خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت 27

رمان استاد خاص من پارت 27

Rate this post

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:19

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

از شدت خنده عقب عقب رفت و نشست رو تخت:
_خب چي بايد ميگفتم؟
بدون اينكه بخندم چپ چپ نگاهش كردم:

_هيچي،فقط اگه ميخواستي نسلت بقا پيدا كنه چرا اين همه پاي من موندي؟اوني كه زياده دختر!
خنده هاش و جمع و جور كرد:

_واقعا نميدوني؟
ابرويي بالا انداختم:
_نه!
از رو تخت بلند شد و همينطور كه ميومد سمتم گفت:

_خب برام مهمه كه نسل خوشگل و پرفكتي ازم به جا بمونه!
و با يه نگاه خاص به من ادامه داد:

_كه اينم فقط در صورتي امكان پذيره كه يه باباي خفن با يه مامان خوشگل وجود داشته باشه!
روبه روم وايساد كه با خنده گفتم:

_الان گولم زدي؟
پوزخندي زد:
_اعتماد به نفس نداريا!
لب و لوچم آويزون شد:

_خنگول اون قسمتي كه گفتي بابايِ خفن و ميگم!تو داري من و گول ميزني كه خفني تا زنت شم!

و زدم زير خنده كه عماد يه نفس عميق كشيد و تا خواست جوابي بده صداي مامانش از بيرون اومد:

_عماد،يلدا جون يه كمي هم حرف بذاريد واسه روزهاي آينده!
و صداي خنده هاي خانواده ها به گوشمون رسيد كه بشكني زدم و چرخيدم روبه آينه تا خودم و مرتب كنم:

_كي گفته مادر شوهر بده؟ديدي من و از شر توعه خولي خلاص كرد!
شاد و شنگول به خودم رسيدم و صدام و صاف كردم:
_خب بريم بيرون؟
لباش مثل يه خط صاف شده بود اما با اين حال تو آينه نگاهي به خودش انداخت و جواب داد:

_باشه امشب نذاشتي يه خاطره بسازم ولي جبران ميكنم،فقط يه كم مونده تا زنم شي!
و با چشماش واسم خط و نشون كشيد كه راه افتادم سمت در اتاق و قبل از باز كردنش گفتم:

_واي ترسيدم!
و با خنده در و باز كردم:
_تشريف بيار هولناك من…

از اتاق زديم بيرون اما قبل از نشستن سرجاهامون آوا سرش و جلو آورد و با نگاهي به من و عماد گفت:

_چه عجب،از اين ورا!
و همه رو به خنده انداخت كه با چشماي ريز شده نگاهش كردم و تو دلم هزار تا نقشه واسه اينكه بعد از مهموني حالش و بگيرم كشيدم!

بين خنده خانواده ها،نشستيم كه اين بار آقا بهزاد رو به من و عماد گفت:
_مباركه؟
با يه لبخند مليح سرم و انداختم پايين كه بابا سهراب گفت:
_مباركه!

نفس عميقي كشيدم،
انگار بار سنگيني از رو دوشم برداشته شده بود،
انگار باورم نميشد كه بعد از اين همه ماجرا داشتم به عماد ميرسيدم و همه چي برام يه رويا بود!

غرق در همين افكار به يه نقطه خيره شده بودم كه آوا جلوم سبز شد:
_پاشو يلدا جون،بريم بساط شام و آماده كنيم!

از اينكه اينطور مهربون داشت حرف ميزد خندم گرفته بود اما به روي خودم نياوردم و بلند شدم كه صداي ارغوان و شنيديم:
_منم بيام كمك؟

قبل از اينكه ما جواب بديم مامان آذر جواب داد:
_نه عزيزم شما مهموني،آوا و يلدا خودشون به همه كارا ميرسن
و با خوشرويي اشاره كرد من و آوا بريم پي كارمون!

وارد آشپزخونه كه شديم نيشگون محكمي از بازوي آوا گرفتم و گفتم:
_تو شب خواستگاري منم كرم ريختنات تمومي نداره نه؟
محكم زد رو دستم و در حالي كه براي تسكين درد بازوش دستش و روش نگهداشته بود جواب داد:

_به تو چه!
نفسم و فوت كردم تو صورتش:
_بذار اينا برن،نشونت ميدم!
و رفتم سمت قابلمه هاي غذا و همينطور كه زل زده بودم به قرمه سبزي اي كه دل ميبرد و مرغ شكم پري كه هوش و هواس و ازم ميگرفت ادامه دادم:

_حالا بيا سريع ميز شام و بچينم كه من بي قرارم!
ظرفارو ميشمرد كه جواب داد:
_باز گشنه خانم بوي غذا بهش خورد همه چي و يادش رفت!
و هر دوتامون خنديديم و كم كم ميز غذا خوري بزرگي كه جلوي آشپزخونه بود و چيديم و بعد هم،همه واسه خوردن شامِ لذيذِ مامان اومدن سرِ ميز…

انگار يادم رفته بود خير سرم عروس اين مجلسم كه دوباره فيل خوريام و شروع كرده بودم يعني مثل فيل داشتم ميخوردم بي توجه به همه!

واقعا مگه لذتي ناب تر از غذا خوردن وجود داشت كه حالا بخوام خودم و محروم كنم؟

بي عارو و بيخيال ميخوردم،
يه كم از ژله يه كم از ماست چكيده يه كم از سالاد و چند قاشق پشت سرهم از غذاها و دوباره برنامه رو تكرار ميكردم كه آوا پام و لگد كرد و همين باعث شد تا با لپ پر و چشماي گرد شده نگاهش كنم و اونم آروم بگه:

_بذار اينا كه رفتن خودم واست سفره پهن ميكنم فقط الان آرامشت و حفظ كن
خيلي آروم و اعصاب خورد كن غذام و جوييدم و بعد از قورت دادنش گفتم:
_قول ميدي؟
سرش و به نشونه تاييد تكون داد كه اشاره اي به غذاهاي تو ظرفام كردم و گفتم:

_باشه اينا تموم شد ديگه نميخورم!
از كوره در رفت و سريع جواب داد:
_يعني بازم ميخواستي بخوري؟
كه سرم و تند تند تكون دادم و قبل از اينكه بخوام چيزي بگم آقا بهزاد گفت:

_اگه اتفاقي افتاده به ماهم بگو عروس!
يه لبخند ضايع زدم و سرم و چرخوندم سمت آقا بهزاد:
_نه چيزي نشده!
و با همون لبخند سرم و انداختم پايين تا اين بار انسان گونه غذا بخورم كه انگار حالا عمادي كه روبه روم نشسته بود باورش نميشد:

_بهت نمياد اينطوري غذا خوردن!
و ريز ريز خنديد كه با لوندي تموم يه قاشق غذا تو دهنم گذاشتم و بعد هم با انگشت كوچيكم گوشه لبم و پاك كردم و همين كارم باعث شد تا خنده از يادش بره و آب دهنش و قورت بده:
_نوش جان!

آروم جواب دادم:
_همچنين!
و در حالي كه تو دلم بهش ميخنديدم مشغول غذا خوردنم شدم تا وقتي كه ديدم همه شامشون و تموم كردن و منم ناچارا دل از اين ميز كندم و همراه آوا و مامان ميز و جمع كرديم.

تو آشپزخونه داشتم ظرفارو مچيدم تو ماشين ظرفشويي كه صداي پيامك گوشيم باعث شد تا گوشي و از رو كابينت بردارم و پيام عماد و ببينم كه نوشته بود:
‘دو دقيقه اومده بوديم خودت و ببينيم توعم همش چپيدي تو آشپزخونه!’
همينطور كه در ماشين ظرفشويي و ميبستم روبه آوا كه كنارم بود گفتم:

_من برم يه كم به مهمونام برسم بده همش تو آشپزخونه باشم!
و بدون اينكه منتظر جوابش بمونم راه افتادم سمت بيرون كه صداش و شنيدم:
_بده يا ميخواي زير چشمي دوماد و ديد بزني؟

نيمرخ صورتم و سمتش چرخوندم و جواب دادم:
_اونم يكي از دلايلمه!
و به سرعت برق و باد رفتم بيرون….

بالاخره بعد از كلي بگو بخند و صحبت،
حوالي ساعت ١نصفه شب عماد و خانوادش رفتن.

خوشحال از اينكه قرار بود تا آخر هفته بعد عقد كنيم جلو آينه قر ميدادم و لباسام و عوض ميكردم و آوا كه روي تختم نشسته بود و به كوچولوي تازه وارد خانواده شير ميداد گفت:

_يادته ميگفتي شوهر نه؟شوهر بده؟
و خنديد كه از تو آينه نگاهش كردم:
_خب من فكر ميكردم يه چيزي تو مايه هاي رامين قراره بياد،نميدونستم همچين دوماد خفني پشت اين ماجراست كه!

حالا من بودم كه سرخوشانه قهقهه ميزدم و آوا لبخند رو لبش ماسيده بود!
با ديدن حال زارش ادامه دادم:
_البته همينكه رامين اومد گرفتت و با دوتا بچه جاي پات و محكم كردي خودش خيليه ها!

با حرص اداي من و درآورد و گفت:
_من راجع به سليقه تو هيچ نظري ندارم!
همينطور كه ميخنديدم جوابش و دادم:

_منم راجع به سليقه تو!
و چشمكي بهش زدم كه دمپاييش و از پاش درآورد و به قصد زدن تو سر من پرتش كرد كه من جا خالي دادم و دمپايي صاف خورد تو آينه و همزمان در اتاق باز شد و بابا اومد تو:

_اينجا چه خبره؟
آب دهنم و با ترس قورت دادم:
_دخترت اعصاب درست حسابي كه نداره،ميخواست من و بزنه!
و با لب و لوچه آويزون رفتم سمتِ بابا و دست به سينه كنارش وايسادم كه آوا بچه به بغل پاشد سرپا:

_باباجون گول اين روباه مكار و نخوريا،نميدوني چه آتيشي داشت ميسوزوند!من فقط دمپاييم و پرت كردم كه خاموش شه!
خواستم حالش و بگيرم كه گفتم:

_عه؟اونوقت دمپاييِ جنابعالي خواصِ كپسول آتشنشاني داشت و ما بي خبر بوديم؟
و چپ چپ نگاهش كردم كه قدم برداشت به سمتم و تا خواست جوابي بده بابا گفت:

_واي مخم تركيد از دست شما!انگار ٢سالشونه!
و با خنده سري واسمون تكون داد و بعد ادامه داد:
_ميخواستم بگم با عماد حرف بزني راجع به دانشگاهت!

منتظر بابارو نگاه كردم و گفتم:
_خب همش تا ارديبهشت كلاس دارم و بعد تموم ميشه ديگه!
سري به نشونه تاييد تكون داد:

_از الان بهش بگو كه مشكلي نداشته باشه با اين چندماه رفت و آمد بين تهران و بابل!
با يادآوري اينكه عماد حتي انتقاليم گرفته بود و تو دانشگاه باهم بوديم به سختي خودم و نگهداشتم تا نخندم و آروم جواب دادم:

_چشم
بابا كه انگار حرف ديگه اي نداشت با گفتن يه شب بخير از اتاق رفت بيرون و در رو هم بست كه آوا ولو شد رو تخت و هرهر خنديد:
_اي پدر ساده دل من!
تكيه دادم به در و با خنده گفتم:
_مرسي كه لومون ندادي!

دوباره مشغول شير دادن بچه شد:
_مونده تا بفهمي!
نفس عميقي كشيدم از اين حجم پررو بودنش و راه افتادم تو اتاق:
_حالا تا من بفهمم پاشو بيا با بچت پايين بخواب،من بخوابم رو تختم!
با شنيدن اين حرف بنده خدا انگار بي هوش شد كه دراز كشيد رو تخت و با چشماي بسته شروع كرد به خر و پف كردن!

بالا سرش وايسادم و همزمان با شروع به گريه كردن بچه يه دونه كوبيدم رو پيشونيش:
_باشه تو اينجا ميخوابي،فقط بچه رو به كشتن نده…

انقدر غرق خوشي و خوشبختي بودم اين چند روزه كه اصلا نفهميدم زمان چطور گذشت و حالا درست يه روز مونده به مراسم عقد،تو طلافروشي در حال خريدِ حلقه بوديم.

حلقه اي كه عماد انتخاب كرده بود و انداختم و تو دستم نگاهش كردم:
_همين خوبه؟
‘اوهوم’ي گفت و ادامه داد:

_بالاخره يه جا حرف ما بشه!
و همراه فروشنده خنديدن كه چپ چپ نگاهش كردم و حرفي نزدم تا وقتي كه پول حلقه هارو حساب كرديم و از طلافروشي زديم بيرون.

سوار ماشين كه شديم همچنان خيره به حلقه اي كه ساده ساده به رنگ سفيد و بي هيچ نگيني بود،مونده بودم که عماد یهو صدای ضبط و تا آخر باز کرد که با ترس دو متر از جام پریدم و داد زدم:

_چته عقب افتاده،ترسیدم!
خندید و صدای ضبط و کم کرد:
_خب ببخشید عزیزم،اصلا حواسم نبود که بالاخره من و به دست آوردی و داری حلقه ازدواجمون و با لذت نگاه میکنی!

یه لبخند ضایع بهش زدم و جواب دادم:
_دیشب تو شکر خوابیدی؟
ابرویی بالا انداخت:
_به طور ذاتی قند و عسلم!

نفسم و فوت کردم تو صورتش:
_خدا رحم کنه چند وقت دیگه که میریم سر خونه زندگیمون مرض قند نگیرم در جوار تو!
قهقهه زد:
_میدونی قراره هرشب این قند و بخوری؟

چشمام گرد شد و سرم و کج کردم به سمتش:
_چی؟قراره بخورم؟

ریلکس جواب داد:

_اونم هرشب!
چشمام و ریز کردم و صاف نشستم سرجام:
_تو جنبش و نداری من زنت نمیشم!
و اداشو درآوردم:
_هرشب باید بخوریش!

همزمان با قرمز شدن چراغ سر چهارراه ماشین و نگهداشت و از چونم گرفت تا صورتم و بچرخونه سمت خودش:
_یعنی تو دوست نداری بخوری؟
سرم و به اطراف تکون دادم:

_معلومه که نه!کی دوست داره اون چندشه بی ریخت و بخوره که من دوست داشته باشم؟
با تعجب نگاهم کرد و بعد تو آینه ماشین زل زد به خودش:
_اصلا فکرشم نمیکردم نظر تو راجع به لبای من این باشه یلدا!

و با لب و لوچه آویزون چراغ که سبز شد ماشین و به حرکت درآورد که سرم و گذاشتم رو داشبورد و گفتم:

__منظور تو خوردن لبات بود؟
سریع جواب داد:
_آره که فهمیدم چندش و بی ریخته!
جوابی که ندادم ادامه داد:
_حالا عب نداره سرت و بلند کن

با پشیمونی سرم و بلند کردم:
_عماد من منظورم لبات نبود من…
انگشت اشارش و جلو دماغ دهنش گذاشت و گفت:
_هیس،منم منظورم همون بود!
بی اختیار سوراخای دماغم گشاد شد و قیافم حرصی،
عماد که متوجه نگاه خشمگینم شد خندیدن یادش رفت انگار که با صدای آرومی گفت:
_خب دیدم بدت میاد گفتم لب و جایگزین کنم!
همچنان تو سکوت نگاهش میکردم که مظلوم تر ادامه داد:
_کار بدی کردم؟
تکیه دادم به در و گفتم:
_آدمت میکنم،درستت میکنم!
خنده هاش دوباره راه افتاد:
_خوبه خوبه،پررو نشو!

جلو یه چرخ لبو فروشی نگهداشت و گفت:
_اولین لبوی باهم بودنمون و بخوریم؟
ابرویی بالا انداختم:
_نه اولی و نه آخری!از لبو متنفرم
سری به نشونه تاسف واسم تکون داد و خواست ماشین و به حرکت در بیاره اما انگار چیزی یادش اومد که دست نگهداشت و برگشت سمتم:

_تا جایی که من یادمه تو رو زمین هرچی باشه جز ماشین رو هوا هرچی باشه جز هواپیما تو دریا هرچی باشه جز کشتی و میخوری،حالا لبو دوست نداری؟

این و گفت و با خنده سرش و به پشتی صندلی تکیه داد که جواب دادم:
_ببین اگه پشیمون شدی و فکر میکنی نمیتونی شکم من و سیر کنی همین حالا بگو!
سرش و بلند کرد و خیره تو چشمام گفت:

_میتونم و سیرت میکنم!
آدامس تو دهنم و با عشوه تو دهنم چرخوندم که ادامه داد:
_ولی امون از اون روزی که یهو بترکی و یلدای 50کیلویی تبدیل بشه به یلدای 200کیلویی!
و نفس عمیقی کشید که با لبخند از چونش گرفتم:

_نترس 50کیلو میمونم!
شونه ای بالا انداخت:
_الله و اعلم!
سرجام نشستم و گفتم:
_خب حالا برو دوساعته اینجا وایسادی
در ماشین و باز کرد:

_کور خوندی تا لبو نخوری از اینجا نمیریم!
دماغم و تو صورتم جمع کردم:
_گفتم دوست ندارم!

پیاده شد و قبل از اینکه در و ببنده گفت:
_مهم اینه که من دوست دارم!
و چند دقیقه بعد با یه ظرف لبو برگشت تو ماشین:

_بیا بخور تا از دهن نیفتاده!
با لب و لوچه آویزون به لبو ها نگاه میکردم که یدونه برداشت و آورد نزدیک لبام:
_یالا بخور!
دهنم و با بی میلی باز کردم که لبو رو تپوند تو حلقم و گفت:

_باید جون بگیری فردا قراره عقد کنیم فرداشب قراره بریم بابل و این بار با هکیشه فرق داره!
لبو رو فرستادم یه طرف لپم و با دهن پر گفتم:

_فرقش چیه؟
اشاره کرد که لبوم و بجوم و جواب داد:
_قراره همون اتفاقی پیش بیاد که این همه مدت منتظرش بودیم!
به هر سختی بود لبو رو قورت دادم و گفتم:
_اون انتظاره برا شب ازدواجمونه ها،فردا فقط قراره عقد کنیم!
شروع کرد به لبو خوردن:
_مهم همین عقده،وگرنه مراسم که فرمالیتست!
و لبخند خبیثانه ای زد که زدم رو شونش و گفتم:
_ببین من و
نگاهش و که دوخت بهم ادامه دادم:
_تو خواب ببینی!

اصلا نفهميدم ديروز چطور گذشت و حالا بعد از تموم شدن ميكاپ و شنيون جلو آينه تو سالن زيبايي وايساده بودم و خيره به خودم،

تو لباس مدل ماهي كرم رنگ هر دقيقه يه ژستي ميگرفتم كه بالاخره خبر رسيد آقاي دوماد تشريف آوردن و منشي سالن صدام زد:

_خوشگلي خيالت راحت،حالا بيا دوماد پشت در منتظره!
لبخندي تحويلش دادم و همينطور كه شنل و رو شونم مرتب ميكردم راه افتادم سمت در و عماد و ديدم!

عمادي كه تو كت و شلوار مشكي خوش دوخت و پيرهن مشكي و كراوات كرم رنگ جذاب تر از هر وقتي روبه روم ايستاده بود.

با ديدنش ابرويي بالا انداختم و حرفي نزدم كه با دهن باز سر تا پام و نگاه كرد و گفت:
_كوبيدن از نو ساختن!

با اين حرفش انگار تموم انرژيم تحليل رفت كه با لب و لوچه آويزون جواب دادم:
_منظورت اينه كه خيلي خوشگل شدم نه؟
سري به نشونه تاييد تكون داد:

_آره خيلي خوشگل آرايشت كردن!
و لبخند حرص دراري زد كه سرم و به نشونه ‘باشه’ به بالا و پايين تكون دادم و همزمان صداي فيلمبردار كه تو فضاي باز سالن بود رو شنيديم:

_چند تا عكس فوق العاده ازتون گرفتم ،حالا بيايد پايين تو مسير هم چندتا عكس بندازم و بريم.
كلاه شنل و رو موهاي بالا جمع شده و از جلو به طور هنرمندانه فرق بغل شده ام،كشيدم و بعد از عكاسي سوار ماشين شديم و راه افتاديم سمت خونه باغ دماوند كه مراسم و اونجا برگزار كرده بوديم.

تو مسير بوديم كه نتونستم خودم و نگهدارم و با مشت كوبيدم رو پاش:
_تا كي ميخواي خودت و نگهداري؟
گيج شده بود كه با ترس سرش و چرخوند سمتم:
_چيشده؟

تو اين سرما شيشه رو دادم پايين و خودم و تو آينه بغل ماشين نگاه كردم و گفتم:
_تا كي ميخواي منكر اين همه زيبايي بشي؟ها؟

از خنده پوكيد و دستش و نوازشوار رو پام كشيد:

_آخي عزيزم،دلت ميخواد ازت تعريف كنم؟
چپ چپ نگاهش كردم و حرفي نزدم كه ادامه داد:
_دلم نميخواست دروغ بگم اما يه دونه مصلحتيش به جايي برنميخوره!
همينطور نگاهش ميكردم كه چند ثانيه مكث كرد و بعد گفت:

_ شما خوشگلي عزيزم،اصلا فتبارك الله الاحسن الخالقين!
ميگفت و ميخنديد و من با حرص نفساي صدا دار ميكشيدم كه يهو خيره شد بهم و صداي خنده هاش قطع شد:

_آروم باش الان ميميري مراسم عقد و عروسي منم يه سال ميندازي عقب!
اصلا برام مهم نبود كه مژه مصنوعي بخواد بيفته يا آرايش چشمم خراب شه كه چشمام و محكم رو هم فشار دادم و بريده بريده گفتم:

_صدات و نشنوم تا وقتي برسيم!
با صداي آرومي جواب داد:
_باشه فقط زيباييات داره خراب ميشه ها!

چشمام و باز كردم و زل زدم به مسير روبه رو:
_تو حواست به رانندگيت باشه!
خنديد و حرفي نزد تا وقتي كه رسيديم.

ماشين و برد تو حياط و بعد از خاموش كردنش پياده شد. خودم و مرتب كردم و منتظر نشستم تا در سمت من و باز كنه و پياده شم كه در كمال تعجب ديدم وايساده جلو ماشين و داره نگاهم ميكنه!

همينطوري فيس تو فيس همديگه رو نگاه ميكرديم بي اينكه آقا تشريف بياره و در رو باز كنه!
فقط خدا ميدونست كه چقدر دلم ميخواست خفش كنم و حالا با ديدن اشاره هاي عماد كه بهم ميفهموند چرا پياده نميشم؟و هنوز تو ماشينم،
حس كردم حتي خفه كردنش هم دلم و خنك نميكنه!

پررو پررو جلو ماشين وايساده بود و با اخم و تخم اشاره ميكرد كه پياده شم!
از خدا طلب صبر كردم و در ماشين و باز كردم و با نهايت قاطي بودن خواستم از ماشين پياده شم كه پاشنه كفشم تو سنگاي كف حياط گير كرد و من بيچاره معلق بين زمين و هوا داشتم ميخوردم زمين….

فاصله اي تا پخش شدن رو زمين نمونده بود كه يهو عماد دو طرف شونم و گرفت و اينطوري نذاشت كه با صورت روي اين سنگ ها بيفتم:
_گرفتمت!

همينطور كه نفس نفس ميزدم پاهام و ثابت رو زمين نگهداشتم و صاف وايسادم كه فيلمبردار با خنده اومد سمتمون:
_ديگه چي تو سرتونه واسه اينكه فيلم عقدتون متمايز از همه دنيا باشه؟

و تو دوربينش عكس هارو مرور كرد و خنديد كه نگاهي به عماد كردم و تو دلم به خوش خيالي فيلمبردار كه دوست عماد هم بود خنديدم كه عماد گفت:

_حالا كجاش و ديدي!
و همزمان با گرفتن دستم و راه افتادن به سمت داخل ادامه داد:
_البته به نظرم واسه امروز ديگه كافيه!
ناخنام و محكم فرو كردم تو پوست دستش و عصبي جواب دادم:
_آره عزيزم!

كه اخماش توهم گره خورد و با دست ديگش زد رو دستم:
_اين چنگارو نگهدار واسه شب!
و چشمكي زد كه دستم شل شد و قبل از اينكه جوابي بدم وارد سالن شديم.

سالن پر از مهمونايي كه حالا با ورودمون پاشده بودن و يكي يكي داشتيم باهاشون سلام و احوالپرسي ميكرديم.

سلام و احوالپرسيا كه تموم شد كنار عماد رو مبل نشستم كه همزمان با نشستنم و درآوردن كلاه شنل سر و كله آوا پيدا شد و روبه رومون وايساد:

_اوع شبيه آدميزاد شدي!
عماد با خنده نگاهش و بين من و آوا چرخوند كه آوا رو به عماد ادامه داد:

_آقا عماد گول اين آرايش و نخوريا اين و صبح كه بيدار ميشه بايد ببيني!
و دستش و گرفت جلو بينيش و خنديد كه زير چشمي نگاهش كردم و گفتم:

_يكي ميخواد به خودت بگه!
با تعجب جواب داد:
_وا!

اشاره اي به سرتاپاش كردم:
_قربونت برم يه كم كمتر ميماليدي و به خودت ميرسيدي منم به چشم بيام!

بعد از خوردن شام و تموم شدن مراسم يك ساعتي طول كشيد تا خل و چل بازي هاي آوا و پونه و ارغوان كه هي من و ميبردن وسط و ميرقصوندن به پايان برسه!

با رفتن خانواده ها،
حالا من و عماد تنها مونده بوديم تو خونه دماوند.
جلو آينه شيك تو سالن وايسادم و با دسته گل رز سرخم واسه خودم ژست ميگرفتم و دست ديگم و رو سنگدوزي هاي لباسم ميكشيدم كه عماد همينطور كه رو مبل نشسته بود قهقهه زد:

_آن دختر ترشيده سرانجام به آرزويش رسيد و شوهر گير آورد!
از تو آينه چپ چپ نگاهش كردم و بعد دسته گل و انداختم رو مبلِ كنار آينه و دست بردم تو موهام:
_نخيرم،خسته شدم از اين همه سنگيني ميخوام از شرشون خلاص شم!

و شروع كردم به باز كردن سنجاق هايي كه تو موهام بود كه يهو اومد پشت سرم وايساد و انگشت اشارش و يه طور خاصي كشيد رو ستون فقراتم:

_وقت باز كردنشه!
و با چشماش به لباسم اشاره كرد كه ابرويي بالا انداختم:

_نميبيني موهامو؟
و موهام و كه كم كم داشتن آشفته ميشدن و گرفتم بالا

دستش و از رو لباسم برداشت و همراه من شروع كرد به باز كردن موهام.
موهام به قدري چسبناك و داغون شده بودن كه سرم مثل سر شير شده بود!

با كلافگي دست بردم تو موهام و شروع كردم به خاروندن سرم كه عماد روبه روم وايساد و دست به كمر گفت:
_اينطوري نميشه پاشو بريم حموم!

سرم و آوردم بالا و زل زدم تو چشماش:
_بريم؟
سرش و به بالا و پايين تكون داد:
_خودت كه نميتوني اين موهارو بشوري!

نگاهم و بين عماد و تصوير خودم تو آينه چرخوندم و جواب دادم:
_ولي ميتونما!

ابرويي بالا انداخت و دستم و گرفت و من و طوري چرخوند كه پشت بهش ايستادم و يهو شروع كرد به باز كردن زيپ لباسم:

_بدو تا موهاي قشنگت بيشتر از اين اذيت نشدن!
همينطور كه لباسم و درمياوردم جواب دادم:

_تخم بلدرچين خوردي؟زبونت باز شده!
پشت دستش و زير گردنم كشيد و جواب داد:
_يه جاهايي لازمه كه باز بشه!
و همين كه لباس و گذاشتم رو دسته مبل،دستم و گرفت و من و برد سمت پله هايي كه به طبقه بالا ختم ميشد…

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.