خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت ۳۱

رمان استاد خاص من پارت ۳۱

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

هر طوری که بود نهایتا من رو همراه خودشون واسه ناهار بردن خونه مامان رامین.

از همون لحظه که رسیدیم ننه سروناز زوم کرده بود روم و با لبخندی که من و به خنده مینداخت اما ناچارا باید سرکوبش میکردم،زل زده بود بهم.

سانیا رو تو بغلم جا به جا کردم وسعی کردم خودم و مشغول کنم که صداش به گوشمون رسید:

_اینو کی زاییدی؟!
با شنیدن این حرف آب دهنم و پر سر و صدا قورت دادم و منتظر به آوا و رامینی نگاه کردم که در حال انفجار بودن!

در انتظار حرف و سخنی از آوا و رامین بودم که ننه ادامه داد:
_حالا دیگه زنت میزاد و به من نمیگی!
رامین متعجب زد زیر خنده و صورتش و چرخوند سمت ننه سرو ناز که این کارش همزمان شد با کوبیدن دست ننه تو فرق سر رامین نتونستم جلو خودم و بگیرم و دستم و گرفتم جلو دهنم و آوا هم مثل من از خنده به لرزش افتاده بود که عصاش و سمت آوا دراز کرد و کوبید رو پاش:

_آی مارمولک به چی میخندی؟
آوا خنده رو لباش خشک شد و به من و من افتاد که مامان رامین که مشغول آشپزی بود اومد پیشمون:

_باز داری اذیتشون میکنی ننه؟
و کنار من نشست و سانیارو از بغلم گرفت:

_این دختره آوا و رامینه!
و به رامین و آوا اشاره کرد که ننه پوفی کشید و بلند شد سرپا:

_تو هیچوقت نسبت اینارو باهم نفهمیدی!
و بین خنده های ما که انگار اصلا براش مهم هم نبود رفت تو آشپزخونه.

با رفتن ننه دستم و گذاشتم رو شکمم از شدت خنده و روبه آوا گفتم:
_پات چطوره؟
آوا همینطور که مشغول ماساژ دادن پاش بود نگاهم کرد:

_فکر کنم از کله رامین بهتر باشه!
و همه خیره به رامین منتظر بودیم حرفی بزنه که ننه سرش و از اوپن آشپزخونه بیرون آورد و عصاش و به سمتم دراز کرد:

_هوی تو پاشو بیا اینجا
اطرافم و نگاه کردم و گفتم:
_من؟
با چشمایی که خط و چروک اطرافش و گرفته بود چشمکی زد:
_آره!بیا میخوام ببینم رامین چی گرفته!

گیج راه افتادم سمت آشپزخونه که آوا زد رو پیشونیش:
_بیچاره شدی یلدا،الان وایمیسه کنارت و تو باید غذایی که ننه میگه رو درست کنی!

با این حرف آوا وسط راه موندم و به من من کردن افتادم که ننه جیغ جیغ کنان صدام زد:
_کجا موندی؟عروسم انقد تنبل!

با رفتن آوا خیلی طول نکشید که ناهار آماده شد و همگی سر میز نشستیم.

ننه که ارادت خاصی به من داشت روبه روم نشسته بود و زیر زیرکی نگاهم میکرد که گیتی خانم زد رو شونش:

_ننه بفرما غذات و بکش مهمونا منتظرن!
که انگار بااین حرف تازه به خودش اومد و ظرف برنج و از دست گیتی خانم گرفت و همزمان با غذا کشیدنش خطاب به من گفت:

_الان که نشد دست پختت و بچشم اما شام پای خودته!
این و گفت و ظرف برنج و دستم داد:
_حالا هم فعلا ناهارت رو بخور
مغزم رو به انفجار بود از این همه پیشرفت ننه تو صاف کردن دهن بقیه که برنج و گرفتم و یه کمی واسه خودم ریختم و ظرفش و روی میز گذاشتم که آوا آروم تو گوشم گفت:

_شب بهت خوش بگذره!
سریع جواب دادم:
بعد از ناهار فرار میکنم حالا ببین!

ننه تیز و زبل متوجه حرفامون شد و خیره به آوا با اخم با مزه ای گفت:
_روباه مکار داری بهش چی یاد میدی؟
لب و لوچه آوا آویزون شد:-

_ننه امروز کم نذاشتیا!هم مارمولک شدم هم روباه مکار!
بین خنده همه ننه جواب داد:

_لابد هستی که میگم!
آوا زیر لب تشکری کرد و مشغول خوردن غذا شد.
شروع کردم به خالی خالی خوردن برنج و هیچ جوره به هیچ چیز دیگه ای میلی نداشتم که گیتی خانم با مهربونی گفت:

_یلدا جون چرا برنج خالی میخوری؟
و قبل از اینکه جواب بدم ادامه داد:

_ننه داشت شوخی میکرد خورشتم بی نمک نیستا!
لبخندی زدم:

_معلومه که بی نمک نیست،من….
ننه پرید وسط حرفم و همینطور که سری به نشونه تایید تکون میداد گفت:

_آره خیلیم بد نیست!
و دوباره از اون چشمک قشنگاش زد:
_قابل خوردنه!

از این حرکتای ننه ما خندمون گرفته بود و گیتی خانم حرصی شده بود که پوفی کشید و مشغول غذا خوردن شد و منم به برنج خوردنم ادامه دادم که آوا واسم خورشت ریخت و تو گوشم گفت:

_خواهر گشنه من امروز روزه است؟
و اشاره کرد بخورم اما همین که نگاهم به غذا میفتاد
بی اختیار قیافم گرفته میشد و حتی نمیتونستم این نگاه کردنارو ادامه بدم و حالا آوا توقع داشت که بتونم غذام رو بخورم…!

ناچارا رفتم توی آشپزخونه،انگار راه نجاتی نبود و من اسیر این پیرزن پر ماجرا شده بودم!

بوی غذا درست مثل چند روز گذشته حال و هوام و دگرگون میکرد اما راهی نبود واسه خلاصی!

تو آشپزخونه وایساده بودم و غرق در فکر و خیال بودم که ننه سروناز دستم و گرفت و من و کشید سمت اجاق گاز!

در قابلمه رو که باز کرد یه قدم رفتم عقب که دوباره من و کشوند جلو و یه قاشق از خورشت قیمه روی اجاق گرفت جلوی دهنم:

_بخور ببینم خوبه یا نه!
لبخند همراه با تعجبی زدم:
_معلومه که خوبه از رنگش پیداست!
لبخند تحقیر کننده ای زد:

_خوبه خوبه،خود شیرین!مادر شوهرت که اینجا نیست نمیخواد زبون بریزی
خنده ام گرفت و حرفی نزدم که دوباره قاشق و نزدیک لبام آورد و تا من دهان باز کردک برای خوردم قاشق و کشید و خودش اون یه قاشق قیمه رو خورد:

_نمک نداره!
با دهن باز کاراش و تماشا میکردم که همون قاشق دهنی رو گذاشت تو دهنم:
_دیدی بی نمکه؟!

انقدر حالم بد شده بود که نه می تونستم این نصفه قاشق دهنی رو قورت بدم و نه می تونستم تف کنم و فقط عین یه مجسمه مات مونده بودم که گیتی خانم،مامان رامین در قالب فرشته نجات من وارد آشپزخونه شد:

_دوباره که داری به غذا سر میزنی ننه!
ننه سروناز قاشق و انداخت تو سینک ظرفشویی و جواب داد:

_غذات بی نمکه!
گیتی خانم نفس عمیقی کشید:
_همین دوساعت پیش دو قاشق نمک ریختی تو غذا!

بحثشون همچنان ادامه داشت که فرصت و غنیمت شمردم و از آشپزخونه به دستشویی فرار کردم و دهنم و شستم و بعد از چند دقیقه از دستشویی اومدم بیرون.

رادمهر که واسه خرید نون رفته بود بیرون،برگشته بود و با سانیا و مهیار مشغول بود و آوا و رامین هم میگفتن و میخندیدن و احتمالا گیتی خانم و ننه هم همچنان درگیر بودن که خبری ازشون نبود!

نشستم سرجام و وقتی دیدم هر کی به یه نحوی مشغوله خودم و با گوشی سرگرم کردم که صدای گیتی خانم آغاز ماجرای تازه ای شد:
_آوا مامان،میای کمک میز ناهار و بچینیم؟!…

با رفتن آوا خیلی طول نکشید که ناهار آماده شد و همگی سر میز نشستیم.

ننه که ارادت خاصی به من داشت روبه روم نشسته بود و زیر زیرکی نگاهم میکرد که گیتی خانم زد رو شونش:

_ننه بفرما غذات و بکش مهمونا منتظرن!
که انگار بااین حرف تازه به خودش اومد و ظرف برنج و از دست گیتی خانم گرفت و همزمان با غذا کشیدنش خطاب به من گفت:

_الان که نشد دست پختت و بچشم اما شام پای خودته!
این و گفت و ظرف برنج و دستم داد:
_حالا هم فعلا ناهارت رو بخور
مغزم رو به انفجار بود از این همه پیشرفت ننه تو صاف کردن دهن بقیه که برنج و گرفتم و یه کمی واسه خودم ریختم و ظرفش و روی میز گذاشتم که آوا آروم تو گوشم گفت:

_شب بهت خوش بگذره!
سریع جواب دادم:
بعد از ناهار فرار میکنم حالا ببین!

ننه تیز و زبل متوجه حرفامون شد و خیره به آوا با اخم با مزه ای گفت:
_روباه مکار داری بهش چی یاد میدی؟
لب و لوچه آوا آویزون شد:-

_ننه امروز کم نذاشتیا!هم مارمولک شدم هم روباه مکار!
بین خنده همه ننه جواب داد:

_لابد هستی که میگم!
آوا زیر لب تشکری کرد و مشغول خوردن غذا شد.
شروع کردم به خالی خالی خوردن برنج و هیچ جوره به هیچ چیز دیگه ای میلی نداشتم که گیتی خانم با مهربونی گفت:

_یلدا جون چرا برنج خالی میخوری؟
و قبل از اینکه جواب بدم ادامه داد:

_ننه داشت شوخی میکرد خورشتم بی نمک نیستا!
لبخندی زدم:

_معلومه که بی نمک نیست،من….
ننه پرید وسط حرفم و همینطور که سری به نشونه تایید تکون میداد گفت:

_آره خیلیم بد نیست!
و دوباره از اون چشمک قشنگاش زد:
_قابل خوردنه!

از این حرکتای ننه ما خندمون گرفته بود و گیتی خانم حرصی شده بود که پوفی کشید و مشغول غذا خوردن شد و منم به برنج خوردنم ادامه دادم که آوا واسم خورشت ریخت و تو گوشم گفت:

_خواهر گشنه من امروز روزه است؟
و اشاره کرد بخورم اما همین که نگاهم به غذا میفتاد
بی اختیار قیافم گرفته میشد و حتی نمیتونستم این نگاه کردنارو ادامه بدم و حالا آوا توقع داشت که بتونم غذام رو بخورم…!

مات تصویر رنگی غذا مونده بودم و دهنم جمع شده بود که ننه رامین و صدا زد:

_ببینم رامین،این زن تو دوباره حاملست؟
رامین بدجوری سرخ شد و نمیدونست چی باید بگه که رادمهر جواب داد:

_ننه یلدا خانم خواهر آواست،آوا زن رامینه!
ننه طلبکارانه رادمهر و نگاه کرد و روبه رامین ادامه داد:

_این دختر حاملست،تو داری بابا میشی!
و به من اشاره کرد!
هم حالت تهوع و هم رنگ و رخم کم کم داشتن همه چیز و لو میدان که از سر میز بلند شدم و رفتم تو یکی از اتاقا،
صداشون به گوشم میرسید که گیتی خانم به ننه تشر زد:

_بدجوری ناراحتش کردی ننه سروناز!
و چند باری پشت سر هم صدام زد که از من جوابی نشنید و اما ننه کم نیاورد و گفت:

_ناراحت نشد،بخاطر ویار نمیتونه سر میز غذا بشینه فقط همین!
و بعد هم سکوت حاکم فضای خونه شد.

چند دقیقه ای که گذشت آوا اومد تو اتاق و در رو پشت سرش بست:
_تو ناراحت شدی؟
و بغلم کرد:

_تو که میدونی این پیرزن هوش و حواس درست و حسابی نداره چرا همچین میکنی؟
نمیخواستم به چیزی شک کنه بخاطر همین هم خودم و زدم به کوچه علی چپ و گفتم:

_خب خجالت کشیدم!
از آغوشش جدام کرد و با چشم های گرد شده نگاهم کرد:

_بمیرم الهی چقدرم که تو کم رو و خجالتی ای!
رو ازش گرفتم و نشستم رو زمین که ادامه داد:

_حالا واقعا چیشده که تو غذا نمیخوری؟نکنه حرف ننه راست باشه؟هوم؟
آب دهنم و قورت دادم و طوری که چیزی نفهمه زدم به خنده و شوخی و جواب دادم:

_آره ۴قلوهم هست!
و خندیدم:
_البته اطلاعات بیشتر و از آقامون بپرس!

آوا بدون اینکه بخنده نوچی گفت:
_من بحثم چیز دیگه ایه!
و با یه کمی مکث ادامه داد:

_ننه فکر میکنه تو زن رامینی،اما من میخوام بدونم تویی که به شلغم پخته هم رحم نمیکردی و با لذت میخوریش،چیشده که دست رد به دستپخت مامان گیتی میزنی؟

همچنان نگاهش میکردم که شونه ای بالا انداخت:
_یعنی میگم نکنه این آقا عماد کار دست خودت و خودش داده باشه؟
و منتظر نگاهم کرد…

فقط میدونستم نباید بند و آب بدم،
نباید میذاشتم کسی بویی از این ماجرا ببره و حالا باید یه جواب درست حسابی میدادم که رفتم سمت آوا و خیره تو چشماش گفتم:

_این چه حرفیه؟مگه ما جشن عروسی گرفتیم که حالا بخواد…
حرفم و قطع کرد:

_وا!حالا تو چرا انقدر وحشی شدی؟
و خندید:
_خواستم یه کمی اذیتت کنم،وگرنه تو غلط کردی قبل از عروسیت همچین کاری کنی و جهاز نگرفته مامان شی!

و به خندیدنش ادامه داد و اما من برخلاف آوا اصلا خنده ام نمیومد که آوا راه افتاد سمت در تا بره بیرون و قبل از رفتنش گفت:

_من میرم توهم زود بیا،اینطوری مامان گیتی ناراحت میشه.
زیر لب باشه ای گفتم و چند دقیقه بعد از خروج آوا،رفتم بیرون.

دقایق گذشتن و بعد از اتفاقات جالب امروز بالاخره دم عصر،قرص های ننه اثر کردن و خوابیدن ایشون باعث شد تا همه بتونن یه نفس راحت بکشن!

تو دلم خیلی خوشحال بودم که امروز هم به خیر گذشته بود و هرچند این پیرزن پرحاشیه حدس درستی راجع به بارداری من زده بود اما چیزی لو نرفت!

بعد از خداحافظی با رادمهر و گیتی خانم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه که بین راه آوا نفس عمیقی کشید و گفت:

_وای رامین،این ننه سروناز تو چرا انقدر زود به زود آپدیت میده بیرون؟
با خنده منتظر جواب رامین بودم که آوا ادامه داد:
_این دفعه دیگه خیلی پیشرفت کرده بود!
رامین آروم خندید:

_چه کنم که خدا ننه پیشرفته ای بهم عطا کرده!
و از تو آینه نگاهم کرد:

_یلدا جان تو که چیزی به دل نگرفتی از حرف هاش؟
خنده هام و به لبخند لطیفی تبدیل کردم و از تو همون آینه نگاهش کردم:

_نه خیالت راحت،ما خودمون یه ورژن از مامان بزرگت و چند ساله داریم تحمل میکنیم!
رامین با تعجب نگاهش و ازم گرفت و به مسیر روبه رو چشم دوخت که آوا قهقهه زد و چرخید سمتم و سری واسم تکون داد که دوباره به خندیدن افتادم و رامین و نگاه کردم:

_خودِ تو!
قبل از رامین،آوا جواب داد:
_حالا حتما باید به روش میاوردی؟
لابه لای خنده هام گفتم:
_این همه سال این حقیقت و پنهون کردیم،دیگه نمیتونستم…

چند روز از شروع عید گذشت.
این چند وقت بخاطر وجود این تو راهی که حالا بودنش قطعیت پیدا کرده بود، به قدری سخت گذشت که هرآن ممکن بود جا بزنم و همه چی لو بره!

از قبل همه چی و با عماد هماهنگ کرده بودیم و قرار بود امشب تو جمع خانواده من بگه که فردا میریم بابل.

کنار هم نشسته بودیم که بعد از تموم شدن فیلم سینمایی، فرصت و غنیمت شمرد و با لبخند نگاهم کرد:

_یلدا گفتی به بابا اینا؟
قبل از اینکه من دهن باز کنم مامان گفت:
_چی و؟
با خنده گفتم:
_فردا با اجازتون میخوایم برگردیم بابل،عماد یه کم کار داره

مامان شونه ای بالا انداخت:
‌_کاش میموندید
مهربون جواب دادم:

_از پس فردا برنامه ها داریم، با شیما و استاد ریاحی که اون روز بعد از مراسم عقدشون رفتن مسافرت و یه سری دیگه از دوستای عماد، حسابی سرمون گرمه

قبل از اینکه مامان یا بابا بخوان حرفی بزنن آوا شیشه شیر به دست از آشپزخونه اومد بیرون:
_خوبه خوبه کم به ما فیس بده!

و نشست روبه روم که گفتم:
_حیف که تو و رامین دیگه پیر شدید وگرنه دعوتتون میکردم که بیاید!
و با شیطنت چشمکی بهش زدم که چپ چپ نگاهم کرد:
_دیگه جلو عماد دهن من و باز نکن که بگم تو همش ۳۰_۴۰ماه از من کوچیک تری و به سبب نبود خواستگار تا الان موندی، دهن من و باز نکن!

همه بریده بودن از خنده که زل زدم بهش:
_خواهر من تو خودت شاهد بودی که بابا از ترس اینکه بمونی رو دستش تا رامین اومد چمدونت و بست و شوهرت داد، به من که دیگه نگو!

مامان بابا با خجالت میخندیدن و این وسط فقط خوشبحال رامین و عماد بود که اینطوری داشتن قهقهه میزدن و من و آوا هم که تا شرف همدیگه رو نمیبردیم ول کن نبودیم!

آوا دنبال جوابی مخرب تر از جواب من بود که مامان گفت:
_خرسای گنده خجالتم خوب چیزیه!
و با یه اخم ساختگی بخگه جفتمون نگاه کرد که رو از آوا گرفتم و زیرلب گفتم:

_همش تقصیر آواست!
و آواهم یه چیزایی وز وز کرد که من متوجه نشدم و بالاخره بحث به پایان رسید!

یکی دو ساعتی که گذشت،
با عماد از خونه زدیم بیرون.
بهار بود و هوا دلپذیر!
تو ماشین خودم و با کم و زیاد کردن صدای آهنگ مشغول کرده بودم که عماد صدام زد:

_دو دقیقه ول کن این ضبط رو!
سرم و آوردم بالا و منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
_مجبور شدیم دروغ بگیم!
تکیه دادم به صندلی و سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم:

_همش بخاطر این…
سریع پرید وسط حرفم:
_این چی؟ نکنه میخوای فحشش بدی؟

بدون مکث جواب دادم:
_آره، میخوام هم خودش و هم باباش و مورد عنایت قرار بدم!
چپ چپ نگاهم کرد:

_مگه بهت نگفتم دوست ندارم بچه ام حتی یه کلمه حرف زشت و بی ادبانه یاد بگیره؟
طلبکارانه چشم دوختم بهش:
_شما دسر چی میل دارید قربان؟

خورشید که جای ماه و تو آسمون گرفت راه افتادیم به سمت بابل و چند ساعت بعد هم رسیدیم.

تو اتاق لباسام و عوض میکردم و خوشحال بودم که حالا دیگه آزادانه میتونم جلو آینه وایسم و هرروز شاهد رشد جنین تو شکمم باشم،
خوشحال بودم که دیگه لازم نبود بخاطر ویار واسه غذا نخوردنام و بد حالیام بهونه های الکی بیارم و دروغ بگم!

تو فکر این چیزا بودم که عماد اومد تو اتاق و با دیدن شلوار لی پام که زیپ و دکمش باز بود با خنده گفت:

_واسه هوا خوریه؟
خنده ام گرفت:
نخیر، واسه اینه که به توله تون سخت نگذره!
رو لبه تخت نشست:

_دم عصر میریم یه چند دست لباس بارداری میخریم و یکی دوتیکه لباس نوزادی!
نمیدونم چرا اما لپام سرخ شد و با لحن پر خجالتی گفتم:

_زود نیست؟
بااینطور دیدنم دوباره خنده هاش اوج گرفت:
_عزیزم،چرا خجالت میکشی؟!

جوابی ندادم و خودم و با تا کردن لباسام مشغول کردم که ادامه داد:
_از خونه بابات که نیاوردیش، خودم کاشتمش… مال خودِ خودمه!
یخم آب شد که زدم زیر خنده:

_باشه! فهمیدیم از محصولاته توعه، مردتیکه سبک!
چپ چپ نگاهم کرد:
_به نظرت این محصول کی به تولید میرسه؟

دستم و کشیدم رو شکمم:
_رسیده دیگه، فقط یه چند ماه دیگه برگه خروجش میاد!

جلو آینه خودم و مرتب کردم و راه افتادم سمت بیرون، صداش و پشت سرم میشنیدم:

_من دیگه طاقت ندارم، این چند ماهه ام سریع بگذره، طعم پدر شدن و بچشیم!
نشستم رو مبل جلو تلویزیون:
_راستی عماد، به نظر تو دختره یا پسر؟
کنارم نشست و کنترل و از دستم کشید:

_یه دختره یه پسر!
نفسم و فوت کردم تو صورتش و با لحن جیغ مانندی گفتم:

_تو یکیش موندیم حالا دوتا باشن؟
چشماش و با آرامش باز و بسته کرد:
_کاریه که شده!

با مشت کوبیدم تو بازوش:
_یه دونست! یه دونه!
دستش و رو بازوش گذاشت:
_خب حالا، مامانم انقدر وحشی؟
شکمم و دادم جلو و راحت تر از قبل ولو شدم رو مبل:
_حالا که نشدم…

اواسط اردیبهشت ماه بود و وارد ۴ماهگی شده بودم.
هفته قبل واسه اینکه یه وقت مامان اینا پانشن بیان اینجا و از جایی که دیگه کم کم قیافم داشت تابلو میشد که حاملم درس و امتحان و بهانه کردم و به این ترتیب خیال خودم و عماد و حداقل تا آخر خرداد راحت کردم!

در خونه که باز شد صدای عماد هم تو خونه پیچید:
_عیال،بچه ها شما کجایید؟!

روسری زیتونی رنگم و که با مانتو حاملگی هم رنگش ست کرده بودم،انداختم رو سرم و از اتاق اومدم بیرون:

_بچه ها؟
رفته بود تو آشپزخونه که با یه لیوان پر آب اومد بیرون و گفت:
_خود دکتر گفت که دوتان،من که نگفتم!
دست به سینه روبه روش وایسادم و همونطور که اون لیوان آب و سر میکشید،جواب دادم:

_گفت ممکنه دوتا باشن!
بعد از نوشیدن آب لپم و که حالا ورمم کرده بود و تپلی شده بود و کشید و گفت:

_خانم بالا بری پایین بیای،شدیم ۴نفر!من و تو و دخترام!
نفس عمیقی کشیدم و با قیافه گرفته ای گفتم:

_۲تا بچه!کی میخواد بزرگشون کنه!
شیطنتش حسابی گل کرده بود که با خنده این جمله رو به زبون آورد:

_اینا دیگه بچه ان،از اونا نیستن که لازم باشه شما به زحمت بیفتی و بزرگش کنی!
چپ چپ نگاهش کردم:
_پررو!اصلا حقته که دکتر امروز همه چی و ممنوع کنه ۵ماه بمونی تو خماری!

خنده هاش خفه شد:
_زبونت و گاز بگیر!۵ماه میفهمی یعنی چی؟؟
سری به نشونه آره تکون دادم:
_زمان زیادیه!

و زدم زیر خنده که شروع کرد به دلداری دادن خودش:
_دکتر همچین حرفی نمیزنه،چه خبره مگه از الان؟
و با اشاره به من ادامه داد:

_حالا تازه فقط یه کم تپلی شدی!
این دلداری دادناش بیشتر من و به خنده می انداخت که وایساد جلو آینه و همینطور که نگاهی به سر و وضعش مینداخت تا دیگه کم کم بریم پیش دکتر و بعد هم سونوگرافی،ادای خندیدنم و درآورد:

_هرهرهر،الان بخند!شب نشونت میدم که دست انداختن من چه عاقبتی داره!
لب و لوچم آویزون شد:
_یه طرف این ماجرا منم و تا من نخوام شما نمیتونی هیچ غلطی بکنی!

پوفی کشید و چشم از آینه گرفت و خیره به من گفت:
_حیف الان داریم میریم سونوگرافی نمیخوام روحیت و خراب کنم وگرنه حالیت میکردم!
پوزخندی زدم و رفتم سمت در:
_بیا بریم بابا،پیرزن و از خونه خالی میترسونی؟
اومد سمتم:
_همیشه قبلش زبونت درازه ولی وقتش که میرسه عماد عماد گفتنات شروع میشه!

و با تغییر صدا ادامه داد:
_آخ عماد،وای عماد…
همینجوری داشت ادامه میداد که با کیفم کوبیدم بهش:
_تا ۳میشمرم رفتی بیرون که رفتی،نرفتی خونت گردن خودته!

و در خونه رو باز کردم:
_ ۱…۲…
به سه نرسیده پرید بیرون و با لحن مظلومانه ای گفت:
_عماد آروم تر!یواش تر…
و یه دفعه از خنده ترکید که یه لنگه کفش از رو جا کفشی برداشتم و همین که خواستم پرت کنم سمتش پا به فرار گذاشت و جا خالی داد!

۲ساعت یا شایدم بیشتر،تو سونوگرافی منتظر موندیم تا بالاخره نوبتمون شد.

جلو تر از عماد راه افتادم تو اتاق و خیلی طول نکشید که من آماده شدم و صفحه سونوگرافی روشن شد.

با دیدن تصویرای نسبتا مبهم تو صفحه هم من هم عماد،با ذوق به صفحه خیر مونده بودیم که خانم دکتر خیره به صقحه مانیتورش گفت:

_چقدرم که وول میخورن!
با این حرفش دیگه مطمئن شدیم که مسافرای محترم ۲نفرن!
حال و هوای عماد به قدری عوض شده بود که لبخند از رو لباش نمیرفت و منتظر ادامه حرف دکتر بود،که من پرسیدم:

_دخترن یا پسر؟
لبخند به لبهای دکتر هم اومد:
_یکیش که دختره اون یکی هم…
با یه کم مکث ادامه داد:

_خیلی با حیاست،دستاش و گذاشته جایی که ما نتونیم بفهمیم دختره یا پسر!
با این حرفش من و عماد هم به خنده افتادیم و عماد گفت:

_به مامانش رفته!
و همینطور که میخندید تو گوشم گفت:
_الکی دارم میگما،وگرنه مامانش که قبل عروسی دسته گل به آب داده و ما اینجاییم!

حسابی حرصم گرفت بااین حرفش و تند و تیز جواب دادم:
_من اینارو خودم کاشتم تو شیکمم؟؟یا به طور خودجوش شکل گرفتن؟

من میگفتم و با هر کلمه ام عماد رنگ عوض میکرد که صدای خنده دکتر بالاتر رفت و بین خنده گفت:

_عزیزم فکر از اینجا رفتن هم باش،قراره با این آقا زندگی کنیا،با این حرفا…
تازه فهمیدم بحثام با عماد با صدای بلند بوده و حسابی گند زدم و خانم دکترم همه چی و شنیده بود که گفتم:

_صدام اومد؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_کامل و بی نقص!
نگاهم و بین دکتر و عماد چرخوندم که عماد سری به نشونه تاسف واسم تکون داد و زیر لب گفت:

_زنیکه بی جنبه!
و قبل از اینکه من بخوام جوابش و بدم دکتر دقیق تر از قبل به مانیتورش خیره شد:
_فکر میکنم ۲تا دختر خوشگل تو راه دارید!

با این حرفش انقدر خوشحال شدم که سریع جواب دادم:
_دوتا دختر؟؟
سری به نشونه تایید تکون داد که عماد دستم و تو دستش گرفت:
_دیدی بهت گفتم؟!

از سونوگرافی که بیرون اومدیم،ذوق همراه با غمی تموم دلم و پر کرده بود،
گلوم پر از بغض بود و حالم گرفته!

سوار ماشین که شدیم عماد آبمیوه ای که از قبل برام خریده بود و داد دستم:
_بخور مگه ضعف نداشتی

نگاه بی رمقم و به آبمیوه دوختم:
_حالم خوش نیست عماد!
ماشین و روشن کرد و در کمال تعجم زد زیر خنده:

_اینطوری نگو، میدونم سخته اما خودم کمکت میکنم باهم بزرگشون میکنیم
نگاه تحقیر کننده ای بهش انداختم و با اشاره دست ‘خاک بر سرت’ ی نثارش کردم:

_عقل کل، بخاطر اینا نمیگم
با چشمای ریز شده نگاهم کرد:
_پس چی؟

از پنجره زل زدم به خیابون:
_همه اونایی که باردار میشن، با کلی ذوق و شوق به خانواده هاشون خبر میدن، مامانشون مثل پروانه دورشون میچرخه من چی؟ همش تنهام… تموم ذوق کردنام تنهاییه! خودم با خودم اسم انتخاب میکنم،خودم…

پرید وسط حرفم:
_وایسا ببینم، علنا داری اعلام میکنی من پشمکم!
تو اوج ناراحتی نتونستم نخندم:
_عماد خودتم میدونی که بحث چیز دیگه ایه‌!

جواب داد:
_میدونم اما چاره ای نیست، یه چند ماه دندون رو جیگر بذار این دوستت شیما قول داده تنهات نذاره، بعد همه چی خوب پیش میره و راحت میشیم

پوزخند زدم:
_راحت؟ من حتی نمیدونم شب عروسیمون این دوتا طفل معصوم و باید کجا بذاریم!

الکی زد رو پیشونیش:
_اوه اوه، اصلا حواسم نبود…این چه تقدیریه که دخترام نباید تو عروسی باباشون باشن؟
انقدر زورم گرفته بود از این حرکتاش که ترجیح دادم حرف نزنم و فقط یه تیکه بارش کردم:

_ببین با کیا شدیم ۸۰میلیون!
و آبمیوه ام و خوردم که صدای خنده های عماد بالا رفت:
_تو با سر شماری کاریت نباشه، آبمیوه ات و بخور

فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم تا وقتی که رسیدیم خونه.
در خونه رو باز کردم و جلو تر از عماد وارد خونه شدم،
تلفن خونه داشت خودش و میکشت که سریع خودم و رسوندم به تلفن و با دیدن شماره خونه آوا اینا جواب دادم:
_سلام خواهر گمشده من
صداش تو گوشی پیچید:

_سلام، زبون نریز کارت دارم!
خندیدم:
_باز کی گند زده به اعصابت قاطی کردی؟
‘هیس’ی گفت و ادامه داد:
_هیچکس، فقط زنگ زدم بهتون بگم حاضر شید پس فردا میریم کیش!

حرفش و تو ذهنم مرور کردم و به تته پته افتادم،
ای تو روحت آوا، کیش و از کجا آوردی تو این اوضاع؟

تو فکر بودم که داد زد:
_هوی یلدا، مردی؟
به خودم اومدم و جواب دادم:
_مسافرت کیش؟ اونم دو روز دیگه؟
سریع جواب داد:
_رامین امروز بلیطامونم گرفته!
چشم دوختم به عمادی که رو به روم وایساده بود و گوشی و آوردم پایین:
_گاومون زایید

عماد که نمیدونست قضیه از چه قراره و ممکن نبود من و حرص نده، خندید و خودش و بهم نزدیک کرد:
_دکتر که گفت ۵ ماه مونده…

حوصله عماد و یکی به دو کردن باهاش و نداشتم که دوباره گوشی و گرفتم دم گوشم و گفتم:
_حالا رامین واسه ما چرا بلیط گرفته!؟
آوا جواب داد:

_والا من که دلم نمیخواست توی تحفه هم تو این مسافرت باشی اما دستور مامان این بود و بدون شما تشریف نمیارن!
تو دلم قربون صدقه مامان رفتم و حتی دلم خواست که ای کاش میشد برم به این مسافرت!

با لحن بی حالی گفتم:
_قربون مامان برم، ما نمیتونیم بیایم!
پر تعجب پرسید:

_چرا نتونین؟
بدون مکث جواب دادم:
_امتحانامه خواهر من!
‘ایش’ کشیده ای گفت:

_من دیگه نمیدونم، خودت جواب مامان و بده فعلا خداحافظ
گوشی و قطع کردم و پریدم به عماد:

_این مسخره بازیا چیه در میاری، اصلا نفهمیدم چی گفتم!
با اخم ساختگی زل زد بهم:

_بداخلاقی از عوارض دوران بارداریه؟
نوچی گفتم:
_به سبب داشتن شوهر رو مخی مثل توعه!

پوزخندی زد:
_حقت بود همون شبی که اومدی خونمون مینداختمت تو استخر تا بفهمی دنیا دست کیه!
و با نگاه سردی از کنارم رد شد و رفت تو اتاق!

انگار بدجوری بهش برخورده بود و منم که طاقت قهر باهاش و نداشتم، پرسیدم:
_کجا؟

نیمرخ صورتش و چرخوند سمتم:
_کجا رو دارم برم؟ میخوام برم دوتا تخم مرغ واسه خودم نیمرو کنم

لبام و غنچه کردم و واسش بوس پرت کردم:
_نوش جونت عزیزم!فقط آشپزخونه اینطرفه!
کاملا چرخید سمتم و با دست کوبید به شلوارش:

_با اجازه بزرگترا دارم میرم لباس عوض کنم
لبم و با زبونم تر کردم و چشمکی زدم:
_یعنی قراره لخت شی؟

با چشمای ریز شده جواب داد:
_تو حالت خوبه یلدا؟
نشستم رو مبل:
_تو باشی خوبم!

چشماش از تعجب گرد شد:
_جل الخالق!دختره دیوونه شده!
زدم زیر خنده و همینطور که نشسته بودم دکمه های مانتوم و باز کردم:
_دیگه پررو نشو، بیا تخم مرغت و درست کن!

ابرویی بالا انداخت:
_شام بمونه واسه بعد، فعلا شما تشریف بیار به اتاق گرم و نرم خونمون!
و با لبخند خبیثانه ای اومد سمتم و دستش و به طرفم دراز کرد که دستش و گرفتم و بلند شدم:

_باز چی واسم نگهداشتی؟
چشم دوخت به لبام و جواب داد:
_قبل رفتن که بهت گفتم
و پشت سرش راهی اتاق شدم…

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.