خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت 5

رمان استاد خاص من پارت 5

Rate this post

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:19

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

با اين حرفم ابروهاش به هم گره خورد و خواست به سمتم بياد اما دقيقا وقتي كه داشت ميز و دور ميزد،
پاش به پايه يكي از صندليا گير كرد و با صورت روي زمين فرود اومد!

با ديدن اين صحنه بي اختيار كنترلم و از دست دادم و شروع كردم به خنديدن…
متاسفانه اصلا نميتونستم جلوي خودم و بگيرم و روي ميز ولو شده بودم…
جاويد كه بلند شد لباس هاش بخاطر بارونِ شديدِ دم عصر كلا خيس بود و از چشماش خون ميچكيد!

به سمتم اومد و روبه روم ايستاد،
يه لحظه از ديدن چهرش ترس تموم وجودم و گرفت و نفس كشيدن برام سخت شد كه
دستاش و بالا آورد و يقه ام رو گرفت!
لال شده بودم و با چشماي گرد شده نگاهش ميكردم كه دهن باز كرد و گفت:

_يه كاري ميكنم خنديدن از يادت بره،فقط تماشا كن
و بعد دست انداخت دور كمرم و عين يه گوني سيب زميني من رو انداخت رو شونش!
بعد از چند ثانيه تازه به خودم اومدم و شروع كردم به مشت و لگد زدن و با داد و بيداد گفتم:

_ولمم كن..خب ببخشيد…من كه چيزي نگفتم…خودت افتادي…
و بعد با يادآوردي صحنه ي افتادنش دوباره خندم گرفت و هر چقدر سعي كردم جلوي خودم و بگيرم موفق نشدم!
از خنده ميلرزيدم كه جاويد با ديدن خندم محكم با دستش زد تو سرم كه تموم جونم به درد اومد و جيغ آرومي كشيدم و خواستم چيزي بگم كه ديدم داره به سمت استخر ميره!

استخري كه پر از آب سرد بود…
با ديدن استخر و حدس زدن فكرش جيغ هاي پي در پي ميكشيدم و كمك ميخواستم اما از اينجا تا خونه كلي فاصله بود و هيچكس اينجا نبود كه به دادِ يلداي بيچاره برسه!

حالا جاويد داشت به من ميخنديد و خيلي ريلكس لحظه به لحظه به استخر نزديك تر ميشد.
انقدر حالم بد بود كه خون توي سرم جمع شده بود و حالت تهوع داشتم…
وقتي ديدم چاره اي ندارم دستام و دور گردنش حلقه كردم و سفت بهش چسبيدم كه جاويد با اين كارم ثانيه اي ايستاد و بعد از كشيدن نفسي عميق ،بي توجه به من راهش و ادامه داد..

رسيد لب استخر و كمرم و كشيد،
اما من محكم چسبيده بودم بهش و تكون نميخوردم!
مثل اينكه هنوز من و نشناخته بود و نميدونست سرتق تر از اين حرفام!
با چشماي بسته فرياد ميزدم كه ولم كنه اما اون همش ميخنديد و سعي داشت پرتم كنه توي استخر…

واي كه حتي از فكر اينكه بيافتم اون تو تموم تنم ميلرزيد!
كم كم دستام داشت از هم جدا ميشد و چيزي به پيروزي جاويد نمونده بود كه بي اختيار زدم زير گريه،
چون يادم افتاد شناهم بلد نيستم و با افتادن تو اين استخر ناكام از دنيا ميرم!

با شنيدن صداي هق هق و نفس نفس زدنم حس كردم گردن جاويد تا جايي كه جا داشت چرخيد به سمتم:
_گريه ميكني!؟
دماغم و بالا كشيدم و با گريه گفتم:

_نه پس آهنگ حامد همايون ميخونم!
لبخند كجي گوشه ي لبش نشست:
_تو رسما ديوونه اي
و بعد آروم گذاشتم روي زمين.

از خيسي لباساش لباساي منم نمناك شده بود…
بعد از خوردن پاهام به زمين با آستين لباسم اشكام و پاك كردم
و نگاهم به جاويد خورد كه با نگراني زل زده بود بهم و بعد از متوجه شدن نگاهم،
پوزخندي زد و سرش و برگردوند:

_خيلي لوس و بي جنبه اي
و راهش و گرفت و رفت!
دست به سينه شاهد رفتنش بودم…
اما غرورم اجاز نميداد دنبالش برم،
نگاهي به اطرافم انداختم و چرخي دور خودم زدم كه وقتي به جاي اولم برگشتم جاويد و ديدم!

يكم ترسيدم و قدمي به عقب رفتم ولي بعد ظاهر خودم و حفظ كردم و دستام و توي جيباي لباسم گذاشتم و زل زدم به چشماش كه بهم خيره شده بود و بعد از چند ثانيه لب هاش و از هم باز كرد و گفت:

_راستش و بخواي اصلا دركت نميكنم!
باور كن جورِ ديگه اي ام ميتونستي باهام باشي،بدون اينكه اين همه دردسر درست كني و حالا اسممون رو هم باشه!

داشتم از شدت حرص منفجر ميشدم كه ادامه داد:
_حالاهم دير نشده،مگه نميخواستي بامن باشي؟باشه مشكلي نيست،تو اين مدت كه صيغه ايم حسابي استفاده كن و لذت ببر
و با لبخند معني داري نگاهم كرد:
_ بعدشم همه چي تموم!
نميخواستم بيشتر از اين غرورم و بشكنم،
پس پوزخندي زدم و يه نگاه به سرتاپاش انداختم:

_واقعا چه فكري كردي با خودت؟فكر كردي خيلي تحفه اي؟
با تك تك كلماتي كه از دهنم در ميومد اخم هاش بيشتر توي هم ميرفت،
اما اصلا مهم نبود…
مگه اون وقتي دلم رو با حرفاش ميسوزوند به من فكر ميكرد كه حالا من نخوام دلخورش كنم!
سرم و كج كردم و ادامه دادم:
_خيلي خب،الان ميرم همه چيز و به هم ميزنم…فقط تماشا كن!
و راهم و كشيدم و رفتم كه بازوم از پشت كشيده شد و…

من و چرخوند به سمت خودش و خيره به چشمام، با همون نگاه نافذش گفت:
_تو همچين كاري نميكني!

ابروهام و بالا انداختم و با لجبازي جواب دادم:
_چرا ميكنم!
و سعي كردم بازوم و از دستش دربيارم اما وقتي موفق نشدم نفسم و با عصبانيت بيرون فرستادم و گفتم:
_ولم كن

ولي جاويد كوچيك ترين توجهي به حرفم نكرد و تنها چشم هاش و روي لب هام ثابت نگهداشت،
متوجه نگاهش شدم اما از جايي كه دفعه ي قبل مسخرم كرد و من و احمق خوند بخاطر خيالاي باطلم،بي هيچ عكس العملي فقط نگاهش كردم كه صورتشو به صورتم نزديك كرد…
انقدر نزديك كه تو سكوتِ سنگينِ بينمون صداي ضربان قلب هامون باهم قاطي شده بود!
هنوز تموم وجودم غرق در صداي تپش ها بود كه جاويد تو يه حركت سريع يه دستش رو روي كمرم گذاشت و با دست ديگش از پشت گردنم گرفت و بعد در عين ناباوري لب هاش روي لب هام فرود اومدن!

خداي من،
جاويد…
جاويد من و بوسيد؟!
چشمام داشت از حدقه ميزد بيرون و ديگه حتي توان نفس كشيدن نداشتم كه ازم جدا شد و در حالي كه نوك انگشتش و روي لب هاش ميكشيد گفت:

_ حالا بريم تو؟!
سرجام خشك شده بودم…
انگار هنوز توي شوك اون بوسه بودم كه پوفي كشيد و دستم و گرفت:
_ خيليم شوكه نشو،بالاخره هرچي كه نباشه تو الآن زنِ مني!
صداش رو ميشنيدم اما بي هيچ حرفي دنبالش كشيده ميشدم و با خودم فكر ميكردم كه ديگه با چه رويي بايد تو چشماش نگاه كنم؟!
كاش ميمردم و اين لحظه رو نميديدم!
اي كاش…

با رسيدن به جلوي درِ ورودي
دستم و ول كرد و نگاهي به سرتا پام انداخت،
لباس هر دومون خيس و نمناك بود،
چشم هاش و باز و بسته كرد و شمرده شمرده گفت:
_ ميز و صندليا كه سايه بان دارن و خيس نميشن كه حالا بخوايم بگيم نشستيم رو صندليا و خيس شديم،به نظرت چي بگيم،هوم؟!

اما من گيج تر از اوني بودم كه چيزي به ذهنم برسه پس شونه اي بالا انداختم كه لب زد:
_ حالا بريم تو،تا ببينيم چي پيش مياد…

وارد خونه شديم.
همه گرم تعريف بودن و خبري از بابا و پدر جاويد نبود و انگار كسي هم متوجه ورودمون نشد كه جاويد گفت:

_پس پدر كجاست؟
و همين باعث شد تا همه نگاه ها به ما خيره بشن و با تعجب من و جاويد و نگاه كنن كه جاويد لبخندي زد:
_ تعجب نكنيد،من پام گير كرد به صندلياي توي حياط افتادم زمين،يلدا خانمم كمكم كرد تا بلند شم بخاطر همين لباس هامون يه كم نمناكه!

اما نه!
اين همه ي ماجرا نبود كه به جز مامان كه با اخم بهم چشم دوخته بود ،همه داشتن ميخنديدن و رامين حسابي سرخ شده بود و سرش و انداخته بود پايين و به زور جلوي خندش رو گرفته بود!

ته دلم خالي شده بود و وضعيت جاويدم بهتر از من نبود كه با دهن باز و چشم هاي گرد شده زل زده بود به مامان اينا و از چيزي سر درنمياورد،
نگاهم و از مامان اينا گرفتم و خواستم چيزي به جاويد بگم كه چشمم به آينه ي بزرگِ سلطنتي كه دقيقا روبه رومون بود افتاد و حالا عمق فاجعه رو فهميدم…
لباساي من و جاويد اصلا ملاك خنده ي خانواده ها نبودن بلكه آرايش من ماليده شده بود روي پيرهن كرم رنگِ جاويد!
خدايا حالا با ديدن ردِ رژ قرمز من روي يقيه ي پيرهن جاويد چه فكري ميكردن…
از تو آينه به جاويد نگاه كردم كه حالا اونم متوجه قضيه شده بود و با چشم هايي كه از شدت خشم ريز شده بودن بهم زل زده بود!

نميدونم لابد اينم تقصير من بود كه آروم دم گوشم گفت:
_ ميكشمت!
سنگيني نگاه مامان از يه طرف و تهديد جاويد از طرف ديگه باعث شده بود تا حس كنم كم كم دارم به ملكوت ميپيوندم و ضربان قلبم به شمارش بيفته ،
كه مامانِ جاويد به سمتمون اومد و با فشردن دستم انگار يه كمي آرومم كرد و بعد خطاب به جفتمون گفت:

_ بيايد بريم طبقه ي بالا،كارتون دارم..

با خجالت از جلوي چشم بقيه دور شديم و رفتيم طبقه ي بالا.
مامان جاويد يا همون نسرين خانم درِ يه اتاق و باز كرد و گفت:

_ بفرماييد عزيزم!
همراه جاويد وارد اتاق شدم،
اتاقي كه از عكس هاي روي ديوارش به سادگي ميشد فهميد كه اتاق جاويدِ،
چشم چرخوندم و با ديدن ميزِ گوشه ي اتاق كه چندتا عكس خانوادگي روش چيده شده بود چشمم به يه دخترِ زيبا افتاد كه بي شباهت به نسرين خانم نبود!

محو تماشاي عكس بودم كه نسرين خانم اومد كنارم و گفت:
_ اين دخترمه،ارغوان،خواهرِ بزرگ ترِ عماد
_ برام عجيبه كه نديدمشون
لبخندي به روم پاشيد:

_ چند وقتي ميشه كه با ما زندگي نميكنه
متقابلا لبخند زدم:
_ يعني كجاست؟
با عشق نگاهي به عكس انداخت و جواب داد:
_ واسه مدرك پزشكيش رفته كانادا
سري تكون دادم:
_ موفق باشن

با نگاه مهربونش چند ثانيه اي بهم زل زد و بعد گفت:
_ارغوان امشب ميرسه ايران،حوالي ساعت ٢-٣ و خيليم مشتاقه كه ببينتت
و بعد با هيجان ادامه داد:
_امشب بمون پيش ما!
از شنيدن اين حرفش يه كمي تعجب كردم،
اما با يادآوري محرميت كذاييم با جاويد حالت تعجبيم رو خنثي كردم و فقط لبخندي زدم كه رو كرد به جاويد و با شوق گفت:

_ خيلي خوب ميشه كه بمونه،مگه نه عماد؟
زير چشمي به جاويد كه بين حرف زدن ما لباس هاش رو هم عوض كرده بود نگاه كردم،كه خيلي بداخلاق زل زده بود تو چشمام و ميشد از نگاهش خوند كه داشت ميگفت
‘اگه بموني خونت پاي خودته’!

جاويد لبخندي تحويلش داد و در حالي كه با همون نگاه پر معني به من نگاه ميكرد گفت:
_ البته،خوشحال ميشم كه يلدا خانم بيشتر پيشم باشه

يه لحظه دلم خواست كه اي كاش هميشه اينطوري باهام حرف ميزد اما وقتي اومد كنارم و آروم به بازوم زد از افكار روياييم خارج شدم و شونه اي بالا انداختم:

_ نه نسرين خانم،مزاحمتون نميشم،يه روز ديگه ارغوان خانم و ميبينم
با يه اخم ساختگي نگاهم كرد:
_ اولا كه نسرين خانم نه و مامان نسرين،دوما تعارف و بذار كنار من دلم ميخواد امشب و اينجا باشي،همين الانم ميرم با آذر جون حرف ميزنم كه اجازه بده بموني
و با مكث ادامه داد:
_ خوبه؟

ديگه نميدونستم بايد چي بگم كه فقط يه لبخند الكي زدم و ملتمسانه به جاويد نگاه كردم كه بتونه مادرش رو منصرف كنه اما در عين تعجب جاويد فقط نگاه كرد و حرفي نزد!

با ديدن سكوت ما،نسرين خانم يه شوميزِ حريرِ سفيد رنگ از توي اتاق روبه رو آورد و داد دستم:
_ چند روز پيش اين و واسه ارغوان خريدم اما حالا هديه ميدم به تو و بعدا جفتش و واسه اون ميخرم،من و عماد ميريم بيرون اين لباس و بپوش و بيا عزيزم
و قبل از اينكه من حرفي بزنم همراه جاويد از اتاق رفت بيرون.
نگاهي به شوميزي كه از جلو تا روي كمرم بود و از پشت بلند بود و درعين سادگي فوق العاده شيك بود انداختم و بعد پوشيدمش.

وقتي رفتيم پايين بابا و آقا بهزاد هم به جمع برگشته بودن و گرم تعريف بودن و از حرفاشون ميشد فهميد كه باهم بيليارد بازي كردن كه اينطور ميخنديدن و واسه دفعه ي بعد براي هم شاخ و شونه ميكشيدن!

به جمعشون اضافه شديم و دوباره حرف ها و خنده ها شروع شد و انگار مامان هم قضيه ي يك ربع پيش رو كاملا فراموش كرده بود كه اينطور ميگفت و ميخنديد…

بين همين خنده ها مامان نسرين بحث اومدن ارغوان و موندن من رو مطرح و كرد و نميدونم شايد توي رودروايسي اما مامان و بابا قبول كردن و ساعت از ١٢ميگذشت كه عزم رفتن كردن و بلند شدن.

حالا مثل صاحبخونه ها هرچند با خجالت اما همراه خانواده ي جاويدي كه حالا ديگه تصميم داشتم به اسم كوچيكش يعني عماد صداش كنم،داشتم مامان اينارو بدرقه ميكردم كه يهو آوا تو گوشم گفت:

_ حواست باشه واسه تو راهي من،همبازي نياري
و آروم خنديد كه با مشت زدم به بازوش و براي اينكه تابلو بازي نشه،باهاش خداحافظي كردم…

مامان اينا كه رفتن ،
انگار جلوي در خشك شده بودم و بدجوري احساس غربت ميكردم و معذب بودم كه همه باهم به داخل سالن برگشتيم و پدر عماد،
آقا بهزاد ،با مهربوني شب بخيري گفت و رفت يكي دوساعتي استراحت كنه و بعد بريم دنبال ارغوان.

به همراه نسرين خانم رفتيم به آشپز خونه و نسرين جون برامون آبميوه آورد و شروع كرد به تعريف از خاطرات بچگي عماد و ارغوان و حسابي خندوندمون،
بماند كه يه جاهاييش رو فقط عماد حرص خورد و سرش رو انداخت پايين!

بعد از كلي تعريف و خنده نگاهم به ساعت افتاد ٢:٠٠نصفه شب رو نشون ميداد،
و انگار نسرين خانم هم متوجه ساعت شد كه از جاش بلند شد تا بره آقا بهزاد و بيدار كنه كه بريم دنبال ارغوان.

نسرين جون كه رفت سراغِ آقا بهزاد،
صورتم رو چرخوندم به سمت عماد و گفتم:
_اگه مامانت يه كم ديگه تعريف ميكرد ميفهميدم تا چند سالگي شب ادراري داشتيا!

و بعد يه لبخند حرص درار زدم…
كه اداي خنديدنم و درآورد و از روي صندلي بلند شد:
_ پاشو بريم آماده شيم
از روي صندلي كه بلند شدم تازه متوجه لباس تنم شدم كه هيچ جوره مناسب بهار نبود :
_ من با…بااين لباس بيام؟!

نگاهي بهم انداخت و گفت:
_ نه مانتوت ديگه خشك شده
و پشت سر عماد راه افتادم تا برم طبقه ي بالا و آماده بشم كه ديدم نسرين خانم و آقا بهزاد آماده شدن و با عجله دارن از پله ها ميان پايين!
سر پله ايستاديم و با تعجب نگاهشون كرديم كه آقا بهزاد ايستاد و گفت:

_ همين الان ارغوان زنگ زد و گفت پروازش نشسته و توي فرودگاه معطل شده تا شما آماده شيد طول ميكشه ما ميريم دنبالش،شما بمونيد خونه!

و بعد با لبخند نگاهم كرد كه حرفي نزدم و با خداحافظي نسرين جون،خيلي سريع از خونه زدن بيرون.

در كه بسته شد سر چرخوندم و با ديدنِ عماد كه يه پله از من بالاتر وايساده بود و چشم دوخته بود بهم،
تازه فهميدم كه حالا كسي جز من و عماد توي اين خونه نيست…

نگاهش بدجوري اذيتم ميكرد…
سرم و انداختم پايين و خواستم از پله ها بيام پايين كه صداش و پشت سرم شنيدم:
_ كجا؟!

آب دهنم و به سختي قورت دادم و بدون اينكه برگردم گفتم:
_ همينجا منتظر اومدنشون ميمونم
و از پله ها اومدم پايين كه صداي خنده هاش توي خونه پيچيد:
_ يعني ميخواي بگي دوساعت ميخواي تك و تنها منتظر مامان اينا بشيني؟!
سري به نشونه ي تاييد تكون دادم:

_ مشكلش چيه؟!
شونه اي بالا انداخت:
_ هيچي،فقط از جايي كه من ميخوام برم بخوابم گفتم شايد اين پايين تنهايي بترسي!

نگاهي به سر تا سر خونه انداختم…
انقدر بزرگ بود كه اگه ميخواستم از جلوي در ورودي تا انتهاش و برم كلي طول ميكشيد و همين باعث شد تا يه كم بترسم كه عماد لبخند مسخره اي زد و برام دست تكون داد:

_ شب بخير!
و راه افتاد بره بالا كه مثل بچه ها گفتم:
_ من…من تنهايي ميترسم
همينطور كه برگشته بود جواب داد:
_ ميتوني بياي تو اتاقم!

با شنيدن اين حرفش و بعدهم يادآوري بوسه ي چند ساعت پيش دو دل شدم…
و با خودم فكر كردم اگه بخواد كاري بكنه چي؟!
و ذهنم به سمت و سوهايي كشيده شد كه شايد در عين خنده دار بودن ترسناك هم بود…

با طولاني شدن سكوتم برگشت به سمتم و از پله ها اومد پايين و روبه روم وايساد:
_ راه بيفت بريم بالا،مامان بياد ببينه اينجا تنها نشستي دمار از روزگار من درمياره
و بعد بدون اينكه منتظر جوابم بمونه دستم رو گرفت و پشت سر خودش من و از پله ها كشوند بالا!

آخ كه با هر قدم قلبم اومد توي دهنم و تو دلم گفتم
‘خدايا غلط كردم،فقط باهام كاري نداشته باشه’

با رسيدن به اتاقش،دستم و ول كرد و منتظر شد تا برم توي اتاق.
قدم هاي سستم و توي اتاق گذاشتم و بعد عماد وارد شد و در رو بست!
متعجب نگاهش كردم كه گفت:
_ عادتمه در اتاقم هميشه بايد بسته باشه!
و بعد به سمت تخت دو نفره اش رفت و نشست روي لبه ي تخت:
_ اون جا نمون،بيا يه كم استراحت كن حالا طول ميكشه تا مامان اينا بيان
آب دهنم و قورت دادم و و روي مبلي كه روبه روي تلويزيون توي اتاق بود نشستم و گفتم:

_ همينجا راحتم
كه حرفي نزد و از روي تخت بلند شد و مشغول باز كردن دكمه هاي پيرهنش شد…!

داشتم از استرس ميمردم،
دكمه هاش و باز ميكرد و با لبخند بهم نگاه ميكرد و با رسيدن به دكمه ي آخر اومد به سمتم كه سفت روي مبل نشستم و دست هام و مشت كردم تا از شدت ترسم كم بشه…
كنارم كه رسيد پيرهنش رو درآورد!
ديگه طاقت نداشتم و انگار كم آورده بودم كه چشمام و بستم و تند تند گفتم:
_ چي از جونم ميخواي؟!مگه يادت رفته همه چي الكيه؟برو اونور وگرنه…

صداي خنده هاش كه به گوشم رسيد انگار همه ي حرفام و يادم رفت و آروم چشمام و باز كردم كه ديدم داره از خنده غش ميكنه و برام به نشونه ي تاسف سري تكون داد و بعد از جلوم رد شد و با رسيدن به كمد ديواري كه كنارِ من بود با صداي نسبتا بلندي گفت:
_ اي خدا
و در كمدش رو باز كرد و تيشرتي به تنش كرد…

بازم گند زده بودم!
اصلا انگار از وقتي كه اين عماد لعنتي وارد زندگيم شده بود من به كل عوض شده بودم و فقط جلوش ضايع ميشدم!

با اين حال كم نياوردم و از روي مبل بلند شدم تا برم بيرون كه گفت:
_ روز اول كه سركلاس ديدمت فكر نميكردم انقدر ترسو باشي!
با لجبازي جواب دادم:
_ من اصلا هم ترسو نيستم

با تمسخر سري تكون داد:
_ كاملا مشخصه!
يه دفعه زد به سرم و رفتم سمت تختش و روي لبه ي تخت نشستم:
_ همين الان،همين جا كنارِ تو با خيال راحت ميخوابم كه بدوني از هيچي نميترسم
نزديك تر اومد و كنارم روي تخت نشست:
_ كه ميخواي پيش من بخوابي و از هيچ چيزم نميترسي؟

هرچند به ظاهر اما قاطع جواب دادم:
_ از هيچ چيز
و بعد با خيالِ راحت روي تخت دراز كشيدم كه ابرويي بالا انداخت و اومد روي تخت…

كنارم كه دراز كشيد يه جورايي قلبم وايساد اما خب تو دلم قسم خورده بودم كوتاه نيام.

پتويي كه پايين تخت بود و روم كشيدم و پشت بهش روي پهلو دراز كشيدم كه حس كردم پتو داره از پشت كشيده ميشه و بعد هم صداي عماد و شنيدم:

_ خوبه با كمال پررويي پتومم صاحب شدي!
عادتم بود سرم رو كه روي بالشت ميذاشتم خوابم ميگرفت و حالا با صدايي كه خستگي توش موج ميزد آروم گفتم:

_ اذيتم نكن خوابم مياد
و پتو رو كشيدم سمت خودم اما انگار عماد كوتاه بيا نبود كه دوباره پتو رو كشيد و حالا خواب و از ياد بردم و مصمم شدم واسه پس گرفتن پتو!
هي من ميكشيدم و اون ميكشيد:

_ مثلا من اينجا مهمونم پاشو برو واسه خودت يه پتو بيار
و درحالي كه همچنان در كش مكش بود جواب داد:
_ نكنه باورت شده مهموني،تو فقط يه اجباري
اين و كه گفت يه جورايي دلم شكست و دستام شل شد
و با دوباره كشيدن پتو خودمم همراه با پتو چرخيده شدم به سمتش و محكم رفتم تو بغلش كه ادامه ي حرفش رو با صداي ضعيفي گفت:

_توفيقِ اجباريِ زندگيِ من…
چشمام داشت از كاسه ميزد بيرون و تموم تنم يخ كرده بود و فقط موهام بودن كه حالا با افتادن شالم،توسط نفس هاي بلند و كش دارِ عماد گرما به خودشون ميديدن!
خواستم بلند شم و سريع تر از اين اتاق كوفتي بزنم بيرون كه دستش رو روي كمرم انداخت و مانعم شد:

_ تو كه گفتي از هيچي نميترسي،به همين زودي جا زدي؟
و پشت بندِ اين حرف…

دستش روي كمر شلوارم نشست و محكم ازش گرفت!
از ترس چشمام چهارتا شده بود و حتي نفس كشيدنم هم نامنظم شده بود…

نميدونستم ميخواد چيكار كنه و همين باعث شده بود با حالت غمگيني زل بزنم بهش كه عماد پوزخندي زد و تو يه حركت،شلوارم و محكم كشيد بالا!
كه جيغي زدم:

_ چته وحشي
با دستش محكم از دو طرف لپام گرفت كه دهنم مثل ماهي شد و با همون حال گفتم:
_ ولم كن
كه سرش و نزديك گوشم آورد و با لحنِ جديش لب زد:

_ انقد پررو نباش كه بد ميبيني!
و بعد صورتم و از شر دستش خلاص كردم و به تلافي تموم اين كاراش وقتي رو ازم برگردوند،
مچ دستش و محكم گاز گرفتم!
انقدر محكم كه از درد فريادي كشيد و همزمان در اتاق باز شد كه هر دو ،
گردنامون سمت در چرخيد و با ديدن دختري كه از شدت تعجب سرجاش خشك شده بود از خجالت آب شديم!

فضا انقدر سنگين بود كه تا چند ثانيه فقط سكوت بينمون بود و بعد اون دختر كه ارغوان،خواهر عماد بود سرش رو به اطراف تكون داد و آروم لب زد:
_ عماد…

كه حالا يخ عماد هم باز شد و با خنده از روي تخت بلند شد و به سمت ارغوان رفت و محكم توي آغوش كشيدش…

تا جايي كه ميتونستن همو بوسيدن و قربون صدقه ي هم رفتن!
باورم نميشد آدمي كه داشت به ارغوان
دورت بگردم و دلم برات تنگ شده بود و…ميگفت،عماد باشه و فقط با حسودي زل زده بودم بهشون كه حالا انگار بين خوش و بششون چشم ارغوان به من افتاد و با لبخند به سمتم اومد،
كه از روي تخت بلند شدم و خيلي صميمي هم و بغل كرديم:

_ سلام عزيزدلم
از آغوش هم كه جدا شديم با يادآوري چند دقيقه ي قبل كه در اتاق باز شد با خجالت جواب دادم:
_ سلام،خوشبختم از آشناييتون

اما نه!
اين دختر گرم تر از اين حرفا بود كه نگاهي به صورتم انداخت و دوباره بغلم كرد:
_ فكر نميكردم عماد انقدر خوش سليقه باشه!
صداي پورخند عماد باعث شد بهش نگاه كنيم:
_سليقه؟!بهتره از مامان بابا تشكر كني،لقمه ايه كه اونا برام گرفتن
چشماي ارغوان ريز شد و با ابرو به تخت اشاره كرد و گفت:

_مثل اينكه لقمهه خيلي به دهنت خوشمزه اومده
از اين حرفش با اينكه خجالت كشيدم اما نتونستم جلوب خنده امو بگيرم و با ارغوان قهقه ميزديم

نسرين جون و آقا بهزاد چند دقيقه اي اومدن پيشمون و بعد از جايي كه ساعت حوالي ٤.٣٠صبح بود و ديگه نايي واسه بيدار موندن نداشتن رفتن تا بخوابن و بعد از چند دقيقه هم،
ارغوان كه چشم هاش تموم خستگيش رو لو ميدادن از روي تخت بلند شد و گفت:

_خيلي دوست دارم يه ريز تا خود ظهر باهم حرف بزنيم ولي بدجوري خستم من برم يه چند ساعتي بخوابم!
و بعد با گفتن شب بخير از اتاق زد بيرون و رفت به اتاق خودش كه روبه روي اتاق عماد قرار داشت.

با رفتنِ ارغوان عماد هم رفت دستشويي و حالا من جلوي درِ اتاق عماد ايستاده بودم و حتي نميدونستم امشب رو بايد كجا بخوابم چون فكر ميكردم با ارغوان تو يه اتاق ميخوابم و حالا از جايي كه اون فكر ميكرد من و عماد خيلي باهم خوبيم،باهم تنهامون گذاشته بود!

ماتم زده به ديوار تكيه داده بودم و تو فكر بودم كه عماد از دستشويي توي راهرو اومد بيرون و نگاهي بهم انداخت و رفت توي اتاقش
منتظر بودم در اتاقش رو ببنده و باخيال راحت بخوابه اما اينطور نشد و صداش به گوشم رسيد:
_ نكنه ميخواي تو راهرو بخوابي؟!

سرم و بردم تو اتاق و گفتم:
_ تو فكر بهتري داري؟
كه خنديد و همزمان با دراز كشيدن رو تخت گفت:
_ بيا همينجا بخواب توفيق جان
چپ چپ نگاهش كردم كه خندش رو جمع كرد و شمرده شمرده گفت:
_ واست اسم انتخاب كردم،قبلا هم گفتم اگه يادت باشه،توفيق اجباري زندگي من!
همينطور كه به سمت تخت ميرفتم دستمو به كمرم زدم :

_خوشبحالت والا مردم آرزوشونه دختر به اين خوشگلي كنارشون بخوابه
با اخم نگاهم كرد و بعد پشتش و بهم كرد:
_ مردم خيلي غلط كردن،بگير بخواب!
مثل اينكه آقا غيرتي شده بود!

تو دلم خنديدم و روي تخت دراز كشيدم و دستام و زير سرم گذاشتم كه يه دفع تخت بالا و پايين شد و نگاهم به عماد افتاد كه ديدم فاصله مون كمتر از ده سانته و يه دستش افتاده رو شكمم اما خودش خوابِ خوابِ بود!
سعي كردم طوري كه بيدار نشه دستش رو از روي شكمم بردارم كه يهو يكي از پاهاشم افتاد رو پام!

داشتم له ميشدم اما نگاهم به صورتش كه ميفتاد و ميديدم انقدر خسته خوابيده يه جوري ميشدم و دلم نميومد بيدارش كنم و سعي كردم چشمام و ببندم و بخوابم كه حالا با دوباره تكون خوردنش دلم واسه خودم سوخت و از ته دلم آرزو كردم
‘خدايا هرچي زودتر صبح بشه من برم خونه ي خودمون!’

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.