خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت 29

رمان استاد خاص من پارت 29

Rate this post

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:19

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

شومینه رو که روشن کرد لباسام و عوض کردم و چرخی تو خونه نسبتا جمع و جوری که دوبلکس نبود و سه تا اتاق خواب و آشپزخونش،همه تو یه طبقه بودن زدم و بعد برگشتم کنار عماد و رو نزدیک ترین مبل به شومینه نشستم.

هوای خونه دقیقا همونی بود که میخواستم،
گرم و خواب آور!
خودم و رو مبل به طور کامل ولو کردم و چشمام و بستم که تو همین لحظه صدای عماد و شنیدم:

_داری میخوابی؟
بدون باز کردن چشمام جواب دادم:
_خستم حتی شامم نمیخوام

منتظر جوابش بودم که یهو سنگینیش و رو پاهام حس کردم و مثل جن زده ها نشستم:
_پاشو پام شکست!

بی عار و بیخیال نشسته بود رو پاهام،
به قدری هم سنگین بود که نمیتونستم پاهام و تکون بدم تا بلند بشه و کتک کاری های با دستم هم بی تاثیر بود:

_عماد!
بالاخره آقا زبون باز کرد:
_د نکن!خب خستم!
با کلافگی نفسم و فوت کردم تو صورتش:

_این همه جا،برو یه جا دیگه خستگیت و در کن!
نوچی گفت و ادامه داد:
_اینجا گرمه،نرمه!

خسته تر از اونی بودم که بخوام بیشتر از این باهاش کل کل کنم،
خمیازه کشون جواب دادم:

_خب پاشو من برم اونور
شونه ای بالا انداخت و بدون اینکه بلند شه گفت:
_خب وقتی تو بری که دیگه اونقدری نرم و گرم نیست!

چپ چپ نگاهش کردم:
_منظورت چیه؟
تو کسری از ثانیه رنگ نگاهش عوض شد و در حالی که تغییر جهت میداد دوتا دستش و گذاشت دو طرف سرم و مثل دوتا خط موازی شدیم!

با خیره شدنش به لبهام رفته رفته چشم هاش خمار و خمار تر شد و یهو سرش و آورد پایین و بوسه ای به لبهام زد که یه دستم و رو سینش گذاشتم و گفتم:

_عماد،خوابم میاد!
بوسه دوم و به نحو استادانه و طوری که احساسم و قلقلک بده به لاله گوشم زد:
_ دو سه ساعت دیر تر بخواب…

مثل ژله،کف خونه و رو قسمتی که فرش بود وا رفته بودم و این وسط عماد همش پتو رو میکشید سمت خودش که تموم زورم و ریختم تو دستام و پتو رو محکم کشیدم:

_سردمه میفهمی؟
بازم هرجور شده میخواست خودش و زیر پتو جا بده:
_خب منم سردمه!

غر زدم:
_من بخاطر تو خوابم و به تاخیر انداختم توهم سرما رو تحمل کن!
خندید:
_نه که بهت بد گذشت و اصلا دوست نداشتی!

اداش و در آوردم:
_به هر حال من میتونستم بین اون و خواب،خواب رو انتخاب کنم اما بخاطر تو انتخابش نکردم!
نشست کنارم:

_اینطوری نمیشه،پاشو!
پتو رو کشیدم رو سرم و جواب دادم:
_پاشم که پتو رو تصاحب کنی؟!

پتو رو از روم کنار زد:
_پاشو لباس بپوش!
شونه هام و تکون دادم:
_این چیه پس؟

با دست اشاره ای به لباس خواب حریر سفید رنگم کرد:
_این واقعا مناسبه؟

نشستم کنارش:
_باز کارت راه افتاد من و لباسام شدیم نامناسب؟
با این حرفم قهقهه زد:

_عزیزم یادت رفته هم تورو خودم انتخاب کردم
دستش و رو بند لباسم کشید و ادامه داد:
_هم این لباسو!

ابرویی بالا انداختم:
_پس لباس میپوشم!
و پاشدم سر پا و راه افتادم سمت اتاق که صداش و پشت سرم شنیدم:

_یلدا حالا که دارم خوب نگاهت میکنم میبینم بااین لباسه خیلی محشری و میتونی عوضش نکنی!
رسیدم دم در اتاق،
نیمرخ صورتم و چرخوندم سمتش:

_من گونیم به تن کنم محشرم!
و رفتم تو اتاق،
همچنان صداش و میشنیدم:
_با این لباسه محشر تری خب!

چمدونش و باز کردم و یکی از تیشرت هاش و برداشتم و از رو لباس خواب پوشیدم و قبل از اینکه برم بیرون خودم و تو آینه نگاه کردم،
تیشرت هلالی طوسی رنگ عماد بدجوری زیر و روم کرده بود که با یه لبخند از تماشای خودم تو آینه دل کندم و از اتاق زدم بیرون و شروع کردم به آروم آروم و البته لوند راه رفتن به سمت عماد:

_الان چطوره؟
سرتا پام و نگاه کرد و با شیطنت جواب داد:
_البته که تیشرتم خیلی قشنگه!

یه تای ابروم و بالا انداختم:
_فقط تیشرتت؟
نگاهش و به پاهام که لخت بودن دوخت و این بار با خنده گفت:

_نظر قطعیم و وقتی میگم که اون شلوارمم بپوشی!
و دوباره دراز کشید که لگدی بهش زدم:
_بی مزه!

با یه کمی مکث جواب داد:
_والا خب تیشرت پوشیدی بدون شلوار،این منطقیه؟!

پوفی کشیدم:
_یه بار خواستم تست کنم ببینم راست میگن که لباسای پسرونه بیشتر از خود پسرا به دخترا میاد،اونم که اینطوری شد!

آروم خندید:
_بشنو و باور نکن!
با لحن لوسی جواب دادم:
_کوفت!
صدام زد:

_خب حالا قیافت و اونطور نکن،بیا بغلم بخوابیم
رفتم سمتش و رو به پهلو کنارش دراز کشیدم.
چشمام و بستم و شب بخیر آرومی گفتم که دستش و انداخت رو کمرم و پیشونیم و بوسید:

_راست گفتن یلدا،تیشرت من از لباس خواب هم بیشتر بهت میاد!
چشمام و باز نکردم اما لبخندی زدم که ادامه داد:
_شب بخیر!

من صبحم رو با شنيدن صداي زنگ موبايلم شروع كردم اما وقتي چشم باز كردم،
كنارم خبري از عماد نبود!

به زور چشمام و باز نگهداشتم و گوشي رو از زير بالشتم برداشتم و با ديدن شماره شيما جواب دادم:
_سلام خروس بي محل!

صداي پر انرژيش تو گوشي پخش شد:
_سلام،پس بازم بد موقع زنگ زدم؟!
زير لب اوهومي گفتم و ادامه دادم:
_مطابق هميشه!حالا جونم كاري داشتي؟

بلافاصله جواب داد:
_ مياي دانشگاه؟
خميازه اي كشيدم و نشستم تو جام:
_آره فردا ميام كه با رياحي ام كلاس داريم!

خنديد:
_پس،فردا ميبينمت!
و همزمان با خداحافظيم با شيما،در خونه باز شد و عماد وارد شد!

متعجب نگاهش كردم:
_كجا بودي؟
به نون تو دستش اشاره كرد:
_رفتم اين پيتزاهارو واسه صبحونه خريدم!

و آروم خنديد و راه افتاد سمت آشپزخونه كه بلند شدم و همينطور كه ميرفتم سمت دستشويي تا آبي به دست و صورتم بزنم گفتم:

_ديشب بعد از اينكه من خوابم برد رفتي تو ظرف شكر خوابيدي؟
صداش از تو آشپزخونه ميومد:
_نه عسل!
بعد از تموم شدن كارم از دستشويي زدم بيرون و رفتم تو آشپزخونه،
با ذوق و سليقه داشت ميز صبحونه رو ميچيد كه نشستم رو صندليِ ميز غذاخوري ٤نفره تو آشپزخونه و گفتم:

_خب عسل خانم واسه صبحونه چي آماده كردن؟
داشت نيمرو درست ميكرد كه سرش و چرخوند سمتم:
_روز اولي ميخوام بهت خوش بگذره وگرنه از فردا معلوم ميشه عسل خانم كيه!

آرنجم و به ميز تكيه دادم و دستم تكيه گاه صورتم شد:
_به هرحال من تو خانم بودن شما شكي ندارم!
زير تابه نيمرو هارو خاموش كرد و همزمان با اينكه ميومد سر ميز نفس عميقي كشيد:

_وايسا من نيمروم و بخورم ظرفش خالي شه بعد برو واسه خودت نيمرو درست كن!
و روبه روم نشست!

آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم كه شروع كرد به خوردن نيمروش!
قيافم و مظلوم كردم و گفتم:
_منم گشنمه!

همزمان با لقمه گرفتنش جواب داد:
_گفتم كه صبر كن تا ظرفش خالي شه!
روده بزرگه داشت روده كوچيكه رو ميخورد كه سريع جواب دادم:

_ديشبم شام نخوردم!
و مظلوم تر از قبل زل زدم بهش كه نگاه گذرايي بهم انداخت و بعد دستش و دراز كرد سمتم:
_ببوس و معذرت خواهي كن!

با شنيدن اين حرفش تا چند ثانيه مثل بز خيره به دستش موندم و يهو دهنم و باز كردم و گاز محكمي از دستش گرفتم كه داد و هوارش رفت بالا:

_ولم كن يلدا،باز اون روي سگيت بالا اومد؟
و به سختي دستش و كشيد عقب كه دهنم و مثل خون آشاما پاك كردم و گفتم:
_حالا ميذاري صبحونم و بخورم يا نه؟

نگاهش و بين من و دستش كه دندونام بدجوري روش جا خوش كرده بودن چرخوند و بعد تابه نيمرو رو سر داد سمتم:
_بيا همش واسه تو!

لبخند خبيثانه اي زدم و شروع كردم به صبحونه خوردن كه صداش و شنيدم،
تو خودش غر ميزد:
_وايميسم تو كه كوفت كردي واسه خودم درست ميكنم!

دماغم و كشيدم بالا و زير چشمي نگاهش كردم:
_چيزي گفتي عزيزم؟
هراسان از رو صندلي بلند شد:
_آره ميگم برات چاي هم بريزم بعد نيمرو بخوري!

چشمكي زدم:
_كمرنگ باشه ها…

امروز به سرعت برق و باد گذشت و فردا از راه رسید.
نرسیده به حراست یه کمی مقنعم و کشیدم جلو و بعد به قدمام ادامه دادم که یه نفر بی هوا از پشت کوبید بهم!

واسه با فحش شستنش آماده شده بودم که صداش و شنیدم:
_سلام عروس خانم

شیما بود!
و این بار فهمیدم خریتای پونه پیش این دختر هیچه!
واقعا که خیلی خر بود!
با قیافه تو هم رفتم نگاهش کردم و همینطور که شونه هام و ماساژ میدادم گفتم:

_سلام و کوفت،عروس بدبخت قطع نخاع شد
دستش و گرفت جلو دهنش و خندید:

_قطع نخاع!خدا نکشتت!
از درک و فهمش که ناامید شدم نگاهی به ساعت انداختم،
یکی دو دقیقه بیشتر به شروع کلاس استاد ریاحی نمونده بود که به سرعت قدم برداشتم:

_بدو الان کلاس ریاحی شروع میشه
پشت سرم راه افتاد تا بالاخره رسیدیم به کلاس.
درست همزمان با رسیدن من و شیما استاد ریاحی هم به کلاس رسید که جلوی در کلاس ایستادیم و هر دومون به استاد سلام کردیم و اون اما در جواب گفت:

_سلام خانما
و روبه من ادامه داد:
_ازدواجتون با استاد جاوید رو تبریک میگم خانم معین

سرخ شدن لپام و حس کردم که جواب دادم:
_ممنونم
سریع نگاهش رو از رو من برداشت و این بار خیره به شیما با لحن مهربونی گفت:

_لطفا شما بفرمایید داخل کلاس من یه عرض کوچیکی خدمت خانم معین دارم
شیما با لب و لوچه آویزون نگاهش و بین من و استاد ریاحی چرخوند و نهایتا رفت تو کلاس!

با شنیدن صدای ریاحی به خودم اومدم:
_خب خانم معین راستش گفتم بمونید که…
با نفس عمیقی حرفش و نصفه و نیمه ول کرد که متعجب گفتم:
_که؟

کیفش و تو دستاش جابه جا کرد و خیره به هرجایی غیر از من جواب داد:
_میخواستم ازتون خواستگاری کنم….
با شنیدن این حرفش گیج شدم و ناباورانه نگاهش کردم که لبخندی زد و ادامه داد…

ادامه حرفش و كه گفت تازه فهميدم جريان چيه!
باورم نميشد كه گفت:
_راستش من از شيما خانم،دوست شما خيلي خوشم اومده و فكر ميكنم ايشونم از بنده بدشون نياد!

ناباورانه نگاهش كردم و لب زدم:
_استاد رياحي…شما؟با شيما؟
لبخند كوتاهي زد و سرش و به نشونه تاييد تكون داد:

_راستش من از روز اولي كه ديدمش احساس كردم اين خانم همون خانم رويايي خودمه!
خندم گرفت:
_استاد شما با اين مشخصات…
و اشاره اي به لباس طلبگيش كردم و ادامه دادم:
_و شيما بااون مشخصات!

و دماغم و سر بالا كردم و به لبام پف دادم كه خنده اش گرفت:
_قسمته خانم!قسمت
شونه اي بالا انداختم و همچنان ناباورانه نگاهش كردم كه قبل از باز كردن در كلاس گفت:

_اين مسئله واسه من خيلي مهمه به همين خاطرم سعي كردم به شما يه كمي نزديك بشم تا بتونم از دوستتون خواستگاري كنم،ديگه باقي كارا با شما!

و در كلاس و باز كرد كه ‘چشم’ي گفتم و پشت سرش رفتم تو كلاس.

به محض ورود به كلاس بدو رفتم سمت شيما و كنارش نشستم كه آروم تو گوشم گفت:
_خبريه؟

تو گوشش جواب دادم:
_موضوع امر خيره!
چشماش گرد شد:
_تو كه چند روز پيش مراسم عقدت بود!

نگاهم و بين استاد رياحي كه از همون بالاي كلاس خيره به ما مونده بود و شيما چرخوندم و با سر بهش اشاره كردم كه’بگم؟’

به آرومي سرش و تكون داد و لباسش و مرتب كرد كه بلند شدم سرپا و گفتم:
_دوستان لطفا يه لحظه…

استاد رياحي حيرون نگاهم كرد و بلند شد سرپا و شروع كرد به الكي سرفه زدن:
_خانم معين لطفا الان…

ابرويي بالا انداختم و دستم و به نشونه اينكه بذاره ادامه حرفم و بگم بالا آوردم و با لحن آرومي ادامه دادم:
_چند روز پيش مراسم عقد من و نامزدم بود اگه استاد اجازه بدن ميخوام اين شيريني و باز كنم!

و به جعبه شيريني روي صندليم اشاره كردم كه همه با سر خوشي و تبريك گويان نگاهم كردن و اين وسط فقط استاد بود كه با اين كار من نفس عميقي كشيد و نشست رو صندليش!

جعبه شيريني و باز كردم و راه افتادم تو كلاس كه شيما نفس عميقي كشيد:
_من كه نميفهمم اينجا چه خبره!

تو دلم به اين حرفش خنديدم.
مطمئن بودم اگه ميفهميد استادي كه انقدر براش بال بال ميزد ازش خواستگاري كرده از ذوق همين وسط از حال ميرفت!

شيريني و بين بچه ها گرفتم و بالاخره به استاد رسيدم كه با صداي آرومي گفت:
_خانم معين شما كه من و دق دادي!
سريع جواب دادم:

_خواستم به يه نحوي جواب غافلگيريتون و بدم!
يه دونه شيريني برداشت و گفت:
_حالا كه مساوي شديم من خيالم راحت باشه؟
سرم و به نشونه ‘آره’ به بالا و پايين تكون دادم:
_تو مسير برگشت به خونه بهش ميگم…

کلاسای امروز تموم شد.
تو مسیر برگشت به خونه شیمارو در جریان خواستگاری ریاحی گذاشتم.
همونطور که انتظار داشتم بال درآورد و ازم خواست استاد و دعوت کنم خونه واسه آشنایی بیشتر!

هرچی گفتم شیما،عزیزم،یه کم ناز و ادا یه کم طاقچه بالا به خرجش نرفت که نرفت و حالا باید تدارک شام میدیدم واسه مهمونایی که مال هم شدنشون یه طورایی باورش سخت بود!

با دستای پر از خریدم،در و به سختی باز کردم و رفتم تو:
_مرد خونه کجایی؟!
عماد در حالی که حوله حموم به تنش بود و با کلاهش مشغول خشک کردن موهاش بود از تو اتاق بیرون اومد و متعجب نگاهم کرد:

_با این خریدا انگاری مرد خونه تویی!
خندیدم و دوتا از پلاستیکای میوه رو دادم دستش:

_کمک کن که شب مهمون داریم!
ابرویی بالا انداخت و جلوتر از من راه افتاد سمت آشپزخونه:

_مامان اینات دارن میان؟
نوچی گفتم که ادامه داد:
_مامان اینام؟
با خنده جواب دادم:

_اوناهم نه!استاد ریاحی میخواد بیاد اینجا!
به محض گفتن این حرف پلاستیکای میوه رو رو زمین گذاشت و برگشت سمتم:

_ریاحی میخواد بیاد اینجا چیکار؟
باقی وسایلارو گذاشتم رو زمین و در حالی که شونه هام و از شدت خستگی میمالیدم جواب دادم:

_من دعوتش کردم!
و بعد از آشپزخونه زدم بیرون و مسیر اتاق و در پیش گرفتم.
صداش و پشت سرم میشنیدم:
_به چه مناسبت؟

خندیدم:
_میدونم باورش برات سخته اما ریاحی از شیما خواستگاری کرده امشبم محض آشنایی بیشتر دعوتن اینجا!
تو چهار چوب در وایساد:
_چی میگی؟

شروع کردم به درآوردن لباسام و گفتم:
_به جون عماد دارم راست میگم!
با خنده سری تکون داد:
_مگه میشه!

با تاپ و شلوارک جلوی آینه تو اتاق وایسادم و در حالی که موهام و دم اسبی میبستم شونه ای بالا انداختم:
_حالا که شده!

اومد تو اتاق و حولش و درآورد،
با لخت دیدنش از تو آینه چشم ازش گرفتم و زدم زیر خنده که بهم نزدیک شد:

_مگه نگاهت به غریبه افتاده که سرت و میندازی پایین؟
دماغم و کشیدم بالا و برگشتم به سمتش:
_نه آقا،ففط برو لباسات و بپوش
دست به سینه جلوم وایساد.
حتی فکرشم نمیکردم این صحنه انقد باحال و خنده دار باشه که زدم تخت سینش:

_برو عماد!
ابرویی بالا انداخت و تو یه حرکت من و کشوند سمت خودش:
_به نظرم الان بهتره تو لباسات و در بیاری!

با ناز و ادا چشم و ابرویی واسش اومدم:
_کار داریم،شب مهمون داریم!
سرش و به نشونه تایید تکون داد:

_نگران نباش خودم کمکت میکنم!
یه قدم رفتم عقب:
_خونه ام نامرتبه!
دوباره سرش و تکون داد:
_باهم جمع و جورش میکنیم

قیافه متفکرانه ای به خودم گرفتم:
_ظرفام از صبح مونده!
و یهو پوکیدم از خنده که نفسش و عمیق بیرون فرستاد و این بار طوری جلو روم وایساد که کاملا روم تصاحب داشت و شروع کرد به درآوردن تیشرتم:
_تعارف نکنیا اگه کار دیگه ای هم هست بگو
لب زدم:
_نه دیگه!
و خمار نگاهش کردم که انگار بی طاقت شد و دستم و گرفت و آروم انداختم روی تخت و بعد هم خودش اومد و کنارم دراز کشید.
دستم و رو ته ریشش کشیدم و اولین بوسه رو به لبهاش زدم.

انگار همین بوسه واسه دگرگون کردن احوالش کافی بود که سفیدی چشمای روشنش روبه قرمزی رفت و من و کشوند رو خودش…

انگار از زیر آوار کشیده بودنم بیرون که انقدر خسته و بی جون شده بودم!
شونه ای به موهام کشیدم و با کش مو بستمشون و از اتاق زدم بیرون.

صدای عماد و از تو دستشویی که درش هم باز بود و جلو روشویی داشت آبی به دست و صورتش میزد شنیدم:
_حالا میخوای شام چی درست کنی واسه این عروس و داماد؟
سرم و به دو طرف خم کردم تا به نحوی قلنجام بشکنه و وارد آشپزخونه شدم:

_نمیدونم.به نظرت این رستوران سر خیابون جوجش خوشمزه تره یا…
با ظاهر شدنش تو آشپزخونه و پریدنش وسط حرفم،جمله ام نصفه نیمه موند:

_بازم غذای بیرون؟
شونه ای بالا انداختم:
_آشپزی بلد نیستم !
لب و لوچش آویزون شد و دست به سینه نگاهم کرد:

_بالاخره از یه جا باید شروع کنی،تا آخر عمر که نمیتونیم غذای بیرون و بخوریم!
چشمام و تو کاسه چرخوندم:

_فکر نکنم امشب وقتش باشه!
لبخندی زد:
_همین امشب وقتشه،مارو که آدم حساب نمیکنی شاید از شوق اومدن استاد و دوستت بالاخره تونستی یه کاری کنی!

زدم زیر خنده:
_اینم حرفیه!
از پشت سر ضربه ای به برجستگی پایین تنم زد و رفت سمت یخچال:
_رو که رو نیست،سنگ پای قزوینه!

به خنده هام ادامه دادم و کنادش وایسادم،
از تو یخچال مرغ و فلفل دلمه و نخود سبز بیرون آورد و همینطور که میذاشتشون رو کابینت گفت:
_میخوایم مرغ درست کنیم،بالاخره یه چیزایی بلدی دیگه؟

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_فقط میدونم خیلی خوشمزست!
و دستام و با خوشحالی به هم زدم که نفس عمیقی کشید و هولم داد تا برم کنار و بتونه رد شه:
_این دفعه رو من درست میکنم و تو نگاه میکنی و دفعه بعد بالعکس!
گوشی به دست نشستم رو صندلی و بدون اینکه نگاهش کنم مشغول گشت زدن تو اینستاگرام شدم:
_خیالت راحت!
ولی طولی نکشید که یهویی گوشی رو از تو دستم کشید و با یه اخم ساختگی زل زد بهم:
_اینطوری بخوای یاد بگیری شب مهمونات میفهمن که شام و شوهر عزیزت پخته ها!
چپ چپ نگاهش کردم:
_خب حالا!
و از رو صندلی بلند شدم:
_اصلا بذار منم مرحله به مرحله کمکت کنم ببینم چیکار میخوای بکنی…

با کمک عماد دیگه خیالمم از بابت غذا راحت شده بود و داشتم به خودم میرسیدم.

تونیک فیروزه ای رنگم و با شال کرم فیروزه ای و شلوار کرم و صندل مشکیم ست کردم و تو آینه خودم و مرتب کردم.

همه چیز برای رسیدن مهمونا مهیا بود که یه دفعه زنگ خونه زده شد.
خیره به عماد که نشسته بود رو لبه تخت گفتم:

_پاشو برو در و باز کن
انگار تازه به خودش اومد که بالاخره بلند شد و رفت و چند دقیقه بعد مهمونا که انگار همزمان هم رسیده بودن وارد خونه شدن!

با ورود استاد ریاحی و شیما به خونه با خنده نگاهشون کردم و بعد از یه خوش و بش صمیمانه گفتم:
_خب کی بیایم عروسی؟

هر دوشون لپاشون از خجالت سرخ شد و زیر زیری همدیگه رو نگاه کردن که عماد گفت:
_چه با حیا !

و همگی به خنده افتادیم.
یه سینی چای آوردم و کنار شیما نشستم:
_شما باهم حرفاتونو زدید؟

استاد ریاحی دستی تو ریشاش کشید و گفت:
_راستش و بخواید باهم اومدیم تا اینجا و یه کمی هم صحبت کردیم

عماد چپ چپ نگاهش کرد:
_خب دیگه چی؟
گوشه لبم و به نشونه اینکه بیشتر از این سربه سرشون نذاره گاز گرفتم و گفتم:

_عزیزم دیگه شما انقدر کنجکاوی نکن بذار چایشون رو بخورن!
و یه لبخند الکی زدم که متقابلا لبخندی تحویلم داد و از جایی که بوی غذا داشت هوش از سرمون میبرد و وقت شام خوردن هم رسیده بود بلند شد:

_خیلی خب پس من و یلدا جان میریم میز شام و میچینیم شماهم یه چای دو نفره بخورید و یه کمی باهم خلوت کنید!

بلند شدم و پشت سرش راه افتادم به سمت آشپزخونه:
_چای هاتون سرد نشه!
و همراه عماد رفتم تو آشپزخونه…

2ماه گذشت.
شب و روزای زمستون به پایان رسیدن و حالا یک روز مونده به عید و البته مراسم عقد شیما و ریاحی!

هفته قبل بعد از چند روز تهران بودن برگشته بودیم اینجا و حالا دوباره فردا راهی بودیم هم واسه دیدن خانواده ها تو سال جدید و هم واسه رسیدن به مراسم عقد.

ساعت 11بود که تلویزیون و خاموش کردم و لیوان چای به دست رفتم تو اتاق و خطاب به عمادی که رو تخت نشسته بود و با لپ تاپش مشغول بود گفتم:

_بخوابیم صبح باید راه بیفتیما
لپ تاپ و بست و سرش و کج کرد:
_یلدا من گشنمه!
نفس عمیقی کشیدم و نرسیده به تخت دور زدم به سمت بیرون:

_پاشو بیا اون ماکارونی رو برات گرم کنم بخوری
به ثانیه نکشید که کنارم ظاهر شد و بعد هم رفتیم تو آشپزخونه.

لیوان چای رو روی میز گذاشتم و ماکارونی رو از تو یخچال بیرون آوردم:

_چقدر تو میخوری عماد!
با خنده جواب داد:
_از وقتی تو رو گرفتم به این حال دچار شدم

و قبل از اینکه جوابی بدم ادامه داد:
_حالا جامون عوض شده تو کمتر میخوری!
و خنده هاش ادامه پیدا کرد!

قابلمه رو شعله روشن شده اجاق گاز گذاشتم و همزمان با برداشتن در قابلمه خواستم جواب عماد و بدم اما همینکه بوی ماکارونی بهم خورد بی اختیار حالت تهوع عجیبی گرفتم و فقط تونستم دستم و بگیرم جلو دهنم و بدو بدو راهی دستشویی بشم!

تو روشویی نفس نفس میزدم که عماد در و باز کرد و پریشون حال پرسید:
_چت شده تو خوبی؟
سرم و به نشونه آره تکون دادم:
_فکر کنم سرما خوردم

یه مشت آب پاشیدم تو صورتم و اومدم بیرون که دستش و گذاشت رو پیشونیم:
_یه کمی هم داغی انگار،برو آماده شو بریم بیمارستان

با حوله صورتم و خشک کردم:
_نه خوبم فقط یه لحظه حالم بد شد
نگران تر از قبل پرسید:
_مطمئنی؟

نمیدونم چرا اما ته دلم کلی ذوق کردم واسه اینطور دیدنش،
واسه اینکه دوستداشتن و به زبون نیاورده بود اما من تو نگاهش و تو حرف زدنش میخوندم و میدیدم یه عالمه عشق و دوست داشتن رو!
با لبخند سرم و کج کردم و زل زدم بهش:

_بله قربان!
چند باری دماغش و بالا کشید و یهو دویید تو آشپزخونه:
_سوخت!ماکارونی از گرم شدن گذشت و سوخت…
راست هم میگفت بوی سوختن ماکارونی فضای خونه رو پر کرده بود!
بی عار و بیخیال رفتم تو آشپزخونه:

_تا تخم مرغ هست ناراحتی نداره که!
پوفی کشید و قابلمه ماکارونی سوخته رو کنار گذاشت:
_اینو نگی چی بگی خانم دست و پا چلفتی!

صبح زود راهی تهران شدیم و حالا عصر شده بود و فقط چند دقیقه مونده بود تا لحظه سال تحویل.

عماد من و رسوند خونه خودمون و واسه سال تحویل رفت پیش خانوادش و قرار بود بعد از سال تحویل بیاد دنبالم.

با اینکه حالم خیلی روبه راه نبود و از دیشب حالت تهوع بدجوری گریبانم و گرفته بود،سانیا رو که حالا 3_4ماهش بود و با چشمهای رنگی روشنش و البته چال گونش قشنگ تر از حد تصور شده بود و گرفته بودم بغلم و به انتظار تحویل سال رو یکی از مبلا نشسته بودم.

آوا شیشه شیر به دست اومد سمتمون و سانیارو ازم گرفت:
_بیا شیر بخور نبات من

از دیدن آوا و سانیا تو همچین قاب زیبای مادر دختری دلم بدجوری ضعف رفت و با لبخند نگاهشون کردم که بابا صدای تلویزیون و باز کرد:
_فقط 1دقیقه مونده!

و شروع کرد به خوندن دعای تحویل سال…


یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ


دعارو خوند و همزمان سال هم نو شد!
بهار رسید،
از همین حالا آغاز شد بهار زندگی هامون و چه حال بی نهایت خوبی بود دیدن لبخند قشنگ اعضای خانواده از شوق رسیدن این فصل!

مشغول بگو بخند و تبریک سال نو به همدیگه بودیم که مامان گفت:
_یلدا زنگ بزن به عماد و خانوادش تبریک بگو

چشمی گفتم و راه افتادم سمت اتاق که دوباره صدای مامان و شنیدم:
_عزیزم یه نگاهیم به غذامون بنداز
بی هیچ حرفی رفتم تو آشپزخونه اما همینکه بوی ماهی به مشامم رسید دوباره به حال دیشب دچار شدم و سریع از آشپزخونه زدم بیرون.

این بار بابا گفت:
_به عماد زنگ زدی گوشی و به ماهم بده باهاش حرف بزنیم.
با حال بدم رفتم تو اتاق و نشستم رو لبه ی تختم و چندتا نفس عمیق کشیدم تا حالم جا بیاد،
نمیدونستم به سبب خوردن کدوم غذای ناجوری اینطوری به این حال افتاده بودم،یا شاید هم سرما خورده بودم!
اما هرچی که بود خیلی داشت اذیتم میکرد و این حال واسه منی که عاشق تموم غذاهای دنیا بودم عجیب دردناک بود!

یه کمی حالم بهتر شد که بلند شدم و گوشیم و از رو میز آرایش برداشتم و شماره عماد و گرفتم،
بعد از چند تا بوق صدای گرمش تو گوشی پیچید:

_سلام عزیزم،با اینکه بهار من تویی اما بهارت مبارک،عیدت مبارک،صد سال به این سالها…
قبل از اینکه بخواد چیز دیگه ای هم بگه با خنده جواب دادم:

_سلام،هر روزتان نوروز،نوروزتان پیروز!
صدای خنده هاش بالا گرفت:
_کاش الان اینجا بودی،جات خالیه!
با نفس عمیقی گفتم:

_پاشو بیا دنبالم،حالم خوب نیست تو باشی شاید خوب شم
صدای خنده هاش ساکت شد و نگرون جواب داد:
_چیشده؟نکنه بازم مثل دیشب؟

با یه کمی مکث جواب دادم:
_فکر کنم بدجوری مسموم شدم
_یه چند دقیقه دیگه راه میفتم میام میریم بیمارستان،اینطوری نمیشه!

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.