خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری

زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز یک پارت

#خلاصه

دختری که بخاطر وضعیت بد مالیش مجبور میشه به مدت یکسال خودش رو اجاره بده و صیغه عشق سابقش بشه …

قسمتی از رمان:

کنار در اتاقش ایستاده بودم ، بخاطر پول خودم رو فروخته بودم به مدت یکسال خودم رو اجاره داده بودم و صیغه ی کسی شده بودم که ندیده بودمش و امشب قرار بود باهاش همخواب باشم!
دستام از شدت استرس داشت میلرزید ، لباس خواب قرمز رنگ کوتاه تمام تور پوشیده بودم که تموم هیکلم رو به نمایش گذاشته بود ، و هر مردی رو به زانو میاورد مطمئن بودم امشب کارم تموم بود ، قطره اشکی روی گونم چکید!

در اتاق باز شد سرم رو بلند کردم با دیدن کسی که وارد اتاق شد چشمهام گرد شد و با بهت و حیرت بهش خیره شدم اما اون خیلی خونسرد بهم خیره شده بود انگار اصلا متعجب نشده بود از دیدن من
_تو!
پوزخندی زد و با جدیت گفت:
_گفته بودم یه دختر لوند و س*ک*سی پیدا کنند ، نه یه امل بی دست و پا!

جوری داشت رفتار میکرد انگار اصلا من رو نمیشناسه با این حرف هاش سعی داشت چی رو ثابت کنه ، به سختی از روی تخت بلند شدم و در حالی که به سمت در میرفتم با صدای لرزون شده ای گفتم:
_من نمیدونستم تویی من این قرارداد رو بهم میزن ….
بازوم رو گرفت و با خشم از لای دندون های کلیک شده اش گفت:
_فکر کردی راحته بهم زدن اون قرارداد! تا آخر عمرت هم بخوای به تموم مردای این شهر سرویس بدی نمیتونی پول من رو جور کنی و از قید این قرارداد رها بشی تا موقعی که من بخوام ، پس دهنت و ببند گمشو روی تخت لخت شو امشب باید من و به اوج برسونی
ساکت شد نگاه خریدارانه و هیزی به سر تا پام انداخت و با وقاحت به چشمهام خیره شد و گفت:
_همچین مالی هم نیستی اما شاید برای یه شب بتونی راضیم کنی و بهم حال بدی هوم

با صدایی که از شدت تنفر دو رگه شده بود گفتم
_دستت و بردار کثافط
با سیلی محکمی که بهم زد تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین

بهت زده دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام که داشت خون میومد گذاشتم هنوز گیج بودم که دستش روی دستم نشست و با صدای بم و خش دار گفت:
_امشب رو قرار بود برام رویایی بسازی اما زیاد داری چموش بازی درمیاری
خم شد دستم رو گرفت و بلندم کردم پرتم کرد روی تخت و مشغول در آوردن لباس هاش شد با وحشت گفتم
_داری چیکار میکنی!؟
پوزخندی به صورت ترسیده ام زد و گفت:
_تو که کاره ات اینه صیغه شدن پسرای پولدار برای پول تن فروشی میکنی پس چته الان داری ادا تنگا رو درمیاری ، نترس من بلدم اندازه همه بهت حال بدم جوری که بری فضا!

با شنیدن حرف هاش حس بدی بهم دست داد من بخاطر پول مجبور شدم صیغه اش بشم من ### نبودم که داشت اینجوری درموردم صحبت میکرد با صدای عصبی گفتم:
_تو حق نداری من و با ### های یک شبه ای که باهات بودند مقایسه کنی ، من بخاطر پول مجبور شدم تن به این خفت بدم اگه هم میدونستم اون شخص تویی عمرا قبول میکردم

_نکنه فکر کردی من احمقم دخترجون ادمایی مثل تو رو خیلی خوب میشناسم الانم خفه خون بگیر بزار کارم رو بکنم وگرنه میندازمت زیر سگام تا جون بدی

با شنیدن حرف هاش از کوره در رفتم و شروع کردم به داد زدن و حرف هایی که نباید بزنم
_نمیخوام باهات باشم میفهمی ازت چندشم میشه حاضرم برم تو خیابون تن فروشی کنم هر شب تو بغل یکی از اون مردای ###باز باشم اما با آدمی مثل تو با غرور مزخرف تو نباشم ازت متنفرم امیرطاها ازت متنفر …

به سمتم اومد و با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام خفه خون گرفتم خیلی خشن شروع کرد به بوسیدن ، تقلا کردم تا لبهاش رو برداره اما با اینکار من انگار وحشی تر شد که با شدت بیشتری شروع که بوسیدن

پارت ۱

برای خواندن این رمان به سایت bibinar.ir مراجعه کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.