خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت ۳۰

رمان استاد خاص من پارت ۳۰

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

ساعت حوالي ٩بود كه سر و كله عماد پيدا شد و بعد از يه عيد ديدني كوچولو از جايي كه حال من اصلا خوب نبود و دل و رودم بدجوري به هم ريخته بود راهي شديم واسه بيمارستان و بعد هم خونه پدري عماد،رفتن.

سر راه به نزديك ترين بيمارستان كه رسيديم ماشين و تو پاركينگش گذاشت و بعد از پياده شدنمون با خنده گفت:

_ميگم يلدا يه وقت بچه مچه تو راه نباشه؟
چپ چپ نگاهش كردم و با كيفم كوبيدم تو شكمش:

_زبونت و گاز بگير!
دستم و تو دستش گرفت و باهم وارد اورژانس بيمارستان شديم:
_خب حالا خيليم جدي نگير!

با ورود به اتاق دكتر،رو تخت دراز كشيدم و واسم يه سرم زد تا حالم جا بياد.
عماد كنارم نشسته بود:

_الان كم كم خوابت ميبره بيدار كه بشي ديگه حالت خوبه خوبه!
همينطور كه نگاهش ميكردم پلك هام سنگين و سنگين تر ميشد و نفهميدم كي خوابم برد و نفهميدم چقدر گذشت اما با احساس درد توي دستم چشم باز كردم،

عماد بالاسرم وايساده بود و خانم دكتر كنارش!
خانم دكتر سرم و از دستم جدا كرد و با لبخند خيره بهم گفت:

_عزيزم حالت بهتره؟
با منگي سري به نشونه آره تكون دادم كه ادامه داد:
_شوهرت كه خيلي خوشحال نشد اما حداقل تو خوشحال شو يه كمي!

همچنان نگاهش ميكردم كه با يه كم مكث گفت:
_ البته خيلي قطعي نيست اما من فكر ميكنم شما بارداري!
و لبخندش غليظ تر شد،
حرفش و تو ذهنم مرور كردم…
داشت چي ميگفت؟

با ديدن قيافه من كه حتي كوچيك ترين اثري از شادي توش پيدا نبود و چهره وا رفته عماد ،متعجب شد و خنده از رو لباش رفت:

_چه زوج عجيبي هستيد شما!
و تنهامون گذاشت كه تازه به خودم اومدم و عين جن زده ها صاف نشستم رو تخت و در حالي كه نفسم در نميومد ناليدم:
_من…من حاملم عماد؟

حال و روزم وصف نشدنی بود.
ما هنوز مراسم ازدواجمون برگزار نشده بود و حالا از احتمال بارداریم شنیده بودم!

صدای دکتر تو گوشم پخش میشد و بدجوری غرق فکر بودم که عماد صدام زد:
_یلدا حواست کجاست؟

چندباری پشت سرهم پلک زدم و بعد جواب دادم:
_مگه صدام زدی؟
متعجب گفت:

_صد بار!
و با یه کم مکث ادامه داد:
_انقدر خودت و اذیت نکن،هنوز هیچی معلوم نیست
و دوباره چشم دوخت به مسیر خیابون روبه رومون که نفس عمیقی کشیدم:

_من حاملم،همه اینا عوارض حاملگیه تموم این حالت تهوعا…
پرید وسط حرفم و با خنده گفت:

_چه خوشبخته اون بچه که باباش منم!
و با ذوق عجیبی نگاهش چرخید روم که دستام و گذاشتم رو سرم و گفتم:

_عماد دیوونم نکن،ما هنوز عروسی نگرفتیم هنوز جهاز نگرفتم اونوقت باید به فکر سیسمونی باشم از الان!
خنده هاش بالا گرفت:

_چه بهتر با یه تیر دوتا نشون میزنیم!
چپ چپ نگاهش کردم:

_تیرت خورده تو بخت و اقبال من سیاه بخت،کدوم نشون؟؟؟
بین حرف زدن خنده اش میگرفت:

_نه دیگه،ببین ما میریم واسه خرید جهیزیه اون لا به لاش سیسمونی هم میخریم!
الکی هق هق کردم:
_عماد چرت و پرت نگو،من قبل از اینکه مامان بابام بفهمن خودم و میکشم!

رسیدیم به خونشون که ماشین و جلو در خونه نگهداشت و بعد از خاموش کردن ماشین جواب داد:
_فعلا بریم دست بوسی مادر و پدر شوهرت بعد واسه خودکشیت تصمیم میگیریم.

تو سکوت نگاه سنگینی بهش کردم که پررو تر از قبل ادامه داد:
_البته اینم بگما،اول بچه من و به دنیا میاری اونم صحیح و سالم بعد میتونی خودت و بکشی،خودمم کمکت میکنم!

و بی اینکه منتظر جوابم بمونه همراه با لبخند حرص دراری در ماشین و باز کرد و پیاده شد…

دلم میخواست با همین دستام خفش کنم،
هرچی نباشه اون باعث و بانی این بلای خانمان سوز بود!
جلوی ماشین وایساده و منتظر پیاده شدنم بود که نفسم و عمیق بیرون فرستادم و سعی کردم با کمال آرامش پیاده بشم!

در خونه رو باز کرد و باهم وارد شدیم.
خیلی طول نکشید تا رفتیم تو خونه و به محض ورود با لبخند دلنشین آقا بهزاد روبه رو شدم و رفتم سمتش:

_سلام عیدتون مبارک آقای جاوید
دستم و که به سمتش دراز کرده بودم به گرمی فشرد و بعد از تبریک سال نو با یه اخم ساختگی گفت:

_پس تو کی قراره منو بابا صدا کنی عروس؟
ارغوان و مامان عماد همینطور که میومدن سمتمون میخندیدن:

_هر وقت منو مامان صدا زد تورو هم بابا صدا میزنه!
باهاشون روبوسی کردم و بعد گفتم:

_عیدتون مبارک مامان جون
مامان که برق رضایت تو چشماش میدرخشید ابرویی بالا انداخت:

_پسندیدم!
همگی به خنده افتادیم و بالاخره با نشستن بابا رفتیم سمت مبلای سلطنتی نزدیک بهمون:
_بیاید بشینید که امسال اولین سالیه که ما ۵نفریم تو عید
مامان با لبخند دلبرانه ای کنار بابا نشست و نگاهش و بین من و عماد چرخوند:

_خدارو چه دیدی شاید سال بعد ۶نفر شدیم!
و چشم و ابرویی اومد که نه تنها لبخندی به لبم نیومد بلکه تموم حس و حال خوب این چند دقیقه هم کوفت شد و برعکس من،عماد شاد و خرم گفت:

_خدا از دهنت بشنوه مامان!
و آروم خندید که چپ چپ نگاهش کردم،
اونقدر پر معنی و مفهوم که صدای خنده هاش ساکت شد و حرفش،و ادامه داد:

_منظورم اینه که یکی پیدا شه این ارغوان و بگیره!
حالا این من بودم که شنگول شدم و زدم زیر خنده و ارغوان با لب و لوچه آویزون گفت:

_عماد خان هرکی ندونه تو که میدونی من یه عالمه خواستگار دارم…
و روبه من ادامه داد:
_منتها خودم قصد ازدواج ندارم!

سری به نشونه ‘باشه’ تکون دادم که عماد چشمکی زد:
_آره آره ارغوان راست میگه
و دستی تو ته ریشش کشید که مامان بلند شد:

_کم دختر من و اذیت کن عماد،جای این کارا پاشو بیا آشپزخونه کمک من میز شام و بچینیم!
عماد متعجب شد:

_من بیام؟
مامان همینطور که میرفت سمت آشپزخونه جوابش و داد:

_آره،بابات که داره تلویزیون میبینه ارغوان و یلداهم شاید بخوان یه کم باهم حرف بزنن،این وسط فقط تو بیکاری!
با رفتن مامان به آشپزخونه آروم زدم رو شونه عماد و گفتم:

_هنوز که اینجایی پاشو عزیزم!
نفسش و عمیقا فوت کرد تو صورتم و از رو مبل بلند شد:
_آخر عمری اسیر شدیم!
و راهی شد که ارغوان بی جواب نذاشتش:
_زود میز و بچین ساعت داره میشه ۱۲،گشنمه!

سخت بود اما تحمل كردم و نشستم سر ميز شام.
غذاهاي خوش رنگ و صد البته خوش طعمي كه الان واسه من جز بد حالي چيزي نداشتن بدجوري به چشم ميومدن اما دريغ از حتي يك درصد ميل و اشتها!

همه مشغول خوردن بودن و من زل زده بودم به بشقاب خاليم كه مامان با تعجب نگاهم كرد و گفت:

_عزيزم غذاهاي امشب و دوست نداري؟
نگاه همه چرخيده بود رو من و من كه نميدونستم چي و واسه شام نخوردن بهونه كنم دهنم و باز و بسته ميكردم دريغ از خروج كلمه اي حرف!

با چند بار تكرار شدن اين كار بالاخره عماد به دادم رسيد و جواب داد:
_مامان عروس شكموت و كه ميشناسي؟

مامان آروم خنديد و منتظر ادامه حرف عماد موند:
_يه وعده غذا خورد خونشون،مثل اينكه حالا ميل نداره!

لبخند رو لباي مامان خشكيد و بابا گفت:
_عروس ما بخاطر تو غذا نخورده بوديم تا الان،چرا انقدر شكمويي؟
همه خنديديم و من با يه اخم ساختگي زدم رو شونه عماد:

_ _عزيزم تو كه شاهدي مامانم اصرار كرد بخوريم بعد بريم،من فقط يه كمي زياد خوردم همين!
صداي خنديدن ها همچنان به راه بود كه نفسش و عميق بيرون فرستاد و شونه اي بالا انداخت و ظرف ماهي رو گرفت تو دستش و نزديك خودش آورد كه از بدشانسي دقيقا تو همين لحظه حالت تهوع دوره گريبان گيرم شد!

حالم داشت بهم ميخورد اما نميخواستم بفهمن كه شروع كردم به با مشت ضربه زدن به پاي عماد:
_بذارش سرجاش!

گيج شده بود و فقط نگاهم ميكرد كه تو گوشش گفتم:
_حالم داره بهم ميخوره!
و دووم نياوردم و بلند شدم و راه افتادم سمت طبقه بالا و جايي دور از اين غذاها!

صداي عماد به گوشم ميرسيد كه سعي داشت به نحوي خانوادش رو قانع كنه واسه رفتن من از سر ميز شام:

_آره يلدا تو برو پيداش كن احتمالا تو كشوي اوله كمده،منم غذام و خوردم ميام…

در اتاقش و بستم و رفتم رو تختش نشستم و نفس عمیقی کشیدم تا حالم یه کمی بهتر شد.

انگار دوباره غصه این حاملگی احتمالی داشت بغض میشد و قصد خفگیم و داشت که زل زده بودم به یه نقطه نامعلوم و حتی پلک هم نمیزدم!

با باز شدن در اتاق رشته افکارم پاره شد و خیره به عماد یه قطره اشک از گوشه چشمام سرخورد که لبخند رو لب عماد ماسید:

_گریه میکنی؟
و اومد سمتم و کنارم نشست که سرم و انداختم پایین:
_کلافم از این وضعیت!

از شونه هام گرفت و من و چرخوند سمت خودش:
_ببین منو
چند ثانیه ای منتظر نگاهم کرد و بعد ادامه داد:

_نهایتش اینه که همین ماه عروسی میگیریم
نوچی گفتم:
_نمیشه هنوز هیچی آماده نیست

چشماش و ریز کرد و جواب داد:
_میخوای سقطش کنیم؟
به محض شنیدن این حرف از عماد با اخم نگاهش کردم:

_عماد میدونی من اگه حامله باشم یعنی اینکه یه بچه زنده اس تو وجودم؟
هم متعجب بود و هم پشیمون شده بود که دستش و به نشونه آرامش بالا آورد:

_عزیزم من که نمیخوام آدم بکشم فقط دارم میگم حاضرم بخاطرت هرکاری بکنم!
با تموم قاطی بودنم نتونستم بهش لبخند نزنم:

_نمیخواد از این کارا بکنی!
شونه ای بالا انداخت:
_من که دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه!
و دراز شد رو تخت که یهو فکری تو سرم جرقه زد و با هیجان به زبون آوردمش:

_عروسی و میندازیم عید سال بعد اینطوری بچه هم به دنیا میاد!
صاف نشست سرجاش و گیج نگاهم کرد:

_چی میگی یلدا؟حالت خوبه؟
سرم و به نشونه خوب بودن حالم تکون دادم:
_ببین اگه این بچه به دنیا بیاد ما میتونیم بعدا هزار تا راه واسه ورودش به زندگیمون پیدا کنیم،اما اگه من با یه شکم گنده لباس عروس تنم کنم دهن فک و فامیل و نمیشه بست.
هنگ کرده بود و فقط نگاهم میکرد که ادامه دادم:

_جواب پدر مادرمونم بماند حالا!
دستی تو صورتش کشید و گفت:
_تو دقیقا میخوای چیکار کنی؟
شمرده شمرده گفتم:
_من میخوام عروسیمون و تا به دنیا اومدن این بچه بندازیم عقب همین!

حرفام و زدم و خمیازه کشون دراز کشیدم رو تخت که نیمرخ صورتش و چرخوند سمتم:
_میخوای اینجا بخوابی؟

به پهلو خوابیدم و گفتم:
_نه باید برم خونه،میخوام یه چرت بزنم
این و گفتم و چشمام و بستم اما با احساس چرخش دستش روی پاهام این چشم بستن،به چند ثانیه هم نکشید و سریع بیدار شدم:

_چیکار میکنی؟!
کنارم دراز کشید:
_هیچی میخوام بغل خودم بخوابی!

چپ چپ نگاهش کردم:
_که تو بغلت بخوابم!
زیر لب ‘اوهوم’ی گفت:

_حالا شایدم وسطاش یه کمی شیطونی کردیم به عنوان اولین شیطنت سال جدید!
نگاهی بهش انداختم و گوشه لبم و گاز گرفتم :

_یه کمی؟
چشماش خمار شده بود و لبام و دید میزد که خنده آرومی کرد:

_آره سعی میکنم!
تک خنده ای تحویلش دادم و با انگشت اشارم به شکمم اشاره کردم:

_میدونی که اینم حاصل سعی و تلاشاته واسه یه کم شیطونی؟
شالم و از رو سرم انداخت و همینطور که با دستش موهام و پشت گوشم میفرستاد جواب داد:

_اون یه بار و سهل انگاری کردم!
این و گفت و بی اینکه منتظر جوابم بمونه دستاش و دو طرف بدنم گذاشت و چرخید روم
بی طاقت شده بودم که دستم و پشت گردنش میکشیدم و سرم و واسه بوسیدن لب هاش بالا میبردم و تقلا میکردم واسه داغی لب هاش و اما اون سرش و عقب میکشید که صبرم سر اومد:

_عماد اذیتم نکن!
لبخند کجی گوشه لب هاش نشست و سرش و آورد پایین و تو گوشم گفت:
_وقتی بی طاقت میشی و پلکات سنگین میشه دیدنی میشی!
و بوسه اول و به لاله گوشم زد و بعد اومد سراغ لب هام….

با شنیدن صدای تق تق در زدن،
سریع تر آماده شدم و دکمه جا مونده مانتومم بستم که ارغوان اومد تو و با خنده خطاب به عمادی که جلو آینه موهاش و شونه میزد گفت:

_دو ساعته چپیدین تو اتاق که چی؟بابا این عروس به خانواده هم تعلق داره یه کمی!

عماد لبخند بدجنسانه ای زد و از تو آینه نگاهم کرد:
_من که با این عروس شما کاری ندارم برش دار ببرش پایین!
ارغوان اومد سمتم و دستش و دراز کرد طرفم تا بلند شم.

همزمان با پا شدنم همینطور که میرفتیم بیرون کنار عماد وایسادم و گفتم:
_آره تو اصلا با من کاری نداری که!

و با نگاهم تموم خاطرات این دوساعت و براش مرور کردم که ریز ریز خندید:
_دیگه بریم پایین!

مامان و بابا فیلم میدیدن و مامان واسه بابا میوه پوست میگرفت که عماد زد رو شونم:
_ببین یاد بگیر!
و بعد نشست رو مبل روبه روشون که کنارش نشستم و قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم مامان گفت:

_لازم به ذکره که هرشب بهزاد واسه من میوه پوست میکنه یه امشب که شب عیده من دست به کار شدم!
و همراه با لبخند سری تکون داد که من خندیدم و زل زدم به عماد:

_یاد گرفتم واسه عید سال بعد!
پوفی کشید:
_مامان داره پشت عروسش درمیاد وگرنه من میدونم هرشب این کارشه،تو یه چیزی بگو ارغوان؟!

و نگاهش و دوخت به ارغوانی که کنار مامان اینا نشسته بود و ارغوان جواب داد:
_من شاهد حرفای مامانم!
و باعث خنده دوباره هممون شد که عماد یه پرتقال از ظرف میوه برداشت و گفت:

_نخواستیم بابا،خودم واسه خودم میوه پوست میکنم بدون منت!
و شروع کرد به پوست کندن پرتقال که منم یه سیب برداشتم و گذاشتم تو یه بشقاب و تحویل عماد دادم:

_لطفا این سیب رو هم واسه من پوست بکن!
چپ چپ نگاهم کرد و حرفی نزد که ادامه دادم:
_پسر کو ندارد نشان از پدر؟!
و با خنده نگاهش کردم…

چند دقیقه ای که گذشت قصد رفتن کردیم.
ساعت از ۲نصفه شب گذشته بود و با وجود تموم اصرارای خانواده عماد ،من باید میرفتم خونه و قصد داشتم این چند روزی که تهرانم و بیشتر خونه کنار مامان آذر و بابا و آوا و … باشم و بعد هم عملیات سریمون و آغاز میکردیم!

ظرف غذاهایی ک مامان عماد واسم گذاشته بود و رو صندلی های عقب گذاشتم و با حس خفگی برگشتم سمت عماد:

_بیچاره مامانت فکر کرد من میل ندارم غذام و داد تا فردا بخورم،نمیدونه پسرش گل کاشته و من کوفتم نمیتونم بخورم!

خندید:
_می ارزه!اصلا فدای سر بچم!
تکیه دادم به صندلی:
_تعطیلات که تموم شه باید پرستاری کنی از من،میدونی؟

ثانیه ای نگاهم کرد:
_نوکرتونم هستم!
خندیدم:
_غلام خودمی!
چپ چپ نگاهم کرد:

_کم ظرفیتی دیگه دست خودتم نیست!
اداش و درآوردم که نفس عمیقی کشید و همزمان با قرمز شدن چراغ سر چهار راه صدای ضبط و باز کرد و که یه آهنگ غمگین پلی شد!

رفته بود تو حس و با آهنگ همخونی میکرد که صدای ضبط و بستم:
_چه خبره دلم گرفت!

زل زد بهم:
_توقع داری اندی بذارم برات؟
زیر لب ‘آره’ای گفتم:

_البته بعد از رفتن از اینجا!
و به چرتغ سبز شده اشاره کردم و همزمان بوق ماشینهای پشت سری سوهان روحمون شد که بالاخره حرکت کردیم و خیلی طول نکشید تا رسیدیم دم خونه.

از ماشین پیاده شدم و زنگ در و زدم که شیشه رو داد پایین و صدام زد:
_یلدا،اینارو یادت رفت!

و غذاهارو تحویلم داد که همزمان با گرفتنشون گفتم:
_با این همه غذا چیکار کنم؟
با خنده جواب داد:

_همون نقشه قبل و پیاده کن بااین تفاوت که این بار بیرون غذا خوردیم و تو میل نداشتی!
و به خندیدنش ادامه داد که همزمان با باز شدن در رفتم تو و از تو حیاط جواب دادم:

_ و بعد هم میدم شعبه ۲خودم میخورتشون!
منتظر نگاهم میکرد که ادامه دادم:
_آوای معین!
و با خنده همدیگه رو نگاه کردیم که صدای بابا تو حیاط به گوشم رسید:

_یلدا بابا جون اومدی؟
لبم و گاز گرفتم تا دیگه نخندم و واسه عماد دستی تکون دادم:
_شب بخیر!
لبخندی تحویلم داد و ماشین و به حرکت درآورد…

صبحم و با شنیدن صدای گریه کوچولوی خانواده شروع کردم.
انگار آوا واسه اینکه بقیه بیدار نشن بچه رو آورده بود تو اتاق من تا آرومش کنه!

بالشتم و رو سرم گذاشتم و محکم فشار دادم بلکه صدای گریه کمتر به گوشم برسه:

_من چه گناهی کردم که باید نق نقای این توله رو بشنوم کله سحری
همینطور که میزد پشت بچه تا بخوابه جواب داد:

_ببخشید حواسم نبود خانم دیشب شب کار بودن الان خستن!
زیر بالشت خندیدم:
_شب کاری چیه؟من که نمیفهمم

نزدیک شدنش و حس نکردم اما با ضربه ای که به ماتحتم زد از جام پریدم:
_آی چیکار میکنی
بین گریه های بچه، خندید:

_یه قسمت از شب کاری همین حرکته!
دستم و گذاشتم رو قسمت ضربه دیده و با نفس عمیقی گفتم:

_من که سر در نمیارم از این کارای خاک بر سری!
و با آروم گرفتن بچه بالشتم و درست کردم و سرم و گذاشتم رو بالشت که چشمم به نگاه چپ چپ آوا افتاد:

_بمیرم، پس تموم اون شبایی که بابل بودین تا صبح ذکر و دعا میخوندین؟
آرنجم و به بالشت تکیه دادم و سرم و رو دستم گذاشتم:

_اوهوم،اکثرا هم دعای توسل!
و مظلومانه نگاهش کردم که زد زیر خنده و رو لبه ی تخت نشست و همینطور که به بچه شیر میداد جواب داد:

_وای خاک تو سرم انقدر چشم و گوش بسته ای که اصلا موندم میدونی ازدواج چیه یا نه!
با چشمای ریز شده به یه نقطه نامعلوم زل زدم و گفتم:

_اوم،ازدواج یعنی یه دختر و یه پسر باهم یه خونه میگیرن و کنار هم غذا میخورن مسافرت میرن سینما میرن و…
پرید وسط حرفم:

_و لک لک ها هم براشون بچه میارن
چشمام و به نشونه تایید حرفش باز و بسته کردم:

_به تعداد دلخواه!
نیشگونی از بازوم گرفت:
_اینارو به یکی بگو که گردن کبودت و هزار بار ندیده باشه آبجی کوچیکه!
و لبخند خبیثانه ای زد که نشستم تو جام و جواب دادم:

_اونارو که سرم از بالشت افتاده بود اونطور شده بود،تو که میدونی من چقدر بد میخوابم!
و همینطور که میخواستم بهش حرفم رو عملا ثابت کنم، دوباره دراز کشیدم:

_ببین الان من سرم و میذارم رو این بالشته و میخوابم ولی چند دقیقه بعد سرم میفته!
و چشمام و بستم.
صدای قهقهه آوا فضای اتاق و پر کرده بود و حتی نمیتونست حرفی بزنه که در اتاق باز شد و صدای رامین باعث شد تا چشمام و باز کنم:

_پاشو آوا،ننه سروناز اومده خونه مامان اینا و در به در دنبال منه!
با شنیدن این حرفا سرم و بلند کردم و نگاهم و بین آوا و رامین چرخوندم:

_همون مامان بزرگت که اصرار داشت من زنت شم؟
رامین خندید:
_خودشه!
با خنده سری تکون دادم که رامین ادامه داد:

_یلدا توام پاشو حاضر شو،میترسم برم اونجا تورو ازم بخواد!
آوا با چشمای گرد شده نگاهش کرد:

_چشمم روشن!خیانت در ملا عام!
رامین شونه ای بالا انداخت:
_مامان سرو نازِ دیگه هوش و حواس درست حسابی که نداره!
آوا چپ چپ نگاهم کرد:
_از شانس گند منم باید فکر کنه این عتیقه خانم زن توعه!

و طلبکارانه نگاهش و روم نگهداشت که ابرویی بالا انداختم:
_به من چه!ننه بزرگ خودتونه،من چی کارم!
و همگی پوکیدیم از خنده که آوا بلند شد و همزمان با بیرون رفتن رامین ،گفت:

_پاشو یه آبی به دست و روت بزن بریم اونجا یه کم روح و روانمون شاد و تازه شه!
از رو تخت بلند شدم:
_ای مردم آزار…

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.