خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت 37

رمان استاد خاص من پارت 37

رمان استاد خاص من پارت 37
5 (100%) 3 vote[s]

رمان استاد خاص من 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

 

مامان اینا که رفتن بیرون،
دوتا ارازل که با نهایت شرمندگی یکیشون خاله بچه هام و اونیکی عمه اشون بود اومدن تو اتاق.

آوا نشست رو لبه سمت چپ و ارغوانم هیکل مبارکش و رو لبه سمت راست فرود آورد و دوتایی با لبخند خیره شدن بهم که گفتم:
_اینطوری نگاهم نکنین، میترسم حس میکنم تو اتاق عمل تموم کردم شماهم فرشته های عذابمین!

به طور همزمان لبخند رو لباشون ماسید و آوا گفت:
_چیه پاچه میگیری؟نکنه ما به زور فرستادیمت اتاق عمل؟

چپ چپ نگاهش کردم:
_تو یکی هیچی نگو که خبر دارم چجوری بند و آب دادی و مامان اینارو خبر کردی از ماجرا!
با دست چپش چند تا ضربه زد پشت دست راستش و گفت:
_بشکنه این دست که نمک نداره!

همچنان نگاهم بهش بود که ادامه داد:
_بد کردم که همه چی و گفتم و راحتتون کردم؟
ارغوان از اینور با نفس عمیقی گفت:
_من ساده ام که بابا و مامانم و با خبر کردم حتما منم مثل تو شدم آدم بده آوا جون!

و دوتایی حالت طلبکارانه ای به خودشون گرفتن و برای نشون دادن ناراحتیشون تند تند نفس عمیق میکشیدن و چند لحظه یه بار تکرار ‘هی’ ای زیر لبشون میگفتن که سرم و چرخوندم سمت جفتشون و گفتم:
_باشه فرشته های الهی، شما به من و شوهرم و زندگیم لطف بزرگی کردید فقط الانم یه لطف دیگه کنید و این همه زور نزنید واسه نفس کشیدن که نفس کم آوردم!

هر دوشون خندیدن و آوا خم شد روم و آروم تو گوشم گفت:
_آفرین، دیگه با این دو قلویی که زاییدی جای پات و محکم کردی داری خوب خودت و نشون میدی جلو خواهر شوهرت!
قبل از اینکه سرش و ببره عقب جواب دادم:
_البته جلو شما درس پس میدم استاد!
و به بدبختی خندیدم…

دلم میخواست بخوابم اما مگه این دو نفر یه لحظه راحتم میذاشتن؟
ارغوان حرف میزد آوا هرهر میخندید، آوا حرف میزد ارغوان از خنده وا میرفت و خلاصه بساطی برامون درست کرده بودن البته بماند که با لبخند هرهر و کرکرشون و تماشا میکردم و با نثار فحش های آبداری انتقامم و ازشون میگرفتم!

وقتی دیدم ساکت نمیشن صدام و تو گلوم صاف کردم و گفتم:
_خواهر و خواهر شوهر گرامی، ببخشید که مزاحم مسخره بازیاتون میشم ولی اگه اجازه بدین میخوام یه کمی استراحت کنم!

ماشاالله پررو تر از اونی بودن که به فکر خطور کنه و دوباره حرفاشون و از سر گرفتن با این تفاوت که آوا بین حرفش جواب مناسبم و پیدا کرد و گفت:

_حالا هرکی ندونه فکر میکنه عمل قلب باز انجام داده، سزارین و دنیا آوردن دوتا فسقلی که چیزی نیست!
چشمام گرد شد و جواب دادم:
_حتما واسه تو چیزی نیست، والا من که مردم و زنده شدم!

بیخیال شونه ای بالا انداخت:
_دوتا بچه 9ماهه زاییدم بدون اتاق عمل این اداهارو هم درنیاوردم، شما هم لوس بازیات و نگهدار واسه عماد جونت!
خیره به سقف اتاق و روبه خدا لب زدم:
_خنگه ولی دوستش دارم، خودت خوبش کن!

و چشمام و بستم که این بار نیش ارغوان باز شد:
_یلدا، نگفتن کی میتونیم بچه هارو از بیمارستان بیاریم؟
بدون چشم باز کردن ‘نوچ’ ی گفتم:
_دقیقا مشخص نیست!

ادامه داد:
_راستی نگفتی، چه شکلی بودن؟
لبخندی رو لبم نقش بست و خواستم وصف رویایی فرشته هام و شروع کنم که آوا با پوزخندی جواب ارغوان و داد:
_این که دیگه پرسیدن نداره، از همچین مادری چی میخواد در بیاد؟ دوتا دختر زشتن دیگه

چشمام و باز کردم و با لبخند حرص دراری نگاهش کردم:
_آره آوا خیلی زشتن، چون یکیشون دقیقا شبیه تو بود
و سر چرخوندم سمت ارغوان:
_اون یکی طفل بیچارمم شدیدا کشیده بود به عمه اش!

و به ارغوان بوسی پرت کردم و آوا روهم با یه چشمک دیوونه خودم کردم و وقتی دیدم با جواب دندون شکنم زهرم و ریختم و حسابی غرق فکرشون کردم، چشمام و بستم و واسه چند ساعت به خواب رفتم…

روزها به همین روال میگذشت و ده روزی بود که اومده بودم خونه و خانواده هامونم همینجا کنارمون بودن، چند روز پیش بچه هارو هم از بیمارستان آورده بودیم خونه و حالا دیگه خیالمونم راحت شده بود.

دم عصر بود و مامان و مامان نسرین مطابق این چند روزه رفته بودن بیرون تا یه سری لباس و وسایل واسه بچه ها بخرن و باباها هم خونه نبودن.
بچه ها تو سالن خواب بودن و من تنها تو اتاق نشسته بودم که به عماد پیام دادم تا بیاد تو اتاق و بعد از مدتها بتونیم تنهایی دو کلمه حرف بزنیم!

زیاد طول نکشید که عماد اومد تو اتاق و در و بست:
_جونم عزیزم

طره ی موهام و که اومده بود جلو چشمام، فرستادم پشت گوشم و گفتم:
_عماد من روم نمیشه جلو بابا اینا حرفی بزنم اما میخوام بدونم تکلیفمون چیه!

حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و اومد سمتم‌:
_تکلیف چی؟چند روز دیگه برمیگردیم تهران
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم‌:

_بعد از اینکه برگشتیم، اونموقع تکلیف چیه؟
رو صندلی میز آرایش روبه روم نشست:
_همراه با فرزندان دلبندمان زندگیمان را شروع میکنیم!

و خندید که منظور دار نگاهش کردم:
_مهندس، تکلیف عروسیمون چی میشه‌!
تازه دو هزاریش افتاد:
_آها، خب اون که منتفیه با دوتا بچه که نمیشه تازه عروسی گرفت!

هنوز جوابم و کامل نگرفته بودم که منتظر نگاهش کردم و اون ادامه داد:
_چند شب پیش که تو زود خوابیدی، دور هم حرف زدیم پدرا به این نتیحه رسیدن که دیگه مراسمی به اسم مراسم ازدواج نگیریم و آخر ماه یه مهمونی حسابی برگزار کنیم و اینطوری به همه بگیم که ما ازدواج کردیم و چندوقتی هم اینجا زندگی کردیم.

پوفی کشیدم:
_خیلی بد شد
و غر زدنام و شروع کردم:
_از همون اولش که خواستگاری و عقدمون عین بقیه نبود باید میفهمیدم عروسیمونم عین آدما برگزار نمیشه عماد خان…

من غر میزدم و عماد میخندید که کلافه شدم:
_زهرمار!

با یه اخم الکی نگاهم کرد:
_نه به اون موقع ها که هر کاری کردی تا خودت و بندازی به من نه به الان که واسم زبون درازی میکنی!
با چشمای ریز شده نگاهش کردم:

_من هر کاری کردم تا خودم و بندازم بهت یا تو که هرروز دنبالم بودی؟
سریع جواب داد:
_جالبه! انگاری یادت رفته اونشبی که به اجبار اومدم خواستگاریت چطوری خودت و بهم قالب کردی و برخلاف رضایت من، بله گفتی!

پوزخندی زدم:
_من میخواستم اذیتت کنم چه میدونستم تو میخوای عاشق شی و واسه یه عمر بشی آقا بالا سرم‌!
جدی زل زده بودیم بهم که از رو صندلی بلند شد و اومد روبه روم وایساد:
_چی گفتی؟

واسه اینکه فکر نکنه ازش ترسیدم پاشدم سرپا و محکم وایسادم رو حرفم:
_گفتم من کف دستم و بو نکرده بودم که تو قراره بشی…

عین دیوونه ها یهو وسط حرفم لباش و گذاشت رو لبام و کام عمیقی از لب هام گرفت و بعد کنار گوشم لب زد:
_کف دستت و بو نکرده بودی که من قراره بشم…؟

حسابی غافلگیر شده بودم و بخاطر این بوسه ی ناگهانی اما به جا، قلبم داشت از جا کنده میشد که با صدای آرومی جواب دادم:
_من چه میدونستم که قراره بشی تموم زندگیم…

داشتم تو اقیانوس عشق و احساس این لحظه ها شنا میکردم و منتظر بودم تا عماد با جمله ای فراتر از جمله عاشقانه من جوابم و بده که یهو ازم فاصله گرفت و با چشمایی که برق رضایت توش میدرخشید گفت:

_دیدی گفتم خودت و بهم انداختی؟ الانم داری زبون میریزی که از دستم ندی، اصلا فکر کردی من نفهمیدم حامله شدنت کار خودت بود؟

با این حرف های اعصاب خورد کنش قشنگ رو مخم رژه را انداخته بود که مثل تموم دفعاتی که عصبانیتم اوج میگرفت، سوراخای دماغم گشاد شد و گفتم:

_همش به درک، فقط بگو بدونم من چجوری خودم و حامله کردم؟
ابرویی بالا انداخت:
_این و دیگه خودت باید بگی چون تو اون مواقع حسابی گولم میزنی و حتی یادم نمیمونه چیکارا میکنم!

زیر لب ‘باشه’ ای گفتم و ادامه دادم:
_که من خودم و بهت انداختم و خودم و از تو حامله کردم و الانم دارم زبون میریزم که یه وقت ولم نکنی؟!

لبخندی از سر رضایت زد:
_و خیلی چیزای دیگه!
رفتم جلو آینه و همینطور که موهام و میبستم جواب دادم:
_تا وقتی موهام و میبندم مهلت داری، بعدش اینجا باشی خونت پای خودته!

نیش خندی زد‌:
_مثلا میخوای چیکار کنی؟
نگاهی به رو میز و دکوری سنگینی که کنار آینه بود انداختم و گفتم‌:
_من قرار نیست کاری کنم
و با اشاره به دکوری ادامه دادم:
_اما وقتی این بخوره تو سرت بعید میدونم زنده بمونی!

زیر لب ‘یا خدا’یی گفت و یه نگاه سر سری به من که داشتم شل یا سفت بودن موهام و امتحان میکردم انداخت و خیز برداشت به سمت در اتاق و البته قبل از خروج ضربه آخرو زد:
_یادم رفت بگم، این تهدیداتم بی اثر نبود!
و در حالی که میخندید از دسترسم خارج شد…

 

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.