر من بود و مثلِ خودم ديوونگيش گل كرده بود گوشي و گرفت و گذاشت دمِ گوشش اما تا خواست چيزي بگه چشم هاش چهار تا شد و دستش و روي گوشي گذاشت و با لب خوني گفت:
_ داره فحش ميده
از خنده روي زمين پهن شده بودم كه ديدم آوا به سختي آب دهنش و قورت داد و با ترس گفت:
_سلام آقا عماد
و بعد گوشی رو گذاشت روی اسپیکر و نشست روی صندلی که عماد با لحن خجالت زده ای گفت:
_ سلام،معذرت میخوام من فکر کردم یلدا پشت خطه
آوا سری به نشونه تاسف واسم تکون داد و جواب داد:
_ من خواهرشم،یلدا پیشِ منه فقط داشت غذا درست میکرد گفت من جواب بدم تا خودش بیاد
با شنیدن این حرفش یاد این افتادم که حتی یه نیمرو هم بلد نیستم درست کنم و دستم و گاز گرفتم تا خندم نگیره و
عماد با آرامشی که میدونم ساختگی بود آروم خندید و گفت:

_پس من بد موقع مزاحم شدم بعدا باهاش تماس میگیرم
و خواست خداحافظی کنه که گوشی رو از دست آوا قاپیدم و از اسپیکر درآوردمش:
_ سلام خوبی؟!
نفسش و با حرص توی گوشی فوت کرد و با بداخلاقی جواب داد:
_ سلام و کوفت،میمردی نگی خواهرت جواب بده؟!
وقتی دیدم آوا زل زده بهم لبخندی زدم و گفتم:

_ منم خوبم قربونت برم
و بعد راه افتادم سمت اتاق مهیار که عماد گفت:
_ لابد الانم شوهر خواهرت داره صدام و میشنوه؟
نشستم روی تخت مهیار و با خنده گفتم:
_نه آوا پیشم بود نمیخواستم از ابراز علاقت آگاهی پیدا کنه
پوفی کشید:
_رفتی اونجا چیکار؟
دراز کشیدم روی تخت:
_باید دلیل داشته باشم واسه دو روز اومدن به خونه خواهرم؟
با لحن تندی جواب داد:
_ ۲روز؟!اونوقت شوهرشم خونست؟چه دلیلی داره که بمونی؟
خندیدم:
_ اوهوع،آقا چه غیرتی تشریف دارن،شوهرش رفته ماموریت بخاطر همین اومدم عزیزم!
حالا انگار یه نفس راحت کشید که صداش آروم شد:

_ خیلی خب،فقط یاد بگیر هرجا که تشریف میبری از من یه اجازه بگیری!
آروم خندیدم:
_ امر دیگه ای باشه؟!
بی مکث جواب داد:
_نیست،فقط خواستم حالت و بپرسم
با حالت مسخره ای گفتم:

_ حال من خوب است اما با تو بهتر میشود
خنده اش گرفت:
_یعنی میگی پاشم بیام اونجا؟!
میخواستم تعارفی بزنم اما وقتی یادم افتاد غذایی درست نکردیم و دروغمون لو میره گفتم:

_ هوا خیلی خوبه فکر کنم بریم بیرون بهتر باشه
_ پس آماده شو و آدرس و واسم بفرست میام دنبالت
با شیطنت جواب دادم:
_ تنها نیستم عزیزم،آوا و مهیارم میان
و بعد مستانه خندیدم که گفت:
_پس حاضر شید…!

لبام و براش غنچه كردم و گفتم:
_جون تو
که نیشگون آرومی از بازوم گرفت:
_كوفت،جمعش كن اين ادا هات و فقط عماد جونت دوست داره نه من،فقط من و ياد شتر ميندازي!
با تاسف براش سری تكون دارم:
_حيف كه ني ني داري…وگرنه سرت و گوش تا گوش بريده بودم ضعيفه!
بلند شد و با خنده سمت آشپز خونه رفت و گفت:
_كم چرت و پرت بگو،بيا يكم ميوه بخور تا زنگ بزنم غذا بیارن

از روی مبل بلند شدم تا برم پیشش که گوشیم زنگ خورد و با دیدن شماره عماد گل از گلم شکفت و گفتم:
_صدات درنیاد آوا، عماد داره زنگ میزنه
و بعد تماس رو وصل كردم و با سكوت گوشام رو تيز کردم،
صداي نفس كشيدنش به گوشم ميخورد:
_لالي؟!
دستام و جلوي دهنم گرفتم كه صداي خندم و نشنوه:
_آره واقعا مثل اينكه لالي!
آوا با چشم هاي گشاد شده از اين قيافه و حركت هاي من تو آشپزخونه كپ كرده بود و عماد هم داشت همينجور پشت سر هم فحش ميداد که گوشي و از خودم كمي دور كردم و با اشاره به آوا گفتم كه بياد پيشم
آوا هم بعد كلي گيج بازي بالاخره منظورم و فهمید و اومد كنارم،آروم تو گوشش گفتم:
_تو جواب بده سلام و احوال پرسي اينا!

آوا هم که خواهر من بود و مثلِ خودم ديوونگيش گل كرده بود گوشي و گرفت و گذاشت دمِ گوشش اما تا خواست چيزي بگه چشم هاش چهار تا شد و دستش و روي گوشي گذاشت و با لب خوني گفت:
_ داره فحش ميده
از خنده روي زمين پهن شده بودم كه ديدم آوا به سختي آب دهنش و قورت داد و با ترس گفت:
_سلام آقا عماد
و بعد گوشی رو گذاشت روی اسپیکر و نشست روی صندلی که عماد با لحن خجالت زده ای گفت:
_ سلام،معذرت میخوام من فکر کردم یلدا پشت خطه
آوا سری به نشونه تاسف واسم تکون داد و جواب داد:
_ من خواهرشم،یلدا پیشِ منه فقط داشت غذا درست میکرد گفت من جواب بدم تا خودش بیاد
با شنیدن این حرفش یاد این افتادم که حتی یه نیمرو هم بلد نیستم درست کنم و دستم و گاز گرفتم تا خندم نگیره و
عماد با آرامشی که میدونم ساختگی بود آروم خندید و گفت:

_پس من بد موقع مزاحم شدم بعدا باهاش تماس میگیرم
و خواست خداحافظی کنه که گوشی رو از دست آوا قاپیدم و از اسپیکر درآوردمش:
_ سلام خوبی؟!
نفسش و با حرص توی گوشی فوت کرد و با بداخلاقی جواب داد:
_ سلام و کوفت،میمردی نگی خواهرت جواب بده؟!
وقتی دیدم آوا زل زده بهم لبخندی زدم و گفتم:

_ منم خوبم قربونت برم
و بعد راه افتادم سمت اتاق مهیار که عماد گفت:
_ لابد الانم شوهر خواهرت داره صدام و میشنوه؟
نشستم روی تخت مهیار و با خنده گفتم:
_نه آوا پیشم بود نمیخواستم از ابراز علاقت آگاهی پیدا کنه
پوفی کشید:
_رفتی اونجا چیکار؟
دراز کشیدم روی تخت:
_باید دلیل داشته باشم واسه دو روز اومدن به خونه خواهرم؟
با لحن تندی جواب داد:
_ ۲روز؟!اونوقت شوهرشم خونست؟چه دلیلی داره که بمونی؟
خندیدم:
_ اوهوع،آقا چه غیرتی تشریف دارن،شوهرش رفته ماموریت بخاطر همین اومدم عزیزم!
حالا انگار یه نفس راحت کشید که صداش آروم شد:

_ خیلی خب،فقط یاد بگیر هرجا که تشریف میبری از من یه اجازه بگیری!
آروم خندیدم:
_ امر دیگه ای باشه؟!
بی مکث جواب داد:
_نیست،فقط خواستم حالت و بپرسم
با حالت مسخره ای گفتم:

_ حال من خوب است اما با تو بهتر میشود
خنده اش گرفت:
_یعنی میگی پاشم بیام اونجا؟!
میخواستم تعارفی بزنم اما وقتی یادم افتاد غذایی درست نکردیم و دروغمون لو میره گفتم:

_ هوا خیلی خوبه فکر کنم بریم بیرون بهتر باشه
_ پس آماده شو و آدرس و واسم بفرست میام دنبالت
با شیطنت جواب دادم:
_ تنها نیستم عزیزم،آوا و مهیارم میان
و بعد مستانه خندیدم که گفت:
_پس حاضر شید…!

گوشي رو قطع كردم و از اتاق زدم بيرون.
وسط سالن پذيرايي دست به كمر ايستادم و با حالت خاصي گفتم:
_بيا برو حاضر شو آوا،آقامون داره مياد دنبالمون
و بعد نگاه مهيار كردم:

_ توهم همينطور فسقلي!
كه آوا از آشپزخونه اومد بيرون و گفت:
_ آقاتون داره مياد دنبالمون؟!
سرم و به نشونه ي آره بالا و پايين كردم:

_ البته قول نميدم اگه تا ١٠دقيقه ي ديگه آماده نباشي،تو رو ببريم يا نه!
و زدم زير خنده كه گفت:
_ زشته يلدا،مامان بفهمه ميكشتمون
به سمتش رفتم:
_ چرا زشت باشه؟!ميخواي با خواهرت و شوهرش بري يه شام بيرون بخوري..چه عيبي داره
شونه اي بالا انداخت و چيزي نگفت كه ادامه دادم:

_ برو حاضر شو الان ميرسه ها
و آوا غرغركنان دست مهيار و گرفت و برد توي اتاق!
توي آينه ي سالن نگاهي به خودم انداختم،صورتم هيچ آرايشي نداشت،بايد يه كمي به خودم ميرسيدم!

حدود نيم ساعتي گذشت تا عماد رسيد و حالا تو يه خيابونِ بزرگ به سمت رستوراني ميرفتيم كه تعريفش و خيلي شنيده بودم.
ماشين و گوشه اي نگهداشت،آوا و مهيار پياده شدن و منم ميخواستم پياده شم كه دستم و كشيد و مانعم شد،
متعجب نگاهش كردم اما عماد بدون اينكه بهم نگاه كنه گفت:
_ قبلا هم بهت گفتم كه واسه جلب توجه من نيازي نيست انقدر بمالي!
خنديدم:
_ كي گفته واسه تو ماليدم؟!پياده شو آوا و مهيار منتظرن
و خواستم در و باز كنم كه يه دفعه انگشتش و محكم روي لبم كشيد و به دستمال روي داشبورد اشاره كرد:
_ بقيشم خودت پاك كن بعد پياده شو!

و قبل از اينكه بخوام چيزي بگم از ماشين پياده شد،
متعجب از اين كارش تو آينه نگاهي به خودم انداختم و با ديدن رژ پخش شدم زير لب فحشي نثار عماد كردم و با حرص صورتم و پاك كردم و پياده شدم…

با يه لبخند كه دلم ميخواست آتيشش بزنم زل زده بود بهم:
_ يه كم عجله كن عزيزم،آوا خانم معطل ما شده
آوا با لبخندي جواب اين حرفش رو داد و چيزي نگفت كه رفتم كنار عماد و محكم از دستش گرفتم و همينطور كه ميرفتيم سمت رستوران گفتم:

_ دفعه آخرت باشه از اينكارا ميكني جناب!
جدي تر از من جواب داد:
_ اوني كه بايد كارش و تكرار نكنه تويي نه من..د يه كم حرف گوش كن باش ناسلامتي من…
ادامه ي حرفش و نگفت كه گفتم:

_ تو چي؟!
وارد رستوران شديم كه ابرويي بالا انداخت و دستش و از دستم جدا كرد:
_ من خيلي گشنمه!
تك خنده اي كردم:
_ چه جالب!

دور يه ميز نشستيم و بعد از سفارش غذا عماد كه كنارم نشسته بود وقتي ديد آوا مشغولِ مهيارِ آروم گفت:
_ حالا نميشد تنها بياي؟!
_ اگه ميشد ميومدم،بعدشم بگو ببينم اصلا چه دليلي داره من تك و تنها دم به دقيقه پيش جنابعالي باشم؟!
پوفي كشيد:

_ يعني دوباره بايد برات توضيح بدم؟!
نوچي گفتم:
_ ولي حتي اوناييم كه بي هيچ لج و لجبازي و نامزدي سوري،باهمن اندازه من و تو همديگه رو نميبينن!

_ شايدم اونا سوري و كذايين و من و تو واقعي!
گيج شده بودم…
از اين نرم شدنِ عماد گيجِ گيج بودم و شايد باورم نميشد آدمي كه يه روزي تو چشمام زل ميزد و از ته دل ميگفت ازم متنفرِ حالا داره اينطور رفتار ميكنه!

با دهن باز نگاهش ميكردم و انقدر غرق فكر شده بودم كه حتي نفهميدم كي غذا آوردن و حالا با دوباره شنيدن صداش به خودم اومدم:
_ يه حرفي زدم شاد شي،ولي فكر كنم داري از دست ميري!
دهنم و بستم و به غذاهاي روي ميز نگاه كردم كه با خنده ادامه داد:
_ چرا وايسادي؟حمله كن ديگه
و بلند خنديد كه آوا سوالي نگاهم كرد و منم به تلافي اين حرفش،با دست اشاره كردم كه عقل نداره و آوا زد زير خنده كه عماد ساكت شد و با بداخلاقي گفت:
_ آدمت ميكنم يلدا…بچرخ تا بچرخيم

قاشق و چنگال و برداشتم و گفتم:
_ كلا از بچگي دوست داشتم غذام و تو سكوت بخورم،پس توهم غذات و بخور عزيزم
با شنيدن اين حرف آول لبش و گاز گرفت و با چشماش بهم فهموند كه كار بدي كردم اما من بيخيال همه چيز داشتم فكر ميكردم از كجا واسه خوردن شروع كنم كه عماد خطاب به آوا گفت:
_ بي ادبه ديگه
و خنديد…

با همه ي مسخره بازياي كه درآورديم،
بالاخره شام امشب و از گلوي مبارك پايين فرستاديم و از رستوران زديم بيرون.
نزديكاي خونه بوديم كه نگاهم به ساعت افتاد،
تازه داشت ميشد ١١ و اصلا دلم نميخواست برم خونه…

دلم ميخواست بمونم پيشِ عماد اما مهيار خوابش برده بود و بايد ميرفتيم خونه!
با رسيدن به در خونه آوا از عماد تشكري كرد و از پشت زد رو شونم كه خداحافظي كنم و پياده شم كه عماد متوجه شد و با يه لبخند خطاب به آوا گفت من يه كم با يلدا خانم كار دارم

كه آوا تو رودروايسي جواب داد:
_ اين چه حرفيه،من ميرم خونه شما هروقت كارتون تموم شد يلدارو بياريد!
با اين حرفِ آوا چشمام از شدت خوشحالي درخشيد اما به روي خودم نياوردم و حرفي نزدم كه آوا رفت و عماد ماشين و روشن كرد:
_ميبينم كه حسابي خوشحالي!
دستي براي آوا كه داشت ميرفت تو خونه تكون دادم و جواب دادم:

_ جون تو اصلا حوصله ي خونه رو نداشتم،اونم تو اين هوا به اين خوبي
خنديد:
_ الآن ميبرمت يه جايي كه آرزو كني اي كاش خونه بودي!
متعجب گفتم:
_ كجا ميخوايم بريم؟

صداي ضبط و باز كرد:
_ يه جا كه كلي به هم ريختست و احتياج به ياري گرمِ شما داره
و دوباره خنديد كه صداي ضبط و بستم:
_ اولا من كوزت نيستم،دوما اين وقتِ شب ميخواي من و بكشوني كجا؟هوم؟!
سري تكون داد و با لحن بامزه اي جواب داد:

_ يه طوري حرف ميزني كه انگار يه پسر غريبم و ميخوام بكشونمت خونه خالي!
خنده ام و خوردم و گفتم:

_ به غريبه و آشناييت كاري ندارم،اما خب پسر كه هستي!
نفس عميقي كشيد:
_ خيلي پررويي يلدا!
و با مكث ادامه داد:
_ يه سري وسايل جديد خريدم واسه كافه كسي و پيدا نكردم كه بتونه تا فردا يه سرو ساموني بهشون بده اين شد كه ياد تو افتادم
و آروم خنديد كه با آرنج زدم بهش:
_ دور بزن من ميخوام برم خونه ي آوا،دور بزن
صداي خنده هاش بالاتر رفت:

_ هيس!ناسلامتي تو الان زنِ مني از اون گذشته دانشجوي مني اونوقت ميخواي بري؟!
و زير لب طوري كه مثلا من نشنوم گفت:
_ الان به هركدوم از دوست دخترام گفته بودم اومده بودن تا صبحم پيشم ميموندن،حالا خانم داره ناز ميكنه

با صداي بلند جيغ زدم:
_ چي گفتي؟!
كه جا خورد و دستپاچه جواب داد:
_ نميدونستم گوشات انقدر تيزه!

كاملا به سمتش چرخيدم و گفتم:
_ منم نميدونستم انقدر دورت شلوغه،دور بزن من و برسون خونه آوا
با خنده جواب داد:

_ من از اول عمرم تا حالا از هيچ دختري خوشم نيومده الانم فقط خواستم عكس العملت و ببينم كه ديدم
نميدونم چرا اما صدام اومد پايين و سوالي نگاهش كردم:

_ يعني با هيچكس نبودي؟
ابرويي بالا انداخت:
_ نه،اوني كه اونشب گفتي بهش سلام برسون يكي از دانشجوهام بود كه التماسِ نمره داشت و البته منم خوب جوابش و دادم
فقط نگاهش كردم…
برام عجيب بود اما انگار از اينكه فهميده بودم با كسي نبوده حس خوبي پيدا كرده بودم!
حسي كه دليلش و نميدونستم…!

غرق همين افكار بي سر و ته بودم كه باضربه اي كه به شونم زد به خودم اومدم:
_ نه مثل اينكه تو واقعا عاشقي!
متعجب نگاهش كردم كه شونه اي بالا انداخت:
_ عشقِ من كور و كرت كرده كه دوساعته دارم ميگم رسيديم پياده شو باز مثل چي زل زدي به يه نقطه ي نامشخص!

چپ چپ نگاهش كردم:
_ خوابم گرفته بود
در ماشين و باز كرد:
_ تو كه راست ميگي!
با خنده از ماشين پياده شدم و بعد از اينكه در كافه رو باز كرد دوتايي رفتيم تو…
نگاهي به كافه انداختم كه فقط چندتا صندلي بهش اضافه شده بود و همچين نامرتبم نبود و گفتم:

_ واسه دوتا دونه صندلي من و كشوندي اينجا؟
پشت سرم صداي قدم هاش و ميشنيدم…
قدم هايي كه هر لحظه بهم نزديك تر ميشد و حالا وقتي درست پشت سرم رسيد خواستم برگردم به سمتش كه با قفل شدن دست هاش دور كمرم و بعد قرار گرفتن سرش روي شونه ام مانعم شد:

_ اون ديگه يه سوپرايزه!
خواستم حرفي بزنم كه ادامه داد،چشمات و ببند و تا وقتي كه نگفتم باز نكن.
با يه حالت هيجاني جواب دادم :
_ اذيتم نكن عماد
كه هيسي گفت و ادامه داد:
_ چشمات و ببند
پلكام و روي هم گذاشتم:

_ چشمام بستست!
كه سرش و از روي شونم برداشت و همينطور كه دست هاش دور كمرم حلقه شده بود لب زد:
_ حالا قدم بردار،بدون اينكه چشمات و باز كني
با چشماي بسته آروم آروم همراهِ عمادي قدم برداشتم كه محكم گرفته بودم و با حالت خنده داري من و به سمت جايي كه نميدونستم كجاست هدايت ميكرد…

دستش دور كمرم سفت شد و تو گوشم گفت:
_ خيلي خب،حالا ميتوني چشمات و باز كني!
و بعد حلقه ي دست هاش از كمرم باز شد كه چشمام و باز كردم و با ديدن آشپزخونه ي پر از ظرفاي كثيف چشمام چارتا شد و به سمت عماد برگشتم كه دست به سينه،با يه لبخند گشاد زل زده بود بهم:

_اينم از سوپرايزي كه واست تعريف كردم!
و زد زير خنده كه كلافه گفتم:
_ مردمم سوپرايز ميكنن،توهم سوپرايز كردي…واقعا مرسي!

همينطور كه ميخنديد شروع كرد به بالا دادن آستين هاي پيرهنش و درحالي كه به سمت ظرفشويي ميرفت گفت:
_ بيا مشغول شو كه استثناعا امشب بتونيم بخوابيم!
با اينكه هيچوقت علاقه اي به كار و فعاليت نداشتم و هميشه دلم ميخواست رو تخت گرم و نرمم باشم،اما نذاشتم عماد دست تنها بمونه و شالم و دور سرم پيچيدم و آستيناي مانتوم و دادم بالا و دست به كمر جلوش وايسادم:

_ خب من بايد چيكار كنم؟!
نگاهي به سرتاپام انداخت:
_ شلوارتم بزن بالا
متعجب نگاهش كردم كه ادامه داد:
_ اينطور كه تو ژست گرفتي،بيشتر آماده ي فرش شستني
و خنديد كه با حرص چشم ازش گرفتم و كنارش جلوي ظرفشويي ايستادم و خواستم شروع به شستن فنجون ها بكنم كه همزمان با من عماد هم دستش و برد سمت فنجونا و همين باعث شد تا اولين دسته گل و آب بديم و يه فنجون فدا كنيم!

صداي خورد شدن فنجون باعث شده بود تا يه چشمم و ببندم و با چشم ديگم به عماد نگاه كنم كه سري واسم تكون داد:
_ نه،مثل اينكه تو عهد كردي فنجوناي كافه رو ناكار كني دست و پا چلفتي!

از اينكه دست و پا چلفتي صدام زده بود بدجوري زورم گرفت و خواستم بهش ثابت كنم مثلا بچه زرنگم و شير آب رو باز كردم اما از شانس بدم شير آب خراب بود و با فشار روي بشقابايي كه كف ظرفشويي بودن باز شد و همين كافي بود براي اينكه آب از رو بشقابا پخش شه تو سر و صورت خودم و عماد…!

هردومون داشتيم زير قطره هاي آب خيسِ خالص ميشديم و انگار دستامون از كار افتاده بود كه مثل گوسفندي كه تو گرمايِ تابستون روش آب سرد باز ميكنن داشتيم زير آب به زور پلك ميزديم و صورتمون و تكون ميداديم كه يه دفعه عماد شير آب و بست و با چشمايي كه ازش خون ميباريد نگاهم كرد كه آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
_ سوپرايز!اينم سوپرايز من بود
و يه لبخند ضايع تحويلش دادم كه انگشت اشارش و به نشونه ي تهديد بالا آورد:
_برو يلدا…برو بيرون!

هروقت كه قاطي ميكرد مثل چي ازش ميترسيدم و اين بار هم مستثني نبود كه دوباره لبخند زدم:
_ يه ذره آب كه اين حرفارو نداره
و با حالت خاصي چشم ازش گرفتم كه بي هوا زد زير خنده و بعد دستي توي موهاش كشيد:
_ من از دست تو چيكار كنم هوم؟!
حالا ديگه جرات پيدا كرده بودم پس شونه اي بالا انداختم:

_ تو رو نميدونم ولي هركسِ ديگه اي اگه يه همچين دختري تو زندگيش بود،صبح تا شب شكرِ خدا ميكرد!
و با خنده خواستم فرار كنم كه از لباسم گرفت و همين باعث شد تا فقط درجا بزنم:
_ كجا ميخواي فرار كني آخه؟!
و لباسم و ول كرد كه برگشتم سمتش:
_ هر جايي كه امنيت جوني داشته باشم!
ريز خنديدو به سمتم اومد و هر لحظه بهم نزديك تر شد كه منم تكيه دادم به ميز پشت سرم و با كمتر شدن فاصلمون خم شدم رو ميز كه البته عماد كم نياورد و خم شد روم،
يه دستم و گذاشتم رو سينش و گفتم:

_دير وقته الان آوا نگرانم ميشه!
اما اون بي توجه به حرفم دستم و تو دستش گرفت و سرش و نزديك تر آوارد و تو گوشم لب زد:
_ خوب گوش كن دختر خون…
قلبم داشت ميومد تو دهنم كه ادامه داد:
_ تا اين ظرفارو نشوريم هيچ جا نميريم
و بعد قهقهه زد كه با دست ديگم هولش دادم:
_ خيلي بي مزه اي!

آخرين فنجون رو هم شستم و درحالي كه دستام و خشك ميكردم رو به عماد كه داشت ظرف هارو سرِ جاشون ميچيد گفتم:
_تموم شد،بريم؟!

بدون اينكه سرش و بلند كنه جواب داد:
_ تازه واست قهوه درست كردم
نگاهي به ساعت انداختم:
_ ديره عماد،آوا تنهاست
ابرويي بالا انداخت:

_ باز داري كاري ميكني كه اون همه تلاش واسه پاس شدنت بي نتيجه بشه ها!
و ريز ريز خنديد.
خسته ي خسته بودم و ديگه نايي واسه ايستادن نداشتم كه از آشپزخونه رفتم بيرون و خودم روي مبل سه نفره ي قسمت vip كافه انداختم:

_ ديگه بسه جمع و جور كردنِ آشپزخونه،يه قهوه بيار كوفت كنيم بريم
صداي سرخوشش به گوشم رسيد:
_ كوفت چرا؟ميارم نوشِ جان كني عزيزم!

بازم با رفتارش گيجم كرده بود كه انگار ذهنم و خوند:
_ چون دختر خوبي بودي و تموم ظرفارو شستي باهات مهربون شدم
دراز كشيدم روي مبل و جواب دادم:
_ كاش يه كم مهربون تر شي بياي من و ببري خونه
چندثانيه اي سكوت كرد و بعد درحالي كه با سيني قهوه به سمتم ميومد گفت:
_ اينطور كه تو خوابيدي مگه دلم مياد ببرمت؟!

نگاهي به سر و وضعم انداختم،
رو شكم خوابيده بودم و از جايي كه جا نميشد پاهام و دراز كنم،پاهام و از زانو خم كرده بودم و تكونشون ميدادم و هر دو دستم زير چونم بود و داشتم با عماد حرف ميزدم!
همزمان بااينكه رسيد كنارم خودم و جمع و جور كردم كه كنارم نشست و سيني و روي عسلي گذاشت.
با خجالت خواستم بحث و عوض كنم و بريده بريده گفتم:
_ مم..ممنون
كه با شيطنت ابرويي بالا انداخت:
_ بابت تعريف ازت؟!
و تك خنده اي كرد كه پررو پررو جواب دادم:

_ نخير بابت قهوه!
و زير زيركي نگاهش كردم كه متوجه زل زدنش شدم و خواستم قبل از اينكه دوباره بوس ماليم كنه بلند شم برم رو مبل روبه رو بشينم كه مچ دستم و گرفت و مانعم شد:

_ همينجا جات خوبه!
صورتم و به سمتش چرخوندم كه لباش و با زبونش تر كرد و با ابرو به لبام اشاره كرد كه گفتم:
_ همسرِ كذايي اين ميشه سومين بار!

آروم خنديد و من و به سمت خودش كشيد:
_ كذاييش و خط بزن و بيا تو بغلم!

رو ازش گرفتم و گفتم:
_ خط زدني نيست،همه چي الكيه!
و دوباره خواستم بلند شم كه اين بار دستم و محكم كشيد و با لحن كاملا جدي اي گفت:
_ ميگم نيست يلدا،من ازت متنفر نيستم و ديگه ديدِ اون روز اول و بهت ندارم،اگه تو از من خوشت نمياد بحثش جداست!

سرم داشت گيج ميرفت از شنيدن حرفهاش…
از من متنفر نبود؟
عماد؟
عمادي كه تا به همين الان حس ميكردم سرگرميشم و تنها باعث خنده هاشم…!
انقدر غرق فكر و خيال بودم كه با ضربه ي كوچيكي كه دوباره به دستم زد بي اختيار افتادم رو مبل و با همون نگاه گيجم زل زدم بهش كه آروم لب زد:

_ من به توفيق اجباري زندگيم عادت كردم!
و بعد يه دستش و از پشت گردنم گرفت و تو كسري از ثانيه لباش و روي لبام گذاشت و به محض تر شدن لبامون سرش و برد كنار گوشم و آروم گفت:
_ حالا كه فهميدي حسم بهت عوض شده ميخوام يه كم بيشتر پيش بريم!

مات حرفش شده بودم…
آب دهنم و به سختي قورت دادم و خواستم چيزي بگم كه خيسي لاله ي گوشم باعث شد تا يه چشمم و ببندم و دستم و رو سينش بذارم تا از خودم دورش كنم كه با دوباره فرود اومدن لباي داغش به روي لبام انگار نظرم عوض شد و دست هام و دور گردنش حلقه كردم كه اين كارم و بي جواب نذاشت و يه دستش و دور كمرم انداخت و دست ديگش و آروم آروم رو بدنم حركت داد…

آخرين دكمه ي مانتوم و بستم و از روي مبل بلند شدم.
عماد هنوز با جاي گازم كه روي گردنش مونده بود درگير بود و زير لب فحش نثارم ميكرد كه زدم زير خنده و در حالي كه به سمتش ميرفتم گفتم:

_ انقدر سوسول بازي در نيار،زخم شمشير كه نخوردي
كلافه نفسش و فوت كرد تو صورتم:
_ كاش زخم شمشير بود ولي جاي اين دندوناي تيزت رو گردنم نميموند…آخه دخترم انقدر وحشي؟

با صداي بلند زدم زير خنده و نگاهي به گردنش انداختم،اوه اوه يه جوري گاز گرفته بودم كه كمِ كم ٢٠روز مهرِ گردنش بود!
وقتي صداي خنده هام بالاتر رفت با حرص گفت:
_ زهرِ مار!
كه بين قهقهه هام جواب دادم:
_ ميخواستي قلقلكم ندي
و براي اينكه بيشتر حرصش بدم با حالا بامزه اي چشم و ابروم و بالا انداختم كه چشم ازم گرفت و جلوي آينه ي توي اتاق ايستاد و سعي كرد يقه ي پيرهنش و يجوري تنظيم كنه كه جاي گاز معلوم نباشه اما هركاري كرد نشد و شروع كرد به غر غر:

_ جواب مامان و ارغوان و چي بدم خدايا!
پشت سرش ايستادم و تو آينه نگاهش كردم:
_ همچنين دانشجوهات،مخصوصا بچه هاي كلاس خودمون!
و براش بوس پرت كردم كه يهو برگشت سمتم:

_ ميكشمت يلدا،اگه كسي تو دانشگاه چيزي بفهمه ميكشمت!
حالت بامزه اي به خودم گرفتم و با تمسخر گفتم:
_ واي ترسيدم!

شونه اي بالا انداخت:
_ تقصير خودمه،همين امشب بايد يه كاري ميكردم كه حساب كار دستت بياد و بفهمي با كي طرفي انقدر زبونت دراز نباشه!

دستم و گذاشتم جلوي دهنم كه خندم نگيره و سري به نشونه ي باشه تكون دادم كه بي هيچ حرفي سوييچ و از رو ميز برداشت و گفت:
_ بيا بريم
تند تند راه افتاد و منم مثل جوجه اي كه دنبال مامانشه پشت سرش ميرفتم اما زبونم كوتاه شدني نبود كه به محض رسيدن به ماشين گفتم:

_ باز بداخلاق شدي كه،حست عوض شد دوباره؟!
در ماشين و باز كرد و جواب داد:
_ با بلايي كه سرم آوردي حرف امشبم و كلا فراموش كن،يه حس اشتباه بود واسه رد شدن خرم از پل!
و زد زير خنده كه با چشمايي كه از شدت حرص گشاد شده بودن زل زدم بهش و عماد با همون لبخند گله گشاد گفت:
_ بسه بابا خوردي من و با اون چشمات،
بشين بريم!
سري واسش تكون دادم و نشستم تو ماشين…

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.