خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت 22

رمان استاد خاص من پارت 22

رمان استاد خاص من پارت 22
Rate this post

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:19

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

از شر آوا گوشي و وسايلم و برداشتم و به اتاقم پناه بردم كه همون لحظه پونه زنگ زد بهم.

لم دادم رو تخت و جواب دادم:
_سلام،خانم!
صداي پر انرژيش تو گوشي پيچيد:

_سلام چطوري،رسيدن بخير
و با خنده ادامه داد:
_اگه افتخار ميدي ناهار و باهم باشيم البته اگه مثل دفعه آخر اين استاد عاشق پيشه راه نميفته دنبالت!

اداي خنديدنش و درآوردم:
_هرهر!حالا بگو ببينم ناهاو ميخواي چي مهمونم كني ببينم ارزشش و داره كه از دستپخت مامانم دور باشم امروز!

با خاطر جمعي جواب داد:
_خيالت راحت،تو خونه تنهام ميخوام يه نيمرو برات درست كنم انگشتاتم بخوري

و زد زير خنده كه به تلافي بازي با احساساتم تك خنده اي كردم و گفتم:
_فكر كنم اشتباه زنگ زدي عزيزم،خونه كه خاليه بايد زنگ بزني مهران بياد بيوفته به جونت نه اينكه هوس نيمرو درست كردن بكني واسه من!

صداي خنده هاش قطع شد و با صداي نسبتا بلندي جيغ زد:
_چرا به ذهن خودم نرسيده بود؟

ولي قبل از اينكه من حرفي بزنم خودش ادامه داد:
_اما نميشه چون سركاره و نميتونه بياد!

اين دفعه من خنديدم:
_پس به ذهنت رسيده بود و وقتي ديدي اون نميتونه بياد به اين نتيجه رسيدي كه خونه رو با من پر كني!

سريع جواب داد:
_سريع لباس بپوش بيا كه خونمون به حضور گرمت بدجوري احتياج داره بانو!

از رو تخت بلند شدم و جلوي ميز آرايش نگاهي به خودم تو آينه انداختم و گفتم:
_حالا نميخواد زبون بريزي،٢٠دقيقه ديگه اونجام…

بعد از باز شدن در سريع رفتم تو خونه و صداش و از توآشپزخونه شنيدم:
_خوش اومدي!

همينطور كه پشتش بهم بود نگاهي بهش انداختم،داشت بساط ناهار و فراهم ميكرد و انگار خيليم به كاهدون نزده بودم!

آروم رفتم تو آشپزخونه و پشت سرش وايسادم كه انگار صبرش سر اومد و بعد از نشنيدن صدام خواست برگرده طرفم كه با صداي بلند گفتم:

_مهران!
وحشت زده برگشت طرفم و حرف منو تكرار كرد:
_مهران!
از خنده وا رفتم و به زور گفتم:

_مهران چي؟
كه با حرص نفسش و فوت كرد تو صورتم:
_تو مريضي دستِ خودتم نيست!

و اشاره اي به مرغ و گوشتاي روي كابينت كرد:
_الان جا اينكه برا توي مفت خور تدارك ببينم بايد واسه مهرانم اين كارو ميكردما!
و با حالت مسخره اي دماغش و كشيد بالا كه محكم بغلش كردم:

_اون روزا دور نيست رفيق،مهم نترشيدنه بود كه نترشيدي!
به خنده افتاده بود:
_تورو دارم دشمن نميخوام…
ازش جدا شدم و چرخي تو آشپزخونه زدم:
_دشمن چه كمكي كنه واسه آماده شدن ناهار؟

…..

٢ماه بعد

موهام و با سشوار خشك ميكردم كه دوباره صداي پيام گوشيم من و سمت خودش كشوند،
بازم عماد و سفارشاي تموم نشدنيش،اين بار نوشته بود:
‘ ديگه نسپارم،مواظب خودت باشيا’
لبخند بر لب براش نوشتم:
‘مامان و بابام انقدر نگران نيستن كه تو هستي،بابا بابلم ديگه نميخوام برم كابل كه!’

و به كارم ادامه دادم،
فردا براي من روز مهمي بود،
روزي كه علاوه بر شروع شدن اولين كلاسم بايد واسه زندگي به شهر و خونه ي ديگه اي ميرفتم…

بعد از خداحافظي با خانواده سوار ماشيني شدم كه من و تا بابل ميبرد.
نميدونم چرا اما هرچي كه بيشتر از خونه فاصله ميگرفتيم دلم بيشتر ميگرفت!

انگار باورم نميشد كه تا چند سال قراره مثل يه مهمون بيام به اين خونه و دارم ميرم به يه شهر ديگه!

اما من بايد ميرفتم تا به خيال مامان و بابا از عماد دور باشم و عماد براي هميشه فراموشم بشه غافل از اينكه عماد همچنان بود و من هم خيال فراموشيش و نداشتم!

غرق همين افكار هدفونم و از تو كيفم بيرون آوردم و مشغول گوش دادن موسيقي شدم،شايد اين بهترين راه بود..

هنوز يك ساعت تا شروع اولين كلاسم مونده بود كه رسيدم خونه دايي،
و بعد از گذاشتن وسايلام راهي دانشگاه جديدم شدم!
دانشگاهي كه فضاش برام غريب بود و جوادي حراست و فرزين و امير علي مزاحم و از همه مهم تر پونه و استاد جاويد نداشت!

هر قدمي كه توي محوطه دانشگاه برميداشتم انگار تموم خاطرات روزهاي گذشتم زنده ميشد و حالا با رسيدن به كلاسي كه براي اولين بار قدم ميذاشتم توش نفس عميقي كشيدم و در زدم!
با با اينكه هنوز چند دقيقه اي تا شروع مونده بود اما انگار كلاس داشت برگزار ميشد كه درش بسته بود و حالا بعد از باز كردن در يه استاد طلبه متعجب نگاهم كرد و گفت:

_بفرماييد
نگاهي به كلاس انداختم قشنگ مشخص بود خيلي وقته شروع شده و احتمالا من اشتباه اومدم كه گفتم:
_فكر ميكنم اشتباه اومدم آخه چند دقيقه مونده تا شروع كلاس من!
و با يه لبخند ضايع عقب گرد كردم كه حاج آقاي ظاهرا استاد كلاس سري به نشونه تاييد تكون داد:

_دوتا كلاس بالاتر!
و بعد هم منتظر موند تا من برم…

از قديم گفتن سالي كه نكوست از بهارش پيداست،دانشگاهيم كه روز اولش با خيت شدن شروع بشه خدا ميدونه قراره چطور تموم بشه!

غرق همين افكارم راه افتاده بودم به سمت كلاسي كه بايد ميرفتم كه دقيقا دم در كلاس شونه به شونه يه دختر به شدت پلنگ شدم و همين باعث شد تا جفتمون وايسيم و اون با لبخندي كه لمينتاش و ميريخت بيرون بگه:

_او عزيزم ببخشيد!
يه لبخند زوركي زدم،
نميدونم چرا با همين نگاه اول ازش خوشم نيومد و خيلي سرد جواب دادم:
_خواهش ميكنم!
و زودتر از اون رفتم تو كلاس!

كلاسي كه چند نفري توش بودن و از بگو بخنداشون ميشد فهميد جو خوبي داخل اين كلاس حاكمه!
با اين حال ته كلاس و روي صندلي اي نزديك پنجره نشستم،چقدر جاي پونه و بقيه بچه ها كه چند ترم باهم بوديم خالي بود!

با دوباره شنيدن صداي اون دختر پلنگه از فكر بيرون اومدم،
كنارم ايستاده بود:

_ميتونم اينجا بشينم؟
و به صندلي كناريم اشاره كرد كه آروم گفتم:
_حتما!
و همين باعث شد تا سريع بشينه و خيلي زود صميمي بشه و دستش و بياره جلو:

_من شيمام،شيما توتونچي و شما؟
از خودم انتظار نداشتم اما دستش و به گرمي گرفتم و جواب دادم:
_منم يلدام،يلدا معين
و قبل از اينكع بخوايم بيشتر آشنا شيم در كلاس باز شد و همون حاج آقايي كه تو كلاس پاييني ديده بودمش وارد كلاس شد:

_سلام عليكم!
و با نگاهي به ما ادامه داد:
_بفرماييد

همزمان با شيما بهم نگاه كرديم كه آروم گفت:
_استاد آخوند،تا حالا كه نداشتيم!
چشمكي زدم:
_منم اولين بارمه كه دارم ميبينم!

و قبل از هر حرفي حاج آقا روبه من و شيما گفت:
_اولين باره كه شما دو نفر و ميبينم!
يه پسر از اون طرف كلاس با خنده جواب داد:

_از كم سعادتيشونه استاد!
و كل كلاس هرهر خنديدن كه ما فقط متعجب نگاهشون كرديم و استاد گفت:

_شماهم عادت ميكنيد به اين چاي شيرين هاي كلاس و در حالي كه از روي صندليش بلند ميشد ادامه داد:

_دانشجوهاي جديد،من رياحي هستم درس اخلاق اسلامي اين ترمتون بامنه،مبحث شيرينيه اگه علاقمند باشيد
اين بار يه پسر ديگه مزه پروند و گفت:
_مخصوصا مبحث ازدواجش واسه خانما خيلي شيرينه!

و نگاه معناداري به يكي از دختراي كلاس انداخت كه اونم كم نياورد و جواب داد:
_آقاي داوري اسلام به دوستي با شما پسرا سفارش نكرده چرا ناراحتيت از منه؟
و همين واسه از خنده تركيدن كلاس كافي بود كه حاجي رياحي با خنده سري تكون داد:
_استغفرالله…

كلاس كه نه،
ديوونه خونه اي بود براي خودش كه بالاخره تموم شد…
تو ذهنم نميگنجيد كه بشه يه استاد آخوند به اين باحالي داشت!

استادي كه با تموم بچه ها راحت بود و نصف كلاسش خنده بود.
يه حاج آقاي جوون با قد و قامت كشيده و صورت گندمي و چشم و ابروي مشكي،
از همون حاجي نورانيا كه بعضي وقتا به دل آدم ميشينه!

با شنيدن صداي شيما به خودم اومدم:
_خونتون كجاست؟
تازه به خودم اومدم،
تو راهرو بودم و حسابي غرق در فكر كلاس امروز و اصلا متوجه نبودم كه انگار الكي الكي با شيما دوست شده بودم و حالا داشت آدرس محل زندگي ازم ميخواست!

لبخندي تحويلش دادم:
_تهران!
ابرويي بالا انداخت و بعد با خنده گفت:
_جدي؟يعني توهم مثل من از تهران اومدي و اينجا تنهايي؟

سري به نشونه تاييد تكون دادم:
_دقيقا!و خوابگاهيم ندارم و فعلا خونه داييم سكونت دارم!
با لوندي تموم شونه اي بالا انداخت:

_من تنهام،يعني تو خونه اي كه بابا برام خريده تنهايي زندگي ميكنم،اميدوارم انقدر باهم خوب بشيم كه همخونم بشي!
و لبخند رضايت بخشي زد.

چشم ريز كردم و به شوخي گفتم:
_به نظر كه دختر بدي نمياي،ميتونيم باهم آشنا شيم!
و هردوتامون خنديديم و مشغول تعريف كردن از زندگيامون راهي حياط دانشگاه شديم كه در كمال تعجب حرفامون با ديدن حاج آقا و چندتا از بچه هاي دانشگاه در حال واليبال زدن اونم تو حياط دانشگاه باعث قطع شدن حرفامون شد!

فارغ از تموم دنيا صداي خنده و سوت بود كه ميشنيديم و استاد رياحي همراه با ١٠-١٢تا دانشجوي پسر مشغول واليبال زدن بود و چندتا دختر پسرم نشسته بودن دورشون و انگار همشون هوادار حاج آقا و تيمشون بود كه سوت ميزدن براشون و تموم حواسشون پي ايشون بود!

مات و مبهوت نگاهشون ميكرديم كه شيما گفت:
_مگه داريم؟مگه ميشه؟
بدون اينكه چشم ازشون بگيرم جواب شيمارو دادم:
_دانشگاه هاي قبل اينجا سو تفاهم بود!
و همزمان با گفتن اين حرف و خنديدن من و شيما دو نفر از حراست دانشگاه سوت زنان به طرفشون اومدن و همين باعث پراكنده شدن تماشاچيا و البته ايست بازي شد،

خيلي نزديكشون نبودم و نميدونستم حراست داره به استاد رياحي چي ميگه اما نهايتا با صداي بلند استاد متوجه همه چي شدم:

_ادامه بازي نيم ساعت ديگه پاركِ سر خيابون
و با لبخندي توپ و سمت يكي از پسرا پرت كرد و دستي به لباساش كشيد تا خيالش راحت باشه كه مرتب و اتوكشيدن و راه افتاد تا وارد دانشگاه بشه و با همون لبخند اومد تا از كنار من و شيما رد بشه و بره داخل:

_خيلي زود به همه چيز عادت ميكنيد!
و قبل از اينكه ما حرفي بزنيم رد شد و رفت…

مات حرف استاد رياحي همو نگاه كرديم كه شيما تك خنده اي كرد:
_بريم اين پاركه كه گفت؟

لبام و به دو طرف صورتم تكون دادم و گفتم:
_واسه شناخت بيشتر اين استادم كه شده بايد رفت!
صداي خنده هاش بالاتر رفت و از دانشگاه زديم بيرون.

داشتیم آروم آروم زودتر از همه میرفتیم که پشت سرمون صدای بگو بخند چند نفر اومد با شیما همزمان برگشتیم که با سیل عظیمی از بچه های یونی رو به رو شدیم و مات موندیم!

این همه آدم برای یه والیبال معمولی کجا میرفتن؟
و بعد چند لحظه با خودم گفتم خودت کجا میری اگه راست میگی!
ترجیح دادم عادی باشم…

سريع به ما رسیدن و حالا قاطي جمعيت در حال حرکت بوديم که یهو یکی از پسرا شروع کرد به خوندن و ضرب گرفتن روی دفتر کلاسورش:

_پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیارت…
صدای خنده و دست و سوت قاطی شده بود كه یهو یکی دیگه از پسرا اومد وسط و بشکن زنون شروع کرد قر دادن!

همه از خنده ريسه ميرفتن،
حتی استاد مذهبيمون که با ضرب دو انگشتی سعی میکرد سنگین باشه!
با شروع خوندن آهنگِ ‘پیرهن صورتی دله منو بردی’
از فکر دراومدم و از ته دل قهقهه زدم…

با تموم اين خل و چل بازيا بالاخره رسيديم به پاركي كه منتظرش بوديم.

يه پارك نسبتا خلوت و البته انگار آشنا با حاج آقا!
هركسي كه رد ميشد از باغبون گرفته تا آدم عادي با استاد سلام عليك ميكرد و بعد ميرفت!

مثل اينكه حسابي معروف بود تو اين منطقه!
از جايي كه تو تركيب تيم نبودم كنار شيما و پشت سر تيم حريف استاد نشستيم و مشغول ديدن شديم!

صداي سوت و جيغ و مزه پروندن بچه هاي دانشگاه تو فضا پيچيده بود.

انگار سينما بود يا نه فراتر از اون استاديوم آزادي كه اينطور مشتاقانه جمع شده بودن!

بازي كه شروع شد شيما زد رو شونم:
_تخمه نداري؟
آروم خنديدم:
_نه ولي از دفعات بعد مجهز ميايم!

و دوتايي خنديديم و بعد خواستم سرم و بچرخونم و ببينم بازي در چه حاله كه استاد رياحي يه سرويس پرشي زد و اون سرويس جايي فرود نيومد الا رو سر و صورت يلداي بخت برگشته!

سرم گيج ميرفت و حس ميكردم تموم پارك و آدماش دارن دور سرم ميچرخن كه يهو نتونستم خودم و كنترل كنم و فرود اومدم رو شونه ي شيما!

چشمام به سختي باز و بسته ميشد و بعد چند لحظه دنيام سياه شد و نميدونم چي گذشت اما حالا با پاشيده شدن قطره هاي آب رو سر و صورتم چشمام و باز كردم و بعد صداي يه نفرو شنيدم:

_بسه بابا مگه داري باغچه حياطتون و آبياري ميكني!
مثل اينكه يكي از همين بچه ها بود!

ديدم تار بود اما سر و صداشون و خيلي خوب ميشنيدم و حالا ديگه كم كم داشتم واضح ميديدم اين و از نقش بستن سفيدي عمامه استاد رياحي جلوي چشمام فهميدم!

داشت نگاهم ميكرد و يه دفعه با گفتن يه ‘هيس’ِ بلند و بعد هم ساكت شدن همه رو كرد به من و گفت:

_خانم محترم حالا كه حالت خوبه نميخواي معذرت خواهي كني كه خوردي به توپ من و سرويسم و خراب كردي؟

همين حرفش براي دوباره سر و صدا شدن و خنديدن بچه ها كافي بود و اما من،
درست بود كه ظاهرا گيج و منگ بودم اما اين دليل نميشد كه زبون درازم از كار بيفته و جواب ندم،
پس با صداي آرومي گفتم:

_آره ببخشيد كه صاحب توپ سر و صورت من و هدف گرفته بود!
و همين براي بلند تر شدن صداي خنده همه كافي بود…

مثل اينكه اين مسابقه هم به من نمي ساخت كه همين اول كاري من زخمي شده بودم!

حالم كه يه كمي بهتر شد بلند شدم سرپا كه استاد اومد كنارم:
_گذشته از شوخي شما خوبي؟
سري به نشونه تاييد تكون دادم:

_فعلا كه تو آينه خودم و نديدم و انگار خوبم!
پسرِ كنار استاد يه نگاهي بهم انداخت و آروم زد تو سر خودش:

_هنوز نميدونه چه بلايي سر صورتش اومده
و همه رو به هر هر انداخت كه با ترس برگشتم سمت شيما:

_من چم شده؟
شيما با خنده نگاهش و رو صورتم ثابت نگهداشت و گفت:

_كمِ كم از ده جا خراش برداشتي!
و صداي خنده هاش بالاتر رفت كه دوباره استاد رياحي نمايان شد:

_چيزي نشده،اينا دارن شمارو اذيت ميكنن!
و لبخند دلنشيني زد كه نفس آسوده اي كشيدم و بعد از چند دقيقه همراه شيما راهي شديم.

يه ساعتي از رسيدن به خونه دايي ميگذشت و رو تخت و توي اتاق ولو بودم كه گوشيم زنگ خورد.
دلم ميخواست عماد پشت خط باشه و همينطورم بود.

با ذوق جواب دادم:
_سلام بر مرد مردستان
با خنده جواب داد:
_سلام زن زندگي در چه حاله؟

خودم و به مظلوميت زدم و پيشونيم و ماساژ دادم:
_خوب نيست همين روز اولي توپ كوبيدن تو صورتش داره ميميره!

متعجب گفت:
_وا،كي همچين غلطي كرده اونوقت؟
داشتم از خنده ميپوكيدم ولي خودم و كنترل كردم و با همون لحن آروم گفتم:

_اينجا شيوه تدريس فرق داره وقتي كه نفهمي با توپ و كلي وسيله ديگه تنبيهت ميكنن!
و يه دفعه زدم زير خنده كه عمادم خنديد:

_حالا قدر دانشگاه و استادي چون من و
دونستي
تو همون حال جواب دادم:

_بدجوري قدرتو ميدونم
و اين بار عماد خارج از حواشي گفت:
_حالا جدي چيشده؟

با اين جمله عماد حرفامون به پايان رسيد:
_غلط كرده مردتيكه كه با توپ كوبيده به تو!الان كلاسم شروع ميشه شب بهت زنگ ميزنم!

و بعد هم بوق اشغال!
نفس عميقي كشيدم و تو دلم خنديدم،
هنوز ٢٤ساعت نميشد كه اومده بودم اينجا و اين قدر داشت خوش ميگذشت!

از اتاق خوابي كه فعلا مال من بود زدم بيرون و چرخي تو خونه ي دلباز و بزرگ دايي زدم.
زندايي تو آشپزخونه مشغول آشپزي بود و خيال من از بابت شكمم همه جوره راحت بود و اما خبري از رها دختردايي گراميم نبود كه رفتم تو آشپزخونه:

_رها كجاست؟
كه زندايي يه كم شوكه شد از اينطور ظاهر شدن من و بعد جواب داد:
_والا همينجاها بود تا وقتي كه بهش گفتم بشين يه كم سالاد درست كن و يه دفعه غيب شد!

آروم خنديدم كه زندايي هم با خنده سري تكون داد و طولي نكشيد كه سرو كله رها پيدا شد:
_خوب داري آبروم و ميبري مامان خانم،يه دقيقه رفتم تا دستشويي و اومدم!

و رفت سمت يخچال و وسايلاي سالاد و بيرون آورد كه زندايي ليلا جواب داد:
_آبرو بردن نيست دخترِ من،فقط نقشه هات يه كمي تكراري شده!
من و رها منتظر زل زديم به زندايي كه ادامه داد:

_والا من هركاري كه بهت ميگم يه دفعه دستشوييت ميگيره و ميري دستشويي،روشت و عوض كن مثلا اين دفعه برو حمومي جايي!

و قهقهه زد و من هم همچنان به خنديدنم ادامه دادم كه رها نفسش و عميق فوت كرد بيرون و همزمان با شستن وسايلاي سالاد گفت:

_مامان كه تو باشي دشمن ميخوام چيكار!
و آروم خنديد.
رفتم كنارش و گفتم:

_حالا ول كن اين بحث خيار گوجه رو،بگو ببينم چه خبرا؟با كيا هستي با كيا نيستي؟
و با چشماي ريز شده نگاهش كردم كه با ديوونگي تموم جواب داد:

_كيا؟مگه من مثل تو واسم ريخته؟
و ادامه داد:
_تنها ترينم!
آروم كوبيدم به بازوش:
_الكي؟

نشست رو يكي از صندلياي ميز غذاخوري توي آشپزخونه و جواب داد:
_به جون يلدا بازارم بد كساده،يه نفرم دور و برم نيست،توچي؟

همينطور كه با شنيدن حرفاش يه لبخند ضايع اومده بود رولبام شونه اي بالا انداختم:
_فقط يه نفر از تو تنها تره اونم منم!
و دوتايي زديم زير خنده كه بين همين خنده ها جواب داد:

_آره بخاطر همينم وقتي شنيدم مخ استادتو زدي باور نكردم تا اينكه طرف پريد و فهميدم يلداي خودموني!

زير لب فحشي نثارش كردم و خواستم چيزي بگم كه صداي دايي تو خونه پيچيد:
_اهالي خونه من اومدم
و زندايي با ذوق دلنشيني جواب داد:
_خوش اومدي تاج سرِ اهالي!
و واسه استقبال از دايي بيرون رفت…

بعد از سلام و عليك با دايي،
زندايي مشغول صحبت باهاش شد و حالا من و رها تو آشپزخونه مونده بوديم.

روبه روش نشستم رو صندلي و گفتم:
_نپروندمش!
گيج نگاهم كرد كه ادامه دادم:
_اون استادي كه يه دل نه صد دل عاشقم شده بود همچنان هست!

پوكي زد زير خنده:
_پس واسه دوري از اون فرستادنت اينجا،قضيه چيه؟
آروم خنديدم:

_امان از وقتي كه پدر سهراب من لج كنه،ميگه ديگه راضي نيست به اين ازدواج و تموم!
يه نصفه خيار كرد تو حلقومش و موشكافانه زل زد بهم:

_ولي شما هنوز باهمين؟
چشمكي زدم:
_مخفيانه!و البته از اين به بعد زحمت پيچوندن دايي و زندايي با خودته

با حالت بامزه اي سري به نشونه تاسف برام تكون داد:
_اي عمه آذر ساده ي من،به خيالت دخترت و فرستادي اينجا درس بخونه ولي نميدوني از همين روز اول دنبال پيچوندنه!

و نفس عميقي كشيد كه زدم زير خنده:
_بالاخره از اثرات هم نشيني با خودته ديگه!
و شونه اي بالا انداختم كه گفت:
_حالا پسره چطورياس؟ميارزه؟
پوزخندي زدم:
_نميدوني چيه،از سيكس پك بگير تا سگ داشتن چشم،همرو خدا بهش داده!

لباش مثل يه خط صاف شد:
_باز خوب سيكس پكاشم ديدي
چپ چپ نگاهش كردم:

_تو ارشاد كردن قشنگ به عمت رفتيا!
و هردومون خنديديم كه صداي زندايي به گوشمون رسيد:
_رها مامان اگه سالاد آماده شده ميز و بچين تا غذا بخوريم…

دور هم ناهار مفصلي خورديم.
زندايي مرغ شكم پر پخته بود و من هرچي از طعم خوبش ميگفتم كم بود!

دوسه روز اول زندگي تو خونه دايي خيلي خوب گذشت و حالا ساعت ٢ونيم بعدظهر بود و من تا ساعت ٤ بايد ميرفتم دانشگاه.

جلو آينه وايساده بودم و داشتم آماده ميشدم كه رها با نفس عميقي گفت:
_آينه ترك خورد،بيا برو!

نگاه معنا داري بهش كردم و مقنعم و پوشيدم:
_فعلا كه چيزي نشده ولي توام بيا شانست و امتحان كن!
و با خنده از اتاق و بعد هم خونه زدم بيرون.

اينجا وقتي سوار تاكسي ميشدم تا به دانشگاه برسم تازه قدر پرايد غراضه ي خودم و ميدونستم و امان از جاي خاليش!

تا رسيدم به كلاس شيما دوباره دندوناشو ريخت بيرون و برام دست تكون داد.
رفتم كنارش نشستم.
_استاد رياحي هنوز نيومده؟
آروم خنديد:

_من از ذوق ديدنش يه ساعت زودتر اومدم!
و قبل از اينكه من جوابي بدم قامت استاد رياحي تو چهار چوب در كلاس نقش بست و بعدهم اومد تو!

همينطور داشتم نگاهش ميكردم كه نرسيده به ميزش چرخيد سمت من:
_حال شما بهتره؟

شيما با آرنج كوبيد تو پهلوم و آروم گفت:
_چه به فكرتم هست!
و آروم خنديد
كه يه ‘دهنت و ببند’ بهش گفتم و روبه استاد رياحي سري به نشونه آره تكون دادم!
شونه اي بالا انداخت:

_الحمدلله!
و بالاخره رفت سمت ميزش كه نشستم و گفتم:
_چي ميگي شيما؟
چشماش و تو كاسه چرخوند و قبل از اينكه بخواد چيزي بگه صداي حاج آقا به گوشمون خورد:

_ميخوام از اين به بعد لب ساحل واليبال بازي كنيم بچه ها!
كلاس رفت رو هوا…
حتي تصور اينكه با حاجي لب ساحل واليبال بزني هم سخت بود و حالا ايشون ميخواست اجراش كنه!

مثل بقيه بچه ها داشتم ميخنديدم كه ادامه داد:
_همينطور خانماهم ميتونن بيان و هم تيمي ما يا تيم رقيب باشن!

خنده ها همچنان ادامه داشت و استاد هم همچنان داشت حرف ميزد:
_حتي خانمي كه با كوبيدن سرش به توپِ من بازي و خراب كرده!

و اين بار خودش هم خنديد…

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.