خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۲۶

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: [email protected]

با افتادن شیخ روی زمین تیراندازی ازهر دو طرف

شروع شد و اتاش منو کشید و پشت ماشین پناه

گرفتیم!

صدای جیغ گلاره دیوونه ام کرد و میخواستم به

سمتش برم که اتاش مانعم شد و گفت:تیراندازیه

برین کشته میشین!…

 گلاره اونجاست اتاش

 صبر کنید

صدای تیراندازی خوابید و ما از پشت ماشین

نگاه‌کردیم !

شیخ روی زمین غرق در خون بود و افرادش هم

روی زمین افتاده بودند.

بادیگاردهای اتاش کار بلد بودند و تونستند تو

ده دقیقه همه شون رو بكشند.

 چشمم به دنبال گلاره بود و اول اتاش از پشت

ماشین خارج شد و بعد من با دو به سمت شیخ

رفتم!

اثری از گلاره نبود!…با تمام وجودم فریاد کشیدم:

گلاره کجایی؟؟

صدای گریه اش رو شنیدم!…پشت یه بشکه پناه

گرفته بود!

 به سمتش دویدم و محکم بغلش کردم:منو

ببخش…ببخش که کنترلمو از دست دادم و

جونتو به خطر انداختم!

به بازوهام چنگ زد و گفت:بچه ام…سهیل بچه ام

نگران شروع به وارسی بدنش کردم :زخمی شدی ؟!

گلاره زخمی شدی ؟!خونریزی داری؟؟

باچشمای بارونی نگاهم کرد و لبشو به دندون

میگرفت که جیغ نکشه و اروم و بریده بریده

گفت:بچه…داره…به دنیا میاد!،..

با وحشت بهش نگاه کردم:اما الان که وقتش

نیست!….

اتاش به سمتمون اومد و گفت:باید بریم الان

پلیسها از راه میرسند!

 میتونی بلند شی؟!

گریون نگاهم ‌کرد و با خجالت گفت:نه…

یه دستم رو زیر پاهاش زدم و دست دیگه امو

پشت سرش گذاشتم و بلندش کردم!…محکم

دستهاشو دور گردنم حلقه کرد.

از فشار دستش دور گردنم پی به درد زیادش

بردم….

 طاقت بیار عزیزم الان میرسونمت بیمارستان…

طاقت بیار!…

با بلندشدن صدای شلیک سر جام ایستادم و

گلاره با وحشت بهم‌‌ نگاه کرد!

 توان قدم‌ برداشتن رو نداشتم سینه ام به شدت

میسوخت!

به پشت سرم برگشتم که چشمم به شیخ عدنان

افتاد!

با هفت تیری که دستش بود به سمتم تیراندازی

کرده بود!

تیرش دقیق سینه ام رو شکافته بود و اتاش فریاد

کشید و همه تیرها شونو سر شیخ خالی کرد!

توان ایستادن رو نداشتم و گلاره هم بغلم

بود!

روی زمین زانو زدم که به گلاره اسیبی نرسه!…

اتاش به سمتم دوید و بازومو گرفت.

__ گلاره رو بلند کن من خوبم

گلاره با گریه گفت:سهیل…سهیل چیشد؟!

از اینکه نگرانم بود تو اون وضع ذوق کردم و

لبخندی به روش زدم و گفتم:خوبم!….

#دنیا

با اومدن سهیل نورامیدی به دلم تابیده شد .

خیالم کمی راحت شد!

میدونستم منو از جونش هم بیشتر دوست داره

و نمیذاره اتفاقی برام بیوفته !

با شیخ عدنان شروع به دعوا کرد با اولین تیری

که از جانب سهیل به سمت شیخ شلیک شد

جیغ بلندی کشیدم!

 شیخ بازومو رها کرد و روی زمین افتاد تیر به

زیر دلش خورده بود و  بعد تیری که سهیل شلیک

کرد؛بادیگاردهای شیخ شروع به تیراندازی کردند.

به سمت بشکه کنار لبه اسکله رفتم و پشت سرش

پناه گرفتم!

دردم هر لحظه بیشتر میشد و با خیس شدن لباس

زیرم فکر کردم کیسه ابم پاره شد ولی با بالا زدن

پیراهنم فهمیدم که خونریزی کردم!

 دردم هر لحظه بیشترو بیشتر میشد حدود ده

دقیقه تیراندازی ادامه داشت تا بلاخره صداها

قطع شد !

با اومدن سهیل به سمتم با گریه نگاهش کردم

با اینکه ازش متنفر بودم اما اون ناجی من بود

همیشه منو از دردسرهایی که برام پیش میومدند

 نجات میداد !

وقتی سوال کرد که میتونی بلند شی یا نه جواب

منفی دادم !

واقعا توان بلند شدن و راه رفتن رو نداشتم کل

لباسمم خیس از خون شده بود !

خیلی نگران بچه بودم با اینکه این بچه نطفه اش

حرام بود اما هر چی باشه بچه من بود!

سهیل محکم بغلم کرد و من و از روی زمین بلند

کرد!انقدر درد داشتم که دستهامو محکم دور

گردنش حلقه کردم با اینکه خیلی  خجالت

میکشیدم اما صدای اخم داشت کم کم بلند

میشد.

سهیل کنار گوشم گفت:طاقت بیار عزیزم!الان

میرسونمت بیمارستان !…طاقت بیار!…

داشت دلداریم میداد که با بلند شدن صدای

شلیک ساکت شد و به صورتم نگاه کرد و پلک

زد!

صورتش سرخ شد و معلوم بود که داشت بهش

فشار میومد و درد داره !

چشمم به سینه اش خورد پیراهنش داشت قرمز و

قرمزتر میشد درحالی که بغلش بودم به پشت

سرش برگشت !

کار شیخ عدنان لعنتی بود!

 اتاش به سمت شیخ رفت و قبل از اینکه فرصت

کنه باز تیراندازی کنه!

چند تا تیر به سرش شلیک کرد در همین لحظه

سهیل زانو زد خودمو از بغلش پایین کشیدم و با

گریه بهش نگاه کردم!

 بخاطر من بهش شلیک شده بود اتاش به سمتمون

اومد و خواست سهیل رو بلند کنه که سهیل گفت:

گلاره رو بلند کن من خوبم

با گریه گفتم:سهیل…سهیل چیشده؟!

با ذوق خاصی بهم نگاه کرد! هر چقدر در حقم

خوبی میکرد من دلم باهاش نرم نمیشد!

 با تیر کشیدن زیر دلم تو خودم جمع شدم و جیغ

خفیفی کشیدم !

اتاش کتش رو روی شونه هام انداخت و بغلم کرد

ازش خیلی خجالت میکشیدم اما توان مخالفتم

نداشتم !..دردم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد

بادیگاردها هم سهیل و سوار ماشین کردند..

 ناله هام تبدیل شده بود به جیغهای اروم !…

میدونستم که این دردها درد زایمان هستندو به

دست سهیل که کنارم بی حال افتاده بود چنگ

زدم.

چشمهای بی رمقش رو بهم دوخت و گفت:قول

بده برای پسرم مادر خوبی باشی …میدونم که از

من بدت میاد اما بهش بگو من ادم خوبی بودم و

عاشقش بودم!

گریه امون نمیداد حرفی بزنم به هق هق افتاده

بودم و با بسته شدن چشمای سهیل جیغ بلندی

کشیدم که اتاش به سمت سهیل رفت و شروع به

تکون دادنش کرد.

انقدر زجه زدم که حال رفتم و نفهمیدم چه

اتفاقی برام افتاد!…

با درد چشمهامو باز كردم و به اطرافم نگاه کردم .

از شكل و شمایل اتاق فهمیدم که تو بیمارستانم

خواستم ازجام تکون بخورم که درد بدی رو زیر

شكمم حس کردم!

 با بغض شکمم رو لمس کردم و با فكر اینكه هم

پسرم و از دست دادم هم سهیل رو اشكم سرازیر

شد!

 انقدر درد داشتم که حتی قدرت جیغ کشیدن رو

هم نداشتم ؛بلکه با جیغ کشیدن کمی اروم بشم

گریه هام به هق هق  تبدیل  شده بودند که دراتاق

باز شد و پرستاری وارد اتاق شد و بعدش فتانه!

 با دیدن فتانه گریه ام اوج گرفت فتانه به سمتم

اومد و بغلم  کرد و گفت:چرا گریه میکنی عزیزم؟

_هردوشون جلوی چشمم از دست رفتن و

نتونستم کاری بکنم فتانه تو یه  روز تنها

دارییمو از دست دادم!

هق هقم دل سنگم به رحم میاورد با صدایی که

شنیدم چشمه ی اشکم خشک شد:این همه گریه

و زاری واقعا برای منه

فتانه ازجلوم کنار رفت با دیدن سهیل که عصا به

دست وارد اتاق شد با تعجب به فتانه نگاه کردم

که لبخندی زدوگفت:زنده است اشکاتو پاك کن !

از زنده بودن سهیل ناراحت نبودم اما از اینكه اون

 زنده مونده بود و پسرم ازدست رفته بود قلبم به

درد اومد!

سهیل  به سمتم اومد!

روی صندلی کنار تختم نشست که پرستار بعد از

چك کردنم به سهیل چیزی گفت وسهیلم جوابش

رو داد و منم که طبق معمول چیزی ازحرفهاشون

نمیفهمیدم و فقط نگاهشون میکردم !

پرستار بهم نگاه کرد لبخند زنان حرفی زد و از اتاق

 خارج شد .

با لمس شکم خالیم باز شروع به گریه کردن کردم

سهیل کلافه گفت:یعنی اون بچه انقدر برات بی

اهمیته که حتی نپرسیدی سالمه یا نه ؟!…

ناباور بهش نگاه کردم که گفت:چرااینجور نگاه

میکنی؟؟؟

__ پسرمن…بچه ی من…زنده است؟!

لبخندی زدوگفت:اولا اینكه پسر نیست و دختره

یه دختر فوق العاده خوشگل شبیه باباشه!دوما

بله زنده است چرا زنده نباشه؟!

 پس چرا من عمل شدم چرا…چرا تو اتاق پیشم

نیست؟!

فتانه موهامو نوازش كرد و گفت: چون وقت

زایمانت نبود و خونریزی کردی بردنت اتاق عمل!

 وای گلاره !…دخترت فوق العاده نازو خوشکله

 ازاینکه بچه ام سالمه خداروشکر كردم!ولی هنوز

باورش برام سخت بود! فكر میکردم بچه امو از

دست دادم!… با باز شدن در اتاق و اومدن پرستار

به همراه گهواره ای صورتی که توش دخترم بود

بغضم با صدا تركید و با همه دردی که داشتم

خودمو سرجام تکون دادم ودستامو باز كردم تا

دخترم رو اغوش بگیرم!

  پرستار اروم نوزادی رو كه داخل پتو پیچیده بود

بلند كرد و به اغوشم سپرد!

به به صورت سفید و تپل و گردش نگاه کردم !

یاد كیاناز افتادم!بمیرم برای دخترکم که پیشش

 نبودم!…

 سینه ام تیر کشید واشکم جاری شد و فتانه

شونه ام رولمس کردوگفت:بهش شیربده گرسنشه

بدون توجه به سهیل باکمک فتانه سینمو تو دهن

دخترم گذاشتم و به محض اینكه سینه رو حس كرد

دهنش رو باز كرد و شروع به مک زدن کرد!

حسابی  گرسنه بود و با مكیدن سینه ام وکشیده

شدن رگ های سینه ام حس نابی به بدنم تزریق

شد!

از ذوق زیاد پشت سرهم پیشونی کوچیکش رو

بوسه بارون کردم وخطاب بهش گفتم:میخواستم

اسمت رو دانیال بذارم اما حالا که دختر از آب

دراومدی اسمت رو میذارم کیانا هم اسم خواهرت

یه روز بلاخره اونم میاد تا كنار هم باشیم!

متوجه سهیل نبودم که هنوز كنارمه وقتی این

حرفهارو زدم!

پوف کلافه ای کشید و با كمك عصایی که بدست

داشت از جا بلند شد و رو به فتانه گفت:من برم

ببینم دکتر چی میگه!

 باشه عزیزم مواظب خودت باش!

باغمی که توصداش بود خطاب به فتانه گفت:

ای کاش بعضیا هم نگرانم بودند!

بعد بیرون رفتن سهیل از اتاق فتانه اخمی کرد و

گفت:خوبه ادم یکم قدرشناس باشه این بارچندمه

که سهیل جونت رو نجات میده؟! نمیگم عاشقش

باش اماحداقل قلبش رونشکون!… میدونی شیخ

عدنان تو رو برده بود الان كجا بودی؟!شوهرت

ازدواج كرده وکلا همه تو رو فراموش کردن تو هم

بهتره گذشته ات روفراموش کنی واین زندگی جدید

رو قبول کن!

چونه ام لرزید و با بغض به فتانه نگاه کردم که

ادامه داد:حداقل بخاطر کیانا هم که شده سعی

کن!

خیلی از حرفهاش كه حقیقت های تلخ زندگیم

بودند ناراحت شدم!

 با خوابیدن کیانا تو بغلم محو تماشای صورت

زیباش شدم و برای چند لحظه همه چیزو فراموش

کردم

.

.

.

#سهیل

وقتی چشم باز كردم تو اتاقم بودم و سرم به دستم

وصل شده بود!

خواستم سرجام بشینم که سینه ام تیرکشید و زنگ

بالای سرم رو فشار دادم که اتاش به همراه فتانه و

یه پرستارسریع  وارد اتاق شدند.

 فتانه نگران به سمتم اومدوگفت:حالت خوبه ؟!

بانگرانی گفتم:گلاره؟گلاره کجاست حالش خوبه؟؟

اتاش قدمی نزدیک تر اومد و با لبخند گفت:هم

خانم بزرگ و هم خانم کوچیک حالشون خوبه !

سوالی نگاهش کردم که گفت:مبارکه دختردار

شدین!

 مگه سونو نگفته بود پسره ؟!

فتانه در حالی  که کنارم روی تخت می نشست

گفت:اشتباه گفته بود بچه دختره!

گلاره خودش حالش خوبه؟!

 اره جفتشون خوبن نگران نباش!

 میخوام اونهارو ببینم! البته اول گلاره

__حرفشم نزن تا حالت خوب نشده باشه بهت

اجازه نمیدم به دیدنش برى!

یک روز کامل رو تو خونه بودم!….‌

حالم زیاد بد نبود!… فقط برای راه رفتن باید

عصا دستم میگرفتم!

مشتاق بودم زودتر گلاره و دخترم رو ببینم.گلاره

بخاطر خونریزی زیاد بیهوش بود و هنوز بهوش

نیومده بود كه منو حسابی نگرانش كرده بود!

بالاخره روز  بعد فتانه بهم اجازه داد که به

بیمارستان برم!

وقتی وارد سالن شدم و منو به سمت بخش ان ای

سیوی نوزادان بردند؛ با دیدن اون همه نوزاد به

سمت فتانه برگشتم و گفتم:کدوم یکی دختر منه؟!

پرستار لبخندی زد و گفت:اخرین سمت چپ واقعا

تبریک میگم دخترتون شبیه فرشته هاست!

بعد از پوشیدن گان و تعویض کفشم وارد اتاق شدم

و به سمت اخرین دستگاه رفتم!

یه دختر سفید و تپل داخل دستگاه بود كه اون

لحظه دلم میخواست بغلش کنم و گریه کنم!

ادم احساساتی نبودم اما با دیدن این دختر کوچولو

که شاید یه وجب قدش بود عجیب احساساتی

شدم رو به پرستار کردم و گفتم:حالش چطوره؟

 خداروشکر مشکل ریه نداره و فردا همراه

مادرش مرخص میشه، وزنش هم  خوبه!

 ممنونم

رو به فتانه کردم و گفتم:بریم دیدن گلاره! هنوز

بیهوشه؟

دکتر گفت احتمال داره امروز بهوش بیاد چون

خونریزیش قطع شده و افت فشارم دیگه نداره

 خداروشکر

به سمت اتاق گلاره رفتیم و اول فتانه وارد اتاق

شد !

قبل ورودصدای گلاره رو شنیدم

هردوشون جلوی چشمم از دست رفتن و من

نتونستم کاری بکنم! فتانه تو یه روز تنها دارایمو

از دست دادم!

غرق لذت شدم چقدر خوشحال بودم که داره برای

من گریه میکنه!

 نتونستم بیشتر منتظر بمونم وارد اتاق شدم و

گفتم:این همه‌گریه و زاری واقعا برای منه؟!

با دیدنم تعجب ‌کرد و با اینكه تو چشمهاش براى

اولین بار نور كمرنگ محبت رو میدیدم باز هم

کمی مکث ‌کرد و باز بی صدا اشک ریخت!…

فهمیدم ‌گریه هاش برای چی هست؟!فکر ‌میکرد

بچه‌رو از دست داده!

رو به یکی از پرستارها کردم و ازش خواستم بره

دخترمون رو بیاره و رو به گلاره کردم و گفتم:

یعنی اون بچه انقدر برات بی اهمیته که حتی

نپرسیدی سالمه یا نه؟!

ناباور بهم نگاه کرد که گفتم:چرا اینجور نگاهم ‌

میکنی؟!

 پسر من…بچه ی من زنده است؟!

لبخندی زدم و گفتم:اولا اینکه پسر نیست و دختره

یه دختر فوق العاده خوشکل شبیه باباش!دوما بله

زنده است چرا زنده نباشه؟!

شروع به پرسیدن سوال کرد که چرا عمل شده و

من و فتانه جوابش رو دادیم‌ که پرستار وارد شد

و دخترم رو همراهش اورد.گلاره با دیدن ‌دخترمون

شروع به گریه کرد و بعد بغل کردنش باز بغضش

 ترکید!

 فتانه برای اینکه ارومش کنه‌گفت:بهش شیر بده

گرسنشه!

اصلا از من خجالت نکشید و سینه اشو بیرون

اورد و شروع به شیردادن به بچه ‌مون‌کرد!

وقتی دخترم‌ شروع به مکیدن سینه اش کرد ؛

حرفهایی رو زد که باز اعصاب منو بهم ریخت .

خیال‌نداشت گذشته رو فراموش کنه چرا این رو

نمیفهمید که من عاشقشم‌؟!

چرا قبول نمیکرد که‌کیان اونو با یه بچه حروم

زاده قبول نمیکنه؟!

‌اما من با همه دستمالی شدنش عاشقش بودم

با اینکه خودم تنها مردی نبودم که بهش دست

میزد اما باز عاشقش بودم؟!

 مطمئن بودم‌کیان بفهمه گلاره این همه دست

مالی شده عمرا دیگه‌ اونو قبول کنه !

دلم‌نمیخواست الان باهاش بحث کنم و رو به

فتانه‌کردم و بعد گفتن اینکه میرم ببینم دکتر

چی‌میگه از اتاق خارج شدم !

انتظار داشتم اون هم مثل فتانه بهم بگه  مواظب

خودت باش!

چه ‌توقع بیجایی!عمرا همچین چیزی بگه!… اون

از من متنفره!

از اتاق که خارج شدم‌ یک سره به سمت اتاق

دکتر رفتم و بعد دیدن دکتر و زدن حرف های

لازم قرار شد فردا گلاره و دخترم رو مرخص

کنم .

وقتی از اتاق خارج شدم یکی از پرستارها به سمتم

اومد و گفت:گواهی برای صدور شناسنامه دفترش

هنوز بازه زود شناسنامه صادر میکنن!

لبخندی زدم و گواهی رو گرفتم و به گواهی نگاه

کردم‌.

میتونستم اسمش رو عوض کنم اما تصمیم داشتم

با دل گلاره کنار بیام!

 به سمت دفتر صدور شناسنامه رفتم و بعد

امضای مدارک مورد نیاز رو به کارمند دفتر

کردم و گفتم:اسمش و میذاریم کیانا!

 خوش نام باشه

ممنونم

 تا نیم ساعت دیگه شناسنامه حاضره!

لبخندی زدم و از دفتر خارج شدم اتاش با دیدنم

به سمتم اومد و گفت:حالتون خوبه اقا ببخشید

دیر کردم

خوبم اتاش یکی رو بذار اینجا شناسنانه رو برام

بیاره

__ چشم اقا

به سمت اتاق گلاره رفتم تا بهش بگم فردا به خونه

 میریم. امیدوار بودم که با به دنیا اومدن کیانا

کمی تو اخلاقش تجدید نظر کنه…….

به سمت اتاق گلاره رفتم وقتی وارد اتاقش شدم

 خبری از گریه و زاری یکی دو ساعت قبلش نبود

هنوز رنگش پریده بود!

 سر جای قبلیم نشستم و مشغول بازی با گوشیم

شدم که فتانه گفت:من برم یکم استراحت کنم

 باشه تا برگردی من اینجام!

 زیاد خودتو خسته نکن عزیزم هنوز جای زخمت

خوب نشده

 باشه مادربزرگه

هردو خندیدم و بعد فتانه از اتاق خارج شد .اصلا

به گلاره نگاه نکردم بذار راحت باشه!

دیگه داشتم ازش ناامید میشدم؛ حدود یک ربع

اتاق تو سکوت بدی فرو رفته بود که با صدای

گلاره شکسته شد.از حرف هایی که میزد شوکه

شده بودم؛ سر بلند کردم و بهش نگاه کردم.

می خواستم ببینم واقعا خودشه که این حرفها

 رو میزنه یا گوشهام داره اشتباه میشنوه!

 ممنونم که جونمون رو نجات دادی…معذرت

می خوام که هیچ وقت نمیتونم باهات مهربون

باشم خودت دلیلشو میدونی…

کیان ازدواج کرده تو راست میگفتی ولی باید یه

کاری برام بکنی من تا ابد نمیتونم به این شکل

کنارت بمونم!

میخام عقدم و با کیان باطل کنی! این کار بخاطر

این نیست که می خوام زن تو بشم!ولی نمی خوام

به این شکل که بین دو تا مرد هستم تا ابد زندگی

کنم!کیانا هم تو  یه چشم بهم زدن بزرگ میشه !

نمی خوام وقتی بزرگ شد بفهمه چطور من اونو

به دنیا اوردم دوست ندارم فکر کنه  که پدرش بهم

### کرد!

زبونم بند اومده بود نمیدونستم باید چی بهش

بگم هنوز داشتم خیره نگاهش میکردم که گفت:

بعد از جداییم از کیان باید بهم قول بدی…قول

مردونه که من رو تحت فشار نذاری و بذاری

کم کم به این وضع عادت کنم سهیل!

 میدونم که هیچ وقت عاشقم نمیشی و این

حرفها و تصمیمات فقط بخاطر اینکه دیگه راه

برگشتی نداری!

 من همیشه راه برگشت دارم سهیل مطمئن

باش اگه کیان بدونه چه اتفاقاتی برام افتاده ؛

تنهام نمیذاره اما حالا که ازدواج کرده زندگیشو

بهم نمیریزم!

خواستم چیزی بگم که کسی به در چند ضربه زد

 بیاتو

اتاش در اتاق رو باز کرد و سر به زیر وارد اتاق شد

خیلی از این چشم پاکیش خوشم میومد !

شناسنامه رو به سمتم گرفت و گفت:مبارکه اقا

یک لحظه به سمت گلاره برگشت و به ترکی

گفت:مبارکه خانم

گلاره که انگار متوجه حرف اتاش شده بود اروم

گفت:مرسی

اتاش رو به من کرد و گفت:اقا اگه کاری از دست

من برمیاد بگین

 پلیس که به چیزی مشکوک نشده؟!

 خیالتون راحت همه جا پاک سازی شد قبل

اومدن پلیس!ردی از ما اونجا نمونده!

 درباره کشته شدن شیخ چی گفتن؟؟؟

خبری که تو روزنامه ها چاپ شده داله بر اینکه

یه شیخ برای تجارت از دبی به ترکیه اومده که با

مافیا درگیر شده و کشته شده!ظاهرا این شیخ

کارش خرید و فروش دخترای کم سن و سال بوده!

لبخندی زدم و در حالی که دستم رو روی زخم

سینه ام میذاشتم گفتم:حقش بود به طرز فجیع

تری میکشتیمش!

 بهتره دیگه بخاطرش فکرتون رو مشغول نکنید

شیخ عدنانی دیگه وجود نداره

 حق باتوئه…میتونی بری!

 بیرون منتظر میشم تا شمارو برسونم!

 فتانه رو ببر و برو امشب من پیش خانم میمونم

 مطمئنید؟؟؟

 بله

پس من دونفر رو تو بیمارستان میذارم اگه کاری

داشتین در دسترستون باشن!

__ اوکی

بعد بیرون رفتن اتاش شناسنامه رو به سمت گلاره

گرفتم و گفتم:بگیر!

شناسنامه رو از دستم گرفت و به صفحه اولش

نگاه کرد! لبخند محوی روی لب هاش جا گرفت

دلیل لبخندش اسم دخترمون بود.میدونم که اسم

شو بخاطر تشابهش به اسم کیان انتخاب کرده اما

بهتر بود بیشتر کوتاه بیام تا اونم بلاخره به این

اوضاع عادت کنه!…..

#دنیا

بعد از بیرون رفتن سهیل کمی حس عذاب وجدان

بهم دست‌ داد فتانه شاکی بهم خیره شدکه گفتم:

چیه؟؟

 هیچی بچه داره شیر میخوره هواست بهش

باشه شیر تو گلوش نپره

 چشم!

نمیدونم چقدر گذشت که سهیل وارد اتاق شد و

فتانه بیرون رفت .

تو یه تصمیم انی حرفهای دلم روبه زبون اوردم و

سهیل توسکوت به همه حرفهام گوش داد .

منتظر عکس العملش بودم که در اتاق باز شد و

اتاش وارد شد و رو به من کرد و تبریک گفت .

با اینکه به ترکی بود اما فهمیدم معنی حرفش

رو و بعد بیرون رفتن اتاش شناسنامه ای رو به

سمتم گرفت  وگفت:بگیر!

مطمئن بودم اسم دخترم رو یه چیز دیگه گذاشته

ولى بانگاه کردن به اولین صفحه شناسنامه با

تعجب  لبخندی زدم !

باورم نمیشد که اسم دخترم رو کیانا گذاشته و با

گریه کردن کیانا شناسنامه رو کنار تخت گذاشتم

و اونو بغل کردم و بعد از بیرون اوردن سینم بهش

شیر دادم!

 محو تماشای چشمای کیانا بودم که یاد کیان

افتادم .

روز دزدیده شدنم اونو همراه ایناز دیدم كه به

جشن اومده بود اما حیف که کیانازو ندیدم!

 الان باید بزرگ شده باشه!…

بغض کردم و اشکهام سرازیر شد.یعنی حالا که

کیان فهمیده من زنده ام چیکار میکنه….

یعنی باز هم میاد دنبالم بگرده؟!  چشمش به

شکمم خورد حتی اگه متوجه بارداریمم نشده

باشه ایناز بهش میگه….

میگه که من باردارم وبچه ی سهیل رو براش بدنیا

اوردم!

اهی کشیدم وسربلند کردم که با سهیل چشم تو

چشم شدم.

از تصور اینکه سهیل شوهرم باشه احساس خفگی

 میکردم اما گاهی سرنوشت جوری رقم میخوره که

راهی جز قبول کردن نداری….

نمیتونستم برگردم ایران! هم بخاطر ازدواج مجدد

کیان هم بخاطر کیانا…

مطمئنن اگه برمیگشتم کیانا اذیت میشد!

.

.

.

#کیان

بعد از برگشتن هومن و ایناز به ایران دوبار دیگه

 به اون باغ برگشتم!

 اما نتونستم چیزی پیداکنم و نتونستم بفهمم

دنیارو کی به این جشن اورده و كى بود که اون

روز اونو به زور سوار ماشین کرد!

هومن دوباری باهام تماس گرفت!…

 مشعول مراسم  خاکسپاری پدر و مادر آیناز بود

بار اخر گفت:باید به ایران برگردم اما دلم نمیومد

برگردم !

حالا که فهمیده بودم دنیا زنده است و یه جایی تو

همین شهرداره زندگی میکنه!

 امید دوباره پیدا کرده بودم طبق معمول دور و

اون باغ داشتم پرسه میزدم  که یاد روز جشن

افتادم!

 ایناز همراه یکی از دوستهاش به اون جشن اومده

بود!

 حتما دوستش میتونست بهم کمک کنه!…

  گوشی رو از جیبم بیرون اوردم و سریع شماره

هومن رو گرفتم.

الوهومن ؟!

صدای خسته اش روشنیدم:بله کیان

سلام هومن! میگم میخوام بدونم ایناز همراه

کدوم یکی از دوستهاش اونروز توی جشن بود!

هومن دلگیر گفت:بنظرت الان حال ایناز آنقدر

خوب هست که یه سوالات من جواب بده؟!

کمی خجالت کشیدم فهمیدم اوضاع خیلی خرابه

که اثری از شوخی ها و خنده های همیشگی هومن

نیست.

هومن تواین چند روز خواب وخوراک ندارم شب

و روز دارم میگردم اما هیچی که هیچی

درکت میکنم کیان اما باور کن اینازحالش اصلا

خوب نیست همه اش ارام بخش بهش میدن تا

بیدار میشه شروع میکنه به خودزنی!…شده یه

مرده متحرک!…. وقتی دید پدر مادرش رو خاک

کردیم ازخودبیخود و شد و پرید داخل قبر!…

نمیتونم الان ازش چیزی بپرسم!…

فکر نمیکردم انقد حالش بد شده باشه

خودت که میدونی اونا هیچ فامیلی نداشتند.

الانم که پدر مادرش مردند دیگه هیچکس هم

تو این دنیا نداره بهتره که برگردی و کمی باهاش

همدردی کنی و بعدا بپرسی!

هومن تو که خبر از رابطه قبلمون داشتی ؛

میترسم بیام باز وابسته بشه وحالش بدتر از

اینی که هست بشه!

کیان اینازخیلی عوض شده دیگه اون دختر

سر به هوای عاشق قبلی نیست

باشه با اولین پرواز برمیگردم ایران!…

خوش اومدی داداش
.
.
.

#ایناز

شده بودم یه مرده متحرک !…باورم نمیشد تو به

چشم بهم زدن پدرومادرم و تنها خانواده ام رو

از دست دادم!

هومن و فریبا همه مدت کنارم بودند اما اون کیان

بی معرفت حتی برای خاکسپاری پدر و مادرم هم

نیومد!

حتما دنیا رو اورده بود!

توی بالکن درازکشیده بودم و به باغ بزرگ خونمون

نگاه می‌کردم!

با باز و بسته شدن در اتاقم فهمیدم که کسی

وارداتاق شده!

کسی جز فریبا نبود هومن سرکار بود و فریبا تو

خونه و پیشم مونده بود !

با حس ایستادنش پشت سرم درهمون حالتی که

درازکشیده بودم گفتم:اون درختهارومیبینی؟!

اونها رو پدر ومادرم باهم کاشته بودند. پدرم

میگفت من بایدازدواج کنم وبراشون کلی بچه

بدنیا بیارم تا یه خانواده شلوغ داشته باشیم

اهی کشیدم وگفتم:اما تنهام گذاشتند. جفتشون

باهم تنهام گذاشتند و به من فکر نکردند ونگفتند

تنها تو این دنیا بمونم چیکار…

انگارطلسم شدم تنها بمونم ! اول کیان ولم کرد

حالا هم خانواده ام !….

وقتی سکوتش رودیدم به سمتش برگشتم و با

دیدن شخص رو به روم اشک از گوشه چشمم

جاری شدند

#کیان

با اولین پرواز سوار هواپیما شدم و به ایران

برگشتم.

هومن به پیشوازم اومد و من با دیدن صورت

اصلاح نکرده اش خشکم زد .

به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:

خوبی؟!

اره بی معرفت دلم بدجور برات تنگ شده!

کجا بودی تو؟!

درد به در دنبال دنیا میگشتم حالا که فهمیدم

زنده است و تو اون کشوره باید پیداش کنم!

یکم حال ایناز خوب بشه و بهمون اطلاعات

یده با هم دنبالش میریم!

گفتی ایناز حالش چطوره؟؟؟

خوب نیست اصلا!افسردگی شدید گرفته به زور

قرصهای ارامش بخش اروم میگیره!

پوف کلافه ای کشیدم و گفتم:دختره بیچاره حق

داره

من و فریبا اصلا تنهاش نذاشتیم یا من پیششم

یا فریبا

خوبه ….سراغ منم گرفت؟!

نه اصلا

بریم خونه اش

الان؟؟؟؟

پس کی؟؟؟

میخای اول بریم خونه استراحت کن بعد بریم

دیدنش

نه الان بریم باید زودتر ازش حرف بکشم هومن

دنیا تو وضع بدیه!… باید میدیدی چطور اونو

میکشیدند

هومن دستش رو روی دست مشت شدم گذاشت

و گفت:قول میدم برش میگردونیم پیداش میکنیم

مهم اینکه فهمیدم زنده است و تو کدوم کشوره

این از همه چی مهم تره

درسته حق با توئه

جلوی درب خونه ایناز نگه داشت و بعد بوق زدن

نگهبان درو باز کرد .

وقتی وارد خونه اشون شدم خاطرات اون روزی که

باایناز اینجا بودم جلوی چشمم اومد…

عصبی سرم رو به دو طرف تکون دادم تا یاد اون

روز نیفتم !

از ماشین پیاده شدیم خونه خیلی بی روح بود به

سمت در سالن رفتیم با هم که وارد شدیم فریبا به

سمتمون اومد با دیدن من لبخندی زد و گفت:

سلام اقا کیان

سلام فریبا خانم خوبین

ممنونم شما خوبین؟!

هومن به سمت فریبا رفت و بغلش کرد و سرش

رو بوسید و گفت:خوبی عزیزم؟!

فدات عشقم تو خوبی

خوبم ایناز کجاست؟!

تو اتاقشه برم صداش کنم

میون حرفشون پریدم و گفتم:من میرم اتاقش

باشه داداش برو

خوب میدونستم اتاقش کجاست؟! به سمت

اتاقش رفتم و اروم در اتاق رو باز کردم و وارد

اتاق شدم.

تو دیدم بود با یه تاب و ساپورت مشکی توی

بالکن دراز کشیده بود و وقتی حس کرد كسی

وارد اتاق شده گفت: اون درختا رو میبینی ؟!

اونا رو پدر و مادرم با هم کاشته بودند! پدرم

میگفت من باید ازدواج کنم و براشون کلی بچه

به دنیا بیارم تا یه خانواده شلوغ داشته باشیم.

وقتی سکوتم رو دید اهی کشید و ادامه داد:اما

تنهام گذاشتند.جفتشون با هم تنهام گذاشتند و

به من فکر نکردندو نگفتند تنها تو این دنیا بمونم

چیکار…انگار طلسم شدم تنها بمونم اول کیان

ولم کرد حالا هم خانواده ام!

سرش رو بلند کرد و به پشت سرش نگاه کرد با

دیدنم سر جاش نشست و بدون هیچ حرفی بهم

نگاه کرد رو به روش تو بالکن نشستم نمیدونستم

چی بگم!

چشمم به اشکی خورد که روی گونه اش بود بغض

بدی به گلوم چنگ انداخت.

یاد مرگ پدرم افتادم و از جا بلند شدم و کنارش

نشستم و گفتم:سرت و بذار روی شونم!

سرش و گذاشت روی شونم و اروم شروع به گریه

کردن کرد.به سمتش برگشتم و بغلش کردم

گریه کن…گریه کن سبک میشی

هق هقش بلند شد دلم به حالش سوخت خیلی

بی کس شده بود!

یه دل سیر که گریه کرد گفت:من بی کس شدم

کیان!…دیگه هیچکس و ندارم!…

میدونستم هر حرفی الان بزنم به ضررم میشه

میدونستم وابسته ام میشه !

اهی کشیدم و گفتم:من و هومن و فریبا هستیم

سرش و روی سینم گذاشت و عمیق بو کشید

اگه وقت دیگه ای بود حتما مانع این کارش

میشدم اما الان حال روحیش خیلی بد بود و من

نمیتونستم چیزی بگم!

نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم که هومن وارد

اتاق شد و بادیدنمون تو اون حالت غمگین به

سمتمون اومد و اروم گفت:خوابش برده ؟؟؟؟

سرش رو اروم بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم

غرق خواب بود رو به هومن کردم و گفتم:اره

خوابیده!

هومن رو به روم نشست و سیگاری از جیبش

بیرون اورد و در حالی که سیگارو روشن میکرد

گفت:اثرات داروهاشه بیشتر وقتش رو تو خواب

میگذرونه

تا کی میخاین با دارو اروم نگهش دارین؟!

نمیدونم تا وقتی که با مرگ پدر و مادرش کنار

بیاد دکتر گفت حالت های مشابهش اکثرا به

خودکشی ختم میشن

نگو

باید خیلی مواظبش باشیم!

بهتره اونو بذارم روی تخت خوابش!

میخوای کمکت کنم؟؟؟

نه خودم بلندش میکنم سبکه

اروم دستامو دورش حلقه زدم و بلندش کردم به

سمت تختش رفتم .

هومن سریع تخت و مرتب کرد تا اینازو روش

بخوابونم….

وقتی اینازو روی تخت گذاشتم به یقه ام چنگ

زد و گفت:تنهام نذار!

کلافه به هومن نگاه کردم که دیدم اونم بدتر از

منه! بالاجبارکنار ایناز روی تخت نشستم !

هنوز لباسم رو گرفته بود. دلم بدجور به حالش

سوخته بود شک بدی بهش وارد شده بود!

تا نیمه های شب لباسم تو مشتش بود و منم

کنارش روی تخت نشسته بودم .

وقتی دستش شل شد و لباسم رو ول کرد آروم از

اتاق خارج شدم و به سمت سالن رفتم.

هومن و فریبا روی مبل نشسته بودند و اروم با

هم حرف میزدند.

سلام

هر دو به سمتم برگشتن فریبا از جا بلند شد و

گفت:سلام … من برم براتون شام بکشم

مرسی لازم نیست !گرسنه ام‌ نیست!…

هومن رو به فریبا کرد و گفت:عشقم به چرت و

پرتاش گوش نده براش شام بکش!

باشه عزیزم

فریبا به سمت اشپزخونه رفت و من رو به روی

هومن نشستم و گفتم:هومن با این وضعش حتی

یک سال دیگه‌هم به من اطلاعاتی نمیده!

مجبوری تحملش کنی تا حالش خوب بشه

دلم به حالش میسوزه! از اون ایناز شیطون

یه دختر افسرده مونده!

الان حالش بهتر شده باید روزای اول اونو

مى دیدى!

هومن من بدجور نگران دنیام خدا میدونه

الان داره چه روزهایی رو میگذرونه!… مطمئنم

حالا که منو دید و فهمید که اومدم دنبالش.امید

پیدا کرده که حتما پیداش میکنم!نباید امیدش رو

ناامید کنم!

میدونم داداش!… دنیا برای من حکم خواهر

نداشتم رو داشت! خودتم اینو خوب میدونی اما

ایناز هم دوست ماست نمیشه اینجور تنهاش

بذاریم!

میگی چیکار کنم؟! اینازو دیدی که چطور بهم

چسبیده بود اگه‌بهم وابسته شد اگه باز عاشقم

شد… میدونی که نمیتونم باهاش بمونم به اینم

فکر کنم با برگشت دنیا اون باز ضربه ی بزرگی

بهش وارد میشه!

هومن سرش رو به مبل تکیه داد و متفکر زل زد به

سقف!

فریبا سینی به دست وارد سالن شد و به سمتمون

اومد و سینی رو جلوم گذاشت و رفت کنار هومن

نشست.

به زرشک ‌پلوی خوش رنگ ‌رو به روم نگاه کردم و

یاد دستپخت دنیا افتادم!

یک‌سال و خورده ای که ازم‌دوره اولین قاشق رو تو

دهنم‌گذاشتم که با حرفی که هومن زد خشکم زد

حاضری بخاطر برگشت دنیا ازش بگذری؟!

چی میگی هومن؟!

ساده بود حرفم کیان! باید برای گرفتن اطلاعات

از ایناز باید بهش نزدیک بشی!

اومدیم و دوست ایناز نتونست بهمون کمک کنه

اومدیم و دوست ایناز تونست کمکمون کنه

بعدش دنیا رو از دست میدم

فکر کن برای یه مدت کوتاه!خوبیش اینکه دنیا

برمیگرده اینجا جلوی چشمت میمونه!

هومن ریسکش زیاده !اما و اگرش زیاده!

نمیتونم

کیان عاقل باش من و تو خوب میدونیم وضع

دنیا الان اونجا چطوریه! زن تو نباشه اما ‌اینجا

باشه جاش امن باشه ! اینا رو تو اولویت همه چی

باید قرار بدیم

میترسم پشیمون بشم !

پشیمون نمیشی الان این تنها کاریه که میتونی

انجام بدی

بهم فرصت بده باید فکر کنم

باشه

از جا بلند شدم که هومن گفت:کجا

میرم خونه ی مامان فاطمه دلم برای دخترم

تنگ شده!

به مامان فاطمه میگی دنیا رو دیدی؟!

نه تا دست دنیا رو تو دستم نگیرم و نیارم پیشم

بهش چیزی‌ نمیگم ‌نمیخوام الکی امیدوارش کنم

باشه داداش

از فریبا خداحافظی کردم و بعد گرفتن سوئیچ

ماشین هومن از خونه بیرون زدم!

حرفهای هومن ‌من‌ و تو دوراهی بدی گذاشته بود

نمیدونستم باید چیکار کنم؟!

کلافه بودم‌!…کلافه ترم کرد!…ماشین رو جلوی

خونه مامان فاطمه نگه داشتم!

چراغ های خونه روشن بود!پس هنوز نخوابیدند.

سوغاتی هایی رو که اخرین روز خریده بودم از

ماشین بیرون اوردم و زنگ درو فشار دادم که

صدای کیانازو از اونور اف اف شنیدم:بابا… بابا

__ جان بابا؟! دخترگلم درو باز کن برات اسباب

بازی اوردم!

صدای قهقه ای قشنگ کودکانه اش چقدر به

دلم‌نشست و بعد صدای مادرجون که گقت:

بفرما داخل پسرم!…..

#ایناز

صبح با حس نوازش موهام فک کردم کیانه!اما

چشم كه باز کردم با فریبا چشم تو چشم شدم!

مثل بچه ای که مادرش رو گم‌گرده تو اتاق دنبال

کیان میگشتم که فریباگفت:رفت به دخترش سر

بزنه!بازم میاد دیدنت

تشکرامیز نگاش کردم‌ که گفت:میز صبحونه رو

چیدم پاشو بربم یه چیزی بخور!

خیلی گرسنه ام بود دوست داشتم برم ‌پایین که

یاد حرف های دیشب کیان و هومن افتادم !

این بهترین فرصت برای من بود .کیان وقتی حالم

رو اینجور خراب ببینه دیگه ولم نمیکنه تا ابد برای

من میمونه!

با صدای فریبا به خودم اومدم:حالت خوبه

قربونت برم؟!

خوبم فقط میل ندارم چیزی بخورم!

دیشبم که چیزی نخوردی!

گرسنه ام شد میخورم ممنونم!

باشه عزیزم پس من برم به هومن بگم نهار

بخوره منتظر تو بود!

__ لطف کرد ممنونم

بعد از بیرون رفتن فریبا از اتاق از جا بلند شدم و

به سمت بالکن رفتم.

سر جای هر روزم دراز کشیدم و به دیروز فکر کردم

باید به نقشه درست حسابی میکشیدم و کیان رو

پیش خودم نگه میداشتم.

نباید اونو از دست میدادم دستم به سمت گردنم

رفت که به گردنبندم خورد!

با لمس گردنبند یاد اتاش افتاد:ببخشید اتاش اما

نمیتونم با تو باشم من کیان و دوست دارم!
.
.
.
#اتاش

روی تختم دراز کشیدم و به بالشت کناریم نگاه

کردم.

ایناز چرا انقدر بی سر و صدا برگشته بودی ایران؟!

دلیل رفتنت چی بود ؟!

لااقل میتونست بهم خبر بده!هر چی با شماره اش

تماس میگرفتم جواب نمیداد!

عصبی سر جام نشستم و به اخرین روزی که

دیدمش فکر کردم!

یاد اون بوسه افتادم … باورم نمیشد انقدر بی

سر و صدا از ترکیه بره !

حتما دلیلی برای این کارش داشت چون اخرین

روز رفتارش جوری نبود که انگار میخواد ترکم کنه!

#دنیا

با شنیدن صدای گریه ى کیانا چشم باز کردم که

سهیل رو دیدم كه کیانا رو بغل کرده بود و سعی

داشت ارومش کنه!

بخواب دخترم…هیسسس!شیرتم که خوردی

باید بخوابی!مامانی حسابی خسته است!نباید

اذیتش کنی!

بی سر و صدا بهش نگاه میکردم پدر فوق العاده

ای بود! تو این یک ماهی که کیانا به دنیا اومده

بود پا به پای من از کیانا نگهداری میکرد و با اینکه

صبح باید میرفت سرکار اما شبها تا صبح با من

بیدار میموند و تو نگه داری از کیانا کمکم میکرد.

خیلی از شبها هم وقتی میدید خسته ام کیانا رو

نگه میداشت تا کمی استراحت کنم!

شبها تو اتاق پیشمون میخابید اما روی کاناپه!

پا به تختم نمیذاشت منم اروم تر از قبل بودم

چون کاری به کارم نداشت.

سر جام نشستم و گفتم:کیانا رو بده بیدار شدم

به سمتم برگشت و با صورت خسته و چشمایی

که بر اثر بی خوابی سرخ شده بودند نگاهم کرد

و با لبخند گفت:داره اروم میشه تو بگیر بخواب

خسته ای

یکی دو ساعتی خواببدم خستگیم رفع شد تو

هم خیلی خسته ای برو استراحت کن

مطمئنی؟؟؟

اوهوم

کیانا رو به دستم داد و کنارم روی تخت نشست

خسته نگام کرد وگفت:اجازه میدی یکم روی تخت

دراز بکشم کمرم واقعا خشک شده!

دلم به حالش سوخت :راحت باش

برای اینکه چشمش به بدنم نیوفته پشت بهش

نشستم و مشغول شیر دادن به کیانا شدم که با

صدای خسته اش گفت:گلاره میدونستی تو تنها

اتفاق قشنگ زندگیمی البته بعد تو هم اومدن

کیانا شیرین ترین اتفاق تو زندگیم بود ولی بخوای

دو دو تا چهار تا کنی اگه تو نبودی کیانا هم به

وجود نمیومد!

سکوت کردم و چیزی نگفتم که ادامه داد:من تو

زندگیم خیلی بد دیدم خیلی هم بد کردم اما بعد

اومدن تو تو زندگیم همه چی رو کنار گذاشتم.

سرم رو پایین انداختم و به خودم قول دادم

سمت خطا نرم به شرطى كه فقط تو کنارم باشی!

اشک از گوشه چشمم جاری شد اون داشت به

زندگیش سر و سامان میداد اونم به بهای گرفتن

زندگی من!

تو فرشته نجات منی گلاره!میدونم درحقت بد

کردم !میدونم که ازم متنفری! اما نمیتونم ازت

بگذرم مخصوصا الان که کیانا هم هست

بعد زدن اون حرف ها صدای نفس های بلند و

منظمش خبراز خوابیدنش میداد .

به کیانا نگاه کردم در حالی که سینه مو میك

میزد خوابش برده بود !

اروم پستونک رو تو دهنش گذاشتم و بعد قنداق

کردنش اونوداخل گهواره اش گذاشتم به سهیل

غرق در خواب نگاه کردم!

بعد از اخرین باری که جونمو نجات داد دیدم

کمی نسبت بهش بهتر شده بود!

عاشقش نبودم!دوستشم نداشتم اما دلم به حالش

میسوخت !

اگه مادر خوبی داشت هیچ وقت تبدیل به اینی که

هست نمیشد !

پتو روی بدنش کشیدم و به سمت کاناپه رفتم و

سر جای سهیل خوابیدم.
.
.
.
#کیان

با حس خیس شدن گونه امچشم باز کردم که

صورت خندون کیانازو دیدم!

لبخندی زدم و محکم بغلش کردم و روی سینه ام

نشست وشروع به بپر بپر کرد!

می خواست بازیش بدم و منم دادم و انقدر با

هم بازی کردیم و سر و صدا کردیم که صدای

مادرجونم بلند شد.

تو چهارچوب در ایستاد و گفت:پدر و دختر چه

خبرتونه؟!خونه رو سرتون گذاشتین!

سلام مادرجون

__ سلام پسرم

کیاناز با دیدن مادرجون براش زبون دراورد تا اونم

تحریک کنه!دنبالش بدوه و باهاش بازی کنه اما

مادرجون با حالت قهر پشت بهش کرد و گفت:من

دیگه دوست ندارم!

هنوز حرفش تموم نشده بود که کیاناز لباشو غنچه

کرد و خواست گریه کنه که مادرجون به سمتش

برگشت و گفت:دختر من کجاست؟!

با این حرفش کیاناز سریع خندید و براش دستاشو

باز کرد تابغلش کنه!

از اتاق خارج شدم تا سه نفری صبحانه بخوریم

بعد شستن صورتم سر میز صبحانه نشستم که

مادرجون گفت:حال ایناز چطوره؟!

با تاسف سری تکون دادم و گفتم:حالش اصلا

خوب نیست تو این یک ماه روز به روز بدترم شده

دکتر میگه باید بهش امید داد!گفت ایناز به یه

بهانه احتیاج داره که دوباره برگرده به زندگی!

مادرجون متفکر بهم نگاه کرد و گفت:دوای درد

دل شکسته اش فقط یه جرعه عشقه!

با صدای تلفنم از جام بلند شدم و به سمت

گوشیم رفتم!

هومن بود جواب داد:جانم داداش؟!

وحشت زده گفت:کیان زود باش خودتو برسون

داره از دستمون میره!

چیشده؟کی داره از دستمون میره؟!

ایناز….ایناز خودکشی کرده بیا بیمارستان!

کی ؟! برای چی اخه؟!

نمیدونم کیان فقط خودتو برسون

الان میام

تماس و قطع کردم و به سمت در خروجی رفتم

که مادرجون گفت:کجا پسرم چیشده؟؟؟

ایناز خودکشی کرده مادرجون باید برم

وای حالش چطوره؟؟؟

نمیدونم مادرجون میرم ببینم بعد خبرت میکنم

باشه مادر جون خدا به همرات

با عجله خودم رو به بیمارستانی که هومن گفته

بود رسوندم.

به سمت پذیرش رفتم و بعد دادن اسم و فامیل

ایناز پرستارگفت:اورژانسه دارن معدشو شستشو

میدن!

با عجله بسمت اورژانس رفتم که فریبا رو دیدم به

سمتش رفتم و گفتم:چیشده

فریبا با چشمای گریون رو به روم ایستاد و گفت:

اقا کیان من داشتم صبحونه رو حاضر میکردم چند

بار صداش کردم جواب نداد وارد اتاقش شدم دیدم

تو تختش نیست بعد رفتم سمت بالکن دیدم تو

بالکن از حال رفته! هر چی تکونش دادم بیدار

تشد بعد بسته های قرص و پشت سرش پیدا

کردم و بعدشم هومن رو خبر کردم و اونو با هومن

اوردیم بیمارستان!

هومن الان کجاست؟؟

هومن رفت دارو بیاره الان میاد!

شروع به قدم زدن پشت در اورژانس کردم که

هومن پلاستیک به دست به سمتمون اومد!

اومدی؟!…حالش چطوره؟

نمیدونم فقط یکی از پرستارهاگفت دارن

معده اشو میشورند!

نمیشه دیگه تنهاش گذاشت

میدونم فریبا بهم گفت چیشده

دعا کن حالش خوب بشه خیلی نگرانشم

یک ساعت دیگه پشت در منتظر بودیم که دکتر

از اورژانس خارج شد و گفت: شما خانواده اش

هستین؟

بله اقای دکتر حالش چطوره؟؟؟

_خوشبختانه به موقع اوردین بیمارستان …

معده اشو کامل شستشو دادیم قرص هایی که

خورده قرص هایی هست که ترکیبشون از سم

کشنده تره ! شانس اوردین!

اقای دکتر میتونیم ببینیمش؟!

فعلا بیهوشه بهوش که اومد بعد از اینکه

روانشناس باهاش حرف زد میتونید اونو ببینید!

مرسی اقای دکتر ممنون زحمت کشیدین

خواهش میکنم وظیفمو انجام دادم روز خوش

بعد از رفتن دکتر رو به هومن‌کردم و گفتم:نباید

دیگه تنهاش بذاریم

فریبا با ناراحتی گفت:والا من کارمم هر روز نمیرم

بخاطر بودن کنارش

هومن دستی به ریش کم پشتش کشید و گفت:

ببریمش پیش مادرجون نظرتون چیه؟؟؟

پیش مادرجون؟؟؟

اره لااقل اونجا کیانازم هست با کیاناز

هم سرگرم میشه

اول با مادرجون حرف میزنم نمیشه بدون

اطلاعش اینازو ببریم اونجا

باشه بهش زنگ‌بزن

ازشون فاصله گرفتم و به مادرجون زنگ زدم

الو مادر ایناز خوبه؟؟؟

سلام مادرجون خوبه خداروشکر زود رسوندند.

خداروشکر مادر میتونم بیام اونو ببینم؟!

حقیقتش مادرجون یه موضوعی هست گفتم

اول به خودتون بگم

_جانم مادر بگو؟

_مادر میتونم یه مدت اینازو بیارم پیشتون!راستش

خطرناکه یه مدت نباید تنهاش بذاریم اما اگه شما

راحت نیستین براش پرستار….

میون حرفم ‌پرید و گفت:این چه حرفیه پسرم ؟!

حتما بیارش!بذار بیاد پیش من و کیاناز!

ممنونم مادر واقعا شرمنده ام!

دشمنت شرمنده پسرم!

پس من برم به بچه ها بگم

به سمت هومن و فریبا رفتم که خبرشون کنم!

هومن با دیدنم گفت:چیشد؟؟؟

لبخندی زدم و گفتم:قبول کرد

خب خد ارو شکر!

پرستار به سمتمون اومد و گفت:میتونید

مریضتون رو ببینید!

هر سه با هم به سمت اتاق ایناز رفتیم.

دکتر قبل از ورود ما از اتاق خارج شد و رو به ما

کرد و گفت:حال روحیش اصلا خوب نیست!…

توبیخ کردن و دونستن دلیل خودکشی حالش و

بدتر میکنه!….بهتره سعی کنید باهاش مهربون

باشین تا دلسوزی کنید براش یا از دستش عصبانی

بشین!

چشم اقای دکتر

بعد از شنیدن توصیه های دکتر وارد اتاق شدیم

ایناز بی حال روی تخت افتاده بود !

فریبا به سمتش رفت و بغلش کرد:خوبی عزیز دلم

ایناز خیلی بی روح نگاش کرد هومن نزدیکش شد

و گفت:فکرکردم حلواتو میخورم نشد حیف شد!

فریبا به سینه اش زد و گفت:زبونت و گاز بگیر

خدا نکنه!

هومن نمایشی زبونش و گاز گرفت و اخ بلندی

گفت كه فریبا به سمتش برگشت و گفت:چیشد

زبونم و گاز گرفتم خودت گفتی

مطمئن بودم حرفها و کارهای هومن تو هر وقت

دیگه ای بودباعث خنده ی ایناز میشد اما الان

ایناز واقعا توانایی خندیدن رو نداشت.

به سمتش رفتم وگفتم:سلام

نگاهم کرد و قطره ی اشکی از چشمش سرازیر

شد نزدیک تر شدم وگفتم:نگرانمون کردی دختر

بد!

گریه اش شدت گرفت! اما بی صدا بود. هومن

دست فریبا رو گرفت و از اتاق بیرون رفتند.

میتونم کنارت بشینم؟!

سرش رو پایین انداخت!

الان واقعا احتیاج داشت گذشته رو فراموش کنم

و کنارش روی تخت نشستم! با حس حضورم در

کنارش سرش رو بالا اورد و نگاهم کرد!

چقدر صورتش بی روح شده بود!…

با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:اصلا انتظار

نداشتم ازت اینجور منو بترسونی نمیگی بلایی

سرت بیاد من دیونه میشم!

ناباور بهم نگاه کرد انگار حرفام باورش نمیشد

لبخندی به روش زدم و گفتم:نمیخوام وانمود

کنم عاشقتم اما ایناز تو بهترین دوست منی!..

بلایی سرت بیاد من ناراحت میشم باور کن تو

رو کمتر از هومن دوست ندارم !

خودش تو بغلم انداخت و محکم دستاشو دور

کمرم حلقه کرد!

دستهام بالا رفت که دور کمرمش حلقه بشند

اما نمیتونستم اینکا رو بکنم!

نمیتونستم به دنیا خیانت کنم…

تصویر دنیا جلوی چشمهام مجسم شد وقتی که

داشتند به زور اونو سوار ماشین میکردند!

مجبور بودم!حال ایناز باید زودتر خوب میشد تا

دنیا رو نجات بدم!

دستهامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:گریه نکن

من اینجام….تنهات نمیذارم میبرمت خونه پیش

مادرجون و کیاناز… دلت براشون تنگ نشده؟

مادرجون وقتی فهمید قراره بری پیشش خیلی

خوشحال شد اونجا منم تمام وقت کنارتم !

سرش رو از سینه ام جدا کرد و بهم نگاه کرد

چشمهاش برق میزد!

نفسی از سر اسودگی کشیدم مثل اینکه جواب

داده بود حرفهایی که بهش زده بودم!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.