خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت ۲۵

رمان استاد خاص من پارت ۲۵

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

ساعت حوالي ٢ونيم ظهر بود،
صبح تولد گرفته بوديم و حالا داشتم آماده ميشدم واسه دوتا كلاس بعدظهر كه يكيش با رياحي بود و اونيكي اولين جلسه اش بود.
مقنعم و پوشيدم و از اتاق زدم بيرون كه رهايِ رو مبل ولو شده گفت:

_واي چقدر تو حال داري همه كلاسات و ميري!
شونه اي بالا انداختم كه زندايي جوابش و داد:

_همه كه مثل تو خسته نيستن مامان جان!
و لبخند روي لب همه آورد كه منم فرصت و غنيمت شمردم و خداحافظي كردم و راه افتادم تا از خونه بزنم بيرون كه صداي آوا رو پشت سرم شنيدم:

_سر كلاس قشنگ به حرفاي استاد گوش بده ها!
و آروم خنديد كه نيمرخ صورتم و سمتش چرخوندم:
_چشم!
و بعد هم بدون اينكه بهش محل بيشتري بذارم از خونه زدم بيرون.

آسه آسه قدم برميداشتم سمت خيابون تا با تاكسي سريع خودم و برسونم دانشگاه كه صداي بوق ماشيني و بعد هم توقفش كنارم توجهم و جلب كرد:

_شما اسنپ خواسته بودين؟
با شنيدن اين صداي آشنا به سمتش برگشتم و با ديدن عماد با خنده گفتم:

_خير!من با تاكسي ميرم!
آروم زد رو پيشونيش:
_حالا اين يه بار و با اسنپ برو،ميشه؟
چشمام و تو كاسه چرخوندم و بعد راه افتادم سمت درِ كنار راننده و با خنده نشستم تو ماشين و عماد راه افتاد:

_چيشده اومدي اينجا،من كه دانشگاه دارم
سرش و به نشونه اينكه خودش ميدونه تكون داد و گفت:
_ميخوام برسونمت دانشگاه خب
ابرويي بالا انداختم:

_پس گاز بده كه نميخوام از كلاس رياحي جا بمونم!
و با فكر به استاد رياحي و اتفاقاي باحالي كه هربار سركلاسش ميفتاد لبخندي زدم كه عماد جواب داد:

_ همون استاد آخوندي كه گفتي با توپ كوبيده تو سر و صورتت؟
و بيشتر از من خنديد كه با دلخوري نگاهش كردم:
_خب حالا!
نفسش و عميق بيرون فرستاد:

_باز خوب با اين كاراش همچنان مشتاق رسيدن به كلاسشي،به كلاساي ما كه اشتياقي نبود!
خنديدم و مشتِ آرومي به پاش كوبيدم:
_زبون نريز رانندگيت و كن…

جلوي در دانشگاه ماشين و نگهداشت:
_مواظب خودت باش!
چشمكي زدم و خواستم از ماشين پياده بشم كه با ديدن مازراتي قرمزي كه متعلق به استاد رياحي بود و نميدونم چرا اما بچه هاي دانشگاه دور ماشينش وايساده بودن!
اشاره اي به ماشين رياحي كردم و گفتم:
_همون استادست كه گفتما!

نگاهش رنگ تعجب گرفت:
_يه استاد طلبه با مازراتي قرمز!
و شونه اي بالا انداخت:
_تا حالا نديده بودم!

با خنده در ماشين و باز كردم و بعد از خداحافظي پياده شدم كه اين بار همزمان با پياده شدن من استاد رياحي هم از ماشينش پياده شد و حالا فاصله چنداني باهم نداشتيم!

هر دومون باهم رسيديم تو ورودي دانشگاه كه سريع گفتم:
_سلام استاد!

مثل هميشه با لبخند جواب داد:
_سلام خانم معين،دانشجوي منظم اما بدخط ما!
و اشاره اي به جزوه هام كه تو دستش بود كرد!

لبخند رو لبم ماسيد و گفتم:
_يعني انقدر بد خط بود؟
با حالت بامزه اي نفس عميقي كشيد:
_نه خيلي،با يك ساعت فكر سر هر كلمه تونستم يه چيزايي بخونم!
و قبل از اينكه چيزي بگم جزوه مو بالا آورد و گرفت جلوم:

_ممنون بابت جزوتون!
‘خواهش ميكنم’ي گفتم و جزوه رو از دستش گرفتم كه همزمان صداي عماد و پشت سرم شنيدم:
_سلام!
با تعجب برگشتم سمتش كه دستش ى دراز كرد سمت استاد رياحي و باهم دست دادن:
_سلام
و اما اين جواب سلام يه طوري با ترديد و تعجب همراه بود كه عماد بالبخند گفت:
_يلدا جان گوشيت جامونده بود تو ماشين!
و اينطوري به استاد رياحي فهموند با منه…

استاد رياحي سري به نشونه تاييد تكون داد:
_من ميرم،قبل از شروع كلاس حاضر باشيد خانم معين!
و بعد هم رفت!

چرخيدم سمت عماد و گفتم:
_خب گوشي و بده من برم
نگاهي به سرتاپام انداخت:

_يه كم اون مقنعت و بكش جلوتر بعد!
گوشيم و از دستش كشيدم:
_عه مگه تو گشت ارشادي؟!

زير لب اوهومي گفت:
_ حالا گشت ارشاد يا هرچيز ديگه اي،بكش جلو!
پوفي كشيدم و يه ذره مقنعم و كشيدم جلو:
_امر ديگه؟!

سرش و به اطراف تكون داد:
_ميتوني بري!
راه افتادم تا وارد دانشگاه بشم كه صداش و پست سرم شنيدم:

_صبر كن!
لبام مثل يه خط صاف شد و سرجام وايسادم كه از من جلو افتاد:

_ميخوام برم با هيات علمي دانشگاه حرف بزنم!
خودم و رسوندم بهش:
_چرا؟!
بدون اينكه نگاهم كنه جواب داد:

_هرچي دارم فكر ميكنم ميبينم من آدمي نيستم كه تو يه شهر ديگه بمونم و تو اينجا باشي!

_يعني چي؟
تو محوطه دانشگاه بوديم كه جواب داد:
_يعني انتقالي ميگبرم ميام تو همين دانشگاه!
از شنيدن اين حرفش هم خوشحال شدم هم جاخوردم كه آروم گفتم:

_واقعا؟
وايساد و جواب داد:
_آره!تو برو سركلاست تا اون يارو نيومده تا بعد ميام باهات حرف ميزنم!

چشم و ابرويي اومدم:
_حالا شد يارو؟!
با اخم گفت:
_حالا مهم شد؟
شونه اي بالا انداختم:

_معلومه كه نه!
و براش دستي تكون دادم:
_فعلا خداحافظ استادِ احتمالي آينده!
و با خداحافظيش ازش دور شدم:
_كلاست كه تموم شد بهم زنگ بزن…

امروز نه كلاس رياحي مثل هميشه جون دار بود و نه من حوصله موندن سركلاسش و داشتم،
فقط دلم ميخواست سريع تر كلاس تموم بشه و بي توجه به كلاس بعديم برم پيش عماد!

با صداي خسته نباشيدِ بچه ها استاد رياحي از كلاس بيرون رفت و حالا با ضربه اي كه شيما به شونم زد به خودم اومدم:

_اين چرا كلاسش مثل هميشه نبود؟
شونه اي بالا انداختم:
_قبل كلاس كه خوب بود ،نميدونم چش شد!
با خنده گفت:
_حتما به مازراتيش خط و خش افتاده!
و قبل از اينكه من چيزي بگم ادامه داد:

_ راستي با اون پسره اميد كات كردما!
با تعجب ابرويي بالا انداختم:
_عجيبه!

سريع جواب داد:
_مردتيكه فكر كرده بود چه خبره،ديشب كه تو رفتي بهش زنگ زدم،ميخواست بياد خونم!
با يه لبخند مليح گفتم:

_پسر است ديگر،حالش بد است ديگر!
خنديد:
_الحمدلله كه كات شد
و بالاخره دوتايي از كلاس زديم بيرون.

عماد تو محوطه دانشگاه منتظرم بود و من مجبور بودم سريع با شيما خداحافظي كنم و همراه عماد بزنيم بيرون!

سوار ماشين بوديم كه گفتم:
_خب چيشد؟
با يه كم مكث جواب داد:

_گفتن خبر ميدن!حالا موقع رسوندن بهت توضيح ميدم
با خنده گفتم:

_خب الان داري ميرسوني ديگه!
ابرويي بالا انداحت:
_نه عزيزم،ارغوان ديگه الان برگشته تهران و ويلا در انتظار منو توست!

نفس عميقي كشيدم:
_واسه جمع و جور كردن خونه؟
سرش و به نشونه تاييد تكون داد:
_ و البته جون دادن به مرد خونه!
چپ چپ نگاهش كردم:
_اونوقت چطوري؟!

بدون اينكه از مسير روبه رو چشم برداره جواب داد:
_خيلي ازت توقعي ندارم يه ساعتي تو اتاق طبقه بالا باشيم جون ميگيرم!
و همزمان با شروع فحشاي من از ته دل خنديد…

همینکه رسیدیم برخلاف حرفای عماد،انگار ارغوان نرفته بود که ماشینش تو حیاط پارک بود !

عماد یه دونه زد رو پیشونیش:
_ای بخشکی شانس!
با خنده شروع کردم به قر دادن:

_ضایع شدن هم عالمی داره!
چپ چپ نگاهم کرد:
_همون باید مثل کوزت ظرف جمع کنی،ناز و نوازش به تو نیومده!

از ماشین که پیاده شدیم ارغوان اومد تو حیاط:
_من دارم میرم

عماد نزدیکم شد و آروم تو گوشم گفت:
_ منم قر بدم الان؟

طلبکارانه نگاهش کردم:
_یه کاری نکن منم با ارغوان برما!
آروم خندید و حرفی نزد که ارغوان گفت:
_خب کاری ندارید؟

و همین شد که خداحافظی کردیم و بعد از رفتن ارغوان رفتیم تو خونه.
به محض ورود رفتم تو آشپزخونه و گفتم:

_اینجا که مرتبه،ارغوان همه چی و جمع کرده بریم؟
با تعجب ابرویی بالا انداخت:
_کجا؟

نفس عمیقی کشیدم:
_یه چیزایی داشتی میگفتی راجع به یار و آغوش یار و ناز و نواز و…
همینطوری حرف میزدم و آسه آسه میرفتم سمتش که رسیدم بهش و تو یه قدمیش ادامه دادم:
_از این حرفا!

لبخند کجی گوشه لباش نشست:
_خب الان داری میای؟
کش و قوسی به گردنم دادم:
_کجا؟
پشت دستش و رو استخون فکم کشید:

_بغل من!
نفس عمیقی کشیدم و بی هوا محکم بغلش کردم که بعد چند ثانیه از هم جدا شدیم و این بار قبل از اینکه عماد بخواد زل بزنه به لب هام و بعد هم بوسه هاش و آغاز کنه خودم بوسه ی ریزی به لب هاش زدم و بعد با یه خنده دلبرانه گفتم:
_ادامه بدم؟

دستاش دور کمرم حلقه شد:
_من ادامه میدم،تو تا تهش همراهیم کن!
و همزمان با بوسه های عمیق و طولانیش شروع کرد به حرکت دادن دستش روی بدنم…
دستش و نوازشوار روی بدنم حرکت میداد و حالا بعد از پایین کشیدن زیپ بارونیم دستش رفت سمت دکمه شلوارم که سرم و کشیدم عقب و صداش زدم:

_عماد!
بدون اینکه دستش و برداره نزدیکم شد و تو گوشم گفت:
_نترس یلدا من آسیبی بهت نمیزنم…

سرم و كه رو سينه ش بود برداشتم و آرنجم و تكيه گاه صورتم كردم و همينطور كه رو شكم خوابيده بودم گفتم:
_نميخواي پاشي؟
دستش و گذاشت رو چشماش:

_خستم ميخوام بخوابم!
باخنده آرومي جواب دادم:
_پس تا الان كه ميگفتي ما كاري نكرديم و فلان و بهمان،حالا كارمون شد در حد خستگي تو؟

دستش و از رو چشماش برداشت:
_كم زبون درازي كن،از ديروز درست حسابي نخوابيدم،فقط چند دقيقه!

بيخيال عماد شدم و نشستم رو لبه تخت و شروع كردم به پوشيدن لباسام كه نيم خيز شد:
_چيكار ميكني؟
همينطور كه تاپم و تنم ميكردم چرخيدم سمتش:

_تا الان كه خوابت ميومد يهو چيشد؟
انگار بهش برخورد كه دوباره دراز كشيد:
_بپوش اصلا به من چه!
قهقهه اي زدم و بعد از پوشيدن لباسم،با تاپ و شلوار لي وايسادم جلو آينه و همينطور كه موهاي بازم و پريشون ميكردم رو شونه هام يه آهنگِ شادم گذاشتم و شروع كردم به قر دادن!

تو عالم خودم ميرقصيدم و با آهنگ همخوني ميكردم و كمر و قر ميدادم كه يه دفعه چرخيدم و چرخيدنم همزمان شد با ديدن عماد كه پايين تنش زير پتو بود و بالا تنه لختش با تموم عضلاتش نمايان بود!

نگاه خيره موندم و از تن و بدن عضلانيش برداشتم و به صورتش نگاه كردم،
سرش و كج كرده بود و با حالت مظلومانه اي داشت نگاهم ميكرد كه گفتم:

_ها؟چيه؟نكنه رقصيدن منم باعث ميشه تو خستگيت درنياد؟
سري به نشونه تاسف برام تكون داد:
_يه كم به اون مغز نخوديت فشار بيار داري نزديك ميشي!

رقصم و متوقف كردم و تكيه دادم به ميز آرايش:
_خب الان كه نميرقصم بخواب!
و منتظر نگاهش كردم كه پوفي كشيد و انگار ميخواست بهم حمله ور شه كه پتو رو كنار زد و مثل ببر پريد پايين و اومد سمتم…

آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و همينطور تكيه بر ميز آرايش موندم كه نزديكم شد و همينطور كه لخت بود دست به سينه نگاهم كرد!

انقدر جدي كه نميتونستم متقابلا نگاهش كنم و همينطوري سرم و اينور و اونور ميچرخوندم كه يه دفعه با يه دستش از گلوم گرفت تا ثابت وايسم!

با جيغ گفتم:
_چيكار ميكني ميخواي خفم كني؟
كه بدون هيچ جوابي خم شد روم و يه دفعه صداي آهنگ قطع شد!

گيج شده بودم كه دستش و از رو گردنم برداشت
و دوباره روبه روم وايساد كه ديدم گوشيم تو دستشه و داره باهاش ور ميره:
_اين مزاحم خوابم ميشد!
و بعد از خفه كردن صداي آهنگ با يه لبخند حرص درار گوشي و تحويلم داد:

_ميتوني بي صدا برقصي،منم استراحت كنم!
يه جوري از دستش كلافه بودم و زورم گرفته بود كه حس ميكردم داره از سر دود ميزنه بيرون!

با اين حال فقط نگاهش كردم تا آقا دوباره رفت رو تخت دراز كشيد:
_ادامه بده!
كاري نكردم و جواب دادم:

_مگه رقصيدن من لالاييه؟
با خنده گفت:
_آره چشمام و خمار ميكنه!

نوچي گفتم:
_خمارِ خواب كه نميكنه!
صداي خنده هاش بالاتر رفت:
_مهم خمار شدنشه!

مانتوم و از رو تخت برداشتم و گفتم:
_ديگه علاقه اي به خمار شدنش ندارم واسه امروز!
و شروع كردم به پوشيدن مانتوم:

_انقد بهت بد گذشت؟
با شيطنت جواب دادم:
_اي،ديگه بخاطر تو بايد تحمل ميكردم!

با نفس عميقي گفت:
_اصلا بذار پاشم تورو ببرم بذارم خونه داييت،اينجا ميخواي حال من و بگيري فقط!

موهام و با كش مو جمع كردم و با خوشحالي گفتم:
_آخ جون،يعني قراره از دستت خلاص شم؟
نگاهش و از تو آينه حس ميكردم كه منم تو آينه نگاهش كردم و ادامه دادم:

_مثلا من و برسوني بعدشم بري تهران باز نبينمت يه مدتي،آخ كه چه صفايي دارع عماد
و با صداي بلند قهقهه زدم…

سر کوچه دایی اینا نگهداشته بود و خیره تو چشمام داشت حرف میزد:

_این آخرین باری بود که قایمکی اومدم دیدنت،حالا برو!
ابرویی بالا انداختم:
_یعنی دفعه بعد میخوای بابام و در جریان بذاری؟
و آروم خندیدم که سرش و به نشونه آره تکون داد:

_برسم تهران بابارو میفرستم واسه دوباره صحبت کردن با آقا سهراب،بالاخره اونم الان دلش نرم شده و قبول میکنه
نفس عمیقی کشیدم:

_به نظرم اگه شما اصرار کنید و بابل بدونه منم دلم باهاته قبول میکنه!
تو چشماش برق خئشحالی درخشید:

_عه که دلت باهامه!
چشم ازش گرفتم:
_نه پس از سر تنفر زیاد الان کنارت نشستم!
صدای خنده هاش به گوشم رسید و بعد جواب داد:

_پس یلدا هم من و دوست داره!
جدی برگشتم سمتش:
_مگه کسی هم جز یلدا دوستداره؟

چشماش و تو کاسه چرخوند:
_نه به اون حد!
با اخم زل زدم بهش:
_پس بابات و بفرست سراغ همونا!

و در ماشین و باز کردم تا پیاده شم که دستم و کشید:
_یلدا
میدونستم باز یه حرف الکی زده و حالا میخواد دلم و به دست بیاره پس دکمه ناز کنم و فعال کردم و لوس جواب دادم:
_یلدا بی یلدا!

صورتم و چرخوند سمت خودش:
_برو ولی حرفم و یادت باشه،همین روزا همه چی و درست میکنم!

ته دلم بدجوری خوشحال این حرفاش بودم که به شوخی گفتم:
_باشه فقط مامان اینا الان اینجان،یکی دو روز دیگه برمیگردنا!

تک خنده ای کرد:
_عجول،منظورم اینه که به زودی مال هم میشیم!حالا میتونی بری!

شونه ای بالا انداختم و از ماشین پیاده شدم اما قبل از بستن در با صدای آرومی گفتم:
_زودتر درستش کنا!
منتظر نگاهم کرد که در و بستم و از پشت شیشه با صدای آرومی ادامه دادم:

_یعنی یه کاری کن زودتر مال هم بشیم!
انقدر آروم گفتم که مطمئن بودم اگه نتونه لب خونی کنه عمرا صدام و نمیشنوه و انگار همینطور هم شده بود که شیشه رو داد پایین:

_نفهمیدم چی گفتی؟
من من کردم و بالاخره جواب دادم:
_میگم مواظب خودت باش داری برمیگردی!
زیر لب ‘چشم’ی گفت و ادامه داد:

_ولی در جواب اون حرفت باید بهت بگم که منم دوستدارم و میخوام زودتر مال هم شیم!

لپام از خجالت گل انداخت:
_پس فهمیدی؟!
_لب خونی کردم!

نفسم و عمیق بیرون فرستادم:
_یه لحظه اومد رو زبونم و گفتم!
خندید:
_ولی من خیلی وقته که دوستدارم،از همون شب که لب استخر بوسیدمت!
متقابلا خندیدم:
_اونشب جایی واسه دوست داشتن نذاشتی که من دوستداشته باشم اما الان دوستدارم!

چند ثانیه ای نگاهم کرد که همزمان با وزیدن یه باد سرد دستام و کردم تو جیبام و گفتم:
_نشستی تو جای گرم و نرم فاز عاشقی برداشتی منم تو این سرما وایسادم جواب میدم،برو آقا من سرما بخورم کی میخواد جواب بده؟

خنده هامون به قهقهه تبدیل شد:
_سرماخوردگی به کنار الان بابا و داییت و ببینیم کی میخواد جواب بده!
نگاهی به اطراف انداختم و هول جواب دادم:
_بیچاره شدیم عماد،اون داییمه
و به آدمی که داشت نزدیکمون میشد اشاره کردم…

عماد که بدجوری هول شده بود و میخواست فلنگ رو ببنده در صدد روشن کردن ماشین اشتباهی برف پاککن هارو کار انداخت و همینطور زیر لب غر زد:

_ای لعنت به این شانس!
و همزمان با رسیدن اون آقا که من میدونستم دایی نیست بالاخره موفق شد ماشین و روشن کنه و میخواست دنده عقب بگیره که دست هام و گذاشتم رو زانوهام و همینطور که از شدت خنده خم شده بودم،

فقط خندیدم که یارو با تعجب از کنارمون رد شد و ماشین هم خاموش شد!

خنده هام هیچ جوره بند نمیومدن که قامت عماد جلوم نقش بست و بعد هم صداش به گوشم رسید:

_رو آب بخندی زن!
تو همین لحظه صدام خفه شد و صاف وایسادم که ادامه داد:

_من و میذاری سرکار؟
پوزخند زدم:
_توام که داشتی فرار میکردی!
نوچی گفت:

_من بخاطر تو داشتم میرفتم که برات بد نشه!
سرم و به بالا و پایین تکون دادم:

_همینطوری هم میخوای به همین زودیا همه چی و درس کنی!
سریع جواب داد:

_مسائل و باهم قاطی نکن،اون قضیه با بابات بود تو الان پای داییت و کشیدی وسط!

شونه ای بالا انداختم:
_جوجه رو آخر پاییز میشمرن!
با خنده گفت:

_آره تا شب یلدا تو مال منی!
دو تا قدم رفتم جلو:
_پس فعلا تا شب یلدا!

و براش دست تکون دادم که تکیه داد به ماشین:
_اصلا همین امشب که برسم با بابام حرف میزنم!

میخندیدم و ازش دور میشدم:
_پس خبر از شما!
دستی برام تکون داد و سوار ماشین شد:
_منتظر خبرای خوب باش…

يك ماه بعد

صبحم رو با شنيدن زنگ موبايل گوشيم شروع كردم
و به سختي چشم باز كردم و گوشيم و از رو ميزِ كنار تخت برداشتم،
شيما پشت خط بود

تو دلم دوتا فحش آبدار بابت سر صبح زنگ زدنش دادم و بعد جواب دادم:
_جونم خروس بي محل
صداي پر نشاطش توي گوشي پيچيد:

_سلام تو هنوز خوابي؟!
خميازه كشون جواب دادم:
_سر صبح ميخوابن معمولا!
خنديد:
_زنگ زدم يه خبر بهت بدم اما حالا كه ميخواي بخوابي خب اوكي بيخيال

نشستم تو جام و در حالي كه خوابم پريده بود گفت :
_بگو ببينم چيشده؟
با يه كم مكث جواب داد:

_اومدم دانشگاه،بچه ها ميگن دم ظهر قراره لب دريا واليبال بازي كنيم با حاج آقا!

چشمام و محكم رو هم فشار دادم و گفتم:
_يعني تو بخاطر همچين خبر تكراري اي من و بيدار كردي؟!

دوباره خنديد:
_والا خود استاد رياحي اصرار داره كه خانم معين هم باشن!
پوفي كشيدم:

_حتما ميخواد دوباره توپش و بكوبه تو صورت من!
صداي خنده هاش هنوزم به راه بود:
_ديگه از اونش اطلاعي ندارم فقط به من گفتن كه به خانم معين اطلاع بدم،پاشو واسه دوساعت ديگه بيا اون ساحلي كه چند باري رفتيم.

بعد از خداحافظي گوشي و قطع كردم و هاش هنوزم به راه بود:
_ديگه از اونش اطلاعي ندارم فقط به من گفتن كه به خانم معين اطلاع بدم،پاشو واسه دوساعت ديگه بيا اون ساحلي كه چند باري رفتيم.

بعد از خداحافظي گوشي و قطع كردم و
كج و كوله راه افتادم سمت آينه تو اتاق.
با اينكه دلم ميخواست بخوابم اما به نظرم امروز روز خاصي بود!

از طرفي عماد ديشب باهام تماس گرفته بود و وعده يه خبر خوب واسه امروز و بهم داده بود و از طرف ديگه نميتونستم قيد تفريح و سرگرمي لب ساحل با بچه ها و استاد به اون باحالي و بزنم و بيخيال همه چي بخوابم!

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.