خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت 26

رمان استاد خاص من پارت 26

Rate this post

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:19

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

لب ساحل راه ميرفتم و منتظر بودم تا بقيه بيان اما فعلا خبري از كسي نبود و تنها مونده بودم.

حوصلم كه سر رفت دوتا عكس سلفي انداختم و اينطوري خودم و سرگرم كردم كه يهو ديدم تو صفحه گوشي يه كله ديگه هم پيداست و بعد هم صداش و شنيدم:

_بگير ديگه!
گوشي و آوردن پايين و چرخيدم سمتش:
_تو كي اومدي؟پس بچه ها و رياحي كجان؟
شونه اي بالا انداخت و سرخوش جواب داد:

_دارن ميان!
و لبخند مرموزي تحويلم داد
نشستم رو زمين و گفتم:
_پس از دريا لذت ميبرم تا بيان!
با خنده كنارم نشست:

_فاز گرفتيا!
چپ چپ نگاهش كردم كه كنارم نشست و ادامه داد:

_ولي الان نه غروبه نه تو كنار ياري!
اداي خنديدنش و درآوردم:
_يار ميخوام چيكار،خودم به تنهايي از فضا لذت ميبرم!

سريع جواب داد:
_يعني اصلا دلت نميخواست الان كنار عماد بشيني به جاي من؟
سرم و چند باري به بالا و پايين تكون دادم و گفتم:

_خب چرا!الان حتي دلم ميخواست با نچسب ترين آدم زندگيم اينجا باشم ولي با تو نه!

نفسش و حرصي بيرون فرستاد و زير لب چند بار تكرار كرد:
_باشه خانم!باشه!

از ته دل خنديدم و خواستم جوابش و بدم كه با شنيدن صداي شلوغيايي كه از همين حوالي بود سرش و چرخوند سمت عقب و گفت:

_اومدن!
و بلند شد سرپا كه منم پاشدم و خيره به بچه هاي دانشگاه و استاد رياحي كه اولِ همه داشت ميومد دست به سينه وايسادم تا بالاخره همه رسيدن.
با خوشحالي به استاد سلامي دادم و رفتم پيشش:
_اين دفعه ديگه من و شيما تو تيم شما باشيم كه اتفاقي واسمون نيفته استاد!

با خنده دستي توي ريشاش كشيد و جواب داد:
_اما به نظر من شما تو تيم حريف باشي بهتره!
گيج نگاهش كردم:

_ولي اونقدر ها هم بد بازي نميكنم كه پاسم بديد به تيم حريف!
همچنان ميخنديد:
_اونكه صد البته اما من فكر ميكنم استاد جديد دانشگاه كه از امروز اومدن دانشگاه ما دلشون ميخواد با شما هم تيمي باشن!

چيزي از حرف هاش نميفهميدم كه صداي آشنايي گوشم و پر كرد:
_خانم معين،تيم ماهم تيم خوبيه!

ناباورانه به سمت صدا كه از پشت سرم مي اومد برگشتم و با ديدن عماد كه توپ به دست كنار شيما وايساده بود بريده بريده صداش زدم:

_عماد…تو…استاد جديدِ دانشگاه؟
چشمكي زد و توپ و پرت كرد سمتم:
_وقت و تلف نكن خانم،ميخوايم بازي و شروع كنيم…

توپ و برداشتم و بدو رفتم کنارش:
_الان باور کنم که اینجایی؟

با یه اخم ساختگی جواب داد:
_الان باور کنم که خوشحالی؟
سرم و به نشونه آره تکون دادم که شیما توپ و از دستم کشید :

_ما چه گناهي كرديم كه بايد به پاي حرفاي عشقولانه شما بسوزيم و بسازيم؟
و رفت كنار باقي بچه ها:
_شروع كنيم؟
و اينطوري باعث شد تا همه جمع شيم و حرفام با عماد نصفه نيمه بمونه و بازي و شروع كنيم.

انقدر خوشحالِ اومدن عماد بودم كه اصلا نفهميدم چطور گذشت و حالا لب دريا كنار عماد نشسته بودم:

_پس خبر خوبت اين بود؟
با يه چوب داشت رو شن ها طرح و نقش ميكشيد كه يهو سرش و آورد بالا و جواب داد:

_خبر خوبي نبود؟
شونه اي بالا انداختم:
_خب من منتظر يه خبري فراتر از اين خبر بودم!

با خنده من و كشيد تو آغوشش تا سرم و بذارم رو شونش و گفت:
_نگران نباش،ميام ميگيرمت بالاخره!

بدون خجالت سرم و از رو شونش برداشتم و غرغر كنان گفتم:
_كِي؟خب خسته شدم بابا!

با تعجب ابرويي بالا انداخت و بعد زد زير خنده:
_فردا شب خوبه؟

مشت آرومي به بازوش كوبيدم:
_برو خودت و مسخره كن!
دستم و رو بازوش گرفت و اين بار كاملا جدي گفت:

_خب امشب كه نميرسيم، ميرسيم؟
وقتي ديدم كم نمياره و ميخواد همينطوري به مسخره بازياش ادامه بده بلند شدم و گفتم:

_من ميرم خونه توهم بشين اينجا به مسخره بازيات ادامه بده!
بلند شد و گفت:
_بابا چه مسخره بازي اي؟!
لب دريا قدم برداشتم:
_همين امشب و فرداشب كردنات

صداي خنده هاي سرخوشانش به گوشم ميرسيد:
_به جون يلدا دارم راست ميگم!

چرخيدم سمتش و گفتم:
_جونمم كه الكي قسم ميخوري!
نفس عميقي كشيد و اومد سمتم:
_به جون يلدا فرداشب قراره خواستگاريه!

چند بار پشت سرهم پلك زدم و بالاخره گفتم:
_داري راست ميگي ديگه؟
روبه روم وايساد:
_خودم به آوا سپردم كه نذاره مامان اينات بهت خبر بدن تا خودم اين خبر رو برات بيارم!

نفسم و عميق بيرون فرستادم و با خوشحالي گفتم:
_يعني بابام اينا راضي شدن؟
دستاش و گذاشت تو جيباي شلوارش و خيره به دريا جواب داد:

_البته اگه عروس خانم راضي باشن!
بي اراده يهو از پشت محكم بغلش كردم:
_راضيه!

تا رسيدن به ماشين دستم و گرفته بود و غرق در رويا باهام از فرداشب حرف ميزد:
_به نظرت بازم ميگن من و تو بريم يه گوشه اي باهم سنگامون و وا بكنيم؟

با خنده جواب دادم:
_مگه حرفيم داريم ما باهم؟
سريع جوابم و داد:

_نه ولي اگه بگن من واسش برنامه ها دارم!
همينطور كه قدم برميداشتيم سمت ماشين منتظر نگاهش كردم كه ادامه داد:

_بالاخره نبايد زمان و از دست داد،ميشه يه سري شيطنت به ياد ماندني انجام داد!

با رسيدن به ماشين منتظر موندم تا در رو باز كنه و گفتم:
_ديگه واسه ما از شيطوني گذشته فقط اميدوارم قبل از ابنكه بريم سر خونه زندگيمون حامله نشم!

و قهقهه زدم كه سري به نشونه تاسف واسم تكون داد:
_سوار شو دختره ي بي حيا!

لبخند رو لبم ماسيد و بي هيچ حرفي سوار ماشين شدم و پشت سر من هم عماد سوار شد و ماشين و به حركت درآورد.

مثل دختراي خوب و البته ضايع شده نشستم سرجام و هيچ حرفي نزدم كه بعد چند دقيقه گفت:
_الان ناراحت شدي؟

نوچي گفتم و ادامه دادم:
_نه من يه دختر بي حيام كه ناراحت نميشه!
آروم خنديد:

_خب حالا گفتي بيا بگير منو اومدم،حالا هم دوست داري تو دوران نامزدي حامله شي؟
و با يه كن مكث ادامه جملش و گفت:

_اونم به روي چشم،شما فقط بگو چي دوست داري بسازم برات ؟دختر يا پسر؟

اداي خنديدنش و درآوردم و بعد همينطور كه آرنجم و به دسته ي در تكيه داده بودم و صورتم و گذاشته بودم روش و به روبه رو نگاه ميكردم جواب دادم:

_اگه اون ماه كه اومدي اونقدر بهت رو نميدادم كه اون غلطا رو كني الان اينطوري نميشد،تقصير خودمه!

صداي خنده هاش بالاتر رفت:
_اول و آخرش كه مال من بود حالا چه يه ذره شو تو اين دوران ميديدم و اصل كاري و ميذاشتيم براي شب ازدواجمون چه همش و براي اون شب نگه ميداشتيم!

ميگفت و ميخنديد كه نيمرخ صورتم و چرخوندم سمتش و نفس عميقي كشيدم:
_رو كه رو نيست!سنگ پاي قزوينه!

وسايلام و جمع و جور كردم و بعد از خداحافظي با خانواده دايي با آژانس راهي تهران شدم.

خيلي دلم ميخواست با عماد برگردم اما از جايي كه بعد از تماس مامان اينا من بايد امشب برميگشتم تا يه كمي حرف بزنيم و عماد فردا تو دانشگاه كار داشت و همون فردا هم ميخواست راه بيفته و بياد ناچارا با آژانس اومدم تهران.

دم عصر بود كه رسيدم.

حالا بعد از يكي دوماه برگشته بودم تهران و اين برگشتن با همه برگشن ها فرق داشت،حداقل براي من!

كليد انداختم تو قفل و بعد وارد خونه شدم،اواسط دي ماه بود و برخلاف دفعه آخري كه از حياط رد شده بودم خبري از برگ هاي زرد و نارنجي نبود و تقريبا درخت هاي تو حياط خالي از هر برگ و سر سبزي اي بودن!

در ورود به داخل خونه رو كه باز كردم مهيار بدو بدو اومد بيرون:
_عه خاله يلدا اومده!

با خنده خم شدم و يه بوس از لپش كردم:
_بازم كه شما اينجايين خاله!
آوا و مامان اومدن پيشواز و البته آوا قبل از سلام و احوالپرسي جواب داد:

_ببخشيد كه نميتونم دوتا بچه رو نگهدارم!
و همين حرفش همزمان شد با بلند شدن صداي گريه ي بچه تو خونه!

از ته دل خنديدم و با عجله رفتم تو خونه:
_واي اين قند من كجاست؟

و در جست و جوي بچه تازه به خانواده ملحق شدمون تو خونه قدم برميداشتم كه آوا با خنده گفت:

_از نحس بودن قدمت تا رسيدي بچه از خواب و خوراك افتاد و زد زير گريه!
بدون توجه به حرف آوا و غر غراي مامان كه داشت دعواش ميكرد نوزاد كوچولومون و تو بغلم گرفتم و محكم بوسيدمش:

_واي خدا از عكسشم زشت تره!
با لب و لوچه آويزون كنارم نشست و بچه رو از تو بغلم كشيد:
_دختر به اين خوشگلي زاييدم كه اين و بگي؟
و شروع كرد تكون دادن بچه واسه خوابيدنش كه شونه اي بالا انداختم و بلند شدم:

_الان كه زشته ولي اميدت به خدا باشه انشاالله ميكشه به خالش يه دافي ميشه واسه خودش!

چپ چپ نگاهم كرد و حرفي نزد كه مامان گفت:
_اگه جر و بحثاتون تموم شد ما يه كم با عروس خانم حرف بزنيم،ميدوني فرداشب خانواده جاويد ميخوان بيان؟

آوا زد زير خنده و همينطور كه در تلاش واسه شير دادن به بچه بود گفت:
_ساده ايا مامان من!اينا خودشون واسه فرداشب هماهنگ كردن بعد به شما گفتن!
و با اين حرفش من و نابود كرد و مامان و به خنده انداخت:

_پس فكر كنم يه عروسي افتاديم ها؟
انگار حجب و حيا به صورت كامل از يادم رفته بود كه با شادي پريدم بالا و گفتم:
_اونم چه عروسي اي!من و عماد…
و زدم زير خنده كه آوا نفس عميقي كشيد:
_دخترم دختراي قديم!

همه چي به سرعت برق و باد ميگذشت.
بابا شب كلي باهام حرف زد كه بدونه تكليفه خواستگاري فرداشب چيه و حالا روز موعود فرا رسيده بود!

جلو آينه وايساده بودم و به خودم ميرسيدم،هوا تاريك شده بود و ديگه كم كم بايد عماد و خانوادش كه واسه شام مي اومدن اينجا،ميرسيدن.

روسريم و يه طرفه گره زدم و تو آينه واسه خودم بوس پرت كردم كه آوا در و باز كرد و با ديدن من با پوزخند گفت:
_يه دوتا ديگه نوشابه واسه خودت باز كن!

قشنگ زده بود تو ذوقم كه از تو آينه واسش چشم و ابرو اومدم:
_ برو بيرون بچت و بخوابون مغز مهموناي من و نخوره!
چند ثانيه اي زل زد بهم ولي تا اومد چيزي بگه صداي زنگ آيفون دراومد و جفتمون رفتيم تو سالن!

بابا در و باز كرد و همراه مامان جلوي در خونه منتظر اومدنشون شد و من و آوا و رامين هم سر پا تو خونه وايساده بوديم تا تشريف بيارن و بالاخره اين انتظار به پايان رسيد با كلي سلام و احوال پرسي و بگو بخند عماد و خانوادش وارد خونه شدن.

با ديدن عماد تو كت و شلوار كرم رنگ خوش دوختش انگار قند تو دلم آب شد كه زير زيركي نگاهش كردم و بعد از سلام و احوالپرسي با خودش و خانوادش به ناچار چشم ازش گرفتم و رو مبل كنار مامان نشستم.

قشنگ خاطرات خواستگاري قبلي داشت برام تكرار ميشد و فقط تو فكر اون شب بودم كه با بلند شدن صداي خنده همه تازه به خودم اومدم و پدر عماد گفت:

_والا ديگه الان نميدونيم بگيم عروس خانم چاي بيارن يا بگيم عروس داماد برن حرفاشون و بزنن!

با عماد همديگه رو نگاه كرديم و پوكيديم از خنده كه ارغوان گفت:
_البته اگه حرفي مونده باشه!

عماد با چشم و ابرو بهش اشاره كرد كه ساكت شه و بعد بابا جواب داد:
_اول يه چاي بخوريم بعد به حرف زدنشونم ميرسيم!

مامان در ادامه حرف بابا پر محبت نگاهم كرد و گفت:
_شكلاتم بيار…

با ذوق مسير سالن پذيرايي تا آشپزخونه رو پرواز كردم تا چاي بيارم.
سيني و برداشتم و استكان هارو چيدم توش و رفتم سمت سماور كه آوا اومد تو آشپزخونه و گفت:

_بده من بريزم آبرومون نره
لبام مثل يه خط صاف شد و گفتم:
_اومدن خواستگاري من يا تو؟

سرش و به دو طرف تكون داد:
_تو بلد نيستي!الان يا كمرنگ ميريزي يا پررنگ پا ميشن ميرن باز ميموني رو دستمون!

به مسخره خنديدم و جواب دادم:
_من حتي اگه آب جوشم ببرم باز عماد مياد خواستگاريم!

و شروع كردم به چاي ريختن كه نفس عميقي كشيد:
_شكلاتاهم تو اون كابينته،يادت نره!
و با يه نگاه چپ چپ از آشپزخونه زد بيرون كه منم سريع جم و جور كردم و سيني چاي به دست از آشپزخونه رفتم بيرون.
نوشيدن چاي كه تموم شد آقا بهزاد با خنده گفت:
_ما كه چايمونم خورديم،حالا عماد و يلدا خانم برن يه كمي خلوت كنن تا ماهم تاريخ عقد و عروسي رو مشخص كنيم!

با اين حرف پدر عماد،زير چشمي به عماد نگاه كردم،
برق شادي و قشنگ تو چشماش ميديدم!
بابا نگاهم كرد و گفت :

_عزيزم،آقا عماد و به اتاقت راهنمايي كن
تو دلم به اين حرف بابا كه خيال ميكرد عماد به راهنمايي نياز داره خنديدم و جلو تر از عماد راه افتادم سمت اتاقم.

وارد اتاق كه شدم عماد پشت سرم اومد تو و در رو بست.
رفتم جلو ميز آرايش م همينطور كه خودم و نگاه ميكردم گفتم:

_باباي خوش خيال من!فكر ميكنه فقط يه بار اومدي اينجا و لازمه راهنماييت كنم،خبر نداره ليوان مخصوص خودتم داري!
و زدم زير خنده كه عمادم خنديد و اومد پشت سرم،
چشم از خودم برداشتم و تو آينه به عماد خيره شدم:

_چه خوشتيپم كردي امشب آقاي دوماد!

بهم نزديك تر شد و ابرويي بالا انداخت:
_توعم بدجوري خوشگل كردي!
و اشاره اي به آرايش و لباسام كرد كه با ذوق چرخيدم سمتش:
_جدي؟!
نگاهش رو لباسم خيره موند و جواب داد:
_اين چه لباسيه پوشيدي آخه؟

تموم ذوق و شوقم سركوب شد و با خودم فكر كردم يعني لباسم انقدر بد و ضايعست كه يهو ادامه داد:

_يه كم به منم فكر ميكردي!
و دستش و كشيد رو برجستگي هاي بالا تنم كه دستش و گرفتم و گفتم:

_يعني چي؟
با چشماش به برجستگي هاي بالا تنم اشاره كرد و گفت:
_اينا اذيتت نميكنه؟

سرم و خم كردم و نگاهي بهشون انداختم:
_نه چطور؟
سنگين پلك زد و جواب داد:

_ولي پدر من و درآورد امشب!
با يه لبخند مليح روسريم و بيشتر كشيدم روشون و گفتم:

_بس كه هيزي!
سريع روسريم و كنار زد و گفت:
_خوبه بذار بمونه

سري به نشونه تاسف واسش تكون دادم و خواستم برم سمت تختم تا بشينم كه دستم و گرفت:
_كجا؟!
بدون مكث جواب دادم:

_بشينم،يه كم حرف بزنيم راجع به آيندمون!
نوچي گفت و ادامه داد:
_نميخواد ما كه حرفي نداريم
و دوباره دستش رفت رو لباسم كه چشمام و محكم بستم و گفتم:

_عماد!من ميخوام باهات حرف بزنم!
شروع كرد به باز كردن دكمه هاي بافتي كه تنم بود:
_خب مشكلي نيست،بذار من كارم و بكنم توعم حرفات و بزن!

يه جوري حرصم گرفت با اين حرفش كه نتونستم خودم و كنترل كنم و يه دونه محكم زدم پسِ سرش كه سرش و آورد بالا و عين بچه ها گفت:

_به جون خودت گوشم با توعه!
و دوباره مشغول باز كردن دكمه ها شد كه تكيه دادم به ميز آرايش و گفتم:
_غذاي مورد علاقت چيه؟

با باز كردن آخرين دكمه لباسم با لبخند رضايت بخشي نگاهي بهم انداخت و جوابي نداد كه دو طرف لباس و گرفتم تو دستم و گفتم:
_اينطوري گوشت با منه؟
و ادامه دادم:
_برو مثل بچه آدم بشين رو اون صندلي ميخوايم حرف بزنيم!

خودش و به مظلوميت زد و با صداي آرومي گفت:
_هر غذايي كه تو بلد باشي من دوست دارم!
شونه اي بالا انداختم:

_من هيچي بلد نيستم!
دوباره نزديكم شد و دستاش و دور كمرم حلقه كرد و بي هوا لب هاش و رو لب هام گذاشت و اينطوري يه بوسه رو لبام كاشت!

بعد از چند ثانيه سرش و بلند كرد و گفت:
_فداي سرت!
و دستاش از رو كمرم به سمت بالا حركت كرد:
_سوال بعدي؟

دستم و نوازشوار تو موهاش كشيدم و با خنده گفتم:
_هدفت از ازدواج با من چيه؟
هنوز خيلي دست به كار نشده بود كه سريع جواب داد:
_توليد مثل و بقاي نسل!
و زد زير خنده كه باشه اي گفتم و هولش دادم عقب:
_گم ميشي بيرون يا جيغ بزنم؟

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.