خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان استاد خاص من پارت ۱۰

رمان استاد خاص من پارت ۱۰

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

انقدر راه رفت كه سرگيجه گرفتم و كلافه گفتم:
_خسته شدم نميخواي بشيني؟
و همين حرف كافي بود واسه اينكه دوباره به سمتم بياد و با همون اخم كه انگار از صورتش پاك شدني نبود گفت:
_فهميدي چي گفتم؟!

دوست نداشتم بهش بله و چشم بگم و فكر كنه ازش ميترسم پس از روي تخت بلند شدم و در حالي كه مقنعم رو در مياوردم با خنده گفتم:
_نفهم خودتي عزيزم
و نشستم جلوي ميز آرايشم كه پشت سرم ظاهر شد و خيلي جدي تو آينه نگاهم كرد!

انقدر كه خنده رو فراموش كردم و سرم و انداختم پايين تا بلكه عماد از خر شيطون بياد پايين ولي برعكس تصورم محكم بازوم و تو دستش گرفته بود و فشار ميداد،
يه جوري كه اشك تو چشمام جمع شه و باشنيدن صداش نتونم چيزي بگم:

_اين شد دومين بار كه من بهت تذكر دادم و تو خودت و به نفهمي زدي،بار ديگه اينطوري باهات رفتار نميكنم پس حواست به خودت باشه تا كاري نكردم كه از درس و دانشگاه محروم شي و بشيني گوشه خونه!
و با حرص دستم و ول كرد كه سريع بلند شدم و پررو پررو گفتم:

_تو چيكاره اي كه نذاري من برم دانشگاه؟!
و زل زدم بهش كه كيفش و از رو تخت برداشت و روبه روم ايستاد:
_خيلي خب حالا كه هيچ كارتم همين امشب به همه ميگم كه از قبل همو ميشناختيم و تو سر لجبازي با استادي كه خيلي تحويلت نميگرفت به اون خواستگاري جواب مثبت دادي
و با يه پوزخند ادامه داد:

_توام خيلي راحت به فرزين و هر آشغال ديگه اي كه ميخواي برس،من ديگه نيستم!
و راه افتاد كه از اتاق بره بيرون…
با شنيدن حرفاش حالم بد شده بود و سردرد گرفته بودم…

نميدونستم بايد چيكار كنم كه قبل از رسيدنش به در خودم و به در اتاق رسوندم و جلوش وايسادم:
_تو امروز چته عماد؟
بدون اينكه نگاهم كنه جواب داد:
_برو كنار يلدا مگه نميگي من هيچ كاره ي زندگيتم؟پس بذار همه چي و تموم كنم تا خلاص شيم تا تموم شه اين بازي مسخره…

ميدونستم الان وقت لجبازي نيست
ميدونستم حالا حس منم مثل روز اولي كه ديدمش نيست و يه جورايي نميخوام لااقل الان از دستش بدم اما انگار غرور زبونم و قفل كرده بود كه فقط نگاهش ميكردم و حالا با كنار زدنم از جلوي در تازه قيد غرور مزخرفم و زدم و دوباره خودم و انداختم جلوش:
_صبر كن عماد

منتظر نگاهم كرد كه ادامه دادم:
_حسِ منم حسِ روزاي اول نيست!
دستي توي ته ريشش كشيد:
_خب اين يعني چي؟
سرم و انداختم پايين و جواب دادم:
_يعني…يعني گور باباي…اون پسره…فرزين!
و بعد زير چشمي نگاهش كردم كه ديدم لبخند كجي گوشه ي لبش نشسته و با رضايت داره نگاهم ميكنه!

از چونم گرفت و سرم و آورد بالا كه نگاهمون تو هم گره خورد و عماد گفت:
_چيكار كنم كه يه دختر لجبازِ قدي!وگرنه ميتونستي اين حرف و همون اولش بزني و كار به اينجا نكشه
با حالت خاصي نگاهش كردم كه آروم خنديد و بعد من و توي آغوشش كشيد…

گرم آغوشش بودم كه صداي بابا باعث شد تا از هم جدا شيم و عماد با خنده در و باز كنه و بره بيرون پيش بابا اينا.

لباس هام و عوض كردم و رفتم پيششون عماد رري مبل روبه روي بابا نشسته بود و داشتن راجع به عقد حرف ميزدن!
تو اين روزا انقدر مشغول هم شده بوديم كه انگار كلا فراموش كرده بوديم كه چيزي تا پايان صيغه نامه نمونده و حتي راجع بهش حرفم نزده بوديم!

همينطور غرق افكارم بودم كه با صدا زدن اسمم توسط بابا به خودم اومدم:
_ يلدا،نظر تو چيه باباجون ديگه وقت كافي داشتيد واسه آشنايي

نگاهي به عماد انداختم كه زل زده بود بهم و منتظر نگاهم ميكرد و با مكث جواب دادم:
_نميدونم چي بگم
و همين حرف براي اينكه مامان و بابا متعجب همديگه رو نگاه كنن كافي بود!
خونه تو سكوت فرو رفته بود كه عماد با لبخند سري تكون داد و فضا رو عوض كرد:

_كلا يلدا خانم خجالتين بعد از اينكه منم به طور اتفاقي استادشون شدم همينطوري خجالتي و سر به زير بودن!
و آروم خنديد و بهم اشاره كرد كه يه غلطي بكنم و منم به ناچار رو كردم به مامان بابا و گفتم:
_ خب چي بايد بگم،از اينكه آقا عماد الان اينجاست مشخصه كه همه چي خوبه و يه جورايي ما از همديگه خوشمون اومده ديگه!
بابا ابخندي زد و مامان گفت:

_نه به اون همه خجالت نه به اين رك گويي
و خنديد كه آروم خنديدم و نگاهي به عماد انداختم كه هرچند داشت ميخنديد اما تو چشماش هزاران حرف بود و قشنگ ميدونستم كه تنها كه بشيم ميخواد سوژم كنه و هرهر بهم بخنده اما خب به روي خودم نياوردم و غرق اين لحظه شدم كه شاد بود…
انقدر شاد كه فكر ميكردم واقعيه!
كاملا واقعي…

******

بعد از كش و قوس هاي فراوان بالاخره به عماد گفتم كه پونه همه چيز رو ميدونه و حالا جلوي آينه داشتم آماده ميشدم كه بريم به جشن عقد پونه!

هنوز رژم و نزده بودم كه دوباره صداي عماد و كه حالا دست به سينه پشت سرم وايساده بود و تو آينه نگاهم ميكرد و غر ميزد رو شنيدم:
_از آخرين باري كه گفتي حاضري دقيقا نيم ساعت گذشته!
و پوفي كشيد كه دوتا از رژام و گرفتم دستم و برگشتم سمتش:

_تو انتخاب رنگش موندم تو بگو كدوم؟
و با لبخند نگاهش كردم كه دوتا رژ و از دستم گرفت و بعد از نگاهي به رنگشون كه يكي زرشكي بود و اون يكيش قرمز هر دو رو روي ميز انداخت و ويتامين لبم و از روي ميز برداشت و داد دستم:

_بيا همين خوبه!
و چشم و ابرويي بالا انداخت كه لب و لوچم آويزون شد:
_ولي جشن عقدِ بهترين دوستمه!
لپم و كشيد و جواب داد:

_ولي تو عروس نيستي و همين واست خوبه
و بعد رفت و روي تخت نشست
برخلاف ميلم يه كني از ويتامينه به لبم زدم كه فقط لبام و براق كرد و بعد از پوشيدن شالم به سمت عماد برگشتم:
_الان يعني من خوبم؟!
همونطور كه نشسته بود نگاهم كرد و گفت:
_خوب كه نه ولي ميشه تحملت كرد و زد زير خنده…

چپ چپ بهش نگاه كردم و گفتم:
_بريم نمكدون!
كه ابرويي بالا انداخت:
_مردم ميگن همسري و آقامون و فلان اونوقت نامزد ما بهم ميگه نمكدون،خدايا شكرت
و دوباره خنديد كه در اتاق و باز كردم و قبل از اينكه برم بيرون جواب دادم:

_قبلا هم بهت گفته بودم كه نبايد من و با هيچكس مقايسه كني!
بي اينكه جوابي بده سري تكون داد و قبل از من از اتاق زد بيرون.
از مامان خداحافظي كرديم و بعد از اينكه سوار ماشين شديم راه افتاديم به سمت تالاري كه مراسم عقد برگزار ميشد…

تو دلم يه حس و حال عجيبي بود و انگار يه جورايي باورم نميشد كه پونه ي ديوونه ي من حالا داره ازدواج ميكنه و كم كم خانمِ يه خونه ميشه!
با شنيدن صداي عماد از فكر به پونه بيرون اومدم:
_نميخواي پياده شي؟!

به اطرافم نگاه كردم،
رسيده بوديم و عماد ماشين رو توي پاركينگ پارك كرده بود بي هيچ حرفي در ماشين رو باز كردم و حالا هم قدم با عماد وارد تالار شديم.
تالاري كه به محض ورود تنها چيزي كه نگاهم و به سمت خودش كشوند پونه بود…

تو يه لباس زرشكي كه از يقه تا نوك آستين هاي بلندش ماهرانه سنگدوزي شده بود و در عين پوشيده بود واقعا زيبا بود و آرايش فوق العاده ي صورتش و موهاي مشكيِ فر شدش همگي باعث شده بودن تا پونه حتي زيباتر از قبل باشه و من از ديدنش سير نشم!

بعد از سلام و عليك گرمي پونه رو توي آغوشم كشيدم و دم گوشش لب زدم:
_چه دافي شدي ميمون!
و آروم خنديدم كه جواب داد:
_انشاالله روزِ داف شدن خودت ميمون!

و بعد در حالي كه هردومون داشتيم ميخنديديم از هم جدا شديم كه متوجه نگاه گيج مهران و عماد شديم!
خب حق داشتن آخه اونا كه نميدونستن ما چي تو گوش هم گفته بوديم و بايدم مثل بز نگاهمون ميكردن!
پونه خندش و جمع كرد و رو به عماد گفت:

_بفرماييد استاد ديگه بيش تر از اين اينجا معطل ما نشين
و با لبخند نگاهش و بين من و عماد چرخوند كه چشمكي بهش زدم و بعد از سلام و احوالپرسي با پدر و مادرش همراه عماد دور يه ميز كه خيلي با پونه و مهران فاصله نداشت نشستيم.
عماد تو گوشي بود و انگار هيچ توجهي به جشن نداشت كه گوشيش و از دستش كشيدم و گفتم:
_لابد الانم داري با اون پلنگا كه نمره ميخوان حرف ميزني؟

و صفحه ي گوشي رو به سمت خودم چرخوندم و با ديدن بازي توي گوشي سري به نشونه ي تاسف تكون دادم كه گوشي و از دستم قاپيد:

_حالا كه ضايع شدي بذار بازيم و كنم!
و دوباره مشغول شد كه نفس عميقي كشيدم و بلند شدم تا مانتوم و در بيارم كه يه دفعه صداش و شنيدم:
_داري چيكار ميكني؟!
متعجب نگاهش كردم و مانتوم و درآوردم:
_همينكاري كه الان كردم!
و دوباره نشستم كه نگاهش و رو لباسم كه يه شوميزِ حريرِ سفيد بود انداخت و گفت:
_خب مشكلي نداره!

همينطوري گيج نگاهش كردم و دست بردم سمت شالم كه اين دفعه دستم و تو هوا گرفت و خيلي جدي نگاهم كرد:
_تعارف نكن پاشو لخت مادر زاد شو!

قبل از اينكه چيزي بگم نگاهش و ازم گرفت و به ظاهر سرگرم گوشيش شد اما خب از حالت چهرش ميتونستم بفهمم كه جناب آقا دوباره آب روغن قاطي كرده!

سرم و خم كردم كه متوجه نگاهم بشه و گفتم:
_حالت خوبه عماد؟
با نفس عميقي سرش و گرفت بالا و جواب داد:
_يلدا من اصلا دوست ندارم تو به قدري با پونه و فك و فاميلش راحت باشي كه بخواي شالت و يا چه ميدونم لباست و دربياري و لابد بعدشم بخواي بري وسط با عروس خانم برقصي!
و با مكث ادامه داد:
_اصلا دوست ندارم!

دستم و گرفتم جلو دهنم و آروم خنديد:
_پس رگ غيرت آقا زده بيرون
چپ چپ نگاهم كرد و حرفي نزد كه گفتم:
_من فكر ميكردم جنابعالي روشن فكر تشريف دارين استاد جاويد!

سري به نشونه ي تاييد تكون داد:
_آره روشن فكرم ولي نسبت به اينجا حس خوبي ندارم
و به مرداي جووني كه كنار مهران بودن اشاره كرد،
كه باز خل و چل بازيم گل كرد و شالم و به قدري كشيدم جلو كه فقط گردي صورتم مشخص بود و رو كردم به عماد:
_خوبه حاج آقا؟
زل زد بهم و با لبخندي از سر رضايتي جواب داد:

_ عاليه حداقل اينطوري يه ذره قيافه پيدا كردي!
لبام مثل يه خط شد و با حرص گفتم:
_يه ذره قيافه پيدا كردم؟
و پوزخند الكي زدم:
_حاضرم شرط ببندم كه از اول عمرت تا به حال دختر به خوشگلي من نديدي!
ودستم و گذاشتم زير چونم و نگاهش كردم كه شونه اي بالا انداخت:

_تو تموم عمرم به زشتي تو نديدم!
ديگه حسابي زورم گرفته بود و داشت از سرم دود ميزد بيرون كه عماد نگاهي بهم انداخت و با خنده گفت:
_حالا منفجر نشي وسط مراسم؟!
و ريز ريز خنديد كه با اخم گفتم:
_عماد!
و بي اينكه تغييري تو حالتش ايجاد كنه انگشت اشارش و جلوي بينيش گذاشت و جواب داد:
_هيس شلوغ نكن ميخوام رقصشون و تماشا كنم
و بعد به حالت مزخرفي چشماش و باز و بسته كرد…

حالا چند دقيقه اي ميشد كه مشغول نهار خوردن بوديم كه عماد گفت:
_خوشم اومد غذاهاشون خوشمزست!
و ابرويي بالا انداخت كه لبخند مسخره اي زدم:

_انشاالله عروسيت و همين جا بگيري!
و يه قاشق ديگه از غذام خوردم كه سري به نشونه ي رد حرفم تكون داد:
_من قصد ازدواج ندارم يلدا!
و لبخند دندون نمايي زد كه تو فكر فرو رفتم…
تو فكر اينكه چند روز ديگه بايد همه چيز رو تموم ميكرديم و من اصلا به فكر بعدش نبودم…

اصلا به اين فكر نميكردم كه با چه بهونه اي بايد به مامان اينا بگم كه اين عروسي سر نميگيره!
بدجوري تو فكر فرو رفته بودم كه دوباره صداش و شنيدم:
_حالا بغض نكن اگه يه وقتي خواستم زن بگيرم شايد اومدم سراغ تو!
و ريز ريز خنديد كه زل زدم بهش و گفتم:

_عماد اصلا به فكر چند روز آينده هستي كه مهلت صيغه نامه تموم ميشه؟!
و منتظر نگاهش كردم كه متعجب جواب داد:

_خب تموم بشه مگه قرارمون همين نبود؟
با اين حرفش خيلي بهم برخورد و آروم سرم و تكون دادم:
_باشه
نگاهش هنوز هم رنگ تعجب به خودش داشت كه ادامه داد:

_ببينم مگه تو همين و نميخواي يلدا؟
خيلي خودم و كنترل كردم كه بعضم نگيره اصلا نميدونستم الان چه وقته اين حرف بود كه حالا باعث حالِ بدم هم شده بود و يه لبخند ساختگي تحويلش دادم:
_ آره همين و ميخواستم حالا اگه غذات و خوري پاشو بريم سرم درد ميكنه

و بي اينكه منتظر جوابش بمونم شروع كردم به پوشيدن مانتوم و بعد هم بي معطلي بلند شدم و با پونه و مهران خداحافظي كردم و عماد بي اينكه حرفي بزنه دنبالم راه افتاد!

از عماد خواستم تا من و برسونه خونه اما انقدر خيابونارو بالا پايين كرد كه خسته شدم و كلافه گفتم:
_نميخواي من و برسوني؟
و طلبكارانه نگاهش كردم كه بي هيچ نگاهي جواب داد:
_نچ،زنمي اختيارت و دارم ميخوام ببرمت خونه دماوند!
دهنم و چند بار باز و بسته كردم تا حرفي بزنم اما با حرفي كه زد همه چي يادم رفت و ساكت نشستم سرجام:
_بالاخره شايد نظرمون عوض شد و تو شدي عقد دائم من!
و آروم خنديد…

با رسيدن به باغ بزرگي كه سراسرش درختاي بزرگ بود و سرسبزيش روحم و نوازش ميكرد با لذت به اطرافم نگاه ميكردم و آروم آروم راه ميرفتم كه عماد در ورود به خونه ي وسط باغ رو باز كرد و با خنده گفت:

_حالا تا شب ميخواي دار و درخت اينجارو ديد بزني؟!
و اشاره كرد كه برم داخل كه چپ چپ نگاهش كردم و بعد وارد خونه شديم.
خونه اي كه هيچي كم نداشت و تموم اسباب و وسايلش با سليقه ي تموم چيده شده بود.

نگاهي به پله هايي كه از وسط خونه به طبقه ي بالا وصل شده بود كردم كه عماد دستم و گرفت و من و به سمت خودش برگردوند:

_بيا بشين
و بعد راه افتاد سمت مبل هاي راحتي كنج خونه و من و كنار خودش نشوند.
دستم و از دستش كشيدم و برگشتم به سمتش:
_چقدر اينجا خوبه!
و نگاهش كردم كه آروم خنديد:

_ميخواي اينجا زندگي كنيم؟!
با حالت خاصي جواب دادم:
_لابد تو اين چند روزِ باقي مونده از مهلت صيغه؟
و لبخند تلخي زدم و رو ازش گرفتم كه بي هوا چونم و بين دوتا انگشتش گرفت و صورتم و به سمت خودش چرخوند:

_اگه تو بخواي ميتونيم تو سال چند روز و بيايم اينجا
و منتظر نگاهم كرد كه دستش و از رو چونم انداختم و در حالي كه چشمام از شدت تعجب گرد شده بود گفتم:

_چي..فكر كردي من از اوناشم كه تو استادم باشي و هروقت كه دوست داشتي پاشم باهات بيام اينجا و …
با شنيدن صداي بلند خنده هاش انگار ادامه ي حرفم و يادم رفت كه حالا عماد بين خنده هاش شروع به حرف زدن كرد:
_تو يه ديوونه اي يلدا يه ديوونه كه من دلم نميخواد از دستش بدم
و در حالي كه خنده هاش تبديل به يه لبخند شده بودن با حالت خاصي نگاهم كرد و بعد دستاش و دور كمرم قفل كرد و آروم آروم صورتش و نزديك صورتم كرد كه دوباره رو ازش برگردوندم و با صداي لرزوني گفتم:

_ولي تو…ولي تو فقط تا چند روز ديگه محرم مني و بعد همه چيز تموم ميشه پس ديگه نميخوام چيزي بينمون باشه!
و منتظر جوابش موندم كه در عين تعجب قفل دست هاش محكم تر شد و با صداي آرومي تو گوشم لب زد:

_گفتم كه من نميخوام از دستت بدم
و با يه كم مكث ادامه داد:
_حالا نگاهم كن!
با ترديد نگاهش كردم كه با چشماش تك تك اجزاي صورتم و از نظر گذروند و بعد لباش روي لبام فرود اومد…

انقدر داغ و پر احساس كه تموم تنم گر گرفته بود و شايد بي اختيار همراهيش ميكردم تا جايي كه هردومون نفس كم بياريم و با لبخند ازهم جدا بشيم!

در حالي كه نفس نفس ميزدم دستم و روي ته ريشش كشيدم و گفتم:
_هنوز سر حرفت هستي يا فقط بخاطر اينكه يه بوس از اين دانشجوي پر ماجرات بگيري اون حرف و زدي؟

كه با چشم هاي ريز شدش نگاهم كرد:
_ اولا سر حرفم هستم
و با يه كم مكث ادامه داد:
_ثانيا كي گفته كه من فقط يه بوس خواستم؟!

و محكم من و توي آغوشش كشيد…

همچنان روي مبل و توي آغوش عماد بودم كه با صداي زنگ گوشيش بالاخره از هم جدا شديم و عماد در حالي كه زير لب زمزمه ميكرد ‘الان چه وقته زنگ زدنه؟’ گوشيش و از روي ميز عسلي برداشت و با ديدن مخاطب پشت تلفن آروم خنديد:

_مامانمه،فكر كنم حس شيشمش بهش خبر داده كه خلوت كرديم
و همچنان كه ميخنديد گوشي رو جواب داد.

نفس عميقي كشيدم و بعد از مرتب كردن لباسم راه افتادم سمت آشپزخونه تا يه ليوان آب بخورم.
هنوز ليوان آب به نصف نرسيده بود كه عماد تو ورودي آشپزخونه ظاهر شد!

ليوان آب و روي ميز گذاشتم و ‘هومي’ گفتم كه دست به سينه به ديوار تكيه داد و لبخند خبيثي زد:
_خوب از دستم در رفتي!
و آروم خنديد كه چپ چپ نگاهش كردم:

_از اولشم قرار نبود كار به جاي باريك كشيده بشه
و لبخند مسخره اي زدم كه صداي خنده هاش بالا رفت:
_ بخاطر همين سر سختيتم كه شده بايد عقدت كنم و يه بارم كه شده كار و بكشونم به جاي باريك

اداي خنديدنش و درآوردم و درحالي كه زل زده بودم تو چشماش گفتم:
_زهرمار،مامانت چي ميگفت؟
به سمت يخچال رفت و در حالي كه دنبال يه خوردني توي يخچال بود جواب داد:
_هيچي گفت عروس زشتم و امشب بردار بيار خونه
و بعد در حالي كه چند تا سيب از يخچال بيرون آورده بود ادامه داد:

_زنگ بزن اجازت و بگير
چشمام و ريز كردم و گفتم:
_مطمئني مامانت دعوتم كرده؟
گيج نگاهم كرد كه ادامه دادم:

_آخه آخرين باري كه مامانت دعوتم كرده بود و يادم نرفته
و با يه كم مكث ادامه دادم:
_يادت كه نرفته؟حموم و اينا!
و سرم و انداختم پايين و ريز ريزك خنديدم كه قهقهه زد و روي صندلي نشست:

_نه بهت قول ميدم امشب حموم و اينا دركار نيست!
و همچنان خنديد كه شونه اي بالا انداختم:
_مامانت اينا چي؟اونا در كارن يا نه؟
با خنده سري تكون داد:

_تو كه الان پيش مني پس چه دليلي داره بخوام شبم پيش من باشي توفيق جون؟
روبه روش نشستم و جواب دادم:
_باز كارت راه افتاد شدم توفيق؟
ابرويي بالا انداخت:

_توفيق كه اسم قشنگيه خيليم بهت مياد!
و بعد سيب توي دستش و گاز زد كه پوفي كشيدم و خواستم جوابش و بدم اما با سيب زردي كه عماد توي دستم گذاشت ساكت شدم و صداش و شنيدم:
_بخور جون بگيري عروس كه امشب ديگه خبري از پذيرايي نيست و خودت بايد سرپايي كني!
و همين حرف باعث شد تا هردومون بخنديم…

تو ماشين و در مسير خونه ي پدري عماد بوديم كه بالاخره سكوت بينمون شكست:
_چيزي نميخواي سر راه برداري؟

همينطور كه سرم و به شيشه تكيه داده بودم جواب دادم:
_نه همين لباسام برا دو سه ساعت كافيه
و با خستگي چشمام و بستم كه دوباره صداش به گوشم رسيد:

_دو سه ساعت؟ميخوام امشب پيشم بموني فرداهم كه جمعست باهم بريم كوه!

چشم باز كردم و زير زيري نگاهش كردم كه شونه اي بالا انداخت:
_پس چيزي لازم نداري؟
نفسم و عميق بيرون فرستادم و گفتم:

_برو…برو سمت خونه ما!
نگاه گذرايي بهم انداخت:
_اطاعت

يه كمي طول كشيد تا چند تيكه لباس بردارم و بعد برسيم به خونه عماد اينا و حالا همگي دور ميز شام جمع بوديم كه ارغوان همينطور كه روبه روم نشسته بود لبخندي بهم زد و گفت:

_شما بالاخره تصميم نگرفتين؟
سوالي نگاهش كردم كه نسرين خانم ادامه داد:
_كه تاريخ عقد كي باشه
و منتظر نگاهمون كرد كه عماد جواب داد:

_هرچي كه شما بگيد و هر تاريخي كه معين كنيد ما قبول ميكنيم
و بعد لبخند گله گشادي تحويلم داد كه حسابي ذوق مرگ شدم و با شنيدن صداي آقا بهزاد تازه به خودم اومدم:

_پس تو اين هفته قرار عقد و عروسي و ميذاريم!
و بعد از چرخوندن نگاهش بين ما چهار نفر دوباره همه به خوردن غذاشون مشغول شدن.

شام و دور هم خورديم و حالا با ارغوان توي آشپزخونه بوديم و بعد از چيدن ظرفا توي ماشين ظرفشويي و جمع و جور كردن آشپزخونه باهم گرم حرف زدن بوديم كه ارغوان يه جعبه گذاشت روي ميز و با صداي آرومش گفت:

_وقتي فهميدم عماد اومده خواستگاري تو و جواب مثبتم گرفته خيلي خوشحال شدم و قبل از اينكه راهي ايران بشم اين هديه رو گرفتم تا تقديم عروس خانواده بكنم
و با لبخند ادامه داد:

_اميدوارم دوست داشته باشي
و بعد جعبه رو هول داد به سمت من كه با هيجان نگاهم و بين ارغوان و جعبه چرخوندم و جواب دادم:
_من واقعا نميدونم چي بگم!
و با يه كم مكث جعبه رو باز كردم و با ديدن دستبند فوق العاده اي كه نميدونستم از چه جنسيه با ذوق گفتم:

_يه دنيا ممنونم ارغوان جون
آروم خنديد:
_مباركت باشه عروس!
لبخندي به روش پاشيدم و خواستم چيزي بگم اما با ورود عماد حرفم و خوردم و به سمت عماد برگشتم:
_خوب باهم خلوت كردينا…

قبل از اينكه من چيزي بگم ارغوان با خنده جواب داد:
_اينهمه با تو خلوت كرده،يه بارم با من به جايي برنميخوره كه!
و صداي خنده هاش بالاتر رفت كه انگار از خجالت گونه هام سرخ شد و با نشستن عماد و بعدهم شنيدن صداش تازه سرم و گرفتم بالا:

_حالا يه بار كه اونم تقصير خودت بود در و باز كردي و مارو ديدي تا آخر عمر ميخواي آبرومون و ببري؟
و منتظر نگاهش كرد كه ارغوان ابرويي بالا انداخت:

_تقصير من بود يا تو كه يه شب بعد خواستگاري حسابي با يلدا راحت شده بودي؟
و با خنده نگاهش و بين من و عماد چرخوند كه فقط سرم و تكون دادم و حرفي نزدم و حالا عماد با فوت كردن نفسش تو صورت ارغوان جوابش و داد:

_چه ميشه كرد كه پررويي و زبونت از دستات دراز تره
و بعد سه تاييمون خنديديم كه عماد ادامه داد:
_پاشو يلدا پاشو بريم بالا
از رو صندلي بلند شدم كه ارغوان با لب و لوچه ي آويزون زل زد بهمون:

_يعني من نيام؟!
شونه اي بالا انداختم و با يه كم مكث گفتم:
_چرا كه نه!
و همين حرف باعث شد تا ارغوان با لبخند رضايت بخشي بلند شه و بخواد همراه ما بياد كه يهو عماد گفت:

_بشين سرجات،ما با خودمون آنتن نميبريم
و درحالي كه ميخنديد نوك بيني ارغوان و كشيد و ادامه داد:

_شبت آروم خواهر نازم!
ارغوان كه حالا هم خندش گرفته بود و هم حرصي شده بود مشت آرومي به سينه عماد زد:
_فردا كه يلدا جونت رفت حسابت و ميرسم
و بعد دوباره نشست رو صندلي
آروم خنديدم و جعبه ي دستبند و از روي ميز برداشتم كه با كشيده شدن دستم توسط عماد ديگه فرصت حرفي نموند و خيلي سريع از آشپزخونه و بعد هم سالن پايين رد شديم و حالا جلوي در اتاق عماد بوديم.

در اتاق و باز كرد و با چشماش به داخل اشاره كرد:
_بفرماييد
دست به سينه به ديوار كنار در تكيه دادم و گفتم:
_من كه از الان خوابم نميبره چرا بريم تو اتاق؟
روبه روم وايساد و در حالي كه يه دستش روي ديوار و كنار سرم بود زل زد تو چشمام و لب زد:

_اگه تو بخواي ميتونيم نخوابيم
و لبخند خبيثي زد كه با اخم گفتم:
_خيليم خوابم مياد

كه لبخندش به خنده ي آرومي تبديل شد و دستِ روي ديوارش همزمان با دست ديگش از شونه هام گرفته شد و بعد از چند ثانيه مكث صورتش و به صورتم نزديك تر كرد و نفهميدم چيشد اما حالا لبايِ داغ عماد بدجوري به جون لباي من افتاده بودن و به مثل هميشه من با چشم هاي بسته و يه عالم آرامش غرق لذت اين بوسه بودم…

همچنان داغ اين بوسه بوديم كه حالا با شنيدن صداي گوشي عماد از توي اتاق با نارضايتي ازهم جدا شديم و عماد با تك خنده اي گفت:
_خروس بي وعده كه ميگن اينه!

لبم و به دندون گرفتم و فقط نگاهش كردم كه شونه اي بالا انداخت و رفت توي اتاق.
دست به سينه تو چهار چوبه ي در وايسادم كه ديدم عماد به محض يه سلام و عليك همچين با مخاطب پشت تلفن گرم شده بود كه كم كم داشتم كفري ميشدم و حالا با نگاه چپ چپ عماد و بعد هم قهقهه زدنش بي اختيار صداي نفس كشيدنم بالا رفت!

با اخم زل زدم بهش كه با تاسف سري واسم تكون داد و بعد راه افتاد به سمتم و وقتي كنارم رسيد خطاب به مخاطب پشت تلفن گفت:
_چند لحظه گوشي!
و بعد تو گوشم لب زد:

_گوش كردن به حرف ديگران اصلا كار خوبي نيست
و با يه لبخند حرص درار از كنارم رد شد و رفت بيرون!

بدجوري داشتم ميسوختم!
انقدر كه بوي سوختگيم كل ساختمون و برداشته بود!
نفسم و عميق بيرون فرستادم و بهد از اينكه دماغم و كشيدم بالا نگاه معنا داري به عماد كردم و تو دلم گفتم
‘نشونت ميدم’

و بعد اومدم توي اتاق و در و قفل كردم!
انگار خون به مغزم نميرسيد كه فقط وسايلاي اتاق و نگاه ميكردم و كاري انجام نميدادم!

همينطوري مثل ماست پشت در وايساده بودم كه با شنيدن صداي عماد تازه به خودم اومدم:
_يلدا…در چرا قفله؟
پوزخندي زدم و جواب دادم:

_چون ميخوام بخوابم بي هيچ مزاحمي!
دوباره صداش و شنيدم:
_پس من چي؟

يه بالشت و پتو از روي تخت برداشتم و در و باز كردم و همينطور كه پتو و بالشت و ميكوبيدم تو صورتش گفتم:
_اون كاناپه ي ته راهرو عاليه واسه خوابيدن!
و با لبخند خواستم در و ببندم كه عماد با موهاي پريشون و آغوشي از بالشت و پتو جواب داد:

_زشته يلدا مامان اينا چه فكري ميكنن؟
از اينطور ديدنش خندم گرفته بود اما خودم و كنترل كردم و با لحن خاصي لب زدم:
_كار تو زشت بود
و بي معطلي در و بستم…

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.