خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت ۳۸

رمان استاد خاص من پارت ۳۸

رمان استاد خاص من 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

چند دقیقه بعد از رفتن عماد، از اتاق زدم بیرون و رفتم کنار دو قلوهام که خواب بودن و ارغوان هواشون و داشت.
کنار بچه ها رو زمین نشستم و با لبخند زل زدم بهشون، یه ذره بودن!
کوچولو و ظریف، طوری که میترسیدم حتی واسه طولانی مدت بغلشون کنم!

ارغوان با دیدن ذوق زدگیم با خنده گفت:
_آدم نگاهشون میکنه خونش به جوش میاد!
زیر لب ‘اوهومی’ گفتم:
_دخترای منن دیگه!

با یه کمی مکث جواب داد:
_اسماشون چیشد تا کی باید بچه صداشون کنیم؟
سرم و گرفتم بالا و خیره به ارغوان جواب دادم:
_عماد میگه ترانه و ترنم، اما من تیدا و ترانه رو بیشتر دوست دارم!

چشمکی زد:
_قشنگه!
حرفی نزدم و خمیازه کشون به مبل پشتم تکیه دادم که آوا از جلو آشپزخونه گفت:
_چیه بالاسر بچه ها دارید پچ پچ میکنید؟

کف دستام و به نشونه معذرت خواهی مطابق هندی ها به هم چسبوندم:
_پوزش!
لبخند مسخره ای زد:
_خواهش!

و با خنده ادامه داد:
_هوی خانم، شام امشبتم درست کردم دیگه حالت خوب شده از فردا همه چی پای خودته ها!
نیش خندی زدم:
_نه دیگه، ارغوان هنوز هیچ کاری نکرده از فردا نوبت ارغوانه!

ارغوان با لب و لوچه آویزون گفت:
_والا من هیچی بلد نیستم درست کنم، اونورم که بودم همش از بیرون غذا میگرفتم! عماد میدونه!

و منتظر به عمادی که حالا مثل بچه آدم کنار رامین نشسته بود چشم دوخت که عماد سری به نشونه تایید تکون داد:
_آره، جز کیک درست کردن که اونم خودم یادش دادم و درس خوندن دیگه هیچی بارش نیست‌!

همه خندیدیم جز ارغوان که سعی در توجیه داشت و البته کسی هم گوش نمیداد و در نتیجه حرفاش نا نفهوم بود که از رو زمین بلند شد و گفت:
_اصلا با همتون قهرم!
و بعدش هم چپید تو اتاق‌!

شب شده بود و بعد از خوردن شام دور هم نشسته بودیم و مادر بزرگا نفری یه دونه نوه گرفته بودن و بغل و با ذوق سرشاری باهاشون بازی میکردن که مامان نسرین گفت:
_یه چند وقت بگذره ببینم، چشماشون کشیده به خانواده ما و قهوه ایه، یا کشیده به شما!

خودم و واسش لوس کردم و از جایی که کنارش نشسته بودم گفتم:
_جفتشونم چشم زمردی میشن، درست عین مامانشون‌!
زیر چشمی نگاهم کرد:
_یعنی میخوای بگی چشمای پسر من زشته؟

سنگین و دلربا پلک زدم:
_نه خیلیم خوبه، فقط چشمای من زیادی خوشگله!
بابا بهزاد با خنده گفت:
_عروس چه زبونی میریزی واسه مادرشوهرت!

و همه رو به خنده انداخت که این بار بابا سهراب گفت:
_راستی چیشد بابا جون واسه نوه هام اسم انتخاب کردین؟

زیر لب ‘بله’ ای گفتم ولی قبل از اینکه بخوام حرفم و کامل کنم آوا شیرین بازیش گل کرد و گفت:
_به نظرم اسم یکیشون و بزارید خدا داده اسم اونیکیم بذارید خواست خدا!

و تا مرز غش کردن خندید!
نامرد بااینکه میدونست من تازه یه کم جلو باباها رو باز کردم و دیگه مثل چند روز پیش خجالت نمیکشم، داشت جلو همه حالم و میگرفت و از اون بدتر ارغوانی بود که خنده هاش هیچ طوره بند نمیومد!

نمیدونستم بهشون چه جوابی باید بدم و همین باعث شده بود تا با نگاه سردی جفتشون و زیر نظر بگیرم که عماد با صدای بلندی گفت:
_این اسما واسه خودت و خانواده محترم آوا جون! ما اسم بچه هارو انتخاب کردیم!

این بار آوا حرفی نزد اما ارغوان زیر زیری جواب عماد و داد:
_باشه ولی فقط اسمایی که آوا گفت مناسب بچه هایین که ناخواسته و قبل عروسی دنیا میان!
و با ولوم آرومی خندید!

مسخره بازیای ارغوان و آوا تمومی نداشت و چشم غره رفتن مامانا هم بی تاثیر بود که بابا بهزاد گفت:
_اسمایی که انتخاب کردید و بگو بابا جون
با اشاره به بچه تو بغل مامان نسرین گفتم:
_تیدا
و بعد نگاهم و دوختم به اونیکی فرشته کوچولوم و ادامه دادم:
_ترانه!

و بابا جواب داد:
_مبارکه!
و امشبمون به همین روال سر شد!
آخر شب بود و کنار بچه ها رو تخت دراز کشیده بودم و از جایی که بقیه بیرون مشغول بودن و فعلا نخوابیده بودن، تنها بودم که عماد اومد تو اتاق و با لذت نگاهمون کرد:

_چقدر بهت میاد!
نفس عمیقی کشیدم:
_مادر بودن؟
ابرویی بالا انداخت:
_بچه داری و این چیزا!

و خندید که جواب دادم:
_الان خیلی کوچولوعن، دلم نمیاد بسپارمشون به توی دست و پا چلفتی، یه چندوقت دیگه قراره تمام و کمال پدری کنی براشون!

همچنان میخندید:
_به جون یلدا یه طوری بچه داری بهت میاد که اصلا کاش سه تا بود!

نگاه طلبکارانم و بهش دوختم:
_وایسا اینایی که زاییدیم و بزرگ کنیم بعد به فکر سه تا باش!

با همون خنده هاش اومد کنارم و اونطرف بچه ها دراز کشید:
_یلدا،با وجود همچین بابای توپ و خفنی این دوتا چرا انقدر زشتن؟
و پوفی کشید:
_متاسفانه انگار کشیدن به تو!

پوزخندی تحویلش دادم:
_اتفاقا الان دقیقا شبیه تو هستن، یه یکی دوماه دیگه مثل مامانشون زیبا و پسرکش میشن!
اخماش رفت توهم:
_خیلی بیخود کردین!

با خنده جواب دادم:
_البته از من که گذشت
و لباسم و دادم بالا و خیره به جای بخیه و شکمی که دیگه مثل اون ایام صاف و بی خط و خش نبود ادامه دادم:
_جوونیم رفت!

سر بلند کرد و با دیدن شکمم گفت:
_یادگاریه دیگه، ولی کم کم خوب میشه!

با خمیازه ای که کشیدم بحث به کلی عوض شد و عماد گفت:
_خیلی تنبل شدیا

سریع جواب دادم‌:
_خب دیگه دلیلی واسه بیداری نداریم مثل قدیما!
نشست رو تخت و ناباورانه گفت:

_فکرش و کن از این به بعد باید بچه هارو بخوابونیم تا بتونیم دوتا فیلم ببینیم یا…
و سری تکون داد و حرفش و نصفه نیمه ول کرد!
_یا؟

نگاه خبیثانه ای بهم کرد:
_یا نصفه شبی مشغول شیم!
سری به نشونه تاسف واسش تکون دادم:
_بچه هات و به همین لذت های پوچ دنیوی فروختی؟

لحن صداش و خمار گونه تنظیم کرد:
_تو که جای من نیستی و نمیدونی در اون مواقع چی بهم میگذره!
نشستم سرجام و با چشمای ریز شده جواب دادم:
_حالا چرا صدات و خمار میکنی؟

چشم دوخت بهم:
_نگاهمم خماره دقت کن!
زل زدم تو چشماش و وقتی دیدم به نظر یه فکرایی تو سر داره با دست به در اتاق اشاره کردم:
_آره، بخاطر همینم پیشنهاد میکنم پاشی بری بیرون تا جاهای دیگت هم خمار نشده!

پررو پررو جواب داد:
_خمار که نه ولی…
پریدم تو حرفش:
_هیس، نشنوم بالاسر بچه حرفای مثبت ۱۸بزنی عماد خان!

نگاه ناامیدش و بهم دوخت:
_آخه یکی نبود بگه وقتی چند ماه بیشتر از زندگیت نگذشته این بابا شدنه چیه دیگه!

خندیدم:
_دلتم بخواد، بعدش هم خواست خدا بوده حتما!
خیره به سقف اتاق جواب داد:
_خدای قربونت برم نمیشد یه دوسال دیگه برامون میخواستی؟!

به خنده افتاده بودیم اما نمیخواستم بچه ها بیدار شن که انگشت اشارم و گذاشتم جلو بینیم و گفتم:
_هیس، بیا برو بیرون الان خوابشون میپره

صداش و آورد پایین تر:
_دیگه خوابشون سنگین شده و تخت و دور زد و اومد سمت من و رو لبه تخت نشست:
_یلدا
منتظر نگاهش کردم:
_جونم؟

این دفعه نه خمار و نه خبیثانه بلکه مهربون نگاهم کرد:
_ازت ممنونم که دوتا بچه سالم واسم به دنیا آوردی!
چشمام گرد شد از شدت تعجب:
_اوهوع! تا الان که داشتی افسوس گذشته رو میخوردی حالا چیشده تشکر میکنی، راستش و بگو!
منطقی جواب داد:
_کاملا مشخصه که اونا شوخی و دری وری بود و حرف الانم درست و واقعی!

بوسی واسش پرت کردم:
_پس، خواهش میکنم! قابلی هم نداشت فقط اینکه رسیدیم تهران یه صبح تا شب بازار مهمون تو!

بدون پلک زدن نگاهم کرد:
_من مشکلی ندارم فقط خودت یه وقت خسته نشی از صبح تا شب، بعد بچه ها چی اصلا!

آسوده لبخندی بهش زدم:
_بدون بچه ها میریم منم خسته نمیشم!
قشنگ معلوم بود که نمیتونست نه بگه و حالا هم به زور سری تکون داد و آروم گفت:
_پس حتما میریم!

و این بار قبل از اینکه مکالممون ادامه پیدا کنه صدای تق تق در اتاق و شنیدیم بعد هم ارغوان اومد تو اتاق:

_اگه حرفا و قول و قرار بازاز رفتنتون تموم شده، عماد جان بیا برو تو بخش مردونه که دو ساعته یه لنگه پا پشت در منتظریم!

و زد زیر خنده که چشمای من و عماد از شدت تعجب گرد شد و عماد گفت:
_تو تا الان فالگوش وایساده بودی؟
ابرویی بالا انداخت:
_نه، آوا هم بود!

و تو همین لحظه آوا هم سانیا به بغل کنار ارغوان حضور پیدا کرد:
_حالا چیه؟ دو ساعتم میخواین عین بز نگاهمون کنین؟
و انگار یه چیزیم بهش بدهکار شده بودیم که گفتم:

_یعنی ما دو تا کلمه نمیتونیم باهم حرف بزنیم؟
آوا راه افتاد تو اتاق و سانیایی که خواب بود و گذاشت رو تخت:
_خیلی بیشتر از دو کلمه حرف زدین!

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.